مصطفی مصطفوی
On the US side, president trump [1] speaks of "no war", but ultimate (inhumanitc-cruel) pressure to search for direct talk with Iranian government…, and this side the Iranian supreme leader speaks of "no war and no negotiation" with “the disloyal US president”!
And the third side who have fallen in love with a bloodshed, new war in the Middle East… are engaging to provide all that they need to start it, to achieve their goals, and lead the process to came to true, the proposal which map it, in their dirty minds. And they are very active to lead the situation to what they want, what about the price for the region’s nations?!! no one care about it.
The observers can approve that, the pro-war elements, were successful, to arrange some indications that, can be sufficient excuse to start the war, and change a "no war, no peace", to a war position easily.
And the atmosphere is ready, to one of the two sides, to decide, to start it.
What about the people in between, who are care about them?! the people who don’t want any other war, in both side, they can do nothing.
Initiative is in the hand of warmongers, the first one who decide to start the war, this is our situation in this region.
This is the Middle East, the region which. God, ignore it, and hand it over to some forces, who want to achieve their goals by sword, and no peace is being seen in the horizon of blood, fire… for decades.
Decades of war, bloodshed, looting, destroying, displacing, aggression… of the Middle East nations is not going to came to end, and a new case by the Trump administrators, under the name of nuke non-proliferation, is under operation.
every time this invasion to this innocent nations, is starts with a new name, last time was in the name of mass-destruction weapons in Iraq, and now anther accusation for Iran is provided, and it is going to be test.
A dirty joke which leading the region to new war, new face of cruel actions, bloodshed, looting, destroying, displacing, aggression…
[1] - https://www.theguardian.com/world/2019/jun/05/donald-trump-us-war-iran Donald Trump says US is not seeking war with Iran
جامعه ایران، جامعه ایی زنده و در حال تحول است، زنده بودنش را می توان از تداوم، پیگیری، و اصرار آن، در بهره مندی از آزادی در خور، و رهایی از تسلط ناخواسته (فردی، گروهی، ایدئولوژیک، خارجی، داخلی و...) بر خود، و دنبال نمودن حق تعیین سرنوشت، مشاهده و حس نمود، حرکت نسبتا بزرگ "جنبش سبز" آخرین تحرک بزرگ ملت ایران بود، که این خصوصیت و خواست تاریخی را دنبال کرد و در خود داشت و نشان داد.
انسان مرده، جامعه مرده، فرهنگ مرده، و حتی خدای مرده و.. را تاریخ نویسان، بسیار ثبت کرده اند، بله جهان در کنار انسان ها و جوامع مرده، حتی خدایان مرده زیادی را نیز به خود دیده است، دانشمندان علم اجتماع جامعه را همچون ارگانیسم زنده در نظر می گیرند، که به حیات خود، در درجات مختلف سلامت، بیماری، مرگ، نیمه مرده، فعال، بیش فعال و... ادامه می دهد.
جامعه ایران به سان تمام جوامع درخور توجه جهان، یک ارگانیسم زنده اییست که سعی می کند تنگناهای پیش روی خواست های خود را بردارد، و گاهی برای رسیدن به آن تکان های شدیدی هم به خود داده است، که این موارد، تاریخ ساز مایه مباهات ملتی شد که امروز آن را در بین ملل زنده ی جهان می توان طبقه بندی و جای داد، یکی از مهمترین تنگناهایی که جامعه ایران را همواره آزار می دهد، و سعی بلیغ در خلاصی از آن را دارد، سلطه (خارجی و داخلی) و استبداد مسلط بوده است، و حرکت به سمت خلاصی از آن، گاه به موفقیت نسبی ختم، و گاه کامیابی به آینده و شرایط مناسب تر محول شده است، ولی هیچگاه نمی توان این حرکت را ناکام ارزیابی کرد؛
موانع ریز و درشت، گرچه تقریبا همیشه موجود بوده اند، ولی انگار هیچگاه منجر به توقف و یا فراموشی این خواست مهم ایرانیان نشده است، و تلاش های این جامعه زنده انسانی، برای رهایی از سلطه (خارجی و داخلی) را می توان همیشه زیر پوست جامعه ایران دید و حس کرد؛ حرکت پیشگامانه مردم ایران در این راه، در دهه های اخیر شدت و پیگیری شگرفی را نشان می دهد، و این حرکت حوادث مهمی را نیز آفریده است.
چه آنگاه که در جریان "جنبش مشروطیت" سعی کرد خود را از استبداد و سلطه سیستم پادشاهی قجرها خلاص کند، و آزادی و حق تعیین سرنوشت خود را کسب نماید، چه در جریان "جنبش ملی شدن صنعت و ثروت نفت"، که تلاشی برای رهایی از سلطه خارجی بود، و چه با باز تولید استبداد فردی (بعد از پیروزی مشروطه)، در جریان حاکمیت 50 ساله سلسله پهلوی دوباره اوج گرفت، و به "انقلاب 1357" انجامید، و برغم پیشرفت های جامعه ایران در زمان حکومت خاندان پهلوی، اما ملت ایران باز خود را راضی بدین پیشرفت ندید، و بر حاکمیت فردی و فقدان دمکراسی کافی قیام کرد؛ شاه بیت این قیام هم "آزادی و حق تعیین سرنوشت" بود.
پس از انقلاب نیز فارغ از این که ما آن را منطقی و درست بدانیم و یا ندانیم، اقشار مختلف مردم ایران با احساس کمبود در میزان اعطای آزادی، احساس استقلال و رهایی از سلطه فردی و طبقاتی، تسلط بر سرنوشت و حق تعیین آن و... را پیگیر شده است و این پیگیری منجر به حرکات واکنشی نسبتا شدید گردید، که نمود بارز آن "جنبش سبز" بود، که راه خود را در یک مقیاس نسبتا بزرگ آغاز کرد، تا به خواسته های اصلاحی، در راستای حق انتخاب نمایندگان خود، برای پیگیری جدی خواسته های مردم ایران، و رفتن راهی که از نمایندگان واقعی خود انتظار دارند، و در واقع کسب آزادی در حق تعیین سرنوشت و پیشبرد خواست آزادیخواهانه خود و... در پیش گرفت.
جنبش سبز نشان داد که جامعه ایران همچون آتشفشانی که هر از چند گاهی، احساس خفقان شدید کرده و فوران می کند، در زیر پوست جامعه ایران به کسب آزادی در خور، و رهایی از بندهای ایدئولوژیک مسلط ناخواسته، که این ممکن است آزادی آنان را تحدید نماید و به سلطه فرد، طبقه، تفکر و... منجر شود و... پایبند است، و زنده، مستدام و فعال، به انواع و اقسام و اشکال تسلط ناخواسته تن نخواهد داد، و این خواست همچنان در رگ های جامعه زنده ایران جریان دارد، تا به نتیجه در خور خود دست یابد.
این روزها در ده سالگی اوج حرکت سبز پوشان در سال 1388، که چه می خواستند، و چه نمی خواستند، خواست های آزادیخواهانه و نفی سلطه این مردم و تقاضای حق تعیین سرنوشت آنان را نیز نمایندگی کرده، و آنرا فریاد زدند، می توان تبلور یک حرکت تاریخی و مستدام را به عینه دید.
گرمای هوایی که بلافاصله بعد از عید فطر، ایران درگرفت چنان به جان برف های قله ها افتاده است، که ذوب شدن و محو لکه های برف را روزانه می توان با چشم غیر مسلح محاسبه و حس کرد، و در این سوی جنوبی یال های قله توچال، ناپدید شدن لکه های برف از صعود سوم [1]تاکنون آن کاملا محسوس و روشن است.
امروز کار صعود ما هنگامی به پایان رسید که گرمای هوا در ایستگاه هفت تله کابین که هنوز به برکت برف های زیادش کاملا قابل اسکی بازی است، به 7 درجه سانتی گراد، ایستگاه 5 تله کابین توچال به 15 درجه سانتی گراد و به قول همنوردم در ایستگاه یک در ولنجک این شاید به بیش از 30 درجه سانتی گراد در ساعت 10 و نیم صبح می رسد.
اما نقاب های برفی قله توچال در سمت شمالی اش، به پیش بینی دوست همنوردم ممکن است که تا شهریور بتواند خود را حفظ و به نمایش بگذارد و خدا را چه شاید، شاید این برف بر برف های نوی سال بارشی آینده در پاییز بتوانند ملاقاتی دوستانه داشته باشند. ولی به رغم این برف ها هوا بسیار گرم شده است، و حال که اینگونه گرم است تابستانش چه خواهد بود؟!
اما صعود در ساعات بامداد زیر نور ماه بزرگ و زیبای سحری و نور انعکاس یافته از شهر تهران، بسیار دوست داشتنی و حضور خداوند را در این ساعات صبح بهتر می تواند در زندگی خود حس کرد، طول زمان صعود این هفته به قله دم دستی، 3964 متری و البته دوست داشتنی توچال، 6 ساعت 50 دقیقه به طول انجامید که زمانبندی این صعود به شرح ذیل می باشد :
- حرکت از پارک جمشیدیه در ساعت 2 و 20 بامداد 24 خرداد 1398
- حضور اردوگاه پیشاهنگی کلکچال در ساعت 4 صبح (هنگام اذان صبح)
- رسیدن به گردنه دو راهی شیرپلا - پیازچال در پای قله کلکچال ساعت 5 و 34 دقیقه.
- حضور در بالای چشمه پیازچال ساعت 6 و 17 دقیقه صبح
- رسیدن به قله لزون ساعت 7 و 27 دقیقه صبح
- حضور در بالای یال چهار پالون ساعت 8 و 37
- رسیدن به پناهگاه قله توچال در ساعت 9 و 10 دقیقه صبح
عکس های از صعود امروز :
کما و گون های به گل نشسته در بالای چشمه پیازچال
کما و گون های به گل نشسته در بالای چشمه پیازچال
دره پیازچال و آب های جاری آن
دره پیازچال و آب های جاری آن
گیاه کما بالای چشمه پیازچال
گیاه کما بالای چشمه پیازچال
قله کلکچال - عکس از قله لزون
قله کلکچال - عکس از قله لزون
تهران در ساعات صبح - عکس از قله لزون
تهران در ساعات صبح - عکس از قله لزون
نقاب برفی قله 3964 متری توچال در سمت شمالی آن
نقاب برفی قله 3964 متری توچال در سمت شمالی آن
پناهگاه قله توچال خالی شده از برف های صعود قبلی
پناهگاه قله توچال خالی شده از برف های صعود قبلی
[1] - صعود سوم برابر است با ده خرداد 1398 که گزارش و عکس های این صعود در آدرس ذیل قابل مطالعه است : http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/723.html
انگار ناف ما را با هیاهو و غوغا بریده اند، اگر روزگاری به خاطر جوانی کردنِ جوانان، جشن هایمان پر از هیاهو و غوغا بود، جمع بزرگان در یک انضباط و متانت خاصی برگزار می شد، بی غوغا و هیاهو و در شان آنان، اما امروز دیگر غوغا و هیاهو جشن و عزا نمی شناسد، هر دو پر است از همهمه ایی برای هیچ، دیگر در هیچ جمعی نمی توان آسایش به همراه سکوتی متانت بار دید و دمی در خود فر رفت و با خود بود، حتی اگر شده به مقتضای سن و سال.
کوچه پر از هیاهوست، از صبح وانتی ها می آیند و هی فریاد می زنند "خورده ریز انباری، خورده ریز شرکت، آهن قراضه و... خریداریم". مجلس ختم و یادبود مردگان مان، که لابد باید در آن قرآنی را تک به تک و در جمعی گردهم آمده، ختم کرده و هدیه به روح مرحوم تازه گذشته کرد، نیز یک میکروفن قوی به گلوی فریاد کشی بلند آواز، وصل است و صدای او را بلندگوهای پر قدرت در چهار دور مسجد بر سر حاضرین مثل پتک می کوبد، تا تحمل لحظاتی حضور را هم از تو بگیرد، یک لحظه تو را آسوده نمی گذارد، تا در آیاتی فرو روی، که سهم توست و به برکت مرگ دوستی، و یا عزیزی باید بخوانی و متمرکز شوی تا بفهمی، خداوندگارت با تو از چه موضوعات سخن گفته است، و مقصود او از این سخن چه بوده است.
و یا حتی در مراسم تشییع و یا در حین وداع با تن عمر به پایان رسیده او نیز باز، بلندگوها غوغا می کنند، و گوینده ایی، مرتبط از جمع حاضر درخواست بلیغ و عاجزانه دارد که "بلند بگو لا اله الا الله، محمد است رسولُ، علی ولی الله، گواه باش به روز قیامت ای الله، که گفتم اشهد ان لا اله الا الله و..." و یا هنگامی که تن او را در گور می گذارند و باید او را در ذهن خود به هنگام الحاق به خاک همراهی کنی،
باز این دعای تلقین است که مزاحم فکری توست تا هرگز نتوانی با شرایطی که در آن هستی، ارتباطی قلبی و روحی برقرار کرده، و متفکرانه این لحظات را کشف کنی؛ اذکاری هم که به عنوان تلقین گفته می شود را من، اصلا نفهمیدم که فلسفه آن چیست، چطور می شود، ما که در این عالم مادی هستیم، بخواهیم و بتوانیم به کسی که از عالم پست ما عبور کرده و در عالم بالاتر است و به لقا الله پیوسته است، و در عالم شهود است، و از ما در به بسیاری از مسایل واقف تر است، توجیه و هدایت کنیم که در پاسخ به سوالات نکیر و منکر چه بگوید؟!!
و کاملا فراموش می کنیم که روح او، از این جسم خاکی اش، جدا شده و این روح اوست که باید پاسخگوی این سوالات باشد، و آن روح دیگر نیازی به تکان دادن شانه های میت ندارد، که بدین وسیله تحریک شود و لابد خوابش نبرد، و حرف های ما را بشنود،
تازه او عمریست که این حرف ها را در زنده بودن شنیده است، و اگر شنیدنش اثری داشت حتما گذاشته و در این لحظاتی که او با عالم بالا در ارتباط است نیازی به اتصال به این عالم دون ندارد، و در عالمی بسیار عظیم تر، او اکنون از همه ما آگاه تر از عالمیست که در اوست، و در جایی سیر می کند که ما را بدان راهی نیست و شاید این اوست که باید شانه های ما را تکان دهد و امری را به ما تلقین نماید و... و ما را چه کار که به او رسم پاسخ گفتن بگوییم، گو اینکه نوزادی در شکم مادر، رسم زندگی در این دنیا را به هنگام تولد به اطرافیان متذکر شود، و در آن لحظه یکی به این نوزاد بگوید، دهان ببند بچه، که تو به شنیدن از ما محتاج تری، و آنچه تو می خواهی به ما بگویی، ما سال هاست که آن را تجربه کرده و در آن غرقیم و...
بگذریم از این بحث ها، که ما در رسومات خود مشغولیم و فعلا نجاتی برایمان نیست، سکوت خود به کیمیایی دست نایافتنی تبدیل شده است، تا در گوشه ایی از یک مکان معنوی، و یا در لحظه ایی از یک مراسم معنوی سکوت را نیابیم تا در خود فرو رویم، کمی تفکر کنیم که به عنوان مثال، این جسد که می برند، نوبتی است و نوبت به این تن فاخر ما نیز خواهد رسید، که به هزار شامپوی گران قیمت آن را می شوییم، و بهترین تن پوش را بدان می پوشیم و گرامی اش می داریم، و تازه اگر خوش شانس باشیم، بر دستان دوستان و آشنایان به همین صورت بدرقه خواهیم شد و...
کاش جامعه ما با بلندگوها و آمپلی فایرها روزی خداحافظی کند، کاش ورود این آلات هیاهو و غوغا به کشور ممنوع شود، کاش این ها را از مساجد و معابد برچینند، و این رسم بر انداخته شود که "بلند" صلوات بفرست، بلند بگو لا اله الا الله، بلند بگو مرگ بر ...
و کسی یکبار برای همیشه بگوید، کمی سکوت کنید! در خود فرو روید، چند لحظه ایی تفکر کنید، لحظاتی مزاحمت صوتی خود را تمام کنید و... و چند دقیقه ایی که به دنبال جنازه انسانی رهسپارید، در سکوتی متفکرانه در عاقبت خود فرو روید، و سخن به بلندی نکنید، تا اسرار ساری و جاری در این لحظات را درک کنید، و پیام این آمدن و رفتن ها، در هیاهوی شما گم نشود.
کاش در مراسم یادبود ها بلندگوها را خاموش، مساجد و معابد خالی از این آلات هیاهو، و مداح ها را کنار دیگران بنشانند تا با آنان دمی در خود فرو روند، و در تفکر غرق شوند، و اگر کسی خواست، با اجازه جمع در یک حالت آرام و بدون هیاهو، بدون بلندگو و با متانت احساس خود را از آن لحظه اظهار کند،
کاش بلندگوها که فرصت هرگونه تفکری را از ما گرفته اند، جمع شوند. در شب قدر "که از هزار ماه بهتر است"، این بلندگوها هستند که با غوغای خود این شب را تا به صبح ضایع می کنند، در روز عاشورا که باید در سکوت فرو روفت، و پیام آزادمردی، آزادگی، آزاد اندیشی، آزاد بودن را شنید، پیام ارزشمند این روز نیز، در زیر بمباران هیاهوی بلندگو ها و مداحان گم می شود، تا پیامی از آن حادثه شنیده نشود و... و این روز را هم مستکبرین و ظالمین، به راحتی از سر خود بگذرانند و...
در ایام یاد بود انقلاب و شهدا نیز این بلندگوهای لعنتی، نمی گذارند که بفهمی کجا هستی، برای چه آمدی، و در بین کدام مردم قرار داری، و شعار تو و شهدا و انقلاب چه بود، و آن آرمان به چه روزی افتاده است، و پیام انقلابت به کجا ختم شد و...، اینجا نیز بلندگوها مسئول ساخت هیاهویی اند که در غوغا سالاری و همهمه ی آنان، هر پیام و تفکری و به خود آمدنی گم شود.
تو در کنار کعبه که گفته می شود مکان ذکر است، و یاد خدا نیز، باز در ذکر بلندی که کناری ات می گوید، خود و تعداد طوافت را نیز حتی در همهمه انجام مناسک و هروله طواف کنندگان گم می کنی، اگر در کنار و رو به قبر رسول خدا هم بخواهی باز دل را در سکوت روانه روح آن بزرگ مرد کنی، باز وقتی شرطه ایی تو را در آن حال گریه ببیند، با نهیب حرام، حرام و... تو را از این حال هم باز می دارد و تا هیچ بهره ایی از سکوت و مکان نبری، و هرگز در خود فرو نرفته، نشسته پاک از هر لحظه ایی خارج شوی.
اینجا شهر هیاهوست، شهر غوغا، شهر غوغا سالاران، تا تو هیچ نفهمی، و مثل یک برده ی زنجیر شده، با نوای ناهمگون و مطالب سخیف و دست پایین بلندگو ها، و بلندگو به دستان، همراه شوی و در مسیری بروی که برایت ترسیم کرده اند، نه در مسیری که ذهن و تفکرت، تو را بدان می خواند، و می تواند از درون تو را اصلاح کند و از این مخمصه خارج نماید.
و این تنها معلول خواست بلندگو دارها و صاحبان تریبون نیست، و ما هم در به وجود آمدن این شرایط مقصریم چرا که با سکوت بیگانه ایم، و دنیای سکوت برای ما نیز غیر قابل تحمل است، و به قول استاد فرزانه دکتر عبدالکریم سروش :
"ما در زورگاری زندگی می کنیم که حقیقتا پر از غوغاست، این عالم پر از سر و صداست، (انسان) برای شنیدن صدای طبیعت، صدای ضمیر درون، صدای خدا و... به سکوت احتیاج دارد. تحمل سکوت از ما رفته است، پس از اندکی سکوت، ما وحشت می کنیم، حس می کنیم وارد دنیایی دیگر شدیم، دنیایی که نا آشناست برای ما، و می کوشیم که به سرعت از آن جهان فرار کنیم، و بیرون برویم و دوباره یک مشغولیتی، یک صدایی، غوغایی، نغمه ایی و... پیدا کنیم و خود را از آن جهان نا آشنا بیرون بکشیم. در سکوت آدمی با خودش آشناتر می شود، و به خودش نزدیک تر می شود. به خودش می اندیشد، و لایه های وجودی خود را مثل یک دفتر ورق می زند. و این خوشایند ما نیست، ما نمی خواهیم خود را بشناسیم، ما معمولا از خود فراری هستیم. سکوت وقتی به معنای حقیقی می آید، می آید تا ما را به خود ما نشان دهد، عارف آلمانی مایستر اکهارت می گوید "شبیه ترین پدیده به خدا سکوت است". این یعنی هرچه شما سکوت را تجربه کنی خدا را بیشتر تجربه کرده ایی. سن اگوستین موسس طیف کاتولیک در مسیحیت می گوید، روزی در کلیسا مشغول دعا و تزرع و فریاد بودم، انگار کسی به دیدنم آمد و گفت من از ضمیر شما آگاهم و نیاز به این همه سرو صدا، برای بیان خواسته خود ندارید، ولی شما برای شنیدن صدای من (خداوند) به سکوت نیاز دارید".
صعود به قله آهاروش، آهاربشم یا قلعه دختر با آن بنای زیبا، رویایی و مملو از اسرار و رازهای بین انسان و اهورامزدای یکتا و بی همتای، و دیدار از آتشکده و نیایشگاه زرتشتیان که به اوایل دوره ساسانی [1] بر می گردد، و مکان ساخت این نیایشگاه در دل طبیعت و در بلندای یک ارتفاع سخت وصول، دل هر طالب معنویت و تفکر در رابطه بین آسمان و زمین، و یا بالا و پایین، خالق و مخلوق و... را به خود جذب می کند، تا در سکوت کوهستان و تنهایی آدمی در بین دیگر مخلوقات، از تکبر و غرور ناشی از تلقی خود به عنوان "اشرف مخلوقات" بودن پایین آید، و چشمه های تفکر در عالم ماورایی اش باز شود، تا معرفت از ریشه های ذهن خداجوی او بتراود و در تنهایی مشق معرفت کند.
این دیدار بهانه ای شد تا در سکوت آن بالادست ها و به دور از هیاهوی غارت و انهدام طبیعت توسط انسان در پایین دست ها، با موبدِ موبدان [2] ناشناخته این نیایشگاه و آتشکده مهم در منطقه "رودبار قصران" ارتباطی قلبی برقرار کرده، و با او که از این پس من او را "ماهداد" می نمامم، [3] کمی به سخن بنشینم و بعد از ده ها قرن از دریچه امروز، او را به نقد نشسته، عوامل اضمحلال ماهداد و جامعه اش را با او که اینک دیگر نماینده خدا در زمین نیست، و بالطبع نمی تواند به نمایندگی از او ضرری به ما برساند، بازگو کنم، راز دل خود را با ماهداد که اینک تنها شنونده است، بگویم.
آتشگاه ادران، [4] معبد قصران، قلعه دختر، قز ماما، قزل ماما، قصر دخترک، یا ادران آهار، بر بلندای یک قله 3229 متری ساخته شده، و دارای سه اتاق است که دو اتاقِ آن طولِ جهت شمالی- جنوبی به موازات هم دارند، و این دو اتاق بر یک اتاق دیگر که، آن اتاق نیز به صورت شرقی - غربی به اندازه عرض این دو اتاق طول دارد، عمودند. به گمانم ایوان این بنای با شکوه در سمت جنوب و رو به قله توچال بوده است که اینک نیست، و فرو ریخته است، بنای سقف آن ضربی است، و ساخته شده از تخت سنگ و ملات ساروج (آهک و کچ) است،
و بعد از نزدیک به دو هزاره همچنان پابرجاست، ملات ساروج آن آنقدر محکم است، که خروارها سنگ را همچنان بعد از ده ها قرن (بیش از 17 قرن)، بر گُرده خود نگهداشته، و حفظ کرده است. میزان مصالح ریخته شده بر گِرد این آتشکده و نیایشگاه، نشان از عظمتی دارد که سال ها برف و بوران و توفان نتوانسته است آن را نابود کند، و همچنان حکایتگر تاریخیست که بر آن گذشته، و اهدافی که بر دلایل ساختش اشارت دارد.
وقتی بر بلندای این اثر مهم باستانی قرار گرفتم، اگرچه استرس پایین آمدن از این شیب های تند منتهی به این مکان، مرا بسیار آزار می داد، و در بی تابی نزول از این شیب های تند، نتوانستم حتی در سفره صرف صبحانه با همنوردان خود شریک شوم، و بعد از این صعود نسبتا سخت، آنرا در این مکان باصفا و در جوار محبت دو همنورد خوبم صرف کنم، اما لحظاتی توانستم بر خود مسلط شده و با صاحبان و سالکان این معبد دیرپا و باستانی، ارتباطی قلبی برقرار کرده، و آنان را به دور آتشِ مقدس شان تصور نموده، و با آنها در این دور دست ها، سخنی از نوع درد دل بگویم.
سخنانی که می آید، قسمتی از آن گفتگوهاست که به یادم مانده، و آنرا واگو خواهم کرد، من در این گفتگو یکراست رفتم سراغ جناب ماهداد، موبدِ موبدان این آتشکده، که برای سرکشی از حضور شیفتی موبدان، در این مکان مقدس دین زرتشت، نظارت کلی داشت و گاهی هم حتی خود به سرکشی بدانجا می آمد، و از خوشِ حادثه جناب ماهداد هم امروز همزمان با ما، و موبدان دیگر بر گرد آتش مقدس در این نیایشگاه نشسته بود، و من با او که در رتق و فتق امور منطقه، علاوه بر این آتشکده و نیایشگاه های دیگر در منطقه نظارت داشت، فرصت سخن یافتم، و او هم در مدت نفس تازه کردن، لاجرم گوش به سخنانم سپرد.
گرچه جناب ماهداد را نمی شناسم و حتی از نامش بی خبرم، ولی سِمتش را می دانم، از میزان نفوذش باخبرم، و می توانم تا حدودی آن را به تصور دهنی خود کشم، کبر و غرورش را می توانم حس کنم، اما چون اکنون دستش از من کوتاست، دل به دریا زده با او بی پرده سخن خواهم گفت، و به نقد او و عملکردش خواهم نشست، و او را در آنچه بر ما گذشته سهیم خواهم کرد، و دلایل آن را اکنون که او نیست، بی لکنت زبان باز خواهم گفت، چرا که من اکنون با روح جناب ماهداد در سخنم، و او دیگر نیست تا به نام خدا مرا در این دوردست ها سر به نیست کند، پس حرف های ناگفته ی خود را با او به صراحت خواهم گفت.
مطمئنم که می شنود و آنچه گفته ام را شاید تصدیق کند، زیرا او اکنون از آن برج عاج به زیر آمده، و دیگر در طبقه ممتاز جای ندارد، و اکنون یکی از بندگان خداست که در صف برهنگان آن دنیا، در کنار سربازان، دولتمردان، ثروتمندان، فقرا، امرا، ارتش و سپاه داران، فرماندهان، گدایان و... همه و همه در یک صف، در محشر لخت ایستاده است، تا به حساب او هم رسیدگی شود، اما تا نوبت او نشده بگذار من مقداری از حساب و کتاب او را برای اهورامزدای بزرگ و یکتا، در حضور ماهداد عزیز باز شمرم، تا او نیز بداند (که می داند) که نمایندگان او چون ماهداد، در زمین با ما چه کردند.
موبد بزرگ، جناب ماهداد! زمانی که در روز مهر [5] از برج خرداد 1398 بر بلندای نیایشگاه و آتشکده ی آتش مقدس بر قله ایی که اکنون ما آن را "قلعه دختر" ش می نامیم، و شما آن را "ادران آهار" می نامیدید، مستقر شدم، و یا زمانی که در مسیر صعود به سمت آن در حرکت بودم تا بر بلندای این نیایشگاه "الهه ناهید" [6] که مشخص است با مشقت زیاد آن را بر آن بلندی تند و تیز ساخته اید، قرار گیرم، با خود هزار سخن و نکته را مرور می کردم تا با شما طبقه موبدان دین زرتشت که در درجات اعلی اجتماعی جامعه ما ایرانیان قرار داشتید، [7] مطرح کنم و پاسخ بگیرم،
در مسیر با خود می گفتم کاش موبدِ موبدان این معبد عجیب، جناب ماهداد در این بالادست ها حاضر بود و امروز من با او همسخن می شدم، و سفره دل با او باز می کردم، و از هزار نکته تاریک در ذهن خود که "ما چرا و چگونه بدین جا رسیدیم" از او می پرسیدم، تا برایم روشن کند، بدون این که مجبور شوم خط به خط، ده ها کتاب را بجویم و بکاوم تا به آنی برسم، که در سخن مستقیم با تو به چند لحظه می رسم، و از تو بر چگونگی رقم زدن چنین آینده ایی، برای ایران و ایرانیان و تاریخی را که تو بر این نقطه ساختی، و اکنون ما نیز در سایه آن لحظات تاریخ ساز، سود و خسرانش را پذیراییم، سوال و پرسش می کردم.
جناب ماهداد! من گرچه حتی از نامت بی اطلاعم، از منش تو بی خبرم، از نگاه تو به زندگی و دنیا، خیلی نمی دانم، رابطه تو را با اهورامزدا درک نمی کنم، تو با مردم من چه کردی؟! باز همانچه است که در تاریخ آورده اند، و به درستی و نادرستی اش بی اطلاعم، هزار نکته پوشیده بین من و توست، انگار بین من تو دنیایی است که کسی از آن شکاف بین ما اطلاعی ندارد، بین من تو دیواری است به بلندای یک ابهام بزرگ، مثل یک سیاهچاله که همه چیز را در خود بلعیده و حال من تو را در اوهام و نوشته های ابهام بر انگیز دشمنانت، در روم و حجاز می خوانم و می جویم.
هرودوت ها به من می گویند که تو که بودی، چگونه بودی و...؟ فاتحان عرب نیز از این سخن می رانند که تو به چه دلیل شکست خوردی و خاک، تاج و تخت و پادشاهی دیرپایت را چگونه با عده ایی قلیل به توبره اسبان خود کرده و به تاراج بردند، از میان حساب و کتاب غنایم رسیده به مدینه، بغداد و شام است که می توانم ثروت تو را حدس بزنم، از میان تعداد بردگان و کنیزانی که در تیول فاتحین عرب زندگی را در اسارت و مرگ طی کردند، است که می توانم به تعداد جمعیت شما پی ببرم، و آن را حدس بزنم،
وقتی آنان در رد عقاید تو سخن می گویند می توانم بفهمم که تو چطور فکر می کردی، اندیشه ات کجا سیر می کرد، این نقد تفکر تو بود، که به ماندگاری اندیشه ات انجامید و... و تو انگار هیچ تاریخی نداری، هیچ کتابی از خود به جای نگذاشته ایی، هیچ اندیشمندی از تو حتی بر صخره ها هم از اندیشه هایت ننگاشت، که از گزند مهاجمین و... سالم بماند و اکنون من بدان نوشته روی آورده از احوال تو بدانم. بگذریم از این مدار سخت، که ملال آور و اشک سرازیر کن است، و قطع رابطه من و تو حکایتی دردناک دارد.
انگار در فردای سقوط شما، ما ملتی جدید متولد شدیم و سیلی آمد و شما را با همه ی آنچه داشتید برد، و آثارتان هم از بین رفت. وقتی به تاریخ مردم همآورد شما، یعنی رومیان می نگرم آنقدر آثار نوشته های شان باقیست، که عده ایی با همان نوشته ها، نقطه ی شروع تمدن را از آنان دارند جا می اندازند، حال آنکه در پیشرفت تمدنی می دانم که شما از آنان پیش بودید، اما در تاریخ مکتوب شاید صفرید.
و من اکنون به روز مهر از خرداد ماه، موقعی که از استرس و نگرانی پایین آمدن از قله قلعه دختر در خود فرو رفته ام، با تو ماهداد عزیز موبد موبدان نیایشگاه ناهید و یا ادران آهار، در این نیایشگاه سه اُتاقه که تو ملات آن را بر دوش ما مردم عادی به این نقطه بلند منتقل کردی، تا در تیزی یک مکان سخت دسترس، و مشرف به اطراف بدون هیچ مزاحمت دید، آتشکده و نیاشگاهی را مهیا کنی، که ده ها روستا نور آتش آن را ببینند و در دل خود شاد باشند، که آتش مقدس هنوز روشن است، و موبدان، رابطه بین آسمان و زمین و بین اهورامزدا و مردم دامپرور و کشاورز را برقرار دارند.
و با این حساب نتیجه بگیرند که فرشتگان و همکاران اهورامزدا آنان را از گزند اهریمنان حفظ خواهند کرد، اما نمی دانستند که تو در آن بالا در حالی که به عبادت خود مشغولی، ذهنت در شریک شدن در قدرت شاهانه است، و تمام تفکر و اندیشه ات به تعیین جانشین شاه حاکم، فرو رفته است، که به هنگام مرگ او، جانشینی برگزیده شود که به تو نزدیک تر باشد، و بر جای شاه زنده او را بگماری، تا از پس این شاه مسلط، که سهم تو را از قدرت و ثروت به اندازه ایی که در خور خود می دانی، نمی دهد، بر تخت نشیند، و سهم معبد و موبدان در سایه شاه جدید بیشتر تامین شود، و موبدان در اداره امور جامعه زرتشتی نقش پر رنگ تری داشته باشند، و از غنایم جنگ ها و سفره پر برکت معادن، و تولید پر برکت زمین های مُلک راگا (ری) و احشام مراتع رودبار قصران و... بیشتر بهره مند شوند.
آری ماهداد عزیز! ای موبد موبدان! تو خود را تاجبخش می خواستی، تا هرگاه که خواستی سهم بیشتری نسبت به طبقات اجتماعی موجود، داشته باشی، و حق هم داشتی! چرا که خود را واسطه فیض اهورامزدا می دانستی که اگر آتش مقدس در اتشکده به واسطه نبودِ تو، صدمه می دید، نور حق خاموش می شد، دیگر جامعه از درون تهی می گردید، و به زعم تو ایران بدون دین زرتشت فرو می ریخت.
اما موبد بزرگ من! امروز آثار تو را جمع کرده اند، آتش مقدس تو نیز در اغلب نیایشگاه های بزرگ و پرشمار، خاموش شده است، اهورامزدا را نیز کمتر مورد ذکر کسانی می یابیم، که او را ذکر می گویند، و همچنان این آب و خاک راه خود را می رود، و زایش و میرش خود را دارد، و انگار آب از آب، از این جهت تکان نخورده است، و سازمانی دیگر، و انسان هایی با اسامی متفاوت راه تو را پی گرفته اند و...؛
گرچه بنا و رسم شرّی که برجای گذاشتید، همچنان به ایران و ایرانیان خسارت وارد می کند، و دخالت شما در دستگاه اداره جامعه، و واگذاری خدا و معنویت [8] به پسِ سر خود، و دویدن به دنبال قدرت و ثروت، هم شما را نابود کرد [9]، هم ما را، و هم خدا را؛ خدا را از این جهت که وجهه اهورامزدا را به خود بسته بودید، جامعه دینی زرتشتی را از این جهت که، آن را به دوام خود گره زدید، و هم سلسله شاهی را که نمی دانستند (و یا می دانستند، و کاری از آنان بر نمی آمد)، که با دسیسه های داخلی شما که مثل موریانه ایی به جویدن پشت جبهه آنان، حتی در درون قصرهاشان مشغول بود، چگونه مبارزه کنند، و در همان حال با دشمن خارجی چه کنند؛ با شما چگونه به مقابله برخیزند، در حالی که دشمن سیل وار و برای فتح و غارت می آمد، و شما، انسان های سایه نشین، گوشه گیر و نقشه کش، که تزویر و دسیسه را خوب می دانستید، و با سو استفاده از فرصت و مقام بی حد و حصری که در سایه بی مسئولیتی در قبال دردهای جامعه، داشتید، هر چه در چنته اتان بود، را رو کرده و اهداف خود را پیش راندید، بی توجه به ماموریتی که از سوی جامعه گردن شما نهاد شده بود.
این مردم بیچاره هم که دل به شما سپرده بودند، تا بین آنان و خدای شان صلح و آرامش برقرار کنید، و با دروغ "به عنوان بزرگترین دشمن جامعه زرتشتی" مبارزه کنید، حال آنکه خود شما منبع و محیط دروغ بزرگ بودید، چرا که در حالی که دم از خدا و فرشتگان می زدید، در دروغی آشکار با اهریمنان، گفتن دروغ را تمرین می کردید، و بدین سان همه را ناامید کردید، و در دام دسیسه و تزویر خود غرق نمودید.
و تو ای موبد موبدان، جناب ماهداد عزیز! که امروز به نمایندگی از همه آنان شنونده سخنان منی! چقدر زیادی برای خود قایل بودید؟!!، کاش حد نگهداشته و خود را در کنار دیگر طبقات اجتماعی ایران می دیدید، و نه بیشتر، تافته جدا بافته نبودید، و اعتبار اهورامزدای بزرگ و بی همتا را بر طبقه خود سوار نمی کردید، تا پاهای نازک جامعه ی تحت کنترل و ظلم شما، توان حمل چنان بار سنگینی را نداشته، و لاجرم آن را بر زمین نیاندازد، و تو و دینت اکنون لگد مال پای کسانی نشوی که تو آنان را از طبقه فرو مایه می دانستی، و خود را از طبقات ممتاز متصل به عالم والا.
در حالی که من که از طبقه فرو مایه تلقی می شدم، با تو که از طبقه فرا آسمانی معرفی می گردیدی، هر دو از یک منشا آمده بودیم، و این "تقسیم کار" بود که در طول تاریخ، نگاهبانی از خداوند و معارف او را به تو سپردند، و بیل زدن، شخم زدن زمین، کاشت و داشت و برداشت، شمشیر زدن و نیزه انداختن، کشته شدن، و هر چه کار سخت بود، به من رسید، و حال آنکه تنها تفاوت من و تو فقط در همین تقسیم کار بود و بس.
اما تو خود را منشعب از سر اهورامزدا می دانستی [10] و من را از اندام های پایین دست بدن او، تو بر اوج نشستی و از دسترنج من خوردی و فربه شدی، و من زیر بار تولید و جنگ ها پی در پی، جان دادم و له شدم و از بین رفتم، و تو هر بار که موقع کار شد خود را به خدا چسباندی و در آن بالا نشستی و از کار فرار کردی، و چون موقع خوردن شد، خدا را آن بالا واگذاشتی و خود نزول کرده بر سفره های رنگین نشستی، و بنا به مقتضیات سود و زیان خود، بین خدا (آسمان) و خلق (زمین) در حرکت مُزوّرانه و سودجویانه خود بودی.
امروز وقتی با خود می اندیشم که چرا از تو و از آن جامعه، چیزی به جای نمانده، می بینم تو خود، بسیار مقصر بودی، اگرچه نوک تیز دلیل تراشی ها به سمت مهاجمین می رود که آنان چنین و چنان بودند و کردند، و البته درست هم هست و تاریخ شان، قهرمانی های آنان را بر بدن رنجور شکست خوردگان خود، خوب ثبت کرده، و نوشته است که چه کرده اند، اما حکایت سهم تو در این صحنه دهشتناک شکست و اضمحلال همچنان باقیست،
موبد عزیز! جناب ماهداد، ای کسی که خود را واسطه اتصال بین زمین و آسمان تلقی نمودی، آنگاه که تو نوشتن و خواندن را در تیول طبقه خود گرفتی، و طبقات دیگر را از آن محروم کردی، با فرو ریختن کنگره های آتشکده ات و قتل و یا مصالحه تو با مهاجمین، علم و تاریخت نیز به نابودی رفت، چرا که در باقی ماندگان از نبرد، که بیشتر طبقات فرودست هستند، اصلا سواد خواندن و نوشتنی نبود که کتابی باشد و آنان به حفظ آن بکوشند، آنان تنها به فکر حفظ احشام و غله و زاد و توشه ایی بودند که به دسترنج خود جمع کرده و انبار کرده بودند، تا این نیز همچون دختران و زنان شان، به غارت مهاجمین نرود،
نه کتابی در خانه های این طبقات زیر دست بود و نه سوادی داشتند که به نگارش شرایط خود بنشینند، و از آنچه بر آنان گذشته است، برای ما حکایت کنند، و امروز ما آن را بخوانیم و بفهمیم که شما چه کردید و مهاجمین چه بر ما روا داشتند. می بینی موبد بزرگ، این انحصار طلبی شما چه بر سر ما آورده است، که تاریخ خود را نیز باید از بین خطوط نوشته های مهاجمین و رقبای تو در آتن، روم، شام و... پیدا کنیم، چرا؟! چون تو خود را از نسل برتر می دانستی، و واسطه فیض الهی بر زمین، لذا موهبت سواد را هم از بقیه دریغ و دور داشتی.
امروز از تو، آن همه آتشکده، فلسفه، تاریخ و... تنها این دیوارها مانده است، این ماندن هم به نظر من از ناحیه آن ذکر و اذکار و آتشی نیست که تو در آن گفتی و افروختی، بلکه این ماندن هم حاصل کار و زحمت طبقات پایین دستی بود، که در ساخت ملات و بر پا داشتن این معبد، خسیس نبوده و بنا به اعتقاد ژرفی که به اهورامزدای بزرگ و بی همتا داشتند، با جان و دل ملات را بر دل سنگ ها استوار کرده و این بنا بعد از نزدیک به دو هزار سال همچنان پابرجاست، تا حکایت از روزهایی کند که تو چرخاننده روزگاری بودی که به نابودی ما انجامید.
در حالی که تو خود را نماینده بلافصل اهورامزدا دانستی و خود و طبقه موروثی خود را نزدیکترین و لایق ترین به او، اما از تو چیزی باقی نمانده است، آنچه اکنون باقیست، از اعتقادی نشات می گیرد که در بازوان مردان مرد بود، و تبدیل به ملات شد و بین سنگ ها نهاده شد، و آنها را محکم کرد، تا امروز از تاریخ بگوید و روشن کند که چه کسی، چقدر و چطور در شکست و پیروزی ایران و ایرانیان سهم داشتند، و بی پرده بگویم که تو در شکست ما شاید بعد از سیستم حکومتی مضمحل شده، اولین مقصری، چرا که در سلطه جویی ها، تمامیت خواهی ها، انحصار طلبی ها، سو استفاده ها، دسیسه گری ها، سودجویی ها، حریم دری ها، زیاده خواهی ها و... در درجه اول بودی، و هم از آخور خدا خوردی و هم از توبره خلق او،
تو هم اهورامزدا را از آن خود دانستی، و تمام مواهبش را در خدمت خود و طبقه خود گرفتی، و هم بندگان اهورامزدا را به جای بندگی خداوندگار خود، به بندگی خود و طبقه خود در آوردی و... تا در بالاترین بالاها بنشینی و فخر بفروشی و به جای خدا، خدایی کنی، به گاه خوردن نزول کرده، در بالای سفره بنشینی، و به گاه کار کردن در انتها ایستاده بر کارگرها نظارت کنی، آنان درختان را در این شیب های تند پرورش دهند، و چوبش را به معبد هدیه کنند، تا تو بسوزانی و در کنارش گرم باشی، و آنها با خانواده های خود سرما را بدون گرماپوش مناسب بگذرانند، تو سهم معبد و خدا را تمام و کمال بگیری و صرف خود و طبقه خود کنی، و او سرما را در گرسنگی سر نماید.
آری موبد بزرگ! جناب ماهداد! ما از تو انتظار داشتیم در حالی که خوراک، پوشاک و جای زیستن تو با ماست، تو نیز حداقل تجسم خدا شوی، اما تو در زمین اهریمن ها بازی کردی و در دسیسه، تزویر، تمامیت خواهی، سیاست ورزی های نابجا، دخالت در امر پادشاه، و جانشینان او، سهم خواهی در اداره جامعه و... چنان غرق شدی که هم از خدا باز ماندی، و هم از خلق، و در اثر کنار هم آمدن زر و زور و تزویر تو، امروز دیگر نه از آن شاه و دستگاه شاهی او، که به امید تو فرهنگ و اجتماع خود را به تو سپرده بودند، باقی مانده، نه از تو و دین زرتشت که همه در سایه این جابجایی ارزش ها، از بین رفت و مهمتر از تو، سیستم فکری و حتی نوع زمامداری ات، و ایران نیز به باد و توفان مهاجمین سپرده شد، و هنوز که هنوز است ایران در حال آب رفتن است.
پس ای موبد بزرگ، ماهداد عزیز! هرگز آسوده مخواب که تو ملک و ملت را بر باد دادی، کاش طبقه موبدان هرگز در طبقات اجتماعی ایران نبودند، و مردم خود مستقیم با اهورامزدای خود مرتبط می شدند و بنا به وجدان خود عمل می کردند، و به جای موبد و موبدان وجدان و انسانیت محور اداره فرهنگی جامعه می شد و... شاید وضع ما از این که هست بسیار بهتر بود، و ما در آن زمان، تنها درد شاهانی را داشتیم که ممکن بود به ظلم بر ما حکومت کنند، و درد طبقه ایی که به نام اهورامزدا و به نمایندگی از او این چنین ما را به بیراهه بردند، را نداشتیم.
اما موبد بزرگ! ببخش این همه از بدی های تو گفتم، چرا که خسارت کار تو برای ما جبران ناپذیر بوده است، ولی این را هم بگویم که دوست دارم، آخرین لحظات عمرم را بر سنگ های ویرانه نیایشگاه تو، روی خرابه های آن دراز بکشم، و چند نفس آخر را کشیده و جان به جان آفرین تقدیم کرده، و بدنم، همچون سرنوشت بدن سربازانی که تو برای نبرد عازم سرحدات و مبارزه با خدایان اقوام دیگر می کردی، و در آن سفر می مردند و بدن شان طعمه حیوانات صحرا می شد، من نیز همینجا بمیرم و به سان آنان، گوشت بدنم خوراک خورندگان صحرا شود، و استخوان هایم در میان سنگ ریزه های انبوه دامنه این کوه پودر شده، و در آن گم شود، و در همین اوج بمانم و یا با آب باران شسته شده و به خاک باغ های پایین دست تبدیل شوم، تا بلکه باغ های گیلاسش، پربارتر از قبل، جیب باغدارها را پر کند، تا بعد از پرداخت سهم معبد و سهم خدا، او همچنان در برابر فرزندان خود سرفراز بوده، شکم های شان را سیر کند.
اما موبد بزرگ! این را هم بگویم که روی دلم نماند، که تو بدانی، بنای ویرانی ایران را شما بزرگان دین در همدستی و یا رقابت با حاکمان زمان ریختید، که خود را برترین نزد اهورامزدا دانسته، و این برتری را در خاندان خود موروثی کردید، و راه هر انسانی را در سلک خود بستید، و چشمه هر اندیشه ایی را که با تفکر و راه شما سازگار نبود، خشکاندید، و از روزی که از کرسی دین و خدا به قدرت و حاکمیت دست یافتید، به فکر جانشینی فردی از خود بودید، و لذا وظایف و جایگاه خود را فراموش کرده، و تنها به خود و آینده خود اندیشید، و آنچه باعث استمرار وضع موجود باشد، و در این خودبینی، و دیگران ندیدن، انسان هایی را که به امید بودن شما، دلخوش بودند، را فراموش کردید و برای استمرار این وضع موجود هم، از هر جنایتی چه آنکه به دستور انجام دادید، و در غیر دستور هم بدان سکوت کردید و راضی از روند ظلم در کنار ظلم ماندید، تا خود نیز طعمه همان ظلمی شدید که روا داشتید، و اموال و سرزمین تان، در کنار ناموس و اهل تان همه به تاراجی رفت که خود در نقش بستن آن بسیار موثر بودید، و نمی دانستید و یا می دانستید و خود را به تجاهل زدید.
بدرود ای موبد بزرگ، اکنون جناب ماهداد! تو هستی و اعمالت که در پیشگاه اهورامزدا پاسخگوی تمام آنچه کردید باشید.
[1] - در سال 1354 شمسی قطعه ای از چوب سقف این نیایشگاه را جهت اندازه گیری عمر آن با روش موسوم به کربن 14 به مرکز اتمی دانشگاه تهران فرستادند، که عمر آن با تقریب 75 سال، حدود سال 265 میلادی تعیین گردید، که این زمان مصادف با اوایل سلسله ساسانیان و دوره پادشاهی اردشیر بابکان می باشد، که این یعنی تقریبا 1754 سال پیش، یعنی با عنایت به تولد پیامبر اسلام در سال 571 میلادی، این آتشکده 306 سال قبل از تولد پیامبر ما ساخته شده است.
[2] - روحانیون زرتشتی سلسله مراتبی داشتند که بسیار منظم بود و ما اطلاع مفصلی از آن داریم. طایفه مجوس [۱] طبقهٔ روحانیون فرودست را تشکیل میدادهاند، ظاهراً رئیس معابد بزرگ را به لقب «مغان مغ» می خواندهاند، از این طبقه بالاتر مغان (مگوپت) بودهاند. سرزمین ایران از حیث دین به مناطق مختلفی تقسیم میشد، هر ناحیه را موبدی خاص بود. رئیس همه موبدان، «موبد موبدان» بود (منبع ویکی پدیا).
[3] - اولین بار که نام چنین صاحب مقامی (موبد موبدان) را میشنویم، آنجایی است که اردشیر یکم شخصی را که ظاهراً ماهداد، نام داشته، به مقام موبدان موبدی نصب کرده است (منبع ویکی پدیا).
[4] - در زمان زردشتیان تمام روستاها یک آتشگاه داشتند و در هر منطقه یک آتشگاه مرکزی وجود داشت که به آن ادران و به آن منطقه ادریان می گفتند، هم اکنون نیز نام هایی از همان دوران به یادگار مانده است که نشأت گرفته از نام ادران می باشد، از جمله دره بزرگی که به امامزاده شکراب منتهی می شود، تنگه ادریان و در لهجه محلی اودریون و گردنه بالای سرچشمه شکراب کله سودار (کله سوی ادران) و کوه شرقی تنگه اودریون که بند سودار (بند سوی ادران) و تیره کوه سمت شرقی آبشار شکراب به نام مون سوداران (میان سوی ادران) همه گواه بر همین مدعاست،
[5] - در ایران باستان سی روز ماه برای خود نامی داشته و شانزدهم هر ماه را "مهر" می گفتند
[6] - ناهید در آیین زردشتی مقدس ترین الهه و الهه مادر بود که وظیفه آن کمک به زنان و دختران در به دنیا آوردن و تربیت فرزندان خوب و نیک سرشت و برای او مقام مادری و مامایی و قابلگی قایل بودند. یکی از نام های آتشگاه قصران "قزل ماما" به معنی مامای دختران از همین نام مایه می گیرد. مطابق اعتقاد زردشتیان ناهید نطفه زردشت را به امانت دارد تا در وقت مقرر هوشیدر و سوشیانت موعود زردشتیان از آن نطفه به وجود آید،
[7] - کریستن سن، ایرانشناس دانمارکی، درباره مغان که در دوره ساسانی موبدان خوانده می شدهاند و نفوذ آنان مطالبی آورده که قسمتی از آن چنین است : "مغان در اصل قبیلهای از قبایل ماد یا طبقهای از قوم مذکور بودند که ریاست روحانی دین مزدیسنی غیر زرتشتی به آنان تعلق داشت. آنگاه که شریعت زرتشت بر نواحی غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد و دین باستانی را اصلاح کرد، مغان، رئیس دیانت جدید شدند. در عهد اشکانیان و ساسانیان، معمولاً این طایفه را مغان می خواندهاند و افراد این طایفه خود را از یک ریشه میدانستند. در زمان ساسانیان روحانیان و نجبای ملوک الطوایف قرین و همدوش یکدیگر بودند و معمولاً در ادوار ضعف و انحطاط دولت برای مخالفت پادشاه همدست میشدند. همیشه رؤسای روحانیون از میان طبقه مغان انتخاب میشدهاند، این طبقه هم به مرور زمان خیلی زیادتر شده بود و به استناد تاریخ افسانهآمیزی که داشتند برای خود شجره نسب پر افتخاری ترتیب میدادند که از حیث قدمت و شرافت با خاندانهای بزرگ پهلو میزدند. موبدان مدعی بودند که نسب آنان به شاهنشاه داستانی ایران منوچهر میرسد."
[8] - ریاست همه امور روحانی، با موبد موبدان بود که در جمیع مسائل به اجرای دین و اصول و فروع عملی آن فتوی میداد و ریاست روحانی را در دست داشت.
[9] - موبد موبدان غیر از آنچه درباره مسائل دینی و هدایت معنوی تعلیمات لازم را معمول میداشتند، عزل و نصب پادشاه را نیز در دست داشته و چنانچه پادشاهی طبق تعالیم روحانی اعظم، رفتار نمیکرد، نالایق بهشمار میرفت و بوسیله موبدان عزل میشد. انتخاب پادشاه، مخصوص عالیترین نمایندگان طبقات روحانی و سپاهیان و دبیران بود و در صورت اختلاف میان آنان منحصر به موبد موبدان میشد. در نامه تنسر در این باره مطالبی آمدهاست (منبع ویکی پدیا).
[10] - آریاییان که ما ایرانیان نیز شاخه ایی از آنان هستیم معتقد به طبقات اجتماعی متمایز بودند و هر یک از طبقات اجتماعی را منشعب از قسمتی از بدن خداوند دانسته که در بالاترین قسمت بدن خداوند سر او بود که روحانیون خود را از آن دانسته و مردم عادی را منشعب از پای خدا بودند که تمام بار بر دوش آنان بود و در پایین ترین طبقه قرار می گرفتند و حتی کسانی از همین مردم بودند که از هیچ اندام خدایی به وجود نیامده بودند و اینان در جامعه هندو که آنان نیز آریایی اند "نجس ها" هستند و به همین دلیل شرایط بسیار ظالمانه ایی بر آنان تحمیل شده است.
در راه بازگشت از مسیر گرمابدر به دشت لار بودیم که یکی از دوستان در اوج خستگی های آن پیمایش به نسبت بزرگ و تقریبا بعد از 23 کیلومتری رفت و برگشت، سخن از برنامه صعودی دیگر در دو روز آینده یعنی پنجشنبه 16 خرداد 1398 را پیش کشید، و اکثر دوستان در ابتدا آن را شوخی فرض کرده، و در آنحال خستگی احتمال آمدن خود را ضعیف اعلام کردند، اما دادن یک روز استراحت به انگشت های صدمه دیده ام از آن راهپیمایی 12 ساعته، به بهبودی منجر شد که اشعه های امید را برای توانی، جهت استفاده از فرصت این صعود ایجاد کرد، و در نهایت هم یک گروه سه نفره برای این برنامه نیز شکل گرفت.
مقصد این برنامه، بالا رفتن از قله 3229 متری "قلعه دختر" ، یکی از آرزوهای صعود من بود، با این قله که در غرب روستای آهار، جنوب قله استرچال (3141)، الله بند (3640) و سیچال (3719) و شرق شهرستانک قرار دارد، در جریان دو صعود به قله توچال از مسیر شکراب و ایگُل بیشتر آشنا شدم، و در مسیر این دو صعود و همچنین صعودهای دیگر، از خط الراس قله توچال آن را زیر نظر داشتم، و منتظر فرصتی، تا بدین قله نیز صعود کرده باشم، مهمترین دلیل برای این صعود وجود آتشکده و نیایشگاه زرتشتیان در دوره ساسانی، در بلندترین نقطه از این یال بلند و کاردی شکل بود.
قله قلعه دختر که از نزدیکی شهرستانک تا بالای سر روستای آهار به صورت شرقی – غربی کشیده شده است، در واقع یکی از سایت های باستانی، باز مانده در منطقه مهم تاریخی "رودبار قصران" است که در ادبیات تاریخی ما منجمله اثر سترگ شاهنامهِ حکیم فردوسی کبیر و تاریخ ایران باستان بدان اشاره های زیادی شده است. گویا این منطقه محل اتصال اصلی ری یا همان "راگا" ی باستان به مناطق طبرستان و هیرکانا (مازندران و گلستان فعلی) بوده است و لذا جاده های شاهی چه در سلسله های معاصر همچون قاجار، و چه در سده های میانی در زمان سلجوقیان و مغول ها و چه سده های اولیه هجری و زمان هجوم اعراب به ایران، در این منطقه دایر و محل رفت و آمد بین مناطق شمالی و جنوبی ایران بوده است، و همین راه هاست که امروزه به معبر عبوری تبدیل شده تا کوهنوردان و طبیعت گردان برای عبور پیاده از عرض البرز باستانی به سمت شمال کشور از آن استفاده کنند، راه های طبیعی مالرو و پاکوب های پیاده رویی عادی باستانی که امروز برای نسل ما یک فعالیت فوق العاده کوهنوردی محسوب می شود.
بنای آتشکده و نیایشگاه قلعه دختر [1] خود یکی از عجایب معماری، و فرهنگ دینی مردمانی است که در این نقطه از ایران زیست می کرده اند، و بنا به تفکرات فرهنگی – مذهبی خود دست به احداث چنین بنای محکم و با استحکامی در چنان بلندای سخت و دور از دسترسی، زده اند،
بنایی باستانی که نشان از عظمت، قدرت، تلاش و نبوغ مردانی دارد که همت خود را صرف اتصال زمین به آسمان کرده اند و قصد داشتند تا رابطه بین اهورامزدا (خداوند) و انسان را متصل و تسهیل بخشند، اما آنان نیز با سو استفاده از جایگاه مذهبی خود در بین مردم خداجوی ایران، موجب نابودی ایران، ایرانیان و مذهب زرتشت شدند، اگر نیمی از دلیل این ویرانی، شکست، خسران و قتل عام و بردگی ایرانیان را به دوش حاکمیت سلسله ساسانی بیندازیم که در برابر حمله اعراب مسلمان جاه طلب، ظلم و فساد شان بسیار موثر بود؛ به حتم نیم دیگر دلیل به دوش بزرگان مذهب زرتشت بود که دین خود را از مقصود خود یعنی اتصال مردم به خدا و ترویج اخلاق و موهبت های انسانی و... به وسیله ایی برای قدرت طلبی، رقابت جویی با ساختار سیاسی، برتری جویی در بین اقشار و رده های اجتماعی، سو استفاده از جایگاه معنوی و فروپاشی اخلاق مذهبی در مقابل طرح های توسعه طلبانه جهت به مهمیز کشیدن مردم ایران و همچنین قدرت سیاسی بود، که ایران بزرگ را به مخاطره بی نظیری انداخت و روند کوچک شدن این کشور بزرگ در نتیجه این شکست تا به حال هم ادامه دارد.
اما مردم منطقه رودبار قصران با ساخت این عبادتگاه در بلند ترین و راهبردی ترین نقطه بین ارتفاعات نزدیک به 4000 متری قله توچال و ردیف های شمالی تر آن قله عظیم، به سمت شمال ایران که ارتفاع قله هایش از 4000 متر نیز پیشی می گیرند، از طریق این بنا می توانستند، مسیر های شرقی به غربی را در این بین کاملا تحت نظر داشته و زیر نگین تیزبین خود قرار دهند.
به نظر من بنای نیایشگاه قله قلعه دختر سه منظوره بوده است، هم برای عبادت (آتشکده و نیایشگاه زرتشتیان)، هم برای مقاصد نظامی (دیدبانی، دفاع و..) و هم راهنمایی مسافران مسیرهای عبور شمالی - جنوبی و شرقی - غربی و در واقع نقش فانوس دریایی برای مسیر یابی مسافران در بین این ارتفاعات بلند در منطقه مذکور را بر عهده داشته است؛ چراکه مناطق سخت عبور این منطقه، در عصر فن آوری های نوین هم همچنان با درهم کشیده شدن هوا، از کوهنوردان ما در هنگامه های سردی و مه در زمستان و پاییز قربانی می گیرد، حال آنکه آتشکده قله قلعه دختر با توجه به مکان اختصاصی خود، از کیلومترها در اطراف قابل دیدن است، و آتش افروخته در آن در شب ها نیز می توانست، نشانه ایی برای راه یابی توسط کاروان های عبوری بوده و همچنین می تواند در نقش تحت نظر داشتن راه ها، و خصوصا از سمت غرب به شرق مزیت دیدبانی مسلط دارد، لذا آتش افروخته و دایم این نیایشگاه می توانسته است به منزله راهنمایی برای مردان راه ، نقش فانوس دریایی را در شب ها وحشتناک کوه بازی کرده، و به شبروها، در جهت یابی کمک اساسی نماید.
راه دستیابی به مسیر صعود و زمانبدی آن :
- حرکت از تهران در ساعت 4 و 50 دقیقه بامداد روز 16 خرداد 1398
- رسیدن به روستای آهار بعد از پیچیدن به سمت اوشان و در انتهای جاده رسیدن به روستای آهار در ساعت 5 و 45 دقیقه بامداد، و شروع حرکت به سمت معبر صعود به قله قلعه دختر
- بعد از میدان آهار (میدان شهید نادر نظر آهاری) حرکت به سمت چپ در مسیر رودخانه ایی که از شمال روستا و دره "ده تنگه" وارد آهار می شود،
- بعد از عبور از منازل روستا، وارد جاده ایی خاکی خواهیم شد که در سمت چپ رودخانه از یک ورودی (یا گیت) که توسط باغداران و شورای روستای آهار قفل و زنجیر شده است تا اتومبیل های متفرقه وارد این جاده نشود، گذر کرده ادامه مسیر می دهیم.
- بعد از عبور از دل باغ های آهار در مسیر شرقی - غربی که از آهار این حرکت در امتداد یال قله قلعه دختر ادامه دارد در در ساعت 6 و 53 دقیقه، گردش به سمت راست کرده و دره جنوبی - شمالی حرکت خود را ادامه می دهیم، این همان دره ایی است که در انتهای آن می توان صخره های قله ی سیچال را دید،
- دویست یا 300 متر که در این دره ادامه دهیم، دره ایی به سمت چپ و مسیر شرقی - غربی به شما رخ خواهد نمود، ساعت 6 و 56 دقیقه به ابتدای ورودی این دره رسیدیم که در اینجا چشمه ایی از زیر دیوار یک باغ، آب گوارایی را نصیب رهگذران خواهد کرد که آب اضافه این چشمه به رودخانه جاری از سمت سیچال می ریزد، بهتر است آب مورد نیاز خود برای صعود از همین چشمه برداشت، چرا که امکان نیافتن چشمه های دیگر در این مسیر که تا گردنه ادامه دارد ممکن است، انتهای این دره گردنه ایی است که دو راهی می شود و سمت راست آن به سمت قله الله بند (زیرپای سیچال)، و سمت چپ آن به سمت قله قلعه دختر خواهد رفت. و اگر در همین مسیر شرقی – غربی از گردنه هم سرازیر شوید وارد دره ایی می شود که به قصر ناصری در شهرستانک منتهی خواهد شد، قبل از رسیدن به یالی که انتهایش این گردنه است در حدود پای یال این گردنه اگر خوب توجه کنیم چشمه کوچکی خواهیم یافت که آب آن از چشمه پایین دست هم بهتر است، ما در اینجا آب های همراه خود را تجدید کردیم.
- ساعت 8 و 28 دقیقه بود که ما به انتهای این دره رسیده و از چشمه کوچکی که قبل از شیب های تند گردنه است، آب های خود را تعویض کرده و شیب های تند این گردنه را از طریق پاکوب موجود طی کرده و به سر گردنه مذکور رسیدیم.
- اینجا در بالای گردنه دو گله پر تعداد گوسفند استراحت می کردند و چوپانان نیز جمعی، مشغول صرف صبحانه بودند. در بالای این گردنه مسیر خود را به سمت چپ و در مسیر شمالی به جنوبی تغییر داده و شیب های تند قله قلعه دختر از این محل و از بالای گردنه آغاز می شود، که بعد از چند پله (در مقیاس کوچکتر)، مثل مسیر بالای پناهگاه امیری به قله توچال، به بلند ترین نقطه یعنی بنای آتشکده و نیایشگاه قلعه دختر ختم خواهد شد.
- ساعت 9 و 34 دقیقه صبح بود که بعد از طی چند شیب تند به بلندترین نقطه یال قلعه دختر و آتشکده زرتشتیان بر فراز قله 3229 متری قلعه دختر رسیدیم.
- با این حساب از زمان حرکت از میدان روستای آهار، تا قله (یعنی از ساعت 5 و 45 تا 9 و 34 دقیقه صبح) این مسیر را در 3 ساعت 49 دقیقه طی نمودیم.
- توقف در محل آتشکده برای صرف صبحانه و استراحت.
- حرکت از قله برای بازگشت، در ساعت 10 و 49 دقیقه صبح در جهت همان مسیری که آمده بودیم، البته با تغییر مسیرهایی در برگشت برای حذف شیب های تندی، که در مسیر صعود، از آن گذشته بودیم.
- ساعت 12 و 31 پای چشمه کوچک در قبل از گردنه فرود آمدیم، این یعنی پایان نزول از یال قله قلعه دختر و حرکت در مسیر غربی به شرقی به سوی روستای آهار،
- ساعت 1 و 15 دقیقه ظهر رسیدن به چشمه اول که از آب گرفتیم، در انتهای دره منتهی به گردنه، کمی میوه خورده و تجدید قوا کرده آخرین حرکت ما طی مسیر ده تنگه و رسیدن به روستای آهار است.
- ساعت 2 و 34 دقیقه به پل ابتدای روستا آهار رسیدیم و وارد محدوده روستای آهار شدیم.
- ساعت 2 و 42 دقیقه به میدان شهید نادر نظر آهاری در روستا رسیدیم و در واقع این پایان رفت و برگشت ما بود در این صعود.
- زمان صرف شده جهت طی کل مسیر از آهار تا قله، و برگشت به همان نقطه، در روستای آهار یعنی از ساعت 5 و 45 صبح تا 2 و 42 دقیقه بعد از ظهر 16 خرداد 1398، حدود هشت ساعت به طول انجامید.
- کل رفت و برگشت این صعود حدود 20 کیلومتر مسافت بوده است.
حواشی این صعود :
- باران محبت خداوندی در انتهای مسیر ما را در نیم ساعت آخر مسیر، قبل از روستای آهار در گرفت که یکی از زیباترین لحظات این صعود را رقم زد و زیر باران طراوت زای بهاری صعود خود را به پایان رساندیم.
- کل مسیر از ساعت 5 و 45 صبح تا گردنه یعنی ساعت 8 و 28، در حالی طی شد که ما در حاشیه یال قله قلعه دختر در حرکت بودیم، این یال در سمت چپ، ما از آهار تا گردنه همراه ما بود، و در گردنه با گردش به چپ بالا رفتن از یال اصلی منتهی به قله را از سمت شمالی اش آغاز نمودیم،
- از این گردنه اگر شما مستقیم ادامه مسیر دهید و به آنطرف غربی اش سرازیر شوید، به شهرستانک و قلعه ناصری ختم خواهد شد، و در سمت راست هم اگر گردش کنید صعود از آن شما را به قله "الله بند" خواهد برود و ما به سمت چپ گرایش پیدا کرده و حرکت روی یال قلعه دختر در مسیر شمالی به جنوبی از اینجا آغاز کردیم.
- ابتدای دره ایی که به این گردنه منتهی می شود، یک آبشار بلند و زیبا، آب ذوب شده از یخچال های دره شمالی قله قلعه دختر را در یکی از دره ها که به آبشار ختم و سرازیر می کند که این آبشار هم از دیدنی های این مسیر زیبا و کم نظیر است.
- مثل همیشه شیب های تند این مسیر مرا به وحشت عجیبی انداخت، و اگر اصرار و همکاری دوستان همنوردم نبود، ترس از ارتفاع و عبور از شیب های تند، به حتم مرا از صعود در آخرین فاز حرکت، یعنی قبل از قله باز مانده بودم، ولی خوشبختانه دوستان به دادم رسیدند و آسانی صعود را برایم روشن و به ادامه مسیر متقاعد شدم.
- در مسیر بازگشت بعد از اولین نزول پله ایی از قله، و رد کردن اولین دره در سمت راست (که به آبشار منتهی می شود)، دره بعدی را سرازیر شدیم و با عبور از این دره، تمام شیب های تند بعدی را که در مسیر صعود آمده بودیم از طریق این نزول در دره سمت راست، حذف کردیم و در انتهای این دره که به چشمه کوچک آب پایین گردنه منتهی شد، بسیار خوشحال از این میانبری بودیم که انتخاب کرده بودیم، که این شادی وصف ناشدنی از این عملیات، به ما دست داد.
- دره و یال های قله قلعه دختر را در سمت شمالی، و یال های جنوبی قله الله بند را باید به کشتزارهای ریواس نام نهاد، که اگرچه دست بشر در حال محدود کردن این اراضی ریواس کاری شده طبیعی است، ولی هنوز به قدر زیادی مملو از گیاه ریواس است، و باید به اهالی آهار از این بابت تبریک گفت که در حفظ و نگهداری از این ثروت خدادادی تا به حال که کوشا بوده اند و نشانه های غارت این طبیعت خدادادی کمتر دیده می شود.
- سیلبرد های بهار امسال در مسیر کاملا گویای بارندگی هایی است که نشان می دهد خداوند امسال کشور را از بی آبی دامنگیر شده از سال های گذشته، نجات داده است و بر این نعمت صد هزار بار باید شکر گذار بود.
اما شهدای روستای آهار :
در انتهای مسیر بازگشت از قله، با دروازه باز مزار با صفای روستای آهار مواجهه شدم، و با اجازه دوستان همنورد همراهم، سری هم به مزار شهدای روستای آهار زدم، آنانی که برای حفظ این آب و خاک جان دادند، و هیچ انتظاری هم از این "داد و دهش" خود نداشتند، و اگرچه متاسفانه این روزها مظلومانه نام و یاد آنان بهانه و طعمه اهل سیاست (اصولگرایان) است، تا از آن گرزی گران ساخته، و بر سر رقیب سیاسی خود (اصلاح طلبان) بکوبند، اما پای حفظ آب و خاک که می رسد، دیگر آشنا و غیر آشنا نمی شناسد و همه اینان قهرمانان ملی ایرانند، بر سنگ قبور این شهدا این چنین نوشته اند:
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، پاسدار شهید یوسف سیفان، فرزند علی، ولادت 1344، شهادت 3/3/1362، محل شهادت کردستان، تو مپندار فراموش شوی از دل ما، مگر آنروز که در خاک شود منزل ما.
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، سردار رشید اسلام، بسیجی شهید، سید یوسف رسولی آهاری، فرزند مرحوم سید ابوالقاسم، ولادت 8/10/1345، شهادت 8/5/1367، محل شهادت اسلام آباد غرب، عملیات مرصاد، از عرش صدای ربنا می آید آوای خوش خدا خدا می آید مهمان خدا ز کربلا می آید. متاسفانه این شهید نیز حاصل خیانت فرزندان همین آب و خاک است که به نام "مجاهدین خلق" به مردم و آب و خاک خود خیانت کردند و حاضر شدند، برای سرنگونی به قول خودشان "رژیم خمینی" با دشمن "بعث صدامی" همکاسه و همکار شوند، او که می خواست خوزستان از ایران جدا کند؟!! و اگر توانست، رژیم چنج (change) هم بکند، لذا فرزندان با او همکار شدند تا اول او به خوزستان دست یابد، و بعد اگر اقبال این آقایان هم مدد می کرد، رژیم چنج شود و آنان نیز به حق حاکمیت بر سرزمینی سوخته و تجزیه شده دست یابند.
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید محمد رضا کریمانی، فرزند قربانعلی، ولادت 29/5/1344، شهادت 21/4/1367 محل شهادت منطقه دهلران
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، سرباز شهید نادر نظر آهاری، فرزند احمد، ولادت 1342، شهادت 27/1/1362 محل شهادت فکه، مادر تو را ماتم من از چه شیون است عشق وطن شهادت و در خون طپیدن است صد بار اگر دهند ز نو زندگی مرا باز هم هوای جبهه و آن صحنه دیدن است نادر که خفته است بخاک اندرین مکان سرباز راه دین و نگهبان میهن است.
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، سرباز شهید سید تقی میر محمد حسینی، فرزند سید محمد، ولادت 1342، شهادت 4/12/1362، محل شهادت پاسگاه زید عراق، من همان کودک گریان توام مادر جان که پدر پیر شده خواهر من مادر جان شرط آن بود که در حجله بختت به سعادت برسی قسمت این شد که در سنگر اسلام بشهادت برسی جان به قربان شهیدی که پس از کشته شدن غسلش از خون بود و گرد غریبی کفنش
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید قلب تاریخ است، پاسدار شهید رضا علی نظر آهاری، فرزند علی محمد، که در تاریخ 4/7/ 1336 متولد و در تاریخ 26/3/1359 در حین انجام وظیفه شربت شهادت نوشید. سینه خاک ترا دید چو مادر، خندید پدرت گفت بنازم که تو فرزند منی.
به غیر از این شهدا، ظاهرا روستا شهدای دیگری هم دارد، مثل شهید اصغر نور علی که یکی از خیابان ها را در محله سیفان به نام او کرده اند. خدایشان رحمت کناد و در جوار قرن ها شهید مدافع وطن جایگاهی درخور نصیب آنان کند.
روشنک در آهار :
در این وانفسای ویرانی و روند نابودی موسیقی اصیل ایرانی، و به حاشیه رانده شدن بزرگان آن همچون استاد محمد رضا شجریان، شهرام ناظری، حسام الدین سراج، علیرضا افتخاری، حسین علیزاده، علیرضا قربانی و...، که علیرغم ناملایمات بار موسیقی ایران را اینان همچنان بدون هیچ کمکی، به صورت فردی به دوش می کشند، و در حالی که راه برای موسیقی بی مایه باز است و... هرگاه بخواهی یک قطعه موسیقی سنتی بسیار فاخر را از اینترنت دانلود کنی، یکی از بیشترین منابع موسیقی، مربوط به برنامه ایی رادیویی است که به نام "گل ها" در دهه های پیش از انقلاب در رادیو اجرا، جمع آوری، پخش، و البته حفظ شده است، و این برنامه در ضبط و حفظ و نگهداری از موسیقی فاخر ایران نقش مهمی داشته است،
از قله قلعه دختر که پایین آمدیم و به روستای آهار رسیدیم، یکی از پیشکسوتان کوه با من تماس گرفت و از برنامه صعود امروز ما جویا شد، و تا شنید که در آهار هستیم گفت حتما سری هم به قبر خانم "روشنک" بزن، گفتم خانم روشنک کیست؟ گفت روشنک مجری معروف و محبوب برنامه گل هاست، با این اشاره ایشان، فورا این برنامه به یادم آمد، برنامه ایی که باعث شد صدای بزرگان، موسیقی ایران در برنامه های متعدد رادیویی ضبط و ماندگار شود،
اگر چه دوست داشتم بر قبر این حامی هنر هم حاضر شوم، لیکن منتظر گذاشتن دوستان و گشتن در قبرستان آهار برای قبر او درست نبود، لذا به دیدار شهدا، یعنی حافظان آب و خاک این میهن اکتفا کرده و این حافظ هنر مهین را واگذاشتم به بعد، این دیدار هم بماند به روز مناسبت دیگری اگر عمر دوباره فرصت دهد.
یاد این بانوی هنرمند گرامی باد، اگرچه من با صدا و هنر او هرگز مانوس نبودم، ولی آنان که اهل موسیقی هستند و سن شان به قبل از انقلاب قد می دهد، با نام و یاد او قرینند، و ذکر ها از او و هنرش دارند، خدایش رحمت کند.
اما گزیده ایی از تصاویری که از این زیبایی ها ثبت کردم
-
نقشه صعود به قله قلعه دختر آهار
نقشه صعود به قله قلعه دختر آهار
-
دره ده تنگه ، سمت راست به قله سیچال می رود، سمت چپ به قله قلعه دختر
دره ده تنگه ، سمت راست به قله سیچال می رود، سمت چپ به قله قلعه دختر
-
پشت به سیچال عکس از یال قله قلعه دختر
پشت به سیچال عکس از یال قله قلعه دختر
-
آبشار یال قله قلعه دختر آهار
آبشار یال قله قلعه دختر آهار
-
ریواس های یال قله الله بند
ریواس های یال قله الله بند
-
روی گردنه به سمت قله قلعه دختر پشت به یال قله الله بند
روی گردنه به سمت قله قلعه دختر پشت به یال قله الله بند
-
وسیله حمل و نقل چوپانان در گردنه در حال استراحت
وسیله حمل و نقل چوپانان در گردنه در حال استراحت
-
روی گردنه پشت به شهرستانک عکس از مسیری که آمدیم
روی گردنه پشت به شهرستانک عکس از مسیری که آمدیم
-
پیش به سوی فتح قله قلعه دختر
پیش به سوی فتح قله قلعه دختر
-
قسمت شمالی یال قله قلعه دختر که تا آهار کشیده شده است
قسمت شمالی یال قله قلعه دختر که تا آهار کشیده شده است
-
بنای نیایشگاه و آتشکده قله قلعه دخترآهار در بالاترین نقطه
بنای نیایشگاه و آتشکده قله قلعه دخترآهار در بالاترین نقطه
-
بنای نیایشگاه و آتشکده قله قلعه دخترآهار در بالاترین نقطه
بنای نیایشگاه و آتشکده قله قلعه دخترآهار در بالاترین نقطه
-
نقطه سبز کاخ ناصری در شهرستانک ته دره دیده می شود
نقطه سبز کاخ ناصری در شهرستانک ته دره دیده می شود
-
بنای نیایشگاه و آتشکده قله قلعه دخترآهار در بالاترین نقطه
بنای نیایشگاه و آتشکده قله قلعه دخترآهار در بالاترین نقطه
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
قله توچال از سمت شمال آن روی قله قلعه دختر
قله توچال از سمت شمال آن روی قله قلعه دختر
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار عکس از سمت شرق
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار عکس از سمت شرق
-
کوه های دره تالقان کهار کهارناز و علم کوه- عکس از روی قله قلعه دختر
کوه های دره تالقان کهار کهارناز و علم کوه- عکس از روی قله قلعه دختر
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
ابتدا قله الله بند، بعد سیجال - عکس از روی قلعه دختر
ابتدا قله الله بند، بعد سیجال - عکس از روی قلعه دختر
-
قله های بالی 4000 متری ردیف بعد از قله توچال
قله های بالی 4000 متری ردیف بعد از قله توچال
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
کاخ ناصرالدین شاه در دره شهرستانک زیر نگین آتشکده
کاخ ناصرالدین شاه در دره شهرستانک زیر نگین آتشکده
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
یال منتهی به گردنه و ادامه آن به سمت قله الله بند
یال منتهی به گردنه و ادامه آن به سمت قله الله بند
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
بنای باقی مانده از نیایشگاه و آتشکرده قلعه دخترآهار
-
یال منتهی به قله قلعه دختر از گردنه
یال منتهی به قله قلعه دختر از گردنه
-
ریواس های یال قله قلعه دختر
ریواس های یال قله قلعه دختر
-
تنل های برفی دره ایی که از آن نزول کردیم
تنل های برفی دره ایی که از آن نزول کردیم
-
پاکوب منتهی به گردنه بالاتر زا آخرین چشمه
پاکوب منتهی به گردنه بالاتر زا آخرین چشمه
-
آخرین چشمه قبل از گردنه برای آب برداشتن
آخرین چشمه قبل از گردنه برای آب برداشتن
-
طبیعت زیبای دره های منتهی به قله قلعه دختر
طبیعت زیبای دره های منتهی به قله قلعه دختر
-
متاسفانه بعضی تا مار دیدند اولین کار کشتنش را به خاطر می آورند
متاسفانه بعضی تا مار دیدند اولین کار کشتنش را به خاطر می آورند
-
خیابان های روستای آهار که به صورت زیبایی توسط دولت سنگفرش شده است
خیابان های روستای آهار که به صورت زیبایی توسط دولت سنگفرش شده است
https://mostafa111.ir/neghashteha/articel/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/562-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C.html?start=860#sigProIdb7a15daafe
[1] - منبع این مطلب (http://www.ahariha.com/portal/tabid/69/articleType/ArticleView/articleId/48/--.aspx) : قلعه دختر آهار نماد قدمت قصران بر فراز قله، بر فراز قله کوهی در آهار که اهالی به آن آهاروش (آهاربشم) می گویند و 3225 متر از سطح دریا ارتفاع دارد خرابه ای از دوران ساسانیان وجود دارد که مردم آهار به آن "قصر دخترک" و در کتاب ها و منابع تاریخی و همچنین نقشه های کوهنوردی به آن قلعه دختر می گویند از این بنای باستانی اکنون جز چند دیوار پهن و طاقی گهواره ای شکل باقی نمانده است و گذر زمان و باد و بوران و برف و سرما همچنین دستکاری انسان های سودجو که در طلب گنج دست به تخریب قسمت های مختلف آن زدند موجودیت این بنای باستانی را در معرض نابودی قرار داده است. این بنا در روزگاران کهن و زمانی که آیین زردشت در ایران رواج کامل داشت به عنوان آتشکده مورد استفاده قرار می گرفت. این معبد در منابع تاریخی به نام "معبد قصران" از آن یاد شده است و در بین اهالی علاوه بر آتشگاه وادران که نام های عمومی برای آن بوده است، سه نام دیگر استفاده می شود، یکی "قصر دخترک" یا قلعه دختر دیگر نام ترکی "قزل ماما" که در آهار مورد استفاده قرار می گیرد و دیگری قز ماما که در زبان مردم شهرستانک و لورا و کسیل مرسوم است. قز در زبان ترکی به معنی دختر و مراد از دختر و ماما در این نام ها "الهه ناهید" است، که آتشگاه به نام وی می باشد. ناهید در آیین زردشتی مقدس ترین الهه و الهه مادر بود که وظیفه آن کمک به زنان و دختران در به دنیا آوردن و تربیت فرزندان خوب و نیک سرشت و برای او مقام مادری و مامایی و قابلگی قایل بودند. یکی از نام های آتشگاه قصران "قزل ماما" به معنی مامای دختران از همین نام مایه می گیرد. مطابق اعتقاد زردشتیان ناهید نطفه زردشت را به امانت دارد تا در وقت مقرر هوشیدر و سوشیانت موعود زردشتیان از آن نطفه به وجود آید، در زمان زردشتیان تمام روستاها یک آتشگاه داشتند و در هر منطقه یک آتشگاه مرکزی وجود داشت که به آن ادران و به آن منطقه ادریان می گفتند، هم اکنون نیز نام هایی از همان دوران به یادگار مانده است که نشأت گرفته از نام ادران می باشد، از جمله دره بزرگی که به امامزاده شکراب منتهی می شود، تنگه ادریان و در لهجه محلی اودریون و گردنه بالای سرچشمه شکراب کله سودار (کله سوی ادران) و کوه شرقی تنگه اودریون که بند سودار (بند سوی ادران) و تیره کوه سمت شرقی آبشار شکراب به نام مون سوداران (میان سوی ادران) همه گواه بر همین مدعاست، همچنین نام های قاس قالا (قزقالا یا قز قلعه به معنی قلعه دختر) در سمت جنوب کوه آهاروش و ورقلعه به معنی کنار قلعه، در سمت شمال کوه در منطقه ده تنگه نام هایی مشتق شده از نام قلعه دختر می باشد.
تاریخچه بنای قلعه دختر (آتشگاه قصران)
بنای این ادران با توجه به نوع دیوارچینی و مصالح بکار رفته در آن که مخلوطی از ملاط گچ و آهک (ساروج) و سنگ های ورقه ای و قلوه ای است که آنها را درون قالب های چوبی می ریختند و خط قالب ها هنوز هم روی دیوارها کاملا مشخص است و همچنین گنبد گهواره ای شکل سقف آن که شبیه بناهای به جامانده از اوایل دوره ساسانیان می باشد و این حقیقت مسلم که در زمان ساسانیان آتشگاه ها را در کوه ها و ارتفاعات بلند می ساختند و قبل از آن این رسم متداول نبود، و به حکم سایر قراین تاریخی ساخت بنا، متعلق به دوران ساسانیان می باشد. همچنین در سال 1354 شمسی محقق و استاد ارجمند مرحوم دکتر کریمان قطعه ای از چوب سقف آنرا جهت اندازه گیری عمر آن با روش موسوم به کربن 14 به مرکز اتمی دانشگاه تهران فرستاد که عمر آن با تقریب 75 سال، حدود سال 265 میلادی تعیین گردید، که زمان اوایل ساسانیان و دوره پادشاهی اردشیر بابکان می باشد.
زمان ساسانیان دوره تجدید حیات آیین زردشتی می باشد. بسیاری از آتشکده های خاموش روشن و آتشکده های جدید ساخته شدند. پدر و پدربزرگ اردشیر از روحانیان سرشناس زردشتی بودند. پدر بزرگ او ساسان که از دودمان نُجبا بود در معبد آناهید (اناهیتا) در شهر استخر فارس سمت ریاست داشت. پس از او پسرش پاپک (بابک) جانشین او شد. بابک یکی از پسران خود را که اردشیر نام داشت در دارابگرد فارس به مقام عالی نظامی رسانید. اردشیر در سال 212 میلادی چند تن از ملوک و امرای فارس را مغلوب و هلاک کرد و مقام فرماندهی کل فارس را تصاحب نمود. فارس در آن زمان پایتخت دینی اشکانیان و محافظ آیین ناهید بود. پایتخت رسمی اشکانیان ری بود.
وی سپس قلمرو خود را به تدریج با نبوغ نظامی که داشت گسترش داد و سرانجام طی نبردی سخت اردوان آخرین پادشاه اشکانی را در ری شکست داد و او را به قتل رساند. سپس به توصیه بزرگان لشگر خود با دختر اردوان ازدواج کرد و در سال 226 میلادی رسما تاجگذاری کرد و عنوان شاه شاهان ایران را برای خود اختیار نمود. او پس از تثبیت پادشاهی به گسترش آیین زردشت ابتدا در ری و اطراف آن از جمله قصران و سپس در سایر نقاط ایران همت گماشت. اردشیر پادشاهی با تدبیر و آبادگر بود این گفته منسوب به اوست که میگوید"ملک حاصل نگردد مگر به لشکر لشکر فراهم نشود مگر به زر-زر به دست نیاید، مگر به کشاورزی و آبادی و زراعت بدون عدل و داد صورت نبندد." اردشیر اندک زمانی پیش از مرگ شاپور پسرش را جانشین خود ساخت و تاج شاهی را به دست خود بر سر وی نهاد، و یکی از اندرزهایی که فردوسی در شاهنامه به وی نسبت می دهد چنین است،
سر تخت شاهان بپیچد سه کار نخستین ز بیدادگر شهریار دوم انکه بیمایه را بر کشد ز مرد هنرمند برتر کشد سه دیگر که با گنج خویشی کند به دینار کوشد که بیشی کند
ویژگی اصلی همه بناهایی که در زمان او ساخته شد از جمله معبد ری، معبد لارستان فارس، معبد ادران کرج و قصر خود در فیروز آباد فارس ساخت دیوارهایی از قلوه سنگ و ملاط گچ و آهک که قالبگیری می شدند و طاق هایی گهواره ای و گنبد هایی که روی پایه چهار گوش قرار داشتند می باشد. بنا بر اعتقادی که زردشتیان داشتند آتشگاه اصلی خود را که محل پرستش اهورامزدا می دانستند در ارتفاعات کوه ها می ساختند و برای این کار ارزش خاصی قایل بودند فردوسی در داستان افراسیاب پرستشگاه هوم عابد را در کوه ذکر کرده است.
پرستش گهش کوه بودی همه ز شادی شده دور و دور از رمه نیایش کنان هوم بر کوهسار به پیش جهاندار پروردگار
و از قول هوم عابد آورده است : یکی جای دارم بر این تیغ کوه پرستش گهی نیز دور از گروه
و دلیل قصر دختر یا قلعه دختر خواندن این آتشگاه یا ادران نیز آن است که ایزد ناهید بنا به مندرجات اوستا دختری است جوان بلند بالا و زیبا چهره که بازوان سپیدش به ستبری شانه اسبی است با کمربندی در میان بسته و از تمام ایزدان اوستا تنها این الهه به صورت دختر ظاهر می شود. از این رو آتشگاه هایی که به وی منتسب است، به نام قلعه دختر نامیده می شوند، نظیر قلعه دختر فارس (در شش کیلومتری فیروز آباد)، قلعه دختر باکو (در بادکوبه)، قلعه دختر خراسان، قلعه دختر میانه (در دو کیلومتری شمال پلدختر)، قلعه دختر شوشتر، قلعه دختر خنامان کرمان، قلعه دختر قم، قلعه دختر چالوس، قلعه دختر فرمشگان در تنگه بهمن فارس، قلعه دختر بیرجند، قلعه دختر پلور، قلعه دختر رودبار گیلان، قلعه دختر روستای دوان در کازرون، قیز قلعه در ساوه، قیز قلعه سی در نمین اردبیل، قیز قلعه در تاکستان قزوین، قلعه دختر بشرویه در جنوب خراسان، که همگی بقایای آتشکده هایی منسوب به الهه ناهید می باشند. در استانبول ترکیه و در مدخل ورودی آن نیز بقایای قلعه کوچکی به نام قلعه دختر وجود دارد.
دکتر باستانی پاریزی تاریخدان و محقق ایرانشناس کشورمان ابنیه قلعه دختر در سراسر ایران را در دو خط خلاصه کرده است : همه مربوط به بناهای قبل از اسلام و عموماً زمان ساسانیان می باشند. همه جنبه تقدس و عبادت دارند و دارای غموض ابهام آمیزی درباره وجه تسمیه خود هستند و اکثر این بناها دارای آب انبار یا حفره هایی جهت ذخیره آب بوده اند.
قلعه دختر آهار یا قصر دخترک با لهجه مردم محلی قدیمی ترین اثر باستانی متعلق به گذشتگان در منطقه زیبا و باستانی "رودبار قصران" می باشد که در طی فصول سال پذیرای بسیاری از دوستداران آثار کهن کشور عزیزمان و دوستداران طبیعت دلگشا و روح افزای آهار می باشد. برای رسیدن به این قله تاریخی چندین مسیر وجود دارد که راحت ترین و عمومی ترین راه از مسیر ده تنگه - پاوش- گردنه پاوش (در اصطلاح محلی به آن گردنه چپه را می گویند) و قله قلعه دختر می باشد. مسیر دیگر از راه آهاروش شامل تنگه قاس قالا- چشمه نوپل- گردنه آهار وش و قله می باشد.
مسیر سوم از طرف پشت منبع آب آهار سر خاسک به طرف دیم واچین و صعود به طرف یال اصلی کوه آهاروش و ادامه مسیر از روی یال تا رسیدن به قلعه دختر می باشد. کوه پیمایی از روی یال در این مسیر چشم اندازی زیبا و خیره کننده از گستره پهناور رودبار قصران با قله هایی سر به فلک کشیده در برابر ما قرار میدهد و دلیل انتخاب این قله برای ساخت آتشگاه را برای ما روشن می کند. یک مسیر برگشت نیز وجود دارد که از روی قله به طرف شمال شرق آن و منطقه پی رگ سرازیر می شویم و به دره وسیع و بکر پی رگ می رسیم که شامل تنگه های متعدد و چشمه زارهایی با آبهای خنک و گواراست که دو چشمه گل لره و چشمه کمال با آبهایی جانبخش و گوارا راحت بخش جان خستگان مسیر طولانی صعود به قله می باشد.
سپس از انتهای دره پی رگ که اهالی به آن لپه سرک می گویند به آبشار پی رگ میرسیم و پس از پایین آمدن از منطقه سخت و صخره ای کنار آبشار به ده تنگه و راه اصلی آهار می رسیم. این مسیر برای افراد تازه کار و نا آشنا به محل توصیه نمی شود. نکته جالب توجه در مورد موقعیت مکانی قلعه دختر این است که این قله تنها قله ای در منطقه رودبار قصران است که از آنجا ارتفاعات تمام روستاهای اطراف قابل مشاهده می باشد. کنار دیوارهای باستانی آتشگاه که می ایستیم روستاهای آهار، شهرستانک، لورا ، کسیل، اوشان، فشم، میگون، شمشک، ایگل و کوه های توچال، کلوم بستک، سیچال، سرک چال ، جانستون ، قله سوتک ، خلنو ، چپکرو، کوه های منطقه لار و کوه های کرج تا منطقه تالقان، همچنین آزاد کوه در مازندران و قله دماوند همه به خوبی دیده می شوند و این دلیل انتخاب این قله به عنوان مکان ساخت آتشگاه می باشد که از تمام روستاها قابل رویت و مردم منطقه می توانستند آتش این آتشکده را که در تمام فصول سال و شبانه روز روشن بوده است، از دور زیارت مراسم عبادی خود را به جا آورند.
داخل قلعه نیز آثار خرابی ناشی از کندن زمین جهت یافتن گنج و کنده کاری روی دیوار آن جهت یادگاری نویسی همه جا مشاهده می شود که صدمه زیادی به این اثر تاریخی وارد نموده است.
در پایان یاد اور میشوم تعدادی عکس از قله و آثار به جا مانده از آتشکده در قسمت گالری عکس ها که در صعود به قله در آذر 1389توسط این جانب گرفته شده وجود دارد که دوستان میتوانند مشاهده نمایند . در یکی از عکس ها خط قالبگیری ملاط و سنگ ها کاملا مشهود است و در عکس دیگری یادگاری نویسی روی دیوار 1800 ساله دیده می شود.
تا که ببینم من که او، کی و کجا از در رسد
فرزند خاکمُ، ز خاک برخاسته، بر خاک نشسته ام! زین خاک برخیزم! همان، دیدار یارم می رسد
آن روز هم با اشک خود، در هم کِشم من چشم را، خیسش کنم این خاک را، دیدار یارم می رسد
اندوهگینم من بدو، وین هجر طولانی ز او چون گاه وصلش در رسد، دیدار یارم می رسد
اسرار این تنهایی اش، بسته هزاران سال، چشم بر ما فقیران درش، کی یار از در می رسد؟!
او کیمیای دلِ ماست، ما کشته در فقر و سکوت او غرق تنهایی به خود، عشقش به ما کی می رسد؟!
دردم فزون شد زین سخن، چون درد را من میکشم، گو کی بدین درد جگر، درمان دردم می رسد؟!
بسته چنان او چشم خود، پایم در این محراب خون، بر گو که کی ما را در این، لُجه یاری می رسد؟
معتاد گشتم من بدو، دردش بُوَد درمان من، معتاد به دردی این چنین، درمان نخواهم، دَر رَسَد!
او چه رَسَد، چه نَرسد، بر خاک این درگاه او، چشمم به دروازه بُوَد، تا یار هم از در رسد
ما را در این دریای غم، کردی رها، ای خوشصَنم! برخیز و تاری ساز کن، تا یار هم از در رسد
مست شراب باده ایی، کو داد در روز ازل، مستی برفت از یاد من، این یار کی از در رسد؟!
درمان نمی گردد دلم، بس کن تو ای دل شکوه ات، شکوه نمی آرد صَنم، تا یار خود از در رسد
این درد و این درمان من، این شکوه و این جان من، گردد فدا در آن دمی، که یار از دَر، دَر رسد
من آشیان خویش را، کردم بلند بر اوج غم، این آسمان ابری ام، بی بارش است، تا او رَسَد
یارا بلندم کرده ایی، در اوج غم جا داده ایی، این انتظار دیدنت، این لحظه را گو کی رسد
بی آشیانم من کنون، وامانده در غم، غرق او در انتظارت من شدم، دیوانه ی این "کی رسد"
شد "کی رسد" محراب من، محراب نا فرجام من، فرجام خواهم زین سبب، فرجام ما، گو کی رسد؟!
آیا دِلی مانده ست به تو؟ فرجام خواهان تو را، بستند به چوب بندگی، ایندم بگو، آزادیم کی در رسد؟!
حلاجِ تو بر دار شد، عین القضاتت سوختند، ابن مقفع در تنور، می گفت یارم کی رسد
فریاد خواهم که کشم، اندر دلِ دریاییِ غم دریا شده مقهور من، ساحل بگو، کی در رسد
این دادخواهی تا به کی، گردد قرین با آه من، برگو کین دادخواه، یا یار، از دَر کی رسد؟
شور شررها من زدم، بر این دَرُ دروازه ات شور و شراری رو نشد، شور و شرارت کی رسد؟!
آتش زدم بر خوان غم، کین خوان مرا در خود گرفت، اکنون بسوختم من در آن، درمان ما، گو کی رسد؟!
بر من نباشد خوان غم، غم را نباشد با دلم، همراز گشتم با همان، اَسرار یاری، در رسد
این چشمه های غم کنون، اندر دلم آتش گشود تا ذکر یاری را کنم، کو هم، از در می رسد
چشمم شده ثابت بدو، اندر افق در جستجو شاید بیابم من دَری، کو زان دَر، از دَر رسد
او چشمه ها در من گشود، چشمم گرفتارست بدو تا که ببینم من که او، کی و کجا از در رسد
من کور گشتم زین سبق، در انتظارش خوبُ بد درمان نشد دردم به این، کو یار ما، کی در رسد؟!
نظم نوشته ایی به تاریخ 18 خرداد 1398
روز 13 خرداد که دوست مهربان و همنوردم، تماس گرفت و از صعود که نه، به قول خودش خبر از یک گشت و گذار در یک مسیر گلابی (که کنایه از راحتی مسیر صعود بود) از گرمابدر (Garmabdar) به دشت لار (Lar NationalPark) داد، چندان رغبتی به این سفر و صعود احساس نمی کردم و دوست داشتم تا در این قرارگاه و کُلکسیون قله های بیش از 4000 متر، مثل خُلِنو، خَرسنگ، مهرچال و... و ده ها از این قله ها، که در اطراف دشت لار و روستای گرمابدر قرار دارند، یکی را انتخاب و صعود می کردیم.
تصمیم دوستان به تفریح و گشت و گذار بود تا صعودی جدی، اما با توجه به قرار گرفتن این مقصد صعود در فضایی که بزرگترین قله استان تهران یعنی خُلنو نیز در دیدرس آن بود، اگرچه صعود به هر یک از این ستون های بلند را به نفس کشیدن در دره های اطرافش ترجیح می دادم، ولی کاریش نمی شد کرد و این یک صعود فوق العاده و به قول بچه ها یک اشانتیون بین هفته ایی محسوب می شد، و از آن هم نمی شد گذشت، لذا بلافاصله آمادگی خود را اعلام و قرار حرکت ما شد ساعت 5 صبح روز 14 خرداد.
زمانبندنی این صعود بدین قرار است :
- ساعت 5 بامداد، حرکت از تهران به سمت منطقه در لالان (یا آنچه همه آن را لالُون تلفظ می کنند) که در منطقه "رودبار قصران" در شهر "فشم" قرار دارد.
- ساعت 6 و 15 دقیقه صبح حرکت به سمت دشت لار به صورت پیاده، که حرکت ما از پشت درگاه ورودی سازمان حفاظت محیط زیستِ منطقه حفاظت شده "ورجین" در روستای "گرمابدر" آغاز گردید.
- ساعت 8 و 9 دقیقه صبح به گردنه گرمابدر – لار پس از طی سربالایی ها، و حرکت در مسیر جاده و کمی هم میانبرها، مشرف به دره ایی است که به دشت لار منتهی می شود، رسیدیم.
- توقف نسبتا طولانی یک ساعت و 24 دقیقه ایی برای استراحت و صرف صبحانه، در بالای گردنه گرمابدر - لار.
- ساعت 9 و 35 صبح دقیقه حرکت در مسیر سرازیری به سمت دشت لار بعد صرف صبحانه و استراحت.
- ساعت 10 و 17 دقیقه رسیدن به تنگه ایی که تنها راه عبور از آن، زدن به آب است، ولی اکنون با توجه به توده های بزرگ برف ناشی از بهمن های سنگین زمستانی، به راحتی و با احتیاط می توان از روی برف هایی که تونل های آب زیر آن جاری است بدون زدن به آب، از تنگه گذشت، دوستان در سفر قبلی در همین مسیر مجبور به عبور از آب شده بودند، و لذا در این سفر توصیه داشتند که کسیه های پلاستیکی بلند به همراه داشته باشیم، تا بتوان آن را به پا پوشید و بدون لخت شدن و در آوردن کفش ها از آب گذشت.
- ساعت 10 و 36 پایان دره و سرازیری ها و رود به دشت صاف لار، و ادامه مسیر تا رسیدن به رودخانه های جاری در کف دشت لار برای توقف در مقصد.
- ساعت 11 و 14 دقیقه صبح، رسیدن به رودخانه و شروع به استراحت در کنار آب، که با این حساب از پست ورودی سازمان حفاظت محیط زیست (توقفگاه اتومبیل ما در روستای گرمابدر)، تا اینجا در مقصد (کنار رود خانه دشت لار) بدون احتساب زمان استراحت در گردنه، 3 ساعت و 26 حرکت مستمر داشته ایم.
- ساعت 14 و 35 دقیقه عصر، حرکت برای بازگشت از محل رودخانه دشت لار به سمت روستای گرمابدر
- ساعت 15 و 18 رسیدن به تنگه لار به گرمابدر، و عبور از توده های برفی در مسیر سربالایی های بازگشت
- ساعت 16 و 28 پایان سربالایی ها و رسیدن به گردنه لار به گرمابدر و سرازیر شدن به سمت روستای گرمابدر
- ساعت 18 و 20 رسیدن به روستای گرمابدر در محل ورودی نصب شده توسط سازمان محیط زیست، و محل پارک خودروی ما، که کل زمان حرکت از رودخانه دشت لار تا گرمابدر تقریبا 4 ساعت حرکت تند و بدون توقف بوده است.
- کل زمان رفت و برگشت از گرمابدر تا لار و برگشت با توقف ها 12 ساعت به طول انجامید. یعنی از 6 و 15 صبح تا 6 و 18 دقیقه عصر
- کل مسیر رفت و برگشت 22.7 کیلومتر کوهپیمایی را شامل می گردید.
منطقه حفاظت شده، دشت لار:
اما دشت لار که اطراف آنرا باید مجمع قله های بلند البرز مرکزی دانست، که در اطراف و زوایای این دره بزرگ و دشت زیبا چیده شده اند، و دل هزاران کوه نورد و طبیعت دوستان را به خود جلب و جذب می کند؛ دشتی که در اطراف خود از قله دماوند گرفته که خود بلند ترین قله ایران است، و یا قله خُلِنو (Kholeno) که بلند ترین قله استان تهران می باشد، را در کنار خود دارد و اهمیت فراوانی از لحاظ پستی بلندی ها و منابع آب و طبیعت بکر و دست نخورده، زیستگاه حیات وحش و... دارد،
اما خود این دشت را باید دشت سیلاب های خروشان نامید، امروز که ما بدین دشت وارد شدیم مملو از زمین های آب شسته ایی است که قرن هاست آب چشمه ها و برف های عظیم ذوب شده از قله های بلند حوزه آبریز کوه های اطراف این دشت بدآن سرازیر می شوند و به جز حاشیه دره ایی که ما در آن پا گذاشتیم، صدها متر منطقه ایی آب شسته را می توان دید که یا در آن هم اکنون آبی خروشان جاری است، و یا روزی در آن جاری بوده است؛ و این نشان می دهد که انگار خداوند این دشت را آفرید تا آب های گوارا را به عنوان پر ارزش ترین نعمت الهی میزبانی، و روانه و روانه پایین دست کند.
مسیر گرمابدر – لار – آزاد کوه – یوش و بلده:
امروز که ما در این دشت حضور یافتیم گروه های متعدد کوهنوردی به سمت مقاصد گوناگون در گوشه و کنار این دشت در حرکتند، که یکی از مهمترین مقاصد این گروه های عبور از دشت لار و رفتن به شمال کشور از طریق شهر های یوش و بلده بود، که این شاید عبور از یکی از عریض ترین عرض های، معابر شمالی و جنوبی در البرز مرکزی نیز باشد که طبیعت نوردان در یک مسیر جنوبی - شمالی از چند ردیف کوه هایی می گذرند که در سمت شرقی – غربی کشیده شده اند. و انگار مسیر روستای گرمابدر – دشت لار و سپس عبور از کنار آبشار "سفید آب" و یا همان "آب سپید" و رساندن خود به زیر قله آزاد کوه و عبور از آن و ورود به دره یوش و بلده و... مثل اتوبانی است که در این خصوص شهرت بسیار دارد،
وقتی از گروه های مختلف راهی شده در این مسیر از مقصد شان پرسیدم، اکثرا شهرهای یوش و بلده را به عنوان مقصد بعید عنوان می کردند، و من تعجب می کردم که این همه راه؟! ولی وقتی به مسیر نگاه کردم و قله نوک سرکج آزاد کوه را دیدم، متوجه شدم که چقدر ما به این منطقه نزدیک شده ایم، منطقه ایی که قبلا برای صعود به قله آزاد کوه بدانجا رفته ایم، اما از مسیر جاده چالوس.
یک گروه دوچرخه سوار که با دوچرخه قصد عبور کوهستانی و رسیدن به بلده را داشتند می گفتند، که تا 4 بعد از ظهر در یوش و بلده خواهند بود، که این برایم بسیار تعجب برانگیز می نمود، اما وقتی گروه ما در گشت و گذار خود در حالت استراحت قرار گرفت، من نیز به سبک خود به گشت و گذار و کشف دشت لار اقدام کردم، و دو ساعت زمان در نظر گرفته شده برای خواب و خوراک و توقف توسط گروه را غنیمت دانسته و حرکت خود را در مسیر شمال به جنوب در جهت رودخانه لار به تنهایی ادامه دادم.
نقطه شروع من از محلی بود که گروه ما بار از دوش بر زمین افکنده و مشغول آفتاب گرفتن و کف پا در آب سرد رودخانه لار فرو کردن و... بودند، توقفگاه ما در اینجا، در واقع انتهای یالی است که از قله بلند و عظیم خَرسنگ از موازی روستای آبنیک (قبل از روستای گرمابدر) آغاز می شود و تا اینجا در دشت لار ادامه می یابد و در اینجا و در کنار رود جاری در کف دره، خرسنگ هم به پایان می رسد، و گسل آن در زیر زمین ادامه خواهد یافت؛ این یال کیلومتر هاست که ما را در سمت چپ تا نقطه پایان در دشت لار، از آبنیک همراهی می کند.
اینجا همنوردان و کوله خود را وانهاده و به سمت جنوب حرکت کردم، در سمت جنوب اولین دره ایی که در سمت چپ بر من آغوش گشود، در انتهای خود آبشار "آب سفید" را که بلند و دو شاخه و گاه چند شاخه به سمت پایین دره سرازیر بود، زیبایی خیره کننده خود را به نمایش گذاشته بود، و در انتهای همین دره قله سر فراز آزاد کوه را هم می توان دید، قله ایی که وقتی به بلندای گردنه گرمابدر به لار می رسی از دور به تو سلام می کند؛ و این نشان می داد که فاصله ما با قله آزاد کوه و در واقع منطقه یوش و بلده چقدر نزدیک است.
با توجه به فتح این قله می توانم در ذهن خود اینکه چند مقدار راه نرفته از این سو تا آزادکوه داریم، و این راه نرفته را به راه های رفته به سوی آزادکوه از سمت روستای میناک و یا روستاهای همجوار آن، تصور کرده، و به هم وصل کنم و راه مانده تا بلده و یوش را حدس بزنم.
یک گروه دونده در کوهستان که بعد متوجه شدم از ورزش کاران رشته ورزشی "اسکای رانینگ" [1] و یا به قول خودشان "تریل" هستند و متشکل از 4 جوان برومند ورزشکار، از جمله یک خانم بود که پا به پای بقیه می دوید، خود را به ما نزدیک کرد، تا از همین نقطه از آب رودخانه خروشانی که از کاسه خلنو و یال شمالی قله خرسنگ راهی دره لار بود، عبور کرده و خود را بدانسوی دشت رسانده و در همان دره آبشار "سفید آب" رسانده و از همان دره راهی شمال شوند؛ آنها نیز از حضور خود در یوش و بلده در حدود ساعت 4 بعد از ظهر خبر دادند.
آنها انتظار داشتند با همین روند دویدن تقریبا 4 – 5 ساعته خود را از میان دشت لار عبور داده و با دنبال کردن GPS tracks یا همان جهت یابی های جی پی اس خود را به قرارگاه بعدی سفرشان یعنی یوش و بلده برسانند، و من در حالی که به سمت جنوب و در مسیر آب رودخانه در دشت لار حرکت می کردم و خود را به سوی قله "آسمان کوه" (به قول یکی از محلی ها) و یا به قول یکی از کوهنوران حاضر در دشت "اسپی کالک" (که نفهمیدم کدام درست است) نزدیک می شدم، و وقتی مقابل دره آبشار سفید آب رسیدم دیدم که پر بیراه هم نگفته، و با این سرعتی که می دوند، رسیدن آنان به یوش و بلده در 4 ساعت آتی محتمل و هم ممکن خواهد بود.
ترافیک گروه های متعدد کوهنوردی را می توان دید که از این منطقه عازم شمال کشورند، و این روند از صبح شروع و تا آخرین دقایق حضور ما نیز ادامه داشت، گروه های دو نفره و سه نفره و... دوچرخه سوار، به همراه تیم های کوهنوردی پیاده، اسکای رانینک که مواد خوراکی، خواب و شبمانی در طبیعت را برای دو روز ماندن در طبیعت تدارک دیده اند و امیدوارند امروز یا فردا به یوش و بلده رسیده و مخازن خالی از خوراک و توشه راه خود را پر کرده و با عبور از قله ها و جنگل های البرز مرکزی خود را به شمال کشور برسانند، برای برخی این زمان 5 روزه و برای بعضی مثل این گروه اسکای رانینگ کمتر پیش بینی می شود.
ترافیک این گروه ها در این روز که ابتدای یک تعطیلات 4 روزه است، بسیار چشمگیر است، و در مسیر با گروه های سه نفره، دو نفره، 4 نفره، هشت نفره و کمتر و بیشتر برخوردیم که برای من غبطه برانگیز بود که چرا برنامه کوتاه یک روزه ایی را برای یک نوک زدن و چشیدن دشت لار انتخاب کرده ایم، در حالی که دیگران از این تعطیلات استفاده کرده و اهدافی به این بزرگی را برای خود در نظر گرفته و برای رسیدن به آن در حرکتند، و این که دیگران چقدر از ما در این زمینه جلو ترند.
به همین دلیل در تیم 5 نفره ما نیز بحث خرید ابزار مورد نیاز برای ماندن در طبیعت به شدت درگرفت و هر یک به داشته ها و نداشته های خود در این زمینه اشاره می کردند تا به نداشته های شان اعتراف و برنامه ریزی به تدارک آن چه ندارند اقدام کرده و آماده باشند، تا ما نیز شاید به این اینگونه رفتن ها اقدام و برنامه ریزی کنیم، که این تصمیمی بلند نظرانه تر و عالی تر خواهد بود.
مسیر سفر و حرکت در محور گرمابدر- دشت لار :
برای رسیدن به مسیری که ما برای حضور در دشت لار انتخاب کردیم، اگر از سمت تهران عازم شوید، در میدان فشم تابلو بزرگی در سمت راست، شما را به سمت روستاهای روته، زایگان (زایگون)، لالان (لالون)، آبنیک، گرمابدر، هدایت خواهد کرد؛ وارد این جاده که شوید، انتهای این مسیر که در کنار رودخانه ایی به پیش می رود، شما را در جاده آسفالته به نقطه پایان خود در یک دره مسکون به روستای گرمابدر ختم خواهد کرد، انتهای و پایان این روستا که در واقع انتهای جاده اسفالته نیز خواهد بود.
ورودی و یا گیت فلزی که توسط اداره محیط زیست در گرمابدر برای حفاظت از منطقه حفاظت شده "ورجین" و "لار" نصب شده، محلی است که شما می توانید اتومبیل خود را رها کرده و به جاده خاکی و یا مالرو ها و پاکوب های اطراف زده و راه خود را به سوی دشت لار در پیش گیرید،
ما نیز اتومبیل خود را قبل این ورودی پارک کردیم، و از این بعد که در واقع اینجا انتهای ساختمان های روستای گرمابدر هم هست، در مسیر جاده ایی شوسه اوج گرفتن خود را آغاز نمودیم، و سربالایی های را در حالی طی می کردیم که در سمت راست ما نقاب های برفی کوه "پیرزن کلوم" و متصل به آن قله "مهرچال" عظمت و بلندی خود را به رخ می کشیدند؛ نقاب های برفی قسمت شمالی این قله ها که تقریبا به اندازه نقاب برفی قله توچال و بلکه بیشتر از آن است، این روزها با توجه به افزایش دمای هوا، به صورت بهمن در حال ریزشند، چرا که گرما به ذوب آنان منجر شده و خروارها برف را به سمت دره رها می کند.
گرچه این گیت حفاظت محیط زیست، ساخت و سازهای روستای گرمابدر از سمت دست چپ و در واقع در دامنه های قله خرسنگ را متوقف کرده و پایان داده است، اما در سمت راست و در داخل دره و کناره های رودخانه هنوز ساخت و سازها ادامه دارد و متاسفانه در سمت یال های مهرچال ساخت سازها، گیت محافظت از منطقه حفاظت شده ورجین را پشت سر نهاده و ویلاها همچنان به پیش می روند، ویلاهایی که مشخص است یا در حال ساخت و تکمیلند، و یا در حال مهیا نمودن مقدماتی اند، که به ساخت و سازهای جدید منجر خواهد شد.
و به گفته دوستانی که قبلا به این منطقه آمده اند، بسیاری از اینها در سفر قبلی نبودند و اکنون هستند، متجاوزین به اراضی ملی و حریم رودخانه ها و دره ها را می خورند و به پیش می روند، و این پدیده خصوصا در سمت راست ما تا مدت ها ادامه دارد، و عده ایی از هم اکنون حاشیه دره را با سنگچین هایی، مرز بندی کرده و به زودی مثل قلیل جاهای که اکنون دیوار کشی کرده اند، در سایه فساد ساری و جاری دستگاهی و مسئولین منطقه، و طمع انسان های حریص به بلعیدن محیط زیست و حریم زیستگاه های حیات وحش، پیش خواهند رفت تا خود را به گردنه، بالا دست بین یال های قله "کاسونک" و "خرسنگ" برسانند.
مسیر دره پر است از آب های جاری که به سمت دره جاریست، و این آب های جاری از هر روزنه ایی خود را به رودخانه کف دره می رسانند تا به هم بپیوندند و در انتهای با گذر از دره هایی که از این ویلاها و ساخت و سازهای بی ریخت و درهم و برهم خفه شده اند، و اراضی ملی بلعیده شده ناشی از فساد دستگاهی و طمع افراد متجاوز، گذر کرده، تا این آب ها از میان این همه فساد و تجاوز، مارپیچ بگذرند و خود را به سد لتیان برسانند.
پشت سر ما اما قله شکوهمند "برج" و "خلنو" با برف های زیاد خود جلوه گر است، و از دره منشعب شده از لالون، آبنیک و... و هر روستای منطقه که از این مسیر اصلی به سمت چپ و راست خارج شوی به یکی از قله های بیش از 4000 متر ختم می شوند. مدت ها حرکت ما در مسیر دره در سایه یال قله مهرچال بود، و اما در نزدیکی های گردنه برای سرازیر شدن به سمت لار، این قله "کاسونک" هست که در سمت راست، ما را تا دشت لار همراهی خواهد کرد.
اما مسیری پیمایش من در دشت لار :
زیبایی دشت لار انسان را به وجد می آورد، برای بعضی این شعف در ماندن و استراحت و گپ و گفتگو و خوردن تبلور می یابد، اما برای من گشت و گذار بهترین پاسخ به این همه زیبایی و طراوت بود، لذا وقت استراحت دو ساعته دوستان را جویا شدم، و برای آن دو ساعت سعی کردم برنامه ایی گشت گذار بچینم، سلاح دفاعی (باتوم چوبی ام) را به همراه سلاح ثبت و ماندگار کردن تصاویر و صحنه های زیبای طبیعت، یعنی موبایل که همزمان دوربین عکاسی ام نیز می باشد را برداشتم و در مسیر جنوب حرکت کردم.
دشت پر است از گوسفند سراها که یکی از عامل های ویرانی دشت و محیط زیست آن نیز، گله های پرشمار گوسفندانی است که چون وارد طبیعت می شوند، شبانه روز بی وقفه می چرند و صاف می کنند و به پیش می روند، ولی هنوز خوشبختانه این گله ها به دشت لار نیامده اند و طبیعت همچنان در آرامش قبل از توفان است، و رشد و نمو پوشش گیاهی منطقه در سایه عدم حضور آنان همچنان ادامه دارد؛ گل های رنگارنگ و بوته های به گل نشسته و گاه تخم کشیده، در کنار آبی خروشان که به سمت جنوب مرا همراهی می کند؛
500 متر آنطرف تر با مزارع یونجه کاری شده، بزرگ مواجه شدم که این مزارع زنگ خطر شدید طبیعتخواری را از هم اکنون به صدا در می آورد، و فریاد می کشد، که جاگیر شدن کشاورزان و دامداران در این دشت که میراث ملی کشور است، ناقوس نابودی اش را به صدا در می آورد، از کنار آن گذشتم چهار تن از جوانان منطقه که برای آبتنی و شاید هم چیدن گیاهان خاص به منطقه آمده بودند، از آنان از نام های محل پرسیدم،
که آنها نیز محل آسمان کوه، خرسنگ، چشمه آب سفید را به من نشان دادند، و این که در انتهای مسیری که من رفتم روستای "قلعه نو" قرار دارد جایی که روی نقشه گوگل از آن به اسم اسم کولک (Asme Kolak) یاد شده است، در انتهای دره که یال کاسونک به قله آسمان کوه، در تنگ ترین مسیر به هم می پیوندند "ملک چشمه" را دیدم که بسیار پر آب از زیر یال کاسونک بیرون می زد. حجم این آب را من در چشمه های دیگر هرگز ندیده بودم، از حجم آب های بیرون زننده چشمه شهرستانک که در بالای قصر ناصری از زمین می تراود هم بیشتر بود.
اگرچه یکی از اهداف من برای آمدن به این محل رسیدن به جایی برای دیدن قله ریزان و... بود ولی در این محل دو کوه کاسونک و آسمان کوه به هم بسیار نزدیک شده اند و توان عبور از آن آب خروشان دیگر نیست و زمان من هم رو پایان بود و لذا برگشتم،
گزیده ایی از صدها عکس که ازین زیبایی ها ثبت کرده ام :
همنوردان من در سفر گرمابدر به لار
همنوردان من در سفر گرمابدر به لار
بالای گردنه گرمابدر به لار در انتها می توان آزاد کوه را در افق دید
بالای گردنه گرمابدر به لار در انتها می توان آزاد کوه را در افق دید
بالای گردنه گرمابدر به لار هنگام سرازیر شدن به سمت لار
بالای گردنه گرمابدر به لار هنگام سرازیر شدن به سمت لار
طبیعت زیبا و پر گل دشت لار
طبیعت زیبا و پر گل دشت لار
تنگه حاصل از رسیدن دو یال کاسونک و خرسنگ به هم
تنگه حاصل از رسیدن دو یال کاسونک و خرسنگ به هم
تنگه حاصل از رسیدن دو یال کاسونک و خرسنگ به هم
تنگه حاصل از رسیدن دو یال کاسونک و خرسنگ به هم
تنگه حاصل از رسیدن دو یال کاسونک و خرسنگ به هم
تنگه حاصل از رسیدن دو یال کاسونک و خرسنگ به هم
تنگه حاصل از رسیدن دو یال کاسونک و خرسنگ به هم
تنگه حاصل از رسیدن دو یال کاسونک و خرسنگ به هم
آب های جاری از تنگه کاسونک و خرسنگ
آب های جاری از تنگه کاسونک و خرسنگ
زیبایی های دشت لار در نبود دامداران و احشام آنها
زیبایی های دشت لار در نبود دامداران و احشام آنها
زیبایی های دشت لار
زیبایی های دشت لار
برف های تنگه یال کاسونک و خرسنگ ناشی از بهمن های زمستانی
برف های تنگه یال کاسونک و خرسنگ ناشی از بهمن های زمستانی
زیبایی های دشت لار
زیبایی های دشت لار
سیل آب های خلنو، خرسنگ و... که از دشت لار به سمت جنوب جاری است
سیل آب های خلنو، خرسنگ و... که از دشت لار به سمت جنوب جاری است
دشت لار در انتها آسمان کوه و تنگه کاسونک به اسمان کوه
دشت لار در انتها آسمان کوه و تنگه کاسونک به اسمان کوه
می رسد نجه زارهای دشت لارانتهای عکس کاسونک به اسپی کالک
می رسد نجه زارهای دشت لارانتهای عکس کاسونک به اسپی کالک
علف های وحشی دشت لار
علف های وحشی دشت لار
آب های ملک چشمه در تنگه کاسونک - آسمان کوه
آب های ملک چشمه در تنگه کاسونک - آسمان کوه
دشت لار دشت سیلاب های جاری
دشت لار دشت سیلاب های جاری
بالای گردنه گرمابدر به لار
بالای گردنه گرمابدر به لار
گل های وحشی دشت لار
گل های وحشی دشت لار
تجاوز به دره و رودخانه بعد از گیت محیط زیست ورجین
تجاوز به دره و رودخانه بعد از گیت محیط زیست ورجین
اکثر این دره در سمت راست را با سنگچین قطعه بندی کرده اند
اکثر این دره در سمت راست را با سنگچین قطعه بندی کرده اند
خلنو عکس از مسیر گرمابدر به لار
خلنو عکس از مسیر گرمابدر به لار
انتهای این دره گردنه گرمابدر به لار است
انتهای این دره گردنه گرمابدر به لار است
پای یال خرسنگ در مسیر گرمابدر به لا
پای یال خرسنگ در مسیر گرمابدر به لا
چشمه هایی که خاک سرخ می آورد - نشان معدن آهن
چشمه هایی که خاک سرخ می آورد - نشان معدن آهن
محل خوردن صبحانه در گردنه گرمابدر به لار
محل خوردن صبحانه در گردنه گرمابدر به لار
آبشار سفید آب - مسیر لار به یوش و بلده
آبشار سفید آب - مسیر لار به یوش و بلده
نقشه مسیر گرمابدر به دشت لار
نقشه مسیر گرمابدر به دشت لار
[1] - فدراسیون بین المللی اسکای رانینگ در سال 2008 و با تغییر فدراسیون ورزشهای ارتفاع FSA بنیان گذاری شد. این فدراسیون به منظور گسترش، مدیریت و نظارت بر ورزش sky running و فعالیت های چندگانه تاسیس گردید. sky عبارت است از دویدن در ارتفاع بیش از 2000 متر. جایی که درجه سختی حدود بیش از 11 درجه نباشد و شیب آن بیش از 30 درجه باشد که می توان آن را "دوی کوهستان" نامید. فدراسیون بین المللی skyrunningرشته های skyrunning و ورزشهای ارتفاع sky sport به رشته های مختلفی تقسیم می شوند. که شامل sky marathon - sky race - vertical kilometer sky raid میشود. sky runner به کسانی اطلاق می شود که در رقابتهای دوی ارتفاع بالای 2000 متر شرکت کنند.
فدراسیون بین المللی skyrunning یک سازمان بین المللی غیردولتی با اهداف غیر درآمد زا می باشد و دارای هویت قانونی است. این فدراسیون دارای مرجع قانونی و بین المللی برای تمام رقابت های skyrunning در سطح دنیا بوده و مقر آن در سوییس است. قوانین و مقررات مربوط به این رشته توسط این فدراسیون تنظیم می شود و به این وسیله حقوق ، وظایف و تعهدات شرکت کنندگان در رقابتهای skyrunning مشخص می شود. (منبع http://www.kziran.com/training/various/670-skyrunning-%D8%AF%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86 )
کجایی ای نگارین دادگر! ، گمت کردم، در این بیداد
صدایت گُم شدست انگار، میان این همه فریاد
گُمت کردم میان این همه غوغا، میان این همه بیداد
نگارا! دست بردار از جدایی ها، وزین غوغا برای هیچ
که گم گردم میان هیچ، تو را، در این همه بیداد
کِشم دست از تو و، این دوری و، وین تاری اضداد
میان صد هزاران ضد، شدم سَرگرد و واله، زین همه بیداد
نگارا! دست بردار از دلم، تا من شَوَم آسوده، زین رفتن
نمی خواهم که رفتن، با تو باشم، باز زین هم داد
بدین داد و دَهِش من خسته گشتم، درین شب های طولانی
کجایی ای نگارین دادگر! ، گمت کردم، در این بیداد
نگار من! خلاصم کن، وگرنه باز گردانم بدان خرداد
که من نیز همچنان، فریاد خواهم داشت، زین بیداد
علف های بیابانم، درختانُ همه حیوان، کشند فریاد زین بیداد
کشند فریاد زین دوری، وزین غیبت، وین اظهارِ بیداد
هزاران نسل از ما گشته اند قربانیِ، این دادُ، وین بیداد
کجایی تو؟! اگر هستی جوابی ده، که بر این غیبتت فریاد
نگار من! به زیبایی تو را می بینمت، بر کرسی ات بر داد
ولی چون نام تو آید، مهیا می شوند، دیوانه های عاشقِ بیداد
نگار من! رُخت زیباست، جهانِ خلقتت زیباتر از هر خلقت زیبا
ولی چون نام و یارانت رسند از راه، اَمان آید فراخ از آسمان، بیداد
بکش کُلُون، ببند دروازه ات را، زین همه بیداد خُسبیده، برین بیداد
ببند دروازه ی نامت، به روی هر چه بنوشتند بر بیداد
بُکُن نامت مهیا از برای مهر، یا آیین مهری ورزیُ داد
بِکِش مهر بِطالت بر هر آنچه گشته از نامت، بر بیداد
تویی قادر، تویی آن خالق دادگستر بر بستر بیداد
ولیکن غایبی تو، بر این صحنه، بر این آوردگاهِ داد
در این غیبت، در این صبر و سکوت و، وآن خروج از دید
به نامت فتنه ها کردند، نوشتند و بدادند دادها، بر باد
تو را من در سکوتی دهشت انگیز، می بینم،
تو را می بینمت من، در قعودی تند، برین بیداد
قیامی کن، یا که راست کن تو قامتت، بر داد
که بر دیدار این قامت، شود بیداد هم بر داد
نظم نوشته ایی در تاریخ 10 خرداد 1398
هوای امروز در صعود به قله توچال بارانی، مه آلود و ابری پیش بینی شده بود، اما همه اینها باعث نشد که مغناطیس جذب کننده کوه و طبیعت زیبای آن، ما را از رفتن باز دارد، چرا که هفته گذشته هم از حضور در این فضای سحر انگیز و روح نواز محروم بودم، لذا انگار اصرار خاصی برای این صعود وجود داشت، دوست همنوردم هم درد مرا داشت، و حتی حاضر بود از مسیر پلنگچال به ایستگاه 5 هم که اگر شده، برویم، ولی رفته باشیم، و لذا وقتی پیشنهاد صعود به قله را دادم انگار دنیا را به او داده ام، و بیدرنگ قرار ساعت چهار و نیم بامداد در میدان سربند را قطعی کرد.
حرکت ما به سمت قله از مسیر یال شیرپلا به قله از ساعت 4 و 45 بامداد آغاز، و در ساعت 11 و 32 صبح در محل پناهگاه قله توچال به پایان رسد؛ یعنی در مجموع 6 ساعت 47 دقیقه که با کسر زمان های استراحت در مسیر، حدود 5 ساعت 15 دقیقه رکورد صعود ما از میدان سربند تا قله توچال ثبت شد.
در بین راه آقای مراد باباخانی سر تیم صعود یک روزه ام به قله دماوند در رمضان سال گذشته را دیدم، که این دیدار یاد و خاطره آن صعود به یاد ماندنی را که تا کنون همچنان اولین و آخرین صعودم به قله دماوند مانده است، زنده کرد، این جوان غیور لر می گفت در سال گذشته 19 صعود را به قله دماوند را در پرونده خود ثبت کرده است،.
تراکم صعود کنندگان گاه گروه های مشغول به صعود را در هم ادغام می کند و گروه دو نفره ما هم در حین صعود به گرو های مختلفی از همنوردان ملحق و همقدم شد، که بحث مسایل روز کشور در آن گروه ها نیز مطرح و مورد بحث بود، یکی از همنوردان نسبت به سخنان آقای ترامپ (رییس جمهور امریکا) در ژاپن [1] پیرامون کشورمان اظهار تاسف می کرد و ناراحت بود که اگر امریکا در مقابل حاکمیت فعلی ایران در این مقطع کوتاه بیاید، این تفاهم به بسته تر شدن فضای کشور در پس آن توافق منجر شده، و از این بابت شدیدا ابراز نگرانی می کرد، که اگر چنین تفاهمی صورت گیرد، حداقل 30 سال استمرار حاکمیت نظام فعلی تضمین شده، در حالی که فضای کشور برای ایرانیان بدتر از قبل می شود.
این سخنان نشان می دهد که متاسفانه هستند کسانی که انتظار دارند حتی با دخالت خارجی هم که شده در ایران تغییر رژیم صورت گیرد، و این خطرناک و تاسف برانگیز است، زیرا دخالت خارجی در روند داخلی کشورهای دیگر در منطقه نتایج زیانباری را به دنبال داشته است و به رغم نمونه های دیگر از این دست که در منطقه به خاک سیاه نشسته اند، اما نارضایتی و عدم تحمل سیستم حاکمیت فعلی ج.ا.ایران به حدی برخی را آزار می دهد که حتی این تغییر دهشتناک را هم می پذیرند، اما این حکومت باقی نماند.
این منش فکری را در روش مجاهدین خلق نیز در طول جنگ با صدام بعثی، که اعلام شده و علنا به قصد جدا کردن استان خوزستان به ایران حمله کرده بود، نیز شاهد بودیم، و آنان حتی با چنان متجاوزی نیز همکار شدند تا حاکمیت ج.ا.ایران نباشد، حتی اگر خوزستان از ایران جدا شود؟!! و یا در این سو فردی می گوید سوریه از خوزستان برای ما مهمتر است و ما حاضریم خوزستان را از دست بدهیم، ولی سوریه را حفظ کنیم؟!!
اما همنورد دیگری مشکل ایران را تعصب مذهبی و بی منطقی ناشی از آن دانسته و تنها راه موثر و ماندگار را برای تغییر وضع موجود، همان تغییرات تدریجی بیان داشته، و اروپا را مثال زده که 400 سال طول کشید تا به سر منزل مقصود (آزادی و دمکراسی) رسیدند، و لذا مطالعه را بهترین راه برای ایجاد آمادگی مردم ایران برای این تغییر معرفی و توصیه می کرد، جالب این بود که او در این راه مطالعه کتب شهید مطهری، دکتر علی شریعتی، سپس مطالعه فلسفه غرب و سپس کتب نقد مذهب را در این زمینه کارساز می دانست، به شرط اینکه تعصب خود را کنار گذاشته و متفکرانه به مطالعه رو کرد.
یکی دیگر از همنوردان نیز ج.ا.ایران را واجد دو اپوزسیون نسبتا بزرگ سلطنت طلبان و مجاهدین معرفی می کرد که هیچکدام در بین مردم ایران آبرویی ندارند، او بدترین آنان را مجاهدین خلق معرفی می کرد که قصد دارد در کشور "جوی خون" به پا کند؛ در این زمینه او به نظرات یکی از دوستان نزدیکش که 18 سال را در رابطه با عضویتش در این گروه، در زندان ج.ا.ایران طی کرده بود، اشاره داشت و می گفت، ته آرزوی این دوست من، انتظار برای پیروزی بود، تا جوی خون جاری کند، و این را آرزویی سخیف برای یک مبارز می دانست، و می گفت این در حالی است که ج.ا.ایران از مجاهدین بسیار بهترند، و در جریان حوادث اعتراضات گسترده سال 1388 که می توانست از شدت و وسعت آن یک رژیم را کاملا بر انداخت، ج.ا.ایران با 40 تا 50 کشته آن را جمع و جور کرد، در حالی که اگر رژیم دیگری و یا همین مجاهدین خلق بودند، ممکن بود این عقل را نداشته، و هزاران کشته را روی دست مردم بگذارد و...
بحث های سیاسی مباحث روز، این روزها نقل هر مجلسی است، و حتی بخش زیادی از گپ و گفتگوهای کوهنوردان را هم به خود اختصاص می دهد، اما بهترین کار در این لحظات مه، ابر و زیبایی کوه، ارتباط برقرار کردن با طبیعت است، فرصتی که باید غنیمت دانست و از زیبایی خیره کننده و بینظیر آن سود جست، و به قول یکی از دوستان همراه این حرف های سیاسی را باید گذاشت برای یک نشست مناسب، و حیف است که لحظات حضور در طبیعت را با بحث های سیاسی خراب کرد. به راستی نیز حرکت مه و ابر در دره ها و قله امروز تماشایی است.
این هم چند تصویر منتخب از لحظات این صعود دل انگیز، که در موبایل خود ثبت کرده ام:
دره منتهی به پیازچال از سمت شیرپلا 10 خرداد 1398
دره منتهی به پیازچال از سمت شیرپلا 10 خرداد 1398
آبشار دوقلو شیرپلا 10 خرداد 1398
آبشار دوقلو شیرپلا 10 خرداد 1398
تصویری از تهران از سمت شیرپلا 10 خرداد 1398
تصویری از تهران از سمت شیرپلا 10 خرداد 1398
پناهگاه شیرپلا 10 خرداد 1398
پناهگاه شیرپلا 10 خرداد 1398
مه در 500 متری شیرپلا روی یال منتهی به قله 10 خرداد 1398
مه در 500 متری شیرپلا روی یال منتهی به قله 10 خرداد 1398
مه در 500 متری شیرپلا روی یال منتهی به قله 10 خرداد 1398
مه در 500 متری شیرپلا روی یال منتهی به قله 10 خرداد 1398
مه و ابر روی یال منتهی به قله 10 خرداد 1398
مه و ابر روی یال منتهی به قله 10 خرداد 1398
گل های وحشی زیبا روی یال منتهی به قله 10 خرداد 1398
گل های وحشی زیبا روی یال منتهی به قله 10 خرداد 1398
مه و ابر روی تهران 10 خرداد 1398
مه و ابر روی تهران 10 خرداد 1398
مه و ابر روی یال منتهی به قله 10 خرداد 1398
مه و ابر روی یال منتهی به قله 10 خرداد 1398
پناهگاه امیری روی یال منتهی به قله 10 خرداد 1398
پناهگاه امیری روی یال منتهی به قله 10 خرداد 1398
قله توچال در 10 خرداد 1398
قله توچال در 10 خرداد 1398
مه و ابر روی منطقه اسکی توچال در 10 خرداد 1398
مه و ابر روی منطقه اسکی توچال در 10 خرداد 1398
مه و ابر روی منطقه اسکی توچال در 10 خرداد 1398
مه و ابر روی منطقه اسکی توچال در 10 خرداد 1398
قله توچال در 10 خرداد 1398
قله توچال در 10 خرداد 1398
قله توچال در 10 خرداد 1398
قله توچال در 10 خرداد 1398
قله توچال در 10 خرداد 1398
قله توچال در 10 خرداد 1398
قله توچال در 10 خرداد 1398
قله توچال در 10 خرداد 1398
مه و ابر روی منطقه اسکی توچال در 10 خرداد 1398
مه و ابر روی منطقه اسکی توچال در 10 خرداد 1398
[1] - منظور این همنورد سخنان 6 خرداد در سفر آقای ترامپ به ژاپن که گفته بود : "نخست وزیر (شینزو آبه) پیش از این، با من در این مورد صحبت کرد و معتقدم که ایران میخواهد مذاکره کند و اگر آنها علاقمند باشند که مذاکره کنند، ما هم دوست داریم مذاکره کنیم. باید ببینیم چه اتفاقی میافتد... هیچ فردی مخصوصا من، نمیخواهد که اتفاقهای بدی رخ دهد. میخواهم این موضوع را شفاف کنم. ما میخواهیم ایران سلاح هستهای نداشته باشد. ایران این شانس را دارد که با همین رهبرانی که دارد به کشوری بزرگ تبدیل شود. ایران مردمان بزرگی دارد. به نظرم ایران قابلیت اقتصادی عظیمی دارد و به دنبال این هستیم که به ایران اجازه دهیم تا به عرصه بینالملل برگردد."









