مصطفی مصطفوی
من هم سوار باد کرده ام دل، روانم به سوی او
گیر است دلم به پرتو آثار روی او دارد دلم هوای خوشِ، عالم آرای کوی او
ای رستخیز قیامت کجاست نفخ تو تا که رسد دست، به کمند کیسوی دل آرای او
کی می دمی به بوق الرحیل از این غم ها کجاست دامن این صوت خوش الحان جوی او
من بی ملاحظه رفتم، به درب نا شکری کی و کجاست غرق به سودای مَسکنت آرای روی او
گفتی که باز گو با من از حال خویشُ، خود بگذر من هم سوار باد کرده ام دل، روانم به سوی او
به نظم در آمده در 24 بهمن 1398
یارب تو قطع کن این بند، که بند از دل تو نیز درید
ای بند، تو دست بردار زین سر بی حصار ما فریاد بی کسیست، که ز انسان، آسمان درید
بند از پی بند، بریدند، قبا از برای ما آتش خورد بدین قبا، که چشم ها ز انسانُ ما درید
زین بندها، همواره ز بندی به بندِ دگر شدیم یارب خراب باد، هر چه بند، که از ما، روزگاران درید
گویند کین تحفه بند را به آسمان، تو سرشته ایی! یارب تو قطع کن این بند، که بند از دل تو نیز درید
غلطیده ایم چون خس و خاشاک بر زمین ظلم او نیز خس دیدمانُ ، چنین ز ما استخوان درید
به نظم در آمده در 23 بهمن 1398
صد نام بدو داده، و بی نام شدم من
در مخمصه عشقِ دیدارُ فراق، سوخته ام من من دود شدم، آه شدم، شعله شدم، سوخته ام من
از دست شدم، واله و ویران از این یار بی نام صد نام بدو داده، و بی نام شدم من
ای دست معما شده در جهل منِ زار من گم شده ام، زارُ، خارُ بی عار شدم من
ای تیرُ تبار همه ی علمُ عالم در جهل شدم، بی کس و بی یار شدم من
به نظم در آمده در 7 مهرماه 1398
ز چه روی برون انداختی
طاق ابرویت چو دیدم، دیده ام پر نور شد روی از چه کشیدی، که به تاریکی ام، انداختی
هر دم این دل، در هوای شانه ات پر می کشد چون تورا عزمی به دیدار نبود، ز چه روی برون انداختی
تو که روی را بر می گرفتی، از چه نشانم داده ایی این چشمِ به افق مانده را، در پی خود انداختی
به نظم در آمده در 10 آذرماه 1398
تنگ دستان را، بی رقیب، خاکسترت ترجیح ماست
من مسلمانی نخواهم از تو، این دم، به کفرت عاشقم، عاشق آن نقش کفری، که در جام می ام، افتاده است
کافرم من هم به تو، زان دم که کردی ما جدا، یار آن سویُ، دلم افتاده بر این بسترِ، خاکستر است
بوی خاکستر رُباید؛ چون دلم خوشتر ز گل تنگ دستان را، بی رقیب، خاکسترت ترجیح ماست
به نظم در آمده در 19 خرداد 1398
گاه سلب می شود، یا از خود سلب می کنیم. بعد از سه هفته، که از آخرین تشرف به کوه می گذرد، این هفته باز پای در مغناطیس جذاب کوهستان نهادم، هر چند دیگر همت فتح قله ایی، مدت هاست که نیست، اما پیمودن مسیر روتینِ کوتاهِ ایستگاه 5 توچال هم از دست رفته بود.
زیبایی های مسیر پیمایش بعد از بارش های دیروز، صد چندان شده است، و حیفم آمد، از این مسیر روتین چند تصویری را ثبت نکنم، چرا که زیبایی ها، هر چند تکراری هم که باشند، اما هر بار بدیع اند، و شایسته شکر گذاری حضرت حق؛
به خصوص این روزها که دیگر حال و نشاط و شادیی نمانده است، اما طراوت نهفته در طبیعت، انسان را از هر حالی که باشد، بیرون کشیده، و انرژی مثبتی را در روان و جسم تو تزریق می کند، و تو را به وجد می آورد، انگار هر آنچه بوده را، پای کوه نهاده، و بالا آمده ایی.
یاد دوست همنوردم، مرحوم آقای مهندس مودب هم به خیر، از روزی که او از بین ما رفت، من هم تا به امروز زمینگیر بودم، جایش در این مسیر که هر هفته می رفت، خالیست.
اول اسفند در مسیر ایستگاه 5 توچال شهر تهران در مه، هنگامه طوع آفتاب
اول اسفند در مسیر ایستگاه 5 توچال شهر تهران در مه، هنگامه طوع آفتاب
اول اسفند 1398 در مسیر ایستگاه 5 توچال، شهر تهران در مه، تابش آفتاب بر برف و مه
اول اسفند 1398 در مسیر ایستگاه 5 توچال، شهر تهران در مه، تابش آفتاب بر برف و مه
اول اسفند 1398 در مسیر ایستگاه 5 توچال، برف قابل توجه مسیر
اول اسفند 1398 در مسیر ایستگاه 5 توچال، برف قابل توجه مسیر
اول اسفند 1398 در مسیر ایستگاه 5 توچال، زیبایی های برف و پاکوب مسیر
اول اسفند 1398 در مسیر ایستگاه 5 توچال، زیبایی های برف و پاکوب مسیر
اول اسفند 1398 در مسیر ایستگاه 5 توچال، قبل از ایستگاه 5
اول اسفند 1398 در مسیر ایستگاه 5 توچال، قبل از ایستگاه 5
اول اسفند 1398 در مسیر ایستگاه 5 توچال، توفان 30 کیلومتری در نزدیکی های ایستگاه هفت
اول اسفند 1398 در مسیر ایستگاه 5 توچال، توفان 30 کیلومتری در نزدیکی های ایستگاه هفت
اول اسفند 1398 در مسیر ایستگاه 5 توچال، آثار وزش خشن باد بر برف ها
اول اسفند 1398 در مسیر ایستگاه 5 توچال، آثار وزش خشن باد بر برف ها
مقدمه مترجم و سایت یادداشت های بی مخاطب:
نمونه ایی موفق از تساهل و تسامح فکری - مذهبی. باید از هند و هندیان تسامح و تساهل را آموخت؛ مردم می توانند فارغ از راه غلطی که حاکمیت شان می رود، راه درست را انتخاب و در پیش گیرند.
هند به عنوان یک جامعه متکثر فرهنگی، اجتماعی و مذهبی، بین دو پیوستار نبرد و مخاصمه فرقه ایی و مذهبی، و در سویی دیگر، تسامح، تساهل و تحمل فکری، مذهبی، فرهنگی در نوسان است، و گرچه مردم هند در مجموع نشان داده اند که بیشتر اهل تساهل و تسامح مذهبی هستند، اما سیاست مرگبار و خطر زای "ناسیونالیسم مذهبی" و "افراط گرایی دینی" در چند دهه گذشته توانسته است، رشد زیادی از خود نشان داده، و از طریق تاثیرگذاری بر تفکر عامه، این مردم و جامعه آرام و صلحجو را، به سوی تفرقه و نبرد فرقه ایی، فکری و مذهبی پیش ببرد، تا از طریق این راهبرد، سیاستمداران طیف سیاسی و سیاست ورزان رادیکال، که دین هندو را وسیله کسب قدرت خود کرده اند، ماهی منافع خود را از آب گل آلود رادیکالیسم مذهبی صید کرده، و در قدرت بنشینند.
اکنون کار به جایی رسیده است که حزب BJP به عنوان شاخه سیاسی تفکرات هندویسم افراطی، قدرت بلامنازع خود را در حاکمیت مرکزی هند مستقر و به اثبات رسانده، و آقای نارندرا مودی که پیش از این در مقام سروزیری ایالت گجرات هند، در سال 2002 باعث کشته شدن هزاران مسلمان در نتیجه درگیری های فرقه ایی بین هندوهای افراطی و اقلیت مسلمان شد، و در صدر متهمین این کشتار مطرح است، به نخست وزیری این کشور بزرگ و متکثر فرهنگی و مذهبی انتخاب گردید، که این اتفاق، پیامی دردآور به صلح و ثبات اجتماعی هند بوده و هست.
اما بدنه اجتماعی هند همچنان چشمه هایی را نشان می دهد، که روزنه های امید را برای زندگی انسان ها در کنار هم، فارغ از نوع مذهب و فکری که دارند را، در صلح و آرامش، نوید می دهد، هر چند افراط گرایان دست برتر را در سیاست دارند، و انتخابات را به نفع خود تمام می کنند، اما هنوز فرهنگ کوچه بازار هند، موسیقی جانبخش، تحمل و رعایت همدیگر، را می نوازد؛ مثال زیر [1] نمونه ایی از این موارد است :
برگزاری مراسم عقد و ازدواج هندیی، در یک مسجد تاریخی،
همکاری امنای مسجد با خانواده عروس برای میزبانی و خرج مراسم عقد،
انجو [2] و بیندو [3] در سکوتی کامل بودند، وقتی که روحانی مذهبی (هندو) در حال خواندن اوراد و ذکرهای مربوط به ازدواج بود، تا تمام این مراسم مذهبی به انجام رسید. نکته خاص این ازدواج، این بود که این مراسم عقد و ازدواج هندویی، با اجازه مسلمانان در یک مسجد منعقد گردید.
مسلمانان مسجد جامع چاراوالی[4]، مسجدی که نزدیک به یک قرن از ساخت آن می گذرد، علاوه بر تامین مکان عقد، با کمک مالی خود، به حمایت از این خانواده دختردار مستحق هندو، برای انجام مراسم عقد و ازدواج آنان، اقدام کردند.
بنا به گزارش نشریه ویک [5] بیندو بعد از مرگ همسرش آشوکان، با مشکلات مالی دست به گریبان شد، در حالی که با سه فرزند، در یک منزل اجاره ایی اقامت داشت. و در همان حال در تدارک پول برای تهیه خرج مراسم عروسی دخترش انجو نیز بود، همسایه اش که مسول هیات امنای این مسجد بود، به او پیشنهاد داد که از اعضای اداره کننده مسجد کمک بخواهد.
بیندو وقتی می خواست از مسلمانان کمک بگیرد، نگرانی و ملاحظه ایی از تفاوت های مذهبی با آنان نداشت، و هیات امنای مسجد هم نسبت به کمک به او، دست باز عمل کردند، یکی از اعضای هیات امنا، هزینه مالی این عقد را عهده دار شد. و نمازگزاران نماز جمعه هفته گذشته در این مسجد را، از این حرکت مطلع کرد و از آنان خواست که در این امر همیاری کنند."
روزنامه هندو [6] در این زمینه نوشت :
"عروس دو سال پیش پدرش را از دست داد. به همین دلیل خانواده عروس عاجز از تهیه امکانات برگزاری این ازدواج بودند. مادر انجو از هیات امنای این مسجد کمک خواست. نجم الدین المتیل [7] دبیر هیات امنای مسجد چاراوالی عنوان داشته است که : او به منزلم برای درخواست کمک جهت برگزاری این مراسم آمد، و نامه ایی به من داد، که من آنرا به اعضای هیات امنا ارایه کردم، و تصمیم گرفتیم که به این خانواده برای برگزاری مراسم عقد کمک کنیم."
هارمونی و همزیستی مسالمت آمیز بین مذهبی، در اطراف ما وجود دارد، حال آنکه ما آن را نادیده می گیریم، و در مقابل داستان های تنفر و نبرد مذهبی، به سرعت و سادگی انتشار داده می شود. میلیون ها مثال از این دست در زندگی روزمره ما در سراسر هند وجود دارد، که ما آن را بازگو نمی کنیم، در مقابل اخبار تنفر و تفاوت مذهبی و... بیشتر شنیده می شود. اجازه دهید این شرایط را اکنون عوض کنیم. انتشار این خبر یک تلاش کوچک برای تغییر از طریق پروژه هارمونی و سازگاری و تحمل مذهبی است.
[1]- برگرفته از An Indian Muslim's Blog: News & Urdu poetry website: Daily Articles and Views about Indian Muslims : تاریخ انتشار 28 بهمن 1398 (Posted: 17 Feb 2020 06:17 PM PST)
[2] - Anju عروس
[3] - Bindu مادر عروس
[4] - The Cheravally Muslim Jamath mosque
[5] - The Week
[6] - The Hindu
[7] - Nujumudeen Alummoottil
رویش های جدید، زنگ خطر تفکر ایدئولوگ های جوان جریان اصولگرایی :
در حالی که امید می رفت نسل جدید اصولگرایان، خود را از تحجر فکری و عملی موجود، در بین این جریان نجات دهد، و مدرن تر و متناسب تر با سطح انسان عصر حاضر، و با نظر داشت مقتضیات زمان کنونی ظهور یابد، و از طریق ارایه طرح های جدید، کشور و مردم ایران را از بن بست های موجود به سمت نجات، راهنما باشد، اما نظرات ارایه شده، ناشی از رویش های جدید، و ایده و ایدال ایدئولوگ های جوان این جریان فکری چنان ناامید کننده بروز می یابند، که باید گفت صد رحمت به پیران اصولگرای سنتی سابق.
حداقل آنان به ظواهر دخالت مردم در اداره امور خود، و حق تعیین سرنوشت (جمهوریت جمهوری اسلامی و نماد آن رییس جمهور)، خود را بیشتر معتقد و همراه نشان می دادند، و حال اینک، نسل جدید این جریان، بسیار خطرناکتر از آنان ظاهر شده، و به ظواهر این امور هم اهتمامی ندارد، و تمام ایدال ها و شعارهای انقلابی مردم ایران مبنی بر آزادی و حق تعیین سرنوشت را نادیده گرفته، و انگار بی اطلاع از آن سابقه، و آن انقلاب، و خواست آن مردم است، و به سان عنصری ناآگاه، چون حالت اصحاف کهف، که به یکباره از غار بی اطلاعی از جهان، سطح فکری بشر جدید، و تاریخ آزادیخواهی این مردم باشد، لب باز کرده و راه برون رفتی ارایه می دهد، که به واقع برون رفت نیست، بلکه رفتن بیش از پیش در باتلاقی است که به مرگ ایران و فرهنگ ایرانیان، و حتی اسلام (که لابد اصل هدف آنهاست) منجر خواهد شد.
تاریخ آزادیخواهی مردم ایران، و حرکت آنان به سمت بدست آوردن حق استیفای حقوق خود در مقابل حکمرانان، و برخورداری از آزادی و... که این مردم را به پیشرو ترین ملل منطقه، در این زمینه تبدیل کرده است، و دوستان اصولگرای ما به روی مبارک خود هم نمی آورند، که مردم انقلاب کردند تا از شرایطی که آنان در احوال خود بی اثر بودند، به شرایطی منتقل شوند که بر امور خود مسلط باشند، و اکنون بر خلاف این روند تاریخی، طرح هایی می دهند که، عملا مردم را به عناصر گوش به فرمانی، حاضر در رکاب، و جمعی سپاه فرمانروایان خود، تقلیل می دهد.
اخیرا طرحی از سوی حجت الاسلام میرزایی، یکی از کاندیداهای جریان اصولگرایانِ اصفهان در انتخابات جاری مجلس، ارایه شد که می توان آنرا بروز و رویش ایده و ایدئولوگ های جدید، در جریان اصولگرایی دانست، که نشان می دهد، آنان چه آرمان هایی در سر دارند، و به مردم خود، در چه جایگاه و سطحی نگاه می کنند؛
با تعمیق شدن در این طرح، و تصور دورنمایی چنین سیستم و برنامه حکمرانی، امید به جریان نو-اصولگرایی نیز رو به افول می رود، حال آنکه انتظار می رفت نسل جدید این جریان، پیشروتر و مدرن تر از سلف فکر کند، اما انگار این نسل نیز قصد پیشروی به سمت مقتضیات دنیای جدید و انسان جدید را ندارد، و بعکس، برنامه هایی را ابراز می دارد، که انسان عصر جدید را به سطح تفکر حاکمیتی قرون گذشته بازگشت داده، و به طرح های خسارت بار حکمرانی گذشته، رجعت می دهد.
در حالی که اگر این دوستان نگاهی گذرا به تاریخ اسلام و منطقه نمایند، این طرح و تفکر که امروز از نسل جدید ایدئولوگ های جریان اصولگرایی پیشنهاد می شود، در گذشته بروز و ظهور عملی داشته، و امتحان خود را به خوبی پس داده است، و امروز می توان حاصل تشکیل چنین حاکمیت هایی را به چشم سر دید، که جز جنایت، ویرانی، خسارت، وابستگی، عقب ماندگی و سرشکستگی برای اسلام و مسلمین و ملل مظلوم منطقه، چیزی به ارمغان نیاوردند.
آن روزها که رجعت به تفکر حاکمیت بر انسان، به شیوه قرون اولیه، در بین متفکرین اسلامی بروز یافت و در نسوج جامعه فکری مسلمانان رسوخ کرد، و بروز عملی یافت، نمونه موفقی هم در شبه جزیره عربستان در شکل تفکر وهابیت تشکیل شد، که معتقد به شیوه خلافت و خلیفه گری بود، نتایج ظهورش دیده شد، و همچنین امروزه بروز جنبش گونه آن تفکر مبتنی بر خلافت اسلامی، در شکل حکومت های "داعش" در عراق و سوریه خود را نشان داد، و پیش از آن نیز حاکمیت خلافت اسلامی، منشعب از این تفکر، در چهره حکومت "طالبان" در افغانستان، بروز چهره جدید این جریان بود، که همگان با نتایج آن آشنایند.
حال آنکه پیش از آن، در نظام خلافت عباسی و بعد از آن حاکمیت خلافت عثمانی نیز این سیستم به اجرا در آمد، و به غیر از نابودی فرهنگ و اجتماع پیشرو و مستقل ملل تحت سیطره خود، و تبدیل آنان به جامعه ایی یکپارچه اما تهی و غارت شده، و نابود گشته، حاصلی نداشت؛ و امروزه از آن خلافت های پی در پی و طولانی، تنها فرهنگ و اجتماع از هم گسیخته کشورهای خاورمیانه، و شمال آفریقا به جای مانده است، و بازماندگان به مناطقی تبدیل شده اند که از آن سیستم حاکمیت خلافتی، تنها برای شان گویش به زبان عربی باقی ماند (مثل همین آقای میرزایی ما که با فرهنگ لغت باید حرف های عربی اش را فهمید)، و لابد "اتحادیه عرب" که اکنون یک سازمان بی خاصیت است، و علاوه بر آن، یک تاریخ عقب ماندگی و استیصال، و موجی از مهاجرت و فرار انسان های متواری از این وضع، که اکنون دنیای غرب، مستاصل از پذیرش این همه فراریان، از این مناطق، به کشورهایی نظیر ترکیه، در مرزهای خود باج می دهند، تا شاید بتوانند جلوی موج فراریان از این مردم را به سمت اروپا بگیرد، و این ناشی از عقب ماندگی کشورهای تحت سیطره این تفکر است، که یکی از علل مهم این وضع تفکر حاکم بر نخبگان آنان بود، که تاکید موکد به تقویت حاکِم دارند، تا حاکمیت مردمِ تحت حاکمیت بر خود، و شاید این عقب ماندگی ها، هرگز هم قابل جبران نباشد.
ممکن است گفته شود آن مثال ها از خلافت اهل سنت بود، و این که ما می گوییم خلافت اهل تشیع است، در پاسخ باید گفت، خلافت و خلیفه گری، یک روش حکومتی است، و این که چه تفکری بر آن حاکم باشد، تفاوتی نخواهد کرد، چه تفکر حاکم بر سیستم خلافتی شیعه باشد، چه اهل سنت، چه یهود، چه مسیحی و...، فرقی نمی کند؛ چرا که در چنین سیستمی اصل تاکید، بر قدرت حاکم است، تا وضع مردم، اصل بر اجرا شدن حکم است تا توجه به نتیجه آن، محور فرد حاکم است، تا خواست جمع، اصل اجرای حکم است، تا جاری شدن اخلاق و حتی دین، اصل رضایت حاکم است تا مردم و...
و چنین سیستم پیشنهادی برای جمهوری اسلامی یعنی نابودی روح و محتوای قانون اساسی قعلی، که عصاره مبارزه ی مبارزین است، که به نوشته در آمده و ثبت شده است، و چنین الگوهای پیشنهادی از سوی این ایدئولوگ های پرورش یافته در دامان فرهنگی انقلابیون اصولگرا، تمام اهداف آزادیخواهانه انقلاب و مبارزه و... را به دور انداخته، و این طرح در واقع بروز، ایجاد و احیا روش خلافت در ایران است.
متن اظهارات حجت الاسلام حسین میرزایی (کاندیدای اصولگرای اصفهان)
که از روی سخنرانی وی پیاده شده است :
"شما پست ریاست جمهوری را در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی حذف کنید، حذفش کنید، بایستی کشورتان را تخصصی اداره کنید، متخصصان دین و فرهنگ و علم در امور دین و فرهنگ و علم حرف بزنند، متخصصان اقتصاد درباره اقتصاد حرف بزنند، متخصصان عمران و آبادانی در مورد عمران و آبادانی حرف بزنند، و متخصصان تدبیر و سیاست هم در آنجا حرف بزنند،
به چه شیوه ایی رفتار کنیم.
برای رهبری یک معاون اجرایی عمران و آبادانی تعریف کنیم، یعنی خود رهبری یک معاون اجرایی عمران و آبادانی داشته باشند، قسمت هایی مثل وزارت نفت، راه و شهرسازی، جهاد و کشاورزی و این بخش هایی که به عمران و آبادانی بر می گردد، زیر نظر این معاون اجرایی طی شود. همین مجلس شورای اسلامی فعلی، در واقع وزرا و این معاون اجرایی را رای اعتماد بدهد و یا ندهد، و برنامه و بودجه اش را تعیین کند و کار برود جلو.
رهبری برای استصلاح [1] اهل، یک معاون فرهنگی، دینی و... اجرایی داشته باشد، که آموزش و پرورش، آموزش عالی، بهداشت و درمان، وزارت ورزش و جوانان، (چیچی ِاست این که همیشه دعوامان هست باهاش) (جمع حاضر، وزرات ارشاد) بله ارشاد و... اینها زیر نظر معاون اجرایی اسطصلاح اهل، و یا معاون فرهنگی و دینی رهبری معظم انقلاب باشد، شورای عالی انقلاب فرهنگی درباره این وزیرها و معاون، برنامه و بودجه و رای اعتماد، عدم اعتماد و... تنظیم کند.
رهبری به ازای جبایت [2] خراج ها، یک معاون اجرایی بیت المال داشته باشد، که وزیر اقتصاد، رییس بانک مرکزی، گمرکات، مسایل پولی و مالی و... کشور از طریق این معاونت اجرایی مدیریت شود، و شورایی به عنوان شورای اقتصاد، که این هم با یک فرایند قانونی پیدا می شود و روشن می شود، اینها برنامه و بودجه و تشکیلات این معاونت را مدیریت کنند و سامان دهی کنند،
دولت و رییس جمهور منتفی می شود.
در حوزه مسایل امنیتی و سیاسی، رهبری معاون اجرایی نمی خواهد، همانطور که الان فرماندهان را منصوب می کنند، وزرات اطلاعات، وزارت دفاع، وزارت خارجه، وزارت کشور، ملحق به مجموعه رهبری مستقیم شود، و همین فرایند که تجربه شده و موفق بوده، همین ادامه پیدا کند، با این استدلال که وجود معاون اجرایی امنیتی سیاسی در یک حکومت، امکان کودتا را بسیار زیاد می کند، قدرتی دارد که ممکن است از قدرت نظامی - امنیتی اش استفاده کند و کودتا کند، (لذا) اینجا نباید معاون وجود داشته باشد، برای رهبری".
این سخنان را که می شنوی احساس می کنی، تاریخ این کشور را از گذشته تا کنون بریده، و به دور انداخته، و یا فراموش کرده اند، و یا امروز یک ملت جدید انقلاب کرده، از صفر می خواهند، بعد از پیروزی انقلاب خود، بی توجه به گذشته، یک نوع حاکمیت برای خود طرح ریزی کند، چرا که تمام حرف های مبارزین قبل از انقلاب، شعارها، ایدال ها، دلایل به وجود آمدن انقلاب 57 و مشروطه و... همه را به فراموشی سپرده اند، و به دنبال یک انقلاب، یا یک کودتا، می خواهند سیستم جدیدی را طرح بریزند!!
البته در قالب یک طنز تلخ می توان، به این ایدئولوگ جدید و جوان جریان اصولگرایان تسلیم شد و گفت :
آقای میرزایی عزیز!
وقتی تفکر غالب بر موثرین حاکم بر کشور، مربوط به شیوه خلافت اسلامی است، شما درست می گویید و لزومی به داشتن سیستم های پیشرو جهانی متکی بر تفکر و تجربه انسان نیست، سیستم جمهوری مربوط به نظامات تفکر جدید و پیشرو و انسان محور است. همان سیستم خلافت اسلامی باشد، بهتر است! اهداف وقتی همان است، تفکر وقتی همان است، چرا باید سیستم جمهوری باشد، تازه در تکمیل و اصلاح سخن شما باید گفت، داشتن همین شوراهایی هم که گفته اید، بی معنی است، نیازی به شوراها هم نیست، و حاکم می تواند، خود معاونین خود را از بین افراد دلخواه خود تعیین، و سیاست ها را به وی ابلاغ، تا اجرایی کند.
آقای میرزایی عزیز!
مگر در سیستم خلافت اسلامی، شورایی برای تعیین مسولین وجود داشت، خلیفه هر چه مقرر کند، همان قانون و سخن ایشان مبنای عمل است، مجلس شورای اسلامی، شورای عالی انقلاب فرهنگی، شورای اقتصاد و... معنی ندارد، با تشکیل خلافت اسلامی دیگر نیازی به انقلابیون، و انقلابی گری هم نیست، و در واقع به اهدافی که از انقلاب باید می رسید، رسیده ایم، و خلیفه مسلمین جهان می تواند بدون نیاز به انقلاب و انقلابیون کار خود را انجام دهد.
جناب حجت الاسلام!
نیازی به رای گیری و انتخابات هم نیست، مگر بیماریم رای گیری و انتخابات درست کنیم، تازه این همه سال این شیوه های حکومت داری غربی ها و شرقی ها را تحمل کردیم، می توانیم حالا آنطوری که دلمان می خواهد زندگی کنیم، کسی هم ناراحتی دارد می تواند از این کشور برود، آن خانم هم در شبکه افق صدا و سیما همین را فرمودند. آن غربگراها و شرق گراها که دم از قانون اساسی، سیستم جمهوری، حق تعیین سرنوشت و حقوق شهروندی و از این قبیل مزخرفات می زنند، نیز می توانند از این کشور بروند. بروند گم شوند، تا این کشور درست شود.
تازه همان شیوه بیعت خودمان چه عیبی دارد که رفراندوم تو این قانون اساسی گذاشته اند، وقتی دست خدا از آستین نایبان عام امام زمان در مجلس خبرگان بیرون آمده، و برای ما رهبر کشف و تعیین می کند، این همه هزینه ثبت نام رد صلاحیت، انتخابات و... که یک عده عوضی بر کرسی های مجالس و ریاست جمهوری بنشینند، که چی!،
هر کسی که رهبر است خود از میان افراد، لایق و به صلاحدید خود، برآزنده ها را به عنوان والی و مشاور انتخاب خواهد کرد. این همه تحمیل هزینه های بیخود، برای حکومت اسلامی بی معنی است، بهتر است خود او سر لشکر، والی، معاون اجرایی و... را هم تعیین کنند، تا کشور و امور را، آنها از طرف ایشان اداره نمایند.
آقای میرزایی عزیز!
این قانون اساسی را هم که دست والیان ایشان را بسته است، باید به دور انداخت، چراکه یک عده نشستند و این همه بحث کردند و این را نوشتند، بعد هم معلوم شد که بیشتر آنها خیانتکار بودند، به عاقبت همراهان امام در 12 بهمن 57 که از هواپیما پایین آمدند، و یا آنانی که این قوانین را نوشتند نگاه کنید، یک به یک رسوا شدند و... این قانون اساسی را همان ها نشستند و نوشتند و این همه کشور را برای 41 سال سر کار گذاشتند.
از همان اول باید امام خود خلافت اسلامی اعلام می کرد، این بازرگان، هاشمی، بهشتی و منتظری، مطهری و از این قبیل، نگذاشتند، و انقلاب را منحرف کردند و صحبت از آزادی، حق تعیین سرنوشت و... کردند، ما برای اسلام قیام کردیم، و برای اسلام کار می کنیم و برای اسلام همه چیز را فدا خواهیم کرد.
آقای میرزایی عزیز!
بی توجه به هر نفهمی که مانع اسلام شود، باید کار خود را کرد؛ اصلا اسلام نیازی به تایید این و آن ندارد، اینان را که بندگان خدا هستند، کار به کجا رسیده که برای خلیفه خدا تعیین تکلیف کنند، که چه حقی بدهد و چه حقی ندهد، اصلا معنی ندارد.
والی باید هم استاندار باشد هم نماز جمعه و جماعت اقامه کند، و هم قاضی شرع باشد و همه مطیع و منقاد او، حرف او قانون، کار او ملاک شرع و... ما از اول هم اشتباه کردیم، که اگر این نکرده بودیم، این همه رییس جمهور، رییس مجلس و وزرای منحرف روی دست ما نمی ماند، از اول هم راه را اشتباه رفتیم.
اما بعد از این طنز تلخ، یک سخن جدی با حجت الاسلام میرزایی دارم:
برادر عزیز! توصیه من به شما و امثال شما این است که به مردم باز گردید، از عاقبت آنان که راه خود را از مردم جدا کردند، عبرت بگیرید، این مردم "ولی نعمت" امثال شمایند، در استیفای حق و حقوق آنان است که رضایت خداوند نیز حاصل خواهد شد، و این خیر دنیا و آخرت شماست، وظیفه وکیل تنها زنده کردن حقوق کسی است که از او وکالت دارد، نه فرد دیگر.
شیوه ایی از حکمرانی را دنبال کنید که این مردم برای بدست آوردن آن در طی صد سال دو انقلاب بزرگ کردند (انقلاب مشروطیت، انقلاب 57)، که دو انقلاب در یک سده، در تاریخ ملل جهان بی نظیر است. تاکید این مردم بر حق تعیین سرنوشت، و برخورداری از آزادی، خواستی تاریخی، اساسی و بنیادین است؛
سد کردن این راه، شنا در مسیر خلاف رود جاری و خروشان ایرانیان است، و هر فردی را که بر هر زورقی در این خلاف جهت سوار شود، در این تلاطم، غرق خواهد شد، اگر به فکر خود نیستید، حداقل بر کشتی اسلام سوار نشوید، تا اسلام نیز با شما در این مسیر غرق نگردد.
[1] - استصلاح. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) نیکوئی کردن خواستن. و منه : اربع لاتستصلح فسادها، محاسدة الاکفاء و عداوة القرباء و الرکانة فی الامراء و الفسق فی العلماء. (منتهی الارب ). || نیک شدن. نیک آمدن چیزی. (زوزنی ). || صلح جستن. || صلاح کار جستن. صلاح پرسیدن. (غیاث ). || استصلاح یکی از اصول فقه نزد مالک بن اَنس و اصحاب او باشد، و مثال آن اجازه ایست که صیارفه دارند در تبایع وَرق بورق (دراهم مَضروبة) و عین بعین با زیادة و نقصان در صورتی که نوع این معامله بر غیر صیارفه ممنوع است و این برای آن مجاز است که صلاح عامه در آن است. (مفاتیح العلوم ).
[2] - جبایت. [ ج ِ ی َ] (ع مص ) جبایة. فراهم آوردن باج. (اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). باج و خراج گرفتن. (از برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (غیاث اللغات ). جبایت و جبادت بمعنی فراهم آوردن باج است. (حاشیه ٔ برهان چ معین از دزی ). گردآوردن از تمام جهات. (معجم البلدان ). جمع نمودن خراج و گرفتن آن. فراهم آوردن آب و خراج و غیر آن.خراج ستدن. خراج گرد کردن. رجوع به جبایة شود. گرد کردن. ولی در منتهی الارب برای جبایة نوشته است : فراهم آوردن باج.
اصولگرایان تنها بازی های بی رقیب را برده اند؛ آنان که تا به حال کم و بیش از امکان شورای نگهبان و... برای بالانس قدرت حریف با خود سود جسته اند، اینبار و در این دوره تصمیم گرفتند، که بی شک پیروز میدان باشند، چراکه انتظار دارند، قدرت اصلی در این دوره است که تقسیم می شود، و باید بدون برو و برگرد در آن صحنه حضور قوی داشت، حتی به قیمت انجام دوپینگی رسوا، در برابر چشم همه جهانیان؛ و کسی را بر کرسی های مجلس آتی بنشانند، که از خودی ها! باشد؛
این بود که رقیب را قبل از آمدن به تشک کشتی، راهی خانه اش کردند، تا بی رقیب پیروزی اشان را قطعی کنند، و از قبل جشن پیروزی بگیرند، و غنایم آنرا پیش از نبرد، بین خود تقسیم کنند، و اینبار دیگر مثل انتخابات گذشته، زیر کوهی از آرای مردمی که پای صندوق های رای آمدند، خفه نشوند.
این روزها خیابان ها دیگر رنگ و بوی انتخاباتی ندارد، چرا که انتخاباتی در واقع نیست، و انتخاب ها از قبل شده است، دوستم می گفت، "دیروز دختر خانمی لیستی به من داد که به این لیست رای دهید، که سر لیست آن آقای محمد باقر قالیباف بود." و این تنها واقعه تبلیغات انتخاباتی بود که او هم دیده است.
و چقدر دنیای سیاست این صحنه داران، و اهداف سیاسی در پس آن، بی رحم و کثیف است، که می تواند یک مردم، یک انقلاب، و حتی یک کشور را، فدای یک جناح سیاسی و حتی یک فرد کند، و برای پیروزی اش، حتی "رقابت خانگی" را هم خانه نشین کرده، تا، بی رقیب پیروزهای از پیش تعیین شده، محقق گردد.
درست مثل امتیازی که ورزشکاران اسراییلی، در حاشیه عدم حضور ورزشکاران ایرانی، روی تشک های مبارزه سخت ورزشی به جیب می زنند، و رندانه و ذوق زده راهی خانه می شوند، و این نتیجه پیروزی "سه بر صفر" را بدون صرف هیچ انرژی، نصیب خود می کنند.
همه دنیا می دانند که این امتیازی نیست، که در کشاکش مردانه زورآزمایی قدرت، کسب شود، اما در قاموس دنیای خالی از انصاف، اخلاق و هر بازدارنده دیگری مثل دین و انسانیت، این امتیازهای بادآورده نیز در کنار امتیازات به حق کسب شده، ذخیره می شود، و در قاموس صحنه سازان چنین صحنه هایی تفاوتی بین مردانگی، انصاف و... و خدعه و نیرنگ و... نیست؛ چرا که هدف وسیله را توجیه می کند، به قول آن عنصر سازمان مجاهدین خلق که گفته بود "مهم این است که نام ما در تاریخ ثبت شود، چه یزید و چه امام حسین، تفاوتی نمی کند."
چرا که در دنیای چنین سیاست، و چنین ورزشی و... که خالی از اخلاق، انصاف و هر بازدارانده دیگر انسانی است، تنها پیروزی اصالت دارد و هر پیروزی هم، پیروزی محسوب می کند، و هر قهرمان پوشالی نیز در کنار قهرمانان استخوان خرد کرده، به یک اندازه مدال می گیرد؛
البته یکی را دیدم که از این شرایط اظهار امیداواری هم می کرد، می گفت غم مخور، "چو ویرانی فزون آید، رو به آبادی رود." و از این بابت خوشبین هم بود.
پروردگارا!
دیده ام، که چون دلی در آشوب شود، خَلق کند،
در حیرانی افکار غرق شده، دنیا پر از چشم انداز های بدیع نماید،
اما تو ای یار بی همتای من!
قلب تو نیز، در آشوب بود، که به خلق مان، دست زدی؟!
تو نیز به مستی عشق مبتلا گشته، خلق کردی؟!!
کاش دلت آشوب نشده بود، که چنین خلق کند!
کاش وقتی به خلق مان، دست می زدی،
حالت مستیُ عشق، از سرت پریده بود!
و آنگاه به خَلق، همت استوار می داشتی،
در این صورت، شاید دنیای ما اکنون در این بلبشو و گرفتاری نبود،
اگر بنیادش بر عشق نبود، و کمی منطق روشن، بر این خلق حکفرما می شد!
آنگاه شاید، منطق دیگری بر ارتباطات کنونی ما نیز استوار می گشت،
ایزدا!
یکتای بی همتای من!
اکنون که می نگرم،
زورگویان از منطق عشق و عاشقی توست، که جبّار گشته اند!
مالک شده، مُلک از خود دانسته، خود مَلِک انگاشته، قهّار شدند،
کاش نه مَلِک بودُ، نه مالکُ، نه مُلکی
آزاد، ز مالکُ، مَلِکُ، قَهّارُ، جبّارُ، ظالمُ ظلم،
کاش این ناروشنی ها را، بدین ظلم ختم نمی شد،
کاش دنیای ما را هم، ساده تر از این ها می آفریدی،
در میان درزهای ناروشنِ خلق ما،
هزار شیطانُ خصم، به کمین مان نشسته اند،
مطالعه کتاب ها باعث می شود که متوجه شویم چقدر تصورات ما با واقعیت ها متفاوت است، یادداشت هایی که می آید را از کتاب "امپراتوری مغول" اثر "مری هال" برداشتم این کتاب که توسط نادر میر سعیدی ترجمه شده است، با همکاری گروه فرهنگی آوانامه و گروه انتشاراتی ققنوس به صورت کتاب صوتی در آمده، برایم شگفت انگیز بود که چنگیزخان که خود منبع الهام بسیاری از مستبدین جهان بوده است، نیز فرد معتقد به خدای یکتا بودند، و برای خود ماموریتی آسمانی قایل بود، و مردمش نیز او را چه به لحاظ حوادث روز تولد، و قدرت گرفتنش، افسانه ها بافته اند و او را به عنوان فرستاده خدا بر زمین تلقی کرده اند :
"در سده سیزدهم میلادی قبیله ایی در شرق مغولستان از گمنامی به مهمترین موقیت در امور بین المللی رسید؛ این قبیله با اتحاد با سایر قبایل دشت پهناور محل سکونت شان، سپاه نیرومندی را تحت رهبری مردی به نام چنگیزخان تشکیل داد، در سال 1260 میلادی فتوحات سپاه مغول به تشکیل امپراتوری مغول منجر شده بود، امپراتوری که بر دو سوم سرزمین پهناور اوراسیا، شامل سراسر چین، مغولستان، افغانستان، ایران، عراق، سوریه ، کره کنونی، روسیه و قسمت های از سیبری، ترکیه، پاکستان، هندوستان، ویتنام و کامبوج فعلی حاکمیت داشت، چنگیزخان و جانشینان او با سپاهیان شان بیش از هر فرد دیگری در تاریخ جهان کشورهای مختلف را تسخیر کردند، در سال 1280 م تحت رهبری اخلاف چنگیز، حکومت مغول از دریای مدیترانه تا دریای زرد امتداد داشت و به لحاظ وسعت، تنها از حاکمیت امپراتوری بریتانیا کبیر کمتر بود."
"تحت حکومت مغول سفر زمینی از اروپا تا آسیا بسیار ایمن شد، راه های تجاری شکوفا گردید، و تبادل فرهنگی به لحاظ گردش افراد و کالاها رواج یافت، مغولان ستاره شناسان ایرانی و همتایان چینی آنها را گرد آوردند و این همکاری به پیشرفت پزشکی و سایر علوم کمک کرد.
مستبد و خونخواری که مدعی ماموریت آسمانی بود :
مردم شروع به پخش گفتارهایی در مورد تموچین (چنگیزخان) کردند، و ادعا کردند : "او ماموریتی از آسمان دارد، و سرنوشتش این است که سرور دشت پهناور (مغولستان) شود." عده ایی گفتند : "شاهد نشانه ایی بودند که گاو نر سفیدی نعره زد، آسمان و زمین توافق کرده اند، تموچین سرور امپراتوری شود، من این امپراتوری را برای او می آورم"، "تب تنگری" شمن (مرد مقدس) مغول، اعلام کرد که : "خدای متعال، آسمان آبی ابدی نیز، به او گفته بود تمامت روی زمین به تموچین و فرزندان او دادم"، تموچین نیز خود معتقد بود که دارای فرمانی از آسمان است و اعلام کرد که : "قدرت من به وسیله آسمان و زمین استحکام یافت، من به وسیله زمینِ مادر، به اینجا آورده شدم، با تقدیری از پیش، برای این امر، از سوی آسمانِ مقتدر".
روش و شیوه فرمانروایی چنگیز :
چنگیز چنانچه در مورد ارتش خود عقیده داشت معتقد بود، که تشکیلات و وفاداری مهمترین کلید موفقیت دولت مغول است. نخستین اقدام چنگیز پس از جلوس بر تخت سلطنت اعطای پاداش به پیروان وفاداری بود که ثبات قدم و وفاداری اشان باعث شده بود تا پیروز شود.
فرماندهان را از میان وفادارترین پیروانش انتخاب کرد، اعضای خانواده اش را برای مناصب کلیدی تعیین نکرد، او در مورد وفاداری خانوادگی تا حدی شکاک بود، و در دادن منصب به خویشاوندانش تردید داشت. زیرا می ترسید به او خیانت کنند، اما در مورد کسانی که خویشاوندش نبودند ولی وفاداری خود در جنگ ثابت کرده بودند، اعتماد داشت و سخاوتمند بود،
تموچین (چنگیزخان) چاپلوسی و پاداش دادن به حامیان وفادار را به یک رسم تبدیل کرد
چون سلطان محمد خوارزمشاه از سه فرستاده چنگیز یکی را کشت، ریش دو تن دیگر را سوزاند، این عملی در خور نکوهش بود چرا که انتظار می رفت با سفیران رفتار در خور احترام صورت گیرد، چنگیز به درستی این اقدام را اعلام جنگ تعبیر کرد، بسیار خشمگین شد، بالای تپه ایی رفت، سر خود را تراشید، و به مدت سه روز به درگاه آسمان آبی ابدی نیایش کرد، و گفت "هیجان این فتنه را مبتدا نبودم، قوت انتقام بخش"، و هنگامی که از تپه پایین آمد برای آغاز هجوم (به ایران) آماده بود.
(عطا ملک جوینی صاحب تاریخ جهانگشای) : "چنگیز به همه ادیان احترام می گذاشت، چنگیزخان چون مقلد هیچ دین و تابع هیچ ملت نبود، از تعصب و رجهان ملتی بر ملت دیگر، و تفضیل بعضی بر بعضی، مجتنب بوده است، بلک علما و زهاد هر قومی را اکرام و اعزاز و تکریم و در حضرت حق تعالی آن را وسیلتی می دانسته، و چنانک مسلمانان را به منظر توقیر می نگریسته، ترسایان و بت پرستان را عزیز می داشته."
تجربه به چنگیزخان آموخته بود که نمی تواند به خویشاوندان و دوستان خود نمی تواند اعتماد کند، او موفق شده بود از موقعیتی حاشیه ایی در دشت پهناور به فردی دارای قدرت و نفوذ بسیار تبدیل شود اما درک می کرد که حمایت ها بی ثبات است و وفاداری ها به آسانی تغییر می کند.
چنگیز کسانی را که مهارت های عالی داشتند بدون توجه به طبقه، نژادشان مورد قدردانی قرار می داد، و ترفیع آنها را میسر ساخت، ارتش او ارتشی شایسته سالار بود، و حتی چوپانان و یا پسرانی که در اسطبل ها کار می کردند، در صورت اثبات شایستگی، می توانستند به فرماندهی فوج ها برسند.
تمامی ملت مغول بیش از این که به ساختارهای قبیله ایی تقسیم شده باشند، به واحدهای نظامی تقسیم شده بودند. در سال 1206.م افسران واحد های نظامی قِران که هر کدام 1000 نفر تحت اختیار داشتند، حدود 95 نفر بودند. چنگیز در سال 1227 م در سن بیش از 60 سالگی درگذشت.
نامه گویوک خان به پاپ اینوسان چهارم :
گویوک خان (از جانشینان چنگیز) در سال 1246 میلادی، زمانی که توسط یک کشیش به نام "جوانی پلانی کارپینی" [1] که فرستاده پاپ بود؛ و با هدف تبدیل مغولان، به یک متحد قدرتمند برای مسیحیان اروپا علیه مسلمانان، او را به مسیحیت دعوت کرد، تا از این طریق سیاست های رقابتی خود با مسلمانان را در این هنگامه کشاکش جنگ، که مغولان تمام سرزمین های آسیا و اروپایی شامل تمام روسیه، مجارستان و... را تسخیر کرده و در صدد دست اندازی به لهستان بودند، را دنبال کرده، تا آنان را به یک متحد محکم در شرق سرزمین های اسلامی، برای نابودی مسلمانان تبدیل کند، این خان مغول در پاسخ به این دعوتنامه، نامه ای [2] بدین شرح به زبان پارسی نوشت، و از طریق همین کشیش و فرستاده کلیسا، برای پاپ مذکور ارسال داشت، که بسیار قابل تامل و در خور اندیشه است، که دشمنی ادیان ابراهیمی، حتی در زمانی که مغولان، هر دو آنها را به نابودی می کشاندند، نیز پایانی نداشته، و پاپ در همان زمان به فکر نابودی رقیب مذهبی خود، یعنی مسلمانان بوده است، و چقدر شرم آور است ما مدعیان بندگی خدا، و کسانی که پیرو پیامبران الهی هستیم، این چنین در دشمنی با هم اصرار داریم :
"ما به واسطه قدرت آسمان آبی ابدی، خان سرزمین بزرگ هستیم، فرمان ما، این ترجمه ایی به زبان مسلمانان است که برای پاپ بزرگ فرستاده است، و او باید آنچه را که نوشته شده است را بداند، و بفهمد، درخواست مجمع برگزار شده در سرزمین های امپراتور برای حمایت ما، از نمایندگان شما شنیده شد، هرگاه او با گزارش خود به نزد تو برسد، تو که پاپ بزرگ هستی، همراه با همه امرا شخصا به خدمت ما بیایید، در آن وقت من همه ی فرمان های یاسا (فرمان ها و قوانین نوشته شده توسط چنگیز) را تقدیم خواهم کرد،
تو همچنین گفته ای که درخواست دعا کرده ای که من به شایستگی تعمید داده شوم، این دعای تو را نفهمیدم، خدای ابدی، این سرزمین ها را نابود کرده است، و اهالی آنها را کشته است، زیرا آنها نه هواخواه چنگیزخان و نه هواخواه خاقان بودند، که هردوی آنها فرستاده شدند، تا فرمان خدا را بفهمانند، چگونه کسی می توانست بر خلاف فرمان خدا، و فقط با اتکا به قدرت خود، تصرف کند و یا بکشد؟!
هرچند تو همچنین گفتی که من باید یک مسیحی نستوری ترسان بشوم، خدا را پرستش کنم، و زاهد باشم، تو از کجا می دانی که خدا چه کسی را مورد بخشایش قرار می دهد، و در حقیقت به چه کسی بخشش می کند، اکنون تو با قلبی صاف باید بگویی، من به تو (گویوک خان) تسلیم خواهم شد، و به تو خدمت خواهم کرد، تو خود در پیشاپیش همه امیران به خدمت ما بیا، و در انتظار ما بمان، در آن موقع تسلیم شما را، تصدیق خواهم کرد، اگر به فرمان خدا عمل نکنی و اگر فرمان مرا نادیده بگیری، تو را دشمن خود خواهم دانست، همچنین به تو تفهیم خواهم کرد، اگر طور دیگری عمل کنی، خدا می داند، آنچه را که می دانم،
از کجا می دانی که سخنانی که می گویی مورد تایید خداست؟! از شرق تا غرب تمام سرزمین ها مطیع من شده اند، چه کسی می توانست بر خلاف فرمان خدا چنین کند؟! چیزی جز تایید خدا در بالای سر مغولان نیست، (گویوک خان خواستار تسلیم پاپ و اروپا شد و هشدار داد) اگر به فرمان خدا عمل نکنی و فرمان مرا نادیده بگیری، تو را دشمن خود خواهم دانست، اگر نامه های ما و فرمان خدا را باور نکنی، و به پند ما گوش ندهی، آنگاه به طور قطع خواهیم دانست که تو خواستار جنگ هستی، پس از آن نمی دانیم که چه پیش خواهد آمد، تنها خدا می داند".
منگوچان از جانشینان چنگیز، در پاسخ به دعوت روبروک [3]دیگر میسیونر مسیحی اعزامی از اورپا که او را به گرویدن به مسیحیت دعوت کرده بود گفت :
"ما مغولان معتقدیم که تنها یک خدا، تنگری، آسمان آبی ابدی، وجود دارد که ما به واسطه او زندگی می کنیم و بدست او می میریم، و به او عشقی راستین داریم".
روبروک در پاسخ گفت : "خدا خود این اعتقاد را عطا می کند، زیرا این اعتقاد جز به عطای او به وجود نمی آید".
منگوچان : "اما درست همانطور که خدا انگشتان مختلفی را به دست بخشیده است، به انسان ها نیز راه های مختلفی را عطا کرده است، خدا به شما کتاب های مقدس را داده است، و شما مسیحیان به آن عمل نمی کنید، شما در کتاب مقدس سخنی را نمی یابید مبنی بر این که یک مرد باید مرد دیگر را تحقیر کند، اکنون آیا شما به آن عمل می کنید؟! خدا به شما کتاب های مقدس را داده است و شما بدان ها عمل نمی کنید، از طرف دیگر او به ما پیشگویان را داده و ما به آنچه آنها بگویند عمل می کنیم، و در آرامش زندگی می کنیم".
سقوط بغداد توسط هلاکوخان مغول :
یک وقایع نگار ارمنی درباره سقوط بغداد، در برابر مغول ها، که تا پیش از این به مدت 500 سال مرکز خلفای عباسی بود، و در این فتح غارت و کشتار شد و بین 800 هزار تا دو میلیون نفر در این واقعه کشته شدند، نوشت:
"بغداد در طول دوران تفوق، مانند خونخواری سیری ناپذیر، تمام جهان را بلعیده بود، و اکنون به دلیل خون هایی که ریخته و شری که ایجاد کرده است، بعد از پر شدن پیمانه شرارتش، کیفر یافته است".
جنگ میکروبی توسط مغولان :
"در سال 1345.م هنگامی که ارتش اردوی زرین (مغولان) شهر کافا در ساحل دریای سیاه را محاصره کرده بود، بیماری مرموزی سپاه مغول را مبتلا کرد، و بخش عمده ایی از صفوف آنها را به هلاکت رساند، فرمانده مغول به جای آنکه به سادگی از محاصره دست بکشد، و عقب نشینی کند، اجساد افراد خود را به وسیله منجنیق، از بالای حصارها به داخل شهر پرتاب کرد، و گذاشت تا بیماری بقیه را مبتلا کند، شاید این نخستین نمونه ثبت شده جنگ میکروبی باشد. بیماری شهر کافا را به نابودی کشاند، و از طریق بازرگانان به دریای مدیترانه و اروپا سرایت کرد، و از آنجا حتی تا گرینلند نیز رسید. این تاعون که مرگ سیاه نامیده می شد، یک سوم جمعیت اروپا را نابود کرد"
مغولان که هم تجاوزکار و هم نوآور بودند، میراثی ماندگار از فن، تبادل فرهنگی بجای گذاشتند، مغولان با انتشار دانش و ویرانگری موفق شدند، فاصله های اجتماعی، مذهبی و علمی میان جمعیت های مختلف را از میان ببرند. اقدامات برجسته آنان هم از لحاظ نظامی، هم از لحاظ فرهنگی، ترس و احترام همه را برانگیخت."
[1] - John of Plano Carpini
[2] - این نامه در کتاب "ماموریتی به آسیا" اثر آقای کریستوفر داوسون آمده است : The Mongol Mission: Narratives and Letters of the Franciscan Missionaries in Mongolia and China in the Thirteenth and Fourteenth Centuries (1955). Republished in 1966 as Mission to Asia.[25]
[3] - WILLIAM RUBRUCK
اهمیت و نقش هنر و هنرمند
پایه های به زمین مانده هنر ایران را جوانانی باید، تا واجد شانه هایی به ستبری و پهنی قهرمانان بزرگ ایران زمین باشند، تا بتوانند این هیکل بلند قامت، و استوار هنر ایرانزمین را همچنان بر پای دارند، و بر موانع گسترده ایی فایق آیند که، در تاریخ این آب و خاکِ بر تاراج رفته، و در معرض هجوم های بی وقفه، که پایانی بر آن نیست، نجات بخش آنی شوند که بنیان تاریخ و تمدن مردم ایران زمین بر آن استوار است؛
امروز هنر مهمترین حامل تاریخ ایران و تمدن ایرانی است، این "میدان نقش جهان" است که می تواند از صفویه به زبانی روشن سخن گوید، و یا "تخت جمشید"، که بیانگر حوادثی است که بر ایران باستان رفته، و چند قطعه ایی هنری که از صحرای جیرفت بیرون زد، فریاد بر آورد، که دیگر سخن از 2500 سال تمدن ایران مگویید، چرا که تاریخ مستند، با این یافته ها، به 7 هزار سال پیش پس کشیده شد، و این پس رفتن در عمق تاریخ این کشور، مرهون هنر دستان هنرمندانی است که در هفت هزار سال پیش نشستند، و جان در سر انگشتان خود تجمیع کرده، و نقش زدند، تا حافظ تاریخ ملتی باشند، که هر ویرانگری آمد، سعی کرد تا نشانه های زندگی و افتخارات او را پاک کند، و موجودیت او را بدین وسیله منکر شود، و حتی امروز جناب ترامپ هم به شیوه اسلاف، از "بمباران مراکز فرهنگی" در وهله اول، در مواجهه با این مردم ،سخن می گوید، گویا او نیز رمز ماندگاری ما را فهمیده است، که تهدید او نیز عوامل ماندگاری ما را نشانه گرفته است.
اما به رغم این همه نابودگری متجاوزین و غارتگران موجودیت ایران، به همت هنر و هنرمندان، برغم نابودی کتابخانه ها، با اهل فضل گرد آمده بر دایره هنر و علم، نشانه های وجود ما، خود را در زیر خاک ها محفوظ داشته اند، تا ایرانِ مستند به هنر و خلاقیت، خود را در پس خروارها ویرانی و نابودی همچنان به اثبات رساند.
میراث هایی که به افتخار باید پاس داشت
سنت خاندان های بزرگ ایرانی، دنبال کردنِ هنر و حرفه خانوادگی است، و اجداد ما آنقدر بر این امر اصرار داشتند که روزگاری خروج از چارچوب های حرفه ایی، خانوادگی نه ممکن بود و نه کسی را توانایی بر آن، زیرا که حرفه و هنر خود هویت دهنده، و سازنده طبقات و جایگاه اجتماعی افراد آن بود، البته اهل هنر هرگز نه نیازی به خروج از طبقه و حرفه خانوادگی خود داشتند، و نه از بودن در سلک خانوادگی خود دچار احساس حقارت شدند، بلکه با افتخار ماندن و حفظ هنر خود را وظیفه دانسته و دنبال می کردند،
پیش از سیزدهم دیماه 1398 خود را آماده رویش امید کرده بودیم، تا شاهد اولین نمایشگاه هنر نقاشی سرکار خانم صدری باشیم، ولی متاسفانه تصمیم رییس جمهور امریکا مبنی بر پایان همکاری با سردار قاسم سلیمانی در مبارزه با اسلام سیاسی داعشی، در شامات و میانرودان، که ناشی از پایان منطق و گفتگو بین آنها بود، به امیدها مُهر ختم زد، و این سردار ایرانی، قربانی پایان گفتگوهای سازنده شد، و اگر انسداد گفتگو پیش نمی آمد، حاصل زور را این چنین لخت و عریان بر دامن و اشک های جاری مردم خود نمی دیدیدیم؛
تا در این سو هم، به دنبال خواست حریف برای به تعطیلی کشیدن کشور، در بی تدبیری و بی سلیقگی تمام، دستور به تعطیلی تمام فعالیت های هنری کشور خود داده، و حتی به فعالیت نمایشگاه ها، سینماها و... پیش از شروع هیچ جنگی، به دست خود اقدام کنیم، و امید را در دل مردم خود بسوزانیم، و شرایط را برای زدن گره ایی محکم تر در کار خود مهیا کنیم، و خود به دست خود با تعطیل کردن جامعه، حتی جامعه هنری و...، تیشه به ریشه خود زنیم، و در یک فضای التهابی، که خود بدان دامن زده ایم، به حوادث دردناک کشتار هموطنان خود در کرمان، و هواپیمای اکراینی منجر شویم، و به دنبال آن مردمی نیز به اعتراض برخیزند، و هنرمندان دیگری نیز در اعتراض، به این شرایط، با زمین نهادن همکاری، با وقایع هنری مهم سال، دمینوی ضربات بر هنر، هنروری و هنرمندان را تسریع و تسهیل نمایند، و واقعه مهم هنری مثل بزرگداشت های هنری بی نظیر فجر را، این چنین دچار خسارت کنیم، که در این خسارت، هم خود، و هم روی آوردندگان به ترور، هر دو مقصریم.
این بود که برگزاری اولین نمایشگاه نقاشی هنرمند نورسته، سرکار خانم صدری نیز به اجبار به این روزها، و در میانه بهمن منتقل شد، فارغ از شایستگی های فردی، این هنرمند شایسته تقدیر، که فرزند خلف هنر و هنرمند صاحب سبک و بنام نقاشی کشورمان، جناب استاد حسین صدری است، که اکنون این هنرمند دوست داشتنی و پر آوازه ایران که دایره کارهای جالبش به حضور در گستره بروز هنر ایران در مجامع بین المللی نیز کشیده و افتخار آفریده است، و در بعد داخلی نیز دریافت کننده مدال درجه یک هنر کشور، از دست بالاترین مقام رسمی کشور، یعنی ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران هستند، اینک شاهد گام های نخستین حضور رسمی فرزند خود در عرصه بروز هنری است، که این گام مهم و امید آفرین، با پدید آوردن کلکسیونی از نقاشی های پر حرف و محتوا، که در نمایشگاه نقاشی؛ تحت عنوان "شب آهت" بروز یافته، و بالندگی خود را تجربه کرده و می کند.
ویژگی هنر و هنروران جوان
هنر دنیایی از حرف های گفته و ناگفته در خود دارد، گاه حامل عصیان هنرمند و یا بیانگر اعتراض جامعه ایی است، که او در آن رشد و نمو یافته است، و گاه حامل روایت روند تغییر، و بر آمدنش از اقیانوس مرده ایی از ایستایی هاست که، دیگر خوب یا بد، بپسندیم و یا نپسندیم، نمی خواهد بر روند آبا و اجدادی اش بماند، و غلاف می شکند، و می رُویَد، تا روییدن های دوباره و جدید را، محقق سازد.
گرچه در حاصل کار ارشمند پیران دنیای هنر، می توان، بعضی حقایق تلخ و شیرین را که در خشت خام دیده اند، را با زحمت فراوان دید، و درک کرد، اما هنروران جوان در پاکی و معصومیت خود، شروع های بزرگ خود را دارند، و گاه روایتگر عریان ترین شکل حقیقتی هستند، که باید با هزار زحمت در آثار بزرگان دید، یافت، و درک کرد.
چنین هنرمندانی که پیچ و خم روزگار را هنوز طی نکرده اند، حقایق دریافته خود را نیز نمی توانند، و یا نمی خواهند در پیچ و خم تکنیک های هنری موجود مسدود و مخفی کرده، لذا روشن و واضح به بیان روندی می روند، که در محاسبات محافظه کارانه و ترس های سرد و گرم چشیده ها می ماسد، و ناگفته، و یا گفته شده، در پیچیدگی ها مستور می ماند،
البته به نوعی می توان گفت جامعه راحت الحلقوم خور کنونی ما نیز، چندان مشتاق پیچیدگی های عمیق هنری نیست، و شکار آنچه در جستجویش هست را، در عمق های کم، اما راحت، بر صید در عمق های زیاد، و سخت ترجیح داده، بدین گونه تحصیل مقصود را سریع و بی زحمت، تمنا می کند.
اما "شب آهت" از چه سخن گفت
شبآهت بیانگر هنری آنچه در دنیای زنانه جاریست، بوده، آنرا روایت و ثبت می کند، به خصوص دنیای جوانان این قشر، هم از "شب" می گوید و هم از "آه" های نهفته در پستوی ذهن گوینده و شنونده ی پیام، و روایتگر شباهت ها، و افتراق دو دوره، دوره ایی که گذشت، که شنیدن آهنگ غمبار شکستن استخوان هایش را، دیگر نیازی به گوش های مسلح به هزار تکنیک و مهارت نیست، و به روشنی می توان دید که می شکند و فرو می ریزد، و هم از آغاز دوره ایی می گوید، که به روشنی روز خود را بروز می دهد، تحمیل می کند، و پیش می رود؛ گویا وقوع "پارادایم شیفت"، خود را اینک فاش فریاد می زند، تا منکران به خواب رفته، و یا به خواب زده را بیدار کند؛ و به روشنی حلول دوره های جدید را با صدای ناقوس های بلند خود اعلام می دارد. و خدا کند این دیگر تکرار غمبار دوره ایی پیش گذرانده نباشد، بلکه شروع دوره ایی تازه، واجد افق ها و مشخصاتی باشد، که به رهایی از دایره تکرارها و خلاصی از دور باطل و رنج آور تناسخ منجر، و به انسان جدید، ختم گردد، و انتقال از سلولی به سلولی دیگر نباشد.
بدبختانه گاه سلولی جدید انگاشته می شود، اما در واقع تکرار روندی است که امتحان پس داده، و گذشته، و ما در اثر فراموشی تاریخی، از انتقال بدان مسرور می شویم، حال آنکه، این سلول کهنه ایی است که، پیش از این، نسلی و یا حتی نسل هایی عمر در آن گذرانده، و تباه شده اند، و از زجر تعفن بودن در آن، درب و دیوارش را به زحمت شکسته اند، و با ذوق و شوق وارد سلول و روند دیگری شدند، که آن نیز از قضا، پیش از آن درک شده بود، و روزگاری حضور در آن، ابتدا شور انگیز، و بعد سراب خود را نشان داد، و غم و اندوه به زودی باشندگان در آن را فرا گرفت.
اما من به جوانان امیدوارم، چرا که این آنانند که می توانند درب های آهنین و حصار های پاره نشدنی انگاشته را، بشکنند و پیش روند، و وقتی حرکت و مهاجرت از مرحله ایی به مرحله ایی نو، عمومیت می یابد، دل انسان محکم می گردد، چرا که این به یک خواست جمعی مبدل گشته است، پس احتمال نزدیکی آن به حقیقت و خیر نیز ممکن است بسیار نزدیکتر و بیشتر باشد، و این دیگر تحجر نبوده، بلکه یک پیشرفت را، هدف گرفته است.
فارغ از آهی که در اثر قیمت گذاری بر این آثار هنری، به هواست، دنیای به تصویر کشیده شده در این نمایشگاه، قطار مسلسل وار مصائبی را روایتگر است، که بر جامعه زنان ایران می توان دید، و شلیک متمادی و پشت سر هم، این همه ردیف شدن حرف های نو به نو، که مانند پتکی بر چشمان تو ضربه وارد می کند، و حرف هایی را برجسته می سازد، که خود آه است که از پی آهی کشیده می شود.
فضای حاکم بر نمایشگاه حکایتگر تکرار بی وقفه و مسلسل وار مسایل جور واجوری جامعه زنان است، که از وضعیت جامعه ایی حکایت می کند، که نیمی از جمعیت جامعه بشری را تشکیل می دهند، و دست به گریبان نا امیدی ها و امیدهایند، و لزوم توجه به خود را داد می زنند،
و تو که در موضوع گرفتار آمدی، و در به در به دنبال یافتن تنوعی هستی، تا از فکرِ به زنجیر کشاننده و تمرکز دهنده این چینش، بِرَهی، و دمی آسایش یافته، و یا از دیدن مشکل فرار کنی، اما انگار راه فراری نیست، چرا که بیان عریان مسایل، راه فرارت را می بندد، و حرف هایی که پی در پی و در هر تابلویی نهفته است، امکان فرار را از تو گرفته و مجبورت می کند، تا با مشکل و مسایل گفته شده، روبرو شده، و نتوانی فراری را برای خود، در پریدن از شاخه ایی به شاخه ایی دیگر تجربه کنی.
این است که باید بمانی و تا آخر، سلسله ایی از حرف ها را بشنوی، و برای ذهن به جوشش در آمده خود پاسخی بیابی. اینجا شما ناچار به شنیدنی، هر چند، بهترین راه آسودگی در خواب ماندن های انتخابی، و نشنیدن هاست.
اینجاست که غلبه رنگ های سیاه، سرخ، قهوه ایی بر روشنایی رنگ های روشن را می توان حس کرد؛ زنگ خطری که مثل ناقوس های خاموش کلیسای نوتردام، به هنگام سوختن در شهر هنر جهانی، یعنی پاریس، شعله کشیدند و سوختند، و دیگران با چشمانی اشکبار تنها به نظاره سوختن ها نشستند، و کاری از کسی نیامد، تا در پیش چشم همه، این سمبل زیبایی بسوزد و خاکستر شود، در "شب آهت" نیز باید ایستاد و سوختن ها را دید و شنید.
سوختنی که البته با صرف میلیون یورو هزینه، ممکن است به نوعی جبران شود، اما در واقع جبرانی در کار نخواهد بود، چرا که کلیسای سوخته، دیگر کلیسا نخواهد شد، آنچه سوخت، دیگر سوخته است، نشستن زیر سقف نویی که بر دیوارهای سوخته گذاشته خواهند شد، اصلا نه به صلاح است، و نه عقلانی، و ترمیم آن با صرف هزاران خرج، تنها به ساختن آینه ایی از عبرت منجر خواهد شد، تا بنایی مفید.
جامعه جوان ما نیز غرق در مسایل خود می سوزد، و خاکستر می شود، و شاید عده ایی بگویند، که ما این را بعدها، به موقع خود، ترمیم خواهیم کرد، حال آنکه ترمیم فقط به باقی گذاشتن هیکل درست، اما بی مصرفی، عبرت آموز منجر خواهد شد، و گاه خرابی ها را هرگز ساختنی در پی نبوده و نسل به نسل این خرابی منتقل خواهد شد، یعنی علاوه بر این که یک نسل از بین خواهد رفت، نسل بعدی نیز در بقایای آن، تنها موفق به علت یابی سوختن ها خواهد شد، و اشک حسرت از چشم ها سرازیر می گردد.
اینجا می توان دید که بعد از آن همه پیچیدن گوهر نحیف فرشتگان در پارچه های زمخت تدارک دیده شده، که تحمیل این همه رنج حمل آن توسط آنان همواره تو را به سوال و پرسش می کشد، اکنون این همه عریانی، باز فریادی است که مثل پتک بر مغز تو می نوازد، که بعد از آن همه تحمیل، آیا باز تحمیلی جدید و اینبار خود خواسته رخ می نماید؟!
روزگاری آن همه، آنها تحمیل کردند، و روزگاری این همه، خود بر خود تحمیل خواهیم کرد! و چه زمانی جامعه ما به اعتدال خواهد رسید، و تا به کی باید بین دو انتهای پیوستار، در افراط سیر کرد، و در بی تعادلی در رفت و آمد، بود، و جامعه ایران چه موقعی در وسط "خم نرمال"، به تعادل رسیده، و قرار خواهد گرفت، این ها همه سوال هایی است که من جوابی برایش هم اکنون ندارم.
چشم های نگران، خواب آلود، متفکر و... و آنچه به چشم می آید، و خود را در چشم ها فرو می کند، انگار اینجا مجمعی از چشم هاست که هزار نکته می توان از آن شنید، دید و حس کرد؛ سلسله ایی از چشم ها که گاهی نگران، گاهی در خواب، گاهی در بیداری تمام، در تفکری عمیق فرو رفته، گاهی در تبی خونین می سوزد، و گاهی به زور باز نگهداشته می شود، حتی بیش از حد لزوم، و گاهی همین چشم بر زندگی، بسته در هوای سرگردانی و بی وزنی، خود را رها کرده، چشم به هر آنچه بر او می گذرد بسته نگهداشته، و خود را به بادهای رونده به آسمان سپرده، و در افق دید چشم های بزرگ نظاره گر، شاهد رقص مرگ خود، در آسمان بی وزنی بوده، و در بی خودی از خود، فرو رفته، و خودکشی و رهایی در برابر یک دنیا چشم را رقم زده، حال آنکه همه ی این ها، در یک سکوت وهم انگیز، منجر به هیچ تکانی نمی شوند، و فریادهای بلندِ خاموشی را می ماند، که می آیند و می روند، و بر می انگیزانند، ولی طرفی نبسته، در آخر نتیجه صفر، و تنها حسرت و غم را برجای خواهند گذاشت.
کاش این فریادها، این حرف های کلفتِ محکمِ واجد دردهای نهفتهِ پیچیده شده در حریر لطیف هنر، به تغییری منتهی شود، کاش تکرارها، به بی حسی و ستبری منتهی نگردد، چرا که برای گفتن این همه حرف، یک عمر صرف می شود، تا گفته ها، گفته شود، هوش دارها داده شود، بلکه شنیده و دیده شوند، اما برای به حرکت در آوردن یک چرخ زنگ زده غولپیکر، و یا یک وجدان بیدار اما بی عار و تعصب، و تفکر بی شرم و دریده و خشن، تنها جاری شدن خون های بی شمار است که می تواند، به ریشه کنی وضعی منجر شود، و متاسفانه گاه این بدنه سنگین بر گل نشسته را، حتی اگر تکانی محکم هم داده شود، حرکتی در پی نخواهد بود.
اما تو خود باید پای در راه نهاده، آب های آلوده جاری را پی گرفت، تا به چشمه های ذلال پاک رسید، و از آلودگی و آلوده سازها گذشت، و چشمه ایی را یافت، جایی که دیگر دست های ناپاک را بدان دسترس نیست، باید در فضای مغشوش و سیاه مسیر تند کوه های بلند پای نهاد و بالا رفت، و به کشف سر منشاهای پاک، راه پیمود، آنرا یافت، و آدرس داد، تا دیگران هم با نوشیدن از آن پاکی ها، زنده و تطهیر شوند.
یک کتاب حرف در این تابلوهاست، و مجالی بر ماندن نیست، و حوصله ایی بر نشستن و گفتن، زیرا ایستادن و رفتن، بر نشستن و دیدن و گفتن، ارجح است.
خانمی در لباس مردانه، این روزها دیگر مرزها برداشته شده است
خانمی در لباس مردانه، این روزها دیگر مرزها برداشته شده است
وارونه و معلق در بادهای بالا رونده، با موهایی که چون شعله های آتش شعله می کشند
وارونه و معلق در بادهای بالا رونده، با موهایی که چون شعله های آتش شعله می کشند
چشم بزرگ نظاره گر انسان معلق مانده در باد های بالاروند، و عریانی های پیش رونده
چشم بزرگ نظاره گر انسان معلق مانده در باد های بالاروند، و عریانی های پیش رونده
گردنی بلند، برای داشتن راه تنفسی بزرگ، تا این سر در تحیر و سرگردانی فرو رفته را نگهدارد
گردنی بلند، برای داشتن راه تنفسی بزرگ، تا این سر در تحیر و سرگردانی فرو رفته را نگهدارد
ژولیده در امواج آتش نشسته، زانوی چه کنم چه نکنم در بغل
ژولیده در امواج آتش نشسته، زانوی چه کنم چه نکنم در بغل
سرخی دهشتناک بال های خونین، همه بال هم که شویم، باز از این زمین برخواستن، خونین شدن می خواهد
سرخی دهشتناک بال های خونین، همه بال هم که شویم، باز از این زمین برخواستن، خونین شدن می خواهد
رهایی در میان امواجی بَرنده، فارغ از نگاه دیگران، خود را به آنچه می بَرد سپردن
رهایی در میان امواجی بَرنده، فارغ از نگاه دیگران، خود را به آنچه می بَرد سپردن
شکوه تکیه بر دستان خود، با صورت زخمی از بادهای وزنده
شکوه تکیه بر دستان خود، با صورت زخمی از بادهای وزنده
عریانی، نازکی، به هم ریختگی، شیدایی و...
عریانی، نازکی، به هم ریختگی، شیدایی و...
چشمانی تب دار، در جستجوی آنچه نمی داند چیست
چشمانی تب دار، در جستجوی آنچه نمی داند چیست
با چشمانی خواب آلود و متحیر، در تلاش برای پوشیدن رختی خوش، بر قامت انسانی ناخوش
با چشمانی خواب آلود و متحیر، در تلاش برای پوشیدن رختی خوش، بر قامت انسانی ناخوش
باز هم غلبه سیاهی و سرخی، و حیرانی چشم هایی که با پاک کردن سرخی لب خود را پاک می کند، این همه سیاهی و سرخی را فراموش کرده است
باز هم غلبه سیاهی و سرخی، و حیرانی چشم هایی که با پاک کردن سرخی لب خود را پاک می کند، این همه سیاهی و سرخی را فراموش کرده است
غلبه بیش از حد سرخی بر زندگی و صورتی که در پس پاره های کهنه ایی، نگرانی خود را مخفی می کند
غلبه بیش از حد سرخی بر زندگی و صورتی که در پس پاره های کهنه ایی، نگرانی خود را مخفی می کند
آیا در پس این همه تفکر، سپیدی و زیبایی دست یافتنی خواهد بود
آیا در پس این همه تفکر، سپیدی و زیبایی دست یافتنی خواهد بود
در جستجوی آب چشمه حیات، باید به توفان و جایگاه بلند دور از دسترس پای نهاد
در جستجوی آب چشمه حیات، باید به توفان و جایگاه بلند دور از دسترس پای نهاد
آیا این دست بزرگ می تواند سنگینی این سر پر از فکر و حیرانی را بالا نگه دارد
آیا این دست بزرگ می تواند سنگینی این سر پر از فکر و حیرانی را بالا نگه دارد
آتش گداخته در موهای زیبایی این زن، و چشمان پر از اشکی که سرخی آن بدون باز کردن بیش از حد پلک ها هم مشاهده شدنی است
آتش گداخته در موهای زیبایی این زن، و چشمان پر از اشکی که سرخی آن بدون باز کردن بیش از حد پلک ها هم مشاهده شدنی است
سنت حجابی برای انسان مدرن
سنت حجابی برای انسان مدرن
این همه عریانی در میان دایره ایی از خون و آتش، و این چنین در خواب رفتن، واقعا تفکر بر انگیز است
این همه عریانی در میان دایره ایی از خون و آتش، و این چنین در خواب رفتن، واقعا تفکر بر انگیز است
شبآهت را باید دید - هنوز وقت برای دیدار باقی است
شبآهت را باید دید - هنوز وقت برای دیدار باقی است
مدعی گفت "اصلاحات مرده است" و دیگری مدعی شد "اصلاح طلبی مرده است." اما این خواب و خیالی بیش به نظر نمی رسد، گرچه بعضی حاضرند بر نسوج اصلاحات دندان کشیده و پاره پاره اش کنند، اما نه اصلاحات مردنی است، و نه اصلاح طلبی مرگ دارد، چرا که اصلاح لازمه تداوم است، و هر تداوم خواهی به اصلاحات نیاز دارد، و ملت ایران یک موجودیت مداوم می باشد، که برای تداوم خود به اصلاح نیاز دائم دارد، و از سوی دیگر در کوتاه مدت نیز مرگ اصلاحات، مرگ رقیب را نیز لاجرم به دنبال خواهد داشت، تنها این نیروهای فعال در زمینه اصلاحاتند، که ممکن است تعویض و یا تغییر کنند، و یا روش عوض نمایند.
آنچه روشن است اینکه ایران در دوره گذار قرار دارد، و تقلای جناح های مختلف برای حفظ، بدست آوردن قدرت و... جهت هدایت ایران آینده، به سمتی است که به نظر آنان، همان راه درست است،
گذشته از رقبای منطقه ایی و جهانی که مطامع و اهداف خود را دنبال می کنند، نیروهای متکثر سیاسی ایران را نباید به چشم دشمن نگریست، که آنان نمایندگان تفکراتی اند، که مابه اذای مشخص در بین احاد این مردم و سلایق آنان دارند، و خیر مردم و کشور خود را، در راهبردهای مد نظر خود می بینند؛ همین است که بی انصافی و جنایت در حق رقبای سیاسی، در نزد جهانیان همواره فارغ از فکر و عقیده ایی که دارند، محکوم و مذموم ابدی است.
آنچه مسلم است و دقیقا دغدغه مردم ایران است، حفظ ایران در وهله اول، و دوم حرکت به سمت نقش گیری گسترده تر مردم ایران در اداره جامعه خود است، همینجاست که هر حرکت و تفکری که به میزان بیشتری، به نقش دهی به مردم در تعیین سرنوشت خود، بتواند نظر و راهکار بهتر و گسترده تری ارایه نماید، مقبول تر و ماندگارتر خواهد بود،
ایرانیان حرکت آزادیخواهانه و جمهوریخواهانه خود را نه در زمان سلسله پهلوی، که در زمان حاکمیت قاجارها، و در خلال مبارزات مشروطه خواهی آغاز کرده و شهدای ارزشمندی را در این راه تقدیم اهداف ملی خود کرده اند، شهدای مشروطه خواهی از نخبگان و پیشروترین نیروهای ترقیخواه این مردم در زمان خود بودند، و از این روست که ایرانیان پیشروترین ملل منطقه در این مسیرند، که راه نجات خود را در نقش گیری بیشتر، و موثر تر مردم در سرنوشت خود دیده و دنبال کرده اند،
انقلاب مشروطه، و به دنبال آن نهضت ملی شدن صنعت نفت، و به خصوص انقلابی که با هدف پایان دوره سلطنت (حاکمیت فردی) در سال 57 انجامید، نمایانگر خواست تاریخی ایرانیان برای تسلط جمعی، بر سرنوشت خویش، و نفی تسلط فردی، بر مقدرات همه است.
تا اصل مورد وثوق جمعی بشریت، یعنی حق حاکمت انسان ها بر سرنوشت خود باقی است، و نظر مخالف متکی بر عقل بشر، بر خلاف این شاکله ذهنی انسان ها، مسلط نگردیده است، اصلاح طلبی هم نمی میرد، انسان هیچگاه نمی تواند یک امر مطلق را در دنیایی که هرگز گنجایش و ظرفیت هیچ پدیده مطلقی را ندارد، ایجاد کند.
طرح های اصلاح طلبان برای رسیدن به حاکمیت جمعی بر سرنوشت، ممکن است روزی به شکست انجامد، ولی اصلاح طلبی هرگز نخواهد مرد، چون در راه رسیدن به مطلوب هیچگاه باز نباید ایستاد، و این نایستادن ها، یعنی همان اصلاح طلبی، و اصلاح خواهی، و حرکت در راه خواست ملی همان اصلاحات، و حرکت به سمت مطلوب خواهد بود.
نافرجام کردن حرکت، طرح ها، رهبران، روند، دولت و... اصلاحات به جایی منتهی نخواهد شد، جز به یک پارادیم شیفت، که به دنبال یک ویرانی بزرگ، رخ خواهد داد، ولی آنچه روشن است و اتفاق خواهد افتاد این است که عدم اصلاحات به شکست قطعی حریف، نیز منتهی خواهد شد.
ترور (به معنی زور و یا در شکل عریان آن قتل مصلحین) پایان منطق و ختم گفتگوست، پاک کردن صورت سوال هایی است که جوابی برایش نیست، مصلحین در تاریخ ظهور خود همیشه با ترور مواجه بوده اند، و این نشان می دهد که استفاده کنندگان از زور به انتهای منطق رسیده اند، منطق که به انتها می رسد، تروریست ها را به میدان می آورند، و از زور برای تحمیل شکست به اهل منطق، سود می جویند تا برای خارج کردن حریف از صحنه از آن استفاده جویند. این است که قلع و قمع نیروهای سیاسی حریف، بیش از آنکه قدرت طرف مقابل را نشان دهد، بیانگر شکست آن تفکر خواهد بود.
یکی از دوستان می گفت "اگر می خواهی که آسیب نبینی، خودت را رها کن"، گفتم چطور خود را رها کنم، گفت "ببین در همین چندماه گذشته اگر خودت را به اخبار می سپردی، روح، روان و جسمت به نابودی رفته بود، مگر انسان چقدر تحمل دارد، آنقدر حوادث ناگوار پشت سر هم ردیف شده اند که فیل افکن است، انسان که جای خود را دارد، اول حوادث قیام های آبانماه، بعد از آن، زدن سردار سلیمانی توسط امریکایی ها، بعد کشتار دردناک کرمان در مراسم تشییع، سایه جنگ و زدن موشک های ما به امریکایی ها، بعد از آن کشتار مسافران هواپیمای اوکراینی، بعد هم سیل سیستان، بعد رد صلاحیت همه و تنهاه ماندن خودشان، بعد هم شیوع این بیماری کرونا، که درمان ندارد و.... این اخبار بد که تمامی ندارد! تنها راهی که می ماند اینکه گوش خود را از شنیدن اخبار، برداری، تنها راه خلاصی این است."
و به درستی گفت، وقوع حوادث دردناک و تحولات غمبار، انگار دیگر روزانه شده است، دنیا در حال تبدیل شدن به عرصه جدال خونخواران است، که شرایط را انگار برای به هم ریختن صحنه ایی که باب میل شان نیست، آماده می کنند، هر روز به شمار کشورهایی که در خلیج فارس و آب های جنوبی کشورمان، برای پرسه دریایی می آیند، اضافه می شود، نمی دانم در پس این آمدن ها، بوی چه چیزی را شنیده اند.
آقا ترامپ هم که از "معامله" مد نظر خود پرده برداشت، و یک کشور و یک ملت را به نفع دوستان صهیونیست خود، می خواهد با پول معامله کند، معامله ایی که از یک طرف این معامله، در رونمایی از آن، کسی حضور نداشت، آنقدر در بی انصافی قیمت یک ملت و کشورشان را تعیین کردند، که همان هایی که در "کمپ دیوید" هم بودند، دیگر بدین رسوایی تن ندادند، و فقط آقا ترامپ و آقا بنیامین، در جلسه رونمایی از این معامله گفتند و لبخند رضایت زدند، و به هم نان "احسن" و "بارک الله" قرض دادند.
انگلستان هم که خود را از اتحادیه خارج کرد، تا خنجرِ به اتحاد اروپایی ها، از داخل اتحادیه به آن زده شود، آتش سوزی استرالیا هم که تراژدی محیط زیستی قرن بود، که اشک همه را در آورد، و اینک کمی این سو تر در چین نیز بیماری مشکوکی، نسوج یک ملت بزرگ را پیش چشم تمامی جهانیان می سوزاند، و پیش می رود، و جهانیان را تهدید به مرگ دسته جمعی می کند، گاهی با خود می گویم، آیا این نیز بخشی از یک جنگ جاری، البته از نوع بیولوژیک آن، بین دو ابر قدرت اول دنیاست، الله اعلم!
در این بین دوستی مژده داد که سال آینده (1399) سال موش است، یعنی سال برکت و فراوانی، نمی دانم به این خوش بینی های سنت نجوم تقویم باستانی ایران، که هر سال مرحوم مادرم تقویم آن می خرید، و اقدامات خود را بر اساس شرایط پیش گفته در آن تقویم، در سال آینده تخمین می زد، و تنظیم می کرد، اعتماد کنم و یا فرایندهای خوفناکی که در ایران، منطقه و جهان مدرن در حال شکل گیری اند، را دنبال کنم؟! بخوابم و خود را به نفهمی بزنم، و از این اخبار رعب انگیز بی خبر بمانم، یا روند اخبار را دنبال کنم، و بدانم که مرده شورهای عالم سیاستِ جهان ما، چه برنامه هایی برای افزایش مشتریان مرده شورخانه عالم ریخته، و در حال اجرا دارند.









