مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

عید و شادی را با قربانی و خون چه کار؛ امروز بشر بیش از کُشت و کُشتار و خونریزی به آرامش و صلح نیاز دارد، خون و خونریزی (حتی از حیوانات) را نیز باید وا نهاد، دیگر انگار زیادی با خون و خشونت قرین شدیم و همزاد شدیم.

کاروان تکامل فردی، اجتماعی بشر به سرعت به پیش می رود و انسان با شناخت بیشتر خود و جهان هستی، واکنش هایش به مسایل اطرافش نیز تغییر، و با شناخت خداوند و هدف او از آفرینش، رفتارش را در مقابل خالق و مخلوق اصلاح می کند؛ اگر بشر روزگاری در اختلافات، دست به شمشیر می شد، و بین دو طرف را زور شمشیر و خون حکم می کرد، امروز نهاد ها مدنی جای شمشیر را گرفته و این منطق و قانون است که بین طرفین دعوا حکم می کند، و بشر حتی مجازات را نیز به نهادهای قانونی واگذار کرده است، اما بعضی سنن و رسوم وقتی قالبِ مذهبی به خود می گیرد، ماندگار می شوند، حتی اگر با روح زمانه، منطق و عقل بشری سازگار نباشد و مخالف خیلی چیزها به نظر رسد.

 سنت و رسم قربانی کردن از جمله سنن قدیمیست که ریشه در تاریخ چند هزار ساله بشر اولیه دارد. آنچه از متون مذهبی بر می آید حتی فرزندان حضرت آدم نیز بدین سنت اقدام می کردند و فرزندان او تا هزاره های پیشین نیز برای خداوند قربانی می کرد، و پیشکش معبد و معبد نشینان و یا نمایندگان خدا در زمین می کردند، کار بشر به جایی رسید که برخی حتی فرزندان خود، دختران زیبا روی و... را در مقابل خدایان خود قربانی می کردند و خونش را برای جلب توجه خدای خود می ریختند؛ ولی این رسم اکنون با پیشرفت عقلی و فکری بشر منسوخ شده است و دیگر مثل هندوان عصر سابق زن بازمانده از همسر مرده اش را دفن، و یا در آتش مرده سوزانی به همراه همسر مرده اش زنده زنده نمی سوزانند و... اما عید قربان که می آید ما مسلمانان هنوز به رسم بشر زمان رسالت و یا زمان ابراهیم و هابیل و قابیل قربانی به پیشگاه خداوند تقدیم می کنیم، تا به او نزدیک شویم.

امروز دیگر بشر می داند که خداوند از او انتظار قربانی ندارد، بلکه انتظار خداوند از بشر انسانیت، پیشرفت علمی، اخلاقی، انسانی، خوب بودن، کردار، پندار و گفتار نیک و... است، نه پیشکش های مادی؛ و این رسم بشر اولیه برای پیشکش کردن هدایا به خدایان چندان در این عصر قابل توجیه نیست، و برای تقرب به خداوند راه های بسیار بهتری از جمله خدمت به مخلوق خداوند و... وجود دارد، و باید شیوه هایی نوین برای این امر جستجو کرد.

شنیدم که حاکمان جدید عربستان (به عنوان یکی از خواستگاه ها و نگاهبانان این سنت بشر اولیه) به این نتیجه رسیده اند که به قربانی حیوانات در سنن مذهبی خود پایان دهند، و برای سنت قربانی به جایگزین بهتری از جمله کاشت درخت روی آورند و در روزگاری که محیط زیست بشری در حال نابودی است، این رسوم و سنت اعصار گذشته را کنار گذاشته و حاجیان به جای کشتن و رها کردن گوشت قربانی در جلوی تیغ لودر و بلدزرها که به دفن آن بپردازند و... درختی کاشته و به بشریت خدمتی شود.

گرچه کشتن حیوانات در نظر ادیان و فرهنگ بعضی از انسان ها، برای خوردن گوشت آن اشکالی ندارد ولی قاعدتا خداوند به این پیشکش نیازی ندارد و برای خوردن و یا خوراندن گوشت به اهل خود و... نیز نیازی به خونریزی نیست می توان به دور از چشم همه در محلی خاص به مقدار نیاز به ذبح حیوانات اقدام کرد و چهره این روز شهرها و بلاد اسلامی را به صحنه قتل و کشتار حیوانات تبدیل نکرد.

گوشه گوشه ی شهرهای و مناطق مسلمان نشین در کشورهای مختلف این روزها پر است از میلیون ها حیوانی که در صف کشتار قرار دارند تا باز ما به نام خدا آنها را بکشیم و از حساب خدا چک مهربانی و بخشش بکشیم، کاش هرگز برای خوردن و یا خوراندن گوشت به اسم سنت خداوندی این همه به کشتار حیوانات نمی پرداختیم، کاش به اسم و نام خداوند، این همه جنگ به را نمی انداختیم و اسمش را جهاد نمی گذاشتیم و کشتار نمی کردیم، کاش به نام خدا و برای رسیدن به کام دل زن و فرزندان حریف خود را به اسارت و بردگی نمی بردیم، و برایش قوانین شرعی نمی نوشتیم.

قربانی حیوانات در برابر خداوند

داستان باز داشتن حضرت ابراهیم از قربانی کردن فرزندش برای خدا توسط فرشتگان خدا

قربانی موجودات برای نزدیکی به خداوند

این لطیفه گریه آور حکایت تراژدی است که در عید قربان

جریان دارد و ما برای خنده آن را رد و بدل می کنیم :

"با نزدیک شدن عید سعید قربان، ایشون با تغییر چهره

قصد خروج و فرار از کشور را داشتند که خوشبختانه دستگیر شد و به مراکز فروش سپرده شد."‎

لطیفه ایی در مورد عید قربان

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ای دزد دلم، بشتاب به غارت دل من  

که من به غارت چشمت هزار بار محتاجم‎

کمان ابروی تو ریخت قرار صخره های دلم    

به عشق صعود کن، که به عشق نگاهت محتاجم

ای قله های بلند عشق! تاب آورید به جدایی 

 که معشوق هم گفت، که به عشقِ عاشقم محتاجم

  معشوق دلم! چشم بگشا به روی ستم دیده ام ببین

  که با این دلِ عاشق، به صعود مژه هایت هم محتاجم

نظاره کن به روی خسته ام ای عشق، نظاره گر باش 

 که من به عشق روی نظاره گرت هم سخت محتاجم

شراره می کشد شعله های عشق، ز سینه من  

  به تاک پر شراب چشمان پر شرار تو سخت محتاجم

سحر که می شود از چشم هایت زود پرده بردار   

  که من به نگاه پر از عشق تو نیز سخت محتاحم

در لنگ غروب آشنایی امان هم    

 بر ابروان کمان ابروی مه وشانه ات هم سخت محتاجم

ستاره صبح ما! تو بگو که کی طلوع خواهی کرد    

  که من بدان صبح عاشقانه ات سخت محتاجم

تمام عشق عیان شد ز چهره ات وقتی گفتی   

 به لذت نوای عاشقانه سحری ات هم، سخت محتاجم

تو ای غرور سینه های در عشق سرنگون گشته 

    بدان غرور معشوقانه ات هم سخت محتاجم

سرای عشق بدون معشوق پای نگرفت هرگز 

    بدان سرای خوش الحان و سرود عاشقانه سخت محتاجم

ای بلبلان سحر! نوای عاشقانه سر دهید یک بار  

  که چون معشوق، من هم عاشقانه بدین نوا محتاجم

تو ای خدای عاشقانه های صبح گاهی من 

    منم منم که به عاشقانه هایت سخت محتاجم

بیا و بی وفایی، تو بیرون کن ز خصلت خویش

   که من به وفای عاشقانه ات بی قرار و محتاجم

بیش از این رها مکن به تلخی ها ما را

که من به تلخی معشوق وش رویت هم سخت محتاجم

کنون که ناله های تلخِ جدایی، زد پنبه راحت دل من

بدین جدایی و تلخی، هم سخت محتاجم

مرا نشاید بدون تو تفسیر زندگی کنون

منم که به تفسیر زندگی، کنون سخت محتاجم

برو تو ای معشوق دلم رهایم کن

که در این رهایی، به خاطرات تو سخت محتاجم

ای آفتاب بتاب بر سینه تاک پرور من

که من بدین شراب ناب، سخت محتاجم

تو ای سرور سینه ی عاشق، خموش باش و بگذر

که من بدین خموشی و گذر کنون سخت محتاجم

ای نیک بخت بگذر تو از وصال و رها کن تو قصدِ وصال

که من بدین رهایی بی مقصد و مقصود، سخت محتاجم

امروز که در جدایی از تو، گشته ام بدین حد بی معنی

خمار وش به معنای عشق و عاشقی ات، سخت محتاجم

محتاجم و در احتیاج می سوزم چون چوب

بدین نیاز به سوختن هم، برای تو سخت محتاجم

غروب کن تو در افق چشم های خسته ی من

که من بدین غروب و طلوع، هزار بار محتاجم

برو و بیا تا که کنی پنبه، هر چه را که رشته ام

که من بدین نرمی و پنبه وشی سخت محتاجم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گاه با خود می اندیشم که واقعن این چه سیستم شترگاو پلنگی [1] است که ما داریم که منتخب مردم مسولی است که باید پاسخگوی همه چیز باشد اما در مقابل همه چیز دست هایش بسته است و عملا قدرت در جایی دگر و دور از دسترس اوست و...؛ گاه می گویم ما اشتباه کردیم، گاه می بینم اشتباهی در کار نبوده، و از رای خود پشیمان نیستم؛ گاه به خود غر می زنم که این همان دولتی است که ما برای کشاندن مردم به پای صندوق رای، حرکت کردیم و فحش ناموسی از همکاران آقای قالیباف در معاونت اجتماعی شهرداری تهران شنیدیم، که به صورت غیر قانونی برای تبلیغ او آمده بودند و از امکانات بیت المال سو استفاده می کردند و...، تا آقای دکتر روحانی به قدرت برسد و شرایط این شود و...؟!!

اما به عینه می توان دید که در یک لجبازی آشکار داخلی و خارجی [2] کاری می کنند تا تمام شعارهای رییس جمهور و نماینده مردم بر زمین بماند، چرخ کشور نچرخد تا مردم بدانند و حس کنند که نمایندگان آنان در این سیستم هیچکاره اند؛

و به یاد می آورم که این دولت چه ویرانه ایی را تحویل گرفت، و در کل جناح اصولگرایان هنگام حضور در قدرت هشت ساله و رقم زدن یک دولت یکدست، از ماگزیمم امکانات کشور در حال و آینده استفاده کرد، و حتی محتوای صندوق های بازنشستگی را هم که سال ها در آن جمع شده بود را پیشخور کردند و در آخر زمین سوخته ایی با هزار خرابی، ویرانی، بدهکاری و... تحویل رقیب سیاسی خود دادند و خود به بعنوان یک طلبکار و در کسوت دلواپس مدعی به گوشه ایی نشسته و تریبون های بی شمارشان را فعال تر از گذشته در خدمت گرفتند تا فریاد وا ملتا، وا کشورا، وا اسلاما، وانقلابا و... سر دهند و برای آنچه ویرانش کرده اند به نام رقیب عمامه از سر بردارند و بر زمین زنند، و شرایط را برای تحمیل دوباره خود در انتخابات بعدی به مردم ایران فراهم کنند؛ در حالی که مست قدرتی هستند و بودند که به برکت کنترل بر شصت درصد اقتصاد کشور و سکان داری نهادهایی که مادام العمر به آنها دست یافته اند، به هیچ کس هم پاسخگو نیستند، و محکم می غرند و گرد و خاک می کنند،

امروز روحانی هرچه در مقابل این زیاده خواهان کوتاه می آید بیشتر در گِل و لجنی که زیر پایش ریخته اند، فرو می رود، روحانی هر چه از باب تسامح و تساهل در برابر اصولگرایان همکار سابق خود در می آید، از مردم دور و به این جریان تمامیت خواه نزدیک می شود، تا کشور را از این شرایط سخت بگذراند، اما آنها مدعی تر و... کمر حتی به قتلش بسته اند و پیش می آیند و امروز کار بجایی رسیده که ویران کنندگان آرزوهای مردم ایران که همه چیز را در پای هوای نفس و قدرت طلبی خود قربانی کرده و می کنند، عملا وظایف خود را به کناری نهاده و همه شده اند حساب کش دولتی که از همه دولت ها شفافیت بیشتری دارد، و شرایط را طوری در راهبرد تبلیغاتی تریبون ها و تریبون داران رسمی رقم زده اند که طرفداری از روحانی خود به جرمی نزد بعضی مردم تبدیل شده، و انگار طرفداری از روحانی یعنی طرفداری از غارتگران بیت المال و...

اما من به نوبه خود از رای خود پشیمان نیستم، روحانی با تمام مشکلاتی که دارد، کشتی این دولت را در منگنه قیچی یک ترامپ در امریکا و ترامپ های داخلی پیش می برد و بدون وا دادن شجاعانه مقاومت می کند و پیش می رود، و هر چند رقبایش او را به "غرق" شدن در "استخر" تعفن مافیایی خود تهدید می کنند، ولی انگار او نیز چون استادش "هاشمی" نگرانی از غرق شدن در آب هایی اینچنین متعفن و آلوده به خیانت و مافیایی ندارد، [3]

و وای بر سیستمی که مافیای قدرت می تواند این چنین اوضاع را بهم ریخته تصور کند که علنا رییس جمهور و نمایند یک کشور مثل ایران را تهدید به تکرار ترور کنند، و خوش به حال ملتی که چنین نماینده شجاعی دارد که از این ها نترسیده و پیش می رود، اما عجله نباید کرد و دید او نیز به سرنوشت هاشمی دچار خواهد شد و یا نه، و از این بازی کثیف جان سالم به در خواهد برد.

امروز امثال هیات رییسه مجلس خبرگان، هم مثل تمام رقبای دیگر روحانی در بین اصولگرایان، وظایف خود را به کناری نهاده، و خوشحال از شرایطی که دشمن خارجی و همکاران داخلی اش برای دولت و مردم بوجود آورده اند، شمشیر را از رو بسته و به جای رسیدگی به وظایف ذاتی خود، در بیانیه ها و موضع گیری ها بجای بررسی و گزارش از مجموعه تحت نظارت شان؛ دیواری کوتاه تر از رییس جمهور نیافته و او را زیر منگنه اقدامات سیاسی خود گرفته؛ و هم زمان و مراجع تریبون دار رسمی هم بی توجه به امکانات رییس جمهور، همه کاستی ها را به نام منتخب مردم می نویسند و اعلام می کنند، و خوبی ها را به نام دیگران، و با سخنان خود بعضی صحنه گردانان حوزه علمیه را به میدان آورده و مثل همیشه زورشان به هیچکس دیگر نمی رسد، الا نمایندگان مردم و انگار نمایندگان مردم را برای انداختن تقصیرها به گردن شان، در قالب جمهوریت قبول کرده اند، تا فلش همه کاستی ها به سوی فرد و سازمان دیگری نرود.

و بیچاره مردم که در این بن بستی که ترامپ امریکایی و ترامپ های داخلی ایجاد کرده اند نمی دانند چه کنند، به خیابان بیایند، که می شوند عامل استکبار جهانی، و نیایند هم با این همه مشکلات چه کنند، دو دوزه اند و نه راه در پیش دارند و نه راه در پس. استخوان در گلو و خار در چشم نظاره گر بازی های کثیف رسوای سیاسی اند.

حکایت این وضع صف کشی روحانیت در مقابل روحانیت است برای قدرت.

 

[1] - حکایت ضرب المثلی است که به حیوانی می گویند بار ببر می گویند من گاو هستم، می گویند شیره بده ، می گوید من پلنگم، می گویند به شکار برو می گوید من شترم و... نقشی برای خود تعریف می کند که هیچ نکند و همه جا باشد و از همه چیز بخورد و هیچ نکند.

[2] - تاریخ نشان می دهد که هر گاه یک دولت متمایل به مردم در ایران سر کار آمد امریکا بدترین ها را در حقش انجام دادند چه دولت دکتر مصدق را که با کودتا برداشتند، چه دولت خاتمی را که محور شرارت نامیده و در کنار صدامش قرار دادند و چه دولت روحانی که امروز قیچی شده اند تا با لغو برجام و خرابکاری با همکاری دلواپسان به زانویش در آورند و...

[3] - مرگ مرحوم هاشمی رفسنجانی در هاله ایی از ابهام ماند و بعضی از جمله خانواده اش همواره از این مرگ سوال داشته و تلویحا از ترور او سخن گفته اند که شعار طلاب حضوره علمیه قم در تاریخ 25 مرداد 1397 موید ترور هاشمی است "ای انکه مذاکره شعارت - اسختر فرح در انتظارت" و به شاگردش روحانی وعده چنین مرگی داده اند یعنی گردانندگان این تجمع که پلاکاردهای آن را تهیه کرده اند تلویحا گفته اند که با این روند روحانی نیز به سرنوشت هاشمی دچار خواهد شد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جاده خاکی های دل

در جاده خاکی های دلت جان من فسرد

لیک راهی به آینه ی دل تو هم کسی نیافت

گشتم گرد کوچه پس کوچه های شهر دلت

جایی که گشته ایی، لیک به تمنا کسی نیافت

گشتم به دور چشم شهلای تو بی مثال

لیکن لقای خود، در آنجا هم کسی نیافت

ای حفره حفره های دل عاشق وشم بیا

راهی به عشق، در این صحرا کسی نیافت

ای آسمان دلم، از چه غریب کُش گشته ایی

در این ستاره باران، هم اقربایی کسی نیافت

ای صبح بی مثال من ای آفتاب حسن

در نور رخ تو هیچ، مقتدایی کسی نیافت

من اقتدا کره ام به عشق، تو ای نور بی مثال

در محکمه نور، نور افزا، هم کسی نیافت

ای صبح که می زنی به دلم چنگ های خود

در این سحرگه هم، کس خدایی همی نیافت

من در هوای وصالت ای ماه وشین صورت من

گشتم ولی ماه وشی چون تو هم کسی نیافت

ای لطمه دیدگان عشق به صحرای عاشقی

عشقی چنین زنده و پیدا کسی نیافت

گشتیم گرد شهر عشق با چراغ، بی چراغ

لیکن به عاشقی، نور پیدایی کسی نیافت

من مانده ام و عشق، معشوق و عاشقی

فرخنده تر ز تو، اینجا کسی نیافت

دادم به باد و باده را سر نکشیده رفت

زین باده هم مستی و بالا کسی نیافت

ای رهروان حریم عشق در دلبری

دلبرتر از تو در این دیر هم کسی نیافت

مخمور باده عشقم نفس نفس

در این سرا هوشیار باده خواه هم کسی نیافت

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

عاشقانه های 27 مرداد 1397

 

قفل دل باز کن تا در خلوتگه دل ‎

رقص و سماع عشق را عیان بینی ‎

 

جانم من بسته به جانت، در این فرصت دیدار بیا‎

تو غنیمت شمر این وعده، و از پی دیدار بیا‎

حسن رویت، خم ابروی تو شد، وعده گه عشاقت ‎

خود بدین راه به تمایل پا بنه، و به رغبت تو بیا‎

رغبتی هست تو مارا، که به دیدار بیایی، یانه؟

گر تو را نیست چنین، باز از پی دلدار بیا

تو به لطف و کرمت در پی عشاق خود

با همه ناز و کرشمه تو به دیدار بیا

ما همه ناز کشان خم ابروی توایم

این هم ناز و کرشمه خریدارمُ، تو باز بیا

 

باورم نیست که تو در پس این دیواری‎

یا که در نقطه مرکز، به هر پرگاری

تو شدی نقطه زن مرکز دلداری ما

رخ نما، تا که شوی نقطه پرگار دلم

 

ای غنچه نشکفته دیدار، چرا بسته شدی‎

ای نور نتابیده، ز چه روی محو شدی ‎

ای شهد شکرگونه، که شهدت نچشیدیم چند‎

ای قند شکر پاره زچه روی، محو شدی‎

 

دلم در واژه می گردد تا بیابد واژه ایی لایق دوست

تا کنم گل واژه قربان به پای و بر دوست

 

من ماه نی ام، ستاره ایی در درگه دوست ‎

آسمانت پر ستاره، من یکی در آن بودم

 

می روی جانم را با خود می بری‎

من تا کجا باید شوم تا تو شوم

 

تابیدن تاریکی بر ماه کجا شاید ‎

شب با من و من با شب‎

گشتیم هم آغوش تو، تا ماه بر آید

 

ای ماه تو بر کنار بمان‎

چون ماه من از تو بر کنار است‎

تو ماه شبی برو ز آغوشم ‎باز

چون ماه من آغوشگه روز من است

ای ماه مزاحم، ز شبت دلگیرم

معشوق من اینک، روشنی بخش دل است‎

 

ای ماه که می جویی، آغوش به تاریکی

دانی که روشنایی است، تحفه برای این ماه

 

ای خیالت زده و جام شرابم ریخته 

بده پیمانه که محتاج می عشق توام

پیمانه ز سر گیر که دیوانه وش رویت را

چشم شهلای تو کشته است و دیوانه ابروی توام

من که غرقم در خال لب سوز عشق یار

افروخته دلم، در طلب خال لب سوز توام

 

ترک این خانه خمار کن سوی همه عشاق شو     

شوق عشق و عاشقی ما را به سلطانی برد‎

 

‎ترک کن پنجره را و از در شو     

این در است که تو را به بیرون می برد‎

 

من ز عشقت دل سودا زده دادم ز دست  

دل که نه همه ی جان برفت از دستم

 

من مرورت را به چشم خویش می بینم که چند    

در دلم چنگی است، جان سوز و جان افزاست این ‎

 

یار را با ما نباشد دلبری     

دلبری از یار جستن دلبریست‎

 

اندوه نگاهت مرا مست می کند

اندوهت این کند، عشقت چه ها کند

 

ماه من ای ماه در هم گشته ام‎

بوسه ای، گوشه لبی، دلدار را لبریز کن‎

 

لب ریز شدم ز عشق رویت ای ماه 

ای ماه وشم، گوشه لبی ده تو مرا

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

Atal Bihari Vajpayee as a Great Indian politician

Yesterday afternoon, Former Indian Prime Minister Atal Bihari Vajpayee passed away, so I want to say condolence to all my Indian friends who were Vajpayee’s fan, and India as a biggest democracy in the world, which have so many lesson to learn to the humanity as:

Tolerance, nonviolence, secularism, diversity, pluralism, love, hard-working, literature, coexistence, pro-environmental ideology, Mahatma Gandhi great believes, anti-colonialism & imperialism, Non-alignment, Press-freedom, long time & countless printed Media, Bollywood, Music, Art, …

Atal ji’ s personality have so many lessons for me,

A villager who reaches to High

A poet’s son, who were a poet

A politician who follow his goal in politics, not in violence

A single who stayed and ended single

A moderate in the hardliners (RSS)

A nationalist with politic approaches

A Politian intimate with literature, as he went long in literature which lead him to learn Persian literature, so he had access to the two Aryan’s nations heritages, it makes him soft to his pluralistic diversified society and people.

Although he used the Babri Mosque issue to achieve power during 1990S, and it’s the most weaken point in his carrier, but when he reaches to power has one of the good ruling period in India history; with moderate face.       

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

هنگامی که جناب شیخ عباس قمی "مفاتیح الجنان" را می نوشت، نمی دانست که روزگاری خواهد آمد که اعمال جدیدی برای مناسبت ها هم ابداع خواهد شد، ورنه در توسعه اعمال این مفاتیح هم ثوابی چند می گمارد، تا شیخ عباس های عصرهای آتی نیز بتوانند اعمال جدیدی را به مناسبت ها اضافه کنند، و دایره اعمال مستحبی جدید را گسترش دهند،

همان کاری که برای مناسبت های تولد حضرت علی و حضرت زهرا،  اینبار به وسیله دست اندرکاران سریال "پدر" در شبکه دو سیما طرح و ترویج می شود، و شخصیت های این سریال، در قسمتی که در تاریخ 24 مرداد 1397 ساعت 35/21 پخش شد به بینندگان خود توصیه کرد، که روز تولد حضرت زهرا (س) مردها برای سلامتی خانم شان روزه بگیرند، و در زاد روز حضرت علی (ع) هم خانم ها برای سلامتی آقایان خود روزه بگیرند.

اما تا آنجا که من اطلاع دارم چنین فرهنگی را می توان در بین خانم های هندو در هندوستان جست، و این رسم و سنت ریشه در فرهنگ مذهب اساطیری هندویی دارد، که بدین وسیله در حال ورود به فرهنگ شیعه و اسلام است و با باب شدندش نویسندگان ورژن های جدید "مفاتیح الجنان" نیز می توانند بنویسند "منقول است که در این روز مومنین روزه دارند و ثوابش را به سلامتی همسر خود تقدیم کنند" و بدین وسیله کم کم این نیز به اعمال این مناسبت ها، اضافه خواهد شد.

خانمی هندو بر استانه درب منزلش -  روزه داری برای همسران

اما حکایت روزداری هندوها :

"هندویسم به واسطه دورهای مختلف روزه داری شناخته و شهرت دارد، معمول ترین دوره اکاداشی (Ekadashi) است که حداکثر دو بار در هر ماه و در یازدهمین روز طلوع و غروب ماه انجام می شود. روز اول ماه نیز به احترام جناب شیوا روزه داری می شود. در طول ماه های جولای و اگوست نیز تعداد زیادی از هندوها با رجوع به فرهنگ گیاه خواری روزه خاص خود را دارند، و در شنبه و یک شنبه نیز تا غروب این روزه را نگه می دارند. تعداد زیادی از خانم های هندو نیز دوشنبه ها را روزه می گیرند تا همسر خوبی داشته باشند. مثل بقیه ادیان روزه داری در هندویسم رواج دارد، اما در هندویسم روزه داری اجباری نیست، بلکه یک عمل اخلاقی و معنویست تا به خلوص جسم و ذهن خود رسید و نظر و رحمت و آرامش خداوندی را به خود جلب کرد. روش ها، اشکال و میزان تبعیت از روزه داری که هندوها بدان مبادرت می نمایند، متفاوت، و این بستگی به شخصیت، خانواده و جامعه ایی دارد که فرد در آن قرار دارد."

 اما روزه داری خانم ها هندو برای سلامتی همسران شان :

"یک بار در سال میلیون ها خانم در هند، بی صبرانه منتظر ماه می شوند، تا طلوع کند. آنها همچون عروس ها لباس می پوشند و به آسمان خیره می شوند تا نشانه ایی از ماه در آسمان بیابند و با دیدنش بتوانند روزه خود را افطار کنند، روزه ایی که برای سلامتی همسرشان گرفته اند.

آنیتا دیو (Anita Devi) خانمی اهل روتک (Rohtak) در ایالت هاریانا است که با روزه داری کاروا چاوت (Karwa Chauth) را گرامی می دارد و از خوردن و نوشیدن، تا دیدن ماه خودداری می کند و به عبادت و نیایش مشغول است تا برای همسرش خوشی، سلامتی، سعادت بخواهد. او می گوید: "اکنون سیزده سال است که بدین عمل مبادرت می کنم، مادرم هم همین کار را می کرد و وقتی من ازدواج کردم من هم شروع به انجامش کردم. دخترم هم در چنین روزی، اگر ازدواج کند روزه خواهد بود. و این راهی است که شما احترام و عشق خود را به همسرتان نشان دهید. من هرگز در این سیزده سال تصورش را هم نکردم که در این ایام روزه دار نباشم."

کاروا چاوت در چهارمین روز از ماه کامل، میان ماه های اکتبر و نوامبر هر سال در شمال هند روزه داری می شود. که امسال در این مناسبت در تاریخ یازده اکتبر قرار داشت. این روزه داری از اساسی ترین ها در بزرگداشت و تقدس ازدواج در این منطقه است که به انجام می رسد و ریشه آن در سنن تاریخی و افسانه ایی هندوست که خانم های جوان بر حسب سنت باید بعد از ازدواج خانه خود را ترک با خانواده همسرشان زندگی می کردند. که این سنت به استحکام و تقدس روابط این خانم ها، و خانم های خانواده داماد تاکید دارد، و روزه داری و عبادت برای همسر در طول زمان به این مراسم افزوده و اکنون به اصلی ترین اعمال این مناسبت و مراسم آن تبدیل شده است.

چهره یک روحانی هندوچهره یک روحانی هندو

سندیپ پاتک به عنوان یک روحانی هندو معتقد است : "این روزه داری به احساس امنیتی ارتباط دارد که زنان هندی در زندگی خود به دنبالش هستند، و آن را در همسر خود جستجو می کنند که آرزو می کنند همسرشان زنده باشد و آنان را در مقابل مشکلات زندگی محافظت کند. در مذهب هندو یک زن به عنوان سمبل گذشت و قربانی شدن، مد نظر است. او هیچ چیز برای خود نمی خواهد و در تمام مدت عمر بهترین ها را برای همسر و فرزندانش طلب می کند."

این که ماه در هندویسم تقدس دارد بدین دلیل است که ماه به عنوان یک موجود زیبا و پاک و خالص در نظر گرفته می شود.

آقای پروین شارما که به مدت سی سال این مراسم را تحت مشاهدات خود دارد می گوید: "همسران درخشش شوهران خود را در ماه می بینند و می خواهند که آنان مثل ماه باشند، زیبا، خالص و بی مثال و بی مانند."

آمادگی برای کاروا چاوت از روزهای قبل آن آغاز می شود؛ بدین وسیله که زنان با خرید لباس های نو و جواهرات و لوازم آرایش، خود را آماده می کنند، تا بهترین به نظر رسند. آنها از حنا و تتوهای گیاهی برای زینت دسته ها و پاهای خود استفاده سود می جویند. آرایشگاه های زنانه در این روزها وضع شلوغی دارند، و حتی دختران ازدواج نکرده نیز برای نامزد خود، و خانواده اش روزه می گیرند. و خانم های باردار و مریض هم از گرفتن روزه مستثنی هستند.

روز کاروا چاوت زنان صبح زود بیدار شده و مقداری شیرینی، میوه و میوه های خشک را که مادر شوهران شان تهیه دیده را می خورند و از طلوع آفتاب روزه آغاز می شود. این زنان اکثر طول روز را به استراحت و یا به انجام امور معمول می پردازند. و در نهایت آنها برای نیایش شامگاهی جمع می شوند و در حالی که بهترین لباس ها را پوشیده اند. هر یکی از آنها سینی از میوه ها و شیرینی ها و ظرفی از آب در آن همراه دارند که به ماه عرضه می شود.

در طول نیایش یک خانم مسن و یا یک روحانی هندو در حال واگو کردن داستانی است که از ازدواج زنی که همسرش را از دست داده حکایت می کند، ولی بعد از افطار او را دوباره بدست می آورد، و صبورانه تا روزه داری بعدی در سال آینده، او حضور خواهد داشت. بعد از نیایش زنان آب را به سمت ماه می گیرند تا ماه در آن ظاهر شود. و تا آن زمان باید آنها روزه خود را نگهدارند و با ظهور ماه در این آب است، که می توانند روزه خود را افطار کنند.

تارو کور (Taru Kaur) که پنج سال بدین روش روزه داری کرده است، معتقد است : "این یک انتظار بی پایان است. ماه صبر ما را در این روز امتحان می کند. من این روزه را هر سال با شوق می دارم. عاشق لباس پوشیدن مثل عروسم، که در این روز اتفاق می افتد."

دارشنا دیو (Darshana Devi)، هفتاد ساله که 51 سال به این کار مبادرت کرده است، معتقدست که "این خیلی اهمیت دارد که هر زنی این روز را با تمام اعمال نیایشی اش گرامی دارد. این یک ضرورت است برای هر زن. شکایتی نمی شود کرد اگر در خلال این مناسب روزه داری نشود و برای همسرتان مشکلی پیش بیاید. و این گناه بدی است برای زنانی که در این روز روزه دار نمی شوند."

خانم های هندی که در کار ساختمانی کار می کنندخانم های هندی که در کار ساختمانی کار می کنند

سوریلا دیو (Surila Devi) 65 ساله می گوید که این یک آرزو برای هر زن هندوی متاهلی است که بمیرد، قبل از این که همسرش مرگ را تجربه کند، و این خیلی مهم است برای او که برای سلامتی همسرش دعا کند."

همانگونه که تارو کور (Taru Kaur) هم اشاره دارد: "همانگونه که سنت هم اشاره دارد، مردها هم به این روزه داری به روزه همسران شان می پیوندند؛ این هرگز غلط به نظر نمی رسد که مردان هم برای همسران شان روزه دار شوند. این یک فرایند درک متقابل خواهد بود. و خیلی خوب به نظر می رسد، که مردان هم ارزش همسران خود را در زمان زندگی اشان درک کنند."

ابهیدیپ شارما که در این روزه داری به همسرش پیوسته، معتقد است که این سنت باید توسط هر دو زوج دنبال شود."من به او همانقدر نیاز دارم که او به من نیاز دارد. و هیچ خسارتی به انسان نمی خورد اگر یک روز نخوریم."

ایشور سینگ (Ishwar Singh) گفت که حضورش در این حرکت کوچک به همسرش نشان می دهد که او هم مراقبش هست. "من روح کاروا چاوت را دوست دارم. و آرزو می کنم که مردان هندی بیشتری به حمایت از زنان خود قدم پیش نهاده و نه تنها در روزه داری بلکه در تمام مراحل زندگی مشارکت جویند."  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

عاشقانه های بر 21 مرداد 1397

در فراق جنون، عاشقی بر باد رفت‎

عشق می باید، تا به او درمان شوی‎

 

درد بی درمان عشق را عاشقی درمان بود

عاشقی است درمان درد بی پایان عشق

 

جنون که کنون شراره می کشد از دل من

پروانه وشم سوخته آتش اویم

 

در اوج لب و چشم یار بی مثال من‎

مجنون نشسته و شاهی کند تو را‎

 

از ابروان کمندت همی کشم‎

درد غم جدایی و تیری که شد رها‎

 

برو به کنج دلم در خواب خوش باش‎

خواب خوشی که به سودا دهم تو را‎

 

کشتی مرا و نکشتی بلا و غم‎

غم گشته مبتلا به بلا گشته ایم ما‎

خوش دردی است درد بی درمان عشق‎

تحفه ایست این درد که بیقرارم می کند‎

هدیه ایست که بی جهان خارم می کند‎

خانه ای است که بی خانمان و زارم می کند‎

کاشانه ایی است که بی پناه و هوارم می کند‎

 

در وادی عشق ره به بی راهه زدم‎

جان دادم و اندر پی جانانه زدم‎

جان کندم و جان دادنی نبود مرا‎

در وادی عشق جانانه ایی نبود مرا‎

 

در محکمه عشق محکومت بودم‎

در عشق تمام میخکوبت بودم‎

چشم از تو ندارم ای معشوق دلم

معشوق آواره به غمخانه چرا می خواهم

 

ای عشق برو زین دل ویرانه من‎

ویران ترم مخواه، که ویرانه ام ترا‎

 

محکوم تر از من در این وادی نخواهی یافت‎

که باختم نرد عشق و هیچ نجستم ز عاشقی

 

به گاه وصل تو جستم وصال تو‎

در مدح عشق رقصیدم و نفهمیدم تورا‎

 

چشمم به حلقه شهلای تو گرفتار آمده‎

سخت می جنبم و حرکتی نیست مرا‎

 

در وادی حیرتت چنان می گردم‎

انگار راه دانم و راه پرورم در این وادی‎

 

گشتم به گرد عشق که آزاد کند مرا‎

بی هیچ غل و زنجیر گرفتار کرد مرا‎

 

ای قلب پاره پاره چنین خون مکن مرا‎

در وادی عشق تو چنین خونیم چرا‎

 

ای نکته دان عشق که پیروز وشی تو‎

در گرد وادی عشق، پیروزی ام کجاست

دیوانه ام و به وادی دیوانگانم کرده اند‎

زنجیر به قلب ناتوانم کرده اند‎

 

ای بلبل سحر بخوان تو هم بخوان به عشق‎

کز عشق جاودانه تر نخواهی یافت‎

 

سر عشق را ندانم که چیست ‎

دانم که ویرانی است و سرگردانی‎

 

ای نوح کشتی عشق من‎

تو بگو ساحلت کجاست

با من بگو که حل این مشکلت کجاست

از داغ عشق پشت مان خونین است

خون می کند به جام، جامدار ما

لعل سرخ جام می

سردابه ام را آتش است

آتشی خواهم که این سردابه را خونین کند

 

 از نشان یار سینه زخم برداشته است

این زخم را به روضه رضوان نمی دهم

 

کجاست کلید دار عشق! تا باز کند قفل بسته را‎

ای قلب لبریز از هوای عشق و یار گذشته را

کعبه عشقم رو به ویرانی نهاد

کجاست جامه داری که پا پس نهاد

 

در سکوت عشق ستاره ها هم به خاموشی می روند‎

در مستی جنونست که آسمان دلم ستاره باران است

 

چشم روزگار گریان مباد به روی تو‎

روی تو را ماه هم به خجالت نگاه می کند‎

 

اشک هایت را به قیمت خوب خریدارم‎

از عشق، معجونی است که می تراود تو را‎

 

بر نگاهت سخت محتاجم کرده ایی‎

از عشق محو تماشا و ویرانم کرده ایی

 

ای بوسه زن به لب عاشقانه ام‎

بشتاب که مریض نگاهتم‎

 

بوسه ات بر گونه آلوده ام از شبنم صبح

زد شرر بر جان شب خیز و رنجیده ام‎

 

گفتم وصالت مقصد است ‎

مقصد کجاست ای یار من‎

گفتی تو مقصد دان نه ایی‎

مقصد کجا بنمایمت‎‎

گفتم دمی با تو خوشم ‎

گفتی خوشی ناید تو را ‎

گفتم دمی مجنون بشو‎

گفتی که مجنونی خوش است‎؟

مجنون بشو ای عاشق خسته جگر‎

مجنون تویی لیلی منم ‎

لیلی تویی مجنون منم‎

مجنون و لیلی گشتنی، باید که دلداری کند‎

 

گفتم خرابت گشته ام ای مه جبین خوش مثال ‎

گفتی برو فردا بیا ای یار من، آنجا بیا‎

گفتم خرابت گشته ام ‎

گفتی برو فردا بیا‎

فردا که شد گفتی برو‎

با یار خود آنجا بیا‎

گفتم ندارم یارکی‎

ای ظالمِ از سنگ دل ‎

گفتی برو کاری ندارم من به این فردا بیا

 

" دل به تو سجده می کند، گرچه تو قبله نیستی ..."‎

قبله تویی جام تویی خانه و کاشانه تویی‎

 

" نییم بی تو دمی بی غم کجایی ..."‎

کجا باشم همانجا که شمایی‎

غم و غمخانه با ما زاده گشته ‎

کجا باشم همانجا که تو هستی‎

 

"در انتظار فرصت عمری تباه کردم. فرصت جوانی ام بود من اشتباه کردم"‎

گفتمت فرصتت چون ابر است در می گذرد‎

شدی گرفتار گفته و این و آن و از من درگذشتی‎

 

حال وقت گریه نیست وقت سیر و گشت و گذار است ‎

گریه وا بنه و عمر به گشت و گذار بگذر‎

 

"تو نکو کاری و من بد کردم"‎

نکو کاری خصلت تو بود و من گرفتارش‎

دلبری حکایت راه تو و من گرفتارش‎

 

"دل بردی از من به یغما‎"

یغما گری کار ما بود و هیچ نصیب نگشت‎

 

حکایت تشنه ایی به سراب گرفتارم‎

سراب من تویی و من به تو گرفتارم

 

عشق در دل می سوزاند و خاکسترم کرده‎

جام پر از شراب و دل در آتشش سوزان‎

 

هم بودیم، و از هم دور و اکنون دورتر‎

اسیر قلب منی، تو ای یار شیرین سخنم‎

 

خدا! به تو می سپارمش این خوبترین قرارم را

گرچه قرار و مسکنتی نیست، بی قراری ها را

‎دل چو عاشق شد، هوایی در هوای یار شد‎

‎با تو بودم بی تو بودم، لیک بودم و هستم‎

با تو ام، بی توام، هستی ام از بودن توست ‎

 

دلبری کار معشوق و دل است

دل دلخسته حریف دل ماست ‎

در رفت ز دستم دل دیوانه او‎

جان فدایی بایدت، دیوانگی‎

‎جان فدایان را نشاید زندگی ‎

مردگی است ای جان جانان زندگی ‎

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

این خاک که تو بر سر می کنی، از گِل ماست‎

از خاک کویرِ دل پژمرده ماست

خاکست ولی خاک گلوی عاشقان است

مرگیست که از گُل عشق تراود

مرگی است پر از فخر و غرور و شادمانی

پرواز دهد قلب و دلت به شادمانی

 

لب غنچه مکن بر دل دیوانه من‎

دیوانه شوم، جان به باد خواهم داد

 

لیلی ام من، که تو بادم خطاب می کنی؟!!

این چنین بی اجر و قربم، خاک می کنی؟!! ‎

بادی، و به باد داده ایی تو دل ما‎

بادی، و تو برده ایی آرامش ما

 

دل نَبُوَد، بیدادگه واژه هاست‎

عرصه جنگ همه مشاطه هاست

دل که کنی وا همه را ریخته

بر در سلطانیِ دل داده ها

عرضه سیمرغ، خرگاه من است ‎

خیمه گه غصه و آه من است

ره چو تو بردی به بر سرخ او

سرخ وش و سینه کباب من است

 

هنگ گردنت در وادی عشق صفایی دارد‎

ماندنت در عشق و صحرایش تماشایی بود‎

 

پای بگذاری بچشمم، جهانی را منور می کنی‎

عاشقی را بر سر دار جنون اوج شکرپاشی ست این‎

پای بر دل می نهی، این پای بر چشمم نی است‎

چشم پر خون می کنی، انگه که دل را چشم باز‎

 

گفت سِرّ دل، حدیث عشق آن گوهر نهاد‎

آتشی زد بر هزاران لاشِ گوهر سوز را‎

 

سر عشق و عاشقی در قالب معناست این ‎

گوهر است، گوهر شناسی بایدت تا رو کند‎

 

 سِرّ روی دلبران در بستر دیوانگی

روشنی بخش حریم لیلی و دربار شد

در بر عشق مجازی جستم آن یار گران

مه جبینم رخ نماید، آیا زین میان؟

 

افتاده ام به دام عشق و می کَنَم جان‎

جانی نمانده است به عشق، تا سماع کند‎

 

ما سرخوشان عشق، همه چیر باخته ایم ‎

تا سر عشق به دست آید، و مبتلا شویم‎

 

ای مرغ گیج طبع من برو، کمی بخواب ‎

تا خواب عشق بینی و سرخوش و کامروا شوی‎

 

" احوال دلم هر سحر از باد بپرس"‎

احوال دلت مرا به ابطال کشید‎

قلب و سخنم به روی اجلال کشید‎

 

ای باد صبا، سحر چرا می آید‎

این دامگه خبر چرا می آید

افروخت دلم به غم، سحر باز نشد،

این مرغ سحر بگو چرا می آید

 

"برو این دام بر مرغ دگر نه"

که این دامت مرا در بسترش کشت

 

در هوایت نبودم آن دم که در هوایم بودی

مدهوش سماع و رقص عشقم بودی

اکنون که با توام نگاهبانم باش

تا در قفست نمیرم این دم به سماع

 

این مرغ سحر نوید عشق می دهد

‎عشق و جنون، نوید یار می دهد

و بر مرده دلم، عاشقی می پاشد‎

 

سبزم به روی یار که انگار مه وشی است ‎

با بود او بر تارک گلویم، عشق می رود‎

 

شیرینی لبش به دارم می کشد‎

داری که مبتلا و سوی یارم می کشد‎

 

می سرایم از لب یار و هوای عاشقی‎

عشقست و جنون است و هوای عاشقی‎

 

 هورا بکش به زیر تابوت عشق من‎

عشقست که به بدرغه جنون نشسته است ‎

 

ای هفت فلک مرا رها کنید‎

تا بگذرم ز عشق، و به جنون رساندم‎

 

مجنون عشق لیلی ام و خواب خوراکم گذشته است ‎

خواهان دار لبشم تا به عشق در رسم ‎

 

لیلی وشان جهان مرا رها کنید‎

لیلی کجاست که مجنون به کُشت رفت‎

مجبوب من که به دام عشق نرفت‎

دل پاره کرد و به دام جنون فتاد‎

 

دردی است عاشقی که فراغ را نهایت است‎

دردی است فراغ که عشق را طراوت است‎

وصل است سکان عشق که به تدبیر عاشقی‎

داری شود به هنگام عشق در راه عاشقی ‎

ای سرخوش مست، تو دل از ما برده ایی‎

بر دار عشق تو دلم را به یغما برده ایی

 

ای مست عشق به هوشیاری ات مناز‎

ای هوشیار مست، به این مستی ات مناز

 

عاشق چو گشتی به دل جام سقوط کن‎

تا با شراب ناب توانا کنم تو را‎

 

تهدید می کنم به عشق که مجنون شوی تو هم‎

بر بارگاه عشق توهم حاضر شوی سماع کنان‎

بر جام غم چو نشستی صبور باش‎

عشق است و صبوری دوچندانم آرزوست‎

صبریست بر لب جام می، و مست و عاشقی‎

شاهد بیا که جام دگر ساز کنیم‎

 

 ای پادشاه حسن به انجام می رسد‎

وصل وصال بی مثال عاشقی‎

باشد که حُسن مددکار من شود‎

در بستر جنون و مدار عاشقی‎

 

از وصل گفتمت ای شاهد قرین ‎

باشد که فراموش شود، مدار زندگی‎

 

نشکن دلم را که این مرغ ‎

بر خیزد از بستر و مدار عاشقی‎

 

جانم به غم گرفتار آمده ‎

غم را دریغ نکن از جان آدمی‎

 

غمخانه ام خراب می عشق است و شاهد و ساقی‎

ساقی کجاست، عشق و جنون و عاشقی‎

 

مدهوش عشقم و لیلی رفته است ‎

غمخانه ام خراب شده، در پای عاشقی‎

 

عشق و جنون مرا خاک می کند‎

در پای عشق و اندر مدار عاشقی‎

 

ای عشق تو هم بیا به جنون در پناه من‎

من در پناه تو، و تو در پناه من ‎

 

غمخانه بگذار که خراب شود‎

ای یار بی قرین، قرابت نگه بدار

ای عشق من و سخنم در اوج دار‎

در اوج که می روم تو هم روا بدار ‎

همراه عشق و هم نفس جان باده ها‎

باده بده ز عشق و جنون به می خواره ها

پایم به گِل مانده و عشق، مراست‎ جان

من عشق می خواهم و جنون و می، می خوارگی

 

عاشق صفت! نفسم بند می شود‎

در پای باده و اندر مدار عشق‎

 

ای صبح بی غزلم، کی طلوع بایدت ‎

ماندم به شب، گرفتار عاشقی‎

 

پایم به گِل مانده و راهی به رفتنم نیست ‎

ماندم به عشق و کجاست جان عاشقی ‎

ای دردهای جهان به من رسید‎

خواهم که بمیرم به درد و مراد عاشقی‎

خواهم که ماند در این وادی خروش ‎

جایی که کٌشت، جان عاشقی‎

دردم فزون شد چون ز لعل لبش یادی شد‎

یاری که گذاشت مرا اندر مدار عاشقی‎

رفته است زین دل، و دل با اوست حال ‎

حالی به من نمانده در این راه عاشقی‎

مجنون شدم به عشق و عشق کُشت مرا‎

کشته است، عشق، مجنون و عاشقی ‎

بازم کنید بند، تا به پرواز دل رسم ‎

دل را رها کنید، بدین درد عاشقی‎

در بستر صبح جنونم، رهایی است ‎

آرام گیرم زین پس ببستر جنون عاشقی‎

 

"به حباب نگران. لب یک رود قسم ، و به کوتاهی آن لحظه شادی که بگذشت. غصه هم می گذرد"

سهراب جان سپهری‎

غصه را با عشق کردم تا که مجنونش کنم‎

در هوای دوست بی چونش کنم

هر چه گشتم در دل دیوانگی

دل ندیدم تا که مجنونش کنم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مبتلای دوست

ای دوست مخواه که نباشم مبتلای دوست

بر چشم دل مگذارم، لطف بی منتهای دوست‎

چشم است سر سرای، و اندر هوای اوست‎

حق است دوست، و لطف بی انتهای دوست ‎

عشق است دوست، و من در اشتیاق دوست‎

بر خرمن دلم نشسته صفای بی انتهای دوست ‎

گشتم به لطف مبتلا، به خم ابروی و لعل لبش ‎

ای دوست بر سریر دلم نشین، تا انتها که اوست

کین دل بود، جایگه دوست‎ به هر دمی

این است سریر به پای قدم گشای دوست‎

گردی چو مبتلا به لطف و صفای او ‎

زنجیر به گردن و گردی فدای دوست‎

ای دوست بده باده ایی به دست خود ‎

زیرا که شد دلم مملو از هوای دوست‎

ای دوست خوب من ای سوسن دلم

از لطف، نگار بر دلم از نوای دوست‎

بر لوح دل نشسته ایی و من مبتلا به تو

ای مبتلا شنو تو نوای خوشنوای دوست

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...