مصطفی مصطفوی
وقتی ایدئولوژی خاص یکدست ساز در تقلای تسلط، و گسترش مکانیسم فضای گلخانه ایی خود در جامعه ایی است، و همه کس و همه چیز را در خدمت صاحب مراد [1] هدایت، تجمیع و متمرکز می کند، انسان از اوج انسانیت خود فرو آورده شده، و به ابزار تولید قدرت و ثروت برای مراد و مطامع و منویات دل او تبدیل خواهد شد، و در این روند هر روز از جامعه آرمانی انسانی خود، که در آن فرد فردش مستقل و جمعی باید خود را مسئول و متفکر نسبت به عمل خود، و روند جامعه بدانند، و به عنوان یک خشت مجزا در جز و در کل، در ساخت اجتماع، فعال و متفکر بوده، و در بازخورد دائمِ عمل و تفکر خود باشند، تا جامعه به سوی تعالی و پیشرفت پیش رود، همه یکجا به توده ایی [2] بدون هویت فردی و با هویت توده ایی و خاص تبدیل شده، که تفکر و جهازات خدادادی را وانهاده، خود موجی شده و یا به موجی سپرده که آنان را به ناکجا آباد خواهد برد.
عضو چنین جامعه توده ایی، در خلسه ایی دائم فرو رفته و چشم و گوش بسته، وجه همتش پیشرفت همان حرکت توده ایی خواهد شد که او بخشی از آن است، و در این کسوت حتی از شنیدن آنچه در خلاف تفکر توده ایی و مریدی و مرادی اش جریان دارد، نیز سر باز زده، و همین انسانی که فکر می کند به سوی تعالی در حرکت است، از حس کردن بوی تعفن خروج از مصادیق انسان زیستن، نیز ناتوان و یا به انسانی بی توجه تبدیل شده، و کم کم خود نیز به هیولایی مبدل خواهد شد، که هر جنایتی بر خود و جمع مریدان و در درجه اولی بر تمامی انسان ها را از سوی خود و هم سلکانش مجاز خواهد دانست، و هم مرید و هم مراد با وجدانی راحت، هر جنایتی را یا خود و یا توسط دیگر همسلکان مجاز دیده، و آنرا عین حق، طبیعی و در پس هدفی که در ردای تفکر ایدئولوژیک ترسیم کرده اند، توجیه ذهنی کرده، موجه و مجاز خواهند دانست.
در چنین فضایی، ناموس انسانیت، محور پاکی آفرین، یعنی آزادی و عدالت به کلماتی بی معنی تبدیل شده، و این لازمه های بروز انسانیت دیگر اولویتی نداشته و غیر ضروری ترین حق، و حتی به عنوان ضد حرکت توده ایی موجود تفسیر و تعبیر می شوند، و هدف غایی خلقت یعنی عدالت نیز در بستر مصلحت سنجی ها، سر بریده شده، و بروز و ظهور انسانیت، که به عنوان اوج و حاصل ارتباط خداوند با زمین، مد نظر مصلحان و پیام آوران آزادی انسان از قید و بند دنیا و شیاطین است، و به عنوان هدیه ایی الهی فرستاده شد، و نزدیک ترین به عقل نیز می باشد، و باید این دو (آزادی و عدالت)، یک ایدال بزرگ الهی و بشری که همان "انسانیت" است را شکل داده، و معنی دار کنند، قربانی روند گسترش حرکت توده ایی شده، که نهایتا این روند انسان ها را تبدیل به مرید خالصِ پی رو، و صاحب مراد را به قدرتمندترین مراد مبدل خواهد کرد.
در این روند عقل تعطیل، و احساس جایگزین هر آنچه خواهد شد که در مدار عقل و تفکر شکل می گیرد، محرک اجتماعی جماعت مریدان احساساتی کور خواهد بود که جاده صاف کن تعدی به حقوق همدیگر، و در خالص ترین و پاک ترین روند خود، و در یک مدار منظم و جمعی به سوی تقویت مراد پیش خواهد رفت، و در یک تخدیر جمعی، جامعه یی با احساسات هدایت شده، و ستبر و بی احساس در مقابل کجی ها، نظاره گر و توجیه گر آن گردیده، و موفقیت های مراد به هدف غایی تبدیل، و توسعه تسلط و افزایش خزانه های ثروت و قدرتش، موضوع شادی آفرینی توده ها و مریدان، و فلاکت توده ها و قربانی شدن جمع و جامعه، در مقابل مطامع فرد، ناچیز و قابل اغماض و بلکه لازم دیده می شود.
و نور گرفتن در چنین توده ی تاریک، خود به سان جرمی بزرگ و لایق عقوبت سخت خواهد بود و...
در چنین وضعی نام ها، مصداق سازی ها، معنی و تفسیر آن و... همه در اختیار مراد است و مریدان نیز تنها موظف به فراگیری معارف ذهنی مرادند، تا هم خود و هم دیگران را توجیه گر و... و بسط و گسترش دهنده آن باشند، و در نهایت این توده عظیم یکدست، یکجهت، در حرکت ترسیم شده، همت والا داشته، و همه در جهتی حرکت کنند، که مراد می خواهد و می رود، و یا اشارت دارد.
مراد نیز در افقی نگاه می کند که هیچ کس جز خود او نمی داند، که او در دوردستِ این افق چه می بیند و به سمت چه اتوپیا و یا آرمانشهری در حرکت است ،که او تنها خود آن را مسیر سازی و تصویر سازی ذهنی کرده، و به سویش در حرکت است.
جدا افتادگان از این توده تاریک، و متواریان از این وضع نیز که این شرایط را دیده و درک کرده اند، عده ایی به زهد روی آورده، و زهد را بهانه سکوتِ در برابر آنچه زشتی است، و بر انسانیت می رود، ترجیح داده و"ضجه اسیران و نعره جلادان و فقر گرسنگان و تازیانه های ستم بر گرده بیچارگان" را می شنوند، اما به زهد خود مشغولند و گوش هاشان را با پنبه زهد و تهجد سعی می کنند که ببندند، تا کمتر بشنوند، و آزار بینند.
"مشت های آسمانکوب" آزادی و عدالت نیز در گوشه سلول های آشکار و پنهان جامعه توده ایی، و بر جبر و ستم توده وار جامعه، می پوسند و بر باد می روند، و یا در روند مماشات نشسته و به "توجیه وضع موجود"، مبادرت می ورزند، و هزاران دلیل خواهند آورد که "کاریش نمی شود کرد."
معترضان و متواریان پناه و گوشه گرفته در زهد، و مشت های آسمانکوب آزادی و رهایی، که اکنون به گوشه ایی رانده شده اند، یا کُنج خلوت راز و نیاز و دریوزگی به درگاه حضرت حق را، به قصد جلب توجه او جسته اند، به این سطح تقلیل یافته، و بهشت و رضایت او را در این خلوت گرم و نرم و ایزوله شده می جویند، تا زمختی ظلم را کمتر حس کنند و مجبور به اعتراض نشوند، و در خلوت خود آرام گرفته، و به سان موجی آرام و رام در ساحل مانده و بمیرند،
در این اقیانوس مرده، از حرکت و موج، اگر کسی هم از موج سخن گوید، خواهد شنید که "ما را به سخن تو احتیاجی نیست، زبان به کام گیر، جو را متشنج مکن، و دین و ایمان ما را بر باد مده! " زیرا که او در پیله ابریشمی ایدئولوژیک خود نرم و گرم نشسته، و جا خوش کرده است، هر چند خود می داند که این پیله تنگ و کُشنده است، و روزگاری همین رشته های محکم ابریشمی هم به کار مراد خواهد آمد، و این مرید نیز در روند ایدئولوژیکِ به غایت متمرکز و بر سود و صلاحِ مراد تعریف شده، در آب جوشی قربانی جدا کردن این پیله با ارزش از تن بی ارزش شده او خواهد شد، اما این دمِ خوش را غنیمت دانسته، و در همین راحت طلبی، به کمک خودش، او را به سوی نابودی خواهند برد.
بعضی نیز راه شنیدن و آگاهی بر خود بسته، از اعتراض نیز فرار کرده، گاه در بی حسی، و گاه در ردای مصلحت سنجی، سکوت و خلوت نشینی را در پیش گرفته، و در پوسته راحت خودسازی سکنا گزیده، و از آن مُسَکِنی قوی ساخته و بر تن خود تزریق می کنند، تا حسی خودخواهانه و جدایی طلبانه آنان را از تن رنجور جامعه جدا کرده، و در این راحتی فردی ناشی از گمانِ خودسازی و خودساختگی، خود را از سیل متعفن جاری در جامعه دور ساخته، و یا بی حس شان نماید، و در فاصله یک قدمی از تعفن، چشم به تهجد بسته، و گوش در ذکر کر کرده، و بینی در جستجوی بوی حقیقت، و یاد و نام و حضور حضرت حق، کیپ و بسته می دارند، تا فارغ از جو جاری از تعفن، در خلسه ی فردی خود غرق شوند، و آسودگی خیال را در فراموشی روند موجود حس کنند.
این است که در غرقاب تعفن، چنین جامعه ایی خواهد ماند تا بپوسد و ویران شود، و تنها از خاکستر چنین آتش سوزاننده اییست که ممکن است سیمرغی برخیزد و طلایه دار ظهور دیگری شود، و نوید رویش تازه ایی را بیاورد.

یکشکل، یکدست و یکجهت به سوی ناکجاآباد
[1] - دوستان رشد یافته در فرهنگ شبه قاره هند، از کلمه "صاحب" به جای کلمه "حضرت" استفاده می کنند، البته آنها طبق دستورالعمل ادبی خود در اینجا خواهند گفت "مراد صاحب"
[2] - جامعه توده وار نیز ویژگیهای دارد، مهمترین این ویژگیها عبارتند از:
۱) در جامعه توده وار به جای این که با آحاد شهروندان مواجه باشیم ، با توده مردم مواجه هستیم. ذره گونگی فرد، و نداشتن هویتی مستقل از توده ویژگی بارز جامعه توده وار است. فرد در توده خود را باز می یابد.
توده مردم به مثابه مومی بی شکل و بی هویت هستند که قالب و شکل و هویت آنان توسط حاکمان و دولت صورت می گیرد. این توده خودآگاهی ندارد و کوششی نیز در راه شکوفایی خودآگاهی آن صورت نگرفته است.با نهادهای مدنی که تجلی اراده آزاد افراد و آحاد شهروندان است آشنایی ندارد. جامعه توده وار لزوماً متعلق به گذشته نیست ، حتی در یک محیط صنعتی زیر بمباران تبلیغاتی که آدمیان به مثابه روباتهای مکانیکی به کار گرفته می شوند امکان تحقق دارد. سمبل جامعه توده وار فرد و تشخص او نیست، بلکه توده میلیونی است.
۲) ایدئولوژی توده ای نقش اصلی در هویت بخشی به افراد ذره گونه ایفا می کند. کلیشه ای برای یکسان سازی جامعه ، قالبی یک بعدی که تکثر، تنوع، تشخص و اندیشه را برنمی تابد. ایدئولوژی حکایتگر صادق واقعیت اجتماعی نیست ، قالبی است که می خواهد خود را بر واقعیت خارجی تحمیل کند. ایدئولوژی را با دین و عقیده یگانه نپندارید، دین و عقیده هم ممکن است فرم و قالب ایدئولوژیک بگیرد و در خدمت جامعه توده وار قرار بگیرد، ولی هر دین و عقیده ای لزوما ایدئولوژی نیست. هرچند جامعه توده وار بدون ایدئولوژی میسر نیست.
۳) شباهت میان افکار و عقاید و سلایق توده ها بارزتر از تفاوت های موجود در میان آنهاست.در چنین جامعه ای تکثر امری مذموم است. تسطیح فرهنگی ، تخریب ارتفاعات فکری ، همسان سازی اندیشه ها از خصایص یک جامعه توده وار است. در این شبیه سازی و یکسان سازی فرهنگی رسانه های جمعی به ویژه رادیو و تلویزیون رسمی نقشی تعیین کننده دارند.
۴) محرک جامعه مدنی تعقل و خردورزی شهروندان بود. اما تقویت کننده جامعه توده وار عواطف و احساسات توده هاست که توسط حاکمیت تهییج می شود و به خدمت گرفته می شود. عواطف و احساسات به غلیان آمده از قدرتی شگرف و البته مقطعی و بی دوام برخوردار است.خشونت یکی از اشکال احساسات تهییج شده است. اگر بر جامعه ای به جای تعقل و خردورزی احساسات و عواطف مسلط باشد، دائماً با محرکها و هیجان های کاذب و مصنوعی چنان موج به تکان می آید. برای پویایی و حرکت مداوم چنین جامعه ای همواره به «دشمن کیشی » نیاز است.مقابله با یک دشمن واقعی و اگر دشمن واقعی در کار نباشد، دشمن توهمی و خیالی. دشمن سازی و دشمن تراشی زائیده احساسات تهییجی است.
۵) جامعه مدنی بر مشارکت خودجوش و مختارانه شهروندان آزاد مبتنی بود. اما قوام جامعه توده وار بر بسیج برانگیخته شده توده ها استوار است. بسیج عمومی در امور مقطعی ، فیزیکی و سطحی ، توان اقدام ضربتی ، سریع و قاطع دارد. برای کارآیی هرچه بیشتر بسیج های عمومی ایدئولوژی واحد، تسطیح فرهنگی و احساسات و عواطف تهییج شده از لوازم حتمی است. این بسیج توده ای است که مردم را به پیش می برد، در واقع افراد به پیش برده می شوند، حتی بی آنکه اراده کرده باشند، و مهم اراده توده ای است.
۶) در جامعه توده وار رهبر محور جامعه است که وظیفه اصلی بسیج توده ها را براساس ایدئولوژی واحد به عهده دارد. آحاد جامعه توده وار پیرامون رهبر و گوش به فرمان او هستند. لذا برخلاف جامعه مدنی ، مردم نه به عنوان شهروندان آزاد، بلکه به مثابه تابع محض و مطیع بدون چون و چرای رهبر مطرحند. در جامعه توده وار رهبران در حد قداست ستایش می شوند.
۷) در جامعه توده وار هیچ نهاد مدنی مستقل از دولت وجود ندارد. هر تشکلی با بودجه دولت ، زیر نظر دولت ، رسمیت دارد. دولت متناسب با جامعه توده وار، دولت فراگیر، تمامت خواه و توتالیتر است. دولت توتالیتر تمامی ساحتهای زندگی مردم را ملک مطلق خود می داند، حتی حوزه خصوصی و خصوصی ترین زوایای زندگی توده ها. دولت توتالیتر تاب تحمل هیچ نهاد مدنی را ندارد.
مردمی که از خود اراده ای ندارند، در دولت ذوب می شوند. در جامعه توده وار، اقتدار مطلق از آن دولت است ، اما این اقتدار که متکی به نهادهای مدنی نیست ، اقتداری تصنعی است ، لذا در مواقع بحران مانند شیشه ای که به سنگ می خورد می شکند. در جامعه مدنی اگرچه دولت کارگزار و تحت نظارت جامعه مدنی و محدود به حدود قانون است ، اما به میزان اقتدار جامعه مدنی ، اقتدار واقعی دارد. اقتدار واقعی دولت به میزان گسترش و عمق جامعه مدنی وابسته است.
جامعه توده وار همچون سیل است ، پرقدرت ، اما مخرب و ویرانگر. در جامعه توده وار، اخلاق ، قانون ، و دین همگی در خدمت آرمانهای توده قرار می گیرد و بر آن مبنا تغییر وتاویل می شود.
نهادهای مدنی همچون مسیل اند که با کانال کشی و جریان سازی و لایروبی و سدسازی قدرت آب را بکار گرفته ، و محدود می کنند، اما نور و زندگی نیز تولید می نمایند. منبع
شاید یکی از نشانه هایی که زنگ خطر وجود انحراف در جامعه ایی را به صدا در می آورد، همین توجه بیش از حد معمول به گور و اموات و شخصیت های تاریخی باشد، شخصیت های به گور سپرده شده، مثبت و منفی؛ این انحراف رایج در بین ملت های به انحراف رفته را حتی پیامبر اسلام نیز در داستان سوره تکاثر [1] روایت کرده و هشدار داده است، که عده ایی که سقوط و انحراف، جامعه آنان را فرا گرفته، از دنیای ویران خود غافل شده، وجه همت شان را به گورستان ها و اموات متوجه می کنند، و لذا چه در جامعه شرقی و چه در جامعه غربی، جدید و قدیم، مترقی و عقب مانده و... می توان این عارضه را مشاهده کرد.
دوم آبان ماه جسد فرانسیسکو فرانکو، [2] دیکتاتور پیشین اسپانیا که در سال ۱۹۷۵ میلادی درگذشت، و در آرامگاهی در نزدیک شهر مادرید، به خاک سپرده شد، مورد نبش قبر واقع شده و جسد این انسان گنهکار، و با دست های آلوده به خون هزاران انسان، از گور بیرون کشیده و توسط حاکمیت اسپانیا، به جایی دیگر منتقل گردید.
حال باید دید اسپانیا چگونه کشوریست؛ آمارها نشان می دهد اسپانیا از عقب مانده ترین کشورهای جامعه متحد اروپاست، که به عنوان مثال در موضوع فروپاشی اقتصادی در صدر لیست بدترین کشورها قرار دارد، در فساد و به هم ریختگی و جدایی طلبی و شورش و... نیز از کشورهای صدرنشین بوده، جنبش جدایی طلب کاتالونیا اخیرا در این کشور سرکوب، و به رغم طرفداران بی شمار این جنبش، رهبرانش به حبس های طولانی محکوم شدند و...
در چنین کشوری جای دفن یک دیکتاتور به یک معضل چندین دهه ایی و آرمانی برای چپ گرایان حاکم کنونی تبدیل شده؛ و در نهایت هم آنان قدرت را در دست گرفته، جسد دیکتاتور را از خاک بیرون کشیده و از "آرامگاهی باشکوه" به "گورستانی کوچکتر" منتقل می کنند، چرا، بهانه این عمل قبیح، این است که چون حضور جسد او در آرامگاهی مجلل "به منزله تجلیل از فاشیسم" و محل دفن او به "محل تجمع راستگرایان افراطی" تبدیل شده است.
اما جسارت به جسد یک مرده، به بهانه اعمال گذشته او، خود عملی نادرست و به دور از بزرگیست، و کسانی که خود را مخالف بدی ها می دانند، خود باید مروج و عامل به خوبی ها شوند، اگر فاشیسم و استبداد بد است، که صد البته که بد هم هست، با ریشه این تفکر باید مبارزه کرد، و انسان ها را از تفکر فاشیستی و استبدادی دور کرد، مبارزه با دیکتاتوری و فاشیسم، با حمله به جسد یک دیکتاتور و فاشیست انجام نمی گیرد، و لایق ترین بخش مبارزه با استبداد، و فاشیسم، مبارزه با تفکر و عمل فاشیستی است.
چپ گرایان اسپانیا که مخالف فرانکو هستند با این عمل خود آغاز یک دور باطل را کلید زدند، که یکی جسدی را بی حرمت کند و بردارد، و روزی دیگر طرفداران او، جسد را با احترام برگردانند، و جامعه عقب مانده، همچنان در این دور باطل درغلتد و ادامه کاری بیهوده که انرژی ملت ها را صرف مبارزه ایی حاشیه ایی و غیر مبنایی می کند.
و لذاست که در پاسخ به آقای پدرو سانچز (نخست وزیر سوسیالیست اسپانیا) که در توجیه این عمل گفت : "ما ملتی هستیم که اهل بخششیم، اما همیشه اهل فراموش کردن نیستیم" ، باید گفت که کاش تفکر فاشیستی و استبدادی را فراموش نمی کردید، و جسد مجری تفکر فاشیستی و استبدادی را فراموش می کردید، چرا که مبارزه ایی اساسی و عقلانی است، که به خشک شدن تفکر فاشیستی و استبدادی منجر شود، که اگر نشود، همواره این خطر برای جامعه خواهد بود که فرانکو دیگری به نام و یا در لباس دیگری ظهور کند، و فاشیسم و استبداد را باز آفرینی کند؛
لذا مبارزه با شخص فرانکو خصوصا جسد او کاری بیهوده بود، باید با تفکر فاشیستی و استبدادی فرانکو مبارزه می شد و آن بود که نباید فراموش می شد، چرا که این تفکر خرابی آفرین است و لایق فراموش نشدن، و لازم است که تکرار نپذیرد؛ وجود راست گرایان افراطی نشان می دهد که تفکر استبدادی و فاشیستی در جامعه اسپانیا زنده است و این است که تن آزادیخواهان را باید بلرزاند.
مجلس اسپانیا [3] با تصویب چنین قانونی برای انتقال جسد، و دولت اسپانیا با عمل به این قانون نشان دادند که ریشه مشکلات اسپانیا در کجاست، و چقدر جهت گیری های این کشور در انحراف است که این کشور از ایدال های یک کشور مترقی به این میزان، به دور است.
[1] - بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ به نام خداوند رحمتگر مهربان أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ ﴿۱﴾تفاخر به بيشتر داشتن شما را غافل داشت (۱) حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ ﴿۲﴾ تا كارتان [و پايتان] به گورستان رسيد (۲) كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ ﴿۳﴾ نه چنين است زودا كه بدانيد (۳) ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ ﴿۴﴾ باز هم نه چنين است زودا كه بدانيد (۴) كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ ﴿۵﴾ هرگز چنين نيست اگر علماليقين داشتيد (۵) لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ﴿۶﴾ به يقين دوزخ را مى بينيد (۶) ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ ﴿۷﴾ سپس آن را قطعا به عيناليقين درمى يابيد (۷) ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ ﴿۸﴾ سپس در همان روز است كه از نعمت [روى زمين] پرسيده خواهيد شد (۸)
[2] - فرانکو، دیکتاتور پیشین اسپانیا در سال ۱۹۷۴ میلادی درگذشت. هر چند ۴۴ سال از پایان حکومت دیکتاتوری او میگذرد اما موضوع نبش قبر او در اسپانیا طی ماههای اخیر بحث برانگیز شده بود. فرانکو در جنگ داخلی اسپانیا که با خونریزی گسترده همراه بود پیروز شده بود. اسپانیا در فاصله سال های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۹ درگیر جنگ داخلی بود. فرانکو آمر اصلی کشتار بسیاری از جمهوریخواهان، آنارشیستها و کمونیستهای اسپانیا خصوصا در جریان جنگ داخلی بود. با این حال او در آرامگاهی با شکوه مشهور به «وادی شهدا» (Valle de los Caídos) در نزدیکی شهر مادرید به خاک سپرده شده بود. احزاب چپگرای اسپانیا دههها بود که قصد داشتند بقایای جسد دیکتاتور سابق این کشور را از این آرامگاه به جایی دیگر منتقل کنند. بسیاری از قربانیان جنگ داخلی اسپانیا نیز در آرامگاه «وادی شهدا» دفن شدهاند اما این آرامگاه به دلیل وجود مقبره فرانکو به محل تجمع راستگرایان افراطی در اسپانیا بدل شده بود.
[3] - این اقدام بر اساس مصوبه سال پیش پارلمان اسپانیا صورت گرفت
و امسال ایزد یکتا آبان را با باران و برف همراه کرد، تا نویدبخش ارزانی رحمت، برکت و نعمت بی منتهای یار باشد، گو اینکه، او درد دل تشنگان تابستانی داغ را شنید، و خواست تا با بارش های پاییزیِ به موقع، چشمه ها دچار مرگ و خشکی نشوند، نهرهایِ باقی مانده از گرما، جاری بمانند، و گیاهان، تشنه بر خواب زمستانی وارد نشوند و...
یک "مهر" را به دعا نشتیم، و اینک آبان خوش یُمن و پر بارش ظهور کرد، و بد به حال بی خانمانان از جنگ های هوا و هوس قدرتمداران در منطقه ما، رهبران کوردلی که به جنگ تداوم می دهند، تا نان قدرتِ خود را در قاتق خون این و آن نرم و راحت الحلقوم کنند، این جنایت پیشگان کاری کرده اند تا بی خانمانان سیاست های نابخردانه آنان، امروز و در اول آبان، آواره و در گرفتاری غوطه خورند، و حتی از چشیدن لذت آمدن باران های به موقع پاییزی، که جای شکر و شادی دارد، نیز محروم باشند،
بارانی که اکسیر حیات است، و در این سرزمین گُر گرفته از آفتابی که بی توقف بر جان های سوخته از جنگ ما می تابد، دوای دردی جانکاه است؛ و امروز که آبان با بارش آغاز شد، لانه مردمان زخمی از جنگ، "که به شبنمی ویران است"، را ناشاد از این بارش کرده، و آن بخت برگشتگان تحت ظلم خواهند گفت : "خدایا در این آوارگی ها، که در سکوت تو رخ می دهد، فقط همین بارش را کم داشتیم!"
اما این بارش مرا به دیداری روحانی با پدر در خاک خفته ام برد، که خدایش رحمت کناد؛ او که سه تقویم را در زندگی خود دنبال می کرد، تقویمی که بر محور حرکت ماه بود و مادرم حسابش را داشت، که ایام رسمی دینی ما را نگه می داشت، تقویم دیگری که بر محور چرخش خورشید بود و با عید و شادی در فروردین آغازیدن می گرفت، و در روز قبلش، در اسفندماه منظم و مرتب و دقیق به پایان می رسید؛ و این تقویم را کل جامعه نگه می داشتند، چرا که حرکات و یادواره هایش جمعی و عمومی بود،
تقویم سوم که تقویم اول و اساسی زندگی پدرم بود، و همه ما از کوچک و بزرگ، 24 ساعت روز و هفت روز هفته و 12 ماه سال در خدمت فرمان این تقویم بودیم، و او خود شخصا آن را راهبری، دنبال و هدایت می کرد، زیرا که در کیش او "کار" اولویت اول زندگی بود و این تقویم نیز، همان تقویم کاریش بود، و او تنها سردمدار و راهبر این حرکت بود، راهبری مقید و حساس به کسب روزی حلال و پاک که در این جهت "مو را از ماست می کشید" تا پوخه ایی (قطعه کاهی ناچیز) از حق دیگری و... وارد حاصلش نشود و آنرا آلوده خود نکند و...، و این روزها او از آمدن ماه "عقرب" می گفت، و این که در این ایام کدام کار را بزرگان کار و تلاش و صاحبان تجربه، مردان راه در نسل های گذشته و... روایت کرده اند، و مناسب است و باید صورت گیرد،
آری نزد مردان راهگشای راه، در یک نسل قبل "تقویم کار" نیز وجود داشت، و امروز در حوالی روز جهانی تنبل ها! (International Sloth Day) [1] می بینم که چقدر ما انسان ها از نسلی به نسلی دیگر تغییر می کنیم، و انسانی که جوهره اش کار و تلاش است، امروز به پاسداشت روز جهانی تنبل ها می رود، و گرچه این طنزی بیش نیست ولی در پس این طنز نیز واقعیتی تلخ خوابیده است.
اما پدرم یک ایرانی و بر فرهنگ ایران باستان بسیار استوار و عامل بود، در حالی که هیچ از تاریخ نخوانده بود، اما این فرهنگ دست به دست، منزل به منزل و نسل اندر نسل به او به ارث رسیده بود، و لذا انگار "کار و تلاش" نیایش اصلی و وجه همتش بود، و سحر را برای نیایشی کوتاه در پیشگاه یکتای بی همتا، بیدار بود، و گویا می خواست با این نیایش کوتاه سحرگاهی، از خداوند طلب دلی صاف، قدرتی درخور و...کند تا به استقبال نیایش اصلی اش که همان "کار و تلاش" بود، برود.
او که از خروسخوان آهنگ شروع کار و تلاش بر زمین پاک را می کرد، و تا غروب آفتاب، افتان و خیزان ادامه می داد، تا شامگاهان نیایش غروبگاهی را به شکرانه توفیق یک روز کار و تلاش، در خانه پر مهر خود به انجام رساند، و راهی رختخواب شود، تا بدون کاهلی و سستی، روز بعد را سرشار از انرژی جدید، و در روزی نو آغاز کند، او هرگز نه زرتشت را دیده بود، و نه از اوستا چیزی خوانده بود، و شاید در شاهنامه خوانی ها از آنان چیزی شنیده باشد، اما حتی در غلبه افکار فرقه ایی، اهل زردشت، و اوستائیان را به رسم اعتقاد قالب جامعه خود "گبر" می نامید، که بر خدای او کافرند!، در حالی که نیستند و نبودند و بر خدای یکتا، ایمان دارند و قرن ها همچون ما و پیش از ما بر وجود و حضورش شهادت داده و می دهند.
اما با این حال، فرهنگ کاریش و فلسفه و روشش، بر فرهنگ کار ایران باستان استوار بود، و ماه آبان برای تقویم او ماه "عقرب" بود و "گُرده گُرده بر بدنش پی می گرفت" [2] وقتی که این روزها زمین هایش شخم خورده، بذر افکنده، به استقبال باران های آسمانی، در ماه عقرب می رفت، تا کشتزارهایش رویش های پاییزی را زودتر از مزارع دیگران تجربه کرده، بهره ایی بیشتر در مسابقه برداشت، در بین رقبای کاری اش داشته باشند، و این تنها مسابقه ایی بود که او در آن با دوستانش که در این زمینه رقیب بودند، شرکت می کرد، رقابتی در توانایی و هنر باروری زمین، و کسب روزی پاک و حلال بیشتر؛ افتخار آمیز و بی ضرر به غیر، پر منفعت و شادی آفرین و...
او معتقد بود گندم های "زودکار" برکت و نعمت بس بیشتر بر "دیرکارها" خواهند داشت، و این کاهلانند که کاشت مزارع خود را به ماه های آخر پاییز می اندازند، و لذا در سال آینده و در موقع برداشت از برکت زمین، کم بهره خواهند بود.
او چون زرتشت به راستی و در عمل کاهلان و بیکاران را در زمره یاران "اهریمن"، و خارج از دایره دوستان "ایزد یکتا" خداوند بزرگ می دانست، و در ردیف دروغگویان، بیکاران و سست تنان و کاهلان را نیز دشمنان خداوندگار تلقی می کرد، و این روزها تلاشی در خور همت والایش داشت، تا حاصل باغ ها و مزارع اش، به تمام جمع شده، و آن را در انبارها ببیند، تا ایمن از بارش و نم پاییزی به خوبی و خشکی ذخیره شوند،
او انگار آیات "مینوی خرد" [3] را خوانده بود که می گوید"آدم کاهل پست ترین افراد است" لذاست که این روزها و در زمانه کاهش گرمی روزها و تعادل دما، تلاشش مضاعف می شد، و در دایره اطرافیانش از کاهلان و سست تنانِ سست عنصر به روشنی و آشکارا بیزاری می جست، و بر سختکوشان ارج می نهاد و نهال دوستی را تنها در زمین دل آنان می کاشت، چرا که چون زرتشت بر این نظر بود که : "خوشبختی از آن کسی است که در کار و کوشش است" و کار را "جوهره آدمی" می دانست و تنها کار و تلاش را منبع خوشبختی و رشد و تکامل انسان و انسانیت دانسته، و اعتقاد راسخ داشت که انسان در دنیا وظیفه دارد، به کارهای کارساز بپردازد و تن و جان در آبادی این جهان صرف دارد.
آنروز که او به جبر و شرایط جوی سخت و کُشنده، در کُنج کرسی [4] گرم خانه اش اسیر می گشت، قیدهای [5] این کرسی گرم و نرم که زیر و روی تن تو را نرم و گرم می دارد، تنِ تنپروران را در خود هضم می کند، برای او این راحتی تن و قیدهای کرسی به سان میله های زندان تلقی می گشت، و تو گویی هر لحظه می خواست تا زنجیر این کاهلی و سستی عارض شده و ناخواسته را هم بشکند، که همین هم برایش اندوه بار، و آن را بدبختی زا، و "خانه خرابی" می دانست؛
او کار و کوشش را تنها پادزهر کاهلی و اندوه پس آن تلقی کرده، و می خواست همواره در خیل اهل کوشش و تلاش باشد، و از اقل افراد تهیدست که این وضع شان را بیشتر نتیجه کاهلی شان می دانست، دور بماند، و در تیره و تبار اهل کار و تلاش مانده، عمرش در کار و کوشش به سر آید.
خدایا بر این بارش های زیبای پاییزی شکر، که الهام بخش زیبایی بود، و نویدبخش امیدی اهورایی، تو خود داد بیداد رفته ها را کفایت کن، و جنگ طلبانِ توسعه طلب را بر جای ناپاک شان خشک و بی حرکت نما، تا شر آنان از این زمین زیبایِ نم گرفته از نعمت های شادی آفرینِ ماه عقرب کم شود.
-
توچال در برف در آخرین روز مهر ماه 1398 نوید پاییزی پر بارش
توچال در برف در آخرین روز مهر ماه 1398 نوید پاییزی پر بارش
-
توچال در برف در آخرین روز مهر ماه 1398 نوید پاییزی پر بارش
توچال در برف در آخرین روز مهر ماه 1398 نوید پاییزی پر بارش
-
تنبل خانم که دردش گریبان نسل امروز را گرفته است - سمبل روز جهانی تنبلی
تنبل خانم که دردش گریبان نسل امروز را گرفته است - سمبل روز جهانی تنبلی
-
مهر ماه به 22 رسیده بود که علم کوه به برف نشست و نوید خوش داد
مهر ماه به 22 رسیده بود که علم کوه به برف نشست و نوید خوش داد
https://mostafa111.ir/neghashteha/articel/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/562-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C.html?start=800#sigProId7656d96903
[1] - 20 اکتبر هر سال به ظنز روز جهانی تنبل هاست روزی برای بزرگداشت یک حیوان که به تنبل ترین موجود دنیا مشهور است نام او همان Sloth است و نوعی حیوان است بین خرس و میمون که از درخت ها آویزان است پستانداری که از برگ درختان تغذیه می کند و هر قدم برداشتن مدت ها طول می کشد. این روز در سال 2010 توسط یک بنیاد غیردولتی به نام the AIUNAU Foundation برای این حیوان که در جنگل های واقع کشورهای امریکای مرکزی و جنوبی زندگی می کند، اعلام شد و با توجه به تناسب زندگی این حیوان با تنبل ها به طنز آن را روز جهانی تنبل ها هم می نامند.
[2] - این اصطلاحی است که بازگو کننده شادی و شعف بسیار است، که چنان به فرد روزگار خوش می گذرد که بدنش شروع به چاق شدن و چربی گرفتن می کند، در نسل کاری و پر تلاش قبل، مثل اکنون چاق شدن منفی و مذموم نبود، لپ های قرمز و صورت چاق و گوشتی و... نشانه سلامت جسم و خوشی زندگی بود، چرا که بدن های کاری آنان فرصت چربی گرفتن را نداشت، و کسی که بر بدنش چربی می آمد، نشانه از زندگی خوش، نعمت فراوان، روزگار زیبای او داشت، لذا گرده گرده پی گرفتن تن، سمبل خوشی و طراوت بود.
[3] - کتابی از عهد باستان ایران
[4] - چهار پایه ایی چوبی که بر آن لحافی بزرگ می انداختند و این رو انداز، از خروج گرمای چاله ایی که مملو از ذغال چوب داغ در زیر کرسی به بیرون جلوگیری می کرد، و زیراندازی از پشم زیرتنه انسان را نرم و گرم می داشت، و همه این راحتی و گرمی و نرمی، انسان را به ماندن و تنبلی و خواب دعوت می کرد. اما پدر این ماندن را "خانه خرابی" می دانست.
[5] - چوب هایی که بر پایه کرسی تعبیه شده بود و شما پای خود را هنگام گذشتن در زیر کرسی بر آن می نهادی، تا بر زمین خاکی کف کرسی نباشد.
پرده اول صبح:
دوستم که هنر، حکمت، مهر، ذکر، توکل، زیبایی، توسل، هوش و ذکاوت از گفتار، رفتار و افکارش چون چشمه ایی، سخت جوشان، مدام می تراود، مرا به راهی خواند تا افتخار بودن در رکابش مرا باز شامل گردد. مرکبش که اصلا تناسبی با شخصیت علمی، هنری، اجتماعی و... او ندارد، اما وفا، محکمی، خاطرات، راحتی، و البته اعتقاد راسخ به ساده زیستی و قناعت، این اسطوره هنر ایران را سخت بدان وفادار کرده، و او را در این لباس مندرس و پیله گرم و نرم راحتش داشته است، ما را در پیچِ کورِ خطرناکِ خروجیِ بزرگراهی پر رفت و آمد، جا گذاشت.
البته این مرکب پیر، راکب با ارزشش را گاهی جا می گذارد، اما امروز او را در جایی سخت خطرناک و دلهره آور وا نهاد، جایی که ممکن بود هر لحظه تندسواری در پس این پیچ تند، جاماندگان از رفتن را، مورد اصابت تندروی خود قرار داده و قربانی سرعتی نماید، که اتومبیل های نو و زیبای تهران، این روزها واجد آنند، و ما را له کند، لذا برای خلاصی از این وضعیت، یکی پشت فرمان و دیگری از پس آن، مشغول هل دادنِ لاشه سنگین این اتومبیل خارجی پیر و باوفا! در سربالایی و در مسیر باقی مانده از این خطر شدیم، در حالی که یک چشم به مسیر باقی مانده تا خروج از خطر داشتیم، و چشم دیگرمان به سرعت عبوری ها، که خدا رحم کند و...
گویا آنها هم این شرایط را درک کردند، و در همان پیچ، دو اتومبیل و یک موتورسوار به کناری، در جلوتر ایستادند و در هل دادن و خلاصی از این مخمصه کمک کردند، و نجات یافتیم، این صحنه ایی بود که دنیایی از محبت افراد نا آشنا به نا آشنایی دیگر رخ نشان می داد، دنیایی از احساس مسئولیت اجتماعی بروز می یافت، دنیایی از تعهد به جان همنوع نمایش داده می شد، و ترحم بر در راه ماندگان تبلور می یافت و... صحنه زیبایی بود که جا داشت اشک شوق را از این همه خوبی بر چشم انسان جاری کند، اما دلهره دوباره ماندن، ما را از این صحنه و زیبایی هایش عبور داد.
پرده دوم عصر:
دوست دیگرم که سنی از او گذشته است و بعد از مدت ها حضور در کانادا اکنون به ایران بازگشته، خانم سالخورده اش سوار تاکسی های مسافرکش می شود، ولی هنگام پیاده شدن، راننده تاکسی بی تجربه، مجال کافی برای پیاده شدن کامل به این مسافر خود نداده، و پاشنه پای این خانم زیر چرخ خودرو از چند ناحیه می شکند، او گفت : وقتی به بیمارستان رسیدم، اصرار بر این بود که به پلیس زنگ بزنند و راننده گرفتار شود، هم رقم بالای هزینه درمان و عمل جراحی، هم عدم رعایت توقف کافی برای خروج مسافر و... گریبانگیر این راننده می شد، ولی دیدم راننده پراید، وضعی ندارد که گرفتار این شرایط شود، لذا به دروغ به حاضرین گفتم، ایشان از فامیل هاست و من شکایتی از را او ندارم، و خلاصش کردم تا برود و به زندگی اش برسد.
و من بلافاصله به او گفتم: این محبتی که شما آنروز در حق یک خطاکار، چون دانه ایی در زمین محبت کاشتی، چون جوانه ایی امروز در بزرگراه و در پس یک پیچ خروجی خطرناک از اتوبان، به داد ما رسید و کمک کرد تا از خطر بگریزیم، آری بذرهای محبت و خوبی که در جامعه کاشته می شود، هرگز به هدر نخواهد رفت و به حتم از نقطه ایی دیگر سر از خاک بیرون آورده و سبزی و طراوت را به همگان ارزانی خواهد داشت،
آری؛ در زیر پوست زمخت این همه نامهربانی، عدم تحمل، ناخن و دندان کشیدن های قدرت های سیاسی و جناحی، غارت و اختلاس و... که در سطوح بالای این جامعه جریان دارد؛ هنوز مهربانی و انسانیت در این سطوح پایین تر جریان خود را ادامه می دهد و همین است که امید را در دل انسان تازه می کند، که ما هم می توانیم، و باید روزی از این خاکستر هولناک عدم تسامح و تساهل، غرور و تکبر بلند شده، جامعه ایی انسانی تر، نرم تر و با محبت تر را رقم زنیم.
مومن آن باشد که اندر جزر و مد کافر از ایمان او حسرت خورد
مولانای بزرگ بلخی
هنوز چند روزی به محرم مانده بود که ولوله آمدن "اربعین" [1] به گوش می آمد، و کوس "راهپیمایی اربعین" [2] داشت زده می شد، عدد شمار روزانه ایی در فضای مجازی اعلام می کرد: "57 روز تا اربعین"، و انگار محرم نیامده، پلی به اربعین می زدیم، این همه شور، خیلی ها را انگشت به دهان می کند، و تعجب ها را بر می انگیزد، اما اگر خود را بشناسیم، دیگر از این وقایع تعجبی نخواهیم داشت، ما بارها بر گورهای بی جسد گریه کرده ایم [3]، دردهای ما آنقدر کمپلکس و پیچیده شده اند، که حتی "گوری بی میت" هم ما را به زار زار زدن می اندازد، چرا که در واقع به وضع خود می گرییم، تا میت آن گور.
می دانیم علم و کتلی در عاشورا و محرم نبوده است، ولی بر همین ساخته خود نیز که در زمان صفویه توسط وزیر عزاداری دربار صفوی، از اروپای شرقی مسیحی وارد مراسم محرم ما شد و... هم، دخیل می بندیم، به امیدی که گره گشایی از کار دنیای ما کند و... و اربعین هم همینطور است در حالی که حتی در بین بزرگان شیعه عدد بزرگی اصل و اساس وجود چنین واقعه ایی را منکرند، کسانی همچون سید بن طاووس، علامه مجلسی، محدث نوری، شیخ عباس قمی٬ علامه شعرانی، شهید مرتضی مطهری، استاد آیتی، استاد سید جعفر شهیدی و... که هر کدام از اوتاد تاریخ شیعه در قدیم و جدیدند، و وقتی تاریخ را از منابر می شنویم، نام این بزرگان همچنان در صدرند، اما به کت ما فرو نمی رود، و انگار آنان برای خود گفته اند!
ما به راه خود می رویم و مهم نیست که کی چه گفته است، زیرا این را ما دوای درد امروز خود می دانیم!، اما خطری که از این داروی موقت بر درد امروز متصور است را، کسی نمی تواند محاسبه کند، و همه غرق در "شور حسینی"، به دنبال محاسبه هم نیستیم، چرا که به علت رواج غلوّ در بین ما، و بروز حرکتی بین مسلمانان که علیرغم آیه "انا بشر مثلکم" [4] به هر دستاویزی دست یازیده می شود تا پیامبر و خاندانش را غیر از آنکه انسانی معمول بودند، که به ایشان وحی شده است، نشان داده، نوشته و... و اقدامات غلو آمیز ما می شود همان تاریخ و مبنای حرکت و عمل، و این تاریخ بی اساس و اعتبار، جای اصل و اساس را گرفته، و آنرا نیز روزی بی اعتبار می کند،
ممکن است اربعین و راهپیمایی اربعین امروز برای ما سود سیاسی و... داشته باشد، و از آن بعنوان پیروزی بزرگ قلمداد کنیم، اما این روند روزی ضربه شدیدی به اعتقادات درست هم خواهد زد، و اصل "این همانی" و تعمیم، به نابودی آنچه درست و اساس هست، نیز منجر خواهد شد. دین گریزی بزرگ، آنجاست که رخ خواهد نمود، وقتی که دیگر نتوانیم بگوییم، این یک حرکت عوام و الناس بود، چرا که برای به حرکت در آوردن این جمعیت تمام توان بزرگ و کوچک دین را خرج کرده ایم، تا آن را احیا و جا بیندازیم،
و حرکتی که روزگاری رسم بعضی قبایل شیعه عراق بود را به یک حرکت جهانی شیعه تبدیل کرده، که در پشت آن نه تاریخ درستی است و نه اساس محکمی، این همان حرکت در لبه شمشیر دین گریزی های بزرگ آینده است. در پس این احساس پیروزی بزرگ، شکست بزرگی نهفته است. تکیه بر ناکجا آباد است، و باید گفت هدف وسیله را توجیه نمی کند.
[1] - چهل روز بعد از 10 محرم یعنی 20 ماه صفر را در تقویم قمری، اربعین گویند.
[2] - راهپیمایی اربعین رسمی است که بین عراقی ها رایج است و چند سالی است که به ایران نیز سرایت کرده و به تبع آن شیعیان دیگر کشورها هم در این حرکت شرکت می کنند و امسال گفته می شود بین 18 تا 20 میلیون در این راهپیمایی که از شهرهای مختلف عراق به سوی کربلا به صورت پیاده شکل می گیرد، شرکت می کنند، دوستی نقل می کرد که خانواده معتقد عراقی، تمام همتش این است که پس اندازی کند تا در اربعین بتواند میزبان زائران اربعین باشد، حتی بانک های عراق وامی را می دهند که خانواده های عراقی آن را گرفته و در طور سال پرداخت نمایند.
[3] - وقتی عدد امامزاده های ما طی چند سال ناقابل چند برابر می شود، این نشانه از اقبال ما ایرانیان است، نه هنر سازندگان این مکان هایی که اساسی ندارند.
[4] - سوره کهف آیه 110 "بگو: همانا من بشری همچون شمایم (جز اینکه) به من وحی می شود که خدای شما خدای یگانه است. پس هر که به دیدار پروردگارش (در قیامت و به دریافت الطاف او) امید و ایمان دارد، پس کار شایسته انجام دهد. و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نسازد." "قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ ۖ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا "
و اندر آن سکوت هم من، باز فریادم
قسم بر اشک، قسم بر باد، قسم بر سیل،
قسم بر هرچه خواهد بُرد،
دلم را بردنی، بر داد می خواهد،
نمی دانم چه باید کرد!
به رسم روزگار، شمشیر باید زد؟!
نوای خون و ضجه، بر افلاک باید زد؟!
و یا در رقص قلم، در بسترِ نرمُ سپیدِ، کاغذی بِنگاشت،
داد و دادگر، بی کاست باید خواست،
میان این دو راهی، سخت سرگردان و حیرانم،
چه باید کرد؟!
دلم را لُخت کرده، در مسیر باد بُگذارم،
که تا بادش بَرد آنچه، در دلم، من باز می دارم،
و یا پیچیده دل را، در بستر این خاک بگذارم،
فراموشش کنم دل را، نصیب خاک گردانم،
قسم بر آب ها،
آنگه که جاری شد، بر این قصه،
بر این انبان پر از غُصه های دردُ، رنجُ، ضجه،
بر این شانه،
ستبر از کوله باری سخت و سنگین از خشم،
قسم بر سیل،
که تا با خود بَرَد دردم،
به اقیانوسی از دردهایِ ناتمامِ دل،
روایت می شود دردم، و یا در قعر غم، مسدود می گردد،
که تا برخیزدُ، خروشی بر ناروایی ها زند یکدم،
نمی خواهم خروشش را،
خروش دل، به جز ویرانیم، حاصل نیامد چند،
ولی بگذار تا در این سکوت شب،
خروشش را زند او، در این تاریک هایِ بی حاصل،
قسم بر کوه، آنگه که گردد منبع، سِّر و اسرارم،
قسم بر باد،
آنگه که بُرد او، نغمه های درد را، اندر دلِ دشتی پر از گوش هایِ کَرِ بیداد،
قسم بر آب،
آنگه که آتش را کند خاموش،
نسوزد این دلُ، تازه بماند داد، از این بیداد،
از این بیداد، سراسر گشته ام فریاد،
ولی آهی نیامد، تا کُند ویران،
از آن آهی، که سوزد، تمام چرخه ی بیداد،
قسم بر اشک،
آنگه که شست او، گونه هایِ بنفشِ صورتِ گل هایِ سردِ صحرا را،
که این اشک از دلم آمد،
از میان لاله های سرخ وحشی،
میان لایه های دردِ بی باپان،
میان دردهای، آتشفشانِ دل،
ستبرُ، بی نهایت، کلفت گردیده است، بیداد،
ولیکن شایدم روزی،
شکستم پشتش را،
به ناز و سازِ این دلِ شوریده از فریاد،
بدین راز گویی های سوزناکِ دل،
اگر در او بود گوشی!
گمانم خالق هستی،
بر این بیداد، گوشی بهر نشنیدن نهاد او را،
ولی من زمزمه خواهم نمود این درد را دائم،
که تا میرد دلم، آنگه شود آسوده گوش این فلک از دردهایِ مانده بر جانم.
و اندر آن سکوت هم من، باز فریادم،
نظم نوشته ایی به تاریخ 27 مهرماه 1398
سوختن ، دود شدن، این رسم بیداد دل است
سوختن ، دود شدن، این رسم بیداد دل است
خانه دل سوخت از بیداد، خاکسترش دودی است که بیداد خواهد کرد
خانه دل سوخت از بیداد، خاکسترش دودی است که بیداد خواهد کرد
صورتم سرخ است از آتش، ولکن من داد را فریاد خواهم زد
صورتم سرخ است از آتش، ولکن من داد را فریاد خواهم زد
و اندر آن سکوت هم من، باز فریاد خواهم بود
و اندر آن سکوت هم من، باز فریاد خواهم بود
صخره های دل موج بیداد را خواهد شکست
صخره های دل موج بیداد را خواهد شکست
افق سرخ است از بیداد، ولی او همچنان بر داد خواهد تاخت
افق سرخ است از بیداد، ولی او همچنان بر داد خواهد تاخت
شمشیر را نیز بر داد باید برداشت و زد
شمشیر را نیز بر داد باید برداشت و زد
وزیدن باد داد بر صورت بیداد نیز زیباست، چه آنکه بیداد رفته ایی
وزیدن باد داد بر صورت بیداد نیز زیباست، چه آنکه بیداد رفته ایی
نهال نرم امید را باید به جان پاسش داشت
نهال نرم امید را باید به جان پاسش داشت
چشم بر افق، داد را جوید و بس
چشم بر افق، داد را جوید و بس
جمعه 26 مهرماه 1398 باز طولانی ترین مسیر به قله توچال، از پارک جمشیدیه، به کلکچال، پیازچال، خط الراس، رقم خورد، صعودی زیبا که شش و نیم طول کشید، در مسیری که شاید زیباترین مسیر صعود به قله توچال از همین مسیر است، زیرا گذشته از زیبایی های دیگر، در خط الراس که قرار گیرید، قله برف دار دماوند تا قله آزادکوه، و کهار ناز که در سمت راست در دیدرس شماست، و دریایی از نور که از نور چراغ خیابان های تهران برخواسته است، در سمت چپ چشم ها را به زیبایی نوازش می دهد، و در سحرگان این نور به همراه ماه پرنور که تا پاسی از روز هم در افق غروب خود مانده بود، مسیر را روشن می کنند تا صعودی زیبا را رقم زنند، صعود در مسیر هایی تکراری که هر بار در عین تکرار تازه است، و انگار برای اولین بار صورت می گیرد، هم به لحاظ سختی هایش و هم به لحاظ زیبایی هایش.
زمانبندی صعود به ستیغ 3964 متری توچال در این برنامه به این شرح می باشد :
- حرکت از پارک جمشیدیه ساعت 3 و 40 دقیقه بامداد
- رسیدن به اردوگاه کلکچال و صرف صبحانه و حرکت از اردوگاه ساعت 6 صبح
- رسیدن به بالای گردنه کلکچال بین پیازچال به شیرپلا، ساعت 6 و 53 صبح
- وصول به چشمه پیازچال در ساعت 7 و 28 دقیقه صبح،
- صعود به ستیغ توچال در ساعت 10 و 15 دقیقه صبح و پایان صعود
این هفته دیدن گل های زیبای سپید که بدون هیچ گونه ساقه و برگی از دل خاک خشک بیرون می زنند، چشم ها را با زیبایی خود نوازش می دهد، و بروز این معجزه طبیعت، مرا به یاد صعود به قله سات در تالقان انداخت، قله ایی که هرگز موفق به صعودش نشدیم، و این گل را فکر کنم اولین بار در "گته دروازه"، در راه صعود به سات دیدم، نرسیده به آتشکده/امامزاده کرکبود، برای اولین بار بود که آن را می دیدم.
دو کوهنورد آلمانی و اتریشی هم که به قصد نزول از قله توچال به سمت تیغه های دارآباد در جهت عکس ما در حرکت بودند، با یک برخورد محبت آمیز باب سخن را باز نمودند، و من وقتی از مقصدشان مطلع شدم، به آنها توصیه کردم از این مسیر نروند، چرا که مسیر تیغه های دارآباد خطرناک است، آنها که از زبان پارسی چند کلمه ایی را بلد بودند، وقتی من از معادل "خطر" به زبان انگلیسی گفتم، فورا به زبان پارسی گفتند "خطرناک" است، وقتی گفتم از کدام کشور آمده ایید: پاسخ شنیدم "آلمانیا"، که گفتم اینجا کشور شما را بعنوان "آلمان" می شناسند، و یاد کردم از مسیر سخت قله هایی که صعود به آن اولین بار کار آلمان ها بوده است، که از عهده صعود از آن بر آمده اند، و مثلا "تیغه آلمانی ها" در سخت ترین مسیر به علم کوه مشهور است و به علت این که اولین بار آنها از آن عبور کردند به نام آنها ثبت و نامیده شده است و لابد با این توان عبور که در آنها دیده ایم، از تیغه های دارآباد هم با امنیت عبور خواهند کرد.
دلم افتاده در آشوب،
هوای سینه ام سنگین،
نفس ماندست، از رفتن،
و یا بالا رسیدن،
خروج از تن.
از این آشوب، ترک جان بُوَد آسوده تر،
از ماندن.
گلویم خشک،
دلم نوشیدن جام شرابی، به قعرِ نا فهمی ها طلب دارد،
که از فهمم برونست، این عالم،
این ماندن، و این دیدن،
و یا این زندگی یک سر،
نه یاری، همدمی، گفتاری از شادی،
سرایم گشته پر،
از ماتم ماندن،
ندارم من دگر، چشمی بدین ماندن،
بدین بودن،
بدین خوردن،
بدین بردن،
بدین زیستُ، و این دریوزگی کردن،
همه ننگ است،
تباهی، کرده ما را دُور،
نفس در سینه ام تنگ است،
هوایی، این دلم را بی نفس کردست،
نفس چون ایستد،
این جشن رفتن را غنیمت می شمارم من،
به دنیا خنده ایی کرده،
غزل را یک نفس گفته،
به رفتن بی دریغ،
عزمی سریع، خواهم کرد،
که رفتن به، از ماندن،
دیدنُ، رقصیدنم با گرگ،
مرا با میش ها، این روزگار، خوش بود،
از آن دم که فهیمدم،
این گرگ است که می نازد به دندانش،
که این دندان، به جشن خون و غارت، رقصانُ، آواز گویان است،
منم در دل، هوای گرگ بودن را، نمودم یک دم،
خدا هم ایستاده، به یک لحظه، اجابت کرده این بنده،
همان بنده که اکنون روز و شب دنیای میشی را کند در دل،
ولیکن آن خدا هم، مرا با گرگ ها همنشینم کردُ، اینک رفت،
و اکنون هرچه من او را صدا کردم،
دگر انگار او را نیز، خدایی هم به پایان رفت،
ترک خدایی کرده است اکنون،
و او هم نیست،
صدای رفتنش، اندک صدایی هم نمی آید،
و من بیزار از گرگم،
به گرگ ها، گشته آلوده،
که هر دم باید او را من،
ببویم، ببینم،
لمس کرده، کُنم کُرنش،
و اکنون من شدم تنها، و این گرگُ، گرگ خویی ها،
حساب روز و شب از دست من بیرون،
نه روزم بی گرگُ،
نه شب را خلاصی، زین زوزه هایِ بی پایان،
من و او،
شدیم همدم،
شدیم هم کاسه، هم قدم، هم سخنٌ، هم رای،
که رای او همیشه غالب استُ، به ناچار، دنباله رویم من،
نفس در سینه ام مانده،
کاش بالا نیاید این، یک دم،
تمامش کن خدا! نمی خواهم، من این ماندن،
و بر این گرگ، آلودن،
آه ای ارتفاعات بلند! می دانم که چشم های شما گریان خواهد شد، وقتی داستان مرا بشنوید،
آه ای قله های بلند! لطفا به دقت مرا گوش فرا دهید،
وقتی من از تنهایی خود می گویم،
آیا می توانید داستان تکرار ناشدنی ام را برایم حفظ، و بازگو کنید؟
می دانم قلب های شما مملو از راز هاست،
به من نیز فضای خالی، در قلب خود دهید، تا داستانم را بگویم و برای من نیز آنرا مثل داستان های دیگرتان حفظ کنید،
چه کسی از شما پایدارتر و قابل اطمینان تر است؟! من که نتوانستم بیابم،
من عشقم را گم کرده ام، کجا می توانم او را بیابم،
چه جایی بهتر و مناسب تر برای یافتنش، بهتر از بلندی هاست،
جایی که شعرای بزرگ، پیامبران، عارفان و... برای یافتن عشق خود در آنجا جستجو کردند، تا قلب شان را برای عشق خود بازگو کنند.
شما بلندی هایی هستید، جایی که پیام آوران آسمانی آنجا ایستادند و با خدای خود سخن گفتند، و خداوند راحت ترین مکان را برای سخن با انسان، همانجا یافت،
آیا من هم شرایط مناسبی دارم تا چنین کنم؟!
چه تفاوتی بین من آن پیامبر در این رابطه هست؟ وقتی من هم می توانم چون او در آن بلندای تو ایستاده، و همچون او سرود عشق بنوازم،
من بدینجا آمده ام تا دردهای قلبم را زمین بگذارم، و آن را به تو بسپارم، تو که به عنوان امن ترین مکانی برای آن،
دوست دارم در همینجا به مرگ بوسه زنم، همچنان که دیگر همنوردانم نیز بر این خواسته اند،
می خواهم در اینجا زندگی را بچشم، من چنین زندگی را پایدار و قابل اعتماد می دانم،
من برای خدای واقعی نیز در همینجا در جستجویم، همچنان که دیگران نیز خدای واقعی را اینجا یافته اند،
من در جستجوی خود، به عنوان قسمتی از طبیعت، در همینجا هستم، اینجا را طبیعت واقعی یافتم، و خود را در سرزمین های صاف گم کردم.
موقعی که تو را نادیده گرفتم، ارتباطم را با تو از دست دادم، اکنون به دنبال تازه کردن ارتباطم با تو هستم،
نمی دانم آیا تو باید در خدمت من باشی و یا من باید در خدمت تو باشم، اما تصورم بر این است که این یک ارتباط دوسویه است،
تصورم، مبنی بر این که همه در خدمت من هستند، نادرست بود، و این که من موجودی عالی هستم، اما من خود را قسمتی از سمفونی می بینم که طبیعت آن را یکجا سروده است،
در حالی که اعتمادم را در این پایین دست ها از دست داده ام، من در جستجوی راه نجاتی در آن بالا دست ها هستم،
فهم من از آنچه قلبم می گوید آنقدر محدود است، که نمی توانم قلبم را برایت به روشنی بسرایم، پس تو خود قلبم را بخوان،
صبورترین قلب را در تو یافتم، برای همین هم خواستم دروازه قلبم را به سوی قلب تو بگشایم،
چهره سفید، سبز، قهوه ایی و سیاه تو در طول زمان، شخصیت پخته و نرم تو را نشان می دهد،
موقعی که به رنگ سفیدی، سرما را می گیری تا گرمایم را حفظ کنی،
زندگی را به من هدیه می دهی، موقعی که به رنگ سبزی، تا به من غذا دهی،
برای من می سوزی، تا رنگ چهره است به قهوه ایی در آید، و تخم زندگی را به من هدیه دهی،
لباسی به رنگ سیاه می پوشی، تا زندگیِ سپیدی را به من هدیه کنی،
آه ای کوه ها! شما نزدکترین به آسمانید، بدین جهت است که من شما را به عنوان محل عبادت خود برگزیدم،
بهترین داستان های من در بلندی ها اتفاق افتاد،
اجازه دهید اینجا در بلندی بایستم و آن را بگویم،
برای ستاره ها و ماه خود در اینجا جستجو می کنم، روشن ترین ماه و ستاره، تا زمین را به آسمان در اینجا بدوزم،
من بقا را با شما تعریف می کنم،
من در اینجا به جستجوی شراب نابم،
کوه تصویر کوچکی از زندگی انسان است، بالا رفتن از قله به سان تمرین کوچک شده ایی از زندگی انسان بوده، همچنان که در اینجاست که دیده می شود.
آه ای بلندی ها! شما مکانی هستید که عقاب های در پرواز در آسمان، بر شما فرود می آیند.
شجاعان شجاعت و افتخارشان را در شما جستجو می کنند،
نویسندگان بزرگ، قهرمانان خود را در بلندی ها خلق و به ذهن می آورند،
بلندی تو، آشیان و پناهگاه متواریان است،
ستیغ برای من نشانی است به بزرگی،
ثبات و امنیت، معنی خود را زمانی نشان می دهد، که در مورد کوه فکر می کنم،
پاسخ عمل من از بلندی است که به من می رسد،
به دنبال منجی ایی هستم که از ستیغ خواهد آمد، تا ما را نجات دهد، منجی ایی که هرگز نخواهد آمد و من خود باید خود را نجات دهم، در ستیغ ها من خود را ایمن حس می کنم،
ستیغ به من یاد می دهد که چگونه زندگی کنم، و چگونه بمیرم،
موقعی که در آنجا هستم، آموزه هایت را همیشه می شنوم، همچنان که به من می آموزی که چگونه باید باشم.
به دنبال خورشید زندگی ام در ستیغ های البرز در جستجو هستم، آنجا که غروبش را تجربه کردم،
جای پای فرهاد در سنگ های ستیغ هاست، صدای عاشقانه اش از انجاست که اکو می شود،
سوار شدن بر ابرهای تصور، مرا به سوی ستیغ ها می خواند، تا از بلایی که در آن گرفتار آمدم، دور شوم،
ستیغ ها بهشت بی نقصند، که انگشت های ناپاک آن را دستمالی نکرده است،
پایداری دیرپای کوه، مرا سمبل مقاومت است،
ستیغ ها گنبدهایی هستند که من هرگز از آن روی بر نخواهم داشت، آنجا دیدگاه ابدی من است،
چوپانان زیادی، از آنجا به آسمان وصل شدند، بنابر این ارتباط جدیدی را از ستیغ ها به آسمان می جویم تا کلماتی جدید و ارتباط جدیدی را در آنجا بیابم،
من قسمتی از ستیغ هایم، ستیغ ها قسمتی از خدا، و خداوند در بلندی هاست، من به دنبال روزنه ورودی هستم تا به قلب او در آنجا نفوذ کنم،
ستیغ ها نردبان و بالا برنده به سوی خداوندند، بلندترین آن نزدیکترینش به خداست،
ستیغ ها نمایشگر به هم ریختگی طبیعت است، من به دنبال سکوت و آرامشم در آنجا،
سنگ های کوه برای خانه ام دکوراسیونی است برای زیبایی، اما برای ستیغ این سنگ ها سلول های سازنده قله اند.
Heights, where I am looking for my love
http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/791.html
Oh heights, I know, your eyes will tear me when hearing my story,
Oh peaks, please hear me carefully,
When I am telling you of my loneliness,
Can you save and retell my irreplaceable love story?
I know, your hearts are full of mysteries,
Please give me a blanket space to tell you, and save it for me too,
Who is more stable and reliable than you?! I couldn’t find,
I’ve lost my love, where could I find it?
Where is more suitable than heights to look for it,
Where, great poets, prophets, saints... looking for their love in, to discuss their heart with him,
You are the heights, where prophets stand and speak with God, and God find cozy place to speak with human,
Am I qualify enough, to do this also?
What’s the difference between me and him, in this regard? When I can stand on such a height and impose such a love rhyme,
I came here to lay down my heart’s pains, and give it to you, as a safekeeping place,
I love to kiss death in heights, as other climbers also love,
I love to test life here, as I found this life stable, old, reliable...
I looking for my real God there, as others found it here,
I am looking for myself as a part of nature, when I found you the real nature, I’ve lost myself in the plane area,
As I’ve lost connection when I ignore you, I am looking for reconnecting,
I don’t know if you should be at my service or, I should be at your service, but I think this is a two-sided relation.
My supposed, that all at my service is wrong, and I am a super being, but a part of the symphony that imposes nature,
I am looking an escape in you when I’ve lost my confidence, here in low altitude,
My understanding of what my heart says is so limited that I cannot impose verses that clear my mind for you, please read my heart by own.
I found the most patient heart with you, that I want to open my heart to you,
Your white, green, brown and black color face, in during time, show your flexible and maturate characteristic,
You get cold when you are white, to save me of warmness,
You gift me life, when you are green, to give me food.
You burn for me, and get the brown face, and give me seed of life,
You dress black, to gift me white life,
Oh mountain, you are adjoining to the sky, so I chose you as worship place,
My best stories happened in the height,
Let me stand and stay in the height,
I am looking for my stars and moon there, the brighter one,
To affix land to sky,
I define immortally with you,
I looking for a savory drink there,
Mountain is a small picture of human life, climb a peak it is like short and shrinks practice of human life, as it is happening there,
Oh, heights! You are the place of eagles who fly in the sky and land on you,
The heroic look their splendor in the heights,
Writers create and imagine their heroes in heights,
Height is the shelter of ran away,
Height is hinting me to greatness,
Stability and secure get meaning when I look or think of a mountain,
The response of my action is come from height,
I am looking for a liberator who will come from a height to rescue us, the liberator who will never come and I should go there to rescue myself, in heights I feel secure,
The height teaches me how to live and how to depart,
When I am there, I hear your teaches, all the time, as you teach me how should I would be,
I am looking for the sun of my life, on the peaks of Alborz, where it experiences its sunset, before,
The footprint of Farhad is on the stones of heights, his love song is echoed there,
Riding clouds of imagination, attracted me to reach a peak, to go away from the disaster that I stuck in,
Heights are the unhurt paradise, which impure fingers don’t touch it,
Stand long like a mountain, is my symbol of resistance,
Heights are the domes, which I never take my face of it, it’s my forever sight,
So many shepherds, connected to the sky, from heights, so I am looking for new connection and new word from there,
I am part of heights, heights are a part of God will, God is there, I am looking for an opening, to filtrate to his heart from there,
Heights are a leader and up lifter to God, the tallest one is the nearest one,
Heights are the browser of the chase of nature, I am looking for silence and calmness there,
Peak’s stones as is a decoration for my house, but it cells which make a peak,
Oh heights, I know, your eyes will tear me when hearing my story,
Oh peaks, please hear me carefully,
When I am telling you of my loneliness,
Can you save and retell my irreplaceable love story?
I know, your hearts are full of mysteries,
Please give me a blanket space to tell you, and save it for me too,
Who is more stable and reliable than you?! I couldn’t find,
I’ve lost my love, where could I find it?
Where is more suitable than heights to look for it,
Where, great poets, prophets, saints... looking for their love in, to discuss their heart with him,
You are the heights, where prophets stand and speak with God, and God find cozy place to speak with human,
Am I qualify enough, to do this also?
What’s the difference between me and him, in this regard? When I can stand on such a height and impose such a love rhyme,
I came here to lay down my heart’s pains, and give it to you, as a safekeeping place,
I love to kiss death in heights, as other climbers also love,
I love to test life here, as I found this life stable, old, reliable...
I looking for my real God there, as others found it here,
I am looking for myself as a part of nature, when I found you the real nature, I’ve lost myself in the plane area,
As I’ve lost connection when I ignore you, I am looking for reconnecting,
I don’t know if you should be at my service or, I should be at your service, but I think this is a two-sided relation.
My supposed, that all at my service is wrong, and I am a super being, but a part of the symphony that imposes nature,
I am looking an escape in you when I’ve lost my confidence, here in low altitude,
My understanding of what my heart says is so limited that I cannot impose verses that clear my mind for you, please read my heart by own.
I found the most patient heart with you, that I want to open my heart to you,
Your white, green, brown and black color face, in during time, show your flexible and maturate characteristic,
You get cold when you are white, to save me of warmness,
You gift me life, when you are green, to give me food.
You burn for me, and get the brown face, and give me seed of life,
You dress black, to gift me white life,
Oh mountain, you are adjoining to the sky, so I chose you as worship place,
My best stories happened in the height,
Let me stand and stay in the height,
I am looking for my stars and moon there, the brighter one,
To affix land to sky,
I define immortally with you,
I looking for a savory drink there,
Mountain is a small picture of human life, climb a peak it is like short and shrinks practice of human life, as it is happening there,
Oh, heights! You are the place of eagles who fly in the sky and land on you,
The heroic look their splendor in the heights,
Writers create and imagine their heroes in heights,
Height is the shelter of ran away,
Height is hinting me to greatness,
Stability and secure get meaning when I look or think of a mountain,
The response of my action is come from height,
I am looking for a liberator who will come from a height to rescue us, the liberator who will never come and I should go there to rescue myself, in heights I feel secure,
The height teaches me how to live and how to depart,
When I am there, I hear your teaches, all the time, as you teach me how should I would be,
I am looking for the sun of my life, on the peaks of Alborz, where it experiences its sunset, before,
The footprint of Farhad is on the stones of heights, his love song is echoed there,
Riding clouds of imagination, attracted me to reach a peak, to go away from the disaster that I stuck in,
Heights are the unhurt paradise, which impure fingers don’t touch it,
Stand long like a mountain, is my symbol of resistance,
Heights are the domes, which I never take my face of it, it’s my forever sight,
So many shepherds, connected to the sky, from heights, so I am looking for new connection and new word from there,
I am part of heights, heights are a part of God will, God is there, I am looking for an opening, to filtrate to his heart from there,
Heights are a leader and up lifter to God, the tallest one is the nearest one,
Heights are the browser of the chase of nature, I am looking for silence and calmness there,
Peak’s stones as is a decoration for my house, but it cells which make a peak,
ستیغ ها، جایی که به جستجوی یار خود هستم،
آه ای ارتفاعات بلند! می دانم که چشم های شما گریان خواهد شد، وقتی داستان مرا بشنوید،
آه ای قله های بلند! لطفا به دقت مرا گوش فرا دهید،
وقتی من از تنهایی خود می گویم،
آیا می توانید داستان تکرار ناشدنی ام را برایم حفظ، و بازگو کنید؟
می دانم قلب های شما مملو از راز هاست،
به من نیز فضای خالی، در قلب خود دهید، تا داستانم را بگویم و برای من نیز آنرا مثل داستان های دیگرتان حفظ کنید،
چه کسی از شما پایدارتر و قابل اطمینان تر است؟! من که نتوانستم بیابم،
من عشقم را گم کرده ام، کجا می توانم او را بیابم،
چه جایی بهتر و مناسب تر برای یافتنش، بهتر از بلندی هاست،
جایی که شعرای بزرگ، پیامبران، عارفان و... برای یافتن عشق خود در آنجا جستجو کردند، تا قلب شان را برای عشق خود بازگو کنند.
شما بلندی هایی هستید، جایی که پیام آوران آسمانی آنجا ایستادند و با خدای خود سخن گفتند، و خداوند راحت ترین مکان را برای سخن با انسان، همانجا یافت،
آیا من هم شرایط مناسبی دارم تا چنین کنم؟!
چه تفاوتی بین من آن پیامبر در این رابطه هست؟ وقتی من هم می توانم چون او در آن بلندای تو ایستاده، و همچون او سرود عشق بنوازم،
من بدینجا آمده ام تا دردهای قلبم را زمین بگذارم، و آن را به تو بسپارم، تو که به عنوان امن ترین مکانی برای آن،
دوست دارم در همینجا به مرگ بوسه زنم، همچنان که دیگر همنوردانم نیز بر این خواسته اند،
می خواهم در اینجا زندگی را بچشم، من چنین زندگی را پایدار و قابل اعتماد می دانم،
من برای خدای واقعی نیز در همینجا در جستجویم، همچنان که دیگران نیز خدای واقعی را اینجا یافته اند،
من در جستجوی خود، به عنوان قسمتی از طبیعت، در همینجا هستم، اینجا را طبیعت واقعی یافتم، و خود را در سرزمین های صاف گم کردم.
موقعی که تو را نادیده گرفتم، ارتباطم را با تو از دست دادم، اکنون به دنبال تازه کردن ارتباطم با تو هستم،
نمی دانم آیا تو باید در خدمت من باشی و یا من باید در خدمت تو باشم، اما تصورم بر این است که این یک ارتباط دوسویه است،
تصورم، مبنی بر این که همه در خدمت من هستند، نادرست بود، و این که من موجودی عالی هستم، اما من خود را قسمتی از سمفونی می بینم که طبیعت آن را یکجا سروده است،
در حالی که اعتمادم را در این پایین دست ها از دست داده ام، من در جستجوی راه نجاتی در آن بالا دست ها هستم،
فهم من از آنچه قلبم می گوید آنقدر محدود است، که نمی توانم قلبم را برایت به روشنی بسرایم، پس تو خود قلبم را بخوان،
صبورترین قلب را در تو یافتم، برای همین هم خواستم دروازه قلبم را به سوی قلب تو بگشایم،
چهره سفید، سبز، قهوه ایی و سیاه تو در طول زمان، شخصیت پخته و نرم تو را نشان می دهد،
موقعی که به رنگ سفیدی، سرما را می گیری تا گرمایم را حفظ کنی،
زندگی را به من هدیه می دهی، موقعی که به رنگ سبزی، تا به من غذا دهی،
برای من می سوزی، تا رنگ چهره است به قهوه ایی در آید، و تخم زندگی را به من هدیه دهی،
لباسی به رنگ سیاه می پوشی، تا زندگیِ سپیدی را به من هدیه کنی،
آه ای کوه ها! شما نزدکترین به آسمانید، بدین جهت است که من شما را به عنوان محل عبادت خود برگزیدم،
بهترین داستان های من در بلندی ها اتفاق افتاد،
اجازه دهید اینجا در بلندی بایستم و آن را بگویم،
برای ستاره ها و ماه خود در اینجا جستجو می کنم، روشن ترین ماه و ستاره، تا زمین را به آسمان در اینجا بدوزم،
من بقا را با شما تعریف می کنم،
من در اینجا به جستجوی شراب نابم،
کوه تصویر کوچکی از زندگی انسان است، بالا رفتن از قله به سان تمرین کوچک شده ایی از زندگی انسان بوده، همچنان که در اینجاست که دیده می شود.
آه ای بلندی ها! شما مکانی هستید که عقاب های در پرواز در آسمان، بر شما فرود می آیند.
شجاعان شجاعت و افتخارشان را در شما جستجو می کنند،
نویسندگان بزرگ، قهرمانان خود را در بلندی ها خلق و به ذهن می آورند،
بلندی تو، آشیان و پناهگاه متواریان است،
ستیغ برای من نشانی است به بزرگی،
ثبات و امنیت، معنی خود را زمانی نشان می دهد، که در مورد کوه فکر می کنم،
پاسخ عمل من از بلندی است که به من می رسد،
به دنبال منجی ایی هستم که از ستیغ خواهد آمد، تا ما را نجات دهد، منجی ایی که هرگز نخواهد آمد و من خود باید خود را نجات دهم، در ستیغ ها من خود را ایمن حس می کنم،
ستیغ به من یاد می دهد که چگونه زندگی کنم، و چگونه بمیرم،
موقعی که در آنجا هستم، آموزه هایت را همیشه می شنوم، همچنان که به من می آموزی که چگونه باید باشم.
به دنبال خورشید زندگی ام در ستیغ های البرز در جستجو هستم، آنجا که غروبش را تجربه کردم،
جای پای فرهاد در سنگ های ستیغ هاست، صدای عاشقانه اش از انجاست که اکو می شود،
سوار شدن بر ابرهای تصور، مرا به سوی ستیغ ها می خواند، تا از بلایی که در آن گرفتار آمدم، دور شوم،
ستیغ ها بهشت بی نقصند، که انگشت های ناپاک آن را دستمالی نکرده است،
پایداری دیرپای کوه، مرا سمبل مقاومت است،
ستیغ ها گنبدهایی هستند که من هرگز از آن روی بر نخواهم داشت، آنجا دیدگاه ابدی من است،
چوپانان زیادی، از آنجا به آسمان وصل شدند، بنابر این ارتباط جدیدی را از ستیغ ها به آسمان می جویم تا کلماتی جدید و ارتباط جدیدی را در آنجا بیابم،
من قسمتی از ستیغ هایم، ستیغ ها قسمتی از خدا، و خداوند در بلندی هاست، من به دنبال روزنه ورودی هستم تا به قلب او در آنجا نفوذ کنم،
ستیغ ها نردبان و بالا برنده به سوی خداوندند، بلندترین آن نزدیکترینش به خداست،
ستیغ ها نمایشگر به هم ریختگی طبیعت است، من به دنبال سکوت و آرامشم در آنجا،
سنگ های کوه برای خانه ام دکوراسیونی است برای زیبایی، اما برای ستیغ این سنگ ها سلول های سازنده قله اند.









