مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

سال ها مبارازات شما در زمان رژیم گذشته نادیده نا انگاشتنی است، تاریخ گواه بر مبارزات شماست، و ما هم آن را می خوانیم، شهدا و مجاهدت آنان برای رسیدن به آزادی و دمکراسی ستودنی اند، اما با این که در سهم دادن های بعد از پیروزی، سهم در خوری بدست نیاوردید، این باعث نمی شود که مجاز به هر کاری باشید، و طبق نظریه سیاسی جناب ماکیاول "هدف وسیله را توجیه" نمی کند، در اثر ناراحتی و عصبانیت ها اشتباهات زیادی مرتکب شدید.

شما در یک اشتباه بزرگ، وارد فاز نظامی شدید، و حریف را به نادیده گرفتن کلی خود مجاب، مجبور و مُحِق کردید؛ بعد دومین اشتباه بزرگ خود را مرتکب شدید و از کشور فرار کردید، و مرکز فعالیت خود را در خاک دیگر کشورها قرار دادید؛ سومین اشتباه شما پیگیری مشی تروریستی، و ترورهایی بود، که نتیجه اش انتشار و تشدید خشونت و ترور بود که دیگران را در کشور مجاز و مجوز خشونت دادید؛ چهارمین اشتباه و مهمترین اشتباه شما قرار گرفتن در کنار "دشمنان ایران" بود، بله دقیقن بگم "دشمنان ایران"،

شما در کنار صدام حسین قرار گرفتید، صدام بعثی که اولین هدفش جدایی خاک خوزستان از ایران بود، و در قدم دوم به دنبال سرنگونی جمهوری اسلامی بودند، یعنی اگر صدام موفق می شد ساحل خود را در کناره های شمالی خلیج پارس گسترش دهد و به قول شما اگر "رژیم آخوندی" هم این اشغال را برسمیت می شناخت، صدام هرگز داعیه سرنگونی حکومت ایران را نداشت، و شما متاسفانه با تمام توان خود، در کنار چنین دشمنی قرار گرفتید، امروز هم باز اشتباهات پی در پی خود را تکرار می کنید و در کنار رژیم عربستان و امارات که باز چشم به خاک ایران دارند، قرار گرفته اید.

برادر و خواهر مجاهد "فاین تذهبون"، تا کجا می خواهید به این اشتباهات نابود کننده آبرو و حیثیت سیاسی و تاریخی خود ادامه دهید، اگر نیم نگاهی به گذشته خود کنید، عمرتان را در کنار و در صف دشمنان این آب و خاک گذرانده اید، کی می خواهید در سیاست خود تجدید نظر کنید، "تاج و تخت از دست داده ها" هم کارهای شما را نکردند، "پهلوی ها" هم که تاج و تخت از دست داده اند، در کنار صدام قرار نگرفتند، شما که طعم تاج و تخت را نچشیده اید، چرا اینقدر خود را مهره قمار دشمنان این مردم و آب و خاک کرده اید.

متحدین سازمان مجاهدین خلق ایران

متحدین سازمان مجاهدین خلق ایران

منبع: ویکی پدیا

به علت سن و سالم، هرگز شاهد مبارزات قبل و حین انقلاب شما نبودم، اما بعد از پیروزی تازه با فعالیت های فرهنگی بعضی از اعضای شما داشتم آشنا می شدم که با اشتباه خود در ورود به فاز نظامی و ترور، همه چیز را بر باد دادید، من خاطره خوبی از تئاتری دارم، که مجری اش یکی از فعالین شما یعنی علیرضا سلیمانی بود، کسی که می گویند "خوابیدن روی تختخواب را بر خود حرام کرده بود، زیرا معتقد بود که در زمانه ایی که خیلی ها تشک برای خوابیدن ندارند، خوابیدن روی تختخواب روا نیست و..."

اما به شخصه بیشترین درک حضور از خدمت شما برادران و خواهران مجاهد! را موقعی بدست آوردم که در بدترین روزهای جنگِ صدام علیه ایران، از قالب ستون پنجم دشمن خارجی ایران خارج شدید، و حملات نظامی را مستقیم به مدافعان مرزهای ایران آغاز کردید و آنجا بود که شاهد کشته شدن مرزدارانی شدم که سال ها در مقابل گارد ریاست جمهوری صدام، تانک های T72، بمب افکن ها و... روسی با آر. پی.7 و کلاشینکف ایستادند، و زنده ماندند تا بعد از قبول قطعنامه 598 و در روزهای پایان جنگ، طعم خنجر شما را در پشت خود داشته و به دیدار حق بشتابند، امثال شهیدان رضا قنبری، رضا نادری و... آنها از آن همه جنگ جان سالم به در بردند تا در "مرصاد" توسط شما شهید شوند، آنها کسانی بودند که از پاتک های هشت ساله دشمنی چنان وحشی و زنجیر گسیخته، و وارث تاریخی متجاوزان به ایران، زنده در رفتند و از پشت توسط شما مجاهدین؟! خنجر خوردند. و....

آری برادر و خواهر مجاهد من! ما ایرانیان از شما چنین خاطراتی داریم، شما چنین کارنامه ایی را تاکنون برای خود رقم زده اید، اما سوال من این است که تا به کی می خواهید بر این رویه شوم و نادرست خود ادامه دهید؛ مبارزه برای رسیدن به هدف، برای هر انسانی مقدس است، هدف برای هر انسانی باید باشد (و درست و یا غلط) محترم، اما رسیدن به هدف، با چه هزینه و وسیله ایی؟! این مهم است؛

شما که می دانید بعضی سران عرب حاشیه خلیج پارس، بر جزایر ما در این آب های تمدنی ایران، چشم طمع دارند، و این ربطی به "رژیم پهلوی" و یا "رژیم خمینی" و یا حتی در صورت اقبال "رژیم مریم قجر" هم ندارد که در ایران در قدرت باشد، آنها همچنان به دنبال از آن خود کردن خلیج پارسند، آنها متجاوزان تاریخی به خاک ایرانند، همانگونه که صدام به عنوان سردار خودخوانده قادسیه دوم، به خوزستان نظر داشت، و در این راه شما هم متاسفانه هر توانستید، برایش کردید.

شما اگر ایرانی فکر می کنید و به فکر "خلق قهرمان ایران" هستید، چرا با طرح های آنها همراهی می کنید، تا به کی می خواهید در مدار تجزیه طلبان خاک ایران حرکت کنید، که به قول خودتون "رژیم آخوندی را بر اندازید"؟!!، شما چطور می خواهید بر خاکی حکومت کنید که جزایرش را همکاران شما در این نبرد، جدا کرده اند؟!

هدف تان را مقدس می شمارید، درست؛ تجزیه خاک ایران که دیگر برای هیچ ایرانی مقدس نیست، حساب خود را از تجزیه طلبان خاک ایران جدا کنید، ایرانی فکر کنید و ایرانی عمل کنید و ایرانی بمانید، کسی نمی تواند مبارزی را برای مبارزه اش سرزنش کند، که مبارزه از آتشی درونی بر می خیزد، ولی مبارزه در صف دشمنان این آب و خاک را هرگز نمی توان بخشید.

برگردید به منش و روش "پدر طالقانی" (این عنوانی است که شما برای ایشان استفاده می کردید)، برگردید به راه حنیف نژاد و... چقدر از اینها جدا شدید، فرسنگ ها از ایران و ایرانیت فاصله گرفته اید، کارتان به جایی رسیده است که هر صفی برای نابودی ایران (به بهانه مبارزه با انقلاب اسلامی) تشکیل می شود، شما در ردیف اولش نشسته اید، چرا و تا به کی؟، ای برادر و خواهر مجاهد، واقعن نشستن بر کرسی ریاست بر این ملت می ارزد که حتی خاک ایران طعمه گرگان هار و دشمنان تاریخی این ملت شود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

عشق! تو بمان که درد را پایانی نیست

در خلسه های امواج سهمگین تنهایی،

این لهیب عشق است که زندگی می بخشد،

ورنه باید دق کرد و مرد،

عشق، واژه ایی است که ما آنرا ساختیم

تا از پس دردهای نازل شده برآییم

از پس تقدیرهای ناگوار و نوشته شده

از پس رنج های بی پایان

عشق!

ای درمان دردهای بی درمان

ای داروی غم های پنهان

ای اکسیر حیات

ای مرحم دل های سوخته، از ظلم های بی پایان

همچنان بمان که نزول درد را انگار پایانی نیست

و تو همچنان خواهی درخشید

عشق!

گرچه زمینی ات می پندارم

اما انگار از هر آسمانی، آسمانی تری

گویا از آسمان هم دارویی شفابخش تر از تو نیامده

بتاب ای گوهر درخشنده و شفابخش، بتاب

و شما ای سرسپردگان عشق!

دل سپارید،

که دل سپردن از سر سپردگی سر است،

گرچه او سرسپرده می خواست،

ما دل سپرده بودیم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مرگ، رمز و رازی مشکل آفرین

مرگ، مرگ و مرگ، پدیده ایی گاه شوم، بی موقع و دردآور و گاه نعمتی بی بدیل و رهایی بخش؛ همراهی همیشگی، قرین با هر زندگی؛ هر روز عده ایی ما را ترک می کنند، و به دیار باقی رهسپار می شوند، سبکبال پر می کشند، و بازماندگان می مانند و هزار مصیبت؛ غم از دست رفتگان، کلی مراسم و تشریفات بدبخت کننده، و به انحراف رفته و... تشریفاتی که خانه بعضی را آباد، و خانه متوفی و اهلش را ویران می کند.

 مرگ پدیده ایی است که بشر هنوز خوب آنرا نمی شناسد، و این نادانی باعث می شود که هر چه در موردش بگوییم (مربوط و یا نامربوط) مقبول افتد و باز هنوز حرف های زیادی برای گفتن بماند، سوال های بیشمار و بی جواب؛ مرگ رازیست که خداوند هم نخواست تا از آن رمزگشایی کند، گره ایی که او هم راضی به باز شدنش نشد، و به قول آخرین پیام آورش، این سوال بندگان و فرستاده اش را خدا نیز بی جواب گذاشت [1].

 برای انسان دو گذرگاه مهم است، یکی تولد و دیگری مرگ، تولد را بشر توانست، رمزگشایی کند و لذا دیگر اسرار آمیز نیست و امروزه می توان فرایندش را با علم بخوبی تشریع نمود، و اینجا دیگر با پاشیدن نور علم بر این پدیده، دکان کاسبکاران رموز، بسته شده است، و هرجا علم نورش را بتاباند، تله گذاران بیکار خواهند شد.

اما جای بسی تاسف که هنوز علم از مرگ رمزگشایی نکرده است، و در این شرایط رمزآمیز و در زمانی که با جسد مرده ها دیگر نمی شود جز دفن، کاری کرد، این بازماندگان و اموال متوفی است که به سان بازیچه ایی در معرض فرصت طلبان قرار می گیرد، و در این تاریکی، و زمانی که رمزهای عجیب و غریب مرگ رمزگشایی نشده، خانواده ها در فشار عجیب اجتماعی قرار گرفته و از ترس آبرو و رعایت چشم و همچشمی ها وادار به کارهایی می شوند، که می دانند بنیان اقتصادشان را ویران می کند، مجبور به پذیرش کارهایی می شوند که اصلن منطقی نیست، انجام کارهایی را تن می دهند که هرگز به انجامش راضی نیستند؛ پرداخت هزینه های گرانقیمت مراسمات بیشمار و پی در پی که به دنبال مرگ هر عزیزی زندگی اشان را در خطر قرار می دهد، و...

و جامعه ی رها شده ما که در قعر چاه پدیده های بی سر و ته رسوم این چنینی دست و پا می زند، معلوم نیست به کدام مسیر ره می پیماییم، مراسمات و رسومی که هر روز گسترش می یابد، شانه هایی که هر روز زیر بار خرج های بی پایان نحیف تر می شوند، ساخت آرامگاه های بی نظیر، خریدن قبرهای گرانقیمت حتی چند صد میلیونی در بارگاه های مجلل ائمه (ع)، تحمل پروسه ایی از تشریفات جور واجور مرتبط و نامرتبط و پایان ناپذیر و... همه و همه مرگ را برای صاحبان این مراسم دهشتبار و سخت تر می نماید.

مرگ رازی مشکل آفرین

بهشت فروشان و کاسبکاران جایگاه های آخرتی

که در مسیحیت قدرتمندانه تر دیده می شوند

فرهنگ سازان این مراسمات هم بیشتر منبردارانی اند که کارشان در این شرایط سکه است، و خود را رازدانان رموز خدا و دنیای رمزدارش می دانند و راه های حل این شرایط را نیز منبر به منبر تجویز می کنند، متاسفانه گاه نیز بر این آتش انحرافات اجتماعی نفت می ریزند و شعله ورترش می کنند، تا مرگ را هم به تابویی وحشتناک تر برای اهل این دنیا تبدیل کنند، دیروز در مراسم ختمی شرکت کردم، که صاحب منبرش، در قالبِ حکایت یک رویا، این چنین مردم را اقناع می کرد تا با بخشش مال و منال خود شادی را به روح اموات خود هدیه کنند، ایشان می فرمودند: "فردی در خواب جمعی از مردگان را دید، که در آن دنیا گردهم نشسته اند و جلوی هر کدام شان مجمعی [2] از انواع غذاها قرار دارد، به غیر از یک نفر که سر به زیر افکنده و بی غذا معطل مانده بود، به او گفتند شما چرا این چنین بی غذا و سر به زیر افکنده ایی؟! پاسخ داد فرزندان اهل این قبرستان برای اموات خود خیرات می فرستند و این غذاها نتیجه آن است، و فرزندان من چنین کاری نمی کنند و من بی غذا و سرافکنده و سرشکسته در مقابل دیگران مانده ام".

حال آنکه به جای امیدوار کردن انسان ها به دسترنج دیگران، باید آنان را طوری تربیت کرد که جز به اعمال خود به خیرات کسی امیدوار نشوند، و آنطور که من فهمیدم آنجا عرصه، عرصه آنچیزی است که خود فرستاده ایی نه آنچه که دیگران خواهند فرستاد.

باید نگاه به مرگ و برخورد با این پدیده را تا روشن شدن رموز آن تغییر داد. تنها راه نجات از این دور باطل بکارگیری عقل است. گاهی با خود می اندیشم مسافران پرواز شماره 370 مالزی، و یا آنانی که به هنگام کوهنوردی در قعر دره های عمیق و غیر قابل دسترسی سقوط و مفقود می شوند بسیار خوش شانس ترند زیرا که دیگر گرفتار چنین تشریفاتی برای دفن و کفن نمی شوند، و با رهایی از کلی مراسمات و... به راحتی به جایی باز می گردند که از آن نشات گرفته اند، بدون حضور اغیار و تشریفات بی حد و حصرشان.

شب را در مجلس عزای امام صادق حاضر شدم،

"بر مزار امام صادق، امام باقر، امام سجاد و امام حسن نیز گنبدی از طلا خواهیم ساخت، باشکوه، همچنان که بر قبر امام رضا ساختیم"، آری این آرزوی منبردار دیگری بود که در شب شهادت امام صادق میدان دار آرزوهای جمعی از شیعیان بود، که دعوت شان می کرد تا همچون محرم حسین، فردا در خیابان ها هیات سینه زنی خیابانی راه بیندازند، همه دردها و کمبودهای جامعه شیعه ما بی چراغ و تزیین شدن قبور ائمه بقیع شده است، آیا دغدغه صاحبان این قبور نیز همین بود؟!

[1] - «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَليلاً»  و از تو درباره «روح» سؤال مى‏كنند، بگو: «روح از فرمان پروردگار من است و جز اندكى از دانش، به شما داده نشده است!» اسراء آیه85.

[2] - سینی های بزرگ مسی و گرد که قدیم به جای سفره مجموعه غذاهای یک وعده را در آن نهاده پیش میهمان می نهادند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سقوط اخلاق و انسانیت را در آرامش صورت و سخن جوانی یافتم که بر خودروی پرشیای خود با سرعت و شتابی باورنکردنی به ناگهان از کوچه ایی وارد پیاده روی خیابانی مهم شد، تا حق پیاده ها را پایمال کرده و از خط صاف محیط آرام شان بی هرگونه خبر و اجازه ایی بگذرد و بسرعت به هدفش برسد و وارد اصلی ترین خیابان شهر شود؛ و هزینه رسیدن به این هدف هم برایش مهم نبود، حتی اگر خونی می ریخت و این تنها برای او یک کوپن بیمه خودرو هزینه داشت، و در لابد او هرگز خود را بعد از حادثه قاتل (عمد و غیرعمد) تصور نمی کرد!.

نمی دانم به کجا رهسپار بود، و من به ناگاه خود را سوار بر دوچرخه ایی تصور کردم که اینک در کنار و همپایش در پیاده رو قدم بر می داشتیم، که اگر سواره و با سرعت بدان کوچه پیچیده بودم، و در آن دم از دوچرخه پیاده نبودم و اقدام به بازگشت نمی کردم، تصادفی حداقل جراحت بار را به راحتی تجربه کرده بودم، و این تصادف بر آن خسارت آتش سوزی بزرگ که کمر صاحبِ گریانش را شکسته بود، می افزود، و اکنون قوز بالای قوز دیگری بود و... اما باز خدا را شکر که این چنین نشد.

بدو که با چنین سرعتی بی هشدار و شتابان وارد محدوده حق پیاده ها شده بود، نمی دانستم چه بگویم، هم نمی دانستم چرا این چنین می راند، اما ناخودآگاه از زبانم به صورت کشیده و اعتراضی، این جاری شد که : "یاالله"؛ از همان "یااَلله" هایی که هنگام ورود به خانه ایی که بدان بیگانه اییم انتظار دارند بگوییم، یعنی "آهای صاحب خانه! بهوش باش که بیگانه و یا نامحرمی وارد می شود، دوران راحتی و ریلکسی ات تمام، خود را جمع و جور کن."

و راننده هم که این کلمه و لحن معترضانه اش را شنیده بود، چند قدم آنطرف تر ماشینش را کنترل کرد و ایستاد، با خود گفتم دعوا و نزاعیی را چون خمیری در لاک چوبی ایی [1] قاچیده ام [2] ، صورت راننده را در آینه بغل سمت راننده دیدم که سراغ گوینده "یااَلله" می گردد، جلو رفتم و بی هیچ مقدمه ایی گفتم: "با این سرعتی که بیخبر وارد پیاده رو شدی، اگر کودکی و بزرگسالی یک قدم پیشتر از ما نهاده بود، زیر چرخ های ماشینت له اشان کرده بودی، و یک کلام 250 میلیون تومان روی دستت می ماند،" اما جوانک راننده به آرامی گفت : "خرجی نداشت، یک کوپن از بیمه نامه ام خرجش بود!!!"

من و همراهم به صورت دیوانه کننده و ناباورانه ایی شاهد منش، تفکر و آرامشی بودیم که در صورت پر از ریش های سیاه این جوان که خشونت سیاهی ریش های نتراشیده اش، در آرامش خشونت بارش در مواجهه با حادثه، منجر به مرگ دیگران، مخلوط شده بود؛ آیا جان هر یک از انسان ها تنها به اندازه یک کوپن بیمه نامه می اَرزد، و... رهایش کرده و به راه خود ادامه دادیم، که سخن راندن با چنین تفکری به حتم به جدلی ناگوار می انجامید، و او را با آرامش نابجایی که با بیمه نامه ایی که در جیبش بود و مرگ این و آن را برایش آسان می کرد، رها کردیم تا برود؛ و از خدا خواستم که توفیق استفاده از کوپن های چهارگانه بیمه اش را که انگار هر کدام را به او داده اند تا حداقل چهار مرگ را برای انسان ها را بی دغدغه رقم زند، هرگز استفاده نکند.

اینجا بود که یاد سخن همنوردی افتادم که در راه فتح قله ی توچال در بین صحبت هاش می گفت: "انسانیت را که فراموش کرده ایم، اخلاق هم که هیچ، و انگار از اسلام هم فقط حسین حسینش را به ما یاد داده اند، و یا شاید به حسین حسین مشغولمان کرده اند، پوچ شده ایم."

تربیتی دیگر باید جست، در متون تربیتی امان باید تجدید نظر کنیم، شاید بازگشتی به سعدی، با رجوع به متون گلستان و بوستان ش واجب شده، کتاب فارسی فرزندان این کشور را باید به حکمت و پند سخن بزرگانی چون او آمیخت، از دست داده ها را باید از نو بدست آورد، اخلاق، حکمت، انسانیت را باید دوباره در کیمیای سعادت جست.

 

 

[1] - سابق بر این که ظرف ها فلزی و پلاستیکی هنوز فراگیر نشده بود، ظرف هایی از چوب، برای درست کردن خمیر توسط نانواها استفاده می شد که به آن لاک خمیر می گفتند.

[2] - در زبان محلی "دقاچیدن" حکایت از فعلی دارد که دست های خمیرآلود نانوا خمیر را در ظرف خمیر ور می مالد تا به رسیدگی و آمادگی کامل برای نان پختن آن را برساند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

یکی از ملاک ها و دلایل پیشروی و ماندگاری ایرانیان درستی و پاکی و جوانمردی آنانست که باعث شده تا این فرهنگ، خطه و مردمش هنوز که هنوز است در صحنه ی جهانی حرف هایی برای گفتن داشته باشند، برجام پیروزی عقلانیت، درستی، منطق، مداراجویی و اخلاق در مقابل زور، تزویر، غارت، باند های داخلی و بین الملل بود، اما عهدشکنی های آقای ترامپ کار را بجایی رسانده است که متاسفانه انگار معمار این کار بزرگ هم در قلب قاره سبز نقض غرض کرده و از مدار مداراجویی و صلح طلبی خود خارج شده و سخن از تهدید دنیا به زبان براند، این را من ناشی از فشارهایی می دانم که این روزها رییس دولت تدبیر و امید را احاطه کرده و در داخل و خارج او را با تنگنا قرار می دهد.

اما جناب رییس جمهور عزیز! این درست است که امریکایی ها از زور و نفوذ خود دارند سو استفاده می کنند و قصد دارند راه پیشرفت ایران را سد کنند، اما باید یادآوری کنم سو استفاده از قدرت هم چیزی نیست که تازگی داشته باشد، و منحصر به امریکایی ها و یا آقای ترامپ باشد، ما مسلمانان هم اگر قدرت داشتیم دنیا را مسلمان می کردیم، همانطور که آنان می خواهند دنیا را در جرگه لیبرال دمکراسی وارد کنند و استثنا هم قایل نیستند؛ پس خیلی نباید گریبان پاره کرد که این عقرب نیش می زند و یا آن مار می گزد، که اقتضای قدرت و داشتن نیش همین است، و خواهد بود؛

قدرت دست هر انسان دوپایی قرار گرفت کرد، "همانی را رقم زد که خود آنرا حق می پندارد" و آقای ترامپ هم از این اصل مستثنا نیست و همان کاری را می کند، که همه کرده اند و می کنند و با این روندی که دنیا دارد، تا زمانی که اخلاق، منطق، قانون شامل همه و فراگیر نشود، و عده ایی خود را ورای قوانین و همه چیز نبینند، حال بشریت همچنان همین خواهد بود که هست و بوده است؛

ولی جناب آقای روحانی! از شما که با رای عقلا در قدرت قرار گرفتید، پسندیده نیست که همنوا با جنگ و جنگ طلبان سخن گویید؛ و با دنیا از سر قلدری سخن کنید، که ایران و ایرانی از سر جوانمردی و مدارا باید سخن بگوید، و این خصلت مدارا جویی و صلح طلبی ایرانی است که باید بدرخشد و ما چه این گردنه سخت را رد کنیم و یا چه در این گردنه از ادامه راه باز بمانیم، همچنان باید در مدار حق و منش انسانی ایرانی خود بمانیم و از رییس جمهوری چون شما نیز پسندیده این بود که با زبان بهتری در مقابل عهد شکنی ها در مقابل دوربین های جهانی سخن می گفتید، و اسیر صحنه ایی نمی شدید که حاصل کینه جویی های داخلی و خارجی و فرصت سوزی های بیخردان است و...

این که در سوئیس فرمودید "آمریکایی‌ها مدعی شده‌اند که میخواهند به طور کامل جلوی صادرت نفت ایران را بگیرند، آنها معنی این حرف را نمی‌فهمند، چرا که اصلا معنی ندارد که نفت ایران صادر نشود و آن وقت نفت منطقه صادر شود، اگر شما توانستید این کار را بکنید تا نتیجه اش را ببینید." از شما پسندیده نبود.

با این سخن به کمک امثال آقای ترامپی رفتید که تاکنون در سیاست ها جدید خود محدود به همراهی اسراییل، عربستان، تروریست ها و ضد برجامی های دلواپس داخلی بود، و با این تهدید شما، آیا امثالهم همراهان جدیدی نخواهند یافت؟!! درست است که شما زحمت زیادی برای برجام کشیدند و حق دارید، قربانی شدنش را برنتابند، و از کوره در روید، ولی قبل از برجام این اخلاق و منش ایرانی است که باید بماند، چرا شما با این جمله خود ما را از جرگه مظلومین، به جرگه ظالمین هل دادید، در جرگه کسانی که اگر خود را در حال غرق دیدند به هر کاری دست می یازند و...؟!!

جناب روحانی عزیز! اردوگاه ظالمین اگرچه قدرتمندند، لیکن بسیار کم تعداد و منفورند. لذا ادبیات خود را اصلاح کنید. از شما بعید بود که چنین حرفی را بزنید، این ادبیات تا به حال خاص جنگ طلبان و دلواپسان بود، که در فرصت سوزی و ویرانی روابط کشورمان با دنیا بسیار موفق بوده اند و کشور امروز میوه های تلخ فرصت سوزی آنان را می چشد، و خدا می داند چقدر این مردم و این کشور هزینه ی اعمال و افکار آنان را باید بپردازد، اما از شما بعید بود که خود را با آنان همردیف و هم ادبیات کنید،

شما ماموریت خود را در بهره برداری از زمان حضور آقای باراک حسین اوباما استفاده کردید و برای مداراجویی، صلح طلبی، جوانمردی و تعهد ایرانی آبروها خریدید و ذخیره کردید، این آبرویی که ذره ذره اش را با آن همه دشمنی که در داخل و خارج داشتید، خریدید، را با این سخنان تهدید آمز از دست ندهید. ما برای ادامه راه خود باید به اصل خود بازگردیم نه به کردار و منش رقیب. پیروزی در انسانیت است و حرکت در مدار اخلاق، نه در همرنگ شدن با صحنه سازان جنگ و خون ریزی.

آقای روحانی! ترامپ با همه اوصافی که از او گفته می شود هنوز مثل شما سخن نگفته، و تنها بمانند تُجار با نفوذ با جهانیان و کسانی که طرف تجاری با کشورش هستند سخن کرده و اعلام داشته است، که هرکه با ما قصد تجارت دارند، با ایران تجارت نکند، که اگر کند از ما صرف نظر نماید، او نیز هنوز سخنی از بستن راه گذر نفت نگفته!، شما چرا از او پیشی گرفته اید؟!

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

"تا امروز، با همنشینی که هم کیش من نبود مخالفت می ورزیدم. لکن امروز دل من پذیرای همه صورت ها شده است. چراگاه آهوان است و بتکده بتان و صومعه راهبان و کعبه طائفان و الواح تورات و اوراق قرآن. دین من اینک این عشق است و هرجا که کاروان عشق برود، دین و ایمان من هم به دنبالش روان است."

محی الدین عربی اندلسی، عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجری

(به نقل از کتاب صراط های مستقیم، دکتر عبدالکریم سروش)

آبشار دوقلو پناهگاه شیرپلا در راه صعود به توچال

صعودی تابستانی به قله 3964 متری توچال برای حرفه ایی ها مثل آب خوردن و یک رفت و برگشت عاشقانه و نرم و طراوت بخش آخر هفته ایی است، و برای من، یک آرزویی که سخت به دست می آید، و یا یک موفقیت شادی آفرین وجدآور است؛ لذا هر نعمت خداوندی برای بعضی آسان دست یافتنی است که غرق در آنند، و برای برخی دیگر آرزویی است، دست نایافتنی و یا دور از دسترس.

در این مجال به قول دوست عارف، هنرمند و دانشمندم استاد حسین صدری، انسان اگر "سیستم مقایسه نقاط" را نداشته باشد، حتی خود را هم گم خواهد کرد، و توانایی ارزیابی خود را نیز نخواهد داشت، مثلا اگر این سوال را از کسی که واحد است و فردی برای مقایسه در پس و پیش خود ندارد، بپرسند که آیا شما مثلا خوشبختی یا بدبختی؟ او جوابی نخواهد داشت؛ هنگامی او می تواند بدین سوال پاسخ دهد که کسانی در پس و پیش خود داشته باشد، و او خود را در مقایسه با آنها قرار داده و بگوید در چه وضعی هست.

اگر عدد شش را در نظر بگیریم تنها زمانی شش می تواند مورد محک و مقایسه خود را قرار دهد که در پس خود 5 و در پیش خود 7 را داشته باشد که آرزو کند که 5 نباشد و 7 باشد. پس هر انسانی باید مختصات خود را بدست آورد، یا این سوال که جناب 6 آیا شما عدد خوبی هستی؟ اینجاست که شش باید مختصات خود را بدست آورد، اگر خودش تنها باشد جوابی نخواهد داشت، اما 6 بالای 5 را اگر بپرسی چطوری؟ خواهد گفت جایگاهم خوب است، اما همین شش زیر 7 باشد و بپرسی، خواهد گفت نه جایم خوب نیست، لذا در مقایسه با حرفه ایی ها ما حال خوبی در این کوهنوردی مختصر نداریم، اما در مقایسه با کسانی که خوابند، از این که در این موقع صبح خدا این نعمت را خداوند به ما اعطا کرد، باید شکر گذار بود که در هنگامه های فجر ره به سوی آسمان بپیماییم.

زرد و بنفش در این بوته زیبا در بالای چشمه نرگس

هرچند وقتی به خود و دلمشغولی هایم در این روزهای سخت و دهشتناک ایران در صحنه بین الملل و داخلی نگاه می کنم، و در زمانی که آقای ترامپ و حلقه کوچک اما مهم متحدین کینه جویش نسبت به این آب و خاک، در حال برنامه ریزی می بینم که چه خواب های وحشتناکی را برای ایران و ایرانی می بینند، بر خود می لرزم و یاد موضوع و سناریوی فیلم "شطرنج باز" می افتم که حکایت هندیانی است که در حالی غرق در تفریح و شطرنج بازی خود بودند که "کمپانی هند شرقی" داشت اساس زندگی و جامعه کشورشان را به میل خود شکل می داد، اما چه می شود کرد، مدت هاست که حلقه داران دایره تنگ حاکمیت ایدئولوژیکی تنگ نظرانه اصولگرایانه تسلط اختاپوسی خود را بر شریان ها و ارکان تصمیم ساز این کشور مستحکم کرده، و بسیاری از دلسوزان به این آب و خاک را به خارج از حلقه رانده و میل تمامیت خواهی و تنگ کردن این حلقه نیز پایانی ندارد، تا خود به تنهایی حلقه دار میدانی باشند که همه از خطر انحصارطلبی ها و یکه تازی های بیخردانه شان در حال هشدار دادنند و... و در این دوره کوه هم مخدر مفیدی است تا این روزهای سخت را در خماری و بی خبری سرگرم کارهایی این چنینی شد، تا ببینیم حلقه داران چه خواهند کرد. بگذریم از بازار و ناآرامی هایش که دومینو وار شهرها و بازارها را در می نوردد و...

این دومین صعودم به قله توچال در هشتم تیرماه سال 1397 بود، صعودی قبل از ماه رمضان و اکنون صعودی بعد از آن، البته ماه رمضان فرصت صعودهای زیادی را از ما گرفت، و حال وقتی به کوه هایی این چنینی قدم می گذاریم که آفتابِ داغ دارد اثر خود را می گذارد و برگ های سبز طالبان باران را که از آن محرومند را می سوزاند و خشک می کند، و امروز اگرچه به برکت باران های زیبا و پربار بهاری کوه ها همچنان سبز است و زیبا، اما دیگر برف های ناشی از این بارش ها، آخرین لکه هایش باقیست و کوه دارد از برف ها پاک می شود، و وای بر کوهی که از برف خالی شود، که آن موقع خدا می داند اشعه های داغ خورشید با صورت زیبا و سبزش چه خواهد کرد.

مسیر این هفته صعود از طریق مسیر دربند، چشمه نرگس، چهارپالون به قله توچال است. ساعت 39/2 صبح پای مجسمه دربند، ساعت 24/3 پناهگاه شیرپلا، 47/7 رسیدن به چشمه نرگس، ساعت 39/9 حضور روی خط الراس، ساعت 16/10 قله توچال، که در مجموع حدود شش ساعت و سی دقیقه مدت زمان صعود بود.

آب سرد و گوارای چشمه نرگس نوید بخش حضور تکه برف هایی است که در بالا دست ها ذوب می شوند تا در این پایین دست ها مردم چشم به راه آب های این کوه را سیراب کند.

Click to enlarge image IMG_3750.JPG

حال و هوای صعود تیرگاهی به قله زیبای توچال

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

Lord! Let me see you obviously, clearly

Oh my lord!

How could I put such a big and complex God, like you, in my observance, while it’s very limit.

I ‘m very hesitating about you,

How and how much are you active in my life,

I ‘m looking for your hand in our world,

and I can see it everywhere, but then again nowhere!

You leave us among wolfish and predators, at the same time I feel myself in your warm embraced.

Let me say frankly, I don’t know you, and at the time that I don’t know you, how could I love an unknown.

In this case just I could perform like a lover, based on my heard, or frightened.

Do you like artificial, afraid etc. lover?

Let me see and touch you, it’s the best way to love you.

Is it possible, to show me yourself of, however you like, on the mode I could tolerate such performance?

Lord! Let me see you obviously, clearly.

Whatever you like, you are my question.

Lord! Let me see you obviously, clearly

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

این روزها بازار ارز و طلا را چنان متلاطم کرده اند، که انگار دارند روندی را پیش می برند، و زخمی ایجاد کره و آنقدر در آن سیخ می کنند تا به مرگ صاحبش منتهی شود؛ اما آنچه روشن است بازیگران این بازار از قضا نه مردم عادیند و نه سیاستمداران خارج از مدار زر و زور؛ و بازیگران خاص این بازار انگار شرایط را به سمتی پیش می ببرند تا امر مهمی را به مردم و یا دولت منتخب مردم، تحمیل کنند، وقتی به آغاز اعتراضات مردمی دیماه 1396 در مشهد و شهرهای تحت سیطره رقبای دولت نگاه می کنی، و یا عقبه بسیاری از غارتگران ثروت مردم که باز همانجاست، و یا این که دولت بازار ارز را تا بعد از پیک مصرف ارز در اسفند 1396 تا شروع تعطیلات عید 1397 مدیریت می کند و درست در روزهایی که به نظر می رسد دیگر مردم ارز مورد نیاز خود را خریده اند، و کشور در تعطیلات قرار گرفته، به ناگهان آتشفشانی این چنین در عدم حضور مردم و خریداران، بازار ارز داغ می شود...

 متوجه می شوی که این دست نه آن دستی است که هر سال بازار و قیمت جنبان ارز در تعطیلات عید بود، بلکه دست هایی است که می تواند حتی در بسته بودن بازار هم التهاب قیمتی بوجود آورند، و آنقدر از ثروت و پول این کشور در اختیار دارد، که می تواند برای ماه ها همچنان ارز و سکه بخرند و این آتش را گرم کرده و داغ نگهدارند، اینجا تنها رد پای کسانی را می توانی تصور کنی که در سال های تحریم، غارت های هزاران هزار میلیاردی از جیب مردم و بیت المال کرده و و اکنون به یغما برده ها و آن ثروت عظیم را به بازار غم انگیز مردم کشی تبدیل کرده و معرکه به راه انداخته و با رزق و روزی مردم بازی می کنند، این ها همان کسانی اند که سعی دارند بدهی اشخاص و گروه ها به مردم در صندوق های اعتباری قارچ گونه به غارت برده را، به دوش بیت المال بیندازند، مال مردم را ببرند و دولت را مجبور به پرداخت خسارت غارت خود، به مردم کنند،

در این بین باز آقای ترامپ (یا به قول بعضی ها استکبار جهانی) هم به کمک آمده تا با صاحبان ثروت های باد آورده دوره هشت سال یکدستی اصولگرایان در دولت های "معجزه هزاره سوم"، دو لبه قیچی شوند تا مردم و دولت منتخب شان را تحت فشار گرفته، و حداقل طرف نادان داخلی این قیچی انتظار دارد، که ناگهان از بین آن همه بلبشوی بیشتر مصنوعی، یک منجی چند ستاره را با سلام و صلوات بیرون بکشند، و به مردم به عنوان منجی معرفی کنند و کار جمهوری و جمهوریت را یکسره کرده، و ما هم زان پس بشویم "جمهوری اسلامی پاکستان"، که در این کشور بدبخت مصیبت زده که مردمش را این روزها سر هر چهار راه و یا محیط ترافیک زده ایی در تهران در حال گدایی می توان دید، دولت ها تنها موقعی می توانند پایدار بمانند که حمایت نظامیان را در پشت خود داشته باشند،

در غیر این صورت در مدت کوتاهی نیست می شوند، آن هم این روزها نه به وسیله کودتا (به سبک سابق ترکیه و پاکستان)، که ارتش پاکستان دولت منتخب مردمی را اسیر کشمکش های خیابانی، انبوهی از ناراضیان بیشمار در کشور پاکستان می کند، که تنها منتظر یک چراغ سبز از پاسبانان محلند، تا شهری را مثل شعبان بی مخ خودمان، بهم بریزند، تا سردار نظامی همچون زاهدی و روحانیون منتقد محمد مصدق پیروزمندانه بر ویرانه های دولت منتخب و ملی، دیکتاتوری را دوام بخشند، و حاکمیت انتخابی را به مضحکه خاص و عام تبدیل کرده، ارازل و اوباش شان افسار کسیخته حتی خانه نخست وزیر منتخب مردم و مرد ملی کردن نفت را هم غارت کنند و او را از هیمنه و قدرت پایین بیندازند.

این روزها رسانه های ما چیزی از آنچه بر مردم پاکستان و اوضاعش می گذرد، نمی نویسند، حال آنکه به نظر می رسد ما هم داریم قبل از بالکانیزه شدن، پاکستانیزه می شویم تا مقدمات بالکانیزه شدن مان را دشمنان اصلی این آب و خاک آماده کنند، مردم ما باید از اوضاع همسایه دیوار به دیوار خود یعنی پاکستان با خبر باشند، که دچار همان وضع نشوند، این ملت صبور و مترقی، بعد از آن همه تلاش در جریان انقلاب مشروطه، انقلاب 57 و این همه مبارزه، انصافا لایق افتادن به دامی که پاکستان و عموم کشورهایی که بدبخت از حضور نظامیان در سیاستند، نیست.

1- آنچه از پاکستانیزه شدن مد نظر است تسلط نظامیان بر کلیه ارکان حاکمیت کشور پاکستان است، که آن را به بهشت تروریسم، عدم شفافیت، مافیا،بنیادگرایی منفی، قتل، کشتار، ترور، توسعه بی توازن، مردم بدبخت، جمهوریت تعطیل شده، اسلام وسیله سلطه، و... به طوری که سلطه نظامیان بر این کشور آنقدر افزایش یافته است که اینک دیگر برای تسلط کامل بر مقدرات کشور نیازی به کودتا آشکار ندارند، زیرا ارکان قدرت و ثروت را چنان در دست دارند که دولت های مردمی راهی جز همراهی با آنان را ندارند، یعنی در این کشور دولت های منتخت در واقع حاجب الدوله اند، و کارشان بدون موافقت نظامیان و اسلامگرایان تندرو پیش نخواهد رفت. تلقی افغان ها هم از کلمه پاکستانیزه شدن از تفکر ترک ها از این کلمه متفاوت است و در این سوی ما نیز باید از پاکستانیزه شدن ایران ترسیده و راه چاره ایی برای دچار نشدن در آن داشته باشیم، لذا اول قدم آن است که آن بر پاکستان رفت و می رود را بشناسیم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 "زندگی هیچ نمی گوید؛ نشانت می دهد...!"

(ریچارد باخ)

گاهی که به عمق معنی برخی اسامی نگاه می کنی، درمی یابی که در بعضی مواقع چقدر از معنای واقعی خود خالیست، ریزعلی را در حالی ریزعلی نامیدند که بزرگمردی بود دل گُنده؛ گاه یک کچل بی مو را زُلفعلی می نامند، و ریزان هم مصداق همین نام هاست، "ریزان" که نیست، از "بزرگان" است! از قللی است که در انتهای خود به دیواره ایی صخره ایی ختم می شود، که کار صعود و نفوذ به نوک قله را مشکل می کند و برای کوهنوردان در این قسمت گاه "اولین اشتباه آخرین اشتباه خواهد بود" و سقوطی عمیق را تجربه خواهند کرد. لذا نباید قله ریزان را "ریز" دید باید جدی اش گرفت و بزرگش شمرد؛ زیرا صعود بر آن مخاطره انگیز است، من وقتی به آخرین صد و پنجاه متر ارتفاع نوک آن که نگاه می کنم یاد عکسی از بالاترین نقطه قله اورست می افتم، که صعود به آن مشکل ترین قسمت است، هر چند این دو قیاس مع الفارغ است.

صعودم به این قله به یاد ماندنی است، چراکه صعود به بالاترین نقطه اش، تمام دست و پنجه نرم کردن با مرگ بود. قله ریزان (Rizan) جزو یکی از چهار قله دشت هویج یا همان "گُرچال" است که دوستاران زیادی دارد، قله های دیگر این دشت عبارتند از پرسون (3100 متر)، آتشکو (3850 متر)، ساکا (3315 متر)، قله ریزان (3575 متر) که پنج شنبه 31 خرداد 1397 موفق به فتح آن شدم، راهی که قبلا آمده بودیم، اما به علت شرایط زمستانی و برف سنگین فتحی در پی نداشت.  

همنوردانم قلل پرسون، آتشکوه و ساکا را در فرصت معذوریتم در ماه رمضان فتح کرده بودند و امروز من در حالی همراهشان شده بودم که ریزان تنها قله از قلل این دشت بود که فتحش به امروز مانده بود، و از قضا این سخت ترین فتح خواهد بود. از قبل اگر می دانستم چنین فتحی در کار است همراه نمی شدم،  این نشان می دهد که در کوه حتما باید قبل از حرکت مطالعات لازم را داشت و با آمادگی از کم و کیف صعود حرکت کرد، و یا با راه بلد رفت که کشته شدن در این کوه ها مثل آب خوردن است؛ به نظر من صعود به این قله را باید به کوهنوردان حرفه ایی تر سپرد، که کوه جای ماجراجویی نیست و کوه با کسی شوخی هم ندارد، طبیعت همان را خواهد که خداوند برایش نوشته و برای قانون جاذبه هرگز تعطیلی مخواه، که این قانون باید کار خودش را به عدل انجام دهد، و این که خدا در قوانین طبیعت خود دست ببرد نیز امری به دور از عقل است و واضعان قوانین آسمانی مثل قانون نویسان زمینی که نیستند که آنرا به نفع خود یا دوستان شان نقض و یا نادیده بگیرند.

برای این صعود روستای افجه در بخش لواسان را در ساعت شش و بیست دقیقه صبح، به سوی دشت هویج و پای قله ریزان ترک کردیم، از همان ابتدا از همنوردانم از موقعیت ریزان پرسیدم، و دوست همنوردم گفت، همان قله ایی که در مقابلت می بینی ریزان است، و من در مدتی که از افجه تا پای قله در دشت هویج در حرکت بودیم تمام جوانب این قله را تحت نظر داشتم که چطور می توان از این دیواره که رخ تیز خود را به صورت ما می کشد، می توان بالا رفت، هر چه جلوتر می رفتم بر وحشتم اضافه می شد.

تمام مدت از 36/7 تا ساعت 9 که عملیات صعود ما آغاز می شد در این فکر بودم که چطور می توان از این قله یکپارچه صخره بالا رفت و با خود در گفتگو بودم، از گروه هایی که برای صعود آمده بودند هم سوال می کردم و همه به سختی و خطرش اذعان داشتند، یعنی یک ساعت و ده دقیقه مسیر افجه به دشت هویج و بقیه زمان دو نیم ساعت تا حرکت به سمت قله من در تعلل و بررسی این صعود بودم، در این بین دو گروه دو نفره هم به فاصله کمی از هم مشغول صعود بودند که گروه اول زوجی بودند که اولین گروه امروز بودند و طرح صعودشان را تا آخرین مسیری که طی کردند، را تعقیب کردم، و مسیرهای سختی که باید از آن گذشت را از نظر گذراندم، گروه دوم هم دو جوان بودند با ما بودند و مثل ما صبحانه را در دشت هویج صرف کردند، و راه صعود را در پیش گرفتند، در حالی که به حسرت می گفتند کاش سوال می کردیم که راه چطور است.

همینجا بود که به دوستان گفتم مرا از این صعود معاف کنید، مسیرهایی که دوستان تیم جلویی یعنی همان زوج جوان طی کردند، کار من نیست، گفتند چیزی نیست بیا بریم، کاری را که آنها کردند ما هم می توانیم بکنیم، نگران نباش و اینقدر پالس منفی نده... ولی اضطرابم پایانی نداشت و مرتب از حاضرین در دشت هویج احوال صعود به ریزان را جویا می شدم و همه متفق بودند که صعود سختی در پیش خواهیم داشت، و در نهایت گروه دوم نیز به نیمه راه نرسیده بودند که ما نیز به عنوان گروه سوم صعود خود را در ساعت نه صبح به سمت یالی که بقیه هم از آن رفته بودند به سوی قله آغاز کردیم.

کار به سرعت پیش می رفت و ما رسیدیم به پای قسمت صخره ایی، که شاید به همین علت نام این قله را ریزان می نامند، زیرا صخره های این قسمت هر ساله در زمستان در اثر برودت هوا و یخ و برودت، خرد می شود و می ریزد، پای این قسمت در دو طرف پر است از سنگ های خرد شده و ریخته شده، تل انباری از این شن ها درشت در پای این صخره ها دیده می شود، و شاید همین ریزش هاست که این قله را به ریزان (به معنی جایی که دایم ریزش می کند) معروف کرده است.

بالاخره به انتهای یالی رسیدیم که به پای قسمت صخره ایی ما را برده بود، و تازه سخت ترین قسمت صعود از این به بعد آغاز می شد، اینجا حدود ارتفاع 3450 متری بود، که دلم طاقت نیاورد و به دوستان گفتم من از همینجا باز می گردم، مرا شجاعتی برای صعود از میان این صخره نیست، ولی باز دوستان گفتند که برگشت خطرناک تر است و با این شیبی که دارد نمی توانی باز گردی، بهتر است این حرف ها را تمام کنی و به صعود خود ادامه دهی که بالا رفتن امن تر از پایین آمدن است.

 نگاهی به شیب های تند پشت سر گذاشته شده و صخره های پیش رو، مرا مجاب کرد که جان را کف دست گرفته و پیش بروم، یکی از دوستان جلو افتاد و من وسط و دوست همنورد با معرفت دیگرم پشت سرم بودند، مسیر را از میان صخره دنبال می کردیم و نه به عقب نگاه می کردم و نه به چپ و راست، جرات عکس گرفتن را هم نداشتم، که حداقل عکسی از این نقاط بگیرم، ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود و تنها راه را در پیش رفتن می دیدم، هرگز راهی به پس نبود، و تنها راه در پیش بود، انگار راه پشت سر را بسیار خطرناکتر از راه جلو می دیدم و لذا تمرکزم را روی پاهایم گذاشتم، که هر اشتباهی زیر پاها باعث یک سقوط دهشتناک و بلند به دره ایی عمیق می شد، هر قدم سرنوشت ساز بود، اولین اشتباه آخرین بود لذا همه حواسم به شن ها و سنگ هایی بود که زیر کفش هایم حس می کردم و آنها را برانداز می کردم که آیا وفا خواهند کرد یا این که مرا نخواهند پذیرفت و با قل خوردن شان مرا به سمت پایین پرتاب خواهند کرد،

و خدا را شکر که جاذبه زمین اینقدر بود که کفش هایم در این شیب و صخره به زمین بچسبد و هیکلم را روی زمین نگهدارد، اکنون به اولین ردیف صخره ها رسیدیم که راه مان را به سمت قله به صورت افقی بریده بود، شکافی که باید از میانش دست به سنگ شده و از آن گذشت، هویدا شد، پاکوب هم به همینجا ختم شده بود و معلوم بود که بقیه هم از همینجا گذشته و آنرا رد کرده اند، گروه جلویی را هم که من تحت نظر داشتم از همین شکاف گذشته بودند و لذا مصمم از آن ما هم باید عبور می کردیم.

اینبار من سر تیم شدم و قرار شد که من اول بروم، این به پیشنهاد خودم بود چرا که می خواستم به این شرایط هر چه سریعتر خاتمه دهم، قیمتش هم مهم نبود، تمام حواسم به دستان و پاهایم بود، دستهایم صخره ها را مثل سریش چسبیده بود و پاهایم روی قسمت های نوک تیز صخره مثل دست هایم محکم چسبیده بودند، تا هیکل و کوله سنگینم را بالا بکشم، چوب دستی ام مزاحم بود، دوست همنوردم که منتظر گذرم از این نقطه بود، وقتی مزاحمت آن را دید گفت، بگذار برای من و برو بالا من بهت می رسانم، آنرا جا گذاشتم و راهم را ادامه دادم، دست به سنگ و صخره بالا می رفتم، تمام تمرکز و دقت شده بودم، خوشبختانه اصلان پاهایم نمی لرزید، که ناگهان در همان حال صعود و دقت ششدانگ، موبایلم زنگ خورد، صدای زنگ در میانه راه صخره داشت روی اعصابم راه می رفت، خودم را داشتم می باختم که این زنگ مزاحم، آن هم در این لحظات حساس چیست؟! و از کجا آمد؛ نه می توانستم دست ببرم و خاموشش کنم و نه کاری از دستم بر می آمد، که دوستم متوجه شرایط بحرانی ام از پایین شد و گفت، سید به این زنگ اهمیت نده، کارت را بکن، صدای محبت آمیز و آرامش دهنده این دوست همنوردم، کمی به من روحیه داد و بی توجه به زنگ های مکرری که ول کن نبود، موفق شدم که از صخره بگذرم، سه الی چهار متر عرض صخره را عبور کردم و دوستم چوبدستی ام را بالا انداخت، داشتم از ترس می مُردَم که اگر نتوانم چوبم را بگیرم و به دره سقوط کند، بی چوب دستی چقدر برای ادامه راه و بازگشت بی دفاع خواهم شد؛

ولی خوشبختانه آنرا گرفتم و این خطر نیز گذشت، بی چوبدستی در مسیر خصوصا برگشت، مثل این است که هیکلت در هوا معلق باشد؛ چوب دستی و یا باتوم برای هر کوهنورد ابزاری واجب و لازم است، به خصوص برای من که کاملا به آن متکی بودم، و کمتر کوهی را دست خالی رفته ام و کاملا به آن عادت دارم. هر چند بعضی دوستان داشتن آن را بی کلاسی و آبرو ریزی برای کوهنوردان می دانند و معتقدند که باید باتوم تیتانیوم گرفت و خوش لباس و خوش استیل بود. ولی من به اهمیت داشتن چوب دستی به عنوان یک ابزار باستانی برای اهالی کوه و صحرا ایمان دارم و آن را میراث قرن ها تجربه اهالی دشت و کوه می دانم که فواید آن در بروز صاعقه و انتقال برق به زمین و تکیه گاهی مطمئن هنگام صعود و پایین آمدن می دانم و قدردانش در هنگام مواجهه با حیوانات مهاجم صحرا و کوه هستم.

از این صخره گذشتم و آن بالا بدون این که جرات کنم به عقب یا به پایین نگاه کنم رو به قله ایستادم تا دوستان همنورد دیگرم هم از این گذرگاه سخت بگذرند، دومی هم عبور کرد و کمی دورتر از من ایستاد، اینجا ما فاصله ها را رعایت می کردیم و به هم نزدیک نمی شدیم که در صورت بروز حادثه دیگری را به قعر دره نکشیم؛ نوبت همنورد سومم بود که باید می گذشت، صدایش را می شنیدم که به نفر جلویی اش می گفت، باتوم های مرا هم بگیر تا من هم بیایم، که این دوست همنوردم، هم کاملا ترسیده بود و جرات بازگشت به عقب و گرفتن باتوم های او را نداشت، و بدون نگاه به پشت سرش گفت، نمی توانم کاری کنم، خودت یک کاریش کن، نمی دانم همنوردم چه کرد بالاخره او هم بالا آمد، نفس راحتی کشیدیم، به راه خود ادامه دادیم.

تا قله هنوز یک ردیف دیگر از این صخره های افقی داشتیم که جلویم خود نمایی می کرد، تا قبل از آن باید از یک شیب تند می گذشتیم، آمدن نفر سوم فرمان حرکت بود و من راهم را دوباره در پیش گرفتم تمام حواسم به تکیه نوک چوب دستی ام به زمین و تکیه کف پایم با زمین بود که مبادا هیچکدامش لیز بخورد، که لیز خوردن همانا و سقوطی بلند در دره در پیش رو بود؛ مسیر حدود پنجاه متری را طی کردیم و به صخره دوم رسیدیم، پای آن هر سه مردد بودیم که باید از کجایش گذشت؛

من مسیر حرکت گروه اول را هنگام صبحانه تحت نظر داشتم و لذا یکی از ما رفت برای یافتن شکافی برای عبور و من گفتم به نظرم از این صخره باید با دور زدن گذشت، من به سمت راست و دوستم به سمت چپ برای جستن راه عبور، به بر انداز مسیر پرداختیم، دوستم گفت راهی نیست و من راه عبور را یافتم و دیگران را به سمت خودم فراخواندم، آنها هم آمدند و صخره دوم را دور زدیم، از این به بعد مسیری شنسی (صخره های تبدیل به سنگریزهه شده) بود که مسیرهای پاکوب داشت و با طی حدود صد متر در این پاکوب ها، به قله می رسیدیم، راهمان را ادامه دادیم این بار سریعتر از همیشه، هر لحظه انتظار داشتم از این کابوس شیب و سقوط بگذریم و تمام شود، و بالاخره هم عبور کردیم و به خیر گذشت.

 اینجا مرگ با تو در نزدیکترین حالت بود و به ثانیه ایی غفلت کارت تمام بود، و خدا را شکر که این دقایق سخت و دلهره آور تمام شد، و این کابوس فعلن به پایان رسید، و صافی قله و خط الراس خود را نشان داد. مسیر قله را با رکورد دو ساعت و چهل دقیقه؛ در ساعت یازده و 44 دقیقه پیش از ظهر به پایان رساندیم، کمی خیالم راحت شد، و جرات کردم که دست به موبایل شوم و چند عکس بگیرم، در همین حین زوج جوانی که گروه اول صعود کننده امروز بودند، در آستانه بازگشت از مسیری بودند که ما و خود آنها بالا آمده بودیم و می خواستند باز گردند، فورا آنها را از این کار منصرف کردیم و گفتیم این راه فقط برای صعود است و پایین رفتن از آن حتما سقوط را در پی خواهد داشت، خدا را شکر که رسیدیم و راهنمایی اشان کردیم وگرنه به احتمال قوی در این شیب های تند هنگام پایین رفتن لیز می خوردند و...

آنها را باز گرداندیم و راهی محل یادبود و بلندترین نقطه خط الراس شدیم، تیم دوم که دو جوان بودند، هم بارهای خود را زمین گذاشته بودند، که هر سه تیم به هم رسیدیم و دوستان همنوردم که از صعود به آتشکوه، مسیر بازگشت را دیده بودند، که مسیر پایین آمدن کجاست، راه را به آن دو نشان دادند و این دوستان درست از مسیر مقابل مسیر صعود راه پایین رفتن را که در سمت قله آتشکوه بود، در پیش گرفتند؛ اما من دلهره تمام وجودم را گرفته بود که حال این راهی که با این سختی بالا آمده ایم را چطور باید پایین برویم،

زیرا هنگام صعود در قله ها، بالا رفتن بسیار راحت تر از پایین رفتن است، در مسیر بالا رفتن شما در عکس جاذبه زمین حرکت می کنی و همین امر کمک می کند که شما خود را در تعادل با جاذبه نگهداری و بالانس باشی، و کمتر لیز بخوری؛ اما در مسیر پایین رفتن و کاهش ارتفاع، شما درست با جاذبه هم جهت می شوی و احتمال لیز خوردن پرت شدن، چندین برابر می شود، خصوصا احتمال لیز خوردن و افتادن و اسکی کردن و پرت شدن افزایش می یابد،

دلهره تمام وجودم را دوباره داشت در تسخیر خود در می آورد، احساس دلهره ایی خیلی بیشتر از ترسی که پایین صخره ها و قبل از عبور از آن قطعه سخت و نفس گیر داشتم؛، لذا نه کوله ام به زمین گذاشتم و نه چوب دستی، دوستان بار بر زمین گذاشتند و نشستند و شروع به خوردن چای و خرما کردند، دوستم گفت لیوانت را بده برایت چای بریزم، گفتم من نمی خوردم، به من خرما تعارف کرد با شدت بیشتری گفتم که چیزی نمی خورم،

چشم هایم نگران زوج جوانی بود که در جهت پایین رفتن بود و مسیر های شیب تند را طی می کرد، و مسیرهای پرتگاهی را یکی پس از دیگر امتحان می کردند و رفت و برگشت های شان نشان از ورانداز مسیر بود و تا آنجا رفتند که از چشم هایم خارج شدند، خود را در این مسیر جای آنها می گذاشتم و در جایگاه خود را تصور می کردم که آنها بودند، و همین امر هر لحظه بر وحشت و دلهره ام می افزود،

گروه دوم با دوستان همنوردم مشغول رایزنی برای برگشت بودند و این دو نفر هم که تیز و بز جلوتر از ما صعود کرده بودند، مثل گروه اول و ما، اولین باری بود که به این قله صعود می کردند و از راه های آن بی اطلاع بودند، ولی تفاوت آنها با تیم اولی این بود که قبل از آمدن به اینجا گزارشات صعود دیگر تیم ها را خوانده بودند و این مسیر را به قول خودشون با تِرَکِ چی پی اس (GPS) یگ گروه کوهنوردی دیگر که این مسیر را آمده بودند طی می کردند که ده متری در بعضی جاها خطا داشت، ولی با همان روش تا آنجا آمده بودند و همین مسیری که همنوردان ما پیشنهاد داده بودند، را می خواستند دنبال کنند،

ولی من اصلا با این مسیر موافق نبودم و بدنم می لرزید که از آن عبور کنم، و با خود می گفتم من هرگز توان عبور از این مسیر را ندارم، در بحث های دوستان هم شرکت نداشتم، تمام استرس بودم که اگر اینها حرکت کنند، و مرا مثل قبل از صعود و قبل از عبور از این صخره ها و... مجاب کنند که بازگشت را از این مسیر داشته باشیم چه خواهم کرد، هر لحظه که به بازگشت نزدیک می شدیم ترس و اضطرابم افزوده می شد،

می دانستم بمانم دوستان مجبورم خواهند کرد از مسیری پایین برویم که به قول آنها تنها مسیر بازگشت بود و من مرگ را در این مسیر جلوی راه خودم می دیدیم، از بالا قله ریزان دشت لار و قله دماوند چشم نوازی می کرد و شیب ملایمی که جلوی پایم در این سمت می دیدم، پیشنهادم می داد که بازگشت را از این طرف در پیش بگیریم، اما این درست عکس جهت ما در مسیر آمدن بود و...

و دوستان نیز اصلن موافق رفتن به این مسیر نبودند، و حرف های شان تمام دور این مطلب می چرخید که تنها راه بازگشت همان است که دوستان دیگر هم رفته اند و... و من هم از آن سو نمی توانستم حتی تصورش را هم بکنم که در حالت پایین رفتن از صخره های این سو باشم، و در نهایت هم گفتم من از این طرف نخواهم آمد.

یکی از همنوردانم گفت عزیزم به این شیبی که در پایین پای خود نگاه می کنی توجه نکن ممکن است از آن سویی که خودت پیشنهاد می کنی بروی و با شیب هایی تندتر مواجه شوی که سخت تر از اینی باشد که اینجا از آن می ترسی، هرگز نباید در مسیرهایی رفت که کسی از آن نرفته است، گفتم ولی این مسیر صاف و راحت است، ولی نه همنوردانم قصد همراهی با من را داشتند و نه من قصد داشتم از مسیری بروم که آنها پیشنهاد می دادند،

در یک بکش بکش گیر کرده بودم و هرچه به زمان بازگشت نزدیک تر می شدیم، استرس من هم هر لحظه اضافه می شد، تا این که در ساعت 25/12 به ناگاه به طرف دشت لار حرکت کردم، تا مسیر را ورانداز کنم، کمی که جلوتر رفتم دیدم راه خوبی است مسیر شنسکی است و شیب مناسب است، بدون این که آهنگ حرکت کسی را داده باشد به دوستانم گفتم من از این مسیر می روم و راه خود را گرفتم و راه کاهش ارتفاع از این سو را در پیش گرفتم، کسی به دنبالم نیامد و احساس کردم که دوستان نخواهند آمد و من راه را به سرعت ادامه دادم و در واقع با هر قدم که پایین می رفتم از استرس فرار می کردم.

خیلی دوست داشتم که متن یادبودی که بر بالاترین نقطه ریزان به افتخار یکی از قربانیان کوهستان نصب شده بود را بخوانم، ولی دلهره امانم را بریده بود دوستان را گفتم جمع بشوند و عکسی به یادگار بگیریم و چند عکس گرفتیم و از تابلو هم عکس گرفتم با بعدا اگر زنده ماندیم سر فرصت بخوانم.

متن این یادبود که توسط شرکت پارس خودرو نوشته بود بدین شرح است:

هوالباقی

آن را که بر بالاترین قله شد فراز

دیگر گریز نیست مگر برگشت یا که پرواز

جعفر ناصری متولد تیرماه 1356 تهران. او ورزش کوه نوردی را با گروه کوهنوردی کارگران پارس خودرو از سال 1386 شروع نمود. ضایعه از دست دادن همنورد و همکار خوش اخلاق و پر انرژی آقای جعفر ناصر در مسر بازگشت از قله ماناسلو (8163 متر) در منطقه هیمالیا مورخ 21/2/1391، موجب از دست دادن یکی دیگر از امیدهای جامعه کوهنوردی کشور گردید، که همه را در سوگ خود نشاند. بدین وسیله یاد و خاطره همکار عزیز را با نصب پلاک یادبود بر فراز قله ریزان آخرین قله ایی که در مورخ 18 اسفند 1390 صعود کرد را گرامی می داریم.

برخی سوابق ورزشی آقای جعفر ناصری:

صعود زمستانی به قلل دماوند، علم کوه، سبلان، و صعود به برخی زا دیواره ها و یخچال های بلند ایران

صعود به قله آرارات (5137 متر) در سال 1387 ترکیه

صعود به قله موستاق آنا (7546 متر) چین در سال 1388

صعود به قله نان کون در ایالت جامو و کشمیر هند به ارتفاع 7135 متر در سال 1389

روحش شاد و راهش پر رهرو

دشت لار را نشانه گرفتم و با سرعت به سمت پایین حرکت کردم، خیلی از قله دور شده بودم و کسی مرا همراهی نمی کرد، و کم کم داشتم مطمئن می شدم که دوستان همنوردم مسیر خود را خواهند رفت و من مسیر خودم، دشت لار پر بود از آغل گروه های گوسفند داری که آنها را می دیدیم که چادر دارند و جاده ایی که در امتداد رودخانه که به نظر می رسد به سمت سد و دریاچه لار و به سوی دماوند در حرکت بود و اتومبیل های نیسان هایی که مثل نقطه ایی دیده می شد،

گرچه از دشت هویج با 2400 متر ارتفاع از سطح دریا تا قله ریزان با 3575 متر چیزی حدود 1175 متر را در شیب زیاد صعود ارتفاعی داشتیم، ولی در این طرف انگار ارتفاع از نوک قله تا کف دره لار خیلی بیشتر بود که گرچه ارتفاع دشت لار چیزی حدود 2650 متر از سطح دریاهای آزاد بلند است و در واقع چیز حدود 265 متر از دشت هویج بلندتر است ولی در مقابل شیب قله به سمت دشت لار بسیار کمتر بود و یال با کشیدگی بسیار زیادی به دشت لار در آن دور دست ها ختم می شد و همین باعث می شد که بتوانم با خطر بسیار کمتری به کاهش ارتفاع اقدام کنم و امید داشتم خود را به دشت لار رسانده و با نیسان وانت هایی که برای بردن شیر و و محصولات لبنی و... چوپانان و عشایر آمده بودند، خود را به سمت لار و جاده اصلی تهران – شمال برسانم و به تهران باز گردم، 

آنقدر ارتفاع کم کردم که به محیط صاف تری رسیدم که شیب بسیار کاهش یافته بود و لذا می توانستم بالاتر از خود را ببینم، که در این لحظه دیدم همنوردانم هم سرازیر شده اند، خیالم راحت شد که آنها هم دارند می آیند و این مسیر را انتخاب کرده اند و لذا برای عبور آنها هم نگرانی کمتری خواهم داشت، به راه خود ادامه دادم با خود گفتم که آنها هم قصد دشت لار را کرده اند، ولی نه، آنها هم شروع به صدا کردن من کردند، ایستادم ولی آنها قصد پایین آمدن چون من را نداشتند و به سمت قله سیاه ریز (3250 متری) که بین قله پرسون و ریزان قرار داشت به صورت اُریب شروع به حرکت کردند با این حرکت متوجه شدم که آنها قصد مسیر پرسون را دارند، من هم به سمت راست متمایل شده و آنقدر فاصله ارتفاعی را آنها کم کردند و من بالا رفتم که قبل از قله سیاه ریز به هم رسیدیم، یکی از همنوردانم به شدت ناراحتی می کرد، و این عملم را تقبیح می کرد، و شدید معتقد بود که باید از همان مسیر مشخصی که دیگران می رفتیم و می گفت اگر به دشت لار برویم، شب در دشت لار گرفتار می شویم و فرصت بازگشت نمی یابیم.

به حاشیه سیاه ریز رسیدیم، باتوجه به این که ظلع این قله در سمت پرسون صخره ایی و پرتگاهی بود، تصمیم گرفتیم آن را دور بزنیم و خود را در آنسویش، به پرسون برسانیم و از آن مسیر به دشت هویج باز گردانیم، با همین قصد خود را به سمت یال منتهی به سیاه ریز از طریق دشت لار رساندیم تا از پایین ترها صخره های سیاه ریز را رد کنیم و خود را به راه های منتهی به قله پرسون برسانیم و به دشت هویج برگردیم؛ و بالاخره در یک نقطه خود را در مسیر دور زدن انداختیم، اما این سوی قله سیاه ریز نیز به طرز وحشتناکی دارای شیب های تند و بلند بود، به طوری که مدت زیادی را در شرایطی بودیم که هنگام صعود از سمت دشت هویج به ریزان داشتیم، و هر آن احتمال سقوط به دره دوباره داشت تکرار می شد، ولی دیگر راهی برای بازگشت نبود و باید جلو می رفتیم، آنقدر رفتیم که از این شرایط را پشت سر گذاشتیم، ساعت 48/14 بود که کار عبور از حاشیه سیاه ریز به پایان رسید و راهی در مسیر پیاده روی از دشت لار به پرسون و دشت هویج در ساعت 21/15 محقق شد و حال ها بهتر شد، و نوع سخن گفتن ها تغییر یافت.

اینک در مسیری بودیم که گویند از مسیرهای قجری بوده است که شاهان قاجار را به دشت لار می بردند. و ما به سرعت راه بازگشت به دشت هویج را در پی گرفتیم، و در حالی که دیگر رمقی نداشتیم در ساعت 25/16 به دشت هویح رسیدیم و بعد یک ساعت و نیم استراحت و نهار، در ساعت 09/18 دشت هویج را به سمت افجه ترک کردیم، در حالی که زبانمان به شکر نعمت جستن از شرایط مرگ آفرین بارها و بارها باز کردیم و واقعا بسیاری از مسیرها حرکت در لبه پرتگاه مرگ بود و هر آن برای هر کدام مان سقوط حتمی بود ولی خدا نخواست که این جا آخرین ایستگاه زندگی ما شود.

برای کسانی که قصد پایین آمدن از ریزان را دارند پیشنهاد می کنم کمی ارتفاع را از سمت دشت لار کم کنند و از دره بین ریزان و یال منتهی به پایین آتشکوه از مسیر سمت دشت لار را هم بررسی کنند چرا که این راه کوتاه ترین در مقایسه با دور زدن سیاه ریز و پرسون باشد. در غیر این صورت ایمن ترین مسیر کاهش ارتفاع به سمت دشت لار خواهد بود.

از دیدگاه من ورزش کوهنوردی یک ورزش عالی است، ولی باید مسیرها را قبل از صعود مطالعه دقیق کرد که در محل و هنگام صعود به بررسی و امتحان مسیرهای جایگزین اقدام نکنی، و تصویر مسیر رفت و بازگشت در فضای مجازی گوگل برسی کرد و با افراد سابقه دار در صعود مشورت کرد و گزارش های صعود را بخوانیم تا این مسایل برای ما پیش نیاید.

این صعود از صعود به دماوند هم برایم سخت تر و دلهره آور تر بود، و به قول همنوردانم شلاق محکمی در این مسیر سخت بر ما نواخته شد و اینک با این حرکت آماده صعود به دماوند خواهیم بود. دوستان هم که سابقه کوهنوردی از سال 1388 تا به حال داشتند، نیز این صعود را سخت ترین در تاریخ کوهنوردی خود می دانستند و آن را با حمله به فتح قله خرسنگ مقایسه می کردند.

Click to enlarge image Rizan-climbing (1).JPG

باز دشت هویج و اینبار صعود به قله ریزان

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...