مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

مقدمه:

اسپادانا، جی، سپاهان، دارالمومنین و یا هر نامی که بر آن بگذاریم، این گویش، مردم، و سرزمین برای من یاد آور خاطرات خوب است. از این شهر زیبا حدود 25 سال پیش، برای اولین بار دیدن کردم، و اکنون آن دیدار تجدید می شود، بعد از آن همه سال، تنها تغییری که به چشم می آید، کاهش رونق و جنب و جوش در اماکن دیدنی و تاریخی آن است، که خودنمایی می کند، و تغییرات بیشتری را حس نکردم، چرا که آن سفر و این یکی هر دو به قصد دیدار از همین اماکن بود.

اصفهان خود به تنهایی، آنچه در یک دوره تاریخی تمام، بر ایران و مردمان آن گذشته است، را در خود دارد، از فواید و مضرات نظام سلطنتی و خودکامه و مطلقه شاهنشاهی گرفته، تا دورانی که نظامیان، بلافاصله پس از قدرت فائقه قرار می گرفتند، و نقش مهمی داشتند و گفته می شود بزرگترین پادگان نظامی ایران باستان در این شهر، قرار داشت، که به پادگان "جی" در تاریخ مشهور است، و از اینجا بود رزم آوران به قصد فتح و یا دفاع می رفتند؛

 

تحمیل عقیده درد عمیق و تاریخی ایران :

زمانی نیز اصفهان حوزه های پر رونق فقهی و مذهبی فعالی داشت که با تسلط تفکر فقهی خودکامه، دیگر علما و مسلک های فکری را خانه به دوش و فراری از مراکز علمی و شهر دیار خود می کرد، تا بهترین سال های زندگی مغزهای تفکر نوین ایرانی، همچون ملاصدرای شیرازی متواری از تیغ آخته حکم انحراف و ارتداد اهل فتوای دینی این علمای در کنار سلاطین شوند، و به اجبار بهترین سال های شکوفایی علمی خود را مخفیانه در روستایی در حاشیه کویر قم، بگذرانند، و عمر و علم متراکم در مغز این عجوبه های تفکر پایه فلسفی، که حداقل یک قرن از همطرازان دیگر خود جلوتر بود، حرام تیر تعصب "خود حق مطلق بین" کسانی شود، که خود و تفکر خود را تنها معیار سنجش "حق و ناحق" و "درست و یانادرست" تعریف می کردند، و دیگران را به قد تفکر کوتاه و مغز کوچک خود می کشیدند، و در نتیجه مردانِ مرد عرصه تفکر را منحرف یافته، محدود و یا نابود می کردند، و جامعه تشنه ایران به تغییر، و پیشرفت را از آنان، محروم می نمودند.

به رغم این، تاریخ نشان داده است که حتی اگر مرکز قدرت عالم هم که باشی، چرخش تاریخ تو را به زیر خواهد کشید، و در آن پایین نشینی هاست که خود را باز خواهی یافت و خواهی گفت، "کاش آن نبودم که بودم."

اینجا اصفهان است، روزگاری پایتخت دیلمیان و صفویه بوده است، صفویه یکی از حکومت های برجسته ایی است که بر ایران حکم راندند، و درخشیدند؛ اما به موضوع "تحمیل عقیده" که می رسیم باید گفت بر خوبِ حاکمیت های خودکامه هم لعنت؛ خواندن تاریخ صفویه نیز شرم را بر پیشانی ایران از "تحمیل عقیده" می نشاند، و می توان گفت همه ی خودکامگان در این خصوصیت که می رسد از یک سلک، و در یک ردیفند،

او که بر سریر قدرت نشست، تمام را می خواهد به عقیده خود محکوم و مجبور کند، به غیر از مغولان که در این زمینه انگار دستی نداشتند و به قصد تحمیل عقیده نیامدند، باقی، از سلجوقیان، غزنویان، عباسیان و... هر کدام گوی سبقت ظلم و تحمیل عقیده بر ایرانیان را از یکدیگر ربودند.

داستان تحمیل عقیده درد عمیق تاریخ ایران است، آنقدر از ایرانیان قربانی به ناحق گرفته است، که حساب و کتاب آن، تنها دست خداوندگار است، که می تواند چنین اَبَر خسارتی را محاسبه کند؛ تاریخ نیز انگار توانایی درج این همه مظالم را در خود نداشته، و البته ثبت دردهایی این چنینی، شاید هرگز هم مسیر نبوده و نیست، و البته تاریخ را هم خود ظالمین نوشته اند، یا کسانی برای ظالمین نوشته و تقدیم کردند؛ اما آنچه نوشته شده نیز خود گویای تحمیلی دائم، و پی در پی است و بس؛

آنان دین و تفکر را بخشنامه ایی کردند، و به نام این و آن، مردم را به خواندن خطبه در مدح یکی، و دشنام به دیگری مجبور می نمودند، و در پس هر نماز به این درود گفتند، و بدان لعن فرستادند، و همین شد اوراد ذکرشان، و گویا نماز که به سخنی با خالق بی همتا اختصاص دارد نیز، عرصه هماوردی سیاستمداران شده است، که از این لحظات نورانی سو استفاده سیاسی کرده و این را رد، و یا آن را تایید کنند.

 

شنبه 5 بهمن 1398

هنوز از مبدا حرکت نکرده بودیم که دوست همنورد و همراهم تماس گرفت، و از فوت دوست و همنوردم دیگرم آقای مهندس مودب خبر داد، که گویا پنج شنبه گذشته عازم آخرین صعود، از میان صدها صعود خود به قله توچال بود، که در این مسیر دچار حادثه شد، و جان به جان آفرین تسلیم کرد، فضای حزن و اندوه این فقدان بر لحظات حرکت ما مستولی بود، که در ساعت 10 صبح، تهران را به مقصد اصفهان ترک کردیم، تا اتوبان های پی در پی، با عوارضی های پشت سر هم، ما را به اصفهان برساند،  

برف نسبتا چشمگیری بر کوه های حاشیه جاده، که در سمت راست، ما را تا نزدیکی های مقصد همراهی می کنند، ریخته است، و این نوید خوبی به طبیعت خشک ایران دارد. تابلوهای متعدد اماکن زیارتی در مسیر، از جمله مشهد اردهال کاشان، "آق علی عباس" در نزدیکی بادرود، که دوست خوش مرام و اهل موسیقی ام آقای مُعِزی توصیه به زیارتش داشت، و... خود نمایی می کنند؛

 

دیدار از اصفهان و استانبول، رقیب تاریخی 400 سال قبل :

این مسیر را در اواخر سال گذشته نیز آمده بودیم، و اینجا در نطنز بود، که راهی در سمت چپ که به اردستان و یزد می رود، را انتخاب کرده و دیدارکنان تا بم پیش رفتیم، اما امسال راه دیگر در سمت مخالف را انتخاب کرده که، تو را از عرض کوه های زاکرس عبور داده و به زودی به اصفهان خواهد رساند، و این بار ما این مسیر را در پیش گرفتیم، تا یکی از توریست های دیدار از این شهر زیبای ایران خود باشیم، ایرانی که به گفته آنانی که دنیا را گشته اند، در توریسم و جاذبه های طبیعی و تاریخی کم نظیر است و با اروپا و امریکا و دیگر قطب های گردشگری می تواند پنجه در پنجه انداخت پشت رقیب را به خاک بمالد، اما افسوس....

هرچند دلم به دیدار از استانبول و یا قسطنطنیه، که یادگار قدرت مطلق امپراتوری عثمانی، رقیب سرسخت صفویان، و البته پیش از آن بیزانش، که رقیب سرسخت حاکمیت های ایران باستان بوده است، نیز بسیار مشتاقم، تا از پایخت عثمانی ها، که خود با عقیده ایی سنی مذهب، گوی سبقت در ظلم، تعدی و تحمیل عقیده خود، از رقیب شیعی مذهب خود در اصفهان، در 400 سال قبل ربوده بودند، و تاریخی تاسفبارتر و مخوف تر از همزاد شیعی خود در این زمینه داشتند نیز، دیداری داشته باشم؛

استانبول گرچه زمانی حاکمیت جور جامعه ایی مسلمان نشین اهل سنت را تجربه کرد، که در بخش های فوق گفته، گوی سبقت را از اصفهان و حکام آن ربوده اند، اما پیش از این نیز مسیحیان امپراتوری بیزانس، تاریخی فاجعه بارتر، و تاسف بارتر از خود به جای گذاشته بودند، و گوی سبقت را از پایتخت نشینان دیگر حاکم نشینان منطقه در جور در ربوده بودند (و البته در افتخارات نیز به همین منوال است).

ظلم و تحمیل فکری، دین و فرقه خاصی نمی شناسد، پای دیوارهای قسطنطنیه به همان میزان خون از ما ریختند، که در پای دیوارهای استانبول، اصفهان، بغداد، اورشلیم و... نیز.

اما با این همه احوال، این شهرها نیز مرا هر لحظه به سوی خود جذب و جلب می کنند، تا از آن یادگارهای عبرت نیز، دیدار کنم.

فرجام ایران را می خواهند به صنعت هسته ایی گره زندند:

از کنار مجتمع هسته ایی نطنز می گذریم، جایی که دور تا دورش را با ضدهوایی تجهیز کرده اند، اما آیا چنین محافظتی، از چنین گنجینه ایی ممکن است؟! نمی دانم؛ هزینه ایی به اندازه خرد شدن کشور زیر بار تحریم و انزوای بین المللی تاکنون پرداخته ایم و انگار باز هم خواهیم پرداخت، و نمی فهمم این کشاکش به کجا خواهد انجامید؛

دنیا در ظالمانه ترین و بی شرمانه ترین درخواست، به دنبال خلح سلاح ایران است، تا آنرا هم به کشوری بی دفاع، در کنار کشورهای تا بن دندان مسلح منطقه تبدیل کند، در کنار ایران کشورهای متعددی به سلاح های هسته ایی دست یافته اند، و دست به ماشه اند، که در استفاده از آن هرگز تردیدی به خود راه نخواهند داد، و پیمان های منع گسترش سلاح های هسته ایی به قوانینی برای محدودیت ضعفا تبدیل شده است، تا قدرت های بزرگ آن را دستاویز قرار داده و دیگران از داشتن آنچه آنان بیش از حد انتظار دارند، محروم نمایند؛

حتی در منطقه خاورمیانه رژیم هایی هستند که در موجودیت خود، و در نظام دوگانه (double standard) بین اللملی موجود، واجد معافیت ها و چشم پوشی های (waiver) گسترده و بی حد و حصر بین المللی، برای ارتکاب به هر کاری، از نسل کشی گرفته، تا محو موجودیت یک ملت و... حتی در قرن 21 هستند، بدون هیچ شرمی از زیر پا گذاشتن تمام نرم های شناخته شده جهانی، بشری، اخلاقی و... و در عین حال مجهز به بمب هسته ایی؟!

و اصلا این نوع کشورها نیازی احساس نمی کنند که به هیچ نرم و معیار بین المللی پایبند بوده و یا احترام بگذارند، و در تجاوز به کشورهای همسایه، بمباران و موشک زدن به آن، تعللی به خود راه نمی دهند، و همین حال نظام بین الملل و مجامع طویل آن که برای برخی مو از ماست می کشند، در یک سکوت محض در این خصوص، بزرگترین موانع را برای رقبای آنها، حتی در داشتن سلاح های متعارف را نیز بر نمی تابد، این دوگانگی استانداردهای جهانی یک دنیا خشم را در دل ملل دنیا که کمی فهم دارند، ایجاد می کند، ولی چه می شود کرد، شاید بتوان گفت هیچ. این روزها دنیا، علاوه بر تحمیل مذهبی و فکری، در زمینه سیاسی و دیپلماتیک نیز بر قانون جنگل استوار است، هرکه زورش بیشتر، وسعت عمل بیشتری خواهد داشت، و این فرقی نمی کند، همه طرف های جهانی، دچار چنین سقوطی اخلاقی و انسانی شده اند، سیاستمداران طراز اول دنیا دیگر شرمی ندارند که در مقابل چشم همه و به صورت زنده یک ملت را بدون حضورش، جلوی دوربین شبکه های بزرگ تلویزیون بین المللی معامله ی یک طرفه کنند.

 

یک شنبه 6 بهمن 1398

میدان نقش جهان، میراثی زیبا و ماندگار از صفویه :

میدان نقش جهان، ساختار معماری مسحور کننده ایی دارد، و تا باقیست، حامل شکوه نظام صفوی ها خواهد ماند، آنان آثار زیبا و چشمگیری را از خود بر جای گذاشته اند، هنر و تمامیت ارضی ایران مدیون صفوی هاست، لذا می توان در این زمینه از آنان بسیار ممنون بود،

خیابان چهارباغ اصفهان با خیابان های منشعب از آن، دل هر بیننده ایی را که به دور و بر خود چشمی بگرداند را، می رباید، "کاروانسراهای شاه عباسی" در مسیر راه های برون شهری و بین استانی، حاصل طرح های امنیتی مناسب، و بجا، برای روان نمودن تجارت و سفر در ایران بوده است، که همه از آثار این سلسله ی بزرگ سازنده است.

بن مایه مذهب در این حکومت نیز آنقدر قدرتمند است که مساجد ساخته شده در میدان نقش جهان، از کاخ شاهان صفوی، هم شکوهمندتر، هم مستحکم تر، هم زیباتر، و هم پرشمارترند. کاخ عالی قاپو در مقابل زیبایی مسجد روبرویش حتی کم می آورد؛

هر چند شاه در آن بالای تالار کاخ عالی قاپو ایستاده و در برابر خیل جمعیت متراکم در این میدان عظیم، سرب داغ به دهان کسانی می ریزد، که شراب نوشیده و در مستی کفریات به زبان رانده اند، اما هرچند حکم اجرای این دستور دینی، از آن بالای ایوان بلند شاهی در کاخ عالی قاپو قرائت می شود، ولی انشای آن در همان مسجد و مدرسه ایی صورت گرفت، که بلندای جایگاه اهل آن، هرگز به بلندای این ایوان در ساختمان روبرو نیست.

این است که پایه های عالی قاپو بر روی شانه های اهالی مذهب قرار داشت، که این مقوم آن، و آن تضمین کننده، ثروت، قدرت و دوام دیگریست، و در این بین شاید بتوان گفت که مُلک، نیز به حدی منتفع می گردد، ولی ملت، لزوما نه به این مقدار؛ گرچه در آن زمان شاید اصل حُکام بودند و حُکم، اما شکوه حاکمیت باید به عزت و پیشرفت محکومین به حکم، نیز منجر شود، که اگر نشود، نظام سنتی جریان خواهد داشت، و قائده هرم اجتماعی، زیر بار سنگین حُکم و حُکام، محکوم به زجر و حمل سنگینی باری گران خواهند بود، که می توان به راحتی گفت : "نبود چنین حُکم و حاکمی بهتر از بودنش هست".

نمادهای مدرن در شهر اصفهان

در میان این همه ساختار سنتی و زیبا و دیدنی شهر اصفهان "سیتی سنتر" یکی از مظاهر اصفهان جدید و مدرن است، که در کنار اصفهان قدیم و سنتی، خودنمایی می کند، مغازه ها و فروشگاه های بسیار بزرگش، در اندازه مراکز خرید جهانی است، مجموعه ایی زیبا و دیدنی، با تنوعی بسیار خوب، و در خور یک "مگاسیتی" در حد اصفهان بزرگ است، که خود سومین شهر پرجمعیت ایران، نهمین شهر پر جمعیت غرب آسیا و 165 مین شهر پرجمعیت جهان می باشد.

شهر اصفهان با خیابان بندی های خوب خود دلبری می کند، شهری که در مراکز سنتی و قدیمی شهر، کوتاه مرتبه سازی، بیشتر از هر جایی به چشم می آید، و شهرداری اصفهان تاکنون توانسته است این قسمت شهر را از گزند سدجویان حفظ نماید، و همچنان تا حدودیف شکل سنتی خود حفظ کرده است، البته هرگز در این زمینه به یزد نمی رسد.

 

دوشنبه 7 بهمن 1398

پدیده شاه سلطان حسین صفوی در تاریخ ایران:

اصفهان گرچه به نوعی مدیون شاه عباس بزرگ صفویست، ولی نمی دانم چرا اصفهان برای من، بیشتر تداعی گر سلطان حسین صفوی، تا شاه عباس بزرگ است، کسی که ایران پر رونق و مملو از هنر دوره صفوی، را به راحتی از دست داد؛ که دو روایت در این خصوص پیرامون او گفته اند، که هر دو تاسفبار و عبرت انگیز است،

عده ایی سلطان حسین را غرق در خرافات مذهبی دانسته اند و عده ایی دیگر او را غرق در تملق و چاپلوسی اطرافیانش دیده اند، که هر کدامش درست باشد تفاوتی نمی کند، او ایران را، بر باد داد.

یکی از کارشناسان مرمت بناهای تاریخی که در نماز ظهر با او آشنا شدیم،  و شاغل در میدان نقش جهان بود می گفت، این سلطان صفوی آنقدر در خرافات مذهبی غرق بود، که می گفت : "بر دانه ی بادامی آیت الکرسی بخوانیده و در آن فوت کنید، با خوردن این دانه، هیچ گزندی از ناحیه دشمن به شما نخواهد رسید"، و همین کار را هم خود کرد و گفت : "این ما را از گزند دشمن حفظ خواهد کرد" و حال آنکه دشمنش آمد و اصفهان را فتح کرد، و او را در حالی که به محوطه مسجدشاه، پناه برده بود، بیرون کشیدند و ابتدا خانواده اش را جلوی چشمش سر بریدند، و بعد خودش را در مقابل کاخ عالی قاپو اعدام کردند، و محمود افغان برای هفت سال جانشین او شد و بر تصرفاتش حکم راند.

شاه خرافاتی صفوی همچنان تا قبل از دیدن چهره لختِ مرگ، فکر می کرد دانه بادام دعاخوانده شده بر آن، او و مملکش را از شر دشمن محفوظ خواهد داشت، این دین چنان مخدری بود که حاکم صفوی را در مَنگی و تخدیر خود تا آخرین لحظات فرو برد، تا ملک صفوی به کام دشمن خارجی، راحت الحلقوم شود.

روایت دیگر می گوید متجاوزین خود را بر گرد برج و باروی شهر اصفهان رسانده بودند، و این شاه صفوی چنان در پیله قدرت خود و تملق گویان و چاپلوسان دفترش غرق بود، که چاکران را جراتی برای مکدر کردن خاطر شاه نبود، که او را از خطر آمدن دشمن به پشت دروازه های اصفهان مطلع کنند، چاکران چاپلوس و مجیزه گوی، ظل الله را هم سانسور خبری می کردند، او از این گونه افراد بر گرد خود بسیار داشت، که شغل و برنامه ایی جز رساندن او به مقام الوهیت نداشتند، و هنگامی از این دایره تملق و چاپلوسی ها رها شد، که محمود افغان او را به اسارت کشید، و او ذلیلانه تاج را بر سر محمود افغان نها و او را برای اعدام به مقابل عالی قاپو آوردند، و آنگاه بود که شاید سلطان حسین فهمید در خارج از دایره مجیزه گویان و گفتار چاپلوسان، او نیز تنها انسانی معمولی است که تملقِ تملق گویان، او را بی جهت تا مقام الوهیت و تقدس پیش برده است؛

متاسفانه این یک قاعده است که از دایره تملق و چاپلوسی مریدان، صدایی از حقیقت موجود، به دایره حاکمیت نفوذ نکرده و نخواهد کرد، تا تو را که در پیله عناوین و مقامات بیهوده ایی که به تو داده اند بیدار کند، و چاپلوسان هر روز بر کلفتی القاب و نام های بی محتوا و دروغ می افزایند، تا مسابقه ایی بود که در اطراف قدرتمندان بی مقدار جریان دارد، بر هم پیشی گیرند، و در کیس شاه سلطان حسین نیز کسی دلسوز واقعی یافت نشد و یا اگر یافت می شد به مخ پوک این صدر نشین فرو نرفت تا او را بر این امر آگاه کند که نه اینجا مُلک مَلکوت است و نه او از قدیسین و خاصان درگاه خداوند، بلکه اینجا زمین است، و او نیز انسانی مثل دیگران، و باید در اینجا بر زمین نشست، زمینی فکر، و زمینی عمل کرد، و به عنوان یک انسان معمول بود، تا بر حقیقت معمول مطلع شوی، که اگر حاکمی بر این امر مطلع نگردد، خرابی و ویرانی اش، خود و کشورش را در خواهد نوردید، و موریانه ریا و خودنمایی اطرافیان، و سبقت آنان بر چاکری و چاپلوسی، باعث خود بزرگ بینی و... حاکم خواهد شد، و در کوری او، فساد اطرافیان همه چیز را جویده و مردم و کشور را آماده تسلیم در مقابل دشمن خارجی خواهد کرد، و همین هم شد و سلطان حسین به خود تکانی نداد، تا آخرین پادشاه سلسله عظیم صفوی شود.

برای چنین شاهان و حاکمانی که چاپلوسان و تملق گویان در اوج نشسته اند و او را نیز در اوج می نشانند، از مشورت با مصلحین و راستگویان بی بهره می شوند، و غرق در حلقه مجیزه گویان، جایگزینی نیست، الا این که سپاهی از خارج محدوده شاهی بیاید، و کشور را ویران و غارت کند، تا بلکه بتواند، ریشه ناپاک چنین نظام و دور باطلی از پستی ها را برچیند، و آنان که در خواب های عمیق تملق و چاپلوسیِ انسان های گردشان اسیرند را، خلاص کند، تا چنین حکامی بفهمند، که این عناوین داده شده، حرف های گزافی بیش نیست، که گزافه گویان بار آنها می کنند، تا آنان را زیر خلعت شاهی، تاج سنگین عناونین پر طمطراق و.... گم کنند و خود به فسادشان ادامه دهند، و در نهایت کشور را به نابودی برند.

گویند وقتی سپاهیان محمود افغان ابتدا در مهماندوست (در نزدیکی شاهرود)، و مورچه خورت (در نزدیکی اصفهان) سپاه صفوی را شکست می دادند، و به سوی شهر اصفهان می آمدند و در اطراف برج و باروی پایتخت صفوی مانور قدرت می دادند، باز چاکران و چاپلوسان با این هدف که خاطر ظل لله را مکدر نکنند، سپاهیان دشمن را، سپاهیان شاهی جا می زدند، که مشغول رژه و تمرین نظامی اند، تا خاطر ملوکانه حضرت بالانشین مکدر نگردد.

و سلطان صفوی در طول دوره حاکمیت خود در اطرافش کسی را نداشت که حقیقت پوکی اساس اجتماع تحت حاکمیتش را به او یادآور شود، تا فکری به حال آن کند، و از فسادی که نظام صفوی را مثل موریانه ایی جویده بود، مطلع نماید، از فقر و بیچارگی اساسی جامعه ایران بگوید و... اطرافش را کسانی گرداگرد، فرا گرفته بودند که هر روز با عناوین بلند و بالا، حضرت آقا سلطان حسین را بار می کردند تا بالاتر بنشیند، و هیچ از پوکی اساس حاکمیت و اجتماعِ ذیل خود مطلع نگردد.

و آخرین شاه صفوی ناگهان خود در چنبره محمود افغان دید، و بعد از کشور بعد از چنین نظامی با این کیفیت نیز، باز سلسله قاجارها آمدند که مُلک و ملت را بر باد دادند، و فرصت های تاریخی ایران را بعد ورود جهان به عصر تمدن و صنعت، در میان دوره طولانی سلسله عیاش قاجار نیز از بین رفت، و تا امروز که وقتی نگاه می کنیم، ایران در جایگاه در خور خود نیست، و کشوری که اولین منادیان آزادیخواهی در منطقه در آن برخواستند، با معیارهای آزادی فرسنگ ها فاصله یافت، و از مسابقه علم و پیشرفت جهانی باز ماند، و از بسیاری از رقبای خود، حتی در منطقه نیز فاصله گرفت.

در حالی که سکاندارانش خود را به عالم بالا متصل، و از عالمی که باید سکانداریش کنند، غافل ماندند، آنان که ظل الله شدند، از عیال الله (مردم) که ماموریت اصلی آنان رسیدگی به آنان بود، غافل شدند، و این شد که همه می توانیم بخوانیم و ببینیم و عبرت بگیریم، که راهی جز زمینی شدن، برای ساختن زمین نیست، باید بر زمین سرد نشست تا سردی اش را درک کرد، قوانینش را شناخت و طبق همان علم به قوانینش، برای گرمی و رونقش اندیشید، باید فهمید که سیر در آسمان ها، از ساختن زمین تو را باز می دارد، و برای ساخت زمین، باید زمینی شد.

ساختن زمین، و مساعد کردن شرایط آن برای زیستِ بشر زمینی، ماموریت اولیه حاکمان است، و برای همین باید اول زمینی باشند، و بر واقعیت زمین بنشینند، و دست در کار گِل داشته، و تا دست های شان گِل زمین را لمس نکند، از واقعیت آن مطلع نمی شوند، و نمی توانند چاره ایی زمینی بیندیشند، این است که "دسته گُل به آب می دهند".

 

زیبایی تنوع، محله جلفا، کلیسای وانک :

جامعه یکدست و یک فرم زیبا نخواهد بود، همانگونه که ایزد خالق جهان و انسان را متنوع و متکثر آفرید، دنیا نیز متکثر و متنوع است، که زیبا خواهد بود، و تلاش خودکامه گان برای تبدیل جوامع به یک روند یکدست، و به دور از تکثر و چندگانگی، به ظلم های بزرگ و جنایات فجیع می انجامد، و حاصلی هم در آخر نه برای دنیا و نه برای آخرت نخواهد داشت؛  این را در تاریخ ارامنه اصفهان نیز می توان دید، که تسویه نژادی و قومی شدند.  

گرچه اصفهان خود زیباست ولی تنوع قومی فرهنگی، خود به زیبایی آن می افزاید، وارد محله جلفا در اصفهان که می شوید، حال هوای شهر تغییر می کند، اینجا یک دنیای دیگری است، مردمی دیگر، با ارزش های دینی و نژادی متفاوت از تو، در آن زندگی می کنند، این محله، محل اسکان اقلیتی ارمنی است که در سال 1606 میلادی (414 سال قبل) از آنسوی رود ارس، توسط شاه عباس صفوی بدین سو آورده و اسکان داده شده اند، امروز "کلیسای وانک" مقصد دیدار ماست، جایی که استاد برجسته نقاشی ایران، جناب حسین صدری آنرا یکی از نقاط الهام بخش هنری خود یافت و آثار متعددی با الهام از فضای هنری اش خلق کرده اند.

بنای کلیسای وانک در روح و کالبد خود واجد عناصر مشترکی از فرهنگ دو ایالت باستانی اسپادانا – آذربادگان ایران باستان، ارمنی - مسلمان و... است، از این لحاظ بسیار دیدنی و چشم نواز می باشد، گنبد و محراب و فضای داخلی کلیسا را اگر از برخی عناصر مسیحی عاری کنی، با مسجد مسلمانان تفاوتی نمی کند، مسجدی است که تنها با مناره هایش متفاوت می شود، و به خوبی این پیام را منتقل می کند، که عبادت خداوند دین و مذهب نمی شناسد.

بلکه عبادت تنها سیمی است بین بندگان خداوند در روی زمین، با عالم بالا، اتصال برقرار می کند، به هر زبان، و با هر وردی، و در هر مکان، این عبادت و بندگی خداوند، که لازمه زندگی پر آشوب بشری است، انجام شود، اثر ذاتی خود که تطهیر روح، و آسایش روان، و لذت معنوی را در خود خواهد داشت.

نقاشی های داخل کلیسا را هم می توان گفت، انگار تفسیر آیات عذاب در قرآن است، که تصویر کشیده شده اند؛ در ردیف پایین این آثار بسیار زیبا؛ یک رشته نقاشی است، که به داستان اولین کسانی اشاره دارد که در منطقه خود، به دین جدید گروند، و بدین لحاظ تحت شکنجه و هزار مصیبت توسط دین و قدرت حاکم زمان، دچار شده و هر آنچه از اعمال غیر انسانی و غیر اخلاقیست، بر چنین نو کیشی روا داشته می شود، چرا؟! چون از دین رسمی و غالب وقت، خارج شده، و روش دیگری را برای ستایش و شناخت خداوندگار خود، انتخاب کرده است.

این حادثه در زمان تیرداد سوم اتفاق افتاده که گریگور منور به دین مسیح در آمد، و اجداد باستانی (و احتمالا زرتشتی) ما هر آنچه از دست شان بر آمده بر این نو کیش کردند تا او را به صراط مستقیمی که خود آن را صراط و مستقیمش می دانستند، باز گردانند، نمی دانم این داستان چقدر مبنای تاریخی دارد، اما از تعصب کور مذهبی، نه بعید می دانم و نه غیر ممکن، چرا که فرد "خود حق مطلق بین" به نام خداوند و مذهب هر جنایت و ظلمی را بر همنوع خود، که از صراط مد نظر او خارج شده اش می پندارد را، مجاز می بیند، و فجایع جهانی هم تحت همین نام، بارها و بارها صورت گرفته و تکرار شده اند.

توریست هایی از کشورهای شرق آسیا، ارمنستان و... در این منطقه می توان در حال بازدید، دید. موزه کلیسا نیز دیدنی، و تلاش ارامنه برای غنی سازی این موزه ستودنی است، از کتب قدیمی انجیل تا فرمان های تاریخی که توسط حکام ایران نگاشته شده، و به جامعه ارامنه ربط دارد، و ندارد، می توان در آن مشاهد کرد.

اما آنچه تاریخ نشان می دهد، این که ادیان و فرقه های مختلف در تاریخ و عمل خیلی تفاوت ندارند، فرقه هایی که در نقطه ایی مظلوم بوده اند، در نقطه ایی دیگر که قدرت گرفته اند، خود به ظالمی بزرگ تبدیل شده اند، و این غلبه بوده است که روند عمل آنان را در برابر دیگر انسان ها نشان داده است،

به عنوان مثال یهود مظلوم واقع شده در اروپا، به ظالم ترین شکل، امروز از پشت صحنه لابی قدرت جهانی، نابودی رقیب خود را سخت دنبال می کند، آشوبی که در خاورمیانه هم اکنون برپاست، راه باز کردن برای جماعتی است که به نام "خداوند یهوه"، و به نام عمل به فرامین او در تورات، یک ملت را نابود، و بر جای آنها ملتی دیگر را نشانده اند، و اکنون در اطراف این سرزمین مقدس، کشتار و نا آرامی می سازند تا خود در آنجا آسوده زندگی کنند.

این است که وقتی سیاست بر اسب مذهب سوار می شود، این همان مزین شدن به زین و یراق کامل ظلم است که هر عملی را در راه "هدف مقدس" مباح و مجاز کرده، و بر تن اسب تیز تکِ تعدی و ظلم پوشیده، و بی محابا می تازد، و تفاوت نمی کند کدام مذهب و فرقه باشید، و به نام کدام خدا، و طبق کدام فقه (مسیحی، یهودی، مسلمان، هندو، بودایی و...) عمل ظالمانه خود را توجیه کنید، جنگ آورانِ در رکاب چنین صحنه دارانی، تمام وجدان و انسانیت خود را به کناری نهاده، و برای جمع کردن اعتبارات دریافتی از درگاه خدا، مذهب، ایدئولوژی و... به راحتی خون خواهند ریخت؛

به عنوان مثال، مسلمان معتقدی که در اصل و اساس اعتقاد خود "قتل یک انسان را، مساوی قتل تمام انسان ها" تلقی می کند، در چنین صحنه ایی "رُفِع القلم" شده و می تواند هزاران هزار قتل را، به نام خدا و امر مذهب مرتکب شده، و به نام آوری در گسترش دین تبدیل گردد. حال آنکه اسلام برای هدایت انسان به سوی خداوند آمده است، و چگونه این هدایت، در فرایند توجیه های درون مذهبی به مجوز کشتار و ظلم و تعدی تبدیل می شود، خود نیاز به بررسی علمی دارد، و باید انسان های محقق روی این فرایند کار علمی کرده، و برای همیشه این نقطه را شناسایی و کور کنند، تا هیچ معتقدی، معتقد دیگری را به خاطر تفاوت در اعتقاد، یا تغییر اعتقاد، به قتل و مجازات محکوم نکند، و این موارد تشخیص "حق و ناحق"، "حاکم و محکوم" بودن انسان متفکر را، تنها به دستگاه عدل خداوندی محول نمایند، و هر انسانی این حق را داشته باشد که در بازار اعتقادات متعدد موجود، در جامعه انسانی خود، مسلک و مرام و تفکر خود را انتخاب، و راه زندگی و بندگی خود را، در دوره اعطایی توسط خالق باری را، طی نماید.

سه شنبه 8 بهمن 1398

امروز نیز دیداری از میدان نقش جهان داشتیم، این میدان آنقدر دیدنی دارد، که شاید روزها می توان در آن پرسه زد و دید و فرا گرفت، دیدار از دو مسجد بزرگ حاشیه این میدان خود روزها وقت می خواهد، شاهکاری است هنری، نماز ظهر را در مسجد امام خواندیم، غرق در زیبایی های آن و به هنگام خروج از آن بودیم که یک اصفهانی خوش مشرب و دوست داشتنی خود به ما نزدیک شد، و شروع کرد به توجیه و تفسیر در خصوص این مسجد؛ و هر آنچه که بلد بود در طبق اخلاص تقدیم ما میهمانان شهر اصفهان کرد.

او با اشاره به چند جای تیر که بر درب بزرگ ورودی مسجد به میدان نقش جهان وجود داشت، گفت: در مورد این تیرها دو روایت است یکی می گوید، این آثار مربوط به تیراندازی عوامل محمد علی شاه قاجار است که عناصر مشروطه خواه که از تهران به اصفهان فرار کرده بودند را تعقیب و آنان را که در این مسجد پناه گرفته بودند، را با تیراندازی به این درب، نهایتا بیرون کشیده و اعدام کردند.

روایت دوم این است که این آثار تیر و سرنیزه مربوط به سپاهیان محمود افغان است که شاه صفوی و خانواده اش را که در این مسجد پناه گرفته بودند را بیرون کشیدند و به نحوی که گفته شد سر بریدند.

و بدین ترتیب مشروطه خواهان آزادیخواه از استبداد، و سلطان حسین صفوی، هر دو اسیر همانی شدند، که ایران اسیرش بود. از دیدنی های زیادی که در اصفهان باید دید، یکی همین خانه مشروطه اصفهان است که ما موفق به دیدارش نشدیم. تیغ اعدام نیز همیشه در این کشور تیز بوده، و انگار فلسفه وجود آن نیز از این خاک رخت بربستنی نیست.

جمله "دست بهش نزن طلاهاش می ریزه؟!" به قول این دوست و راهنمای اصفهانی ما یک ادعای گزاف نیست، بلکه روی درب ورودی این مسجد می توان آن را دید، زیرا جاهایی که دست کشیده بودند، آب طلای داده شده بر درب مسجد نیز، پاک شده بود.

اشعاری نیز بر کاشی های ناخوانای دروازه ورودی مسجدشاه نوشته شده بود که برای ما خواندنی نبود و این دوست اصفهانی ما آن را رمزگشایی کرده و آن را برای ما روشن کرد، از جمله :

رهی پیشم آور، که فرجام کار      تو خشنود باشی و من رستگار  (نظامی گنجوی)

الا ای خردمند فرخنده خو     هنرمند نشنیده ام، عیب جو  (سعدی شیرازی)

ننازم به سرمایه و فضل خویش   به دریوزه، آورده ام دست پیش   (سعدی شیرازی)

نَادِ عَلِيّاً مَظْهَرَ الْعَجَائِبِ               تَجِدْهُ عَوْناً لَكَ فِي النَّوَائِبِ [1]

كُلُّ هَمٍّ وَ غَمٍّ سَيَنْجَلِي               بِوَلَايَتِكَ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ ، [2]

امی لقبی کز انبیا اعلم بود    احمد نامی که سرور عالم بود (خادم اصفهانی)

زان سایه نبودیش، به اسرار که بود     محرم جایی که سایه نامحرم بود

[1] - بخوان علی را که مظهر کمالات و صفات عجیبه است تا یاری‌کننده تو در تمام مشکلات و سختی‌ها باشد

[2] - قسم به بزرگی‌ات‌ ای خدا و قسم به پیامبری‌ات‌ ای محمد(ص) و قسم به ولایت و امامت تو یا علی که آن غم و غصه‌ام برطرف خواهد شد.

عکس هایی که از میدان نقش جهان برداشتم

Click to enlarge image 2020_01_26_10_05_IMG_2864.JPG

بنری به بزرگی یک ساختمان برای حضرت زهرا

عکس هایی که از کلیسای وانک اصفهان برداشتم

Click to enlarge image IMG_2891.JPG

کلیسای وانک اصفهان از بیرون

عکس هایی که از محله جلفای نو در اصفهان برداشتم

عکس هایی که از خانه تاریخی هوانس اصفهان برداشتم

عکس هایی که از خانه تاریخی آراکل اصفهان برداشتم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

"... ما دو نوع انسان داریم، انسان هایی که غم دیگران را دارند و این نوع انسان ها زود از بین می روند، و انسان هایی که ایشان (مهندس مودب) به آنها "انسان های خوشبخت" اطلاق می کرد، یعنی کسانی که در این دنیا دغدغه ایی به جز سود و زیان خود ندارند، و تنها به آسایش و سود خود می اندیشند، اینان عمرها درازی را در بی توجهی به وضع دیگران می کنند، و انگار مرگ با آنها قهر است".  (میرهادی مودب) [1]

او گردن من حق استادی داشت، راهنمای من برای اولین صعودها به قله توچال و دماوند بود، و واقعا او را مردی مودب یافتم، مصداق مسمای فامیلی که بر او نهاده اند، هرگز حرف لغو و یا ناشایستی از او نشنیدم، و اگر توفیق می داشتم و بر جنازه این دوست همنوردم نماز میت می خواندم، حتما از ته دل شهادت می دادم که "هیچ جز خیر از او نمی دانم (ولانعلم الا خیرا).

مهندس میرهادی مودب یک برند و سبک خاص در کوه و کوهنوردی بود، ما خوشمان بیاید و یا نیاید، او با کمترین لباس در صعودها وارد می شد، حال آنکه دیگران با ابزارهای مختلفف خود را مجهز می کردند، کوله ما اگر 65 در 10 بود، او تنها با یک کیف مدارک که به حالت کمربند  روی شکمش می بست، در کوه حاضر می شد، که حاوی کمی خوراکی مختصر، مدارک، موبایل و... او بود؛ کمترین لباس ممکن را می پوشید، دستگش و کلاه در جیب خود داشت، اما تا حد امکان نمی پوشید. 

امروز (شنبه 3 بهمن 1398) روز غمناکی بود، صبح دوست همنوردم از طریق تلفن گفت، "خبر بدی دارم، مهندس مودب هم به رحمت خدا رفت، "بله یکی از مردانِ مرد کوه را از دست دادیم، آن هم نه در راه های دور دست، بلکه در دامنه ی همین قله توچال، که هر ساله قربانیان نسبتا زیادی را از ما می گیرد، و متاسفانه بیشترین قربانیان این عروس حجله نشین، سپید پوش را، مردانِ مرد صحنه های سخت کوهنوردی تشکیل می دهند، که دامنه های این قله عظیم را به سان اتوبانی در نظر گرفته، و هر هفته یک بار و بلکه بیشتر، خود را در آن غرق می کنند.

گاهی این معشوق، عاشقانی از عشاق خود را انتخاب و برای خود بر می دارد، چقدر این خبر برای من غم انگیز بود، گرچه هر بار که داستان های صعود این مرد را، می شنیدم، تنم می لرزید، ولی هرگز آمادگی برای شنیدن این خبر را نداشتم، و متاسفانه خبرهای ناگوار چه شما آمادگی اش را داشته باشید، و یا نداشته باشید، می آیند و دیوارهای امن زندگی روتین ما را فرو می ریزند.

رشته های مهندسی و فنی نمی دانم در خود چه دارد، که مردان اهل حساب و کتاب، میزان و خط کش، عدد و رقم، و علوم عینی، را چه می شود که به علوم انسانی و مباحث آن اینقدر علاقه مند و اهل مطالعه می شوند، که گاه وقتی آنها برای تو سخن می گویند، انگار هزار حرف برای گفتن دارند، مهندس مودب نیز سخت درگیر مطالعه و کتاب بود، مغزش درگیر رموز نهفته در این دنیا، رازهایی که او کشف کرد و به گور برد و فرصتی نیافتم تا ثبت و درج نمایم.

او اهل هم کتاب و هم کوه بود، این دو سخت ذهنش را به خود مشغول کرده بود، یک بار به من پیشنهاد داد، "بیا تاریخ تمدن ویل دورانت را با هم مشترکا شروع به مطالعه کنیم" کتابی که در چندین جلد است، و تاریخ تمدن بشر را از ابتدا تا کنون به نگارش در آورده و جناب "ویل دورانت" آن را یک جا جمع آوری نموده اند ولی من هرگز خود را همپای مهندس مودب ندیدم، که بتوانم بنشینم و یک دوره بزرگ چند جلدی این چنینی را یکجا بخوانم، اما گمان نکنم، مهندس مودب از پای ایستاد و این کتاب را نخواند، چرا که با آشنایی که با روحیات او دارم، اگر همیار هم نمی یافت، دست از این کتاب احتمالا برنمی داشت، او در کوه و کوهنوردی هم چنین شیوه ایی را دشت، همنورد می یافت، که چه بهتر، نمی یافت از رفتن باز نمی ایستاد، در همنوردی و همراهی در فتح قلل مهم از حضورم استقبال می کرد، ولی وقتی می دید که من حریف او در این صعودهای دهشتناک و سخت نیستم، خود می رفت.

این آخری ها بیشتر از هر زمانی به همنوردی با من تمایل داشت، ولی من حریف راه ها و شرایط سخت صعود او نبودم، کاش در این پنج شنبه آخر (سوم بهمن) نیز همراهش بودم و اجازه نمی دادم برف های دامنه توچال او را در خود غرق کند، هر چند در مرام کوهنوردان حرفه ایی، او اکنون از خوشبخت ترین هاست، زیرا در جایی جان داد که در عشق آن همیشه مدهوش بود.

او رفت تا بیش از این که دیده است را، نبیند، اما ما بازماندگان را در تنهایی رها کرد. امروز با خود می گفتم اگر بود، فردا همنورد خوبی برای رفتن به توچال برایم بود، او پناهی محکم در کوه بود، روحیه ایی به بزرگی خودش داشت، همت و قدرت اراده اش زبانزد همگان، و عدم ترس، همواره قرین راهش بود، و متاسفانه قربانی همین خصوصیت خود نیز شد. در کوه و طبیعت باید ترسید، نترسی مشکلدار خواهی شد. کاش در آن آخرین لحظات با او بودم، و به اعتبار دوستی ها و خاطرات صعودی که با هم داشتیم، کمکیارش می شدم، افسوس که رفتگان می روند و برای بازماندگان تنها حسرت است که باقی می ماند.

مهندس مودب اما تنها اهل کوه و کتاب نبود، او مبارزی بود که در هسته های مبارزاتی چپ ایران، در زمان پهلوی در دانشگاه تبریز فعال بود، و در این چهار سالی که با او در کوه آشنا شدم، او را باز در حال مبارزه یافتم، اما این بار مبارزه سیاسی را به کناری نهاده، و به اهلش سپرده بود، و به مبارزه و چالش با طبیعت برخاسته بودند، شاید کسانی که در مبارزات فکری و سیاسی، خود به نتیجه دلخواه نمی رسند، مبارزه با زمان را در پیش گرفته و آن را در شکل مبارزه با طبیعت دنبال می کنند، حال آنکه عاشق طبیعت هستند و در همان حال چالش و سختگیری را، با معشوق خود پی می گیرند، عکس شگفت انگیزی از او روی قله توچال دیدم، که آستین کوتاه به قله توچال صعود کرده بود، تمام صورت و دست هایش مملو از یخ بود، او واجد سبک خاصی از کوهنوردی بود.

مهندس مودب جان در راه عشق خود داد، او عاشق قلل و ارتفاعات بلند بود، هر هفته باید خود به نوک قله ایی می رساند، تا طول هفته را بتواند سر کند، شاید هم هفته را سر می کرد، تا پنج شنبه و جمعه فرا رسد، و او خود را با گروهی همراه کرده، و یا حتی تنها، طبیعت را به چالشی دوباره برخیزد،

سه هفته پیش آخرین کوهنوردی را با ایشان داشتیم، صعودی نسبتا زمستانه، آخرین بار یک هفته بعد از این صعود، او را به همراه پسر عمویش دیدم که جمعه را تا ایستگاه 5 در برنامه داشتند؛ بین ایستگاه چشمه و ایستگاه دوم، او را همراهی کردم، پنج شنبه را به قله توچال رفته بود، در راه که با هم، همصحبت شدیم، از کمک هایش به خانواده هایی از همنوردانش می گفت که وام داده بود، تا دختر به خانه بخت ببرند، با اهالی ورزش هم او را دیده بودم که لابی می کند، تا پولی را تدارک دیده، آنرا به جایش برساند، مهندس مودب بسیار اهل خیر، و خیر رسانی بود.

به گفته خودش در سال 1397 موفق شده بود، 17 بار راه قله دماوند را در پیش گیرد، که 16 بار آن موفق بود. از اکثر جبهه های این کوه عظیم به آن صعود کرده بود، و خاطرات زیادی از صعودها داشت، که قصد داشتم در فرصت مناسب آن را جمع آوری و در همین سایت به اشتراک بگذارم، ولی فرصت ها مثل ابر می آیند، و می روند، و این فقدان این فرصت را از من گرفت.

 مهندس مودب به نوعی کم صحبت بود، و این بار آخر که برای صعود رفته بودیم، کمی از خود برایم صحبت کرد، از بار و کوله دیگران هنگام صعود برداشتن ها، در صعود های سخت، تا کمک مالی به همنوردانی که در زندگی خود مانده بودند؛

این آخرها فهمیدم که اهل شهرستان خوی می باشد، از همشهری های ملکه سابق ایران "فرح دیبا" است، و چون از مبارزین زمان رژیم گذشته بود و... یکی از دوستان می گفت، وقتی مودب را دوباره دیدی، این شعار را، که در زمان مبارزه در تبریز به زبان آذری می دادند، و کمی هم زشت بود را برایش بخوان، و ببین اکنون واکنش او چیست، فرصتی دست نداد که با او این شوخی کنیم، چرا که او اهل شوخی و لغو گویی نبود.

 مهندس اهل مبارزات پیش از پیروزی انقلاب در دوره پهلوی بود، از مهندسین دانش آموخته دانشگاه تبریز، که به قول خودش حقوق های آنچنانی را پس از فارغ التحصیلی از آن حکومت گرفتند، و بر علیه همان حکومت مبارزه کردند، او از مبارزات آن موقع خاطرات زیادی برای گفتن داشت، که عمرش قد نداد، تا مصاحبه ایی اساسی با او انجام دهم، و خاطراتش را بگیرم و ثبت و درج کنم، و این چنین سینه هایی پر از اطلاعات دوره مبارزه، به سینه خاک سپرده می شوند، و اگر به خود نجنبیم از دست می روند.

مهندس مودب بارها به قله دماوند صعود کرد، و سخت تلاش داشت تا با هزینه خود و یا کمک گرفتن از دیگران، برای "پناهگاه بارگاه سوم" سیستم گرمایشی خورشیدی تعبیه کند، تا کوهنوردان مهیمان این قله بلند ایران، از آب گرم بهره مند شوند، برای همین هم وقتی به آنجا رفتیم دیدم اهالی بارگاه سوم خوب او را می شاختند، مهندس مودب معتقد بود که کوهنوردانی که در بارگاه سوم اقامت می کنند لازم است از این آب گرم، بهره مند شوند. گاهی وقتی با دغدغه هایش آشنا می شدم و حرف هایش را می شنیدم، با خود فکر می کردم، او انگار هرچه به دست می آورد را، در راه دیگران خیرات می کند. چرا که واقعا دغدغه دیگران را داشت، ولی خیلی اهل صحبت نبود تا انسان بفهمد که چقدر کرده و چه می کند.

صعود های متعددی را با مهندس مودب داشتم، اما اولین صعود به قله دماوند و قله توچال را مدیون این دوست خوب از دست رفته ام هستم، چرا که اولین بار با او بود که قوت قلب گرفتم، که می توانم به قله 3964 متری توچال صعود کنم، خاطرات این صعود که مربوط به 14 بهمن 1394 می باشد، هنوز کاملا در ذهنم نقش بسته است، به خصوص در مسیر قبل از ایستگاه 7، و بعد از آن تا قله، که انرژی ام کاهش یافته بود، و پشت به باد به سوی قله می رفتیم، همچنین اولین و در واقع آخرین بار که با ایشان به قله دماوند در تاریخ 26 خرداد 1396 صعود کردیم، هر دو صعود، برایم بسیار خاطره انگیز و به یاد ماندی بوده و خواهد بود.

 هر بار که او را در کوه دیدم، با لباس و توشه ایی بسیار کم، راهی قله ایی بود، اول امسال، پیشنهاد فتح قله خُلنو را به من داد، ولی گرچه مشتاق این صعود بودم و اگر می شد این نیز اولین صعودم بود، ولی به علت برف بسیار زیاد، و برنامه صعود آنان، که از مسیر تیغه های ژاندارک قرار بود صورت گیرد، پا پس کشیدم، و گفتم "مهندس شرمنده، کار من نیست، فقط کار خودته!" این اواخر فکر کنم همنوردی را نیافته بود، چرا که اتوبان قله توچال را برای زمستان خود در پیش گرفته بود و مرتب هر هفته دو روز، در رفت و آمد بود.

امسال بعد از اولین برف چشمگیر زمستانی، صعودی مشترک به قله توچال با هم داشتم، به علت بالا رفتن سن، همچنین صعودهای پی در پی، افت بدنی زیادی کرده بود، عملا هنگام راه رفتن لنگ می زد؛ اواخر سال گذشته، در هنگام صعودهای مکرر خود به قله دماوند، سقوطی دهشتناک، نزدیک به ششصد متر را تجربه کرد، که با مرگ فاصله ایی بسیار کم داشت، و خیلی معجزه آسا نجات یافت، اما وقتی شکستگی های تنش ترمیم یافت، انگار نه انگار که چنین حادثه ایی را پشت سر گذاشته است، هرگز تا آخرین لحظات از پای نایستاد،

و عاقبت هم در روز پنجشنبه، 3 بهمن 1398، در حالی در برف گیر کرد، که در مسیر بازگشت پیاده از صعود به قله توچال از مسیر یال شیرپلا، بود که در نزدیکی های میله شماره نه، در آغوش قله ایی که حساب شماره فتح آن، دیگر از دست او هم خارج شده بود، تسلیم چهره سخت طبیعت شد؛ صبح همان روز، برف شدیدی می بارید، و به رغم سختی شرایط جوی، او صعود سحرگاهی خود را در همان شرایط وحشتناک ادامه داد و در بازگشت از قله، نهایتا از این دنیا راحت شد.

مهندس مودب مرد روزهای سخت بود، انگار روزهای سخت صعود، عطش او را در مبارزه ایی دایمی که در ذهن و جسم بی قرارش وجود داشت، سیراب می کرد، او در حالی که پای در سنگی گرفتار شده بود، در سرمای مسیر ماند، و جان به جان آفرین تقدیم کرد.

خدایش رحمت کُناد، در جوار صالحان، جایگاهی در خور نصیب این دوست و همنورد ما مقرر باد.

[1] - این مطلب را این دوست همنوردم در آخرین صعود به قله توچال به من گفت و من در گزارش صعود خود آن را درج کردم. کاش پای حرف های دلش بیشتر نشسته بودم.

عکس هایی از مهندس مودب در اولین صعود به قله توچال در 1394

عکس هایی از اولین صعودم به قله دماوند همراه مهندس مودب در سال 1396

Click to enlarge image IMG_7067.JPG

نفر آخر مهندس مودب است

مهندس مودب یک برند در کوهنوردی بود، عکس های خاص از او

Click to enlarge image Moadab-11.jpg

تیم همنوردانی که جسد این دوست همنورد را به پایین منتقل کردند

29 دیماه 1399

تصویری از آخرین صعود مهندس مودب به قله توچال ساعاتی قبل از پرواز به ابدیت

قبل از سنگ سیاه در مسیر صعود

او اکنون در این آدرس آرمیده است 

بهشت زهرای تهران 

قطعه ۲۱۷، ردیف ۷۱، شماره ۵۶

روحش شاد و در جوار حق 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

غمپاره هاست، که کوچه به کوچه، پاسدار گشته است

"باور نمی کند، دل من، مرگ خویش را" [1]

گو که خموش، کین مرگ، به باور نشسته است

این مرگ را، به چشم سر، هزاران هزار دیده اند

مرگ است اصل کنون، زندگی ز فراز پس کشیده است

وقتی که خصم بر تن نحیف مرغ، هجوم برد

نقش قفس زدُ، مرغ دل، در قفس کشیده است

آنگه که سکوت ترنم تار، بر سه تارهای شکسته مان،

ایندم، صدای سکوت وهم انگیز شب را شکسته است

روزی که، آواز بر لب بلبل خوش الحان مرغ عشق فِسُرد،

فریادِ مظلوم بود، که پژواکی ز کوه هم ندیده است

سخت باورم اما، مرگ خویش را من فاش ایندم،

چشمم به کوری تمام، میان این همه آه ها، دیده است

چونان که گور بر تنها معبر عالم بالا، نشسته است،

دل شد فراموش، هوس، راه حل معما، تو گشته است

وقتی سفیر عشق، بی اعتبار، به کناری نشسته است،

آندم که گور جای زندگان شدُ، زنده به گور گشته است

مرگ جوانه ها، تقدیر و کار هر روزمان شدُ

دود است، که جای عطر جوانی به دهان ها نشسته است

شادی ز کوچه ها برفتُ، اصحاب غم رها،

غمپاره هاست، که کوچه به کوچه، پاسدار گشته است

سروده شده در 6 دیماه 1398

[1] -  باور نمی کند، دل من مرگ خویش را      نه، نه من این یقین را باور نمی کنم         تا همدم من است، نفس های زندگی         من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم      آخر چگونه گل، خس و خاشک می شود ؟     آخر چگونه، این همه رویای نو نهال      نگشوده گل هنوز         ننشسته در بهار      می پژمرد به جان من و، خاک می شود ؟          در من چه وعده هاست        در من چه هجرهاست          در من چه دستها به دعا مانده روز و شب       اینها چه می شود ؟         آخر چگونه این همه عشاق بی شمار         آواره از دیار         یک روز بی صدا        در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟       باور کنم که دخترکان سفید بخت        بی وصل و نامراد      بالای بامها و کنار دریاچه ها        چشم انتظار یار، سیه پوش می شوند ؟        باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور        بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک        باور کنم که دل      روزی نمی تپد         نفرین برین دروغ، دروغ هراسناک     پل می کشد به ساحل آینده شعر من           تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند         پیغام من به بوسه لب ها و دست ها          پرواز می کند        باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی      یک ره نظر کنند       در کاوش پیاپی لب ها و دست هاست         کاین نقش آدمی       بر لوحه زمان     جاوید می شود   این ذره ذره گرمی خاموش وار ما       یک روز بی گمان       سر می زند جایی و خورشید می شود       تا دوست داری ام          تا دوست دارمت     تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر      تا هست در زمانه یکی، جان دوستدار       کی مرگ می تواند         نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟        بسیار گل که از کف من برده است باد     اما من غمین        گل های یاد کس را پرپر نمی کنم         من مرگ هیچ عزیزی را       باور نمی کنم        می ریزد عاقبت     یک روز برگ من       یک روز چشم من هم در خواب می شود       زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست         اما درون باغ       همواره عطر باور من، در هوا پر است       (سیاوش کسرایی)

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

Dr. Subhash Reddy from India left a reason for my M.A academic thesis “Globalisation and Hindu Radicalism in India” with this doubts, questions, and uncertainty:

Dear Mr. Seyed Mostafa,

Thank you for sharing your Thesis paper. You have rightly recognized that Hinduism beieves in equality of all religions but you have not admitted what Islam and Christianity stand for? Does Islam and or Christianity believe in equality of all religions? Isn't it true that the two Abrahamic religions do not believe in equality of all religions? They also discriminate between people of the book and others (of other religions) and call them as pagan and kafir? Who are Dhimmi? And what is Jiziya?

Doesn't History document that it is Islam which invaded the Indian subcontinent; Hinduism did not! And you still claim that atrocities were committed by Hindus against Muslims in India? Who invaded and who were enslaved and subjugated. After all, Persia itself was invaded by Islam. Islam is not the native religion of Iran, isn't it? What did Islam do to the native Zorastrians? Didn't India give shelter to your ancestors?
Thanks,
Subhash Reddy, Ph.D.

 

As a response to these questions, I write to him as it came below :

 

Dear Dr. Subhash Reddy    

Namaskar ji, Adaab,   

Bahut dhanyavad mera addipak, aap ki meharbani ka, likhne ke liya se,   

As one of your students, a Non-English writer… first of all, I want to request forgiveness, for any probable mistakes in my reply, to your kind comments.   

As you know, my thesis is an academic text, so I tried all the best to put my belief aside, and then start to write, without any biases, prejudices.    

This is of my beliefs, one world, One God (one God, with so many names and deferent perspective about), so base on this basic platform of supposed, I want to say that, almost all religions rise and fountain from a one core source.  

But during human searching process for the truth, the religions came with just deference in the time and place of their rising, so in this regard, I canister, there is no difference in Islam, Christion, Judaism, Zoroastrian, Hindu ... in advance, and this is of you, to find, which one more reliable, or more right to choose. 

But when time is going on, and new version of people is coming, they were thinking that it is their obligations and duties, to do and think in somehow to catch and hook the best, in the service and favor of the God that they think is right one, and of course, it is the God, which they believe in, and they defined it as, just the real God; 

 The God who defined for themselves, consider basically and theatrically, the best one, which obviously, may not be the truth with others, definitely.  

The problem will come up here, so they ignore others, and they think that “all the truth is here, with us”, “pure truth is here with me” in this kind of believes conception, they put himself as the truth, and metric measure of finding and evaluation of the truth, that there is nothing out of their religion, and their conception of God.   

I believe that nobody can say “all is with me”, God separate goodness and truth among all humanity, less or more.   

The religions or beliefs, which bring more humankind morality, wellness, prosperity, felicity, well-being, fortune, welfare… is more trustful and good, than others, this is the metric measure for knowing, which one of them, is more correct than others,  

All religions have to come, to help humanity, live like a human, as the God, our creator expects us to be as a human (not as wild animal), so as a Muslim I think my religion is the best, when it can to make an environment or atmosphere of human wellness, more than others, and you as Hindu should think the same…,  

I believe that humanity should put himself in a kind of competition, among religions or believes followers, in regard to make a culture and society, which in that, all live in human morality and characters which human, animal or nature can live in peace and satisfaction, more friendlily; environment and all who live in, feel less aggression. 

This religion or belief and ideology is more reliable and acceptable, to make human as a human not like a mail animal which wants to bring everything under his control. Humanity is far from animal life, and it should make human with a stance from animal life, the ideology which has this character is nearer to the God purpose, who sent us, messengers for lead us to this position, 

Without this, there is no deferent between the people who know himself as Muslim, Hindu, Judaism… the ideology which rides on the sword to be on top, is wrong, with all the names that, it takes shelter behind, 

And I think, when we (as intellectuals) are speaking about thought, idea…, we should put this idea away from that, this idea or thought is native or foreign, all the human came from the couple, and the same source of the original genome, and the political border, racial diversity… shouldn’t separate us as a result, so every thought, idea… is human’s heritage and legacy, thus it belongs to all, it is not one’s properties, so human’s thought which is the foundation of all ideas and ideology, is free of borders and boundaries, it is human legacy. 

And we have to have freedom, to choose one of them. 

I’m not in the position to say what happened in the past, and what is going on in the hand of fundamental religious people now, and what they will do in future because every religion and ideology have dark points in its history, that is shameful for every it’s moderate followers,  

As I am full of shame, when you refer me to ISIS’ behaves, and likewise; maybe you have the same feeling about RSS behaves and likewise, both of them, use peaceful thought and religious sentiment against minorities, as ISIS butcher minorities, all around the Islamic world, RSS did it all around Hindu world, it is two sides of one coin, don’t worry my brother! Zionist did is the same in Palestine, fundamental Christians did it the same in Bosnia, and fundamental Buddhist did it in Burma…, 

But dear Dr. Reddy! World history is full of a felony, crime, offense by world criminals, but the important is, which positron we will take in our society, we are against or opposite of such brutal thought or behaves, or in favor of them, this is important. 

And Dear Brother Dr. Subhash Reddy! 

As RSS, Bajrang Dal … are not equal with Hinduism and Hindu, 

ISIS… is not equal with Islam and Muslim,  

And fundamental Buddhist, Jewish, Christion, are not equal with Buddhism, Judaism, and Christian… 

Butcher of innocent people, in the name of every religion, or ideology is criminal and condemned, in this regard, I think intellectuals of every community should put their national biases and take aside with minorities, and of course, minorities should be aware of their right and limitation also. 

And of course, I (as an Iranian) am thankful, of saving my ancestors and culture in your land,        

Yours sincerely  

Thanks a lot 

Seyed Mostafa Mostafavi (M.A Indian Studies)  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب) :

تحولات جاری در روسیه، و آنچه در این سرزمین می گذرد، برای ما ایرانیان نیز مهم است، چرا که روسیه در همسایگی شمالی ماست، و تاریخ ایران از این همسایه سلطه جوی خود ضربات جبران ناپذیری را متحمل شده است، و اکنون گزارش ها از روند خروج قدم به قدم این کشور از دمکراسی، به سوی دیکتاتوری های مادام العمر خبر می دهد.

گرچه دیکتاتوری شرق و غرب نمی شناسد، اما انگار سرزمین های شرق، مستعدترین شرایط را برای رشد نهاد شوم دیکتاتوری از خود نشان داده است، پدیده ایی بد یُمن و نامبارک، که در نهاد هر انسانی وجود دارد، به خصوص افراد زیاده خواه و انسان هایی که خود را مبسوط الید، فارغ از حساب کشی و نظارت، و فوق قانون قرار می دهند، انسان با شاکله ذهنی دیکتاتور مابانه همواره به این سمت سوق داده می شود، تا دیگران را به مهمیز قدرت خود کشد.

شیرینی تکیه بر قدرت بدون پاسخگویی، حتی بسیاری از آزادیخواهان را نیز بعد از پیروزی، به روند دیکتاتوری سوق می دهد، و آزادیخواهان را به دیکتاتورهایی مخوف تر از دیکتاتور سابق تبدیل می کند، نمونه های آن در خاورمیانه بسیار است، اما روس ها در سرزمین های شمالی، ابتدا تحت سیطره حاکمانی به نام سلاطین مخوف تزار زندگی می کردند، و بعد از آزادی از این سیستم متکبر تزاری نیز، انقلاب آنان به حمام خونی منجر شد، که نهایت به دیکتاتوری طبقه و یا حزب کمونیست منجر، و بر این کشور پهناور استوار گردید، و برای هفتاد سال آنان آنقدر ظلم و دیکتاتوری را گسترش دادند، که آنرا به اوج رساندند، و این فرایند نهایتا با فروپاشی نظام شوروی سابق، در سال در دهه 1990 به پایان رسید، و مردم به جان آمده، از این ظلم مضاعف رها شدند، اما امید برای آزادی ساکنان سرزمین های سرد شمالی، انگار رو به افول است، و ولادیمیر پوتین می رود تا جمهوری خالی از معنی جمهوریت را، بر سرزمین روسیه، برای سال های آتی رقم زند و تداوم دهد.

دیروز که ناگهان دولت روسیه به نخست وزیری آقای مدودوف به صورت جمعی و غیره منتظره استعفا دادند، گوش ها تیز شد که چه اتفاقی در پس این استعفا خواهد افتاد؟!! شاید این مقاله اکونومیست [1] بتواند پاسخی روشن به این سوال، باشد :

 

چسبیده بر تخت قدرت،

چگونه ولادیمیر پوتین خود را برای حکومت مادام العمر آماده می کند

جزئیات شفاف نیست، اما نقشه پوتین برای تغییرات در قانون اساسی به نظر می رسد یک راهبرد خروج را دنبال می کند. آقای ولادیمیر پوتین در چه زمینی بازی می کند؟ 25 دیماه 1398 رئیس جمهور روسیه، دنبال کنندگان مسایل حول و حوش کاخ کرملین را متعجب و سورپرایز کرد، او در سخنرانی معمول سالانه خود از اصلاح بنیادی در قانون اساسی روسیه، و یک رفراندوم در این خصوص (که هنوز دوره انجام آن ناروشن است) خبر داد.

این اعلام شگفت انگیز و ناگهانی، سریعا دنبال شد. نخست وزیر روسیه آقای دیمتری مدودوف [2]هم با تمام اعضای کابینه اش استعفا دادند. همچنانکه اکنومیست منتشر کرد، دلایل آقای مدودوف برای این بیرون پریدن ناگهانی از دولت، و جابجایی او با یک تکنوکرات، روشن نیست، و در ابهام قرار دارد.

برای دانستن این که چه چیزی در جریان است، باید با یک حقیقت ساده آغاز نمود. در طول 20 سال گذشته رژیم آقای پوتین تعداد زیادی را کشته، اختلاس های میلیارد دلاری زیادی هم داشته است، تا این امر را روشن نماید که قصدی برای تحویل قدرت موثر، به صورت صلح آمیز و خودخواسته ندارد.

بر اساس مفاد قانون اساسی موجود روسیه، او نمی تواند جایگاه ریاست جمهوری روسیه را بعد از پایان سال 2024 که دوره حاضر ریاست جمهوری او به پایان می رسد، به عهده گیرد، چرا که این قانون اجازه نمی دهد، کسی بدین مقدار و بعد از دو دوره پشت سر هم، در قدرت بماند.

بنابراین همه بر این باورند که یک راه، برای بازی او وجود دارد، تا پوتین بتواند در بالای هرم قدرت در روسیه بماند، و اکنون ایشان در روند این بازی قرار گرفته است. اولین دوره از دو دوره حضور پوتین در قدرت، از سال 2000 تا 2008 به پایان رسید، بعد از این دوره، او به عنوان نخست وزیر روسیه انتخاب، و در قدرت ماند، که در این دوره آقای مدودوف به عنوان یک رییس جمهور خنثی بر جای پوتین در مقام ریاست جمهوری نشست.

در سال 2012 آقای پوتین دوباره به جایگاه خود، یعنی ریاست جمهوری بازگشت، و برای بار دوم در این دوره از سال 2018 به عنوان رییس جمهور روسیه انتخاب گردید، اما مشکلی که می ماند این است که، مقام ریاست جمهوری اش در سال 2024 به پایان می رسد.

ما اکنون به روشنی نمی دانیم. گزینه اول، آقای پوتین برای اینکه دوباره به مقام نخست وزیری بازگردد، و بعدا بتواند به ریاست جمهوری روسیه انتخاب شود، چیست؛ مشکلی که برای تحقق این روند وجود دارد، یک دلیل برای این اتفاق است، او در بیانات خود از یک چینش جدید در قدرت روسیه سخن به میان آورد، که در جستجوی ایجاد این شرایط، خیلی مهم است، و آن قدرت کامل در انتخاب کابینه (موضوعی که بتواند تایید پارلمان روسیه را دریافت دارد، که حزب متحد روسیه ی وفادار به آقای پوتین بر آن کنترل دارد)، اولا و ارجح این است که اجازه دهد تا رییس جمهور آنها را بچیند.

گزینه دیگر، بیشتر به نظر می رسد، آقای پوتین به دنبال ادامه کنترل خود بر قدرت به وسیله ادامه تسلط پنهان تعریف شده بر قدرت، از طریق تسلط بر بدنه ایی قدرتمند به نام شورای کشور است، که (به صورت خنده داری) آقای پوتین در سخنرانی خود بدان اشاره کرد، که باید قدرت بیشتری به صورت بازسازی شده و دوباره چینش شده، به آن شورا داده شود. 

در حقیقت، و در عالم واقع جزئیات این فرایند، موضوع مهم این بحث نیست. نظام فعلی روسیه دیکتاتوری ایی است، در لباس مبدل دمکراسی. پیروزی های انتخاباتی آقای پوتین حرف و حدیث های زیادی را برای سال های حاوی رشد اقتصادی بر انگیخته است (که اکنون به پایان خود با فساد، عدم رقابتی بودن نزدیک می شود، پایان روزهای روشن درآمد نفتی، تحریم های غربی، که به دنبال الحاق شبه جزیره کریمه در سال 2014 به روسیه، به دنبال داشت) و همچنین شهرت او برای بازیافت قدرت مطلق دوره شوروی سابق، در حال افول است.

اما آقای پوتین مجبور است تا حتی از طریق کنترل بیشتر بر تلویزیون ملی روسیه، و بی آبرو کردن کاندیداهای اپوزیسیون مشهور خود، و اضافه کردن قدرت و شهرت به احزاب رام و اهلی شده از اپوزیسیون، و دستگیری، و فشار بر کسانی که در اپوزیسیون به اندازه کافی بر اعمال او رام و اهلی نیستند، کار خود را از این به بعد پیش ببرد. قتل و ترور بزرگان از اپوزیسیون، راهی نیست که در مسابقه کسب قدرت در سر بپروراند.

این که آقای پوتین چگونه و با چه روشی حضور خود را در راس قدرت تضمین خواهد کرد، از طریق تکیه بر کرسی ریاست جمهوری، نخست وزیری، یا رییس شورای کشور، و یا رییس انجمن ملی گذار [3] و...، او به راحتی می تواند، بر محدودیت های زمانی در تحدید دوره های تکیه بر قدرت ناشی قانون اساسی روسیه غلبه کند، و در قدرت کشور باقی بماند، و این روش ها تفاوت چندانی برای روسیه ایی که می باید در دمکراسی و مردم سالاری واقعی خود باقی بماند، ندارد.

کسی نمی داند که قانون اساسی جدید روسیه چگونه شکل خواهد گرفت، و یا خواهد بود. این آقای پوتین است که در این خصوص تصمیم خواهد گرفت، همچنان که قبلا نیز دیکتاتور مابانه اقداماتی انجام داده بود، و اینکه در قانون اساسی جدید، محدودیت دوره های حضور در قدرت باقی خواهد ماند، و یا اینکه آقای پوتین نیز همانگونه که آقای دنگ شیاپینگ (رهبر چین)، بعد از کناره گیری از قدرت در سال 2018 انجام داد، او نیز بر همه محدودیت ها، با هم فایق خواهد آمد (البته پوتین می گوید نمی خواهد این مسیر را انجام دهد).

آقای شیائوپینگ برای تداوم حضور خود در قدرت بعد از پایان دوره ریاست جمهوری اش در چین، حتی خود را با انجام رفراندم هم آزار نداد، و هدایت تغییرات را اینگونه رقم زد که به او اجازه می داد، بدون هیچگونه قیدی، در یک حرکت رو به جلو و از طریق کسب آرای کنگره ملی خلق چین با 2959 رای از 2964، و در قدرت اصلی بماند.

مدل دیگر پیش روی آقای پوتین، مدلی است که توسط قزاقستان به او پیشنهاد می شود، جایی که نورسلطان نظربایف، که اولین رییس جمهور کشور مستقل قزاقستان در سال 1990، بعد از فروپاشی شوروی انتخاب شد، او بعد از حضور در قدرت، سال گذشته ریاست جمهوری را به دیگری واگذار کرد، و به عنوان رهبر حزب حاکم، و به عنوان صاحب عنوان "رهبر ملت"، همچنان در قدرت اصلی قزاقستان باقی ماند.

امریکا باید روزی علیه این نحوه تحریف و بازی انتقال قدرت سخن گوید، تحت ریاست جمهوری دونالد ترامپ کار اندکی صورت خواهد گرفت؛ چرا که رییس جمهور امریکا، در پنهان اینگونه رهبران قدرتمند را می ستاید، اتحادیه اورپا نیز به نظر نمی رسد بیش از یک طرف ساکت عمل کند، در حالی که آقای پوتین خود را به تخت قدرت چسبانده است و این چنین در حال قدرت گیری مادام العمر است، آنکه سخن گفت، کشور چین است که او نیز وابسته به عرضه گاز روسیه است. لذا در این شرایط اتوکرات های جهانی باید با چشم های باز شاهد وقایعی باشند که در مسکو در جریان است، و اینکه آیا آقای پوتین می تواند به آنان هدیه مفیدی از طریق گسترش قدرش بدهد یا خیر، برای معتقدین به دمکراسی در تمام جهان، تنها این امید باقی است که حتی دیکتاتورهای مادام العمر نیز نمی توانند تا ابد زنده بمانند، و روزی از طریق مرگ، خواهند رفت."

[1] - How Vladimir Putin is preparing to rule for ever که در 15 ژانویه 2020 (25 دیماه 1398) منتشر شد.

[2] - Dmitry Medvedev

[3] - National Bridge Association

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

"علی مطهری و محمود صادقی [1] رد صلاحیت شدند، رد صلاحیت ۸۰ نماینده فعلی مجلس،" این خبر انسان را تکان می دهد و دچار شوک می کند که این همه رد صلاحیت از نمایندگان صلاحیت دار قبلی، و بی صلاحیت فعلی؟! از کجا، کدام مصلحت، کدام منطق، و چه تفکری سرچشمه می گیرد؟!!

ممکن است شلیک یک سرباز مدافع میهن به یک هواپیمای حامل نخبگان خودی در یک هیجان و آمادگی ایجاد شده نظامی برای ورود دشمن به فضای میهن، امری قابل هضم باشد، اما شلیک اعضای شورای محترم نگهبان به نخبگان بارز و برجسته سیاست کشور در روز روشن نمی تواند قابل هضم باشد، آنها نمی توانند بگویند ندانسته اند، و یا نشناخته دست به این عمل زدند، زیرا نه شب تاریک بود و نه آنها از سوابق و خاندان این نخبگان بزرگ سیاسی بی اطلاع بودند،

اعضای شورای نگهبان در خونسردی تمام، و آگاهانه این نخبگان سیاسی فعال در امور و حقوق مردم را رد صلاحیت کردند، نمایندگانی رد صلاحیت شدند که در این مجلس کم تحرک، و آچمز شده، بیشترین تحرک را در دفاع از حقوق مردم داشتند و...

باید از این دوستان شورای نگهبان که این چنین نخبه کشی می کنند، پرسید در این گیر و دار اوضاع کشور که نیاز به همدلی و انسجام بیشتر از هر موقعی احساس می شود، و گرگ ها و کفتارهای زیادی برای دریدن ایران آماده می شوند، اعضای این شورای انگار هیچ حسی به اوضاع ندارد، و در آسودگی خیال می نشیند به زعم خود فرزندانِ "فرزندان انقلاب" را رد صلاحیت می کنند.

در پرونده این نخبه کشی های آشکار آنها، پیش از این نیز، رد صلاحیت نفر دوم انقلاب و کشور، یعنی آیت الله هاشمی رفسنجانی، بزرگ خاندان امام خمینی هم هست، [2] و حتی گلایه های گریه آلود نفر دوم انقلاب، نیز در آن دهه فجر به یاد ماندنی، از این رد صلاحیت، موثر واقع نشد، و آنان بر رای ناصواب خود استوار ماندند، تا این اصل جهانی را ثابت کنند که علاوه بر اینکه "انقلاب ها فرزندان خود را می بلعند" بلکه به فرزندانِ فرزندان خود نیز رحم نکرده، و فرزندانِ فرزندان انقلاب را نیز می خورد.

این انقلاب و کشور مگر چقدر نخبه و بزرگ سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و... دارد که این همه حذف شوند، هدف موشک قرار گیرند، به خارج مهاجرت کنند، رد صلاحیت شوند، در حصر و زندان بروند و... و به اسم "ریزش" این روند را طبیعی جلوه دهیم.

اگر آیت الله هاشمی رفسنجانی رد صلاحیت شود، [3] اگر بزرگخاندان بنیانگذار انقلاب، یعنی آیت الله سید حسن خمینی صلاحیت نداشته باشند، اگر فرزند ایدئولوگ انقلاب، شهید مرتضی مطهری (دکتر علی مطهری) صلاحیت ندارد، اگر خاندان نخست وزیر امام، شهید محمد علی رجایی، آیت الله سید محمود طالقانی (ابوذر زمان)، خاندان شهید آیت الله بهشتی و... صلاحیت حضور در صحنه خدمت به مردم و کشور ندارند، پس چه کسی در این کشور صلاحیت دارد؟!!،

آقایان شورای نگهبان! به قول مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی : "شماها خودتان صلاحیت خودتان را از کجا آورده‌اید؟ چه کسی به شما صلاحیت داده است، چه کسی به شما اجازه قضاوت داده است، چه کسی به شما اختیارات، اسلحه، تریبون، تریبون نماز جمعه و صدا و سیما داده است؟"

فاین تذهبون!

[1] - محمود صادقی (زاده ۲ فروردین ۱۳۴۱ ازنا) روحانی و سیاستمدار اصلاح طلب، حقوق‌دان و مدرس دانشگاه ایرانی است، که هم‌اکنون به‌عنوان نماینده تهران در دهمین دوره مجلس شورای اسلامی، همچنین دانشیار رشته حقوق در دانشگاه تربیت مدرس و نیز عضو کانون وکلای دادگستری ایران، فعالیت می‌کند. وی دانش‌آموخته کارشناسی حقوق قضایی از دانشگاه تهران، کارشناسی ارشد و دکترای حقوق خصوصی از دانشگاه تربیت مدرس می‌باشد، همچنین تحصیلات حوزوی خارج فقه و اصول را نیز در حوزه علمیه قم گذرانده است.[۲] وی فرزند محمدحسین صادقی است، که در انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در تیرماه ۱۳۶۰ کشته شد.

[2] - هاشمی رفسنجانی به برخی رد صلاحیت‌شدگان خبرگان رهبری اشاره کرد و گفت: "عده‌ای صلاحیت شخصیتی که اشبه جدش امام خمینی است را قبول نمی‌کنند، باید از آنها پرسید پس شماها خودتان صلاحیت خودتان را از کجا آورده‌اید؟ چه کسی به شما صلاحیت داده است، چه کسی به شما اجازه قضاوت داده است، چه کسی به شما اختیارات، اسلحه، تریبون، تریبون نماز جمعه و صدا و سیما داده است؟ اگر امام نبود، اگر آن نهضت نبود، اگر آن اراده مردمی نبود شماها هم نبودید؛ به بیت امام بد کردید و زمانی که باید در این دوران به بیت امام تبریک می‌گفتید تبریک بدی گفتید خداوند از سر تقصیرتان بگذرد و باید عذرخواهی کنید."

[3] - آیت الله هاشمی رفسنجانی هم در انتخابات ریاست جمهوری سال 1392 توسط شورای نگهبان رد صلاحیت شد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

امروز در مراسم تشییع جنازه مرحوم آیت الله سید هاشم رسولی محلاتی حضور یافتم، دو یا سه نماز عید فطر را به امامت ایشان شرکت کرده بودم، کتابخانه داخل مسجد فرشته (مسجدی که ایشان در آن استقرار داشت) برایم جالب بود، بعضی کتاب های خود آقای رسولی را در خود داشت، برخی در مورد تاریخ اسلام است و چند باری در فرصت حضور در این مسجد آنها را ورق زده ام.

در فرصتی که بلندگوی مساجد دست مداحان می افتد، وقت مناسبی است که می توان به این کتاب ها سری زد و از لحظات خود استفاده بهینه کرد، آقای رسولی دست به قلم بود، و از سخنرانی ایشان می شد چیزهایی یاد گرفت، هر چند آخوندی که به فلسفه و عرفان وارد نشود، بسیار تک بعدی و سخنانش ملال آور خواهد شد، و منبرش با منابر دیگر زیاد متفاوت نخواهد بود.

دوستی که دستی در موسیقی دارد، و بسیاری از اشعار و ادبیات ایران را از حفظ دارد، و کاملا به چم و خم موسیقی مسلط است، و حتی در مراسم مذهبی نیز با تبحری که در موسیقی دارد، بر طبق اصول موسیقیایی سنتی ایرانی اجرا می کند، و دیشب برای شهدای اخیر در هواپیما اکراینی، شعر و موسیقی در مورد امام حسین برای ما اجرا کرد، می گفتند، "اگر امام خمینی وارد موضوعات دیگر نمی شد، و تنها به شعر عرفانی خود می پرداخت، با توجه به حال عرفانی و عمق فلسفی که داشت، می توانست تا هزار سال خود را در تاریخ ادبیات و عرفان ایران تثبیت و مطرح کند. ایشان حرف های زیادی برای گفتن داشت."

و به راستی وقتی امام خمینی به استقبال شعر معروف "بشنو از نی چون حکایت می کند و..." جناب مولانا رفته اند، بسیار زیبا در پاسخ به این بیت آمدند که : "نشنو از نی کآن نوای بینواست، بشنو از دل کآن حریم کبریاست، نی بسوزد تل خاکستر شود، دل بسوزد خانه دلبر شود و..."

و شاید همین قابلیت بود که، فقیهی مثل ایشان که هم در فلسفه و هم عرفان دست داشتند، می تواند جامعه ایران را بدین صورت که دیدیم، (بپسندیم و یا نپسندیم) تکانی بزرگ بدهد.

اما آقای رسولی بیشتر در فقه و تاریخ اسلام تسلط داشت و هر چند سخنرانی هایش مرا اغنا نمی کرد، ولی نماز خواندن به امامت ایشان، خیلی آدم را آزار نمی داد، بر عکس بعضی امامان مسجد که وقتی به رفتارشان نگاه می کنی، از هر چی حضور در مسجد و حتی نماز در مسجد بیزار می شوی. مسجد ایشان جو آرامی داشت، و قدرت طلبی امام جماعت در آن بروز روشنی نداشت، خدا رحمتش کند.

یکی از دلایل نابودی جامعه ایران باستان در کنار عوامل دیگر، نظام طبقاتی بود، اما متاسفانه روند جامعه ما به سوی یک جامعه طبقاتی پیش می رود، طبقه روحانیت، نظامیان و...، طبقه روحانیت که روزگاری در کنار و مخلوط بین طبقات دیگر بود، اما می روند تا خود را به طبقه خاص تبدیل، و برای خود مقام و شانی جدا از دیگران قایل شوند، که همین امر آنها را از بدنه جامعه جدا می کند (نماینده عام امام زمان، و با سلسله مراتبی، نماینده خداوند بر زمین)، لذا این امر در داشتن دادگاه های مجزا و... بروز می یابد، و به همین صورت است، که مثلا از جمع شرکت کنندگان در مراسمات نیز متمایز می شوند، و مجری جلسات ختم و عزا، از همه شرکت کنندگان تشکر می کند، و با این جمله ی "به خصوص سلسله جلیله روحانیت" آنها را از حاضرین دیگر جدا می کند، که این جدایی ها اصلا به نفع آنان نیست، آنها نیز تنها یک قشر در کنار اقشار دیگرند، که در مجلس حاضرند، و این قشر بندی اجتماعی هم تنها تحت یک تقسیم کار اجتماعی است، که هر جامعه ایی در خود دارد، و هر انسانی متناسب با شغل انتخابی خود است که در جامعه تقسیم به اقشار مختلف می شود، و تمایز ترجیحی طبقاتی نباید وجود داشته باشند، ولی روند جامعه چیز دیگری است.

ترجمه ریز فارسیِ آیات جزوه قرآنی که در این مراسم سهم من شد، به علت نداشتن عینک و نور کم موفق، قابل خواندن نیست، فقط این جمله را توانستم بخوانم که "خدای ما و خدای شما یکی است،" [1] اما در فرصتی که جمعیت برای تشییع می آمدند، و مجری مشغول اداره مجلس بود، به یک جلد از چند جلد کتاب "صحیفه نور" حاوی سخنان امام خمینی، سرکی کشیدم که در کتابخانه کنار صندلی ام قرار داشت، هر چند آنقدر آن را خاک گرفته بود که وقتی آن را در انتها از روی پای خود برداشتم، باید خود را آثار گرد و خاک آن می تکاندم؛  

یک سخنرانی از امام در تفسیر این آیه قرآن بود که "برای هر کس پاسبان ها از پیش رو و پشت سر برگماشته شده که به امر خدا او را نگهبانی کنند. خدا حال هیچ قومی را دگرگون نخواهد کرد تا زمانی که خود آن قوم حالشان را تغییر دهند (و از نیکی به بدی شتابند)، و هرگاه خدا اراده کند که قومی را (به بدی اعمالشان) عقاب کند هیچ راه دفاعی نباشد و برای آنان هیچ کس را جز خدا یارای آنکه آن بلا بگرداند نیست." [2]

و از جمله سری به یک سخنرانی، از ایشان زدم که در تاریخ 28/6/1358 ایراد شده بود، و این قسمت از سخنرانی ایشان، برای من جالب بود، که امام چشم های هراسناک در به وجود آمدن نظام ولایت فقیه، حاکمیت ولی فقیه، اسلام و... را مورد اشاره قرار دادند، و در این سخنان سعی می کنند، شنوندگان را به عدم ترس از آن ترغیب کنند :

"گویندگان و نویسندگان نترسند از حکومت اسلامی، و نترسند از ولایت فقیه. ولایت فقیه آنطور که اسلام مقرر فرموده است و ائمه ما نصب فرموده‌اند به کسی صدمه وارد نمی کند؛ دیکتاتوری به وجود نمی‌آورد، کاری که برخلاف مصالح مملکت است انجام نمی دهد،"

امروز شرایط تهران متاثر از اعتراضاتی است که از دیروز در تهران برای اعتراض به سقوط هواپیمای اکراینی و فقدان هموطنان نخبه کشور که در این پرواز از بین رفتند، برگزار شد، بود، و در این مجلس هم از این جریان سخن بود. و به نظر می رسد باید از نام گذاری های بیجا برای هر نوع "معترضین" خودداری کرد، و مثل تمام دنیا، "معترضین" همان "معترضین" نامید، چرا که استفاده از اسامی نامربوط (خس و خاشاک، فتنه و...) در خصوص آنان نه مشکلی را حل می کند، و نه حاصلی دارد، و تنها به عمق اعتراض و کینه معترضین اضافه می کند، بعضی از شعارهای اعتراضات دیشب و دیروز نیز، در واقع اعتراض به همین نام گذاری های خاص بود.

 

[1] - آیه 46 سوره عنکبوت "الهُنا وَ إِلهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ"

[2] -  سوره رعد آیه 11، "لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ ۗ وَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلَا مَرَدَّ لَهُ ۚ وَمَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ"

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کاش وقتی اساس فرهنگ ایرانی، انقلابی، اسلامی، شیعی و... خود را پایه گذاری می کردیم، صداقت و درستی را یگانه معیار و مصداق بروز تمام خوبی ها قرار می دادیم.

وقتی در صبحگاه 18 دیماه 1398 خبر کشتار هموطنان خود را در هواپیمای اکراینی حامل آن ها، اتوبوسی که به دره رفت، و پیش از آن در کرمان، و در هنگام مشایعت پیکر شهید سلیمانی دیدم، قلبم ایستاد و تنها او را به توقف این همه خسارت و مرگ، توانا دیدم و از یزدان پاک و یکتا خواستم :

"خدایا بس است دیگر! ختمش کن! 

هر چند می دانم که این نیز از تصمیم تو نیست، و ختمش نیز با ماست!

اما گویا ما را بر ختمش، هنوز تصمیمی نیست!"

اما اکنون که متوجه شدم کسانی در این کشور، در حاشیه امن هستند، که موشک شلیک می کنند (حتی به اشتباه و...)، و در بی صداقتی کامل، عمل خود را تا مدت ها کتمان می کنند، و اشتباه خود را نمی پذیرند، و مسئولین، کشور و ایرانیان را اینگونه در بین دوست و دشمن بی آبرو می نمایند، یاد این نوشته بر دیوار جنوبی کاخ آپادانا می افتم، که به فرمان داریوش کبیر نقش بسته است، و او به خوبی در آن روزگار باستان، مشکلات اساسی و ریشه دار ما را حتی در این روزها و لابد در زمان خود، به خوبی درک کرده، و او نیز از اُورمزد یکتای خود خواسته بودند که :

"اهورامزدا این کشور را، از دشمن، خشکسالی، و از دروغ حفظ نماید."

و انگار ما اکنون بر هر سه این بلایا مبتلا شده ایم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

                                نور و ظلمت، آرش و خصم

         در این غارت، زمین سرد ما مشتاق جان ها مانده استُ، هی      

                                                           نفس ها می بُرَد از ما، چو او، آهنگ ما را می کند، هی پی

هماو آغوش خود را سخت بازش داشته، در هر زمان در پی

                                                                      که تا آرش بیندازد تیرُ، او آهنگ جانش را کند، در پی

                     دماوند است این دم، آرش، که اسب سرکشِ خصم را، او می کند، هی پی

                                                     ولی انگار، دماوند را نیز، مشتاقی است، بر جان آرشش در پی

     و من خاموش گشتم آندمی را که، آرش آخرین تیرُ نفس را زد،

                                                 نفس در سینه مردان، بسان حفره ایی آتشفشان خشم را زد هی

          منم در دل ندارد کینه ایی از خصم، در دل، که او همزاد من در پی،

                                                              که نور و ظلمت، همزاد روزگارُ، تمام روزگاران، پی در پی

       بیا تا در سپهر نور و ظلمت، نقبی از عشق را بر ساخته، بر می،

                                                    که نی نورُ، نی ظلمت، نباشد ختمی زین خواستن ها، در پی

                                              سروده شده در 19 دیماه 1398         

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تابوت ها را سوار بر موجی از غم، دست به دست می کنیم، تا بدن ها در خاک سرد گور، موج نشان غم های بی پایان ما باشند، این روزها دل ها در تلاطم مرگ های نو به نو، ریزش برگ های تازه به تازه، و بلاهای بی پایان، خون است، و این پاره پاره های خون دل را، این تابوت هاست، که بدین سو، و آن سو می کشند.

زمانه ی آدمکُش ما را، انگار قصدی بر آتش بس نیست، از این گورستان، به گورستانی دیگر در رفت و آمدیم، انگار ناف این سال های بلاخیز را با گور و گورستان بریده اند، هر دم باید به مشایعت خود تا خاکی سرد، در رفت و آمد باشیم؛ آن یکی را جاده، دیگری را سرما، و این یکی را تحریم، و آنرا دشمن، این را خود، و آن را غم نان و... می کُشد،

در هجوم امواج قتل و غارت جان ها، ما مانده ایم، و پریدن از قبری به قبری دیگر، و این چنین است که خانه ها مان ویران، قبرستان هامان، هر روز آبادتر از دیروز،

و تابوت ها از آمدن نمی اُفتند!

خدایا بس است دیگر! ختمش کن!

هر چند می دانم که این نیز از تصمیم تو نیست، و ختمش نیز با ماست!

اما گویا ما را بر ختمش، هنوز تصمیمی نیست!

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...