مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

استاد فردین مهاجر شیروانی هنوز در زندگی سه یار دبستانی [1] سیر و تفکر می کند، به رموز زندگی آنها و راز تحولات ایران، و دورانی که او کتاب افتخار آمیزش را در این خصوص نوشت درگیر است و تفکر پویا دارد. اما عشق در افق دید این مرد قدیم، هنوز که هنوز است تازه بوده، و گرچه کاملا مطابق سن و سالش، دوران سالخوردگی را با احتیاط کامل قدم بر می دارد، هنوز عشق زنده و راهبر است. تفکرش مثل چشمه می جوشد، آسمان را ماهرانه و منظم و دسته بندی شده به زمین می دوزد، یادگارهای دوره جوانی و پر شوری اش را به طرز معجزه آسایی به یاد دارد، و هنوز در آروزهای آن دوران سیر می کند، او گنجینه تاریخ انقلاب، پیش از انقلاب و تاریخ ایران و جهان است، از دوستان خود هرگز فراموش نکرده، دوست دارد با محمد بسته نگار [2] دیدار تازه کند (گرچه شاید نمی داند که او دیگر نیست)، نام ها، در حافظه قدرتمندش هنوز جولان عظیمی دارند؛ و من از این همه هوش و سرزندگی ذهنی، در این سن و سال، رشک می برم، که این نشان از مطالعه و تفکر دائم این مرد بزرگ و گمنام دارد.

استاد فردین عاشق شرق و روح شرقی است، در عین حال که تاریخ غرب را نیز انگار قدم به قدم رفته و می شناسد، و هزار نکته برای گفتن در مورد آن دارد، او هنوز وقتی تو را می بیند، اولین سوالش این است که "آنطرف ها (خراسان، شاهرود) بودی؟" انگار می خواهد بوی آن دیار را از تن تو دوباره استشمام کند، آرزوی دیدن دوباره شرق و خراسان را دارد، و لذا بعد می گوید : "من هم آنجا بودم، چهل، پنجاه سال پیش، وقتی میهمان پروفسور حسن شایگان، به دیدار از نیشابور رفتیم، شاهرود هم بودیم، آن موقع شما هنوز تو این دنیا نبودی، به عقیده من نیشابور مرکز خراسان [3] است، (شهر) مرو هم بود، ولی چنگیزخان و نادر (شاه افشار) آن را ویران کردند،

در نیشابور رفتیم امامزاده محمد محروق، شب را در شبستان آن خوابیدیم، محروق یعنی کسی که آتشش زده اند، آن موقع سنی ها در نیشابور بیشتر بودند، شیعه در اقلیت بود، فرزندان امامان شیعه را آتش می زدند. من خیام شناس هستم، فردین مهاجر در این خصوص حرف ها دارد، یک عشق سوزان از خیام از چهارده سالگی در وجودم بود، (پروفسور) حسن شایگان شاگرد من بود، در فلسفه، شعر و... او الان امریکاست، یک هفته میهمان فامیل های ایشان در خراسان بودیم،"

نقش انگلیس ها در ایران، و توصیه فردین مهاجر به حکمرانان امروز :

"من تاسفم این است که آقای محمد رضاشاه پهلوی! چرا شما آثار باستانی ما را بازسازی می کنی [4] ، الان شما بروید لندن بگوید من خانه شکسپیر [5] را می خواهم، به شما نشان خواهند داد، این اتاق خواب ایشان است و...، در آن دوره لرد مشهور انگلستان که تاج السلطنه بریتانیا در هند بودند، (با کمک من نامش را یادآوری کرد) لرد کرُزُن [6]، از ایران عبور می کرد؛ رضا شاه را چه کسی آورد؟ همین لرد کرزن و آیرون ساید [7] ، سر راهشان از هند به بین النهرین (میانرودان، دجله و فرات)، در قزوین رضاخان را پیدا کردند،

اما رضا شاه (بعد از قدرت گیری با کمک انگلستان) رفت سمت آلمان، اما آلمان شکست خورد، و جنگ را باخت، (رضاشاه روی اسب بازنده شرط گذاشت)، آفرین! در مسابقه روی اسب بازنده غمار کرد، اما این پسرش (بعد برداشتن رضاشاه توسط انگلستان) فکر کرد امپراتور است (خنده استاد)، خبر نداشت، رضاشاه را لرد کرزن سر کار آورد، با توجه به انقلاب 1917 روسیه، که لنین سر کار آمد، رجال ما، رجال ایران، همین مدرس، مصدق و.. گفتند، احمدشاه در حدی نیست که در سلطنت بماند، اما گفتند این رضاخان کی هست؟ او چکمه پوشِ قزاق است، این را برای چی می خواهید به سلطنت بگمارید،

انگلیسی ها گفتند شما صحبت نکنید، ما تشخیص می دهیم، احمد شاه به درد تاریخ جدید نمی خورد، بچه هست، او نمی تواند ایران را اداره کند، ایران را دادند به یک فرد، که قلچماق باشه، رضاخان را به این ترتیب آوردند، پهلوی پدر، روی اسب بازنده آلمان شرط بندی کرد، و آلمان باخت و سران سه قدرت جهانی آمدند تهران،

سفارت انگلیس و شوروی در چهاراه استانبول نزدیک هم است، چرچیل رفت سفارت انگلیس، روزولت رفت سفارت امریکا، استالین هم رفت سفارت شوروی، روزولت فلج بود و ویلچر نشین، دمکرات بود و آدم خوبی هم بود، استالین گردن کلفت این سه تن بود، چرچیل سیاستمدارشان، سران سه قدرت، رضاشاه را له کردند،

افسر انگلیسی تو آبادان درب ماشین رضاشاه (را بعد از برکناری) باز کرد، به سردار سپه گفت "خواهشمندم کشور را ترک کنید"، رضاشاه موقع خداحافظی (در تهران) فقط رفت سراغ محمد علی فروغی، رَجُل کهنه کار ایران، و از او خداحافظی کرد، سر خیابان امیریه، اتومبیل را متوقف کرد، و به سرپاسبان مختاری گفت، کسی به داخل منزل فروغی نیاید، تا من از فروغی خداحافظی کنم.

فروغی مریض بود، آمد که برای رضاشاه از بستر خود بلند شود، رضاشاه به او گفت نه نه، فقط آمدم خداحافظی کنم، کشور ما اشغال شده، روس ها دارند از قزوین می آیند، عنقریب می رسند تهران، من دیگر حرکت کردم، محمد رضا با فوزیه (همسر مصری اش) در پایتخت هستند، ولی من آمدم از شما خداحافظی کنم، من نگران آینده پسرم هستم.

فروغی گفت، شما نگران نباشید اعلاحضرت!، می آیند و می روند (سپاهیان خارجی)، به رضاشاه قوت قلب داد، بعد خود همین فروغی شاه جدید و جوان (محمد رضا) را برد بهارستان، در پارلمان ایران، و گفت پادشاه جدید را معرفی می کنم،

فروغی لژ اول فراماسونری ایران بود، یعنی طرفدار انگلیس، ولی انگلیسی ها روباه صفت بودند، چرچیل در تهران وقتی سران سه قدرت جمع شدند، گفت “We brought him, and took him” (رضاشاه را) آوردیم و بردیم،

حالا رضاشاه اگر سوار قاطر هم شده، یک خط قطار ساخت که از جنوب می رفت به شمال، خدمات کشوری کرد، یعنی آبادکن بوده، رضاشاه اهمیتش به این بود، که آبادکن بود، خراب کن نبود، می گفت اینجا تا غروب که بر می گردم باید تونل زده شده باشد، این هم به خاطر حمایت هیتلر بود،

هر کاری که رضاشاه کرد، معماری آلمان است، آلمان نازی اگر در شمال افریقا متوقف نمی شد، (سرنوشت رضاشاه هم) این طور هم نمی شد، مارشال محبوب من، مارشال رومل، که انگلیس ها به او "روباه"، و من به او "سالار صحرا" می گویم، در شمال افریقا بنزین تمام کرد، یعنی توانست الجزایر، لیبی و... را تسخیر کند و می رفت به سمت قاهره (مصر)، که انگلیسی ها را از آنجا بیرون کند، این درجه مارشالی را نیز خود هیتلر به ایشان داده بود،

رضاشاه ترسید که به او بنزین برساند، چرا چون بنادر ایران دست انگلستان بود، بصره و آبادان دست انگلیس بود، مگر می شد بدون اجازه آنها به کسی بنزین یا نفت داد، ولی رضاشاه می توانست، از طریق چاه های باکو و... مخفیانه، به رومل بنزین برساند، لذا در "اَلَمین" ژنرال انگلیسی "مونت کومری" که مثل روباه قد بلند و باریک است، (رومل را شکست داد).

آلمان ها به سرما بیشتر عادت داشتند، تا گرما، و لذا جبهه روسیه برای آنها مناسبتر بود، تا نبرد در صحرای گرم افریقا، از این رو در بیابان های تونس، در گرما، بدون بنزین گیر افتادند، تانک ها از کار افتاد و...

سیاست ما در خاور میانه و توصیه استاد فردین :

به نظر من "ما (ایران) یک حلقه کوچک از جهان هستیم،"

یکی به من گفت، آقای عباس میلانی کتابی نوشته به اسم "معمای هویدا"، نظرت چیست؟ گفتم اگر ایشان این کاره است، بیاید کتابی بنویسد در خصوص "معمای تاریخ"، هویدا یک مهره ایی بوده که محمد رضا از بهائیت یا غیر بهائیت آورده، یا مُسلم، به عقیده من الان ملییون نمی توانند حرف بزنند،

ملییون الان با این بساطی که در خاورمیانه روسیه ی پوتین، و بریتانیا به راه انداخته اند، که الان اینطوری اند و همیشه هم همین بوده اند، هیتلر را هم شکست دادند، حالا من و شما نباید دخالت کنیم، من به عنوان یک تاریخدان کوچک می گویم، الان دخالت کردن در سیاست (خاورمیانه جای سوال دارد). ما الان سیاست ملی نمی خواهیم، ما می خواهیم طوری سالم از معرکه ایی جان سالم بدر ببریم، که قطب های قدرت دنیا، دایناسورها، (در آن نقش بازی می کنند)،

با هیولاها نمی شود در افتاد، huge (خیلی بزرگ) اند، من فرمایش پیغمبر را خیلی قبول دارم، در تمام نهضت ها و انقلاب ها، یک عده تندرو، یک عده کندرو، یک عده هم میانه رو هستند، خود پیامبر و حضرت امیر هر دو میانه رو بودند، خود پیامبر فرمود "خیر الاُمور اوسطها"، این را فراموش نکن.

ایران دو طرف دریاست، شمال و جنوب، The Persian Gulf & The Caspian Sea آنطرف روس ها خیلی چشم طمع دارند به شمال، جنوب مال انگلیس است، یک لقمه هم برای امریکا می اندازند.

جهود ها در امریکا خیلی قدرتمندند، یک نفر 20 سال پیش به من گفت فردین! از ده بانک بزرگ امریکا Central Bank, Manhattan Bank… هفت تا، از آنِ جهودهاست، از ده بانک بزرگ، نه بانک هایی که مثل بقالی ترک های تبریز، قدم به قدم کنار هم اند، وال استریت امریکا ده تا بانک دارد،

Bank می دانی یعنی چه؟، انجیل را نخواندی؟ بانک همان میز صراف هاست، که جهودها پشت آن می نشستند، الان این واژه "نظام بانکی" که گفته می شود، مربوط به یهود است، که دو هزار یا سه هزار سال قبل داشتند، همان حساب و کتاب نظام بهره، سکه طلا، نقره و... که عیسی هم که وقتی آمد، رفت در قُدس، یک طناب در دست داشت، او اهل شمشیر نبود، با طناب به میز صراف ها می زد و آن را واژگون می کرد، همین بانک ها را، داستان این جریان در انجیل آمده، احتمالا انجیل متا، و عیسی می گفت "خانه پدر مرا (خداوند) بازار صراف ها نکنید"،

دوهزار سال پیش مسیح هم نتوانست حریف یهود شود، تمام زیر زمین های آنها تا خرخره پر از شمش طلاست، شما با کی می خواهید در اُفتید، امریکا مال یهود است، ایشان 20 سال پیش به من گفت فردین! "اگر امریکا تب کند، اروپا می میرد"، این مطلب درستی است، امریکا از یونسکو کنار کشید، الان این نهاد سازمان ملل حتی حقوق کارمندانش را هم نمی تواند پرداخت کند.

توصیه استاد فردین به غرب نشین ها:

(خطاب به دوستش) آقای شایگان! شما الان در امریکا نشسته ایی، حالا ما کتاب خیام (موضوع کار) شما را می نویسیم (خنده استاد)، الان اکثر اینهایی که رفتند، یکی از آنها گفت که، "الان هر کسی پول بدهد، ما براش می رقصیم،" وای وای وای، شما درست است که دکتر و پروفسور هستید، ولی شما با پول بیوه زنان و... این شدید، حالا سرویس به آنور آبی ها می دهید؟!!            

[1] - حسن صباح، خواجه نظام الملک توسی، خیام نیشابوری

[2] - داماد آیت الله محمود طالقانی و همسر خانم طاهره طالقانی که اخیرا به رحمت خدا رفت.

[3] - خراسان شامل مناطق خراسان ایران، افغانستان، ترکمنستان، تاجیکستان، ازبکستان و بخشی از پاکستان و سین کیانگ است، استانی باستانی از ایران بزرگ باستان.

[4] - من هم مفهوم این فرمایش استاد را نفهمیدم، چرا که پهلوی ها در این خصوص بسیار کوشا بودند، به نسبت قاجارها که ویرانگر، اما سوال اضافی من، رشته سخن را از استاد می رباید، لذا مصاحبه گری نکردم، گذاشتم او رشته سخن را در دست داشته باشد، اگرچه ایشان پرش در موضوعات زیاد دارند، گویا فکر می کنند مطلبی را گفته اند، و یا انتظار دارد که شما خود آن را بدانید.

[5] - نویسنده بزرگ و شهیر کلاسیک انگیسی

[6] - جرج ناتانیل کرزن (George Nathaniel Curzon)متولد ۱۱ ژانویه ۱۸۵۹ در کدلستون، دربی شر، انگلستان، بریتانیا، درگذشت۲۰ مارس ۱۹۲۵ (۶۶ سالگی) ایران شناس و نایب السلطنه انگلیس در هند که از مقامات وزارت خارجه انگلستان در قرن نوزدهم بود. یا شاید استاد منظورش لرد ردینگ نایب السلطنه وقت هند بود که با کمک عوامل داخلی ایران کودتای 1299 هجری را تدارک و اجرا کردند و رضا شاه را حاکم ایران کردند.

[7] - ادموند آیرونساید Edmund Ironside ۱۸۸۰–۱۹۵۹ از عاملان کودتای 1299 که به روی کار آمدن رضاشاه انجامید.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب)

ما همه به نوعی اقلیت تلقی می شویم، اقلیت هایی در اکثریت هایی دیگر، پس بهتر است هر یک از ظلم و تعدی به حقوق اقلیت های کوچک دیگر خودداری کنیم، تا با توقف این ظلم، خود نیز شامل دومینو وار این مرحمت قرار گیریم. این عین عقلانیت است.

عدالت، و درستی یک فرهنگ، رویه جاری، ایدئولوژی، قانون و... موقعی بروز خواهد کرد که ظرفیت آنرا داشته باشد که اقلیت ها در آن جامعه، گروه و... احساس امنیت، عدالت، آسایش و... کنند، این همان میزانسنج راستی و درستی هر پدیده ایی از این دست خواهد بود؛ وگرنه این که "اکثریت"راضی و راحت باشند، کار شاق و مهمی نیست، چرا که اکثریت در پناه قدرتی که بر مبنای اکثریت بودن، در دست دارند، معمولا راضی و راحتند، وجه ممیزه یک قانون، رویه و... خوب این است که کسانی که قدرتی ندارند و در اقلیت فکری، فرهنگی، اجتماعی، مذهبی، زبانی و... قرار دارند، چنین احساس خوشایندی را در جامعه اکثریت تجربه کنند.

مقاله ایی که ذیلا ترجمه آن می آید، به موضوع عامل "ترس از اقلیت" در بروز جنایت و ظلم از ناحیه اکثریت بر اقلیت، در جامعه متکثر هند پرداخته است، نویسنده در این مقاله به ترس اکثریت هندو از اقلیت مسلمان در این جامعه، و شکایت مسلمانان از ظلمی که به علت اقلیت بودن به آنها می رود، پرداخته، و در عین حال همین جامعه مسلمان که خود اقلیتی غرق در ظلم بیش نیست، را به ظلم در حق اقلیت های داخلی خود متهم کرده، و راه برون رفت را نشان می دهد، نویسنده معتقد است که همانطور که مسلمانان انتظار دارند که اکثریت هندوها به آنها ظلم نکنند، اقلیت مسلمان نیز نباید در حق اقلیت های کوچک در بین خود ظلم روا دارند :

 

ترس از اقلیت ها : خیزش اکثریت گرایان و هندوتوا در هند،

و ضرورت بازنگری در بین مسلمانان از این نظر

اغلب اتفاق افتاده است که برخی از مسلمانان (به عنوان یک اقلیت در هند) این سوال و چالش را مطرح می کنند که، "ما شغل های آنان را نمی رباییم، چهره اجتماعی مناسبی نداریم، دیو انگاشته می شویم، کشته و ترور می شویم، اما هنوز جامعه اکثریت (هندوها) ما را نمی فهمد، و با ما احساس همدردی نمی کند." چرا این چنین نفرت و عصبانیتی (از مسلمانان) وجود دارد.

بسیاری موارد از این دست وجود دارد، و درست هم هست، و به عنوان یک فرد متعلق به جامعه اقلیت، به نظر می رسد که آنها (اکثریت هندو) در اشتباهند. ما (اقلیت ها) عدالت می خواهیم، اما آیا ما (به عنوان اقلیت نیز) براساس عدالت عمل می کنیم؟! بلافاصله بعد از حکم دادگاه هند، در خصوص مسجد بابری در آیودیا (Ayodhya)، در شبکه گروه های اجتماعی، پست هایی از تصاویر دیدار گروهی از علمای مسلمان با رهبران RSS [1] دیدم. و بر روی این تصاویر دیدار رهبران شیعه هند (اقلیتی بین مسلمانان) با رهبران سنگ/BJP (هندوهای افراطی) [2] کامنت هایی از سوی مسلمانان علیه این رهبران، دیده می شود که منزجر کننده است.

جدای از همه این ها، وقتی ما (به عنوان یک اقلیت) به اقلیت های داخلی در بین خود اعتماد نداریم، و همیشه در حالت شک و اتهام به آنها هستیم، و فراموش می کنیم که چه تعداد از رهبران مطرح و اصلی اهل سنت به ملاقات رهبران گروه سنگ پریوار/BJP (هندوهای افراطی) رفته اند، و در همه انواع گفتگوها شرکت دارند، اما هنوز اقلیت های خود (شیعیان) در بین مسلمانان را هدف حملات خود قرار می دهیم، تعدادی از ما آشکارا عمل می کنیم و منتشر می کنم، اما ما مسلمانان نیز همچون "توده" (mob) [3] عمل می کنیم. ما می خواهیم که اقلیت ها هم اینچنین عمل کنند؛ خیلی آسان است که ما هر فرقه ایی در بین خود را در گفتگوهای عادی خود، خارجی (Kharijite) تلقی کنیم.

من معمولا در خصوص پاکستان سخن نمی گویم، اما ببینید، وقتی شما فرقه احمدیه [4] را به عنوان مسلمان در نظر نمی گیرید، و آنها را تنها رها می کنید، و برای آنها حقوق اجتماعی اقلیت های غیر مسلمان را اطلاق می کنید، اما ناراحتید که چرا آنها در خط شما نیستند، بنابراین کمتر از پنج درصد از اقلیت را همواره در معرض سرزنش و مایه نفرت خود قرار می دهید.

بنابراین انرژی زیادی از جامعه اقلیت مسلمان شبه قاره، برای برگزاری کنفرانس ها، راهپیمایی ها در این خصوص صرف می شود، چنان که گویا فرقه احمدیه یک فرقه بزرگ است! اما آنها یک فرقه بزرگ نیستند، وقتی شما مسلمانان رهبران و سیاستمدارانی دارید که بر خلاف قواعد و اصول عمل می کنند، صحبت های درگوشی شروع می شود که این چنین رهبر و یا سیاستمداری قادیانی اند، چرا شما این مقدار (از احمدیه) احساس عدم امنیت می کنید، و این مقدار خود را از این فرقه در خطر می بینید؟!

به صورت روشن، یک اقلیت باید قوانین خاصی را قبول کند. بنابراین وقتی شما یک اقلیت بزرگ دارید، نه بین 0.2 تا 4 درصد بلکه 15 درصد کل جمعیت هند، اینجا در هند هم اکثریت هندو همچنین از این اقلیت مسلمان احساس خطر خواهند کرد، و ادعا دارند که این اقلیت مسلمان مردم هند هستند، که تغییر دین داده و از مذهب هندو به اسلام گرویده اند، و اکنون مشکل سازی می کنند، شبیه همان احساساتی که شما در خصوص قادیانی ها دارید.

اکثریت (هندوها) ممکن است ناراحت شوند اگر شما پاسخ دهید و مقابله به مثل کنید، و یا صحبت از برابری ها کنید. بنابراین می توان در این روند دید که ذهن اکثریت در خصوص اقلیت چگونه کار خود را می کند. واقعیت این است که نه همه شغل خوب بدست خواهند آورد، و نه حقوق مناسب دریافت خواهند داشت. موقعی که ما (اقلیت مسلمان) به دنبال دلایل شکست خود هستیم، این خیلی ساده خواهد بود که دیگران را به خاطر شکست های خود سرزنش کنیم؛ اقلیت معتقدند که بدون اکثریت امور بهتر خواهد بود.

و چنین است که نفرت به یک خواست تبدیل می شود، مردم را جهت می دهد، به مقصد آنان تبدیل می گردد، بالاتر از خیلی از نیازها قرار می گیرد. همین چند وقت قبل بود، پیامی از برخی مسلمانان دریافت کردم که ما را به تحریم مسلمانانِ مولا (Mulla) بوهره (Bohra) [5] در تجارت فراخوانده بود. اکنون تصور کنید، در یک کشوری ما اقلیت با حرکتی مواجهه می شویم که ما را به تحریم مسلمانان و بایکوت آنان فرا می خواند، و ما اینقدر احساس صدمه می کنیم، و تعداد زیادی از ما این تحریم را بدون احساس ناراحتی و رنجی اجرا می کنند.

ما حتی این را نمی بینیم و یا صحبتی درخصوص این بدی معیشت (که به مسلمانان تحمیل می شود) نمی کنیم. این همان حس و لذت اکثریت گرایان در جامعه اسلامی است. موقعی که رهبران مکاتب بریلوی و یا دیوبندی به دیدار رهبران راستگرایان هندو می روند، بایکوت و تحریم چه کسانی را شما دنبال می کنید؟!

بگذریم، درجات اگثریت گرایی، همچنین بستگی به این دارد که چگونه یکی دو رهبر در جامعه ممکن است موفق شوند، یا به وسیله سو استفاده از وسایل ارتباط جمعی به هدف خود برسند. همه این ها باید مورد تحلیل قرار گیرد و متوقف شود. ما باید همواره خود را مورد بررسی و تحلیل قرار دهیم، موقعی که عدالت را ترجیح می دهیم، باید خود نیز به عدالت رفتار کنیم.

برخی مواقع باید خود را از حالت شکایت خارج کنیم، و از حالت تصویر ساخته شده توسط رسانه ها در خصوص اقلیت خارج شویم. این به تلاش نیاز دارد، ولی امر غیر ممکنی نیست. تعداد زیادی از مثال های موفق در این خصوص وجود دارد. اما ما باید آماده باشیم تا شکست ها، مشکلات و مسائل خود را بپذیریم، و نباید از حدود خارج شویم، ما باید نظرات مخالف و انتقادات را نسبت به خود بشنویم.

اکنون، ما با بی عدالتی مواجهیم، و موارد زیادی اتفاق افتاده که ما را ناراحت می کند، این شرایط ما را به سمت منفی پیش می برد. اما ما با گروهی مواجهیم (هندویسم افراطی) که برای 80 سال است که به سختی تلاش می کنند، گروه های راستگرایی هندویی که با استفاده از روش های دموکراتیک در کشور به قدرت دست یافته اند، آنها به سختی فعالیت کردند تا به هدف دست یابند. ما (اقلیت مسلمان) نیز نیاز داریم تا خود را ارتقا بخشیم، بیاموزیم، و به باز ارزیابی خود بپردازیم و کار کنیم.

تاریخ انتشار : 11 نوامبر 2019 (20 آبان 1398)

نویسنده : شمس الرحمان علوی (Shams Ur Rehman Alavi)

منبع : www.anindianmuslim.com

[1] - یک گروه اصلی هندویی افراطی که ایدئولوژی و عمل آن تاکنون بر علیه اقلیت ها تدوین و اجرا شده است و به نوعی رهبری ملی گرایی هندو را بر عهده دارند، ایدئولوژی ضد سکولار، تکثرگرایی و دمکراسی هندویی که معتقد است که باید فضای قانونی و اجتماعی هند به نفع اکثریت هندو تظیم و تدوین گردد، به نوعی که منافع اکثریت هندو تامین گردد، آنها غیر هندوها را مردم هند می دانند که به انحراف رفته و باید دوباره به سمت هندویسم تغییر مسیر دهند، اسلام، مسیحیت و... را ادیان مهاجم دانسته که باید آنها را کنترل کرده و هند را از شر آنها رهانید.

[2] - گروه سنگ پرویوار یا Sangh Parivar یا گروه های هندوی افراطی و بنیادگرایان مذهبی هندو، حزب BJP که هم اکنون تحت نخست وزیری آقای نارندرا مودی حاکمیت را در هند در دست دارد و اکثریت کرسی های مجلس هند را بدست آورده اند، ارگان و شاخه سیاسی گروه های سنگ پریوار تلقی می شود.

[3] - توده های مهاجم هندوهای افراطی که به مسلمانان حمله می کنند و جنایت می آفرینند

[4] - احمدیه یا قادیانی ها در شبه قاره هند، همان جایگاهی را دارند که در جامعه ما بهایی ها دارند.

[5] - شیعیان شش امامی مقیم هند که به لحاظ تاریخی به بازماندگان از حاکمیت فاطمیون از مصر باز می گردند که بخشی از آنها در یمن به حوثی مشهورند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

باز فرصتی دست داد تا بعد از بیش از یک ماه که از آخرین صعود در 26 مهر ماه به توچال می گذرد، با پیمایشی هشت ساعت و نیمی، صعودی دیگر به قله 3964 متری توچال داشته باشم، که به نوعی می توان آن را صعود زمستانی به حساب می آورد، زیرا بارش های چند مدت گذشته در آبانماه، برف نسبتا خوبی را بر دامنه این کوه شکوهمند نشانده، به طوری که در هنگام صعود، از پایین تا بالا با برف دست و پنجه نرم کردیم، و از آنجایی که اولین تیمی بودیم که صعود از ایستگاه 5 را به سمت ایستگاه 7 تله کابین توچال رقم می زد، بیشتر مسیر را خود پاکوب کردیم، اما در آخر ما سومین تیمی دو نفره ایی بودیم که به ایستگاه هفت رسید.

زمانبندی این صعود در مسیر ولنجک به توچال بدین شرح می باشد :

حرکت از زعفرانیه ساعت 4.06 بامداد روز 30 آبان 1398

ساعت 7.04 دقیقه صبح، صعود به قله کماچال

ساعت 7.40 دقیقه بامداد به ایستگاه 5 تله کابین رسیدیم (بعد از سه ساعت و 34 دقیقه حرکت صعودی)

نیم ساعت استراحت و صبحانه و ادامه حرکت به سمت قله در ساعت 8.10 صبح

رسیدن به ایستگاه 7 تله کابین در ساعت 11.39 (بعد از هفت ساعت و 29 دقیقه کوه پیمایی)

رسیدن به قله توچال در ساعت 12.45 دقیقه ظهر ( بعد از هشت ساعت و 33 دقیقه حرکت)

همچنان مشتریان صعود از سمت مسیر دربند، بیشترین مشتاق را دارد و علیرغم خطرات ناشی از دست به سنگ شدن های قسمت پایین پناهگاه شیرپلا، که واقعا ترسناک است، خصوصا که این روزهای برف، و سقوط درجه برودت هوا، به زیر صفر، که باعث یخ زدگی مسیرها شده بود.

امروز صعودی عالی رقم خورد، چرا که هوا کاملا آفتابی، و به رغم پیش بینی هایم، که هوا را ابری می پنداشتم، هوا از همان صبح صاف و ستاره باران، و سپس با طلوع آفتاب صاف و کاملا آفتابی بود، و این باعث شد که با توجه به عدم بردن کلاه آفتابگیر، حسابی صورتم در آفتاب بسوزد.

این روزها به علت قطع اینترنت که همزمان با بروز قیام های جاری در کشور به خاطر سه برابر شدن قیمت بنزین، رخ داد، کوهنوردان نیز از دسترسی به منابع قابل اعتماد پیش بینی هوا، محروم شده و این امر ممکن نبود، و لذا این هفته بدون دانستن وضعیت آب و هوایی قله، مسیر صعود را به امید خدا شروع و طی کردیم.

در برگشت بسیاری از برف هایی را که ما شکافتیم و بالا رفتیم، بر اثر همین آفتاب ذوب شدند.

این خطرناک ترین نوع حضور در کوه است که شما بدون دانستن وضعیت آب و هوایی در کوه، به صعود اقدام کرده و ندانی که چه شرایطی در انتظار شماست، ولی امروز بهترین صعود را در هوایی پاک و صاف و روشن داشتیم، عالی بود،

دوست همنوردم می گفت : ما دو نوع انسان داریم، انسان هایی که غم دیگران را دارند و این نوع انسان ها زود از بین می روند، و انسان هایی که ایشان به آنها "انسان های خوشبخت" اطلاق می کرد، یعنی کسانی که در این دنیا دغدغه ایی به جز سود و زیان خود ندارند، و تنها به آسایش و سود خود می اندیشند، اینان عمرها درازی را در بی توجهی به وضع دیگران می کنند، و انگار مرگ با آنها قهر است.

Click to enlarge image IMG_2564.JPG

مرکز تهران زیر ابر و آلودگی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خیزش ها عظیم مردمی، و یا زلزله ایی بزرگ که با ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، امنیتی خود، که در اکثر شهرهای ایران به دنبال اعلام تصمیم نظام مبنی بر افزایش قیمت بنزین از هزار به سه هزار تومان، که از تاریخ 24 آبان 1398 و در شب میلاد پیامبر آغاز شد، موجی بزرگ ایجاد کرد که شیرازه کشور را چنان بهم ریخت که مسئولان امنیت، در یک تصمیم عجولانه و فاقد تدبیر، و در یک اقدام بی سابقه، ارتباط کل کشور را با دنیا قطع کردند، و به واقع و از روی ناشیگری متاسفانه به دست خود نشان دادند، که علاوه بر اقتصاد ایران، امنیت ما نیز در آنسوی مرزهاست که تعیین تکلیف می شود، و نفوذ کلام خارجی بر کلام منابع مرجع داخلی می چربد و موثرتر است، و برای کنترل مردم خود، باید ارتباط آنان را با دیگران قطع کنیم!

این اقدامی بود که تاکنون سابقه نداشت، و در اعتراضات سابق، که می توان گفت از این هم عظیم تر بود، اختلال اینترنت و تلفن خارج و داخل تا این حد نبود، و مسئولان کشور تنها در حوزه های درگیری به صورت نقطه ایی و پازلی به قطع ارتباطات اقدام می کردند، اما اکنون بیش از یک هفته است که کشور در التهاب است و این ارتباط قطع، و تنها در نقاط کوچکی از کشور اینترنت به صورت بسیار محدود و در حد 5 درصد معمول وصل بود، این خود یک شاخص اعلام خطر کننده است، که بیداران در بین تصمیم سازان را می تواند از چرت های خام خود بیدار کند، تا رویه عوض نمایند.

فاجعه به حدی است که اکنون در هشتمین روز این جریانات، با اعلام مسئولین مبنی بر وصل مجدد اینترنت، تنها در 20 درصد موارد معمول می توان وصل اینترنت را دید، در این مدت شیراز، خوزستان، کرمانشاه، کردستان، کرج، ملارد، اسلامشهر، اصفهان، تبریز، تهران و... چنان در آتش این حرکت سوختند که این نیز خود سابقه نداشت، و جالب اینکه، انگار در کشور ما همیشه "مرغ یک پا دارد" و این همه، باعث نگردید که نظام از تصمیم خود عقب نشسته، و یا در آن تعدیل به وجود آورد، و با حمایت کامل رهبری که بلافاصله از این گرانی انجام گرفت، تمام طرح های نمایندگان مردم نیز، که در بی اطلاعی و بی اثری، تنها شاهد تصمیم و اجرای این طرح و دستور بودند، نیز به محاق رفت.

درگیری ها خیابانی 

 که همه این ها باز اگر نگوییم بی سابقه کم سابقه بوده است، و حاکی از اضطرار کشور و نیاز آن به درآمد ناشی از این تصمیم دارد، که فراقوه ایی و با دور زدن مجاری قانونی تصویب قوانین، مثل نمایندگان مجلس، در خصوص آن تصمیم گرفته، اجرا و در بالاترین سطوح از طرح گرانی یک کالا! که امری عادی و روتین در کشور است، حمایت می گردد.

به نظر می رسد این دومین شوک بزرگ برای تکیه دادن نظام به جیب مردم، و شریک شدن یک شبه در ثروت آنان است، که بعد از بالارفتن قیمت ارز و اکنون بنزین اتفاق افتاد، و در فقره اول ارزش دارایی های مردم به کمتر از یک چهارم کاهش یافت، و به نظر می رسد، علیرغم قول مسئولان برای کنترل قیمت ها بعد از این حرکت، آنان موفق به کنترل قیمت ها نشده، و بلکه قیمت اجناس همچنان سیر صعودی خود را طی کرده، ارزش پول ملی همچنان تضعیف، و سفره ها کوچک و کوچکتر خواهند شد.

آنچه مسلم است اینکه با این روند عدم توجه به خواست های (درست و یا نادرست) مردم، که نادرست آن نیز به دلیل جایگاه آنان در قانون اساسی و دیدگاه بنیانگذار انقلاب که آنان را "ولی نعمت" خود می دانست و خود را "خدمتگذار" آنان خطاب می کرد، و لذا خواست نادرست ولی نعمت، و مردم نیز باید درست در نظر گرفته شود، و حاکمیت کوتاه بیاید، ولی می بینیم که کوتاه آمدنی در کار نیست و این باعث انباشته شدن خشم، و بی اثر شدن نهادهای مردمی، و نمایندگان آنها، بی اعتنایی به خواست هایی که حتی مردم حاضرند جان خود برای آن بدهند و... کشور را هر چه بیشتر در فضایی پیش خواهد برد که شکاف بین مردم و حاکمیت افزایش پیدا کرده، که این خود تبعات جبران ناپذیری را متوجه همه داشته ها و حتی تمامیت ارضی کشور خواهد کرد.

همچنانکه مدت زمان استراحت بین حرکات اعتراضی، هر چه می گذرد بیشتر کاهش یافته و شعارها رادیکال تر، و در نتیجه پناه بردن مسئولان به روش ها و نیروهای امنیتی برای حفظ نظام افزایش خواهد یافت.

روند زمانی و گسترش اعتراضات در کشور نشان می دهد، از اعتراضات همسنگران دوره قیام در انقلاب، که در سال 1360 اتفاق افتاد، تا اعتراضات محدود اما قدرتمند دهه 1370 قزوین، مشهد، اسلامشهر، و بعد اعتراضات بزرگ دانشجویی 1378، و متعاقب آن جنبش های عظیم جوانان و... در سال 1388، و تحرکات بزرگ مردمی در دی ماه 1396، و اکنون خیزش های غافلگیر کننده و بزرگ مردم در آبان 1398، فارغ از این که شرکت کنندگان و آفرینندگان آن را، چه بنامیم، فاصله ها کمتر و گسترش آن بیشتر می شود،

و عدم رسیدگی به خواست مردم، و عدم حرکت در سمت و سوی تحقق آن، حتی بعد از سرکوب، باعث خواهد شد که این روند افزایشی و کاهش زمان بین اعتراضات ادامه یافته و به نقطه بدون بازگشت برسد، و باید توجه داشت که هر کدام از این موارد نیز، به بخشی بزرگی از جامعه جراحت وارد کرده و اگرچه سیستم امنیتی به خود تبریک خواهد گفت که آن را مهار کرده، اما لزوما مهار این موارد درد را نیز تسکین نخواهد داد، بلکه نقاط دردناک را به غده های چرکین مبدل خواهد کرد، و مثل آتش زیر خاکستر منتظر بروز مجدد خواهد ماند، و این کوتاه نیامدن های بی مورد، و عدم مراجعه به آرای عمومی و برگزاری رفراندم برای اتخاذ تصمیمات مهم، و اقدامات بحران زای مهم، نهایتا شرایط را هر روز خطرناک تر خواهد کرد، و باعث تجمع مطالبات و به سیل تبدیل شدن آن خواهد شد.

بازگشت به رای مردم، احیای دوباره قدرت و تاثیر شوراهای انتخابی، از جمله شوراهای شهر و روستا، و مجلس ملی کشور و رییس جمهور، که از جایگاه قانونی خود به زیر کشیده شده اند، و کوتاه کردن دست شوراهای متعدد انتصابی در تصمیم گیری ها و قانون گذاری کشور، می تواند به کاهش این شکاف منجر شده، و در این صورت است که دیگر مردم خود را "هیچکاره" تصور نخواهند کرد، و اگر حتی برای زمانی چنین گرانفروشی هایی هم مطرح و لازم شود، همچون زمان جنگ که جیب خود و جیب نظام را یکی می دیدند، آن را تحمل، و ایثار خواهند کرد، و چون تصمیم خود آنان و یا نمایندگان واقعی آنان است، شرایط سخت را قابل تحمل تر تلقی، و به این همه آشوب و کشتار نخواهد انجامید.

برخوردهای گزینشی در اجرای عدالت و ابهامات در اجرای حکم مفاسد اقتصادی و... و در بوق کرنا کردن بعضی پرونده ها، و لاپوشانی برخی دیگر از پرونده های بسیار بزرگ در سطح ملی، که حتی داد مسئولینی که خود طلایه دار مبارزه با دانه درشت ها بوده اند، را نیز در آورده است، به طوری که در سفر رئیس جمهور به یزد، نمونه ایی از اعتراض بزرگترین نماینده مردم، یعنی رئیس جمهور را نیز مشاهده کردیم، این ها مواردی نیست که بتوان به راحتی از کنار آن عبور کرد، و با بار کردن کلمات کلفت بر رئیس جمهور، سخنانش را بی اثر نمود، چرا که وسعت اطلاع مردم از شرایط به حدی است که می توانند سره از ناسره جدا کرده و حق و باطل بودن حرف ها را تا حدودی تشخیص دهند،

گرچه همین مردم اکنون شاهدند که همین رئیس جمهور تمام شعارهای انتخاباتی خود را فدای امنیت و نظام کرد، و خود را به سنگ بین آسیاب دشمنان داخلی و دلواپسان از یک سو، مردمی که با امید به او رای دادند و اکنون از او نا امیدند از سوی دیگر، و کشورها و طرف های خارجی تبدیل شده است، او که تمام آبروی خود را با قطع ارتباطات (اینترنت، تلفن و...)، شدت برخورد با مردم، و تحمیل گرانی های بزرگ و... به باد داد و...

همه این ها نشان می دهد که بی عدالتی در استفاده از کرسی های نظام به حدی است، که شرایط را برای احساس فساد شدید نزد مردم، فراهم می کند، و شعارها از گرانی بنزین به سمت اسقاط نظام تغییر جهت داده و مردم این چنین تمام آرمان های خود را از بین رفته دیده و به خیابان ها می آیند.

از سوی دیگر روند شاخص هایی که در کشور ما از تحریم، قطع ارتباط با جهان، انزوای منطقه ایی و بین المللی، و تاکید بر تکیه بر ظرفیت داخل (مانند کشورهای محاصره شده) و... به حدی است که چشم انداز تبدیل ایران و حرکت آن به سمت و سوی تبدیل به کشورهای نمونه منزوی کمونیستی، سوسیالیستی و... جهان نظیر کره شمالی، کوبا، ونزوئلا و...که رهبران این کشورها مردم خود را برای دهه های متمادی در مخمصه تحریم، و انزوای خارجی و محدودیت بسیار بد داخلی، در زندان های بزرگ مرزهای خود محصور کرده اند، زنگ خطر را برای مردم، درست یا نادرست به صدا در آورده است.

و اینکه به خاطر چند حرکت مردمی، تمام ارتباطات داخل با خارج کشور، با زدن یک کلید، بدون در نظر گرفتن خسارات مالی، حیثیتی و... رقم می خورد، زمینه را برای اعتراضات آتی فراهم خواهد کرد، و قطعا ایرانیان بعد از این همه قیام های آزادیخواهانه، از سده های گذشته تا کنون، به تبدیل شدن به شرایط یکی از کشورهای پیش گفته، رضایت نخواهند داد، این است که به نظر حقیر باید در یک حرکت سریع نقش مردم در حرکت پیش رو تقویت، و با کنار زدن فیلترهای غیر قانونی، شبه قانونی موجود، راه را برای حضور مجدد مردم و نمایندگان واقعی آنان در تصمیم گیری و سمت و سو گیری های ریز و درشت کشور باز کرد.

این تنها راه ممکن برای حفظ ایران در میانه ی بی ثباتی، و دشمنان ریز و درشتی است که ما را از شمال و جنوب و غرب و شرق احاطه کرده اند، و تنها راه برون رفت از این تنگنا رجوع به توان مردمی است، نه بی اثر کردن آنان، و نا امیدی شان؛ که تجربه رهبران سازمان مجاهدین خلق، عاملان داخلی کودتای امریکایی – انگلیسی 28 مرداد و... نشان داد که، عده ایی از مردم و حتی بزرگان و نخبگان ایران، این ظرفیت را دارند که چنانچه حس کنند حقوق آنان نادیده انگاشته شده، و از دستیابی به آن نا امید شوند، ممکن است به دشمنان قسم خورده این آب و خاک نیز پناه برده و از او کمک گیرند تا به خواست خود از طریق همنوا، متحد، و هم حرکت شدن با دشمن دست یابند، و حتی کشور را به سوی تجزیه پیش برند، کاری که آیت الله کاشانی و همدستان داخلی کودتا 28 مرداد در همدستی با دست های خارجی کودتای 28 مرداد برای براندازی دولت مردمی دکتر مصدق کردند، و یا حرکت سازمان مجاهدین خلق که با همدستی با صدام که علیه خاک کشور، و در روند تجزیه آن آمده بود، در جنگ هشت ساله اقدام نمودند و...

آیت الله کاشانی دست در دست سفیر انگلیس در آخرین روزهای عمر خود،

بعد از سرنگونی دولت مردمی دکتر مصدق توسط کوتای امریکایی و انگلیس،

اکنون اسناد همکاری آیت الله با دست های خارجی فاش شده است.

لزوم احیای امید در دل این مردم، که به درستی آنانکه مردم را در سال 1396 به پای صندوق های رای کشاندند، از آن سود جستند و این شکاف را به خوبی دیدند، و با شعار "تدبیر و امید" به میدان آمدند، و در نتیجه این حضور حداکثری کارهای بزرگی هم به انجام رسید، که نمونه آن مذاکرات ایران با تمام قدرت های جهانی بود، که به "برجام بزرگ" انجامید، هرچند امریکایی ها با مستمسک قرار دادن دلایل درست و یا غلط، آن را به بن بست رساندند، اما حتی مرده این قرار داد هم اکنون، دست آنان را از دست اندازی به کشورمان ناتوان کرده است، و علیرغم دشمنان داخلی و خارجی این قرارداد، برجام اوج عقلانیت سیاسی عقلای کشور ما بود، که به انجام رسید،

و این دولت تا شش سال قیمت ارز را پایین نگه داشت، و در بازیابی قدرت پول ملی موفق بود، و در صحنه بین الملل نیز توانست ایران را از محاصر منطقه ایی و بین المللی گذشته خارج کند، تا آنجا که این توان را در خود دید که اعتبار پاسپورت ایرانی را به آن باز گرداند، هرچند دو دستگی های داخلی، ناشی از هوای نفس سیاستمداران ناپاک، باعث شد که هم ارز دوباره به کانال مخوف سابق خود بازگردد، و هم تمام شعارهای این رییس جمهور که می رفت امید را به مردم کشور باز گرداند، فدای تصمیمات "مرغ یک پا دارد" شد، و امروز شاید از جاده انصاف خارج شویم، و بتوان ادعا کرد که آقای روحانی در کوتاه مدت به عنوان یک رییس جمهور رسوا، کار خود را به پایان خواهد برد،

اما در دراز مدت نظرات و راهبرد او در بعد داخلی و خارجی برجسته، و درستی آن به ظهور خواهد رسید، زیرا زمان پرده از شعارهای توخالی و توهماتی که کشور و انقلاب را به این وضع انداخت، بر خواهد داشت و همه متوجه خواهند شد که چه کسانی با چه ایدئولوژی ها و اهداف عجیب و غریبی، کشور و انقلاب را به این بن بست و پرتگاه رساندند.

خانه ام آتش گرفته 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خاور در خون غوطه ور ما، به نظاره جولان شب نشسته است

"کفش هایم کو" [1]

از راه مانده ام،

در بیدادگاه دلم گیر کرده ام،

راهی دراز به تو دارم، به بلندای یک یلدای طولانی و تاریک،

مملو از سنگلاخ جهلُ نفهمی هایم،

درازتر از گیس خونی که بر سنگفرش زمانه بی رحم ما، دائم جاریست،

و من در لوچ این خون افتاده ام،

گلویم را حُناق گرفته، تا حتی فریاد را نیز از من بستاند،

و آنان نیز، داد را به بیداد برده اند،

دادستانی نیست، که داد ستاند،

دادستانان خود به بیداد، بیداد را داد می زنند،

سگ های بی روحِ خشنِ خشمُ خشونت،

به تسخیر و فرمان دیوان، در آمده،

شب را به واق واق ممتدّ خود آلوده اند،

تحفه این شب را جز تاریکی نیست،

که این نیز، وعده اش نزدیک، نقد و حاضر است،

در پس چارچوب هر درب و پنجره ایی، یک دنیا تاریکی به کمین نشسته است،

سنگینی این همه سیاهی، بر هر بام و برزن، خود را تحمیل می کند،

مناره ها دیگر از توحید نمی گویند، به ستایش شب و شب نشینی نشسته اند،

کُلُفتی لحاف شب، مناره ها را نیز در خود غرق کرده است، 

گویا شب را نیز، پایانی نیست،

دیگر امشاسپندان [2] نیز فرمان اهورا رها، به نظاره جولان دیوان نشسته اند،

گاه به یزدان دادگر خود نیز شک می برم،

که او نیز، انگار به ماندگاری روز شب شده ما خاور نشینان، رضایت داده است،

"مرا به چه کار آفریدید؟ کیست آنکس که مرا پدید آورد؟ خشم و ستم و سنگدلی و گستاخی و زور مرا به ستوه آورد!" [3]

میدان های تحریر با هزار امید، پر و خالی می شوند،

اما از حریت جز نامی نمانده، و این زنجیر هاست که بر خروجی میادین، حکم می رانند،

"آزادگان در بندند" [4] زنجیر بر گردنان جولان می دهند،

هرمله وار، گلوی نهال آزادی را، مقابل چشم میلیون ها چشم به راه آن، فشرده،

سخن از هر آنچه دوست ندارند را، به تمسخر، "حرفای صدتا یه غاز سرهم کرده" می خوانند،

دیگر خروس ها هم سحر از صبح تشخیص نداده، تا نوای بیدار باش زنند،

من در هیاهوی شب، و صدای زنجیرها، در کوچه پس کوچه های خفته در تاریکی، پرسه می زنم،

دریغ از شمعی، یا چراغی که مرا به خود خواند،

گویی نسل چراغ به دستان نیز منقرض شده اند،

و خاورِ در خون خود غوطه ور ما،

به نظاره جولان شبُ،  شب پسندان نشسته است،

چشم به خاور دوختگان هم، آب در هاون می کوبند،

طلوع را باید، در پس ورق آخر کتاب آگاهی به انتظار نشست،

 

 [1] - برگرفته از سربند شعر مرحوم سهراب سپهری:  "کفشهایم کو؟   چه کسی بود صدا زد سهراب؟    آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ    مادرم در خواب است   و منوچهر و پروانه و شاید همه‎ی مردم شهر    شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد    و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد      بوی هجرت می‎آید    بالش من پر آواز پر چلچله‎ هاست      صبح خواهد شد     و به این کاسه‎ی آب      آسمان هجرت خواهد کرد     باید امشب بروم        من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم        حرفی از جنس زمان نشنیدم        هیچ چشمی،        عاشقانه به زمین خیره نبود          کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد       هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت       من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد      وقتی از پنجره می‎بینم حوری      -دختر بالغ همسایه-       پای کمیابترین نارون روی زمین      فقه می‎خواند         چیزهایی هم هست؛       مثلا شاعره‎ای را دیدم         آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش     آسمان تخم گذاشت    و شبی از شب ها       مردی از من پرسید       تا طلوع انگور چند     ساعت راه است؟       باید امشب بروم!     باید امشب چمدانی را      که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد      بردارم      و به سمتی بروم     که درختان حماسی پیداست       رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند          یک نفر باز صدا زد: سهراب!       کفش هایم کو؟"

[2] - طبق آیین زرتشت، امشاسپندان نمایندگان شهریاری و توانایی اورمزد بزرگ و بی همتا، خدای ایران باستانند که در جهان مینوی، پاسداری فلزها و دستگیری و فریادرسی بینوایان بر روی زمین؛ کار آنان است.

[3]-  آیه ایی از کتاب مقدس پیامبر ایرانی زرتشت، اوستا، ص 35 بخش "آهانودگاتا" نوشته استاد ابراهیم پورداود، سازمان انتشارات فروهر، تحقیق و توسعه هاشم رضی

[4] - برگرفته از شعاری که در زمان انقلاب فریاد زده می شد "آزادگان در بندند، پلیس تو بی گناهی، فرمانده ات..."

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 بزرگ پروردگارا!

من که از فهم، و ساخت دنیای دون و موقّتی خود نیز ناتوانم، چگونه بار ساخت آخرتی دائمی و والا، و در خور یک انسان را بر دوشم نهادی!

کنون که دنیایم حرکت در جاده های ساخته شده، جا گرفتن در قالب های از پیش زده شده، تکرار حرف های از پیش گفته شده، تبعیت از کارهای از پیش انجام شده، تفکر در قالب های از پیش فکر شده، هدف گیری هدف های از پیش معلوم شده و... است، چرا باید تو ما را تک تک مورد خطاب قرار دهی، وقتی همه چیز از پیش تعیین شده، و حرکت جمعی است.

ورنه، وقتی ساخت و پرورش آخرتم با من است، پس مزرعه اش را نیز باید خود با اختیار، سلیقه، و مطابق انتخاب، مطالبات و اهداف خود بسازم؛

گمان ندارم، اسارت سازنده و پرورش دهنده ایی چنین پر مسئولیت، در آن همه "از پیش تعیین شده ها"، به ساختی ایدال منتهی شود.

وقتی مسئولیت را در تک تک ما نهادی، اختیار را نیز باید به تک تک ما می دادی؛ ورنه باید ما را همچون گله ی گوسفندانت، به چوپانانی سپرده، مسئولیت از تک تک ما ساقط می کردی،

اورمزدا!

کاش حق طراحی و ساخت دنیای مان را، به این و آن نمی سپردی؛ و حال که سپردی چرا باید از چنین انسان کانالیزه شده در ذیل این و آن، این همه انتظار فردی داشت!

انسان اسیر چنبره کلی دام، و کلی قالب های از پیش ریخته شده، و راه های از پیش ساخته شده، که از مغز بیابان های مختلف به سمت سوهایی متفاوت می رود، که معلوم نیست در انتهایش چیست، و من حتی در این دوره کوتاه عمر، فرصت طی کردن این راه، و شناخت آن را هم ندارم، چگونه راهم را از میان این همه راه های از پیش تدارک دیده شده، که هر کدام خود به مقصدی نامعلوم رهسپارند، انتخاب کنم؟!

من باید راهی برای خود داشته، و به مقصدی روان شوم که افق آن برای من روشن، و طالب آن باشم.

مهربانا!

کاش تو حتی به تشریح آنچه در بهشت خود خواهی نهاد نیز بر نمی خواستی، و اصلا کاش بهشت را خود نمی ساختی، و ساخت آن را هم به خواست دل ساکنانش موکول می کردی، تا هر کدام طبق ذوق و سلیقه خود، بهشتی در خورِ حد و قواره خود می ساختند، و صاحب آنی می شدند، که طالب آنند،

کاش ترسیم بهشت مطلوب را هم، به ذهن طالبان آن محول می کردی، تا برای آنچه خود ترسیم کرده اند، مشتاقانه و از سر شوق، حرکت در مسیرش هم برایشان آسان شود،

نمی خواهم دنیای دیگرم نیز، به سان این دنیا، ساخته این و آن، و در بی رغبتی و بی اشتیاقی بگذرد؛ نمی خواهم دنیایی از این قسم، دوباره داشته و به تکرارش بنشینم.

خدایا!

دنیای مطلوب این و آن، دنیای آرزوهای من نیست، من دنیا و آخرتی را طالبم که مطلوب من است، دنیای مطلوب این و آن را طالب نمی باشم،

نمی خواهم به سان اتومبیلی، محکوم به حرکت در جاده ایی دراز و نامعلوم شوم،

کاش می گذاشتی طراح این دو دنیا، نیز خود باشم، کاش آمدن و رفتن ها اختیاری بود،

اکنون که ساخت آن دنیا با من است، پس انتخاب شکل و شمایل و کیفیت رسیدن به آن نیز باید، با من باشد.

من ویرانه ی خود ساخته را، بر قصر این و آن ترجیح می دهم.

من یک مطلوب دل خود را به هزار مطلوب دل این و آن عوض نمی کنم.

من هرگز به دنیا و آخرت مطلوب این و آن، حتی راغب هم نیستم،

آنچه در ذهن آنان است تنها مطلوب خودشان است.

خداوندگارا!

کاش ساخت دنیا و آخرتم را به خودم می سپردی،

ظرفیتی کافی، و اختیاری در خور نه در ساخت این دنیا دارم، و نه در ساخت آن دنیا،

موجودی مجبور به زیست، عمل و حرکت در راهی که، نه آن را می فهمد، و نه از انتهایش با خبر است، و در این ابهام، مجبور به ماندن در خانه ایست، که نه آن را می شناسد، نه در آمدن به آن نقشی داشته، نه اختیار ترکش را دارد، و نه طالب بودن در آن است،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

افسوس که این روزها حکم را نه از لابه لای مواد قانونی و به عدالت، که بر اساس منویات دل حکمرانان بیرون کشیده، و سیاست پیشگان طرار [1] و اهل خدعه و نیرنگ آنرا انشا نموده، و در دستگاهی که برای عدالت گستری تشکیل، و باید حکم به عدالت و انسانیت صادر نماید، به امضا رسانده و به نام چند قاضی دادگاه، به بیداد و بی توجه به داد و قانون صادر و اجرا می کنند. [2]

سال 1992 که دست های دولت پنهان در دستگاه اجتماع مذهب زده هند، گروه هایی از مردم دو آتشه هندو [3] مذهب را تحریک و تهییج و سازماندهی می کرد، تا مسجد 490 ساله بابری را در شهر "فیض آباد"، و در ایالت "اتارپرادش" هند ویران سازند، شاید می دانستند راهی را که بر گزیده اند، به نتیجه ایی به ظاهر افتخار آمیز برای تشکیلات هندویسم افراطیِ پیش برنده آن ختم خواهد شد، و نتیجه این حرکت آنان، به ظاهر پیروزی را برای اردوگاه هندوهای افراطی در بر خواهد داشت، و در افتخارات (البته کوتاه مدت تاریخی) این نحله فکری و تشکیلاتی ثبت خواهد شد؛ اما سیاست پیشگان پشت مذهب مخفی شده، نمی دانند که این لکه ننگ تا ابد بر دامن آنان باقی خواهد ماند.

اما سیاسیونی که مذهب را در خدمت قدرت گیری خود گرفته اند و تنها به رسیدن به قدرت فکر می کنند، و این آتش را بر می فروزند، می دانند این حرکات عوام پسند، غذای سیاسی چرب و چیلی را برای احزاب و دستگاه سیاسی اشان، برای مدت ها خواهد پخت، و در سفره ناپاکان ارتزاق کننده از سیاست، از خون مردم کوچه و خیابان، از هندو و مسلمان برای مدت ها تلیت رنگین تدارک خواهد دید.

آن روزها که هندوهای افراطی این مسجد تاریخی را ویران می کردند، چند کرسی ناقابل در مجلس هند بیشتر نداشتند، و سکولاریسم، دموکراسی و تکثرگرایی و کلی ارزش های مدرن و جدید انسانی، اگر نگوییم در اوج، بلکه در بهترین شرایط خود بود، اما یک تیره از تبار سیاسیون هندو مذهب، به این نتیجه رسیده بودند که برای رسیدن به قلل قدرت، باید بر مرکب احساسات مذهبی کور مردمی سوار شد، که حاضرند برای خدای خود دست به هر جنایت و اقدام ناپاکی بزنند،

کسانی که عقل را تعطیل کرده و دنباله رو سخنرانان مذهبی دو آتشه ایی هستند که آنان را بر هر آتشی فوت کنند، گُر می گیرند و می سوزاند و پیش می برند؛ و این سیاست پیشگان می دانستند که برای به جولان در آوردن اسب سیاست خود، که به کسب قدرت بیشتر منتهی شود باید پشت مذهب و خدای رام، سنگر گرفت، و حریف سیاسی را از آن نقطه، مورد حمله قرار داده و به چالش کشید و در خواب و هوای دودی تحمیق توده ها، به نابودیش کشاند، این بود که اقلیت مسلمان را دشمن معرفی کرده و بدان حمله بردند.

آنان که این آتش را آن روز روشن کردند، امروز به خوردن خوشه های خون آلود قدرتی نشسته اند که از تن کباب شده جامعه ایی به بار نشسته، که در سوز قربانی شدن دموکراسی، سکولاریسم و تکثرگرایی و بسیاری از ارزش های انسانی، باید از این پس بسوزد، حال آنکه مدهوش و مست از احساس پیروزی، جام جام شراب پیروزی به می زنند، و به سلامتی خود می نوشند، و مستانه خواهند رقصید، و نمی دانند برای رسیدن به این قدرت چه مقدار انسان، و چه ارزش های بزرگی از انسانیت، قربانی زیاده خواهی آنان شد.

 این روزها خدای رام از اوج آسمان هند، کسانی را خواهد دید که در عشق ساخت معبد و بارگاه محل تولد او بر خرابه های مسجد بابری اشک شوق ریخته، و این پیروزی را به هم مسلکان خود تبریک خواهند گفت، اما رام اگر خدای واقعی انسان، و حافظ انسانیت باشد، آیا هرگز راضی خواهد بود که این همه انسان برای ساخت یک بنا، و یا به قدرت رسیدن عده ایی سیاست پیشه ناپاک که خود را نماینده او می دانند، کشته شوند و حقوق بس بزرگی از انسان ها، همچون دموکراسی، تکثرگرایی و سکولاریسمِ یک میلیارد دویست میلیون هندی، قربانی زیاده خواهی عده ایی شود که مست قدرت در کرسی های سرخ و سبز بنشینند، و دم از خدای رام زنند.

آنان که امروز به جشن این پیروزی ظاهری نشسته اند، نمی دانند که خود نیز در آینده ایی نه چندان دور قربانی چنین راه ناصوابی خواهند بود، این جشن را حکمی به دنبال آورد، که در دستگاه عدالت نوشته نشد، و بلکه در دستگاه حکمرانی هندو که روزی این مسجد را خراب کردند، نوشته شد، کسانی که در این روند پیش آمدند، و قدرت گرفتند، و امروز در شادی به بار نشستن نتایج سیاسی کار تاکتیکی خود نشسته اند، و قضات دادگاه عالی الله آباد هند (شهر صدور حکم مذکور) را بازیچه مطامع قدرت طلبی و تمامیت خواهی خود کرده، و قاضیان تمام عدالت را به فراموشی سپرده و حکم حاکم را امضا و به نام عدالت و عدالتخانه و دادگستری اعلام داشته اند،

در این شرایط عده ایی که می فهمند، در مرگ عدالت اشک غم خواهند ریخت، و عده ایی نیز که مست پیروزی فرقه مذهبی خود نشسته اند نیز اشک به شادی خواهند ریخت، و عده ایی نیز که از این بی عدالتی سرخورده شده اند، کینه ها را در دل های جراحت دیده خود جمع خواهند کرد، تا کجا و چه موقع آن را بر دایره ریخته و اگر فرصت حکمرانی بدست آوردند، همان کنند که اینان کردند، ویرانی از پس ویرانی.

این است چرخه ظلم، این است دور باطلی که آمدن و رفتن حکومت ها، نجات را در بر ندارد، و آنگاه نجات مردم از در خواهد رسید، که عدالت و انسانیت در محور انشا و صدور حکم، به جای حکمرانان و مزدوران هوا و هوس سیاست نشسته، و به عدل و انسانیت حکم دهد.

سال 1529 میلادی که شاهان مسلمان گورکانی هند بنای این مسجد را در این شهر می ریختند، شاید نمی دانستند که 490 سال بعد کسانی کلنگ و بیل به دست، آن را ویران خواهند کرد تا خانه ایی که برای عبادت خدای "الله" ساخت شده را ویران، و بر جای آن معبدی برای عبادت خدای "رام" بسازند.

اما ما شاهدان این جنگ بی پایان، نمی دانیم این جنگ خدایان است، یا جنگ ما پیروان خدایان، یا جنگ هوا و هوس سیاستِ سیاست بازان و... که هر یک می خواهند پرچمی را بر فراز کنگره ایی بر افراشته و لذت برند که این پرچم هوا و هوس آنان در میانه باد سیاست این و آن، در چرخش است، و آنان دل خوش دارند که پرچم شان بر فراز است، و در باد بی عدالتی و ظلم می رقصد.

حال انسانیت و عدالت در چه وضع است، مهم نیست، در هر وضعی که می خواهد باشد، مهم این است که پرچم های منظور نظر ما در اوج کنگره های بلند جهان، رقص مرگ آور خود را داشته باشد، و ما دلخوش به این پیروزی، نان خود را در خون این و آن تلیت کرده و نوش کنیم.

حزب BJP بر موج ویرانی این مسجد از سال 1992 سوار شد و اکنون حکومت را در هند در قبضه یکه تازی خود دارد، و هر معاهده اخلاقی و قانونی قبلی را، چون آقای ترامپ، بی توجه به عواقب آن، ملغی کرده و پیش می رود. این حاکمیتِ بر موج مذهبِ هندو سوار شده، دیروز کشمیری ها را از کل حقوق خود بی حق کرد، امروز حکم را صادر کرد، که معبد خدای رام را، بر ویرانه های مسجد بابری بسازند، و فردا معلوم نیست کدام قانون و یا حق را از اقلیت ها و اکثریت ملغی خواهد نمود.

اینان بر اسب سیاست خود سوار شده و هوا و هوس دل خود را در پس شعارهای تند مذهبی پیش می برند و در پیروزی غرقند، اما همانگونه که 490 سال پیش فردی در قدرت تمام، این مسجد را در مغز منطقه هندوها برای مسلمانان هند ساخت، شاید چند دهه بعد، باز معتقدی به خدایی دیگر، ادعایی دیگر را علم کرده و معبدی بر جای تمام معابد در هند بسازد، تا چرخه این ظلم مذهبی ادامه یابد، و سنگ ساخت معابدِ بر ظلم استوار، همواره بر دوش ما پیروان مذاهب، حمل شود و ما در بردگی خود، و آنان در سروری خود ادامه دهند.

نمی دانم آیا روزی فرا خواهد رسید که این شانه ها، دیگر سنگ های سنگین ساخت معابد را بر زمین گذاشته و دوش ها خالی از سنگ، هر کس در دل خود معبدی برای معشوق و یار بنا نهاده، و این همه سنگ دیگر جابجا نشود؟!

آیا روزی خواهد رسید که دستگاه عدالت و دادگستری، از دستگاه سیاسی حکمرانان، استقلال یابد، و دیگر قاضیان حکمی را که حاکمی انشا کرده اند را امضا و صادر نکنند، و خود حکم را از میان مواد قانونی استخراج، و بی توجه به خواست حاکم صادر کنند؟!

آیا روزی خواهد رسید که خدایان از زندگی دنیایی ما خارج شده، و هر کس خدای خود را تنها در قلب خود جستجو کند، و در غم این نباشد که در قلب دیگری، جایگاه کدام خداست، و خالق را با چه نامی پرستش می کند، و این غم به این همه ظلم منتهی نگردد؟!!

تا به کی باید عقل بشر در دست کسانی باشد که آنان را توده وار به این سو و آن سو بکشند، تا به کی انسان ها همچون اسب های کشنده سنگ های معابد باید جور این همه هوا و هوس قدرتمندان پشت مذهب مخفی شده را بکشند؟!

تا کی انسان باید اسیر نام ها بوده، و مرغ یک پا فرض کرده، و بگوید تنها این خدایی حق است که من در ذهن خود دارم، اوست تنها خدایی که لایق نشستن، بر محراب تمام معابد دنیاست، و نهضت ویرانی معابد ادامه یابد، و دور باطل ساخت معابد جدید بر ویرانه معابد دیگران ادامه یابد؟!

تا به کی باید معبد داران، مسیر حرکت جوامع مختلف را در دست گرفته و شمشیر به دست پیروان خود تیز کنند و بر همدیگر هجوم برده و به نام خدایان، خون ها در جوی ها جاری کنند و عده ایی گریان و عده ایی مست پیروزی در رقص و پایکوبی، برای هیچ باشند؟!

آیا اگر حزب، مذهب، مرام و... دیگری بر هند حاکم بود چنین حکمی صادر می شد، بله نمی شد، چرا که نه قانون و نه انسانیت جایگاهی در عدالتخانه ها ندارند، قاضیان چشم به منویات دل حاکمانند که حق العمل خود ستانده و حکم در راستای منویات دل حاکم دهند؟!  

اما نگاهی به تاریخچه مسجد بابری :

مسجد در سال 1528– 1529 (حدود سال 935 هجری) میلادی به دستور "بابر" پادشاه گورکانیان هند ساخته شد، اما این مسجد در سال 1992 بدست نیروهای بسیج مردمی تهییج شده هندو ویران شد. رهبران حزب BJP که اکنون در هند قدرت را در دست دارند، در این ویرانی و راه اندازی کاروان های تهییج و بسیج شده برای انهدام آن، شرکت مستقیم داشتند. کاری که بیش از دو هزار نفر در این رابطه کشته برجای نهاد.

 

Click to enlarge image Babri-Mosque (1).PNG

برادری هندوها و مسلمانان که در اثر سیاست به دشمنی می رود

 

[1] -  "آنکه طرار است زر و سیم برد و این جهان عمر برد و پس چنین جای دگر طرار نیست." ناصرخسرو.

[2] - از آن شکایت که در زمان قدرت قانون نوشته شد، سال ها می گذرد، و آنقدر در صدور حکم به تاخیر انداختند و به درازا کشیدند، تا حاکمیت به دست کسانی افتاد که همان جرم را کرده بودند، و امروز مجرمان بر تخت قدرت نشسته، و حکم را آنگونه که دوست داشتند انشا نموده و از زبان قاضی دادگاه عالی شهر الله آباد هند، صادر و اعلام کردند، و کیس خرابی مسجد و ساخت معبد را به ایستگاه آخر خود رساندند.

[3] - نیروهای هندویی که در این عملیات دست داشتند را کارسواک (Karsevak) گویند که به صورت داوطلب و مجانی و بی جیره و مواجب در خدمت مذهب و ارباب معابدند. این کلمه از زبان سانسکریت گرفته شده که از دو واژه کار (به معنی دست) و سواک (به معنی خدمت) ترکیب شده است. این ها همان کسانی اند که در ساخت معابد بدون دریافت مزد برای خدا کار می کنند. این نیروها توسط گروه متشکل از روحانیون هندو به نام VHP سازماندهی شدند تا معبد رام را در محل مسجد بابری بسازند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

توضیح سایت یادداشت های بی مخاطب :

این نوشته از نسلی روایت خواهد کرد، که مصداق کامل این ضرب المثل ایرانی اند که "درختانی که بار و بر بیشتری دارند، سر خم ترند" از مردان بزرگی می گوید که از دانش و هنر در اوج بودند، و اما افتادگی را آموخته و در زندگی خود به کار بردند؛ خاطره ایست به یاد ماندنی از استاد مهرداد اَوِستا، [1] یکی از اقطاب هنر و ادب معاصر ایران، خاطره ایی ماندگار که حیفم آمد که آنرا در گنجینه نوشته هایم ثبت و درج نکنم،

زیرا که انسان هایی در فرونشاندن خشم خود چنان بروز می کنند، که آدم در برابر میزان بزرگواری آنان، انگشت به دهان می شود، این اسطوره های اخلاق، در سرکوب هوای نفس که انسان را به طغیان و سرکشی می خواهند، چنان تربیت شده اند که باید به جامعه و خانواده ایی که چنین الگویی، برونداد اوست، تبریک گفت، که این چنین پدیده پاکی را که انسانیت را به اوج می رساند، تحویل جامعه داده است؛

انسان های بزرگی که بی آنکه در پی چنین نتیجه ایی باشد، با رفتار خود انسانیت را به دیگران می آموزند و بی آنکه به دنبال نام باشند، نامی بزرگ از خود بر جای می گذارند، و بی آنکه بخواهند، و آگاهانه به دنبالش باشد، ناخودآگاه به جامعه خود درس اخلاق و بزرگ منشی می دهند. اخلاقی را زنده می کنند، که در ورای هر دین و مسلکی است، و واجدان، آن در زمره انسان های عالی مقداری اند، که به واسطه این خصوصیت، مورد احترام انسانیت خواهند بود، و مرزهای کوچک فرقه ایی را شکسته، الگویی جهانی و بشری می توانند باشد.

این نوشته در واقع کنکاشی است، در ورقی از اوراق پر شمار خاطرات استاد نقاش، و هنرمند برجسته کشورمان جناب آقای حسین صدری، که در مصاحبه اختصاصی با سایت "یادداشت های بی مخاطب" بیان داشتند، و با اجازه استاد، آنرا به عنوان یک الگوی خوب، نشر می دهم.

 

نحوه آشنایی با حسین حاجی :

سازمان کوی دانشگاه تهران، خود مثالی از شهر تهران است، هم بالاشهر دارد، هم وسط شهر و هم پایین شهر، دانشجویان به ترتیب سال ورود در آن اسکان می گیرند، سال بالایی ها از اسکان بهتری مثلا ساختمان اصفهان و کاشان که بهترین اتاق ها را دارد و مجهز و راحت است بهره می برند؛ اما ابتدا به ورودها، در مناطق پایین دست کوی دانشگاه، که اتاق ها مثل آلونک و سلول های زندان بود، جا می گرفتند، اتاق تنگ و با نور کم، سه تخته و با سرویس های مشترک و...

در دوره دانشجویی به محض رود به کوی دانشگاه، با دوستم ناصر پلنگی [2] سری به ساختمان کاشان زدیم و دیدیم ساختمان خیلی مجهز و با اتاق های شیک و... آشپزخانه دارند، و یک حال آشپزخانه و... در همان عالم جوانی دیدیم خیلی اوضاع اینجا با جایی که به ما داده اند فرق می کند، و اینجا خیلی خوب است، با هم هماهنگ کردیم که آشپزخانه ساختمان کاشان را اشغال کنیم، چراکه بقیه اتاق ها صاحب داشت، و نمی شد کاریش کرد.

ساختمان کاشان از شماره 12 یک، 12 دو و... شروع می شد و شماره ها به همین ترتیب اضافه می شد، ولی اتاق آشپزخانه بدون شماره و در همین ابتدا و در کنار درب ورودی بود، گفتیم اسم آن اتاق را 12 دو صفر می گذاریم، و بدین ترتیب اتاق 12 دو صفر شکل گرفت، و با تصرفی که ما کرده بودیم، خیلی هم معروف شد، و آشپزخانه ساختمان کاشان شد اتاق بوم و رنگ و لوازم نقاشی ما، که آن را در این اتاق چیدیم، از این رو ساکنان ساختمان کاشان همه ناراحت بودند، که آشپزخانه اشان اشغال شده بود، ولی بچه ها روحیه انقلابی داشتند و با خودشان می گفتند "شما که جاتون اینقدر راحته حالا آشپزخانه هم می خواهید؟!" اما همه می آمدند و غر می زدند و وقتی می دیدند ما نقاش و هنرمند هستیم، اغماض می کردند و می رفتند.

مدتی گذشت، "حسینو کا حاجی" [3] که در این ساختمان مقیم بود، پیش ما آمد و خوش آمد مهربانانه ایی گفت، او در حقیقت تنها دانشجوی ساکن این ساختمان بود که با نقل و نبات به دیدن ما آمد، و این اولین بار بود که ایشان را می دیدیم، و او تنها دانشجویی بود که از این تصاحب زوری دوره جوانی - دانشجویی ما، حمایت ویژه کرد، و شد رفیق جان در جانی من و آقای ناصر پلنگی، که هر دو نقاش بودیم، و بعدها سید حسام الدین سراج؛

آن موقع موضوع مجاهدین خلق خیلی تو بحث ها مطرح بود، و این حسین آقای ما هم طرفدار آنها بود، و از آنها دفاع می کرد و بین ما با ایشان در این خصوص خیلی بحث می شد. ما به ایشان می گفتیم که سازمان (مجید) شریف واقفی [4] را کشت، صمدیه لباف [5] را اعدام داخلی کردند و... اما دوستی ما طی حوادث بعدی تقویت شد و به رفت آمد خانوادگی هم رسید.

 

اعزام به جبهه و شهادت دوستان و شاعر شدن :

 این حسین آقا بعد که جنگ شروع شد، به جبهه اعزام گردید و ظاهرا روی یک قله مستقر شده و با سه نفر دیگر مشغول دیدبانی بودند، که یک گلوله دشمن درست در جمع آنان فرود آمده و سه تن را مورد اصابت قرار داده و هر سه نفر به طرز بدی شهید شدند و بدن شان تیکه تیکه می شوند، و این طفل معصوم که در این صحنه تنها مانده بود، و نه همراهی داشته و نه کمک و یاوری، مجبور می شود، هم ناراحتی از دست رفتن همراهان را تحمل کند و هم جنازه لت و پار شده دوستان و همراهان خود را جمع کرده، و بسته بندی کرده سوار قاطر کرده و به پایین قله منتقل می نماید، شدت فشار روانی ناشی از این همه تنهایی و این حادثه چنان عظیم بود، باعث می شد، که او تعادل روانی خود را از دست داده، و یکی از آثاراش این بود که طبع شاعرانه پیدا کرد؛

او بعد از این حادثه که از جنگ باز گشته بود، می گفت که در منطقه غرب و در مرز ایران و عراق روی یک قله مستقر بودند و وضع آنها هم خوب بوده و مشکلی هم نداشتند ولی از بد حادثه گلوله خمپاره و یا توپ و... آمده بود، و دوستانش را به شهادت رسانده بود، او حتی عکس قاطری که با آن این جنازه ها را به پایین منتقل کرده بود، و عکس جنازه های تیکه تیکه شده دوستانش را به ما نشان داد و... و گفت که بعد از این حادثه من شروع کردم به شعر گفتن.

از آن سو من نیز معتقد بودم کسانی که جنگ ندیده شعر می گویند، آن واقعیت و مغز جنگ را درک نکرده اند که شعر بگویند، شعر واقعی جنگ را باید از زبان کسانی شنید که این لحظات را درک کرده اند. و همین شعر است که از دل بیرون می آید و بر دل می نشیند، به همین دلیل فرصت را مناسب دیدم که ایشان را به "حوزه اندیشه و هنر اسلامی" [6] برده تا برای شعرای بزرگ کشور که در آنجا جمعی داشتند، و شب شعر برای جنگ برگزار می کردند، ایشان هم شعر خود را بخواند.

سال دوم و یا سوم جنگ بود حدود سال های 1360 و یا 1361 که بزرگان ادبیات انقلاب در آنجا حضور داشتند، خانم سپیده کاشانی رحمت الله علیه، حمید سبزواری رحمت الله علیه، مهرداد اوستا رحمت الله علیه، قیصر امین پور رحمت الله علیه، مشفق کاشانی رحمت الله علیه، ، آقایان مصطفی رخ صفت، رضا تهرانی و... نقاش ها هم می آمدند، آقای علی معلم هم بود، و به ریاست استاد مهرداد اوستا این شب شعر برپا می شد؛

 در این شب شعر، شاعران جنگ همه بودند، که در حوزه اندیشه و هنر اسلامی جمع می شدند و در مورد جنگ شعر می گفتند. من هم این نشست را دیده بودم، و بعنوان یک نقاش به حوزه اندیشه و هنر رفت و آمد داشتم، به همین مناسبت پا پیش گذاشته و با این قصد که بگویم "آقا شاعر واقعی ایشان هست"، موضوع را طرح کردم.

از آنجا که من نیز نقاش بودم، و آن موقع ها هم نقاش ها اجر و قرب زیادی داشتند، ما را هم همه می شناختند، و کم و بیش با آثار نقاشی های من آشنا بودند، و لذا وقتی آقای مصطفی رخ صفت که رییس حوزه هنر و اندیشه اسلامی بود، از این جریان مطلع شد، مرا به جمع این شعرا معرفی کرد، و اینها هم خیلی به ما احترام می گذاشتند، و...

البته شعرا هم آنموقع برای هنرمندان نقاش خیلی ارزش قائل بودند، علتش هم این بود که به رغم این که الان همه جا تصویر می بینیم، ولی آن موقع تصویر نبود، مثلا از جمله آثار من در آن موقع این بود که یک قطره خون کشیده بودم و در میان این قطره، انعکاس یک سری از وقایع را آورده بودم، این ها بود که آن موقع گل می کرد و هنر محسوب می شد، مثل الان نبود که همه موبایل دستشون هست و از همه چیز عکس می گیرند، این نبود، امروز تمام عالم را تصویر دیجیتال فتح کرده، آن موقع اینطور نبود، امروز جامعه پر از بنرهای بزرگ است، آن موقع اینطور نبود، هنرمندان نقاش و طراح ها سلطنت می کردند، نقاش آنقدر اهمیت داشت که کنار رییس جمهور می نشست، نقاش جایگاهش در صدر مجلس هنر و... بود،

من هم با استفاده از این موقعیت دست حسینو کا حاجی را گرفتم ایشان را بردم تا در آنجا برای این بزرگان شعر کشور، شعر جنگ بخواند؛ در این مجلس من گفتم که ما دوستی داریم که چنین حادثه ایی برای او اتفاق افتاده است و چنین حادثه ایی سبب تولد یک شاعر شده است. از انفجار، خون و شهادت، و از این چنین مادری یک شاعر متولد شده است. شعری که مادرش شهادت است، مادرش خون است، مادرش انفجار است و... و مادر این شاعر تکه تکه های بدن شهدای ماست. این تعاریف را که من آنجا به صورت یک دکلمه و یا شعرگونه و حماسی گفتم، بدین شکل او را معرفی کردم.

 

شاعر جنگ! در پشت تریبون، در جمع اقطاب شعرا :

تا این مقدمه و تعاریف من، از این حادثه و شهدا و... را استاد اوستا که ریاست این جلسه را داشتند، شنید گفت، ما کسی نیستیم، شاعر ایشان است، به به، و شروع کرد از ایشان تعریف کردن، یک مقدمه ایی هم این پیرمرد بزرگ گفتند، با این مضمون که کسی از جنگ می آید، فرق دارد با کسی که زیر کرسی می نشیند و برای جنگ شعر می گوید، خیلی بین این دو تفاوت هست،

و با این سخنان جلسه را تحویل حسینوکا حاجی دادند، و او هم متاسفانه و در میان تعجب من و جمع حاضر شروع کرد یک مشت حرف های ناجور نثار جمع کرد، و به ایل و تبار شعرا و ادبا هر چه بد و بیراه بود گفت، مطلع مطلبش این بود که "شاعران در خوابند"، حالا اینجا اساتید شعر معاصر مثل حمید سبزواری، علی معلم، مهرداد اوستا، سپیده کاشانی و... بودند و او هم هر چه دلش خواست بد و بیراه گفت، و من هم عرق می کردم، سرخ می شدم و سفید می شدم و خجالت کشیدم، جو بسیار سنگینی بود.

اشتباه من این بودکه قبل از جلسه به این دوست خودم نگفتم که شعری که برای این جلسه در نظر داری را یک بار برای خود من بخوان، گفتم لابد غوغا خواهد کرد، نمی دانستم که این حرف ها را می خواهد بزند. من به قدری از این حرف هایی که گفت خجالت کشیدم که نگو، ولی استاد اوستا، وقتی سخنان این دوست ما تمام شد گفت، "کاش امشب یکی از این موشک ها که به تهران می آید بخورد تو خونه ما،" اون موقع ها تازه صدام موشک های اسکاد روسی را توسعه داده بود و موشک ها به تهران هم می رسید.

و ادامه داد "راست می گویید شما، راست می گویید،" وقتی استاد اوستا این جمله را گفت ما شرمنده تر از قبل شدیم، کاش استاد اوستا هم چند تا بد و بیراه به او می گفت، آن وقت ما این قدر خجالت نمی کشیدیم، هر جواب دیگری می داد از بار خجالت ما کم می کرد، ولی برعکس با مهربانی گفت "راست می گوید ایشان، کاش یکی از این موشک ها بخورد تو خانه ما،" خلاصه حسینو کا حاجی یک مطلب سراسر توهین آمیز را نثار جمعی کرد که استاد حمید سبزواری، استاد علی معلم، استاد سپیده کاشانی، استاد مشفق کاشانی، استاد مهرداد اوستا و... نشسته بودند.

 استاد اوستا انسانی بود که اصلا منیّت در او نبود، یک ارزن منیت در وجود او دیده نمی شد، مهرداد اوستا آن شب حسین حاجی را شرمنده کرد، چنان برخورد بزرگوارانه ایی با او کرد که از شرم دوست من گریه کرد. مهرداد اوستا روح بزرگی بود، او با بزرگواری خودش این رزمنده دفاع مقدس را که هرچی بد و بیراه بود را نثار شعرا کرد، و این ناشی انتظار و درد دلی بود که از آنها، داشت را شرمنده کرد.

ته مطلب را بگویم این دوست ما خطاب به شعرای بزرگ و کوچک نشسته در این جمع از بدترین واژه ها استفاده کرد و آنها را "شما بی ناموس ها" (استغرالله) خطاب کرد، که اینجا نشسته اید و حقوق می گیرید و... و در مورد جنگ و جبهه سخن می گویید، شما حق ندارید حرف بزنید، خفه شوید، دهان های خود را ببندید، شما نمی توانید بفهمید که کسی که سه تا همرزم او در جلوی چشم او تیکه و پاره شده و احدی دیگر هم آنجا نیست، به او دلداری بدهد، و به او پناه ببرد، و باید جنازه های آنها را در آغوش خود بگیرد، سوار چهارپایی کند و از قله کوه به پایین منتقل کند، شما خفه بشوید که از جنگ بگویید. از این به بعد شعر دیگر نگویید.

با این که شعر این دوست ما اصلا شعر نبود، یک مشت بد و بیراه بود و توهین، نه ریتم داشت و نه اصلوب شعر و... او این ها را می خواند و من هم خجالت می کشیدم، ای کاش شعر گفته بود تا شعرا فارغ از مضامین آن به جنبه شعری آن می پرداختند، نه مشخصات شعر را داشت و نه مضامین درستی.

فقط نشسته بود یک مشت توهین و فحش را ردیف کرده بود و این ها را در جمع شعرای توانا و به نام کشور خواند. اگر این ها را برای من از پیش خوانده بود هرگز او را به چنین جلسه ایی نمی بردم، من بر اساس این که او رزمنده است و رفته و یک شاعر در میان موج خون متولد شده، ایشان را در چنین جلسه ادبی مهمی بردم. نگو که ایشان یک مشت حرف های بی اساس و توهین و فحش را به شعرای طراز اول نوشته و به این جلسه آورده است.

بحث تکنیک هنری یک شعر یک امر قابل اعتناست، یک شعر خوب مثل یک تابلوی خوب، مثل هر قطعه هنری، کار هرکسی نیست، شعری که بخواهد در طراز اشعار علی معلم، حمید سبزواری، مشفق کاشانی، سپیده کاشانی و... بشود.

این دوست ما در چنین جمعی یک مطلب بلند، پر از لجن را نثار جمع کرد، و ما هم به همین میزان خجالت کشیدیم، و آب شدیم. حسین آقا آبرو برای ما در این جمع بزرگان نگذاشت، وای به من که همین که او آمد و از حادثه گفت و... شاعر شدم، گفتم هان، این برای همچین جلسه ایی مناسب است، بدون این که دقیق شوم که چه نوع شعری گفته و یا می گوید. حادثه ایی که برایش اتفاق افتاده بود و نتیجه ایی که از این حادثه حاصل شده بود برای من جالب بود،

ولی او آن شب به شعرای طراز اول کشور گفت خفه خون بگیرید. ولی استاد اوستا قلب همه را از این همه توهین، با حرف خود شست و گفت، "بله ایشان راست می گویند، ایشان درست می گویند، ای کاش یکی از این بمب ها می خورد وسط خانه ما."  

حسن ختام این خاطره شعری است از استاد مهرداد اوستا

که توسط استاد عبدالحسین مختاباد به زیبایی اجرا شده است

متن موزیک کاروان

آلبوم شکوه عبدالحسین مختاباد

بـا کاروان تا مـاه مـن محمل بـه محمل مـیرود

سرگـشـتـه­ از پـی آه مـن منزل به منزل مـیرود

اشـکـم بـه دامان می­رود ، آهم به کیهان مـیرود

دل از بـر جـان می­رود، جـان از پـی دل مـیرود

محمل نشین ماه من،دلدار دلخواه من

از بخت گمراه من،رفت از بـرم آه من

تا کی بگردد حکم ستاره

بینم به کامش شاید دوباره

با من بگویید ای ریگ صحرا

با من بگویید ای سنگ خارا

کاین ره ندارد غم را کناره

کاین ره ندارد غم را کناره

از داغت ای آیینه خـون می­ جـوشـد از مینای دل

جان می ­تراود همچو می از چشم خون پالای دل

شب می ­خرامد بی طرب، دل می­ تپد با تاب و تب

ایـنـک نـوای پـای شـب،آنـک نـوای پـای دل

ای دلبر عشوه­ گر، دلدار شیرین شکر

از بزم یاران سفر کردی چـرا بی­ خبر

ما را نهادی بی ما، دریغا

تا چون سرآید هجر تو بر ما

ای زندباف ای مرغ خوش آوا

درمان ندارد داغ اوستا

متن شعر زیبای استاد اوستا که در تصنیف "شکوه" به زیبایی توسط استاد سید عبدالحسین مختاباد اجرا شد

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

[1] - محمدرضا رحمانی یاراحمدی با نام هنری مهرداد اَوِستا (زاده ۲۰ بهمن ۱۳۰۸ بروجرد – درگذشت: ۱۷ اردیبهشت ۱۳۷۰ تهران)، نویسنده و شاعر معاصر ایران بود. اوستا علاوه بر شاعری، در زمینه فلسفه، موسیقی و ادبیات فارسی نیز فعالیت داشت.

[2] - ایشان هم از هنرمندان نقاش و مدرس دانشگاه کشور می باشند که در کنار حبیب‌الله صادقی، حسین خسروجردی، کاظم چلیپا و چند تن دیگر به نقاشان انقلاب مشهورند.

[3] - اسم رسمی ایشان حسین حاجی بود که به لهجه یزدی ما به ایشان می گفتیم حسینوکا حاجی

[4] - مجید شریف واقفی (۵ مهر ۱۳۲۷ تا ۱۶ اردیبهشت ۱۳۵۴) یکی از رهبران سازمان مجاهدین خلق بود که توسط دیگر اعضای سازمان به خاطر تعلقات اسلامی ‌اش کشته شد. بعد از انقلاب اسلامی، دانشگاه آریامهر تهران به نام او (دانشگاه صنعتی شریف) تغییر نام داده شد.

[5] - مرتضی صمدیهٔ لباف از اعضای برجستهٔ سازمان مجاهدین خلق ایران به ویژه در دورهٔ تغییر ایدئولوژی سازمان در سال ۱۳۵۴ بود. وی به همراه مجید شریف واقفی که در آن دوره از رهبران سازمان بود به دلیل پافشاری بر عقاید اسلامی خود که همان راه و روش اصلی سازمان قبل از تغییر ایدئولوژی سازمان به مارکسیسم بود با رهبر اصلی سازمان تقی شهرام به اختلاف برخوردند و به‌طور مخفیانه به ایجاد و عضوگیری در شاخهٔ اسلامی سازمان (همان روش اولیه و اصیل سازمان) پرداختند و همین عامل ترور هر دوی آن‌ها را توسط رأس سازمان، تقی شهرام، در اردیبهشت ۱۳۵۴ رقم زد. در این ترورها و تصفیه‌های خونین درون‌سازمانی مجید شریف واقفی به قتل رسید، اما مرتضی که از ناحیهٔ فک دچار آسیب شده بود، ترورش ناکام می‌ماند. جسم زخمیش را به بیمارستان سینا می‌رساند و در آنجا توسط عناصر ساواک بازداشت می‌شود.

[6] - منبع نشریه جهاد، پانزدهم آذر 1360 در شماره 23 در خصوص دلایل تشکیل حوزه اندیشه و هنر اسلامی آمده است "پیش از اینها هنر دکه ایی بی در و پیکر بود، دکه ایی که شیادان در رهگذر فکر و فرهنگ قوم و قبیله ما کشوده بودند که در آنها همه چیز بود جز شرافت و کرامت انسان، و طبعا بیگانه با خلق و خوی مردمی که شاهکار کتاب آفرینش بودند و سرفصل رشد و رهایی از قیود و علایق و این داستان و تراژدی مکرر می رفت که بساط خویش بگسترد و تا مسخ تمامی ارزش ها و اعتبارات انسانی بماند و هست و نیست ما را به یغما ببرد. که دست خداوند چونان همیشه تاریخ از آستین خلق دوباره برون شد و بر جسم جان این غریبه ضربتی کاری فرود آورد از آن روزهای نه چند دور چیزی نمی گذشت که خود را یافتیم و قدر خویش شناختیم . حوزه هنر و اندیشه اسلامی از اجزا این پیکره انسانی است که سلامت خویش را باز یافته است و می رود که این خرابه را تجدید بنا کند . و امیدیست برای فردای انسان و اسلام و انقلاب. حوزه اندیشه و هنر اسلامی بنا به ضرورت انقلاب یک سال و اندی قبل آغاز فعالیت کرد و غبار فقر و فرهنگی را از پیکر بیمار گونه اجتماع زدود و دور از جنجال های تبلیغاتی در بط جامعه و برای مردم مشغول به فعالیت شد و در این رهرو رابطه گسیخته شده هنرمند و جامعه را به رابطه تنگاتنگی پیوند داد بطوری که توده و هنر و هنرمند و توده تافته ی از یک بافته شدند."

در خصوص شعر که این خاطره بخشی از فرایند همین تشکیلات بوده است در همین منبع آمده است : "در زمینه شعر بیش از یکسال و نیم استکه هر پنج شنبه شب بی وقفه با حضور شاعران مسلمان و اساتید فن شعر شب های شعر خواهی دایر بوده و کلیه شاعران مسلمان را تحت تاثیر قرار داده است و تاثیر به سزایی در جهت گیری های سیاسی و ایدئولوژیکی شاعران دارد. این جریان ادبی پس از انقلاب بامید خداوند نوید آینده ایی روشن و پر بار را قطعا بهمراه دارد. از جمع شعرا تاکنون کتاب های زیر به چاپ رسیده و منتشر شده است :  امام حماسه ای دیگر اثر استاد اوستا، بیعت با بیداری طاهره صفار زاده، قیام نور نصرالله مردانی، از معبد سکوت و شکنجه طاهر صفار زاده، دو کتاب مجموعه شعرهای علی معلم و حمید سبزواری و..."

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

پاییز که می رسد نمی دانم به دلتنگی های دلم برسم، که ناخودآگاه هجومی سخت می آورند، و یا مدهوش زیبایی های رفتن برگ ها شوم، که رنگ به رنگ خود را در نمایشگاه طبیعت به نمایش گذاشته اند، آنها رفتن و مردن را هم با رنگ های خود به بازی گرفته اند و فضای رفتن و مردن را هم با شادی همراه می کنند، رفتنی که معمولا باید اشک غم را سیل وار جاری کند، اما پاییز آنقدر زیبایی به همراه خود دارد، که رفتن برگ ها را هم به فراموشی سپرده، مدهوش یک لشکر رنگ شویم، که دل را از زیبایی ها چنان مورد هجوم رنگی خود و مالامال از عشق می کنند، که تو گویا می خواهد جار زنند که در رفتن و مردن هم می توان عشق و زیبایی را به تماشا نشستُ، دید و حس کرد.

به کدام رنگ تو خیره شوم،

جلوه های زیبای زعفرانی ات،

یا رنگ بنفش پر طمطراق تو،

گل های زعفران به بار نشسته در شاهرود

گل بنفش زیبایی در تهران 

باغی از گل های به بار نشسته زعفران در جوار آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی

شاهرود

یک دشت از گل های زعفران به زیبایی پاییز در شاهرود

چند دقیقه قبل از باران های پاییزی،

آسمان سیاه باران داری که خواهد بارید 

تا عشق را در کوچه باغ های دل ما جاری نماید

تک درخت توت نیمه خشک و امیدوار

به بارانی که از عشق در راه است 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

تاریخ شفاهی انقلابی که یکی از شگفت آورترین، و در عین حال سوال برانگیزترین حوادث منطقه خاورمیانه بود، خواندنی و شنیدنی است. انقلابی که معادلات و تعادل نیروها را چه در داخل و چه در خارج کشور بهم زد؛ و در بعد داخلی انتظار می رفت در پس انقلاب بزرگ مشروطه، که به انتقال قدرتِ اداره امور کشور به مردم منجر شد، و با پایان دیکتاتوری و خارج شدن قدرت تام و مطلق از تیول شخص شاه و تنها تصمیم گیر امور منتهی، و این قدرت به نمایندگان مردم، منتقل شد، اکنون با پیروزی این انقلاب جدید با تکمیل این فرایند، مردم ایران که لایق آزادی و حق تعیین سرنوشتند، در ورای این انقلاب، تحولی بزرگ در کسب توان حق خواهی خود را تجربه کرده، و در فرای فرایند این انقلاب و حرکت جدید قرن بیستمی، با محول شدن هرچه بیشتر امور کشور به آنان، وارد قرن 21 شوند؛ در حالی که صاحبان اصلی ایران و به قول بنیانگذار انقلاب "ولی نعمتان" از آزادی، استقلال عمل و حق تعیین سرنوشت بیشتری نسبت به دستاوردهای انقلاب مشروطه برخوردار شوند.

 این انقلاب در واقع یکی از عبرت آموزترین دوره های تاریخی این ملت در سده اخیر است، که نگاهی به روند شکل گیری و مراحل طی شده در آن، می تواند برای همه، از جمله دست اندرکاران فعلی راه گشا بوده، و این تاریخ شفاهی درس آموز کسانی است، که دغدغه کشور و مردم را دارند، و برای آنان مهم است که به کدام سو برویم و به کجا ختم شویم؛

تاریخ شفاهی انقلاب نزد نسل انقلاب کرده قرار دارد، و تا دچار فراموشی و خاموشی نشده اند، بهتر است این وقایع مرور شود و به نسل حاضر و جدید منتقل گردد، هر چند باز خوانی این حوادث برای نسل شرکت کننده در انقلاب نیز شاید مصداق "فاین تذهبون" را تداعی کند، و این خود تاثیر گذار و خاطره انگیز و یادآور مواردی باشد، که بر آنان گذشته است، و امروز مرور آن به دور از لطف نیست.

مطلبی که خواهد آمد، خاطرات یکی از جوانان انقلابی دهه 1350 است که مستقیما در حوادث انقلابی آن روزها در شهرستان شاهرود در استان سمنان دخیل بوده، و گاه حضور موثر و اجرایی داشته است، و به بیان دیگر بخشی از روند طی شده در این شهرستان را روایت می کند، که بزرگترین و قابل توجه ترین شهر استان مذکور است، که عینا آورده می شود :

 

کیفیت راهپیمایی ها در شهرستان شاهرود :

روال ما بر این بود که بعد از ظهرها راهپیمایی می کردیم، و هدف نیز این بود، که کارهای اداری شهر در اثر اقدامات انقلابی تعطیل نگردد، و ادارات به وظیفه جاری خود در قبال برسند، و لذا بعد از ظهرها برای راهپیمایی انتخاب شد، راهپیمایی ها در زمان انقلاب طوری بود که از هر قوم و قبیله ایی با پرچم خودشان در آن شرکت می کردند، توده ایی ها، کمونیست ها، مجاهدین خلق و... هر یک با پرچمی مجزا، و متعلق به خود در آن حاضر می شدند.

ما آن موقع در نقش پلیس در خدمت جریانات انقلاب بودیم، به پلیس شهر گفته بودیم، شما حق دخالت ندارید، و امور را ما خودمان سامان می دهیم، از راهنمایی و رانندگی گرفته تا امور دیگر، آنها هم از خدا خواسته کنار کشیده بودند. من هم رئیس پلیس مردمی در زمان راهپیمایی ها بودم، آن روزها هنوز واژه "انتظامات" استفاده نمی شد و ترویج نگردیده بود، و کسانی که نظم مراسمات را در شهر و امور شهر به هنگام حوادث انقلابی به عهده داشتند را پلیس مردمی می گفتند.

بنای ما بر این بود که آقایان علما شرکت کننده در راهپیمایی ها، در جلوی جمعیت حرکت کنند، و همینطور هم بود، اما در حین انجام کارهای پلیسی خودم، که من به نوعی رییس پلیس بودم و حرفم بُرش داشت، و اگر منطقی حرف می زدیم کسی به ما نه نمی گفت، و مطیع بودند، دیدم یکی از روحانیون در وسط جمعیت راهپیمایان حرکت می کند، به ایشان مراجعه کرده و گفتم :

آقایان علما جلوی جمعیت هستند، شما چرا اینجا در بین راهپیمایان حرکت می کنید، شما هم بفرمایید جلوی جمعیت؛

ایشان به آرامی گفت: عموجان تقیه واجب است،

گفتم تقیه چی هست؟ واقعا هم آن موقع نمی دانستم تقیه چیست،

گفت یعنی این که ما هم کمی باید مواظب خودمان هم باشیم،

گفتم چرا؟! اگر آنجا در جلوی جمعیت باشید شما را می کشند؟!، ما امنیت را برقرار کردیم، پلیس و یا مسلحی اینجا نیست که نگران باشید،

ایشان پاسخ داد آدم ها معلوم نیست که چطوری هستند!،

این سخن ایشان یعنی این که من آن جلو نمی روم، من خود حافظ جان خود هستم، اینجا بودن را  ترجیح می دهم، بعد هم من معنی تقیه را نیز فهمیدم که چیست!

 

پخش نوارهای سخنرانی امام در شهرستان شاهرود :

یکی از کانال های مهم انتقال راهبری ها و سخنان امام به شهرستان شاهرود از طریق طلبه ایی اهل همین شهر صورت می گرفت که در قم ساکن بود، اوایل سال 1357 یا اواخر سال 1356 بود که ایشان چند نوار از سخنرانی های آقای خمینی را از قم آورده بود که به شهرهای دیگر از جمله به مشهد منتقل کرده و پخش کند، نوارها را به منزل ما آورد و من کمی از سخنان ضبط شده در نوار را گوش کردم، از سخنان مطرح شده در این نوار چندان خوشم نیامد، و به نوعی هم ترسیدم که این شیخ (امام) چه می گوید، و گفتم این نوارها را از منزل ما ببر که اینجا نباشد، رابط شهرستان شاهرود آنها، طلبه ایی بود به نام آقای صبوری، که آذری زبان بودند، و به واسطه کار پدرش که سوزنبان در راه آهن شمالشرق بودند در شاهرود زندگی می کردند.

محل پست سوزنبانی ایشان در تقاطع راه آهن و جاده، در محل شوکت آباد شاهرود بود، که بعدها فرزند همین سوزنبان که طلبه خوبی هم بود، به عنوان امام جمعه یکی از شهرها منصوب گشتند، یک بار به اتفاق همین رابط قم و آقای صبوری، به اتاقک سوزنبانی پدر آقای صبوری رفتیم، در آنجا یکی از حوادثی که برای آقای صبوری، پدر این طلبه در پخش نوارها اتفاق افتاده بود را تعریف کرد، این پیرمرد با ایمان و خوش خلق با لهجه آذری گفت:

نوارها و اطلاعیه ها را برای تکثیر و رساندن به طرف های آن، تحویل گرفتم، و در میدان کارگر شاهرود با موتورسیلکت گازی خود در حرکت بودم، که دیدم فرد مشهوری که در پلیس آگاهی شهربانی شهرستان شاهرود کار می کرد به نام "جمشید پاسبان" ، [1] نمی دانم به من مشکوک شده بود، یا از قبل از این جریان مطلع شده، و مرا با یک جیپ ویلیز تعقیب می کند، و من هم برای فرار از تعقیب به سمت بیابان های اطراف شهر رفتم، ولی این جیپ همچنان به تعقیب ادامه داد.

تا این که کار به تعقیب و گریز رسید، با موتور از تپه ایی بالا رفتم ولی پشت تپه چاه قناتی قرار داشت که من نمی دانستم، لذا نتوانستم موتورسیلکت خود را کنترل کنم و در همان حال که سوار موتورسیکلت بودم، در همان چاه سقوط کردم، و شهربانی چی ها هم سر چاه رسیدند، و وقتی دیدند که در این چاه سقوط کردم، چند بار مرا صدا زدند، ولی من جواب ندادم، و آنها هم با خود فکر کردند که لابد در چاه مرده ام، و مرا رها کردند و رفتند، ولی من حالم خوب بود و اتفاق مهمی برای من و موتور سیکلت نیفتاده بود، و من هم بعد از اطمینان از رفتن آنها، با موتورسیکلت خود در نقب های چاه قنات، ادامه مسیر داده و از محل خروجی قنات خارج شدم.  

  

پایین کشیدن مجسمه شاه از میدان مرکزی شاهرود :

در شاهرود در دو محل مجسمه و یا بنای یادبود در زمان شاه ساخته بودند، یکی در همین میدان یادبود سابق (میدان آزادی فعلی شاهرود) که یک بنای میل مانندِ چهارگوش از سنگ مرمر سرخ ساخته بودند که چهار طرف آن سنگ قرمز رنگی در ابعاد حدود 80 سانیمتر در بالا دو یا سه متر ارتفاع که در پایین به یک مترو نیم قطر می رسید، نصب شده بود، که به یادبود "انقلاب شاه و مردم" ساخته و روی صفحه های استیل کلفتی منویات همایونی را در مورد اصلاحات ارضی نوشته بودند؛

دیگری مجسمه ایی بود که از شمایل و هیکل ایستاده محمد رضا شاه پهلوی ساخته و در میدان فلکه مرکزی شهرستان شاهرود نصب شده بود، که مجسمه کلاه پهلوی به سر داشت، 1357 بود که هنوز شاه در قدرت حضور داشت، و حکومت می کرد و هنوز قهر نکرده بود تا از کشور خارج شود، ما تصمیم گرفتیم که این مجسمه را پایین کشیده و از میدان اصلی شهر برداریم،

در حالی که نظامیان دو قبضه مسلسل A6  امریکایی را که در سربازی من دیده بودم و با آن کار کرده بودم را یکی روی پشت بام داروخانه افتخاری و یکی هم این طرف در رو به رو، برای محافظت از این مجسمه در فلکه مرکزی مستقر کرده بودند، این ها بهترین مسلسل های ایران در آن موقع بود، که ارتش به آن مسلح بود.

برای مشورت در این خصوص به همراه هشت تن دیگر از دوستان نزد شیخ پیرمردی به نام آقای توحیدی [2] که مشهورترین و بزرگترین شیخ شهر در آن زمان بودند، رفتیم، ایشان همان شخصی هستند که بعدها نام شهرک (آیت الله حسینعلی) منتظری را که برداشتند، به نام ایشان، به شهرک توحیدی تغییر نام دادند؛

منزل آقای توحیدی در کوچه قلعه نو، در کنار یک مسجد قرار داشت که در آن یا مستاجر بود و یا ملک وقفی بود، که در آن زندگی می کرد، سیاست خوبی داشت، ما که بحث پایین کشیدن مجسمه را مطرح کردیم ، ایشان مخالفت کردند، گفتند این مجسمه یک مشت کچ بیشتر نیست، از دماغ هر کدام تان خون جاری شود قابل جبران نیست، با این کچ چکار دارید، شما نگویید این مجسمه شاه است، بگویید توده ایی کچی بیشتر نیست، به این کچ نگاه نکنید، مگر این مجسمه خود شاه است که می خواهید برش دارید؟!

بعد از این ملاقات ما دوباره شب بین خود جلسه داشتیم، و روز بعد از این ملاقات در حالی که مصمم بودیم مجسمه را برداریم، دیدیم که مجسمه را برداشته اند، ما هم باید تحقیق می کردیم که ببینم بر سر مجسمه چه آمده است، بعد از تحقیقات مشخص شد که نظامیان با همان ماشین "زیل" ارتشی که در خیابان های شهر گشت می زدند، مجسمه را برداشته و با خود برده اند.

بالاخره نظامیان شاه خود مجسمه را از این میدان برداشتند و به پادگان چهل دختر منتقل کردند، بعدها شنیدم که همین مجسمه را خود نظامیان به پشت ماشین های نظامی خود بسته و در محوطه پادگان چهل دختر آنقدر کشیدند، تا ویرانش کرده و به دور انداختند.

در حالی که هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود، و این زمانی بود که دیگر مردم هر کاری دوست داشتند، می کردند و کسی هم به آنها شلیک نمی کرد، و انقلاب در این زمان به اوج خود رسیده بود. این آخرها دیگر نظامیان کاری با مردم نداشتند، ما هم وقتی راهپیمایی می کردیم و اتفاقی نمی افتاد، راهپیمایی را به سمت بسطام هم کشیدیم، تا آنجا را هم به شلوغ کنیم.

من پلیس بودم و یک پیکان آونجر داشتم و از پشت راهپیمایان داشتم آنها را اسکورت می کردم، وقتی کار راهپیمایی در بسطام هم به انجام رسید و بدون خبر و یا حادثه ایی به اتمام رسید به سمت شاهرود بازگشتیم، در حال بازگشت بودیم، آقایان سید جعفر میرغفوریان [3] و  ناصر بیاری [4] که در یک اتومبیل سواری گالانت نو و مرتب و با ارزشی که متعلق به آقای میرغفوریان بود در حال بازگشت بودند، هنگام عبور از جلوی ژاندارمری بسطام، از پشت بام ساختمان ژاندارمری، ژاندارم ها تیراندازی کردند و این دو را در همین اتومبیل به شهادت رساندند.

من که در اتومبیل پیکان آونجر خود بودم در جلوی این اتومبیل در حرکت بودم، دیدم این دو نفر توسط یک مسلسل A6 توسط یک استوار ژاندارمری از بالای ساختمان ژاندارمری بسطام، که در کنار جاده بسطام - شاهرود قرار داشت به رکبار بسته شده و هر دو همانجا شهید شدند.

البته این استوار بدبخت هم که شلیک کرد، عمر زیادی نکرد، و به محض پیروزی انقلاب، جزو اولین کسانی بود که به تهران منتقل و اعدام شد. در طول دوره انقلاب در شاهرود، آنطور که من به خاطر دارم سه الی چهار نفر کشته شدند، [5] دو تا از آنها همین سید جعفر میرغفوریان و ناصر بیاری بودند، و دیگری جوانی بود به نام اسحاق احسانفر [6] بود، که می گفتند ایشان از تظاهرات و شلوغی آن در حال فرار بود، که در کوچه راه دیزج وقتی به منزل خود می رفت، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و کشته شد. و گویا وقتی با شلوغی راهپیمایی مواجه می شود به سمت کوچه راه دیزج فرار می کند که از آنجا به منزلش برود که در همانجا او را تیر کردند.

البته فکر کنم خود نظامیان شهر هم گاهی با آقای توحیدی در خصوص این که چه کنند، و چه نکنند، صحبت و مشورت می کردند، چون آقای توحیدی خیلی آدم اهل مسالمت و تسامح بودند. آقای توحیدی خودش هم بعد از انقلاب زیاد زنده نبود و از انقلاب هم خیری ندید.

 

آیت الله طاهری و آیت الله نعیم آبادی :

آقای طاهری [7] که بعد از پیروزی انقلاب به عنوان امام جمعه شهرستان شاهرود منصوب شد و آقای نعیم آبادی که بعدها به عنوان امام جمعه بندر عباس منصوب شدند، را همین آقای جمشید پاسبان، یک بار گیر انداخته بود، و آنها را به داخل جوی آب پرت کرده و حسابی مورد ضرب و شتم قرار داد. در جریان این ضرب و شتم آقای نعیم آبادی آنقدر چوب خورده بود، که حالش خراب شده و او را به بیمارستان گرگان منتقل کردند.

این دو در مسجد مصلی شاهرود سخنرانی داشتند، نمی دانم در سخنرانی خود چه مطلبی گفته بودند که اینطوری مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. البته آیت الله طاهری آدم نرمخو و ملایمی بود، و بیشتر رعایت می کرد.

 

شاهرود، آرامشهر، اسلامشهر، امامشهر، شاهرود :

راهپیمایی ها در شاهرود آنقدر دیرتر از دیگر شهرهای کشور شروع شد، که به همین دلیل شاهرود را "آرامشهر" می گفتند، و به این اسم مشهور شده بود، هیچ کسی هم با کسی کاری نداشت، آن موقع هم که کار انقلابیون شروع شد، در قالب جلساتی بود که ما برای هماهنگی راهپیمایی و تظاهرات، تحت عنوان قرآن خوانی و دعا خوانی در منازل همدیگر جمع می شدیم، تعداد ما هم آنقدر کم بود که به اندازه ظرفیت یک خانه بیشتر نبودیم، ما جمعیتی نبودیم، این آخرین روزهای انقلاب بود که راهپیمایی های عمومی شکل گرفت، که دیگر ارتش تیراندازی نمی کرد و درگیر نمی شد، و جریانات رها شده بودند، لذا مردم هم به راهپیمایی ها اضافه شدند.

راهپیمایی عمده و پر جمعیت ما همان راهپیمایی بود که داستان آن عالم را گفتم که گفت تقیه واجب است، این راهپیمایی عمده ایی بود که همزمان با تظاهرات سراسری در کل کشور انجام شد، و در شاهرود هم دستور این بود که هر قشری با پرچم خود در این راهپیمایی شرکت کنند، سازمان مجاهدین با همان پرچم معروف فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا، [8] کمونیست ها با پرچم داس و چکش که همان آرم پرچم شوروی بود، به این راهپیمایی آمده بودند، کمونیست ها روی پرچم های خاص خود نوشته بودند "کار برای کارگر، زمین برای برزگر" و...

آن زمان خیلی از مسلمانان شش آتشه افتخار می کردند که عضو سازمان مجاهدین خلق و زیر این پرچم مزین به این آیه قرآن باشند، مردم می گفتند بهترین مبارزین همین ها هستند، که مثلا شایع بود که اینها به فلسطین رفته و از آنجا نیرو آورده اند که آموزش شان بدهند، آن زمان من یادم هست که می گفتند در محل "پل چوبی"، که یک پل بزرگ در آن زمان در تهران بود، این ها آنقدر مبارز و چریک بودند که از پایین پل یک نیروی سازمان رفته بود روی پل، و یک پلیس مسلح را خلع السلاح کرده است و...

آقای (سید محمود) طالقانی هم همان نزدیکی های پل چوبی، در پیچ شمیران زندگی می کرد، یک شرکت سنگینی بود به نام شرکت اتفاق، روبروی آن یک کوچه کجی بود، که یک اتومبیل هم نمی توانست رفت و آمد کند، در همان کوچه منزل آقای طالقانی بود.

در طول کل دوره انقلاب ما دو یا سه تا از این نوع تظاهرات ها داشتیم، که در اوج آن جمعیتی حدود 5 هزار نفر در آن شرکت کردند، چرا که از روستاها هم تظاهرات کننده به شهر آمدند، شهرستان شاهرود آن زمان جمعیت زیادی نداشت، در زمان انقلاب خیابان سی متری نادر بهترین و توسعه یافت ترین خیابان شهر بود، آسفالت این سی متری هم تا همانجایی که اکنون با خیابان 15 خرداد تقاطع می کند، ادامه داشت و به بعد آن تقریبا بیابان و باغات و محله قدیمی و بید آباد بود.

در تغییرات نام شهرستان شاهرود اول آرامشهر بود، بعد آنرا "اسلامشهر" می نامیدند، بعد نام امامشهر را برای آن انتخاب کردند؛ و بعد هم گفتند، اینجا همان شاهرود است، انجمن اسلامی ادارات شهر، این اسم را برای شهرستان به تصویب رساند، که اسم شاهرود به امامشهر تغییر کند، تابلوها را هم عوض کردند، ولی بعد گفتند که این "شاه" در اسم شاهرود وجود دارد ربطی به شاهِ پهلوی ندارد، و شاهرود نام یک رود تاریخی است که از این شهر عبور می کرده است، پس همان شاهرود بماند.

شاهرود به معنی رودِ شاه نیست، بلکه به معنی رود بزرگ است. اسم امامشهر را انجمن اسلامی ادارات که عملا اداره شهر را بعد از پیروزی انقلاب در دست گرفته بود، انتخاب کرد، آنها هم آدم های عجیبی بودند، یکی از اینها روی سرش در اداره نوشته بود "استفاده از تلفن اداره حتی با پرداخت وجه هم جایز نیست – امام خمینی،" بعد همین آدم پیکان اداره (آن موقع بهترین ماشین ادارات پیکان بود) را گرفته و خانم های فامیل را سوار کرده بود و آورده بود به مزار شاهرود، برای دیدار از اهل قبور، به ایشان گفتم تلفن مهمتر است یا ماشین، از آنجایی متوجه منظور سوال من نشد، گفت ماشین، گفتم شما که استفاده از تلفن را در محیط اداره حتی با پرداخت وجه مجاز نمی دانی، چطور پیکان اداره برای این کار مجاز دانسته و این همه را سوار کرده و اینجا آوردی؟!!،

گفت پول بنزینش را می دهم، گفتم شما همین ماشین را به من بدهید تا برای امور خانواده خود استفاده کنم، من هم پول بنزین، هم روغن، هم استهلاکش را می دهم، اصلا یک ریال از خرج های آن را از اداره نمی گیرم، گفت، نه آقا من از نظر اداری از شما مسئولیت بالاتری دارم و... یک چنین آدم هایی رییس انجمن اسلامی شدند، و تصمیم گیری می کردند.

قبل از انقلاب هم که به شاهرود آرامشهر می گفتند، یک حالت طعنه داشت، که در این شهر هیچ خبری از انقلاب نیست، ولی با پیروزی انقلاب همین انجمن های اسلامی کم کم روی کار آمدند، گفتند اسلامشهر، بعد به اسم امامشهر که رسیدند تابلوهای شهر را هم عوض کردند، یک مدتی هم امامشهر بود و بعد اصلاح کردند که به خاطر رود تاریخی، شهر همان شاهرود بماند.    

این انجمن های اسلامی که چنین تصمیماتی می گرفت، بعد از پیروزی راه افتاد، تا به حل و فصل امورات مردم بپردازد، و در نبود دولت مستقر، کارهای شهر را به سامان برساند. یکی از بزرگترین ادارات شهرستان شاهرود شرکت ذغالسنگ البرز شرقی بود که در شهر بیشترین کارمند و کارکنان را داشت، هم خطاط و هم فلزکار داشتند، و تابلوهایی را با نام جدید شهر، در همین شرکت نوشتند و نصب کردند.

 

پایگاه اصلی انقلاب و چهار راه انقلاب :

پایگاه اصلی انقلاب در مسجد مدرسه قلعه شهرستان شاهرود بود، و چهار راه مدرسه قلعه را چهار راه انقلاب می گفتند. راهپیمایی ها هم از همانجا شکل می گرفت و رقم می خورد. آن دفعه ایی که 5 هزار نفر شرکت کننده داشتیم، از چهار راه انقلاب به سمت خیابان نادر تظاهرات کردیم و بعد راهپیمایی را در خیابان نادر ادامه داده و و تا تقاطع خیابان های تهران و نادر، که همانجا راهپیمایی پایان یافت و جمعیت از هم پاشید.

بعضی هم از همانجا به بسطام رفتند که شهید سید جعفر میرغفوریان و ناصر بیاری در این حادثه شهید شدند. البته من آخرش هم نفهیمدیم که این دو جزو تظاهرات کننده ها بودند، یا این که همزمان با بازگشت تظاهرکنندگان از جایی بر می گشتند و مورد اصابت گلوله قرار گرفتند، ولی گفتند این دو در جریان تظاهرات شرکت داشتند و شهید شدند.

تظاهرات ها در شهر شاهرود آرام بود و کار خلاف قانونی انجام نمی شد، مثل آتش زدن بانک و... لذا تیر اندازی زیادی هم صورت نمی گرفت، البته آنها دستور تیر هم داشتند، ولی از عمل به آن خود داری می کردند. یک نوع هماهنگی نانوشته بین تظاهر کنندگان و نظامیان بود، نه ما آنقدر پیش می رفتیم که آنها تیراندازی کنند و نه آنان به دنبال کشتن و تیراندازی بودند. [9]

آن دو نفر را هم بچه های ژاندارمری بسطام زدند، همانطور که گفته می شد اسحاق احسانفر را هم پلیس ها در شهر زده بودند، و این کشتارها کار نظامیان و ارتش نبود. تیراندازی زیادی در شهر نمی شد. لذا ارتش کشتاری در شهر نداشت. در شاهرود هیچگاه حکومت نظامی اعلام نشد. به نوعی آنها به میل ما بودند، و ما هم به نوعی به میل آنها.

ما به نوعی ابراز وجود می کردیم، عمده کار ما هم این بود که شب ها را در جلسات شرکت می کردیم و عموما صحبت می کردم، آن هم در جلسات شبانه، و تعداد کمی هم راهپیمایی داشتیم. عمده کار ما تشکیل همین جلسات و حرف زدن در مورد مبارزه بود. حتی همین اطلاعیه های امام هم کمتر به دست ما می رسید.

انقلاب در شهرستان شاهرود رهبری خاصی نداشت، وقتی که آب ها از آسیاب افتاد و دیگر نظامیان با مردم کاری نداشتند، این انجمن های اسلامی ابراز وجود کردند، و مردم هم به انقلاب پیوستند.

اعتصابات کاری هم داشتیم، ولی بیشتر سعی می کردیم امور شهر تعطیل نشود.

 

پلیس مردمی :

آن موقع ها از هر کسی که کاری بر می آمد، انجام می داد، من چون رانندگی می دانستم، گفتند شما از ترافیک شهری و کارهای پلیس بیشتر متوجه می شوید، لذا شما این امر را به عهده بگیرید، کل کسانی که برای هماهنگی کارهای جمع می شدیم، به اندازه گنجایش یک اتاق بیشتر نبودیم، من در فلکه (میدان) مرکزی مستقر شده و کارهای پلیس را انجام می دادم.

یک روز که من در حال انجام کارها پلیسی خود بودم، خبر رسید که یکی از نیروهای همکار پلیس ما را یک تریلی بلند کرده و با خود برده است، این نیروی ما، کمی لکنت زبان داشت، و یک تریلی را متوقف می کند، که چرا داخل شهر آمدی، و چون نمی توانست سریع صبحت کند، راننده تریلی راه می افتد و او را روی همان رکاب تریلی با خودش برده بود، وقتی به من خبر دادند، با سه چهار نفر دیگر از همکاران سوار پیکان اونجر من شدیم و به تعقیب تریلی رفتیم و دیدم جایی بیرون شهر پیاده اش کرده و رفته است.

با راننده تریلی هم برخوردی نکردیم، چون امکاناتی نداشتیم و...

وقتی تصادفی پیش می آمد، ما دخالت می کردیم و بین دو طرف صلح ایجاد می کردیم، می گفتیم که نه کروکی هست نه قانونی هست و... چند تا صلوات بفرستید و از هم بگذرید.

 

اولین انتخابات ریاست جمهوری بعد از انقلاب :

بعد پیروزی انقلاب هم یک راهپیمایی نسبتا بزرگی بود که آقای خامنه ایی در همین خیابان 17 شهریور که آن موقع خیابان "تخت جمشید" نام داشت، روی سقف یک اتومبیل ایستاده بود و سخنرانی می کرد، جمله ایی که از سخنرانی ایشان در آن موقع یادم هست، و موضوع صبحت از انتخابات ریاست جمهوری اول بود، که می گفت "نمی دانم چرا گاهی امام هندی می شود، و جلال افغانی الاصل[10]"

یک شیخی هم از مشهد آمده بود به نام استاد گرامی، نمی دانم هم کجا رفت، بعدش گم شد، و ما از سمت مسجد امام زمان در خیابان ایستگاه به سمت فلکه در حرکت بودیم، مسئول شعار هم همین استاد گرامی بود، شعار می داد "رئیس جمهوری ما امام است، ریاستِ به غیر او حرام است".

این ها را که می گویم مرا به یاد زمان قبل از انقلاب می اندازد، صبح در خیابان ری (خیابانی که در پشت بازار بود و به میدان شوش منتهی می شد)، مردم به سرکردگی همین آقای طیب (حاج رضایی) می گفتند، "بیهوده مپندار، مصدق پدر ماست، این پیر مجاهد به یقین تاج سر ماست،" و همین مردم بعد از ظهر که شد می خواندند "دکتر مصدق، تو پینه دوزی، کفش ثریا پاره شد باید بدوزی، باید بدوزی" ثریا کی بود؟ زن مصری شاه، صبح یک طرف بودند و عصر طرف دیگر، ما چه ملتی هستیم؟! الان هم همین طور هستیم، به هر طرف ما را هل بدهند می رویم.

مسلما این نوشته بازگو کننده تمام حوادث انقلاب در شاهرود نیست و این تنها پنجره ایی از دریچه چشمی است، که انقلاب را در شاهرود پیش برد، و در جریان بخشی از حوادث آن بوده است.

Click to enlarge image 1.jpg

شهدای انقلاب شاهرود - شهید اسحاق احسانفر

Click to enlarge image 139211211757093132098324.jpg

مردم در حال پایین کشیدن مجسمه شاه

[1] - جمشید پاسبان یکی از نیروهای اداره آگاهی شهرستان شاهرود بود، آن موقع آگاهی شاهرود دو نفر نیرو داشت، یکی همین جمشید بود که به جمشید پاسبان مشهور بود و یک نیروی دیگر، او فرد درشت هیکل و قوی بود. آن موقع اداره آگاهی یک افسر هم داشت که او خیلی جلو نمی آمد. جمشید پاسبان بعد از انقلاب چند سالی را در زندان بود و بعد آزاد شد و در همین شهر زندگی کرد و همینجا مرد. او اهل باغزندان شاهرود بود و اسم اصلی او جمشید عامریان بود.

[2] - منابع دیگر در خصوص نقش آیت الله توحیدی در روند انقلاب در شاهرود از قول آقای امینی امام جمعه شاهرود نوشته اند : "عموم انقلابیون شاهرود با محوریت مرحوم آیت‌الله توحیدی برنامه‌های اعتراضی ضد رژیم شاه را برنامه‌ریزی می‌کردند اما مهم‌تر از آن نقش‌آفرینی آن مرحوم در اوایل انقلاب بود یعنی آن روزهای بعد انقلاب که هنوز کمیته‌هایی شکل نگرفته بود و سپاه هم ایجاد نشده بود، ایشان برای نظم عمومی و حفظ اموال مردم و عموم، بیشترین نقش را ایفا کرد و بیشترین تلاش را داشت. وی می‌گوید: بعد از پیروزی انقلاب در همان روزهای نخست آیت‌الله توحیدی نیروهایی را تعیین کرد تا در سطح شهر نگهبانی دهند این امر برای آن بود که کسی اسلحه‌ای را از پادگان بیرون نبَرَد و یا شهربانی قدیم، در تصرف درنیاید همچنین اموال عمومی صدمه‌ای نبیند که این درایت آن مرحوم بسیار اثرگذار بود. آن مرحوم تا زمانی که در قید حیات بودند همیشه در قید مسائل انقلاب بودند."  منبعی دیگر در خصوص آیت الله توحیدی می گوید : آیت الله توحیدی از شخصیت های برجسته و از علمای موثر شاهرود بود که اصولا رهبری مبارزات و تظاهرات را برعهده داشت. برخی از مبارزین اقداماتی مانند شیشه شکستن و ... را داشتند که آیت الله توحیدی بسیار این اقدامات را نهی می کرد و فقط بر تظاهرات و مبارزات بدون خشونت تاکید داشتند. وی توصیه می کردند که حرکت های انقلابی وجود داشته باشد، ولی انقلابیون با نیروهای شهربانی درگیر نشوند چون بیشتر نیروها ی شهربانی محلی بودند و اصلا مناسب نبود جلوی هم بایستند."

[3] - بر سنگ قبر این شهید در مزار شهدای شاهرود نوشته اند :  سید جعفر میرغفوریان، فرزند سید حسین، ولادت 1327، شهادت 9  دیماه 1357، که در حین راهپیمایی بدست مزدوران رژیم پهلوی در مقابل پاسگاه ژاندارمری بسطام به درجه رفیع شهادت نایل گردید.

[4] - حاج غلام بیاری پدر ناصر بود که زمین های محدوده مسجد جواد الائمه و آنطرف روبروی سینما و قسمتی از خیابان فروغی زمین هایش متعلق به پدرش بود، این مسجد قبلا معروف به مسجد حاج غلام بیاری بود که بعد به مسجد جواد الائمه تغییر نام یافت. در منبعی دیگر در خصوص این شهید آورده اند که : "ناصر بیاری سال 1329 در شهرستان شاهرود از استان سمنان به‌دنیا آمد. پدرش علی‌اکبر و مادرش ‌طیبه نام داشت. مقطع ابتدایی را در دبستان خاقانی شاهرود پشت سر گذاشت. او به دلیل علاقه به صنعت پس از ترک تحصیل در یک کارگاه لوله‌کشی مشغول‌ کار شد. پس از چندی ازدواج کرد. او در روزهای اوج انقلاب در سال 1357، با شرکت در تظاهرات و راهپیمایی‌ها کنار مردم انقلابی علیه حکومت پهلوی قرار گرفت. در جلسات مذهبی حضور داشت و نوارهای سخنرانی و اعلامیه‌های امام‌خمینی(ره) را مخفیانه پخش‌ می‌کرد. تا اینکه روز 9 دی 1357، در تظاهرات جاده شاهرود ـ بسطام توسط نیروهای حکومت پهلوی براثر اصابت گلوله به سر و سینه، به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای زادگاهش واقع است."

[5] - منابع دیگر تعداد شهدا را بیشتر اعلام می دارد از جمله : "سید جعفر میر غفوریان، قربانعلی میرآخوری، ولی‌الله محمدی، محمدمهدی کریمی، نرگس قصابان، ناصر بیاری، شیخ محمدحسین باقری، رجبعلی کریمی، شیخ حسین حیدری، محمد مهدوی میغان، اسحاق احسان فر و علی‌اصغر مخبریان از شهیدان انقلاب در شاهرود هستند. حجت‌الاسلام محمدحسین پور می‌گوید: شهید میرآخوری تک شهید انقلاب اسلامی بسطام در روز بیست و سوم بهمن‌ماه با تیر مستقیم دژخیمانی که هنوز باور نمی‌کردند انقلاب به پیروزی رسیده شهید شد، شهید احسانی فرد در روز پانزدهم بهمن‌ماه در جریان راهپیمایی کارکنان ذوب‌آهن و مردم شاهرود به شهادت رسید و میر غفوریان در روز نهم بهمن ماه درست در ابتدای جاده بسطام مورد اصابت مستقیم گلوله قرار گرفت که در کنار او ناصر بیاری نیز به شهادت رسید، همچنین شهیده نرگس قصابان از شاهرودی‌هایی بودند که در تظاهرات مردم گرگان علیه رژیم پهلوی شهید شدند. خاطرات و مواردی از این شهدا در حال جمع‌آوری است و لذا امیدواریم که بتوانیم این اطلاعات را در اختیار نسل جوان جامعه قرار دهیم." 

منبع دیگری در خصوص شهید میراخوری نوشته است : "قربانعلی میرآخوری سال 1315 در بسطام از توابع شهر شاهرود در استان سمنان به‌دنیا آمد. پدرش محمدحسن و مادرش آسیه نام داشت. تا پایان مقطع ابتدایی در دبستان بایزید تحصیل ‌کرد و به دلیل فقر مالی از ادامه تحصیل بازماند. پس کنار پدر به کشاورزی پرداخت. مدتی بعد، در سال 1338 ازدواج کرد که حاصل زندگی مشترکش 5 فرزند بود. در روزهای پرشور انقلاب، در روستا، در راهپیمایی‌ها علیه حکومت پهلوی شرکت می‌کرد. او در مجالس مذهبی و سخنرانی‌ها حضوری فعال داشت؛ تا اینکه روز 23 بهمن 1357، در زادگاهش هنگامی که برای تصرف ژاندارمری همراه مردم در تظاهرات شرکت کرده‌ بود؛ با تیراندازی مأموران حکومت پهلوی و اصابت گلوله، از ناحیه سر و پا به شدت مجروح شد و به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد."  

منبع دیگری در خصوص شهید ولی الله محمدی عنوان داشته است : "شهید ولی الله محمدی با اوج گیری تظاهرات مردم علیه رژیم در روز 22 بهمن 1357 هنگام تسخیر ساختمان رادیو تلویزیون به دست نیروهای مزدور شاه بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. شهید ولی الله محمدی در سال 1333 در روستای دهملا از توابع شهرستان شاهرود در خانواده ای ساده و مذهبی متولد شد. تحصیلات ابتدایی خود را در زادگاهش به پایان رساند به خاطر فقر مالی مجبور به ترک تحصیل و مشغول به کار شد. تلاش در زندگی از وی جوانی پرکار، باهوش، مهربان، با گذشت و فداکار ساخته بود. در سال 1351 به تهران رفت تا دوره مکانیکی را کامل فرا گیرد. در آنجا با افراد مذهبی زیادی آشنا شد و همین باعث شد تا رابطه بسیار خوبی با آنها پیدا کند. در جلسات قرائت قرآن شرکت می کرد و در ماههای محرم و صفر شرکت فعالی در هیئت داشت. در سال 54 مغازه مکانیکی شخصی خود را دایر و یک سال بعد نیز ازدواج کرد. افزون بر استفاده از نوارهای سخنرانی و مطالعه رسانه امام (ره) در سال های 56 و 57 و با آغاز مبارزات مردم علیه رژیم، فعالیت او نیز بیشتر شد. با اوج گیری تظاهرات مردم علیه رژیم در روز 22 بهمن 1357 هنگام تسخیر ساختمان رادیو تلویزیون به دست نیروهای مزدور شاه بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید و پیکر پاکش را بعد از چند ساعت به بیمارستان انتقال می دهند که توسط یکی از دوستانش شناسایی و برای دفن تحویل خانواده شهید داده می شود ".

منبع دیگری در خصوص شهید محمد مهدی کریمی نوشته است : "محمدمهدی کریمی سال 1331 در روستای خانخودی شاهرود، در استان سمنان به‌دنیا آمد. پدرش محمدعلی و مادرش زهرا نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس‌ خواند. سپس به تهران مهاجرت کرد و به شغل آزاد پرداخت. سال 1352 ازدواج کرد و صاحب یک فرزند شد. هم‌زمان با روزهای اوج انقلاب اسلامی کنار مردم انقلابی قرار گرفت و در اکثر تظاهرات و راهپیمایی‌ها حضور داشت. تا اینکه روز 22 بهمن 1357، در خیابانی در تهران که اکنون امام خمینی، هنگام جمع‌آوری کمک برای مجروحان، خودرو حامل او توسط عوامل حکومت پهلوی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به دلیل شدت جراحات به شهادت رسید. مزار او در بهشت زهرا(س) در تهران واقع است."

منبعی در خصوص نحوه شهادت خانم قصابان آورده است : "شهیده نرگس قصابان در سال 1308 در شهر شاهرود متولد شد و پس از مدتی به گرگان هجرت کرد. دوران نوجوانی را در گرگان سپری و پس از چندی ازدواج کرد؛ زندگی را با صمیمیت و شادی شروع کرد و زنی شایسته و متعهد برای همسرش بود. همزمان با اوج‏ گیری ‏درگیری مردم با دژخیمان شاهنشاهی، وی همراه با آنها حرکت می‏ کرد و نمی‏ توانست جدای از مردم انقلابی باشد. مردم انقلابی گرگان همزمان با هفتمین روز واقعه مشهد که در آن روز مأموران رژیم شاه با حمله به حرم مطهر امام رضا(ع) عده‌ای از مردم انقلابی آنجا را شهید و مجروح نمودند، در روز یکشنبه 5 آذر 1357 به خاطر اطاعت از حضرت امام خمینی (ره) و اعلام عزای عمومی از سوی ایشان به دلیل اهانت مأموران رژیم طاغوت به حرم مطهر حضرت امام رضا (ع)، دست به راهپیمایی اعتراض آمیزی زدند. در این روز عده ‏ای از مردم به خانه شهید پناه آوردند، وی در منزلش را باز کرد و در همان هنگام مورد اصابت گلوله مزدوران واقع شد و پس از مدتی به شهادت رسید و با پیوستن به شهیدان دیگر دین خود را به انقلاب اسلامی ادا کرد. مردم گرگان در این روز 14 شهید و بیش از 150 نفر جانباز را تقدیم انقلاب نموده است."

منبعی در خصوص نحوه شهادت شهید محمد حسین باقری نوشته است :  "محمدحسین باقری سال 1327 در روستای ده‌ملا، از توابع شهرستان شاهرود در استان سمنان به‌دنیا آمد. پدرش رضی‌الله و مادرش معصومه نام داشت. او روحانی شد. ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد. با گسترش موج انقلاب در کشور به جمع انقلابیون پیوست و با حضور در راهپیمایی‌ها و تظاهرات به یاری انقلاب شتافت. تا اینکه در روز 24 بهمن 1357، در تهران با شلیک گلوله گروه‌های ضد انقلاب به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای زادگاهش واقع است. او را شیخ محمدحسین نیز می‌نامیدند."

منبعی در خصوص شهید رجبعلی کریمی نوشت :  "رجبعلی کریمی سال 1330 در روستای بیارجمند از توابع شهرستان شاهرود به‌دنیا آمد. پدرش اسماعیل و مادرش زهرا نام داشت. به دلیل کمبود امکانات تنها تا پایان مقطع ابتدایی درس خواند. سپس به کارگری پرداخت بود. او پدر و مادر خود را قبل از انقلاب از دست داد و سرپرستی تنها خواهرش را به عهده گرفت و در یک مغازه برنج فروشی مشغول به کار شد. او برای تامین معاش و به منظور یافتن کار بهتر به تهران رفت. در روزهای اوج انقلاب، روز 17 شهریور 1357، در تظاهرات در منطقه سرچشمه تهران توسط نیروهای حکومت پهلوی بر اثر اصابت گلوله به شکم و پهلو، به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد."

منبعی در خصوص شهید حسین حیدری نوشته است : "شهید حجت الله حسین حیدری در سال ۱۳۴۶ به دست مزدوران ساواک بعد از شکنجه در زندان شهربانی سمنان به علت داشتن اعلامیه های امام راحل در راه انتقال به تهران برای مداوا در قطار به شهادت و در وادی السلام قم در کنار شهید نواب صفوی دفن می شود."

یک منبع اینترنتی در خصوص شهید محمد مهدوی نوشته است : "شهید محمد مهدوی، بیست و سوم خرداد 1331، در روستای میقان از توابع شهرستان شاهرود به دنیا آمد، پدرش غلامحسین فوت 1336 و مادرش نجمه خانم نام داشت، تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت، تکنسین لوکوموتیو بود، بیست و دوم بهمن 1357، در تهران هنگام تسخیر ساختمان رادیو و تلوزیون توسط عوامل رژیم شاهنشاهی بر اثر اصابت گلوله به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای امامزاده الازمن تابعه شهرستان علی‌آبادکتول قرار دارد."

یک منبع اینترنتی در خصوص شهید علی اصغر مخبریان نوشت : "علی‌اصغر مخبریان سال 1330 در شهر بابل به‌دنیا آمد. پدرش عباس و مادرش زهره‌بیگم نام داشت. ده ساله بود که پدر خود را از دست داد. تحصیلاتش را تا پایان دوره ابتدایی ادامه داد و سپس به کسب تجربه در رشته جوشکاری پرداخت و در این حرفه مشغول به‌کار شد. مدتی بعد ازدواج کرد. حاصل زندگی مشترکش سه فرزند بود. به دنبال اوج‌گیری انقلاب اسلامی به صفوف مبارزین پیوست و در تظاهرات و راهپیمایی‌ها علیه حکومت پهلوی شرکت کرد. تا اینکه روز 15 مهر 1357، در بابل و در محلی به نام پل سنگ، هنگام تظاهرات علیه حکومت پهلوی به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد."

[6] - بر سنگ قبر این شهید در مزار شهدای شاهرود نوشته اند :  شهید اسحاق احسانفر فرزند عباسعلی، ولادت 1335، شهادت 8 بهمن 1357، که در حین تظاهرات علیه رژیم ستمشاهی توسط مزدوران رژیم منفور پهلوی در محل کوچه سینما پیام شاهرود به درجه رفیع شهادت نایل گردید، جوان های ما شهادت را طالبند، شهادت را یک فوز عظیم می دانند. ما زنده به آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

شاهد دیگری نحوه شهادت ایشان را اینطور به تصویر کشیده است : "تظاهراتی بود که نیروهای شهربانی جلوی تظاهر کنندگان را گرفتند و مردم هم به کوچه های اطراف هجوم بردند.در یکی از این کوچه ها که مردم زیادی به آنجا هجوم برده بودند و در آن کوچه همچنان جمع بودند، سر دیگر این کوچه به خیابان دیگری منتهی می شد، که دیدیم نیروهای شهربانی سر کوچه آمدند و اسلحه هایشان را به سمت جمعیت گرفتند. اول چند تیرهوایی شلیک کردند که جوششی در کوچه ایجاد شد. مردم خواستند به سمت عقب فرار کنند که فردی با دوچرخه در تظاهرات و در آن کوچه حضور داشت که جمعیتی که به سمت عقب حرکت می کرد به این فرد و دوچرخه اش برخوردند و عده ای روی زمین افتادند. شهربانی ها هم به سمت مردم و گویا بیشتر به سمت پاهای مردم شلیک می کردند تا فقط زخمی شوند که تیر به یکی از افراد به نام اسحاق احسان فرد خورد و مجروح شد که وی را به بیمارستان بردند ولی دوام نیاورد و شهید شد."

 در منبع دیگری آمده است : "شهید اسحاق احسانفر در سال ۱۳۳۵ بدنیا آمد و در ۱۳ بهمن سال ۱۳۵۷ در راهپیمایی مردم شاهرود بر علیه رژیم شاه در کوچه دبیرستان امام خمینی (ره) واقع در خیابان شهدا شاهرود بر اثر اصابت تیر مستقیم دژخیمان رژیم پهلوی شربت شهادت را نوشید و در گلزار شهدای شاهرود در کنار دیگر دوستان شهیدش آرام گرفت"

[7] - آیت الله محمد باقر طاهری محمودی در سال۱۳۱۱ در شاهرود به دنیا آمد و در سال 1372 دیده از جهان فرو بست. دانش دینی خود را در حوزه های علمیه نجف اشرف و قم نزد  اساتید خود همچون امام خمینی(ره)، آیت الله العظمی بروجردی، آیت الله خویی، آیت الله شاهرودی، آیت الله حکیم و علامه طباطبائی کسب کرد و به درجه اجتهاد رسید. ایشان پس از بازگشت از عراق در شاهرود مستقر شده و در سال ۱۳۴۲ کتابخانه مسجد مصلی را بنا نهادند و بعد از انقلاب به عنوان اولین امام جمعه شهر منصوب و تا آخر عمر در همین سمت بودند. در یکی از منابع در خصوص نقش آیت الله طاهری عنوان شده است : "در یکی از اولین تظاهرات های شاهرود در سال 1356که از مسجد مصلی شروع شده بود و مردم و انقلابیون با سردادن شعار به سمت مدرسه قلعه در حرکت بودند، آیت الله طاهری پیش نماز مسجد مصلی نیز در جلو این تظاهرات حرکت می کرد. در بین مسیر نیروهای شهربانی جلوی تظاهرات را گرفتند و با قنداق اسلحه به سر آیت الله طاهری زدند و سرش را زخمی کردند. سپس وی را دستگیر و به شهربانی بردند. وقتی مردم فهمیدند چنین قضیه ای اتفاق افتاده، تظاهرات تشدید شد و مردم بیشتری در تظاهرات حضور یافتند. تظاهرات ادامه پیدا کرد و نزدیک مدرسه قلعه بودیم که نیروهای شهربانی دوباره ممانعت ایجاد کردند و با مردم درگیر شدند. نیروهای شهربانی اسلحه داشتند، مردم نیز از ترس شلیک کردن پراکنده شدند و به کوچه های اطراف گریختند، هرچند آنها شلیک نکردند ."

[8] - آیه 95 سوره نساء "هرگز مؤمنانی که بدون عذر از جهاد بازنشستند با آنان که به مال و جان در راه خدا جهاد کنند یکسان نخواهند بود، خدا مجاهدان (فداکار) به مال و جان را بر بازنشستگان (از جهاد) بلندی و برتری بخشیده و همه (اهل ایمان) را وعده پاداش نیکو فرموده، و خداوند مجاهدان را بر بازنشستگان به اجر و ثوابی بزرگ برتری داده است."   لَا يَسْتَوِي الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ ۚ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِينَ دَرَجَةً ۚ وَكُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَىٰ ۚ وَفَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا

[9] - منبعی دیگر در این خصوص گفته است : "نیروهای شهربانی واقعا با مردم راه می آمدند و افرادی را هم که دستگیر کرده بودند، کتک مختصری می زدند و سپس آزاد می کردند و زیاد زندانی کردن در برنامه آنها نبود. مبنای آنها اینگونه نبود که به کشتار مردم اقدام کنند. ساواکی به آن معنای واقعی هم در شاهرود نبودند و عده ای بودند که بیشتر جزو حزب رستاخیز و خاطر خواه شاه بودند."

[10] - جلال الدین فارسی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...