مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

چهار شنبه شب را سوی چالوس تاختیم تا پنج شنبه (18 مرداد 1397) را با خاطره ایی زیبا از صعودی تابستانی به قله آزادکوه ابدی کنیم؛ آزادکوه از قلل بلند رشته کوه البرز، واقع در استان مازندران است، صعود به این صخره راسخ و استوار در کنار زادگاه پدر شعر نوی ایران، [1] استاد نیما یوشیج و در حاشیه جاده زیبا و دوست داشتنی چالوس، که وقتی در این جاده حرکت می کنی هرگز نمی توانی از کنار همت سازندگانش بی اعتنا عبور کنی و بر مردانگی سازنده اشان درود نفرستی، جاده ایی که ما را به عمق زیبایی های کوهستان البرز و چالوس و جاده پیچ اندر پیچش می برد و هزاران نفر در دنیا قلب شان برای حضور در این بهشت طبیعت می طپد، و هزاران نفر هم مردند و نتوانستند بر این آرزو دست یابند؛

انگار اژدهایی بر پهنه البرز در پرواز است و چنان غرش می کند تا دل را از جایگاه سیمرغ برماند، و البرز نشینان سیمرغ را از یاد ببرند و آشیانه سیمرغ به خرابی روی نهد و بدا به حال دانندگان آدرس سیمرغ، که دل در گرو وصالش دارند و ره بدانجا ندارند، و خوش به نادانان که نمی دانند و راحتند.

چهار شنبه شب که از همنوردان جویای برنامه صعود این هفته می شدم، هرگز نمی دانستم فرمان حرکت برای یک ساعت دیگر به قصد صعود به قله 4355 متری [2] آزادکوه [3] صادر شود و من در یک ساعت تنها فرصت خواهم داشت تا لباس و کوله بردارم و در قرارگاه شبانه، در موعد مقرر برای حرکت به سمت جاده چالوس حاضر شوم، تا صبح را در روستای کلاک بالا (علیا) و پای قله آزادکوه و نقطه عزیمت برای این صعود آماده باشم.

یک ربع از ساعت یازده شب گذشته بود که تهران را به سوی کرج و از آنجا به سمت جاده زیبای چالوس، ترک کردیم و با ورود به اتوبان تهران - کرج از طریق بزرگراه همت، در این ساعات شب پنج شنبه، ترافیک سنگینی آغاز شد و تا رستوران های جاده کرج - چالوس ادامه یافت، چرا که عده زیادی از مردم برای استفاده از فضای اطراف سد کرج و رستوران های آن عازم این محل بودند، و ما وقتی از حاضرین جویای وضع ترافیک شدیم، یکی از ادامه اش تا چالوس گفت، دیگری گفت تا پل زنگوله خواهد بود، یکی گفت الان تمام می شود و... و لذا وسوسه می شدیم که از همین ابتدای سد باز گردیم، و قید این صعود را بزنیم، چرا که با چنین ترافیک کندی، معلوم نبود چه زمانی به محل آغاز صعود خواهیم رسید.

ولی حتی این ترافیک شدید هم نتوانست تردید ها را به بازگشت تبدیل کند و مانع از حرکت مان گردد، و بالاخره با تمام شدن رستوران ها این ترافیک وحشتناک هم به پایان رسید، و معلوم شد راهیان جاده چالوس آنقدر نیستند که جاده را تا چالوس تبدیل به پارکینگ خودرو کنند، همچنان که از ورودی همت به اتوبان تا بعد از رستوران ها انگار به پارکینگ خودرو تبدیل شده بود، و معلوم شد بیشتر ترافیک موجود مربوط به مردمانی است که از فضای بسیار کم مقابل رستوران های جاده چالوس می خواهند استفاده کنند و جاده را برای یافتن محل پارک خودرو بند می آورند، و یا رستوران دارانی اند، که جلوی رستوران خود را به محل پارکینگ اختصاصی خودروی مشتریان شان تبدیل کرده و راه را برای رفت و آمد دیگران با پارکبانان خود باز و بسته می کنند، تا رفاه مشتریان خود را تامین کنند.

 اینجا و در این قسمت از جاده چالوس، بی قانونی و تجاوز به حریم طبیعت در اوج است و مرا به یاد تجاوزات سودجویان در تصرف ساحل زیبای خزر می اندازد که اگر ساحل را بخواهی ببینی کیلومتر ها باید بروی تا شاید در نقطه ایی از سد این تجاوزات و تصرف ساحل خلاص شوی و دریا را ببینی؛ اینجا در جاده چالوس هم در تجاوز رستوران داران به کوه و دره و مسیر رودخانه کرج می توان این سودجویی و بی قانونی را لخت دید؛ دنیایی از بی قانونی، و دست بسته ماندن قانون و متولیان قانون در مقابل تجاوز به حریم جاده، رود، کوه و....

مسیر ما باضافه این ترافیک و گم شدن در شب برای یافتن روستای کلاک بالا، زمان زیادی از ما گرفت، به طوری که عقربه های ساعت، نیم ساعت از چهار بامداد پنج شنبه 18 مرداد گذشته بود که به روستای "کلاک بالا" رسیدیم، یعنی آخرین نقطه ماشین رو، که از آن به بعد باید پیاده به سمت قله حرکت می کردیم.

برای رسیدن به روستای کلاک در مسیر جاده کرج به چالوس باید تا پل زنگوله پیش رفت، و در این نقطه از جاده کرج - چالوس خارج شده، و وارد جاده کوهستانی و فرعی به سمت یوش (Yush) و بلده (Baladeh) شد. در ابتدای این مسیر ابتدا باید از یک گردنه طولانی و پر پیچ و خم بالا رفت، سرازیر که کنی، در مسیر پایین آمدن هدف روستای میناک (Minak) خواهد بود، که از طریق خروجی این روستا در سمت راست خود، راهی روستای کلاک بالا باید شد. اما قبل از آن به دوراهی می رسیم که سمت چپ به طرف روستای "کمربن" می رود و مسیر سمت راست شما را به سوی روستای میناک در جاده یوش و بلده خواهد برد، در آن ساعات شب ما در این دوراهی نتوانستیم مسیر خود را تشخیص داده و اشتباها مسیر سمت چپی را رفتیم، که در فاصله کمی به روستای کمربن ختم شد، روستای نورانی از چراغ که معابرش در شب به روشنی روز است و این روشنایی را در کوچه ها تهران هم نمی بینی، ولی ما مجبور بودیم که سریع برگردیم و راه سمت راستی را برویم، تا سریع به مقصد برسیم و استراحتی داشته خود را برای صعود صبحگاهی آماده کنیم.

 بعد از کمربن از پیچ های کردنه ایی پایین رفتیم، و ابتدا به روستای نسن (Nesen) و بعد پیل (Pil) رسیده و بعد باید منتظر رسیدن به روستای میناک شد که به علت نداشتن تابلو های راهنمای مناسب، متوجه رسیدن به مقصد نشدیم و از روستای میناک گذشتیم و بعد از گذر از روستای نته (Neteh) به روستای خوش نامِ نیکنام ده (Niknam-Deh) رسیدیم و در شک و شبهه یافتن مقصد افتادیم؛

در تاریکی شب یک اتومبیل عبوری را متوقف کرده و از ایشان جویای مسیر روستای کلاک شدیم که ایشان گفتند باید در میناک از جاده یوش - بلده خارج می شدید و الان شما از آن گذشته اید، لذا فورا دور زدیم و در بازگشت بود که با دقت بیشتری به تابلوها توجه کردیم، با رسیدن به روستای میناک، تابلویی چندان نامشخص مسیر روستای کلاک را نشان می داد، که اگر از مسیر پل زنگوله به سمت یوش بریم، در سمت راست ما قرار داشت، انتظار می رفت جاده میناک به کلاک بالا خاکی باشد، ولی تا خود روستا جاده ایی اسفالته و خوب و در دالانی از بید ها غرق بود، و ما در تونلی از درختچه های بید، تا این روستا پیش رفتیم، در ورودی روستای کلاک بنری مقدم کوهنوردان را گرامی داشته و ما را به سمت پارکینگ اتومبیل ها فرا می خواند.

اتومبیل خود را پارک کرده و دوستان برای رفع خستگی سفر چند ساعته، قصد کردند کمی بخوابند و من هم که علیرغم این که صعود های خود را معمولا از ساعاتی از این زودتر در بامدادان هم شروع می کردم، و عادت به صعودهای بامدادی و در تاریکی داشتم، به جمع همنوردان طالب خواب پیوستم، اما هنوز لحظاتی نبود که آرام گرفتم که سی و هشت دقیقه از چهار بامداد گذشته بود، که از مسجد یا امامزاده روستای کلاک اذان صبح شروع به پخش شدن کرد، و لذا به همین منظور از اتومبیل خارج شده و به مسجدی رفتم که در نزدیکی پارکینگ بود،

در حال وضو گرفتن بودم که خودروی تیبایی یک گروه کوهنورد را با خود آورد و جلوی مسجد آنها هم پیاده شدند، چهار نفری بودند و از اهالی روستاهای محل، که برای صعود آمده بودند، آنها هم برای نماز آماده شدند، ولی درب مسجد بسته بود، یکی از آنها گفت که مگر نمی دانید که صبح ها، هیچ وقت درب مسجد باز نیست؛ با این وضع ما و آنها از فرش های جلوی ورودی ایوان مسجد برای خواندن نماز صبح استفاده کردیم، در حالی که پر از خاک بود، اما چاره ایی هم نبود.

بعد از نماز کمی از وضعیت صعود از آنان پرسیدم؛ مثل اینکه صعود های مکرری به این گوه داشتند و راهنمایی گرفتم، این همنورد محلی می گفت، آب را در پای ریشه آزاد کوه بگیرید و از آنجا به بعد دو ساعت و نیم صعود خواهید داشت و آبی دیگر نخواهد بود، برای رفتن به آزاد کوه هم همین رودخانه منتهی به روستا را بگیرد و تا انتهای آن که دیگر آب های رودخانه در دره محو خواهد شد، پیش بروید و پاکوب بسیار روشنی شما را در امتداد این رودخانه به پای آزاد کوه خواهد برد، از آن خارج نشوید، تا مسیر را گم نکنید.   

بعد از این که متوجه شدم، این دوستان صعودهای مکرری داشته اند، پرسیدم ما هم می توانیم با شما در این صعود همراه شویم؟، که این دوست همنورد گفتند، چه اشکال دارد، و من فورا خودم را به همراهان که در اتومبیل خوابیده بودند، رسانده و خبر حرکت این تیم، و این که ما هم می توانیم با آنها صعود خود را از همین حالا شروع کنیم، را دادم.

که یکی از دوستان که تازه انگار چشمان خواب آلودش گرم شده بود، گفت "درب را ببند یخ کردیم" و من متوجه شدم فعلا خواب در اولویت همه چیز است، و لذا دوستان محلی را مطلع کرده و خود هم ناچار به جمع خواب آلودگان پیوستم، و به انتظار روشن شدن هوا ماندم، درحالی که هدلایت (Headlight) هم داشتم و می توانستیم صعود خود را در همان تاریکی های بامدادی آغاز کرده و عمده راه را در خنکای صبح بپیماییم.

هوا اینجا و در این ساعات صبح سرد سرد است به طوری که گاه می لرزی، بارانی در ساعات گذشته زده و پیش بینی هواشناسی هم دو میلیمتر بارندگی روی قله را در روز جاری پیش بینی و اعلام کرده است و همچنین رعد و برق، که خطرناک خواهد بود؛ ساعت از پنج و نیم صبح گذشته بود که گرو کوهنوری دیگری رسید و از ماشین پیاده شدند و راه خود را گرفتند و رفتند، و همین آمد و شد ها و روشن شدن هوا بالاخره دوستانی را که از سرما در داخل ماشین خوابشان نمی برد، را مجاب کرد که کوس حرکت بزنند، و سرانجام حرکت به سوی صعود به قله آزادکوه ساعت شش صبح (August ‎9, ‎2018-‏‎5:56:44 AM) آغاز شد.

بر دیوار کناری مسجد روستای کلاک تابلویی دست نویس، با فلشی ما را به سوی قله آزادکوه راهنمای می کند، اینجا حدود 1750 متر از سطح دریا بالاتر است، و به عبارتی باید 2604 متر ارتفاع گرفت، تا در راس قله آزادکوه قرار گرفت؛ 50 متر آنطرف تر، این کوچه تمام شده و رودخانه رخ می نماید، این همان رودخانه ایی است که در امتداد یک دره به نقطه ایی ختم می شود که ریشه آزادکوه در انتهایش قرار دارد، پاکوبی را در کنار این رودخانه پیدا کرده و پیش می رویم، گاهی از سمت چپ و گاهی از سمت راست این رودخانه کوچک به راه خود ادامه می دهیم، درخت های بید کهنسال کنار این نهر آب، گاه مرا تشویق به ثبت این زیبایی و قدمت، در تصاویر موبایلم می کند، که عمر طولانی اش را به تصویر بکشم، ولی نور کم هوا پشیمانم می کند، لنز کوچک موبایل توانایی کارهای خارق العاده را از عکاس می گیرد.

با پنج دقیقه راهپیمایی از روستا خارج می شوی، و ده دقیقه بعد از باغات و زمین های کشاورزی روستا هم خداحافظی خواهی کرد؛ این روستا باغات قابل توجهی ندارند و درخت ها هم بیشتر خودرو است؛ بر دیوار مسجد روستا بنری نصب کرده و از دامداران خواسته اند که : دام ها در زمین های اهالی وارد نشوند. علف های هرز بلند کنار نهر را تراشیده اند و خشک کرده و برای خوراک دام های خود در زمستان ذخیره می کنند.

امتداد دره تنگ را در "مالرو" و یا همان "پاکوب" هایی که انگار صدها سال از عمر و استفاده از آن می گذرد، و عمیق و وسیع شده اند، پیش می رویم و به این طریق گرم و سرما از ما دست بر می دارد، کوهنورد در حرکت هرگز یخ نمی کند، و یخ نخواهد زد، تا موقعی که حرکت داری گرم خواهی بود، حتی در هوای چند درجه زیر صفر، و اگرچه اینجا دما به صفر نرسیده ولی انگار سردی خاصی دارد که تحمل آن را سخت می کند و مانع از خواب دوستان همنوردم نیز شد؛ بعد از نزدیک به یک ساعت پیاده روی به دو راهی می رسیم که سمت چپی به قله "نازجون" و دیگری در سمت راست به "آزادکوه" ختم می شود. نازجون را وقتی در روستا قرار داری و به سمت آزاد کوه می روی در مقابل خود می بینی، همانگونه که وقتی از افجه به سوی دشت هویج می روی قله ریزان در مقابل و دیدرس شماست.

در این دوراهی مسیر سمت راستی دره ایی است که به سمت آزادکوه می رود، عمده آب رودخانه هم از همین دره می آید و این نشانه خوبی است که قله بزرگتر یعنی آزادکوه در این مسیر است؛ آب کمی هم از دره منتهی به قله "نازجون" می آید در سمت چپ مسیر این دوراهی به آب نهر می پیوندد و به سوی روستا کلاک رهسپار می شود، یک گوسفندسرا هم در دهانه دره نازجون کوه وجود دارد.

پاکوب بزرگی که ما را تا اینجا آورده است به سمت دره آزادکوه مسیر خود را خم می کند و ادامه اش ما را به سوی قله خواهد برد، دره عمیق تر و تنگ تر می شود، و گاهی هم پاکوب از رودخانه فاصله گرفته و به شیب های بالاتر انتقال می یابد، که این خود نشان می دهد آب این رودخانه گاهی خیلی زیاد بوده که سازندگان پاکوب های تاریخی، مسیرهای خود را در دیواره های بالاتر دره انتخاب کرده اند. نزدیکی های این دو راهی گروه کوهنوردی را که پیش از ما عازم شده بودند و در جلوتر از ما حرکت می کرد را دیدیم و بدون اعلام زبانی به سرعت خود افزودیم تا به آنها برسیم. ناخودآگاه دوست داریم با جمعیت بیشتری این صعود به انجام برسد.

یک ساعت از دو راهی تا ریشه قله آزادکوه مسیر باید طی کرد و در مسیر دره منتهی به آزادکوه شیب ها افزایش می یابد و باید با احتیاط بیشتری رفت، چرا که خطر افتادن سقوط به دره هست، بعد از یک ساعت پیاده روی به انتهای آب می رسیم که از این به بعد دیگر آب رودخانه زیر شن های کف محو می شود، اینجا باید آب گرفت و از این بعد تا گردنه چورن و از آنجا تا قله آبی نخواهد بود، قمقمه ها را از آب سرد و گوارای آن پر کردیم و ساعت هشت صبح ( - Thursday, ‎August ‎9, ‎2018, ‏‎7:58:19 AM) بود که برای صرف صبحانه و استراحت روی چمن ها در پای صخره های آزاد کوه نشستیم ، این نشست سه ربع ساعت به طول انجامید  و حرکت ما به سمت گردنه چورن و بر یال نازجون در ساعت هشت و چهل و چهار دقیقه دوباره آغاز شد (‏‎8:44:54 AM) در حالی که "گروه سحرخیزان توچال" [4]هم صد متر بالاتر از ما به صبحانه نشستند، اکنون به آنها نزدیک شده بودیم.

مناظر سبز و پربار این منطقه دیدنی و لذت بخش است و بسیار مناسب برای کسانی که صعود دو روزه به آزادکوه را مد نظر دارند، که اینجا بیایند و چادر بزنند و بخوابند و صبح روز بعد صعود خود را در کمال آرامش و سر فرصت بعد از یک حضور شبانه در طبیعت، برای حمله آخر به قله آغاز کنند.

ما درحال صبحانه و استراحت بودم که گروه کوهنوردی مذکور حرکت خود را دوباره از سرگرفت، و راه خود را به سمت گردنه چورن در پیش گرفت، جایی که شاید تنها معبری است که می توان بدون اقدامات فنی کوهنوردی راهی یالی شد که به قله آزادکوه ختم می شود، وگرنه طرف های دیگر این قله، تنها با ابزار و فنی قابل صعود خواهد بود، از گردنه چورن یالی با شیب نسبتا زیاد آغاز می شود که در مجموع باید آنقدر راهپیمایی کرد که 655 متر ارتفاع گرفت، تا به قله آزادکوه رسید. و در واقع مهمترین قسمت صعود به این قله سرفراز همین جا اتفاق می افتد.

این دوستان در حال صعود بودند و ما هنوز مشغول استراحت و صبحانه و بعد از 45 دقیقه ما هم در مسیری که آنها در پاکوب ها پیش می رفتند و دور می شدند به سوی گردنه چورن حرکت کردیم. ساعت یک ربع به نه صبح است و ما در یال مقابل قله آزادکوه (یال نازجون) و به موازات کشیدگی قله از سمت پایین به بالا در حرکتیم، تا خود را به گردنه چورن بروسانیم.

بهترین سبزه زارهای آزادکوه اینجاست زیرا خود قله آزادکوه صخره و شنسکی و بی علف است، ولی در این یال روبرو که مربوط به نازجون کوه است سبز و با خاک های حاصلخیز است که به علت چرای بی رویه دام و لطماتی که طبیعت خودره است و صدمه دیدن خاک در بعضی جاها در حال رانش و حرکت است و خاک ها از جای خود کنده و حرکت کرده اند، مثل ماستی که می شکند، و رانش زمین در آینده نزدیک قطعی است، و مثل بهمنی خاک های حاصلخیز به دره فرو خواهند ریخت. اما با این حال هنوز بهترین پوشش گیاهی را دارد. گروه کوهنوردی پیشگام به گردنه چورن رسیدند و استراحت پیش از حمله آخر را آغاز کردند و ما هم در مسیر آنان پیش می رفتیم تا به آنها برسیم.

حدود یک ساعت راهپیمایی در مسیر صعود از روی یال قله نازجون در امتداد آزادکوه نیاز بود تا به گردنه مذکور برسیم و بالاخره در ساعت (‏‎9:41:33 AM) به آنجا رسیدیم و به تیم مذکور که در حال استراحت بود ملحق شدیم، تا ما هم اگر فرصت کنیم کمی استراحت کرده، وگرنه با آنها راه صعود را در پیش گیریم و حدود ششصد متر ارتفاع باقی مانده از 4355 را اوج بگیریم و به فتح قله آزادکوه نایل آییم، آرزویی که شاید روزی دست نایافتنی تلقی می شد. گروه ما هم ده دقیقه فرصت یافت تا استراحتی کند و با شروع حرکت تیم سحرخیزان توچال ما هم به آنان ملحق شده و راه صعود و حمله آخر را در پیش گرفتیم.

از این لحظه به بعد (‏‎9:50:06 AM) مسیر شنسکی و بی آب و علف و پر شیب ترین مسیر است، سخت ترین قسمت صعود آغاز می شود، شیب آنقدر زیاد است که موبایلم را خاموش کردم، تا زنگ هایی آن مزاحمت های ذهنی برایم ایجاد نکند؛ باید تمام حواس خود را جمع حرکت کرد، گروه مذکور هم سرقدم بسیار خوبی را برای این تیکه از مسیر انتخاب کرده و او با بنر خود که در کنار کوله اش نصب کرده به امید برافراشتنش بر بلندای قله، آرام و با وقار و مستحکم پیش می رفت.

بچه های شوخ طبع این گروه نیز در سخت ترین نقاط با سخن گفتن از مسایل طنز سعی می کردند تا حواس ها را از سختی راه و خطراتش پرت کرده و به مسایلی مشغول کنند، که سختی صعود را کاهش دهند. و واقعا هم موثر بود و تا داستان گفته می شد و تمام می شد، کلی از مسیر طی شده بود. گاه سکوت وحشت انگیزی گروه را در خود می گرفت و گاه این سکوت با شوخی های مردانه و یاد و خاطره همنوردی و یاد خاطرات و ذکر درگذشتگان از گروه و... شکسته می شد؛، زنگ هایی هم از بازار می رسید که دوستانی کار تجارت خود را از این جا در حال صعود هندل می کردند و قیمت دلار را در این بازار صبح پنج شنبه رصد می کردند، و یا از خاطرات حضور خود در امامزاده هایی می گفتند که معمولا در پای هر قله مهمی وجود دارد و طنز سخنانی که کوهنوردان با صاحبان این قبور داشته اند سخن می راندند.

در دو قسمت از مسیر شیب افزایش بیشتری می یابد و نیاز است که دست به سنگ هم شد، تا مسیرهای لیز را رد کرد و... ترس زیادی در این مسیر بر من مستولی شده است و مقداری از این ترس را با قرار گرفتن در بین گروه و گوش سپردن به این صحبت ها دفع می کنم. جرات نکردم دروبین را بیرون آورده و عکسی بگیرم لذا در این مسیر عکسی ندارم. این مسیر آخرین حمله، از تیکه های بسیار سخت مسیر است و هر چه می روی پایانی بر آن نیست، هوا گرم و آفتابی است و از پیش بینی های بارش خبری نیست، اما بادی می وزد که در بعضی جاها افزایش می یابد، خدا خدا می کنم طوفانی در کار نباشد، زیرا در این مسیر خطرناک توفان هم اگر بوزد مشکل دو چندان خواهد شد.

این مسیر سخت هم بالاخره با هر وضعی که بود، طی شد گاهی به خود قول می دادم این آخرینش باشد و گاهی در مسیر از صعود لذت بردم و گاهی هم ترس امانم را بریده بود و... ساعت یازده به قله رسیدیم (‎10:59:30 AM). اینجا لبه تیز قله آزادکوه است، بر فراز صخره ای بلند و سر به فلک کشیده. عکس یادگاری گرفتن ها شروع شد. بارها را زمین گذاشتیم و استراحتی و نوشیدن چایی و کمی خوردن برای تجدید قوا؛ و همزمان به بازگشت از این شیب تند می اندیشیدم و هر لحظه دلهره ام برای پایین رفتن از این شیب، بیشتر می شد. اما هرگز بروز ندادم و نشستم و با ترس هایم تنها شدم. اینبار پالس منفی دادن را بر خودم ممنوع کردم.

کل صعود ما به این قله از شش صبح تا این لحظه حدود 5 ساعت و بیست دقیقه طول کشید که اگر مدت استراحت های مسیر را از آن کم کنیم، این صعود چهار ساعت و سی دقیقه  بطول انجامید، و این رکورد خوبی بود که ثبت شد و آزادکوه هم در خاطرات صعودهای ما جای گرفت. تا هر بار در هنگامه های سخت به خودم قول بدم که این آخرین باری باشد که خود را در راه صعود به قلل بلند به خطر اندازم، و باز دیگر بار به استقبال خطر بروم و قله ایی را نشانه گرفته و فتح کنیم، مثل معتادها که هر بار مرگ را می کشند و می چشند و توبه می کنند و باز دوباره می کشند و می چشند تا ببینیم خدا پایان ما را در کدام نقطه رقم خواهد زد.

کوه های بلند و سر به فلک کشیده اطراف آزادکوه از توچال گرفته در تهران، تا دماوند در آنسوی جاده هراز و علم کوه بر دره تالقان و... همه و همه در اطراف دیده می شود، منطقه مملو از قله های بلندی است، که هنوز برف دارند، مثل علم کوه، دماوند، و... مدتی که از حضور ما گذشت ابرها شروع به آمدن کردند، و این نوید بارش و باد را می دهد، لذا باید کوس حرکت به سمت پایین زده شود، و اتوماتیک وار گروه خود را جمع و جور می کند که برگردد، مسیر شنسکی است و پایین آمدن از آن براحتی انجام می شود و اگر ترس از شیب تند نباشد بسیار شیرین هم خواهد بود. پاشنه ها را در شن فرو می کنم و پایین می آیم. همراه دیگران هستم و کمتر به مسیرهای دور دست نگاه می کنم تا استرس کمتری داشته باشم. راهی را که رفته بودیم را در 35 دقیقه پایین آمدیم به سرعت و با احتیاط. یک تیم دو نفره و یک تیم سه نفره هم در حال صعود هستند، به یکی از آنها قانون کوه را یاد آوری کردم که ساعت به 14 بعد از ظهر که رسید هر جا که بودی باز گرد، او هم گفت باشه ساعت که به 14 رسید باز می گردم، با خودم گفتم راست می گوید هنوز که ساعت دو نشده، و آنها هم هنوز فرصت داشتند که صعود خود را به پایان برسانند. منظور من اعلام خطر به خاطر ابری بود که آمده بود و ممکن بود باعث باد و یا باران و خطر شود.

و بلاخره این مسیر سخت پشت سر گذاشته شد و پایین یال قابل صعود آزادکوه و در انتهای شنسکی در گردنه چورن به انتظار بقیه نشستیم تا همه برسند، بیست دقیقه استراحت و گفتن و خندیدن و یاد کردن از این صعود زیبا و شکر خداوند برای این صعود. مثل موقعی که در بالای قله خیلی ها به شکرگزاری مشغول شدیم. مسیری که اکنون در پیش داریم مسیر بازگشت است، و از این نقطه تا روستای کلاک باید از شیب های تند و کند گذشت. دو ساعت و بیست دقیقه طول می کشد تا راه رفته را از اینجا تا روستا بازگشت.

ساعت (‏‎3:17:36 PM) به چهار بعد از ظهر نزدیک می شدکه به کلاک رسیدیم و کمی تجدید قوا کرده و نماز ظهر و عصر را با 50% تخفیف هنگام سفر در کلاک خواندیم و کمی هم غذا خوردیم و زین پس راه بازگشت را با اتومبیل گرفتیم، اما پیش از آن باید در مسیر یوش و بلده رفت تا باک ماشین را پر از سوخت کنیم و خدا خدا می کردیم که در این شرایط در بلده برق باشد و سوخت گیری مشکلی نداشته باشد، که اگر سوخت نباشد واقعا مشکل می شود. از کنار یوش شهر نیما و اوزکلا (Uz-Kela) که انسان را یاد قصه جادوگران شهر اوز می اندازد رد شدیم و یوش زیبا و بلده که چون نگینی در میان دره ها می درخشند را گذر کردیم و سوخت گرفتیم و به سوی جاده کرج - چالوس بازگشتیم زیرا پمپ چی پمپ بنزین بلده معتقد بود از مسیر جاده چالوس به تهران نزدیک تر است تا این که ما از بلده به سمت شهر امل برویم و در کنار دماوند به جاده هراز ملحق شویم و سپس عازم تهران گردیم.

 

 

Click to enlarge image IMG_4074.JPG

صعودی باورنکردنی به قله 4355 متری آزادکوهTitle

 

[1]

مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب

نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته ي چند

خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من استاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را

بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي شكند

دست ها مي سايم

تا دري بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در و ديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي درخشد شب تاب

مانده پاي آبله از راه دراز

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در،مي گويد با خود:

غم اين خفته ي چند

خواب در چشم ترم مي شكند.

[2] - این ارتفاع را تابلویی اعلام می کرد که بر روی قله آزادکوه نصب شده اگرچه نقشه سایت (سایت هواشناسی ) ارتفاع این قله را 4390 متر اعلام می کند که نظر به اینکه یک سایت معتبر تخصصی در مورد قله های جهان است به واقعیت نزدیک تر اعلام می کند.

[3] -این قله به "شاهزاده گردن کج" مشهور است

[4] - بالای قله که بنرشان را برای گرفتن عکس یادگاری باز کردند از عنوان گروه شان مطلع شدیم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سخنی با تو ای آخرین دریافت کننده وحی!

ای محمد! ای آخرین پیام آور پروردگار بر زمینیان! گویا در نیامدن جبراییل به عنوان آورنده وحی آسمانی بر زمین، هم کار دنیا پیش می رود، و باید گفت که به رغم کاستی ها و بیم و امیدها، به درستی ختم نبوت اعلام شد، و دیگر نباید به دنبال همچون تو، مرتبط در آسمان گشت، که کار جهان و جهانیان در مدار علم و منطقی که اکنون بر جهان مستولی است، هر چند ناقص و مثل زمان تو خون آلود، ولی پیش می رود، و امروز امید به علم و دست به زانوی علم شدن، برای انسان بیشتر از هر روزی خود را نشان داده است، تا کار جهان و جهانیان را علم و اهل آن سامان دهند، و هر روز ضرورت سپردن امور به علم و اهل آن روشن تر می شود؛

و من باز به دوستی و آشنایی با تو افتخار می کنم، ای بنده ی خدا! ای فرزند عبدالله و ای نازدانه آمنه که تو را نه برادری بود و نه خواهری، یتیمی بیکس و کار و بی سواد بودی که بر خود و افکار تنهایی خود و بر زانوان خرد خود تکیه کردی و از زمین پر از رنج و جهالت مکه بلند شدی، و دنیا را تکان دادی، اما در خلوت تو و در میان ذهن جدایی گزیده ات در غار حرا و در بیابان های اطراف مکه چه گذشت که بدین انفجار بزرگ انجامید، هنگام چوپانی و همراهی با گوسفندان و شتران، در بیابان چه دیدی و در خلوت خود در چه افکاری سیر می کردی که بدین مرحله از تفکر و عمل دست یافتی؛ و با وجودی که طبق گفته خدایت، تو هم یکی مثل بقیه ما بودی این چنین درخشیدی و از زمانه و مردم خود اینقدر جلوتر بودی.

حال آنکه وجه ممیزه ات از بقیه، تنها فرود فرشته وحی بر تو و ارتباط و سخنت با جبراییل فرشته وحی بود، و دیگر امتیاز ویژه ایی برایت در قرآن که معجزه توست ذکر نشده است، و تو را معجزه ایی از آنچه برای دیگر فرستادگان بود، هم نبود، جز همان سخنی که خداوند با تو گفت و یا تو با او گفتی و در کتابی گردآوردی، نه مرده ایی را همچون عیسی زنده کردی، نه آتشی را چون ابراهیم برخود سرد کردی، نه دریا را شکافتی و چون موسی با یارانت از آن گذشتی، تو هیچ معجزه ایی از این دست نداشتی، الا سخنی که گفتی و یا آوردی، و انگار با این عمل، آغاز فصل کتاب و نوشتن را افتتاح کردی، که زین پس بشر از خارق العاده ها گذر کند و دوره دنیای طبیعی و بی دستبرد عالم بالا، آغاز گردد و دنیا به دست انسان و علم قرار گیرد.

و امروز می بینم که بعد از تو، راهت را پیام آوران علم، این روزها در تمام جهان دنبال می کنند، و دیگر کمتر کسانی در جهان مدرن بدنبال معجزه ایی از سنخ معجزات ابراهیمی، موسوی، عیسوی اش و... هستند، که همچون عیسی مرده ایی را به قدرت خدا زنده کنند، بلکه بشر امروز با کشف قوانین طبیعت به زنده کردن مرده با کشف رموز علم امیدوار و در تلاش است؛ دیگر کسی به دنبال شکافتن آب دریا با عصای جادویی موسی نیست، بلکه به دنبال علمی اند که با تکیه بر خواص آیرودینامیک، شکافی بی خسارت به خود و آبزیان، در آب آیجاد و به سرعت از آن بگذرند، دیگر کسی به دنبال سرد کردن آتش نیست و می خواهند آتش خواص سوزاننده اش را داشته باشد، ولی بر این آتش سوزان غلبه کرده، و بی آنکه دستی از آسمان آنرا سرد کند، جسم سردی را از میان آتش سوزان به سلامت بگذرانند، دیگر چون سلیمان با باد سخن نمی گویند، بلکه به شناختش اقدام کرده و بر خواصش سوار می شوند و...

اما با این همه گاهی به این فکر می کنم که چرا باید تو آخرین باشی، و درب های آسمان و نزول فرشته وحی در زمانی که ثبت و ضبط حوادث و حرف ها با حضور دستگاه های مدرن صوتی و تصویری ممکن شده است، بسته شود، چرا در زمانی که هیچ گونه وسیله ثبت و ضبط به غیر از کاغذ و قلم نبود، درب ها آنچنان باز بود، و اکنون در حضور ابزار اینچنین مدرن، بسته است؛

 کاش یکی از موبایل بدستان امروز، آنروز در سرزمین حجاز بود و با موبایل کوچک و پر قدرتش هر آنچه گفتی و یا کردی را ثبت و ضبط می کرد و با کلام و تصویرت در "تلگرام" و یا "YouTube" و... منتشر می کرد تا دنیا بداند تو چه گفتی و چه کردی؛ و بدین سان سخنان تو را چنان ثبت و ضبط می کرد که راه را بر دکانداران تعبیر و تفسیر در فرقه های مختلف می بست، که با سخنانی از روی حدس و گمان به فرقه سازی و سرگرم کردن بندگان خدا به سخنان آلوده به جهل، خشم، خشونت، جنگ و.. مشغول نمی کردند، و بدبختانه اکنون کتاب هایی با هزاران اوراق از سخنان مربوط و نامربوط به تو و دیگران نبود، و بجای آن صدها فایل صوتی و تصویری می بود که تا ابد بشر را با گفته هایی مواجه می کرد که از دهان شما صادر و ثبت و ضبط شده بود، بی هیچ شبهه، قابل قبول و قضاوت بود؛

 اما افسوس که اینطور نیست و حال وقتی از واژه "چرا" استفاده می کنم، این جمله را به یاد می آورم که دوستان به طنز در برابر پرسش از چرایی که از آنان می پرسی، پاسخ می گویند : "ارتش چرا ندارد." و این بدان معنی است که دنبال "دلیل و چُون و چرا" نباش، که اینجا، تنها جای تمکین و تسلیم است و بس، و تنها مسلم به آنچه باش که ما می گوییم؟!!.

اما طبق اعتقادات مذهبی ما در اصول اعتقادات (توحید، نبوت، عدل و...) و جهان بینی هرگز نباید تسلیم سخن این و آن بود، بلکه باید همواره تحقیقی و سوالی بود و به دنبال اغنا شدن بود، و باید آنقدر جستجو کرد تا به اعتقاد و تمکین ذهنی و به عبارتی ایمانی درونی رسید؛ و این تنها در فقه و مسلک فقها در هر مذهبی است، که بحث اجبار مقلدین پیش کشیده می شود، و بسته به میزان دسترسی همین فقها به قدرت، این اجبار بیشتر پیش کشیده می شود، و خونین ترین نزاع های تاریخی در تاریخ سیطره ادیان بر جوامع انسانی هنگامی اتفاق افتاد که نهاد مذهب در کنار قدرت قرار گرفت و بر اسب بی رحم سیاست و قدرت، این اجبار را به منصه ظهور بیشتر رساند، در غیر این صورت وجه رحمانی ادیان، بشر را آزاد می گذارد تا در صورت اغنا، اعتقاد و...، به روشی روی آورد و یانه، و ایمان درونی شده و از روی اختیار اصل محکم، در انتخاب اوست.

قدرت گیری مخوفانه ایی که حاصل آن به مسلخ بردن سهروردی و... هاست و او را کسانی در اوج بروز علمی و در بهار جوانی اش کشتند، که در کنار قدرت بلامنازع صلاح الدین ایوبی بر سرزمین شامات، حاکمیت را در دست داشتند؛ او را جوانمرگ کردند چرا که "معتقد بود "تجربه نبوی" برای انسان امکان پذیر است و اتصال به عالم ربوبی اختصاص به پیامبران ندارد." در حالی که "حرف او این نبود که دوباره پیامبری چون تو می آید، بلکه می گوید تجربه راه پیامبری باز است". [1] بله تو گفتی که که خدا از رگ گردن به ما نزدیک تر است [2] ولی وقتی یکی از فیلسوفان ما بگوید : می توان به ایزد یکتا متصل شد، تیغ تهدید و تحدید و مرگ چنان بر گردن علم و نظریه علمی اش فرود می آید که آه از نهاد هر انسان منصفی بر می خیزد و افسوس می خورد که این تیغ نابکار چقدر بر کشتار اندیشمندان ما تیز است.

اما ای رحمت للعالمین! گذشته از این که ادیان با معتقدان و غیر معتقدان خود چه کرده اند، و چه خواهند کرد، و هر کدام تسلیم انسان در برابر اصول و فروع خود را از چه راهی جستجو می کنند و خواهند کرد، و این که آیا این تسلیم بشر، در برابر منطق اغنا کننده خواهد بود، و یا برابر زور و قدرت عریان؛ مورد بحث من نیست، اما اکنون خود را در فضای دوران "ختم نبوت" [3] تصور می کنم که چه باید کرد و دچار چه وضعی هستیم.

ای پیامبر خدا! امروز وقتی فکر می کنم، می بینم اگرچه از تو و از سخنانت که بتوان بدون شک و تردید به آن تکیه کرد محرومیم، اما خداوند با فراهم کردن روزنه علم و عقل و منطق، راه حل بسیاری از مسایل را برای ما قرار داد، زیرا در این عالم مادی ما به راهبرانی نیاز داریم که ما را در مسیر زندگی پیش ببرند و دنیا را برای ما قابل سکونت و زندگی را ممکن کنند، و به برکت علم و عقل می توان دانشمندانی را دید که کاروان بشر را قدم به قدم، سانت به سانت پیش می برند و هر چه به سوی آینده پیش می رویم امیدها افزایش می یابد.

بله تو نیستی ولی راهبران بشر، همچنان در اقیانوس علم عمیق می شوند، و پیش می روند و کاروان بشریت را به پیش می رانند، و همان راهی که تو نشان دادی، که همانا علم و کتاب است، بشر را پیش می برد و انگار دیگر نیازی به حرکات آسمانی از نوعی موسوی، عیسوی و ابراهیمی نیست، و من دیگر برغم این که می خواستم تو را ببینم و این دیگر میسر نیست، تو را در اندیشه و تحرک کسانی می بینم که در اعماق علم پیش می روند و بشر را گام به گام از ناتوانی ها، بیماری ها، ضعف فکری، جهل و نادانی و... دور می کنند، کاری که تو مد نظر داشتی.

و ای کاش در مرام تو همین چند جمله تقدیس شمشیر و جنگ هم نبود که انسان به اندازه کافی وحشی و در خوی حیوانی هست، و برای کشتن همدیگر نیازی به تقدیس شمشیر نیست، که خود به خود و اتوماتیک وار ما همدیگر را از زمان آدم و حوا کشته و می کشیم. و امروز مدعیان خدا با تمسک به چند آیه تقدیس شمشیر و جهاد، تمام هدف دین و خدا برای سخن گفتن با بشر که همانا هدایت او به سوی خوبی هاست، را فراموش کرده و برای راست کردن این و آن در راستای برداشت خود از دین، خون ها می ریزند و از سنت محمدی و علوی می گویند،

جهان اسلام، یهود، مسیحیت، هندو، بودایی و... در خون می غلتد و هر روز از همدیگر می کشیم که چرا این گونه فکر می کنی و از فلانی پیروی می کنی و از فلان پیروی نمی کنی. هنوز که هنوز است انگار انسان را برده و منقاد تفکرات خود می خواهند؛ هنوز که هنوز است برده می گیرند و در بازار می فروشند و از آداب برده داری در کتاب های شان می نویسند، هنوز ما به روزگاری از پیشرفت نرسیده ایم که برده داری را مثل خوردن گوشت خوک، شراب و... حرام اعلام کنیم، هنوز که هنوز است مرزداران شریعت و طریقت زندان هایی از تفکر خود می سازند که فرار از آن ارتداد تلقی می شود، هنوز که هنوز است با کاروان انسان شدن فاصله ها آنقدر زیاد است که آیت الله حائری موسس حوزه علمیه قم، ملا شدن را مشکل، و انسان شدن را محال می بیند.[4]

[1] - سخنان استاد مصطفی محقق داماد – موسسه فلسفه و حکمت - مراسم بزرگداشت شیخ اشراق – مردادماه 1397

[2] - خداوند متعال مي‌فرمايد: «نحن اقرب اليه من حبل الوريد»؛ ما از رگ گردن به شما نزديك‌تريم. آیه ۱۶ سوره ق

[3] - اعلام حضرت محمد به عنوان آخرین پیام آور و بسته شدن باب نزول جبرییل به منظور نزول وحی بر بشر

[4] - "من دنبال همان «آدم» می‌گردم! دکتر و فیلسوف و حجهْْ الاسلام و آیهْْ الله فراوان است. می‌گویند: در محضر مرحوم آیت الله العظمیَ، آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری‌، مؤسّس حوزه‌ی علمیّه ی قم، این سخن به میان آمد: ملّا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل!   ایشان فرمودند: به نظر من، ملّا شدن چه مشکل، آدم شدن محال است!! "  منبع-

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ایرانیان باستان دهم مرداد را بعنوان پایان "چله ی تابستان" جشن می گرفتند، زیرا با عبور از چهل روز اول سه ماهه تابستان، قله و یا پیک گرمای تابستانی می شکست و هوا شروع به خنک شدن می کرد.  امروز جمعه 12 مرداد بر فراز قله توچال شاهد بادهای سرد پاییزی و اولین قطرات باران های پاییزی بودم که همزمان با نزدیک شدن ما در ساعت 10 صبح به قله 3965 متری توچال شروع به بارش کرد، قطرات مختصر بارانی که نوید بخش شروع پاییزی بارانی خواهد بود تا پاییز هم در جایگاه خود باشد، همچنان که بهار پربارشی داشتیم و در جای خودش تابستان گرمی را تجربه کردیم، تابستانی که گرمای سوزانش بجا و در زمان خود بود و اگر بارش های پاییزی و برف های زمستانی را هم داشته باشیم، این می تواند نویدبخش بازگشت نظم طبیعی به آب و هوای ایران باشد، که بهار، بهار باشد و تابستان تابستان، و پاییز و زمستان به مقتضای فصل خود گرما و سرما  و بارش در جای خود باشد تا خسارات به حداقل برسد. امیداوارم.

Click to enlarge image Tochal-12-Mordad (1).JPG

تابستانی در لبه ی پاییز، بر فراز قله توچال

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در حال انقطاع از دنیاییم، و برای فراهم شدن این شرایط، خود با رقبا سخت دوشا دوش کوشاییم. آن قدر از جهان و جهانیان بدور افتادیم، و یا خواستیم که جدا بیفتیم، که داریم به یک تافته جدابافته از دنیا و جهانیان تبدیل می شویم؛ به عنوان مثال مناسبت های جهانی را یا مطلع نمی شویم و یا نمی خواهیم که مطلع شویم، هر چند خود حریص به جدایی از جهانیانی هستیم، که به قول ما به انحراف رفته و غرق در... هستند، اما حریف هم مرتب ما را به سوی انزوای بیشتر پیش می برد؛

تازه برجام مژده اتصال دوباره به دنیا را برای مردم ایران به ارمغان آورده بود، که مخالفان داخلی و خارجی اش با حرکت آقای ترامپ به آرزوی خود رسیدند و این راه دوباره در حال بند آمدن است، و عمیق ترین جدایی ها را از جهانیان برای ما دارند رقم می زنند.

خودمان هم بی میل نیستیم که مسلمان خاص، شهروند جهانی خاص، خاورمیانه ایی خاص، شرقی خاص و... باشیم. بعضی حتی خیلی هم ناراحت نمی شوند که مثل مردم کره شمالی بشویم. محصور در جزیره افکار، عقاید، رهبران، ایدئولوژی، زبان، تولیدات و... خود باشیم. گاهی که منتقدان تحریم و شرایط تحریم که می گویند، ما را دارند به یک کره شمالی دیگر تبدیل می کنند، در مقابل بعضی قند تو دلشان آب می شه که چقدر ملت کره شمالی خوبند؟!! چقدر... هستند.

بگذریم از این شرایط تاسفبار و روندی که در پیش رو داریم، می خواهم به مناسبت 30 جولای اشاره کنم که هر سال در جهان بعنوان روز دوستی، اعلام و بزرگ داشته می شود. آری "دوستی" و صلح که گم شده امروز جهان است، و در جهانی که رهبرانش در رقابت بر سر قلمرو همدیگر، آن را پر از جنگ و تلاطم و رقابت های ناسالم کرده اند و زیاده خواهی های رهبران خاورمیانه هم در کنار حضور شخصی مثل جناب ترامپ در راهبری امریکا، این منطقه را به بهشت جنگ و خونریزی تبدیل کرده است، و همه بیمناک گرگانی اند که به غارت و دریدن آن ها دندان تیز کرده اند و...

در این شرایط علیرغم این که برای هر روز جهانی برای خود روز جدا و منحصر به خود تعریف و در تقویم کشورمان اعلام کرده ایم (روز زن و...)، اشکالی ندارد گاهی همگام با ملل دیگر جهان مناسبت های جهانی را هم گرامی داشت و از جمله در روز جهانی "دوستی" از دوستی ها گفت.

کاش ملل منطقه خاور میانه بتوانند از دیکتاتورها و سیستم های دیکتاتوری خود که ملل این منطقه را به سان سربازانی برای جنگ می بینند، تا قلمرو و عنوان شان را گسترش دهند، خلاص شوند و دوستی ها به مردم منطقه ما باز گردد، آیا می شود ملت های منطقه ما از دست دشمنان داخلی خود خلاص شوند و دوستی ها دوباره باز گردد. کاش دوستی ها باز گردد و ادامه یابد.

 روز جهانی دوستی مبارک باد.

کاش گمشده ما برگردد – به بهانه روز جهانی دوستی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

Mr. Trump! don't repeat USA historical mistake against Iranian

U.S president, Mr. Donald Trump!

Please don’t make Iranian people as an excuse, to offer massacre and looting to them.

US government these days activate and take at the US’s service, the worse, eviler and defame Iran and Iranian’s enemies, to deliver democracy, prosperity, and freedom to them?! Those unmindful who have the worse behaver and historical archive of carelessly toward human right and humans’ values.

These worse political elements, want to eliminate and remove dictatorship and totalitarianism from Iran, and neglect thieves from Iran and Iranian’s properties and belonging.

Saudi Arabian monarchs who don’t even offer taste or smell of democracy, freedom and human right, to their people, the kingdom which just exchanges between families, the rulers who slave even religion and Islam at the serves of their self-will and establishments for long centuries, these satanic/devilish rulers with the help of you, want to be liberator the old civilized Iranian people?! Fanatic extremist back warded religious element who, whose Islamic State (ISIS-Daesh) fundamentalist and Salafi and Wahhabi followers, left behind the peaks of cruelty, wildness, brutality… wants to liberate Iran and Iranian?!! Could you be certain of?

Daesh caliphate’s ideology which backed by Saudi Arabia’s Islamic jurisprudence (or Fiqh) sunny the cruelest followers of ideologies which accept as true in interference of religion in politic during the ruling in Iraq and Syria, know shoulder to shoulder with you are seeking our people’s prosperity?! Unbelievable, who can accept as true such coalition and consortium of, Daesh backers in the Persian Gulf, PMOI, US government who make a coalition… want to release us?!!

Yes, Mr. Trump! You, Jan Bolton, Mike Pompeo, Bin Salman, Netanyahu, Miss Maryam Qajar-Azodanlu…. How this grouping can bring prosperity and freedom to us, as they brought to Libya, Iraq, Syria, Nigeria, Yemen, Afghanistan, Pakistan…?!

The fanatic religious abuser of Islam in favor of their political interests, who pump death, disasters, massacres, destruction… to the Middle East, can reconstruct Iran or can release us from scandalous robbers of people’s properties?!!

How looter of Libyan, Iraqis, Syrian, Nigerian, Yemeni, Afghan, Pakistani… life and properties can save us. It’s a great lie. 

How the face sunny makers of the most ex-religious criminal in the history of religious cruelty can make a grouping and give us life and prosperity, how can trust such a mirage and hallucination promise by you?

The followers, confederates, partners of Daesh in the Middle East, who re-built old Islamic and non-Islamic women slave selling market in the 21st century, in Libya, Iraq, Syria, Nigeria, Yemen, Afghanistan, Pakistan… and burned people alive, now made an Arabic – Iranian -Zionists triangle which the result of this coalition is clear for us, distraction, looting and death.

Now external interfere to liberate! Libyan, Iraqis, Syrian, Nigerian, Yemeni, Afghan… are in front of you and us, so please change your policies against us. Your ongoing strategies are directly against Iranian people. It is clear for all honorable Iranian all around the world as well as you. Before starting its result is clear.

 The closed system of the rulers in PMOI, that even determined its force’s family members (spouse-children) destiny and life, or Wahhabi ideologies’ followers how can give us freedom and what kind of democracy and freedom they have and believe in?! 

As the history of the Middle East is showing, the Zionist and Jewish political-religious movement wipe out a nation from their motherland, now how these partners can give us existence, freedom, democracy.

Mr. Trump please leave us to our self, to find our way, and do not push us in disasters and massacres and destruction. Leaving “The Joint Comprehensive Plan of Action (JCPOA)” by you just give a good opportunity to looter of Iranian to loot us as same as they loot us previously, you don’t help us you just back us to the previous situation which Iranian released by millions of votes.

Now you leave JCPOA and made Iran as haven for opportunists to sell and buy Iranian life, the market that with JCPOA was closed, and you re-open it strongly, and you burnt Iranian wishes, and you made a road to lead Iranian wealth to opportunist who was looting us during long previous sanction phases, we work a lot and you are going to lose all Iranian effort to ban such corrupted hand.

So, please don’t repeat your mistake, as you had in “1953 coup”; the shameful interfere against Iranian in the history of USA.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دولت امریکا این روزها بدترین و بدنام ترین دشمنان ایران و ایرانیان را فعال کرده و به خدمت گرفته تا به ما دمکراسی، رفاه و آزادی عرضه دارد! کسانی را در رابطه با مردم مظلوم ایران به خدمت و در اختیار گرفته، و سخن از دمکراسی و بازگشت قدرت به مردم و زدودن دیکتاتوری از این کشور، و کوتاه کردن دست دزدها می گویند، که خود بدترین پرونده ها را در رابطه با ارزش های انسانی و حقوق بشر دارند؛

سعودی هایی که در تاریخ بویی از دمکراسی و آزادی خواهی و حقوق بشر نبرده اند، و تاریخ گواه است که راهبران این سرزمین مخوف، همواره در دست خاندان ها رد و بدل شده و آنها حتی اسلام را نیز در خدمت پادشاهی ها و ریاست های خاندانی گرفتند و گرفته اند، و حال این سلاطین شیطانی می خواهند با کمک ترامپ، منجی مردم ایران شوند، آنان که در خشک مغزی مذهبی روی هر جنایتکار تاریخ تسلط مذهب بر سیاست را سفید کرده اند و خلافت داعش آخرین بروز تفکر وهابیت بود، می خواهند با همکاری آقایان ترامپ، پمپئو، جان بولتون و... ما را از راهزنان بیت المال نجات دهند؟! آنهایی که در سوریه، عراق، لیبی، نیجریه، پاکستان، یمن و... ناموس و تاریخ و ثروت مردم را غارت کردند و بازارهای برده داری قرون اولیه اسلامی را در قرن بیست و یکم طبق فلسفه و فقه شیوخ خلیج فارس و وهابیت سیاسی راه اندازی کردند، می خواهند منجی ما باشند. شرم و مرگ باد بر آزادیی که چنین جنایتکارانی بخواهند برای ملتی به ارمغان بیاورند.

سیستم بسته و دیکتاتوری مخوف همکاران آقای ترامپ، پمپئو و... در سازمان مجاهدین خلق که داستان تسلط تشکیلاتی آنان حتی بر همسر و فرزندان اعضایش، خود از رمان های وحشتناک و دهشتناک سیستم های بسته و ایدئولوژیک در بند کننده را در قرن بیست و یکم به منصه ظهور رسانده است و... حال اینها می خواهند با همکاری آقای تاجر! به ما آزادی و دمکراسی عرضه کنند؟!!

اسراییلی ها که یک ملت (فلسطین) زنده و واقعی را ریشه کن کرده و تمام قوانین بین المللی و قطعنامه های بین المللی و سازمان ملل را به سخره گرفته اند، می خواهند منجی ایرانیان شوند،

تجارت پیشگانی همچون جناب ترامپ می خواهند ما را از اختلاس ها و سو استفاده های میلیارد دلاری افرادی که در سخنرانی وزیرخارجه اش در جمع ایرانیان کتابخانه آقای ریگان در کالیفرنیا، اعلام کرد، نجات دهد، در حالی که این ملت در دو انتخابات اخیر بر علیه تحریم و کاسبکاران تحریم، قیام میلیونی کردند و نماینده آنها از طریق برجام صورت مساله چپاول مردم را پاک کرد، و آقای ترامپ برای بازگشایی این بازار پر سود غارت و چپاول گران این مردم، اولین کاری کرد برجام را ویران کرد تا بازار خسارت بار بدبختی و غارت این مردم را دوباره بازگشایی کند و به صاحبان غارت این بازار، باز گرداند، تا ارز دلار 4200 تومانی از بیت المال این مردم بگیرند و کالا بیاورند و به قمیت دلار 9000 تومانی به همین مردم بفروشند، تا به کمک آقای ترامپ دلواپسان و مخالفان برجام و دزد سالاران دوباره قدرت گیرند و ثروت از جیب طبقات فرودست این مردم به طبقات بالا دوباره جریان یابد، و ترامپ های ایران ثروتمند تر شوند، و روند روانه شدن ثروت های باد اورده هزاران میلیاردی به سوی جیب کاسبکاران فتنه و تحریم جریان یابد، تا بدزدند و در آخر هم با ثروت این مردم به بانک های غربی متواری شوند و در پناه سیستم های مالی و لیبرال غربی امثال آقای خاوری راحت بخورند و منتفع باشند.

آقای ترامپ! از طرح های شما و همکاران تان برای این مردم و این آب و خاک جز غارت، خسارت، کشتار، ویرانی و... ایرانی و ایرانیان چیز دیگری نمی توان انتظار داشت. عاقبت طرح های شما تبدیل ایران به سوریه، لیبی، عراق، افغانستان و... است.

جناب ترامپ! دست از این ننگ تاریخی بردارید و تاریخ امریکا را بیشتر از این به امثال خیانت کودتای 28 مردادها آلوده نکنید. اگر میل به بهبود وضع سیاسی، فرهنگی، اقتصادی مردم ایران را دارید، راه های بسیار بهتری هست که آن را باید از دلسوزان نظام دمکراسی و لیبرال دمکراسی امریکا و خادمین به ایران و ایرانیان بپرسید، نه دشمنان تاریخی و منفورترین عناصر فعال تاریخی برای نابودی ایران و ایرانی.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

25/دیماه/1365 هواپیماهای دشمن بعثی در یک حمله هوایی غافلگیر کننده، آشپزخانه تیپ 12 قائم آل محمد را در منطقه هفت تپه در خوزستان مورد هجوم و اصابت قرار دادند، که در این حمله تعدادی از کادر این آشپزخانه که به صورت داوطلب و... در جبهه ها حاضر شده بودند، به شهادت رسیدند. که از جمله می توان به شهیدان، حاج محمد علی کاظمی، حاج نوروز علی قربانی، محمد باقر صفری [1] ، محمد جعفر صادقی اشاره کرد. خاطرات این صحنه از زبان آقای حاج موسی فیروزی که در آن زمان از کادر همین مجموعه بودند، شنیدنی است :

یکی از بمب هایی که از هواپیمای دشمن به سمت این مقر رها شده بود، به چادر گروهی اصابت کرد که حاج محمد علی کاظمی و محمد جعفر صادقی، در همان زمان با هم در آن نشسته بودند که هر دو به شهادت رسیدند.

چادر ما هم که از همه چادرها کوچکتر بود، شش نفره بود، که شامل حاج نوروز علی قربانی، محمد باقر صفری، شعبان محمدی از اهالی روستای ابر بود، دو تا هم برادر بودند، به نام  محمد حسن حلاجی [2] و حسین حلاجی که اهل دامغان بودند، که یکی از آنها در سمت آشپز دیگری هم به عنوان کمک آشپز در جبهه حضور یافته بودند، برادر کوچکتره می گفت ما را در قالب طرح اعزام 20 درصدی ها که شامل بیست درصد نیروهای ادارات و شرکت های دولتی بود، به جبهه اعزام کرده بودند، نوبت ایشان برای اعزام در قالب این طرح، طبق معمول و با توجه به میزان نیروی اداره اشان، برای دو سال دیگر بود، که باید به جبهه اعزام شوم، ولی چون برادرم باید می آمد، و آشپز بیمارستان و شبکه بهداشت بود، گفت تو هم بیا با هم برویم.

اینها هم هر دو با هم در این حمله هوایی شهید شدند. حتی شناسایی هم نشدند. و من چون جزو نیروهای آشپزخانه بودم گفتند برای شناسایی اجسادشان بروم. اول رفتیم معراج شهدای شهر اندیمشک که آنجا نبودند، و بعد معراج شهدای شهر دزفول سر زدیم، که آنها را در معراج الشهدا شهر دزفول پیدا کردیم، داخل سوله ایی کانتینر های یخچال داری بود، که شهدا را در آنها نگهداری می کردند، تا به مرور به شهرهای خود اعزام کنند.

در حین ورود به سوله و کانتینر شهدا بودیم که ناگهان دوباره هواپیماهای دشمن برای حمله آمدند، و همه با شنیدن صدای غرش هواپیماها و شلیک ضد هوایی ها، به طرف خارج از سوله فرار کردیم. خارج از سوله که رسیدیم، هواپیما هم شیرجه خود را رفته بود و بمب هاش را ریخت، و در حال اوج گرفتن و ترک منطقه بود که ما شاهد آن بودیم.

که اوضاع که آرام شد، بعد دوباره به داخل سوله بازگشتیم و کار شناسایی را دوباره شروع کردیم و من از کارکنان معراج شهدا خواستم که اگر امکان دارد در لیست های خود کنند که آیا محمد باقر صفری (پدرخانمم) هم جزو شهداست و یا این که در بین مجروحین باید او را یافت، به آنان گفتم که من بیمارستان ها را چک کردم و ایشان را نیافته ام، لذا شما هم این جا تو لیست های خود چک کنید، لیست یک کانتینر را نگاه کرد و گفت اینجا که نیست،

کانتینر بعدی را که باز کرد دید، اسم این شهید تو لیست آن کانتینر هست، جسد را بیرون آوردیم و کمی حالت جسد مناسب نبود، یعنی به حالت نشسته که شهید شده بود همانطور مانده بود، کمی تلاش کردم که جسد را صاف کنم و گره دست هایش که به دور زانویش طبق عادت نشستن های عادی اش، زده بود و با همان حالت نشسته شهید شده بود را باز کردم، و پاهایش را درازتر کردم و...

در یک مورد دیگر هم من با شهدا همسفر شدم،

مقداری مهمات را قرار بود به خط مقدم منتقل کنم، از فرماندهی گفتند که وقتی عازم خط هورالعظیم هستی چند تا نیرو را هم با خود سوار کن ببر، ماشینم یک کامیونت ایفا بود، و با توجه به این که تعداد آنها زیاد بود (5-6 نفری)، آنها در یک وضعیت سختی نشستند؛ در مسیر و در نزدیکی های خط و منطقه عملیاتی که رسیدیم، و من در حال رانندگی بودم و آنها همه خواب، ناگهان نمی دانم چی شد، به یکباره شیشه اتومبیل خرد شد، و خرده شیشه ها روی هیکل همه ما پاشیده شد، حتی تو کفش های آنها هم خرده شیشه ریخته بود، اوضاع که کمی عادی شد و آنها لباس های خود را تکان دادند، سوال کردم به شما که اصابت نکرده؟ گفتند، نه؛ خدا را شکر ترکشی که به شیشه خورده بود به کسی اصابت نکرده بود،

سه راه بدر که رسیدیم، یک زاغه مهمات آنجا قرار داشت که بار مهماتم را خالی کردیم و این نیروها که بعدها متوجه شدم از نیروهای "واحد تخریب" [3] تیپ بودند، آنجا پیاده شدند و من برگشتم به مقر تیپ 12 قائم در دزفول؛ صبح هنگام تمیزکاری جلوی ایفا، دیدم که داخل ماشین یک تسبیح سی و سه دانه یُسر داخل کابین ماشین جا مانده، برایم معلوم بود که از آن همین نیروهایی بود که شب بردم خط مقدم؛ خدا خدا می کردم سفری سریع بخوره و به خط بازگردم و این تسبیح ارزشمند را به صاحبش برگردانم، تا این که خبر دادند که تانکرهای خط مقدم مورد اصابت ترکش قرار گرفته و باید یک بار تانکر آب را به خط مقدم برسانم.

اتفاقا تانکرها را باید به "واحد آبرسانی" می رساندم که در همین سه راه بدر قرار داشت، فردای روزی که مهمات را برده بودم به سه راه بدر بازگشتم و رفتم و همانجا و بار را خالی کردم، و بلافاصله سراغ این نیروها را از دوستان مستقر در آنجا گرفتم، و از یکی از بسیجی ها سوال کردم این 5- 6 تا نیرویی را که دیشب من آوردم، الان کجا هستند؟ گفتند با آنها چکار دارید، گفتم امانتی دارند می خواهم به آنها بدهم، و جریان تسبیح را گفتم، او گفت، "خدا رحمتشون کنه، سه یا چهار صبح بود که در بمباران هوایی همه شهید شدند، حتی جنازه های آنها هم بدست نیامد"، معلوم شد چند ساعت بعد از این که آنها به سه راه بدر رسیدند، هواپیماهای دشمن آنجا را بمباران کرده بود و یکی از جاهایی که زده بود، سنگر آنها بود.

با خودم گفتم این ترکشی که به ماشین ما خورد، خون از دماغ کسی نیامد، و اینها باید سالم می رسیدند اینجا و اینطوری شهید می شدند، و این تسبیح شهدا هم دست ما ماند. 

[1] - بخشی از وصیت نامه این شهید : "غرض از تحریر این کلمات این است که چون وصیت نمودن از امور مهم شرع و دین اسلام است. حسب فرموده خدا و رسول حاضر گردیدم چند کلمه وصیت خود را در این ورقه ثبت و درج کنم تا تکلیف بازماندگان معلوم باشد. بعد از اقرار به وحدانیت خداوند منان و رسالت پیغمبر آخرالزمان و امامت امیرمؤمنان با یازده فرزند پاک و بهشت و جهنم اقرار دارم. بعد از اجابت داعی حق زوجه‌ام را وصی و نایب مناب شرعی‌ام قرار دادم و ناظرم فرزندم محمدتقی صفری به دستور ذیل رفتار نمایند. اول این که دیون و قروض از اصل ترکه را بدهند و دیگر این که مبلغ ده هزار تومان را خرج عزاداری‌ام کنند. مطابق رسم یک سال نماز و روزه برایم بدهند و این کار را به شخصی مورد اعتماد بسپارند. بعد از مرگم مرا در محل خودم گرمن دفن کنند. از بچه‌هایم محافظت کنند. سه دانگ از حیاط و خانه که دارم برای زوجه و سه فرزند کوچکم می‌باشد. بقیه اموال بین ورثه تقسیم شود. امید است بر خلاف وصیت رفتار نکنند."

منبع: وصیت نامه شهید قنبری

[2] - شهید محمدحسن حلاجی فرزند علی اصغر در تاریخ ۱۳۳۲/۰۸/۰۱  در شهرستان دامغان دیده به جهان گشود . پدرش از کسبه ی محترم دامغان بود و از این راه امرار معاش می کرد. محمد حسن پس از گذراندن دوران کودکی وارد دبستان شد و تا پایان دوره ی ابتدایی به تحصیل ادامه داد. او ترک تحصیل کرد و وارد بازار کار شد. تا زمان رسیدن به خدمت مقدس سربازی زندگی اش به همین منوال گذشت. پس از پایان خدمت در بهداری دامغان مشغول به کار شد. او ازدواج کرد و تشکیل خانواده داد.در طول زندگی مشترک صاحب سه فرزند پسر به نامهای محمدمهدی، علیرضا و حسین شد. درسالهای سخت جنگ تحمیلی او جزء کسانی بود که با عضویت در بسیج سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی دامغان به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام گردید،تا به یاری هموطنان شریف خویش در مناطق جنگ زده بشتابد و در این شرایط حساس و بحرانی به همراه رزمندگان سپاه اسلام دشمن را از خاک مقدس ایران بیرون کنند. و سرانجام درتاریخ ۱۳۶۵/۱۰/۲۵ در منطقه هفت تپه دزفول بر اثر بمباران هوایی دشمن بعثی به درجه رفیع شهادت نایل آمد و از جام گوارای آن سیراب گردید. پیکر پاک او در فردوس رضا ،گلزار شهدای دامغان به خاک سپرده شد و در جایگاه ابدی خویش آرام گرفت. منبع :  محمدحسن حلاجی

[3] - خنثی کنندگان مین های دشمن هنگام حمله ها و مواد منفجره عمل نکرده دشمن در خطوط خودی در خطوط پدافندی.

شهید حسین حلاجی محل شهادت هفت تپه

شهید حسین حلاجی محل شهادت هفت تپه

شهید محمد جعفر صادقی محل شهادت هفت تپه

شهید محمد جعفر صادقی محل شهادت هفت تپه

شهید حاج محمد علی کاظمی محل شهادت هفت تپه

شهید حاج محمد علی کاظمی محل شهادت هفت تپه

شهید محمد باقر صفری محل شهادت هفت تپه

شهید محمد باقر صفری محل شهادت هفت تپه

شهید محمد حسن حلاجی محل شهادت در هفت تپه

شهید محمد حسن حلاجی محل شهادت در هفت تپه

شهید حاج نوروز علی قربانی محل شهادت هفت تپه خوزستان

شهید حاج نوروز علی قربانی محل شهادت هفت تپه خوزستان

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

و چقدر آسوده اند، بی حس شدگان

بشکنید ای بغض ها و پاره کنید این گلو را،

تا مانع فریاد نشود،

تا بلکه برون ریزد درد ظلم های بی پایانِ غرق شدگان در بیداد را،

تا خالی شود از دردهای متراکم و جان سوز،

پاره شود گره های پر از خون و خونابه،

برون ریزد گلایه های دردناک دل های ستم دیده،

تا شاید پاره شود رگ ها و خون از دل جاری شود؛

تا بلکه خوندل ها به دادمان برسند و فرو نشاند این آتش جان سوز را،

دل سوخته را آتشی بیش مطلب و مقصود است،

تا چنان سوزد که دیگر دلی نماند، تا که حسی کند،

و آنگاه که دیگر حسی نباشد،

رهایی حاصل است، و دیگر خلاص،

آنگاه دیگر سوختن ها پایان یافته است،

دیگر تو را "رها" خواهند نامید،

دیگر هر دوست و دشمنی نمی تواند با جرقه ایی تمام وجودت را به آتش بکشد،

دیگر نخواهی سوخت،

و آنروز که سوختن پایان یابد

دیگر تو را چه غم خواهد بود،

دیگر خدا هم، همچون تو شاهد سوختنت نخواهد بود،

ایزدا!

دیگر تحمل سوختن هایی بیش از این را ندارم،

خدایا این همه آتش برای این وجود ضعیف؟!

ما را چه دیدی که این چنین در شعله های بلند و سوزان مان انداختی؟!

مگر ما کی هستیم، که این چنین باید بسوزیم؟!

پروردگارا!

ریزان و ضعیفان از خلق خود را، بزرگ و قوی انگاشتی،

ما کجا و این توفان های سهمگین،

ما کجا و توان تحمل این شعله های قدرتمند.

قلبی به اندازه یک مشت را کجا گنجایش این همه آتش و درد بود،

کاش این قلب بایستد، و بی حسی حاصل شود،

کاش از سنگ و بی حس بودم،

که سنگ ها راست، نعمتی بزرگ،

چقدر راحتند که بی حس از کنار هر حادثه ایی می گذرند،

در ریز و درشت حوادث، در جایگاه شان محکم ایستاده اند،

اما ما،

 به هر بادی چون بید می لرزیم،

به هر جرقه ایی آتش می گیریم و به تمام می سوزیم،

به هر لرزشی فرو می ریزیم.

و باز آن قطعه سنگ، به مثال کوهی، بر هزار حادثه ایستاده و راحت نظاره گر است.

و چقدر آسوده اند، بی حس شدگان

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

Free of breathless chest, in my thoughts’ fort

I need and looking for a fort,

The safe and capable place for thinking freely,

 To became calm down there,

To control the fire which is glowing in my heart, nonstop,

To sense freshness and free in my chest,

 A safe far front of selfishness’ minds,

To be free of fear, hesitate, interfere, impose…

To taste freedom harmlessly,

Free of all obstacle to reaching to myself,

No wall, no chin, no barrier, in it,

In the absence of all, who,

 in the name of protecting their believes,

limiting and killing others,

To save their pureness, caste and culture…

They speak of nonviolence and kindness,

 And at the same time are harming and killing others,

And are the enemy of any otherness.

If you meet them, they will say:

"Do I look like a terrorist"

I don’t want any forced follower,

I want to be alone in my thoughts’ fort,

To sense, meet, see myself freely,

For the first time,

Uncover my willingness,

Reveal all my heart,

 As God give us opportunity to have it,

To express myself, as I am, as I want,

To be free of breathless chest,

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کاش دلیل تازه ایی برای زیستن می یافتم

کاش نقطه ایی ارزشمندتر برای دوست داشتن بود

کاش برای عشق، معنایی روشنتر و ملموس تر بود

اما حیف!

در روزگار گم شدن در بی معنایی ها،

تکیه گاه هایم سست تر از آنی است که بتوان بر آن تکیه زد

قرارگاه هایم بی بنیادتر از آن است که بر آن قرار گیرم،

آه! بی قراری ها را پایانی نیست،

آسودگی خیال، اکسیریست دست نایافتنی،

غرق بی معنایی میان مرگ و زندگی دست و پا زدن است،

کاش بازیچه های زندگی، باز شنبه تا چهارشنبه هایم را می بلعید؛

تا تنها دو روز برای فکر کردن به روزگارم، وقت می ماند.

تا بی خیال حال، پنج روز را در حال، مردگی می کردیم،

تا تمام شود این فرصت کوتاه، و تمام،

تا تمام شود فرصت گل زدن های بی معنی،

و گل خوردن های اساسی،

کاش،

و باز اسیر کاشکی هایی که کاشتند و هیچ از مقبره اش سبز نشد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...