مصطفی مصطفوی
راه از دل خواهیم جست
روزی میآیی که به دیدارت نیازی نیست [1]
شاید در آن حال بی نیازی هم باز نیایی،
مثل آن همه نیامدن هایت،
اما تا به حال برایمان،
به سان نوشداروی بعد از مرگ سهراب بودی،
رفتند و می روند، وز تو باز، خبری نیست،
چشم ها به راهت سپید شدند،
راهی که مسافری برایمان نداشت،
شاید این راه بی مبداست؟!
شاید هم هرگز نباید چشم به راهی، داشت،
اما بی خیال آمدن و نیامدن ها،
سخت به دیدارت محتاجم،
به غیر از تمام گره های که، باز شدنش انتظار دستانت را می کشند،
هزار گلایه برای طرح دارم،
شکایت ها، رسیدگی ات را انتظار می کشند،
شاید از بیم این گلایه ها و شکایت هاست، که نمی آیی؟!
منتظر خلاصی از آنی، پیش از آمدنت،
اما بیایی و یا نیایی، ما راه خود را خواهیم رفت،
همان گونه که رفته ایم،
در نبودت، راه از دل خواهیم جُست،
دلی که راهگو و رازگویِ تنهایی های دائم ماست.
20 فروردین 1399
[1] - بخشی از شعر استاد سید عبدالحمید ضیائی، تحت عنوان رازی نیست : در انتظارِ آدمی، همواره رازی نیست روزی میآیی که به دیدارت نیازی نیست زیباتری از صُبحگاهِ روزِ صُلح، امّا این پَرچمِ اندوهگین را اِهتزازی نیست در دستِمان، دسته کلیدی کُهنه می چرخد درها همه دَردند و، شب، جُز قُفلِ بازی نیست طاعونِ تنهایی، تصرّف کرده جانها را جز قُرصها و قِصّههامان، چارهسازی نیست جُز خَمشدن برخاک، جُز برخاستن از خویش در مذهبِ آوارگی، دیگر نمازی نیست ای حسِ خوبِ گُم شدن! میعادِ نومیدی! تا گور از این گهوارهها، راهِ درازی نیست...
شاهرودی ها حتی مرگ را نیز به سخره می گیرند، در این وانفسای کشتار کرونا و به تعطیلی کشاندن ایران و جهان، حتی با این بلیه ناگهان (ناگمانی) هم شوخی می کنند ، این هم لطیفه ایی شاهرودی در این رابطه :
با توجه به بسته شدن تمامی راه های ورودی به شاهرود و با عنایت به مصوبه کمیته کرونای شهرستان، زین پس صرفا داشتن پلاک شهربانی ایران 96 دلیل کافی برای ورود به شاهرود نخواهد بود، و سرنشینان اتومبیل های ورودی پس از گذراندن تست ویروس کرونا، باید "تست شاهرودی بودن" را نیز با موفقیت طی کنند. بدین منظور هر فرد لازمست، برای سوالات زیر پاسخ صحیح و مناسبی داشته باشند، تا جواز ورود به این شهرستان یابد :
ضربالمثل "دنیا هابیه هاگرد واگرد..." را تکمیل کنید
در ضرب المثل : "نُنِش نِداره اِشکِنه، ... چناره مِشکِنه" در جای خالی چه کلمه ای قرار میگیرد؟
تلفظ "آب" در لهجه شاهرودی چیست؟
"شبدری" کجاست
نام قدیم "میدان بسیج" چیست؟
"پلخمون" چیست؟
"کلیندون" چیست و چه کاربری دارد؟
"زنگیچه" به کدام بخش از بدن گفته میشود؟
تفاوت "زنگلاچو" ، "کِشته" و "بُلبُلی" و "قیسی" با یکدیگر در چیست؟
"تکیه نون خشک" و "ده سولاخه" کجاست؟
اقدام به "چومبولوک" را به صورت عملی نشان دهید
"آسیو مندلی" و "کوزه گری" را بر روی نقشه گوگل مپ نشان دهید.
مخالف کلمه "ناشور نامال" چیست؟
نزدیک ترین "نونوایی کُمبه" کجاست؟
فعل "قاتنو کردن" بیانگر چه عملی است.
کلمه "تُشنِه" بیانگر چه نیازی است.
عبارت منظوم "وِچوم وچه کلاغه، وچوم چِرِه بی دُماغه" را در چه زمانی مادران شاهرودی عنوان می دارند.
منظور از "قِتِلمِه وِنداز"، در جمله پیش رو چه غذایی را منظور است، "علی به مامانش گُفته مُو اِشکنه هِنخُورم، قتلمه ونداز".
تهیه کننده: حامد صفا (البته با اجازه تهیه کننده محترم، با کمی جرح و تعدیل و اضافات توسط سایت یادداشت های بی مخاطب)
کمیته آموزش ستاد مبارزه با کرونا شهرستان شاهرود
ایزد یکتای من! ای آخرین پناهگاه ما! ای مرجع رجوع به هنگام بیکسی! ای آخرین افق و جهت نگاه مظلومان و برخاک نشستگان! ای نخ تسبیح جهان خلقت! کجایی نمی بینمت!
تو را نمی شناسم، برایم نام هایی هستی که طول و عرض و ارتفاع وجودت را می گوید، اما تبلورش از چشمم دور است. نمی بینمت، نه در طول، نه در عرض، و نی در ارتفاع، در حالیکه طول و عرض و ارتفاع را مملو از تو می دانم، در چهار جهت که می نگرم، تو را نمی یابم، در حالیکه معتقدم در هر جهت که بپیماییم، باز به تو ختم خواهد شد، بودنت را حتمی دانسته، اما این بودنت، ما را چه سود، که حتی فریاد مان آنگاه که "کارد به استخوان رسیده است" [1] را هم نمی شنوی، چه رسد به زمزمه های دائمی [2] که هر روز و شب در مقابل تو تکرار می شوند.
می دانم هستی، و به حتم هم باید باشی، که اگر نباشی، وای بر ماست! آنقدر حساب و کتاب هاست که در نبودت از بین خواهند رفت، که دود از سر انسان عدالتخواه و منتظر برگزاری دادگاه های مبتنی بر عدل تو، بر هوا خواهد خواست،
ایزدا! اگر تو نباشی و حساب و کتابی نکنی، باید از اشک چشم ها کور شوند، چرا که هزاران هزار شکایت را خود، در این عمر کوتاه، به چشم خودیش دیدم، که صاحبانش، آن را در حضور جمع شاهدانی چند، به بازپرسی دادگاه های عدل تو سپردند؛ [3]
در یک قلم، پرونده کشتارهای بی حساب و غارت زندگی های متعدد، به بلندای تاریخ شنیدن نام تو توسط بشر، در انتظار رسیدگی است، [4] میلیاردها میلیارد جان و مال به غارت رفته و تجاوزهای بی حد و حساب آنانی که برای تو کشته ایم، و یا از ما کشته اند، منتظر رسیدگی، و دادن پاداش و عذاب است، که حساب این همه غارت جان و زندگی های بر باد رفته، و خون های گرم و تازه نام آورانِ در زمین خشک فرو رفته که فقط در کشاکش برپایی حاکمیت تو بر زمین ریخته شد و... خود پرونده ایی است کلفت به قُطر تاریخ، که تنها تویی که می توانست حسابش را نگهداشت، تو را تنها صاحب اَبَر ماشین حسابداری می دانیم که توان محاسبه قدر و اندازه هر فریاد برخواسته از دل مظلومان را در این روند بی پایان توان محاسبه دارد.
و این که در ورای این همه ابهام و سوال، اگر تو نباشی، که تو را در آن سیاهی نادیدن ها، نفهمیدن ها، ابهام ها، شک و تردیدها و... قرارت دهیم، و بر این ناشناخته ابدی، مشغول نباشیم، دیوانه خواهیم شد؛ و این دلمشغولی به توست که اجازه نمی دهد، به حال و روز خود آگاه شویم، و در پس آن بی قراری های دیوانه وار بر ما هجوم آورند، آنگاه که با دیوارهای فرو ریخته، زمین های سوخته و ویران شده، نسلِ انسان های به نابودی رفته، کرامت انسانی بر باد رفته، عزت نایاب شده، تزویرها و حیله های بر باد دهنده، دروغ های بزرگ ویران کننده و... مواجهه می شویم.
که اگر تویِ مبهم و ناشناخه نبودی، که فکر و افکار انسان را به خود مشغول نمی داشتی، کاری که "سندرم روز تعطیل" [5] بر روان انسان شش از هفت روز دویده می کند، در چند صد برابر وسعت و قدرت تخریبی، بر سر کل انسان هوشیار شده به وضع خود، فرو خواهد ریخت؛
اما خدای من! در این چلچله عمر، و در اوج، وقتی در افق، و از عمق تجربه اندوخته ام می نگرم، گذشته از نظمی که چون قانون جنگل [6] است، و به ادامه رویش و خیزش می انجامد، و ادامه نسل را ممکن می کند، چیزی جز آمدن ها و در تباهی دست و پا زدن ها، و در نهایت رخت بر بستن های غم انگیز نمی بینم،
در این عمق گرفتاری بشر تا کنون، که نه کرامتی برای او ماند و نه عزتی، او که بر تغییر وضع خود چنان ناتوان است که همواره از چاه به چاله ایی، و از چاله به چاهی در کشاکش تدبیر نیروهای زر و زور و تزویر در رفت و آمد است، گاهی می کُشد تا بماند، گاهی می کُشد تا کشته نشود، گاهی نیز می کُشد تا تو را عزیز و حاکم نماید و...، با خود می اندیشم وقتی تو بر خود به خاطر این "خلق کردن" تبریک و "احسن" [7] نثار می کردی، به کدام روند، به کدام جهت، به کدام نتیجه نگاه می کردی، کدام افق را در نظر داشتی، که این چنین مدهوش بر کار خود شدی؛ چیزی که من امروز هر چه در پس تاریخ خود می نگرم، نمی بینم، و در پیش روی نیز به همین صورت است، و هر روز دریغ از دیروز، و حال و روز امروز ما را هم که دیگر خود روشن است، نیازی به توضیح ندارد!
خدایا! نمی دانم می توانم با تو بی پرده سخن گویم یا خیر؟! آنچه می بینم درست یا غلط این است که در این دنیا بازی زیبا و بی نقص مفرحی جریان دارد، اما این تفریح و زیبایی سرگرم کننده، تنها برای نظاره گرهاست، نه بازیگران اصلی آن، بازی گلادیاتورها برای نشستگان بر صندلی های استادیوم کولوسئوم زیبا و جذاب است، نه برای آفرینندگان اصلی این بازی خون، یعنی گلادیاتورها.
پروردگارا! گوشه ایی از آن افق نگاهت، به هنگام نثار تبریک به خود را، بر ما نیز بنمایان،
[1] - کنایه از پایان تحمل، خروج انسان از صبر در افزایش شدت درد. فریادی نشانه اوج درد غیر قابل تحمل
[2] - آیه قرآن که می فرماید "بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را" ادعونی استجب لکم
[3] - این فریاد مظلومان که در اوج استیصال می گویند : "باشد، بکن! خدایی هم هست" یا در اوج استیصال و کم زوری می گوید "به خدا واگذارت می کنم" یا آن موقع که ساز وکار عدالت دنیا را به هیچ می گیرد و مظلومی فریاد می زند : "بالاخره قیامتی هست" و یا آنجا که می گوید "بالاخره خدای ما هم بزرگ است" و...
[4] - در تاریخ بشر که می نگری هر دینی برای خود خدایی، و مومنینی که برای برای رضایت او کوشش می کنند، کوششی که گاه در قالب نوعی جهاد مسلحانه صورت می گیرد تا فرمان خدایشان را استقرار دهند و در این بلبشوی نام ها و استقرار فقهی که عده ایی بر آن معتقدند، این جان انسان هاست که در دو سوی نبرد ریخته می شود و... حال آنکه دین وسیله آسایش و فراهم کننده زندگی است، نه سلب کننده جانی که خدای داده است و تنها اوست که لایق گرفتن آن است،
[5] - سندرم روز تعطیل آشوب روانی و بی قراری و استرسی است که از یک منبع ناشناخته در وجود انسان صنعتی امروز بروز می کند، وقتی که او پس از شش روز هفته کار شدید و مشغولیت، هنگامه استراحت و تعمیر روح و جانش فراهم می شود، این استرس روز تعطیلش به جهنم اضطراب و بی قراری تبدیل می شود، و در آن لحظاتی که باید استراحت و خود را بازیابد، آنقدر بی قرار است که آرزوی روز شنبه کاری را می کند تا از این استرس نجات یابد. این را سندرم روز تعطیل می گویند، که در واقع در موقع فراغت از کار، که کار خود مخدری است قوی، که در روز استراحت وقتی انسان بر زمین می نشیند از این مخدر خالی، چرا که از کار فارغ شده است، و بدون مخدر کار او به حال خود آگاه می شود و این آگاهی از مسایل، اصطراب به عمق رفته را به سطح می آورد.
[6] - تبلور این قانون در سلطه قوی بر ضعیف است و از بین بردن ضعیف برای بقای قوی می باشد
[7]- قرآن روایت می فرماید که وقتی خداوند از خلق انسان فارغ شد بر خود احسن گفت و فرمودند "فتارک الله احسن الخالقین"
بگذار یغما شدگان تنها، بدین دام بی فرار
ماییم دو دوزگان در این اقیانوس بی حصار
هم گونه گون کشیم ز خود، هم بار روزگار
توفان و سیل بَرَد، دلی که از سنگ گشته است
این سنگ هم باز به چشم ما خستگان، چو خار
ما کاروان غارت شده، از کار و بار خویش
این کار و بار به گردن، خود یک وبالُ بار
چنگی به دل نمی زند این موهبت که داد
چنگیست این داشتن خود، باریست بر دلِ زار
گاهی هجوم می برد او سخت بر کاروان ما
ما هم به رغم عشق بدو، اما در حالت فرار
شاید رسد زان مائده، ناگاه خوش نمی،
ناخواسته آید و گیرد، بر این بالینِ خوشقرار
این است رسم بردن و کشتن به روزگار
با سرفه های خشک رسیدن، و الفرار
ای تُنگ آبِ دل، جمع کن تو طُره ات
بگذار یغما شدگان تنها، بر این دام لا فرار
به نظم در آمده در 12 فروردین 1399
جهان در حال خروج از ریل جاری و طبیعی خود است، ریلی که سال ها در آن استقرار یافته بود، و اهل دنیا خود را با آن وفق داده، و برنامه زندگی خود را بر آن چیده بودند، داستان آنچه بر درخت های زردآلو [1] می گذرد، که قدمتی به بلندای تاریخ حوزه تمدنی ایران دارند، خود نمونه ایی از این گفته است؛ فراوانی این درخت میوه در حوزه تمدنی ایران به حدیست که آتشدان مقدسِ انبوه آتشکده های بیشمار یزدان پرستان را برای قرن های پی در پی، روشن نگه می داشته، چراکه چوبش دیرسوز و بلندسوز است، از این رو کُنده های این درخت باستانی آنقدر مناسب است، که قدر پیش کشی به درگاه ایزد یکتا را یافته، و باب میل معبد، معبدداران شده، که از همه مواهب دنیا بهترینش را همواره به نام خداوند، و به نیابت از او انتخاب، و به مصرف می رسانند و...
اما چند سالی است که دیگر با خروج شرایط آب و هوایی از ریل هزاران ساله خود، کاشت این درخت مقدس در بین ایرانیان نیز، به رغم گرایش بدان، دیگر چنگی به دل نمی زند، و می رود تا زنجیرهای تاریخی را هم قطع کند؛ چرا که زمستان پر بارش که نوید بهاری پر محصول را می دهد، در بزنگاه پایان زمستان و شروع بهار، و به راه افتادن چرخه گل، و میوه دادن این درخت، چند روزی گرمای مناسب بین 15 اسفندگان تا نوروزگاه، به باز شدن شکوفه های این درخت منجر شده، و ناگاه بین نوروز تا 15 فروردین و حتی نزدیکی های اردیبهشت، یک بارش نابهنگام برف، تمام گل و محصول این درخت را سرما زده، و گل های خوشرنگ، و جامه سپید این درخت را به زردی، و سپس به خاکستر تنباکو تبدیل می کند، و چشم کشاورزان را گریان، دل هاشان را از امید به داشتن حاصلی چند، از یک سال انتظار، نا امید می کند.
بسطام [2] که از شهرهای تاریخی ایران باستان است به طوری که ارگ و باروی آن، دیرینه اش را به سلسله های باستان پیش می برد، و چنانچه که در احوال بایزید بسطامی (عارف سترگ شرق) نوشته اند او در محله موبدان این شهر دیده به این جهان گشود، و گویا خود نیز از تیره و تبار مغان بود، از برون دادهای این زمین باستانی است. یکی از عمده ترین تولیدات بسطام در سایه سار چکاد [3] شاهوار عظیم، زردآلو است،
اما این محصول در این شهر میوه، نیز از نفس افتاده است و سال گذشته کشاورزانی چند، که از آسمان و زمین ناامید شدندی، در اعتراض بدین روند بی پایان سرما زدن ها و بی ثمر کردندی ها، درخت های خالی از میوه ایی را که نسل اندر نسل عمرها به پایش ریختندی، زنده زنده از ریشه در آوردندی، چراکه از آسمان و زمین در حل مشکل شان نا امید شدندی، آنان که مدت هاست که دیگر به هیچ بشری برای حل این بلا، امیدوار نبودندی، چون از بشر نا امید شدندی، رو به آسمان کردندی، و راه حل از آسمان جستندی، و با ادامه سال های بی حاصلی، در نهایت مشکل را به پای آسمان نوشتندی، و در نهایت نیز درختان را در اعتراض به غضب بی پایان آسمان، از ریشه و از زمین در آوردندی.
امسال هم در حالی که حتی تنه درختان زردآلو هم از شکوفه پوشیده بود، و بینندگان این حال، احساس خطر می کردند که اگر این همه شکوفه به میوه تبدیل شود، آیا درختان را توان نگهداری بار سنگین این همه میوه خواهند بود یا نه؟! برفی بیگاه در نیمه اول فروردین، یک شبه تمام این خواب و خیال ها را به سراب تبدیل کرد، و تمام گل ها را بر درختان پژمرد. و امان از دل صاحبان درخت، که از این به بعد باید تا سال دگر بدین درخت بی ثمر خدمت کنند، و چشم به محصولی دیگر، که شاید، یک سال بعد در چنین روزهایی دوباره بر آید، حال آنکه هر سال به جای آب سراب دریافت می کنند. [4]
این روزها که دامنه چکاد شاهوار توشه نم کردن لبان تشنه ما را در گذر از تابستانی گرم را بر گرده خویش می کشد (برف ها)، و من نمی دانم بر این هدیه شکرگذار باشم و یا بر این یغما غمگین، کشاورزها، و تو، به چشم تن می توانی دید که چگونه به یغما می روند، و به سان ساکنان "شهر آفتاب به یغما رفته" شده ایم.
[1] - درخت زردآلو در کشورهای ترکیه، ازبکستان، ایران، ایتالیا و الجزایر کشت و پرورش داده می شود، درختی است که صاحب میوه ایی است که هم گوشت و هم مغز دانه آن خوراکی، و مزه و طعمی گوارا دارد.
[2] - تاریخ این شهر به قبل از ورود اسلام به ایران مشخص نیست. بنابر یک روایت حاکم خراسان در زمان خسروپرویز که نام وی «بسطام نام» بود، این شهر را بنا گذاشته است. با توجه به این روایت این شهر را باید شهرهای تأسیسشده در دوران شاپور دوم ساسانی دانست. در دورهٔ عباسیان، این شهر دومین شهر ایالت قومس و تالی دامغان بود و پس از حمله مغول رو به انحطاط رفت. قدمت این شهر به ۸۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح میرسد و آثار معروف آن از تپه معروف سنگ چخماق در شمال بسطام دیرینگی این شهر را به نمایش میگذارد. در گذشته رشته قناتهای بسیاری در این شهرجاری بوده که تماماً دارای آبی گوارا و شیرین بود و در حال حاضر قنواتی مانند قنات صادق خان که قدمت آن به حدود بیش از ۵۰۰ سال میرسد هنوز از اهمیت بسیاری برخوردار است و آب شیرین آن در تابستان بسیار سرد و در زمستان گرم است. گستهم= بسطام: گستهم در اوستا برابر است با منشور و نیز پهلوانی در شاهنامه که در زبان تازی بسطام شدهاست و نام شهری در استان سمنان میباشد
[3] - چکاد در ادب پارسی به معنی همان قله است، قله ریشه در زبان عربی دارد
[4] – در این شرایط و حال هوا ، به یاد متن ترانه ایی اجرا شده توسط پرواز همای می افتم که : انگار نفرین کرده اند این خاک را اجداد ما تا بوده زاری بوده و تا مانده غم در یاد ما ما نسل بازی خورده ایم اتش به پرهامان زدند شاهان به آتشبازی و نیرنگ و استبداد ما بازندگان بازی شطرنج قدرت نسل ماست پایان بازی مات بود از کیش مادرزاد ما یا زیر آواریم و سنگ، یا غرق سیلابیم و جنگ انگار نفرین کرده اند این خاک را اجداد ما من با تو همدردم رفیق خنجر به پشت من نزن هرگز نمی خواهد رسید جز ما کسی بر داد ما روزی فرا خواهد رسید روزی که ما هم نیستیم غم جای خود را می دهد بر چهره های شاد ما
همه گیری دومینو وار انتشار ویروس کرونا در جهان، یک پرده کامل از نمایش وجود حقیقتی به نام دوره "جهانی شدن" [1] را به چشم همگان کشید، حقیقت روشنی که روزگاری تنها به چشم تیزبین و دنیا دیده ایی، همچون مُصلح الدین سعدی شیرازی آمد، تا با گزاره "بنی آدم اعضای یکدیگرند" فرمول جهانی شدن، جهانی فکر و عمل کردن، را بیان کند، که "چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار"، اما امروز این حقیقت دیگر تنها بر چشمان قدرتمند سعدی آشکار نیست، بلکه بر همه ما روشن شده است.
ما ایرانیانی که چنان در هپروت فراموشی، غفلت و بی خبری فرو رفته بودیم، که حتی تا اوایل همین دوره پهلوی و یا انتهای پادشاهی قاجارها (یعنی نزدیک به یک سده قبل)، خود، تمدن، حیثیت جغرافیایی و ملی خود را چنان فراموش کردیم، که حتی از موجودیت کشوری مثل ایران، که در آن زاده شده و هزاران سال در آن تمدن ما جریان داشته است، هم در بی اطلاع قرار گرفتیم، لذا همچنانکه روشنفکران آن دوره نیز در بیانی دردمندانه می گفتند [2] که اگر از یک ایرانی که راهی کشورهای دیگر است، می پرسیدند، اهل کجایی؟ او منطقه تولد خود (شاهرود) را به عنوان وطن (ایران) بیان می کند، و این محدودیت دید او را نشان می داد، که حتی نمی دانست که یک ایرانیست، و باید خود را ایرانی بشناساند.
اما خوشبختانه امروز همه ما به ایرانی بودن خود هوشیار شده ایم، و با آمدن ویروس کرونا از چین، و رفتن به کشورهای دیگر، لابد متوجه شده ایم که علاوه بر ایرانی بودن، در سطحی بالاتر، اهل جهان بشریت و جهانی هستیم، زیرا که نسیم تغییرات جهانی، بر ما هم به اندازه دیگران می وزید، و باید چشم ها را بدان سوی مرزهای مصنوعی هم داشت، و فهمید که بشر به کدامین جهت در حرکت است، و... تا از مللی نباشیم که در خلاف جهت همه در حرکت بوده، و در اثر سیاست های نابخردانه خود، نیروی مان را بیهوده هدر دهیم، و دچار گسیختگی از کاروان جهان بشریت شویم.
با این حال در این دوره غم انگیز تاریخ انسان، که متاسفانه ناسیونالیسم، افراط گرایی، راستگرایی (مذهبی، ملی، سیاسی و...) گریبانگیر بشر شده، و هر روز خبر پیروزی راستگرایان، افراط گرایان، محدودیت گرایان و... (مثل همین مذاکرات طالبان با امریکا، و سهیم شدن آنان در قدرت افغانستان، در همسایگی ما و...)، در سراسر جهان تن انسان های آزاده، آزادیخواه و معتقد به کرامت انسانی را می لرزاند، و پس لرزه های حاکمیت این پدیده های شوم، در کشتار و محدود سازی اقلیت ها (مثل کشتار اقلیت 200 میلیونی مسلمان در هند و...)، اولویت بخشی به خود در مرزهای دیوار کشیده شده (نمونه همان شعار دونالد ترامپ "اول امریکا" [3] و...)، و شکستن و بی اعتبار کردن ائتلاف های جهانی (مثل همین خروج انگلستان از اتحادیه اروپا، که خنجری از پشت به این اتحادیه بود و...)، از بین بردن قراردادهای مفید و امنیت زا و توسعه آور جهانی (مثل قرارداد برجام، قرارداد آب و هوایی جهانی و...) و... خبرهای خوبی نیستند، اما ویروس کرونا آمد و به تمسخر افکار حماقت باری دست زد که مشغول دیوار کشی دور ملت های خود هستند، و به صاحبان آن فهماند که سرنوشت بشریت در اجماع و همیاری جمعی آنان، و در روند ارتباط بین آنان است که شکل می گیرد، و نه در محدودیت های تنگ افکار و مرزها و دیوارهای مصنوعی ایی که رهبران بیخرد جهانی می کشند، و ملت های خود را به سمت و سوی نابودی می برند.
این روزها کرونا در امریکا هم گسترش چشمگیری دارد، و امریکا هم در حال کسب مقامات جهانی در شیوع این بیماری است، اینجا دیگر جنگ جهانی اول و دوم نیست که امریکا در کنار بحران های جهانی ایمن بایستد و شاهد فروپاشی دیگران باشد و بعد از جنگ جهانی بر دیگران آقایی کند، این بحران آنقدر جهانی است که او را هم فرا گرفته است، گرچه دل هر انسانی به حال مردم امریکا هم که گرفتار این بحران شده اند، می سوزد، ولی این پندار دولتمردان امریکایی که فکر می کردند که بحران های جهانی با آنها کاری ندارد، و در کنار گرفتاری دیگران می توانند، تنها در پس دیوارهایی که ایجاد کرده اند، بنشینند، نادرستی اش را نشان داد، چراکه این بحران دیگر مرزهای مصنوعی و دیوارهایی که رهبران به دور ملت های خود می کشند را به رسمیت نمی شناسد.
[1] - Globalization
[2] - این امر در کتاب "ایران بین دو انقلاب" (انقلاب مشروطه – انقلاب 1357)، نوشته یرواند آبراهامیان، منتشر شده در نشر نی، مترجم احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی، در قالب گلایه روشنفکران آن عصر از وضع فکری مردم ایران مورد اشاره قرار می گیرد.
مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب) :
استانبول را باید پایتخت امپراتوری ها نامید، و متاسفانه امپراتوری هایی که بیشتر بر پایه مذهب شکل گرفتند و هر یک در ظلم و تعدی، گوی سبقت را از دیگری ربودند، روزگاری در این شهر، امپراتورهای بیزانس [1] یا همان روم شرقی حکم راندند، که پایه حکومت آنان بر کیش مسیحی بود و به نام خدای مسیح ظلم می کردند، و بعد نیز امپراتوری عثمانی [2] که آن نیز بر پایه مذهب اسلام شکل گرفت، و صحنه هایی از ظلم های شرم آوری را در تاریخ به ثبت رساند؛
از این رو است که وقتی ریشه و سابقه خشونتی که اکثریت نژاد صرب مسیحی یوگسلاوی سابق، بر مردم اقلیتِ مظلوم و محاصره شده مسلمان بوسنی و هرزه گوین روا داشتند را دنبال کنی، خواهی دید که یکی از ریشه های آن، همان ظلمی است که روزگاری عثمانی ها بر مردم آن سرزمین روا داشته بودند؛
و البته این همان جهل بشر است که زمان نمی شناسد، و می تواند کار را به جایی برساند که انسان قرن بیستمی، همان جنایات قرون اولیه یهود، مسیحیت، مسلمان، هندو و... را در این زمان، و در اوج فرهنگ بشر بروز دهد، و مرزهایی از اوج را بشکند که بر این نکته پای فشارد که گویا بشر شامل هیچ رشد عقلی نشده، و از همین رو اینک انتقام پدر را از نسل های بازمانده امروزی او می گیرند؛ این است که جهل بشر شامل زمان نمی شود، همان جنایاتی که در سده ها پیشین می کردند، امروز هم به انجام می رسد، و گویا در زمینه رشد عقلی و اخلاقی بشر، تاریخ متوقف شده است.
متنی که می آید قسمتی از کتاب "امپراتوری بیزانس" است که در فصل دوم این کتاب تحت عنوان "جامعه بیزانسی" نویسنده [3] به حدود اختیارات امپراتور بیزانس اشاره می دارد، که حرف هایش قانون بود، و دیگران را جرات "چون و چرا" در آن نبود :
"... یک دستگاه پیچیده چند لایه بر آن حکومت می کرد، همچنان که در امپراتوری روم، فرمانروا در راس قرار داشت در سیستم بیزانس نیز باسیلئوس یا پادشاه قدرتمند ترین فرد تلقی می شد، فرامین او خود به خود تبدیل به قانون می شد، و هیچکس در امپراتوری نمی توانست این قوانین را تغییر دهد، سکوت در برابر امپراتور یک قائده بود، در مراسم عمومی همنوا با شیپورهای نقره ایی، امپراتور در سرودها مورد ستایش قرار می گرفت، امپراتور در راس امور اجرایی امپراتوری قرار داشت، و هر روز کارگزاران و دبیران امپراتوری و مسولان امپراتوری او را در جریان اوضاع در سرتاسر بیزانس قرار می دادند و همه ادارات دولتی زیر نظر او کار می کردند و او تنها اختیار سیاست گذاری داشت.
این امپراتور بود که از جمله میزان مالیاتی که شهروند عادی باید بپردازد را تعیین می کرد، به سپاهیان دستور می داد و چه مقدار به باید به ساختن بودجه می دادند و او همچنین ریاست جشن های مذهبی، ضیافت ها و ... را عهده دار بود، وقتی امپراتوری نباشد برگزاری جشن ها هم غیر ممکن است، امپراتور تعدادی مشاوران دست چین شده که هیاتی را به نام ساکروم کنسیستوریم و یا "مجلس مشورتی مقدس" تشکیل می دادند این مجلس به طور منظم با امپراتور تشکیل جلسه می داد تا به بحث در مورد مناسب اجرایی قوانین پیشنهادی و اداره روزمره امپراتوری بپردازد، او از یاری سنای بیزانس که از سنای روم الگو برداری شده بود نیز برخوردار بود، سنا قوانینی را تنظیم و به امپراتور ارایه ی کرد، و امپراتور می توانست آن را تصویب کند یا نکند، سنا خودش اختیار تصویب قوانین را نداشت،
لایه های کارگزارن و دیوان سالاران قوانین را اجرا می کردند، رییس کل ادارات هزاران نفر را برای امور اجرایی تعیین می کرد که دستورات امپراتور را اجرا می کردند. جاسوسان افراد جاه طلب و خطرناک را زیر نظر داشتند که برای امپراتور مشکلی ایجاد نکنند
مقام امپراتوری مورثی نبود، گرچه امپراتوران برای خود جانشین معرفی می کردند، و اکثرا امپراتوران یکی از پسران خود را برای این امر معرفی می کردند ولی برخی نیز دوست، و یا مشاور مورد اعتماد خود را تعیین می کردند."
[1] - امپراتوری بیزانس که با عنوانهای امپراتوری روم شرقی و بیزانتیوم نیز شناخته میشود، ادامه امپراتوری روم در استانهای شرقی این امپراتوری در طول دوران باستان متأخر و قرون وسطی بود و پایتخت آن قسطنطنیه (استانبول امروزی، که با نام بیزانتیوم تأسیس شد) بود. این امپراتوری از سقوط امپراتوری روم غربی در سده پنجم میلادی در امان ماند و روم غربی را هم ضمیمه خود کرد و بهمدت هزار سال به حیات خود ادامه داد تا اینکه در سال ۱۴۵۳ میلادی توسط امپراتوری عثمانی ساقط شد.
[2] - امپراتوری عثمانی چندین قرن بخشهای بزرگی از جنوب شرق اروپا، غرب آسیا و شمال آفریقا را تحت کنترل خود داشت. در اواخر قرن سیزدهم میلادی توسط رهبر قبایل اغوز یعنی عثمان یکم در سوگوت بنیانگذاشته شد و در سال ۱۳۵۴، با فتح بالکان، به اروپا راه یافت که بدین ترتیب دولت کوچک عثمانی به یک قدرت بینقارهای تبدیل شد. تا سال ۱۴۵۳، عثمانیان همه قلمروی امپراتوری روم شرقی را ضمیمه خاک خود کردند و با فتح قسطنطنیه توسط محمد فاتح، پایتخت خود را به این شهر انتقال دادند. در قرون شانزدهم و هفدهم میلادی، امپراتوری عثمانی در اوج گستره خود در زمان سلطان سلیمان قانونی، یک دولت چند فرهنگی و چند زبانی بود که همه جنوب شرق اروپا، بخشهایی از اروپای مرکزی و آسیای غربی، بخشهایی از شرق اروپا و قفقاز و قسمتهای وسیعی در شمال و شاخ آفریقا را زیر فرمان خود درآورده بود. در آغاز قرن هفدهم، این دولت ۳۲ ولایت و تعداد زیادی دولت دست نشانده داشت که این دستنشاندگان در ادوار مختلف یا به ولایتهای جدید تبدیل شدند یا توانستند از خودمختاری نسبیای برخوردار باشند. با توجه به موقعیت جغرافیایی پایتخت عثمانی، یعنی شهر قسطنطنیه، این امپراتوری به مدت شش قرن به پلی میان شرق و غرب تبدیل شده بود. دولت عثمانی در طول قرن هفدهم و هجدهم با داشتن نیروی نظامی و اقتصاد نیرومند، کماکان یکی از قدرتهای بزرگ جهان بود. تا این که در سده 17 و 18 از رقبای منطقهای خود، یعنی روسیه و هابسبورگ، عقب افتادند. و بسیاری از قلمروهای سابق این امپراتوری، به کشورهای مستقل جدیدی تبدیل شدند.
عثمانی در جنگ جهانی اول با امپراتوری آلمان متحد شد و به جبهه قدرتهای مرکز پیوست، با این حال، آنان در جنگ بزرگ به سختی شکست خوردند؛ عثمانی در جریان جنگ جهانی اول با مشکلات بسیاری، از جمله مشکلات درونی و شورشهای مختلف مانند شورش اعراب مواجه شد که در شکست نهایی آنان در جنگ بسیار تأثیرگذار بود. در جریان جنگ جهانی اول، نسلکشیهای متعددی علیه ارمنیان، آشوریان و یونانیان توسط این دولت وقوع یافت که منجر به مرگ میلیونها نفر شد و همچنین ترکزبانان را در آناتولی به اکثریت تبدیل و راه را برای تأسیس جمهوری ترکیه باز کرد. شکست عثمانی در جنگ جهانی اول منجر به اشغال سرزمینهای این امپراتوری توسط متفقین شد. در نهایت نیروهای پیروز قلمروی عثمانی در خاورمیانه را طبق توافقنامه سایکس–پیکو بین یکدیگر تقسیم کردند. شورش ترکزبانان آناتولی در برابر اشغال توسط متحدین در جنگ استقلال ترکیه منجر به تأسیس جمهوری ترکیه و در نهایت انقراض امپراتوری عثمانی شد.
[3] - جیمز آ. کوریک، ترجمه مهدی حقیقت خواه
گسترش ویروس کرونا در ایران، و کشتار بی رحمانه این غول کوچک، اما به بزرگی "دشمن بشریت"، ایران و جهان را به تعطیلی کشید، این شرایط همه را به قرطینه و خلوت فرا خواند، در این بین، یکی از دوستان برای گذران این دوران، مطالعه بریده ایی از کتاب "هر روز موهبتی است" نوشته آقای جان کری، وزیر خارجه وقت امریکا در دوران مذاکرات برجام، را به من پیشنهاد داد؛ که شامل لحظات دلهره مقامات مذاکره کننده است، که به خوبی به وجود دشمنان قرارداد صلحی اشاره دارد که آن را دنبال می کردند، و اینکه طرف امریکایی (که ما او را دشمن خطاب می کنیم)، طرف ایرانی خود را نیز درک می کند که با چه جماعتی در داخل و خارج مواجه است و برای مذاکره و به سر انجام رساندن این قرارداد، از چه سدهای بزرگی باید عبور کند؛ اسراییل، دلواپسان داخل ایران، جنگ طلبان داخل امریکا، فرانسوی ها، اعراب خلیج فارس و...
خواندن این خاطرات به درک شرایط آن روز کمک می کند و تحلیل امروز را نیز راحت تر خواهد کرد، فرصت های بزرگی که از دست رفت، چرا که طرف های مذاکره کننده از ترس تحرکات جنگ طلب ایرانی و امریکایی و منطقه ایی، که برای نرسیدن به صلح تمام تلاش خود را می کردند، محدود شدند و پروسه ایی که ناتمام ماند و تا آنجا که امکان داشت پیش نرفتند، و اکنون به اینجا رسیدیم، این روزها در میانه بروز شرایط بی اثر شدن قرارداد برجام، و نشستن شخصی مثل دونالد ترامپ بر کرسی کاخ سفید، با وزیر خارجه اش مایک پمپئو، می توان قدر فرصت ریاست جمهوری آقای باراک حسین اوباما را دانست، آن امریکایی - افریقایی تبار که به نوعی از ما بود و محرومیت کشیده ایی از قاره سیاه بود، که می خواست صلح را بین دو کشور برقرار کند، و وزیر خارجه ایی داشت مثل آقای جان کری، که او را مامور بدین کار کرد، که افتان و خیزان تمام تلاشش را کرد تا با همکاری همتای ایرانی اش، آقای جواد ظریف، دست در دست هم دهند و نمونه ایی از پایان یک مخاصمه را به نمایش بگذارند، و اعلام دارند که می شود صلح کرد، و از جنگ خودداری نمود؛ و دست جنگ طلبان داخلی و خارجی و بین و المللی را در پوست گردو نهاد.
این یک واقعیت است که سربازها در هر دوسوی یک نبرد، برای وطن خود می جنگند، ولی انصاف و اخلاق حرفه ایی حتی در جریان همآن نبرد نیز ستودنی است، در مذاکرات برجام بین ایران و امریکا، به نوعی این اخلاق حرفه ایی را می توان دید، و همین رعایت اخلاق انسانی است که جهانی را امن تر می کند.
نکته برداری هایم از این کتاب به شرح ذیل می باشد :
"همیشه مراقب گوش ها و حتی میکرفون های فضول و کنجکاو بودیم، که این حرف ها جایی درز نکند، خوب می دانستیم که هم در امریکا و هم در ایران و آن سوی آب ها آدم هایی هستند که تنها راه حل این بحران (هسته ایی) را از لوله اسلحه می بینند (کتاب هر روز موهبتی است نوشته جان کری – جلوگیری از جنگ – صفحه 623)
هر دو دولت انتخابات مهمی را پیش رو داشتند و برای رای آوردن مجبور بودند پاسخگوی خیل انبوه مخالفان قدرتمندی باشند که گفتگوی مستقیم بین دو کشور را دوست نداشتند (ص625).
(پند سلطان قابوس به جان کری قبل از مذاکره با صالحی از طرف ایران) "این مذاکرات باید بر پایه حس احترام متقابل راستین شکل بگیرد. ایرانی ها اگر حس کنند طرف مقابل با قلدرمابی با آنها برخورد می کند و دست بالا را گرفته، به راحتی مذاکره را رها خواهند کرد." (ص626)
آنها (مذاکرات آقای صالحی از سوی ایران با امریکا در زمان دولت احمدی نژاد، البته دولت مدعی است از این مذاکرات خبر نداشته است) با اجازه رهبرشان حاضر شدند با ما دیدار کنند نشان می داد که در دیپلماسی جدی هستند و این خودش پس از 40 سال طعن و لعن، پیشرفت بزرگی برای ما بود. اما در تابستان اوضاع قدری مخاطره آمیز شد، چون اسراییل دم به دم در خفا و علنی پیام هایی می فرستاد حاکی از اینکه ایران دیگر دارد به خط قرمز نزدیک می شود و از این طرف ارتش اسراییل هم خودش را برای حمله آماده می کرد. کار به جایی رسیده بود که همه منتظر یک اتفاق قریب الوقوع بودند، و ما می دانستیم که اسراییل در کمین یک فرصت مناسب است (ص631).
در یکم فوریه 2013 رسما وزیر شدم و بیل برنز و هیات مذاکره امریکا در اوایل ماه مارس راهی مسقط شدند، او پیام ما را به ایرانی ها داد : این که امریکا آماده است تا در مورد برنامه غنی سازی انرژی اتمی ایران به شکل کاملا صلح آمیز مذاکره کند و ایران هم به محدویت های دقیق، دائمی و شفاف نظارت ها پیابند باشد. با نزدیک شدن به انتخابات ریاست جمهوری ایران در سال 2013 این مذاکرات پشت پرده مدتی معلق ماند و ما از پیروزی حسن روحانی، رییس جمهور میانه روی آنها در شگفت شدیم، و نیرویی دوباره یافتیم، شعار انتخاباتی روحانی بازسازی روابط بین المللی با جامعه جهانی بود، و از سویی می دانستیم که او 16 سال مداوم دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران بوده و به همین خاطر در جریان ریز مذاکرات اتمی، از آغاز تا آن روز قرار داشته است، البته نمی دانستیم که این امر کمکی به کار ما می کند (632).
برای نخستین بار هیات مذاکره کننده حس کرده بودند که ایرانی ها هم مثل ما مایلند راهی برای خروج از این وضعیت پیدا شود، حالا گفتگوی راستینی شکل گرفته بود (632).
دست آخر ایرانی ها باید به این باور می رسیدند که امریکا قرار نیست در این مذاکرات نقش مخربی ایفا کند و ما هم به اندازه دیگر طرفین مذاکره جدی هستیم و از آن طرف باید از موضع ایرانی ها هم مطمئن می شدیم. مذاکرات محرمانه به ملت های ما کمک کرد تا به اعتماد متقابل برسند ... آنچه ایران و امریکا به آن دست یافتند در نهایت امر بسیار مثبت بوده، و حالا می شد مذاکرات را در فضای صمیمی و دلگرم کننده ایی آغاز کرد.
توافق اتمی ژنو موسوم به JPOA از 20 ژانویه 2014 اجرایی می شود .... سیل منتقدان این توافق که با آغاز مذاکرات و دور بعدی آن ها از هر سو به سرمان بارید و در سنا هر دو حزب لایحه تحریمی را مطرح کردند که اگر رای می آورد، خودش ضربه ایی کاری بر پیکره این گفتگوها بود. مدافع اصلی این کار (تحریم) هم کمیته روابط عمومی امریکا و اسراییل بود که همه جا علیه این برنامه لابی میکرد و از آن طرف هم نتانیاهو خشمگین و کف به لب، هر جا می نشست این مفاهمه را یک اشتباه تاریخی می خواند (637).
تا وقتی که باز دوباره کارشناسان ما و ایران توانستند پای میز مذاکرات بنشینند اوضاع سیاسی در این کشور و در امریکا کار را بسیار پیچیده کرده بود. در اوایل ژوئیه رهبر ایران طی یک سخنرانی اعلام کرد که ایران از غنی سازی عقب نخواهد نشست و حتی ظرفیت های خود را ده ها برابر افزایش خواهد داد و این زمانی بود که ما در میانه مذاکره بودیم. آنگونه که رهبر ایران می گفت ایران هزاران سانتریفیوژ دیگر را هم می خواست طی سال های آینده فعال کند و این گفته ها ما را به حیرت و خشم واداشت. از آنطرف منتقدان ما در سنا نیرو گرفتند و بهانه دست شان افتاد که حسابی ترکتازی کنند (638).
همیشه دیدارهای من و ظریف سخت و جدی بودند (638)
شب پیش از نشست خبری با دیگر اعضای گروه توی اتاق هتل نشسته بودیم و داشتیم روی متن بیانیه ای کار می کردیم که روز بعد باید آن را اعلام می کردم و به همه می گفتم که ضرب الاجل قرار است تمدید شود. ایرانی ها دیگر داشتند کاسه صبرم را لبریز می کردند، چون اصلا انگار برایشان مهم نبود که در میدان سیاست داخلی امریکا چه بلایی سرمان می آید. به همین خاطر دلم می خواست کاملا روشن و واضح این نکته در بیانیه ام بیاید که دیگر زمان (وقت مذاکره) رو به پایان است. با این حال گمان می کردم که بندهای اول بیانیه ام تا حد زیادی به ظریف بر خواهد خورد و بسیار توهین آمیز نوشته شده است. ابدا مایل نبودم که تندروها چه در ایران و چه در امریکا بهانه ای دستشان بیاید و باز ندا سر دهند که دیپلماسی کارایی ندارد و ما داریم وقتمان را تلف می کنیم. اخلاق ایرانی ها هم خوب دستم آمده بود و می دانستم ابدا توهین و تحقیر را بر نمی تابند و واکنش سختی نشان خواهند داد. ضمن این که می دانستم در این کار احتمال موفقیت هم وجود دارد و ما کافی است با احتیاط عمل کنیم و هر کارمان باید حساب شده باشد. پیش نویس دومی تهیه کردیم کمتر ستیزه جویی در خود داشت ولی من باز هم فکر می کردم بایستی از احترام متقابلی که طرفین تا به آن لحظه از خود نشان داده اند هم سخنی به میان بیاید (639).
دولت اسراییل ابدا احترامی برای شخص اوباما قائل نیست (641)
ما همیشه در مجامع بین المللی حامی اسرائیل بودیم و لیاقت مان بیشتر از این بود که یکی (نتانیاهو) با یک نطق ساده (در کنگره امریکا) چنین ضربه مهلکی به ما (در حال مذاکره با ایران) بزند. چنین حرکتی ما را هم از چشم ایرانی ها انداخت و تحقیر کرد و این اتفاق نادری بود که افتاد و همه کسانی که آن روز با ما در مونترو (محل ملاقات ها) بودند یکی از غریب ترین بازی های سیاست را به چشم دیدند. البته دیگر گوش مان به تندی و ملامت کشیدن از دست و زبان این و آن عادت کرده بود، چون بارها پیش می آمد که از یک دیدار نفس گیر و طاقت فرسا با ایرانی ها بیرون می آمدیم و تازه خبرش می آمد که یکی از آدم هایی به ظاهر همراه ما جایی نشسته و حرف هایی زده که نباید، من از این طرف می نشستم و با ظریف سه ساعت تمام سر یک بند جزئی توی سر هم می زدیم و تا دیدارمان تمام می شد تلفنم زنگ می خورد و یکی از همتایانم در حاشیه خلیج فارس با لحن حق به جانب سر حرف را باز می کرد و مهملاتی از این دست می گفت که چرا ما امریکایی ها این قدر کار را بر ایران آسان گرفته ایم و من دارم وا می دهم و واقعا جنگیدن بر سر یک توافق خوب آن هم همزمان در چند جبهه بسیار کار مشکلی است (642).
تازه چند روز بعد از سخنرانی نتانیاهو گذشته بود که سناتور تام کاتن نامه ای برای دولت ایران فرستاد و 46 امضا هم برای آن جمع کرد و نوشت که دولت اوباما سخنگوی امریکا نیست. در این نامه ایرانی ها را از اعتماد به ما بر حذر داشت و این نکته را آورد که رسیدن به هر گونه توافق با دولت اوباما پس از رفتن او از کاخ سفید به چرخشی قلمی بی اعتبار خواهد شد ... 28 سال عمرم در سنا گذشته ... سابقه نداشت که یک عضو این مجلس مستقیما به سران یک کشور نزدیک شود و تلاش کند رییس جمهوری را در میانه یک دوره مذاکرات تضعیف کند آن هم مذاکرات به این حد حساس و دشوار.
حالا زمانش رسیده بود که دیگر یا اعلام کنیم به توافق رسیده ایم و یا بازی را تمام کنیم. متاسفانه مدام سنگ سر راهمان می افتاد و هر روز مشکلی پیش می آمد. ایرانی ها در این موضع هر روز اما و اگری در کار می آوردند که دشواری هایی را درست می کرد و نمی دانم آن ها این شیوه کارشان بود یا از سوی رهبران سیاسی این کشور تحت فشار بودند. اوباما گفته بود: که اگر دیدیم به نتیجه نزدیک شده ایم هیچ چیزی نباید ما را از پای میز بلند کند و آنقدر همان جا بنشینیم تا کار یکسره شود (646).
خیلی مراقب بودیم که بنویسم "ایران می پذیرد که فلان مساله را انجام بدهد" و ننویسم "ایران باید این کار را بکند" این را می دانستیم که ظریف هم معذورات سیاسی خودش را دارد و در کشور او هم کسانی هستند که اگر ببینند این پیروزی به قیمت زیان ایران بدست آمده جلوی ادامه کار را خواهند گرفت ... در هر دو سوی ماجرا، شماری از رقبا و مخالفان مترصد کوچکترین فرصت اند تا بر ما بتازند... رقبا در کمین بودند به بهانه ایی زیر دست ما بزنند و بازی را خراب کنند (647).
گاهی در دلم آرزو می کردم کاش امریکایی ها هم می توانستند برخی از این نقدهای ظالمانه ایی که بر ظریف و گروه او روا شده بود بخوانند و بشنوند و شاید از این رهگذر بهتر درک می کردند ما در لوزان چه کار بزرگی کردیم.
هم ما و هم ایرانی ها در این موفقیت بی پناه و در معرض تیر انتقادات قرار گرفتیم (649).
پس از دو سال مذاکرات بی امان و دشوار بالاخره توافقنامه به ثمر رسید. رهاورد ما از این کار چه بود؟ قطعا ما از وقوع جنگی جلوگیری کردیم که اگر ایران راضی به همکاری نمی شد وقوع آن حتمی بود (661).
سال 1398 را در حالی به پایان می بریم که در این ساعات پایانی اش، ایران و ایرانی حال خوشی ندارد، در طول سالی که گذشت، این مردم و کشور مثل شکار محاصره شده ایی در میان گله گرگ ها، هر روز از طرفی مورد هجوم خودی و غیرخودی بود، از آسمان و زمین بر ایران بلا بارید، و در این حال از تل انباری از مسایل حال و گذشته نیز رونمایی شد، آنقدر سلسله رویدادهای غم انگیز ادامه دار بود که انگار همه را گرد آورده بودند، تا در سال 1398 از آن پرده برداری کنند، و بر سر این مردم بریزند.
حتی بعضی مشکلات تاریخی، چون جهل که افشاریه، صفویه، قاجاریه، پهلوی ها، انقلاب چهل و یک ساله از حل آن وا ماندند، و اصلاح گران بزرگ تاریخ معاصر ایران به پایش زانو زدند، امروز در کشاکش این روزهای سخت سایه سهمگینش را بر شانه های این مردم انداخته است؛ و هر بحرانی نیز که روی داد، پرده از مشکلاتی بر داشت که سال هاست اکثر حکام شل و سفت، سعی در حل آن نمودند، و اما چون نتوانست، با خاکستری نازک آنرا پوشانند، و تحویل بعدی دادند، اما امروز نسیمی که ویروس کرونا بر دردهای تاریخی ما وزاند، از آن ها نیز لایه برداری کرد و ستر عورت شدیم.
سال پر دست انداز 1398 با آن همه جان که از ما ایرانیان ستاند، از کشتن ما هنوز سیر نشده، و این روزها هر دقیقه از ریز و درشت ما بر می دارد و روانه گورهای گود می کند، اما کرونا از جهل فرهنگی ما نیز پرده برداشت، آن روزها که در و دیوار حرم، مساجد و امامزاده ها را می بوسیدیم و خاک نشسته بر آن را چون سرمه ایی به چشمان خود می کشیدیم، کسی نبود که بگوید دست بردارید، و یا بود و کسی را گوشی بر این نهی بدهکار نبود،
حال آنکه خاک برخاسته از لباس و تن زائرین، نشسته بر ضریح و اماکن این چنینی اولویتی بر خاک های دیگر ندارد، بلکه هرگز نباید آن را به چشم و صورت خود کشید، چرا که اگر خاک آفتاب خورده بیرون تمیز است، این خاک ممکن است حامل هزار آلودگی باشد، پس باید از آن دوری جست، این خاک شفا که نمی دهد هیچ، ممکن است بیمار نیز کند.
تریبون داران فرهنگ و دین که امروز بیشتر به جماعت مداحان و... تقلیل یافته اند، خاک و در و دیوار اماکن این چنینی را چنان مقدس کردند، که امروز به نظر می رسد مار جهلِ در آستین پرورانده، به اژدهایی تبدیل شده، و "حیدر حیدر" گویان به درب های بسته ایی حمله می کند، که به محل تکثیر و اشاعه ویروسی کشنده تبدیل شده بودند، که برای سلامت مردم (گرچه دیر، اما) بسته شده اند،
و کاش جهل را اینقدر به عرش نمی بردیم، که حال این چنین از کنترلش ناتوان شویم. آری همان جهلی که روزگاری با دوش حمام، برای حفظ خزینه های بیمار کننده حمام ها می جنگید، امروز با بسته شدن درب امامزاده ها، برای حفظ سلامت مردم، نیز مبارزه می کند، و این چنین خاکستر نازک نشسته بر این غول جهل را نسیمی برداشت که از ویروسی کوچک، اما کشنده برخاسته، و وجود جهلی عمیق را به چشم همه می کشد و...
اما کاش این روزها عبرتی شود و تقسیم کنندگان تریبون های فرهنگ ملی یا عوض شوند، یا به آنان سیاست های دیگری ابلاغ شود، که در سال جدید تغییر رویه داده، و چنان به تقسیم بوق ها اقدام کنند، که اهل علوم تجربی که عصاره پیشرفت بشر را می دانند هم، مجالی یابند تا به اصلاح وضع موجود اقدام کنند و با ترویج حقایق علمی، دست ترویج کنندگان جهل را از عرصه فرهنگ این مردم دور کنند، و کارها به سامانه اصلاح رود. ورنه این سلسله، جهل را به آینده برده، و این غول توانمندتر نیز خواهد شد.
نمی دانم باید امیدوارانه به انتظار طلوع صبح سال جدید رفت، یا نه درب باز هم بر همان پاشنه سابق خواهد چرخید، که آنگاه باید گفت، وای برما.
در وضعی هستیم که انسان رغبتی به تبریک گفتن عید نوروز هم ندارد، پس ایزدا خود به دست تدبیر خود، در حال و روز ما تغییری در خور حاصل فرما، هرچند می دانم، در وضع کسی تغییری نخواهی داد، الا این که آنان خود در وضع اشان تغییر دهند، اما ما عادت کرده ایم به دعاهایی که می دانیم اجابتی در آن نیست، پس باز هم مثل همیشه دعا می کنیم.
سالم به پایان رفت، و من در جای خود، ویران و حیرانم
چیزی نیفزودم به جز ماندن، به جز نامحرمی، بر طاق و ایوانم
این آمدن، رفتن، حکایت چیست؟! هیچش نمی دانم
این است بودن، رفتن و دیدار؟! باز بر این نیز خواهانم!
سعیم را صفایی نیست، بدین چرخیدن هاست، که بیمارم
زین آمدن، گشتن، نیافتن، غارت شدن هاست، که باز ویرانم
هر دم سرابی، سرّ آب را می گوید، و باز مدهوشم
اما کجاست هوش و عقلی که گوید بر چه خندان، یا گریانم
کاش در میان هاله های نور، من هم تو را با چشم می دیدم
اما نه هاله بود و نه نوری، که من جز نام از تو، هیچ نشنیدم
زن تو نهیبی، که پنجاه رفت و دیگرش نیز بگذرد، باز در خوابم
خوابی به طول عمر، عمری که گذشت، و باز مهجورم
هشتم به زیر هشت رفتُ، نیامد صدا و بارقه ایی، از امید
کامم به تلخی رفتُ، عمر به سختی، کین را چه تقدیرم؟!
هر دم رسولی از تو رسید و من به جای تو بر او شدم عاشق
گشتم ملعبه عشق بی حاصلِ چشم هایی که از تو ربود امیدم
امروز خسته و افتاده ام به راه، و باز نمی دانم،
میانه ام یا به ابتدا، یا در انتها افتادم به گرد و خاک، نابینایم
به نظم در آمده در 28 اسفند 1398









