مصطفی مصطفوی
آتنا خانوم! حسن ما وچه خیلی خُبِیه
با پسران شاهرودی ازدواج کنید، تا بتوانید تابعیت شاهرود بگیرید!
به گزارش "خبرگزاری شاهرود پرس" شما می توانید با پرداخت فقط نهصد هزار دلار ($900.000) هم دارای همسری شاهرودی شده و تابعیت شاهرود دریافت نمایید، در صورت پذیرش، شما می توانید از مزایای "سیتیزن شیپ" شاهرودی بهره مند شوید که عبارتند از :
- ازین به بعد شما رِ وچه ی شارود (شاهرود) صدا هزِنَنَد.
- بعد ازین شما هِنتانید، جهت تفریح به مناطق زیبا و دیدنی و تاریخی طبیعی شارود مثل بازار سرپوش، جِنگل ابر، بایزید بِسطامی، شیخ ابوالحسن خِرقانی، ابن یمین فُرومدی، کِویر رضا آباد، ماسوله کِویر (موجن)، نخلستان های طرود، شتر سواری در صحرا و ... دیدار کنید.
- در ضمن استفاده از هوای پاک شارود برای شما مجانی هُمباشه
- با متفخر شدن به داشتن یَک همسر شاهرودی یَک پکیج رایگان شامل ایل و تبار همسر، که همگی شارودیند، مفت و مجانی نِصیب شما خواهد شد.
- بهره مندی از اکسیرهای جُوانی مثِ آش شاهرودی، آش شعله قلمکار، برگه زردآلو، قیسی، سنجه، گیلاس، انگور، گلابی، سیب و... از مزایای دیگر این امر می باشد.
- افتخار بعدی شما، عضویت در شهری است که در جهان به نام "قاره کوچک" نامیده می شود.
- بدین وسیله با داشتن آدرسی پستی در شاهرود، شما می توانید مفتخر به داشتن پلاک خودروی با کنار نویس ۹۶ شوید.
افاضات مقامات برجسته جهان مذهب، ورزش، سیاست، صنعت، علم و... پیرامون شاهرود :
جورج بوش: "میدان اصلی شاهرود (فلکه) یکی از بهترین و راهبردی ترین نقاط دنیاست، ای کاش این ها در آمریکا بود، اگر واشنگتن و یا نیویورک خیابان ها و مناطقی مثل مزار، نادر، مصلی، بیدآباد، شهنما، کمربندی، قلعه نوروز خان، آب تول، آب صاف، حافظ، کاج، فلکه یادبود، چنار سوخته، باغ زندان، شهرک نوین، شهربانی، خیابان ایستگاه، مهدی آباد و... را می داشت امروز باید تاج پادشاهی شهرهای جهان را بر سر نیویورک و یا واشنگتن می گذاشتند."
هیتلر : " اگر من ده رادمرد آریایی مقیم شاهرود را در اختیار داشتم، نبرد استالینگراد را هم به حتم برده و امروز دو کشور دوست و برادر آریایی، آلمان و ایران با هم همسایه بودند. کاش "پادگان آموزشی 06 شاهرود" و یا "پادکان چهل دختر" مال من بود، آنگاه آسیا را هم ضمیمه آلمان می کردم"
انیشتین : "ای کاش که در یکی از دانشگاهای شاهرود درس می خواندم، آنوقت نظریه علمی ام را مطمئن باشید زودتر کشف می کردم، شاهرود تنها جایی است که برای یادگیری و نابغه شدن به آن اطمینان کامل دارم."
تام كروز : "آرزو دارم که با ماشین فراری خودم حتی برای یک بار هم که شده، در مسیر شاهرود به منطقه قطری - ابر - مسافر بزنم."
صدام رییس جمهور معدوم عراق : "اگر گردان کربلای شاهرود نبود، من جنگ را به حتم برده بودم، و اینک ایران ضمیمه عراق شده، مثل زمان ساسانیان، ایران از تیسپون (مدائن) رهبری می شد و این شهر پایتخت هر دو کشور بود!."
نخست وزیر نپال: "من اگر قله شاهوار را در کنار قله اورست داشتم، بزرگترین انجمن و باشگاه کوهنوردی جهان را در کاتماندو تاسیس کرده و کل کوهنوردان جهان را به خاک نپال آورده و راهی این دو قله می کردم."
مسی : "بهترین روزهای ورزشی ام را در ورزشگاه تختی شاهرود گذراندم، و هیچگاه تمرینات مفیدی که مرا مسی کرد، را با فوتبالیست های شاهرود فراموش نمی کنم، به خصوص لایی که از بچه های شاهرود در استادیوم گِل کِنی خوردم، را از یاد نخواهم برد."
مارکو پولو : "به تمام مناطق جهان سفر کرده ام اما هیچ وقت نتوانستم مسیر عبور از دامغان تا سبزوار را فراموش کنم، یگانه راهی است که شاهرود در آن قرار دارد و این مرا به وجد می آورد، به خصوص صرف نهار کباب بره در کنار چشمه شاهپسند در جنگل ابر را از یاد نخواهم برد."
شهردار شهر قونیه در ترکیه (محل دفن مولانا) : "من اگر بقعه شیخ ابوالحسن خرقانی و شیخ بایزید بسطامی را هم در کنار بقعه مولانا جلال الدین محمد بلخی داشتم، تمام عرفان ایرانی را تصاحب کرده، و ترکیه را به عنوان مهد عرفان اعلام و زبان متون عرفانی را از فارسی به ترکی ترجمه و به نام ترکیه ثبت و درج جهانی می کردم."
شهردار شهر گنجه در جمهوری آذربایجان : "من اگر ابن یمین فرومدی را در کنار نظامی گنجوی می داشتم، تمام شعر و ادب فارسی را به نام جمهوری آذربایجان در مجامع جهانی به ثبت می رساندم."
معمر قذافی رهبر لیبی : "اگر شیخ حسن جوری قیام سربداران را در روستاهای شرق شاهرود و سبزوار علیه مغول ها رهبری کرد، عمر مختار نیز علیه سلطه ایتالیا در صحرهای لیبی جنگید."
آنجلينا جولی : "من تمام لوازم آرایشی و بهداشتی خود را فقط از داروئی های شاهرود ميخرم، تا بتوانم در مراسمات روضه خوانی چند ماهه خانم های این شهر با آنان هماوردی در زیبایی داشته باشم."
كریستيانو رونالدو : " این رویای من است که روزی با یکی از تيم های دسته اول شاهرود در استادیوم گِل کنی افتخار بازي دوستانه ایی داشته باشم."
جيمز باند : "اگر راهتون به شاهرود افتاد، حتما در مسیر رویایی شاهرود به روستای طرود رانندگی کنید و از فضای دلنواز زیر درختان نخل در باغ های خرما و نمکزارهای آنجا قدم بزنید. این تور هر هنرمندی را برای یک بازی خوب در بهترین فیلم های جهان روی فرم خواهد آورد."
ملكه اليزابت (مقیم کاخ باکینگهام لندن) : "آرزو دارم یک روز به شاهرود سفری داشته، و نشستی با ملکه های مسن شاهرودی همچون خودم، بگذارم، و در گپ و گفتگوهای آنان در حاشیه روضه خوانی های شان با لهجه شاهرودی سخن بگویم."
اکیرو کروساوا (کارگردان برجسته ژاپنی کارکردان فیلم های همچون ریش قرمز، آشوب و...) : "کاش داود میرباقری مرا به دستیاری خود در فیلم های برجسته اش قبول می کرد و یک بار همه شده افتخار دیدار از کلاته خیج و قدم زدن در حاشیه پادگان چهل دختر و گردنه خوش ییلاق نصیب من هم می شد، و با مینی بوس همشهری ایشان یدالله عج بین شاهپسند (آزاد شهر) و پایانه سرچشمه شاهرود با ایشان همسفر می شدم."
اديسون : "نور واقعی از شرق شاهرود طلوع می کند، و بعد از تابیدن در دل مردمان با صفای شاهرود است که تازه نور می گیرد و خود را به غرب می رساند و همین انگیزه ایی می شود که امثال من بتوانند دست به اختراعات بزرگ بزنند!"
شهردار شهر استانبول در ترکیه : "من اگر مسجد آقا، مسجد شیخ علی اکبر، مسجد رانندگان و مصلی شاهرود را در استانبول داشتم امروز همه مسلمانان به جای رفتن به مکه، مدینه، کازابلانکا (مراکش) و... استانبول را برای دیدن این مساجد انتخاب می کردند و مسجد ایاصوفیه هم بدین وسیله رونقی می گرفت."
شهردار بیروت (پایتخت لبنان) : "من اگر خیابان ساحلی شاهرود را در اختیار داشتم، تمام گردشگران دنیا را مجذوب ساحل مدیترانه بیروت می کردم."
نخست وزیر ژاپن : "ژاپن اگر بهار شکوفه های گیلاس باغ های بسطام را داشت، فرودگاه و هتل های ژاپن در فصل بهار، هرگز گنجایش پذیرش این همه گردشگر را از سرتاسر جهان نداشت."
مدیر فروش بلیط آبشار نیاگارا : "من اگر در کنار نیاگارا، آبشار مجن را هم داشتم امروز دیگر هیچ عاشق دیدار از آبشاری در جهان، مقصدی غیر از نیاگارا نداشت."
شهردار شهر کوالالامپور در مالزی : "کاش درخت اورس (سروکوهی) چهار هزار ساله پیسیو روستای ابرسج در شهر من بود، آنگاه فرودگاه ما با هجوم گردشگران جهت دیدارش قفل می شد، و رینگیت پول مالزی جای دلار را در جهان می گرفت."
مسول برگزاری مسابقات سالانه اسب دوانی اسب اصیل ترکمن گنبد : "من اگر پیست اسب دوانی پشت بسطام شاهرود را داشتم، اروپا باید اسب مسابقات اسب دوانی جهانی خود را از گنبد تامین می کرد."
رییس جمهور فرانسه : "من اگر باغ های انگور شاهرود را در اختیار داشتم، دیگر هیچ هماوردی در تولید انگور در جهان نداشتم."
دبیرکل سازمان ملل : "با وجود شاهرود دیگر نیویورک جای مناسبی برای استقرار ساختمان ملل متحد نیست."
پاپ رهبر کاتولیک های جهان : "واتیکان اگر حوزه علمیه شاهرخیه بسطام و حوزه علمیه مسجد مدرسه قلعه شاهرود را داشت، امروز مسیحیت بر بوداییسم و هندویسم غلبه کرده و دنیای شرق دور را فتح کرده بود."
رهبر بهاییان جهان : "اگر واقعه بدشت شاهرود به سر انجام می رسید، امروز بهاییت در صدر ادیان منطقه خاور میانه بود."
محمود افغان (متلاشی کننده سلسله صفویه در ایران): "اگر در نبرد مهماندوست شکست خورده بودم، امروز صفویه همچنان بر ایران حکم می راند."
جواهر لعل نهرو نخست وزیر فقید هند : "من اگر معادن ذغالسنگ شاهرود را به همراه شرکت عظیم ذغالسنگ البرز شرقی را در هند برای خود داشتم، کشورم دیگر نیازی به واردات سوخت از خاورمیانه نداشت. یا هند اگر مرکز راه آهن شمال شرق در شاهرود را در اختیار داشت، اکنون دیگر رقیبی برای راه آهن هند در جهان وجود نداشت."
بچه های شاهرود پرچم بالاست ها :
والنتينو روسى: "موتور سوارى حرفه ایی را باید در شنزارهای رمل زیر شاهرود تمرین کرد، و این حرفه را بايد از شاهرودیا ياد گرفت، مخصوصا سنگين سوارها شان، اونم در پیست موتور سواری رودیان"
شاهرود در متون برجای مانده از اجداد باستانی ما هم خود را نشان داده است، به طوری که واقعه خَلق کره زمین و نقش شاهرود در آن، مندرج در یکی از متون کشف شده در یافته های هفت هزار ساله دشت جیرفت کرمان این چنین توصیف شده است، این لوح که اخیرا در اروپا از دست دزدان عتیقه جات کشف، و رمز گشایی شده است، متنی به لهجه شاهرودی، این چنین ثبت کرده است :
"جونُم واختتون بگه : قدیم قدیما مهرگان ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ هنچرخی و ﺯﻣﯿﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ مهرگان، ﯾﻬﻮ کره ﺯﻣﯿﻦ ﻭ شاهرود به ﻫﻢ ﺑُخوردن ﻭ واخته این که شارود از زمين کِلون تر بِه، یَگ ﺗِﮑﻪ ﺍﺯ شارود ﺟﺪﺍ هابه ﻭ ﺍﺳﻤﺶ هابه ﻣﺎﻩ. واسه همنه که ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ هِنگن چِقد ﻣﺎﻫﯽ، منظور هِمونه که ﭼﻘﺪ شاهرودییه، ما شارودیا ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺳﻌﯽ هِنِکونیم ﺟﺬﺍﺏ ﺑﺎﺷﯿﻢ، ﺑﻠﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﺬﺍﺑﯿﺘﻪ ﮐﻪ ﺳﻌﯽ هُکونه مِث ﻣﺎ ﺑﺎﺷﻪ.
ﻫﺮ موقع ﮐﺴﯽ ﺍﺯﺕ بپرسی وچه شاهرودی، ﺑﺰﻥ ﺭﻭ ﺷاﻧﺶ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺑﮕﻮ خُوردوُ! شارود وچه ﻧِﺪﺍﺭﻩ، دایی جون ﻫﻤﻪ شون چش نُخورن ﻣَﺮﺩَﻥ، وچه هوخای برو جایی دِگَه، ﺗﺎﺯﻩ ﻫﻢ، هندانین واخته چی وچا تِرون (ﺗﻬﺮﺍﻥ) انقدر ﺗِﻤﻴﺰﻥ؟ اﻳﻨﺎ ﺍﺯ ﺑﺲ ﺗﻮ ﻛﻒ شاهرودی ها ﻣاﻧﺪﻥ ﺗﻤﻴﺰ هابین!" ﺑﻪ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻫﺮ ﭼﯽ شاهرودیه، یک کف مرتب بزنین :
ﻳﻪ ﻟﻘﻤﻪ" ﻧﻮﻥ" ﻳﻪ ﻛﺎﺳﻪ "ماست" ﻳﻪ ﻋﺸﻖ" ﭘﺎک" ﻳﻪ ﺣﺮﻑ "ﺭﺍﺳﺖ" ﺭﻓﺎﻗﺖ "ﺑﻰ ﻛﻢ ﻭ ﮐﺎﺳﺖ" ﻫﺮﭼﯽ "ﻣﺤﺒﺖ ﻭ ﺻﻔﺎﺳﺖ" در ذات ما شارودیاست.
طبق فتوای موبد موبدان آتشکده استخر پارس: ارسال این شرح حال برای شارودیا واجب، و برای غیر شارودیا به یک دوست واجب، به دو دوست مستحب موکد، و به سه دوست اگر ارسال کنن، دِگَه بهشت واسشون واجب هومباشه."
منبع : بازنویسی و تکمیل یک لطیفه دریافتی، فاقد نام خالق اثر
دیروز که در مسیر حضور در "دوازدهمین کنفرانس بین المللی مدیریت استراتژیک" بودم، با خود می اندیشیدم، که با چه استراتژی می توانیم، شرایط موجود را مدیریت کنیم، و از این کنفرانس چه راه برون رفتی مهمی، پیشنهاد خواهد شد؛ گذشته از مباحث علمی که در این همایش مطرح خواهد شد، در این شرایط تحریم های سخت امریکایی ها چه باید کرد، و اگر در خلال این کنفرانس از من بخواهند و یا خود بخواهم به کسی که قصد تغییر این وضع به نفع جامعه، مردم و کشور را دارد، مشورت دهم و یا چند دقیقه ایی در این کنفرانس سخن بگویم، راهبرد استراتژیک من برای مدیریت و عبور از این وضع بحرانی چه خواهد بود؟!
شرایط سخت و بحرانی که انگار همچون بختک بر کشورمان افتاده، و ما را به گروگان دایمی رقبا و دشمنان تبدیل کرده، تا هر روز سیاستی را در جهت تضعیف ما به اجرا در آورند، وضعیتی که پایانی هم ندارد، و از پیچی سخت، به پیچ سخت تری منتقل می شویم، و انگار خدا هم با برجام ستیزان و جنگ طلبان داخلی و خارجی همراه است، و این دو، ایران را دوباره بعد از یک ماراتن سخت، با کمک ترامپ امریکایی و ترامپ های داخلی به شرایط پیش از برجام و حتی بدتر از آن برگرداندند؛
دلواپسان داخلی با کمک سعودی ها، اسراییلی ها، امریکایی ها، و کلکسیونی از دشمنان دیگر ایران، بالاخره به آرزوی شان رسیدند، و اینک می توانند بر امواج متلاطم قیمت ارز، شرایط کمبود، تحریم، دور زدن تحریم و... حسابی دوباره چاق شوند، و بهتر از گذشته و... هزاران هزار میلیارد ثروت مردمِ، بر ثروت خوابیده ی فقیر ایران را به تاراج برند؛ و البته به نظر می رسد بیماری عارض مان شده است، که انگار از زندگی در بیماری، تب، مظلومیت هم لذت می بریم.
آری در این افکار بودم که راهی این نشست یک روزه علمی شدم.
در مسیر حضور در این کنفرانس با خود می اندیشیدم که اگر مدیریت را در جایگاه علمی و اکادمیک در این کنفرانس بخواهند تبیین کنند، نه خواهم فهمید، و برای گفتن هم هیچ نخواهم داشت؛ اما این همه عمر و زندگی، تجربیاتی را به انسان می آموزد که می توان، توصیه هایی را داشت، اگر بخواهیم فارغ از همه تعاریفی که برای مدیریت و راهبرد وجود دارد، "مدیریت را به معنی راهبری، با کم هزینه ترین و کوتاه ترین راه برای وصول به مقصود" در نظر بگیریم، و اگر استراتژیک را هم به معنی پر اهمیت و کلان بودن آن گرفت، آنگاه می توانم گفت که "مهمترین راهبرد و مدیریت در این تنگنای سخت موجود، بازگشت به مردم و سپردن مدیریت و راهبری جامعه به اهلش می باشد" که اهل و صاحبان آن نیز همین مردم هستند، که جامعه متعلق به آنان است، و این همان صحنه ایی است که، تئوری های علمی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی خواسته اند، برای وصول مردم به مقصد، و راهگشایی آنان در برابر موانع، نظریه پردازی کنند.
به نظر من "کار را باید به مردم سپرد"، در نظر گرفتن ملت به عنوان گوسفندانی که به چوپان نیاز دارند، و بدست گرفتن مقدارات آنان با این سطح نگاه و اندیشه به آنان، در اولین نتیجه اش، بدترین توهین به خداوندگار است که انسان ها را حتی لایق خطاب قرار دادن مستقیم خود می بیند، و بعد توهین به انسان هایی است که "ولی نعمت" ما در نظر گرفته شده اند؛ ملت هایی که در مجموع "خرد جمعی" در طول تاریخ خود بدین مهم دست یافتند، که " انسان ها لایق سپردن امورشان به خودشان هستند" با پذیرش این توانایی، علاوه بر توسعه و پیشرفت، بار بزرگی از دوش راهبران و مجریان مدیریت و نظم جامعه برداشته و "خرد جمعی جامعه" را به کمک گرفته تا همه به سرمنزل مقصود به سلامت برسند.
اما به نظر می رسد جامعه ما به جای حرکت به سوی نقش دادن هر چه بیشتر به مردم، به سمت مخالف در حرکت است و هرچه بیشتر به سمت تمرکز قدرت و ثروت و مدیریت در دست حاکمیت پیش می رود، و برآیند وضع موجود منجر به فرار از قانون، و حرکت رو به تمرکز هرچه بیشتر و بیشتر، و سپردن همه چیز در دست حاکمیت است؛ و این چیزی به جز به اسارت افتادن جامعه و امکاناتش در زندان تنگ افراد و باند های سیاسی، اقتصادی نخواهد بود، که انتهایش به تولید مافیا در سیاست، افول و سقوط فرهنگی – اجتماعی، اقتصاد ویران، و در بعد سیاسی هم مبتلا نظامات بسته تک حزب از نوع چپ کمونیستی خواهد انجامید، که سر انجام آن هم مشخص است، که آن هم فروپاشی اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی خواهد بود، بلایی که بر سر شوروی سابق آمد.
اما با تصمیمی استراتژیک در مدیریت کلان کشور، می توان روند موجود را عکس کرد و فضا را به سمت سپردن امور به مردم پیش برد، و نقش و قدرتی که قدم به قدم به نفع حاکمیت اخذ و ضبط شده را به یک باره به مردم باز گرداند؛ و تنها راه برون رفت همین است. و هرچه در سپردن امور، تصمیمات و صحنه ها به مردم گشاده دست تر باشیم راه برون رفت هم بازتر خواهد بود، و در برابر دشمنان داخلی و خارجی این کشور (که امروز این چنین بی پرده شمشیر از رو بسته اند)، موفق خواهیم بود، و بحران کنترل خواهد شد، در غیر این صورت رفتن به سوی تمرکز، چاهی است، که همه در آن دفن خواهیم شد.
پس باید گفت مدیریت استراتژیک، در برون رفت کشور از بحران فعلی، بازگشت به حاکمیت موثر مردم، و واگذار کردن یکباره صحنه و قدرتی است که قدم به قدم از آنها گرفته ایم.
تفکر و منش محافظه کاری در مکاتب مختلف فکری از جمله سوسیالیسم، لیبرالیسم و... می توان دید. که به معنی مخالفت با تغییرات به خصوص تغییرات تند و حاد است. در آن سوی دیگر هم البته هر تغییرات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی خواهی هم الزاما ترقی خواهی و انقلابی گری تلقی نمی شود.
یکی از ارکان محافظه گرایی مخالفت با عقل گرایی برخاسته از عصر روشنفکری است، به ویژه آنچه در انقلاب فرانسه خود را نشان داد. آدامز و همیلتون دو چهره محافظه کار امریکایی مدافع سیطره اشرافیت طبیعی بودند، که تبلور آن را در ثروت و رهبری اخلاقی می دیدند.
کوئینتن به سه عامل ریشه ایی در محافظه گرایی اشاره دارد که عبارتند از : الف) سنت گرایی : مخالفت با هر تغییر ناگهانی و نیز رد آرمانشهر گرایی ب) شک گرایی سیاسی : و خصومت با نظریه و یا تئوری ها ج) برای جامعه نوعی اندامواره قایل بودن. که نقطه مقابل مکانیستی دیدن جامعه است.
مخالفت محافظه گرایان با تغییر ناگهانی امری مطلق و نا منعطف نیست، بلکه برخاسته از اطمینانی است که نسبت به اصول تجربی دارند که به نحوی از انحا کارایی خود را نشان داده است، مثل دفاع از سنت. محافظه گرایان در مخالفت با تغییرات به سه نکته به عنوان دلیل مخالفت خود اشاره دارند : الف) تغییرات ممکن است به نتایجی منتهی شود که پیش بینی نشده و مورد انتظار نیستند ب) بیهودگی تغییرات، که به عنوان مثال لزوما تغییرات منجر به انتقال امتیازات به گروه و یا طبقه ی مورد نظر مثلا انقلابات منتهی نمی شود. ج) مخاطرات تغییرات، که هزینه ایی که برای این تغییرات باید پرداخت گاه از سود آن بیشتر است.
محافظه گرایان با تغییراتی مخالفند که پشتوانه تجربی ندارند. اعتبار عقل هم در نظر آنان در چارچوب تجارب است و دامنه آن از تجارب فراتر نمی رود. مخالفت محافظه گرایان با نظریه ها و میدان ندادن به امور انتزاعی از در دو امر ناگسسته یعنی در مخالفت با عقل گرایی و دفاع از سنت و تجربه ریشه دارد.
محافظه گرایان منازعه و مخالفتی با عقل گرایی ندارند، بلکه با اصالت و اولویتی که به آن داده می شود مخالفند. روش مورد قبول آنان در نظریه ها، استقرا تجربی است و از صدور احکام قیاسی اجتناب می ورزند. مطالعات موردی و سیاست های متناسب با سنت و تجارب تاریخی هر جامعه را بهترین محور تصمیم گیری های سیاسی و نیز تفکر و در ساز و کار اجتماعی می دانند.
محافظه گرایی با نظریه حقوق طبیعی، که به حقوق یکسان و عام اعتقاد دارد، و یا به فایده گرایی که خواهان تحت شعاع قرار دادن کار کردهای نهاد هایی مانند خانواده و مالکیت است، موافق نیست.
محافظه گرایی در مقایسه با دیگر آموزه های رایج در اندیشه سیاسی غرب، بیشترین تاکید را بر مذهب دارد. علت گرایش آنها به مذهب نیز به جهت تاثیری است که این نهاد در ساز و کار اجتماعی و قوام بخشیدن به آن دارد. به تعبیر دیگر مذهب بخشی از سنت به شمار می رود.
محافظه گرایان با اخلاق و سلوک مبتنی بر فردگرایی موافقتی ندارند. و آن را تباه کننده پیوند های جمعی و زمینه ساز نظام های جمع گرا می دانند. در ادامه، مبارزه محافظه گرایان با اخلاق فردگرایی، منجر به ترجیح امنیت بر آزادی، و برابری به خود تحققی شده و نهایتا انسان توده ایی (Mass Man) شکل می گیرد. که انسان توده ایی واژه مناسبی برای جمع گرایی و نظام های توتالیتر است، لذا برعکس لیبرالیست ها، آزادی انسان دغدغه و وجه همت محافظه گرایان نبوده، و هیچ چیز به انداز ناسازگاری میان آزادی و برابری مورد تاکید آنان نیست؛ پس نمی توان در نظریه محافظه گرایان آزادی را به عنوان حق طبیعی افراد در نظر گرفت که آنها را در پایه برابر قرار می دهد، و باید به آنها اعطا نمود.
آزادی از نظر محافظه گرایان بیشتر علیه دگرگونی های اجتماعی که تبدیل به غلبه انسان توده ایی شود، معنا می گردد. همچنین آزادی در نوع خود حریم مناسبی برای دفاع از مالکیت است. مالکیت، آزادی و مذهب به شرحی که آمد همگی نهاد هایی اند که همچون یک عامل، ساز و کار اجتماعی را شکل داده از آن محافظت می کنند.
منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380
شما کسی که امریکایی ها از مرد و زن و بچه ها را در در کمپ ها
زندان می کند، فقط به خاطر این که اجدادشان از ژاپن آمده اند، را چه می نامید؟
یک محافظه کار، مردی است داری دو پای بسیار خوب،
که هرگز یاد نگرفته است، حرکتی رو به سمت جلو داشته باشد.
فرانکلین دی. روزولت
بگذار لاله ها دوباره برویند این بار، بر جشن انسان شدن انسان
جنگ ای معرکه، ای واقعه ی خونبار ای آوردگاه خون، و جان ستاندنِ انسان
برو تو ز کوچه های شهر ما، رخت ببند که این وادی بسیار آلوده است، بخونِ انسان
شهرهامان مکرر ز خون شده رنگین خانه هامان مکرر پر ز غم، از عزای انسان
دست بردار ز شهر و کاشانه ی خراب ما، برو تو تابوت مساز، اینقدر برای انسان
خدا همه را، برای زندگی آورده است برو تو ماشه مرگ مکش، چنین برای انسان
چقدر جیب که پر کردی از طلا و نقره برو تو دست بردار، کنون ز جانِ انسان
چه گورها که به خون آلوده است، کنون هکتار، هکتار خفته اند، در آن انسان
کجاست منجی، کجاست درک حضور که تا کند آزاد، ز آوازِ مرگ این انسان
چشم ها به آسمان شده سپید، از پی او برو تو چشم، به عقل دار، و کن خود انسان
حکایت، حکایت مرگ است و آتش و شرر که افتاده هم بر جان، و هم خرمنِ انسان
سرود مرگ می سرایند این جنگ سالاران بدین وادی خون چگانِ، مرگ و نیستی انسان
همه به نام من، به کام خود، جنگ سروده اند سرود مرگ و نبرد در جهانِ غمبار انسان
الا سرود صلح و دوستی! کجاست آشوب نوای تو که گم شدی چنین، در هیاهوی مرگ و نیستی انسان
مرا به جنگ می خوانند، دمادم، به هر سحری سحر که نه، صبح بی ثمر نبردِ انسان با انسان
حکایت جنگ است، و خون است، و نبرد شه نامه اییست، برای چه؟ برای نابودی انسان؟!
برو تو ای شه شبگرد، و شب نشین شب پلاس نکبت جنگ، جمع می کن تو از مزارِ انسان
بگذار لاله ها دوباره برویند این بار، نه بر مزار کَسانم، که بر صحنه جشنِ انسان شدن انسان
سرود سرکش مرگ است و نیستی است این، حکایت این دیو جاه طلب و خون ریز این انسان
سروده شده در تاریخ 27 آبان 1397
جام و می سرخ و مستی جام
تنها چو شدی یار به مدد می آید با من است او، حتی به هوشیاری و مستی ام
دلتنگی تو مکن دل، که یار نیز دلتنگ من است یارا! بی تو، دلتنگی شده باز مددکار دلم
دیده بیدار کن و یار به آغوشت کَش دیده بیدار و، دل افکار و، هوایی است سخنم
گم گشته کوی تو، به بی آغوشی شده اندر قدم مور و ملخ، گم کارم
رخ تو بنما که در این عهد بی عهدی ها سوخت یار و، افکار و، همه اسرارم
قطره قطره می رسد از جام نابت می، ببین ناب جامی ده، تا که پروازی کند، افکارم
من به جان آمدم از این هم بد عهدی ها، تو به لطف ده مرا مست می ایی، پر کارم
صبح امید رسد، دانم که نیست آن دور، تو به صبحم گذری کن و ببین، شب احوالم
درد عاشق نبود درد، که این درمان است، درد روزیست که نباشد دردی در جانم
نهان کن ای دل، دردهای جان کاهت که جان به درد مرده نگردد، در جانم
نهان کن ای دل، تو درد، در پس دل که دل بود بهترین نهانگاه دردهای پنهانم
رسیده صبح دل انگیز وصل، می دانی؟ همان دمی که درد زد فشار محکمی، بر جانم
دوای عشق درد است، دردی جانکاه، که می کشی تو مرا، به وادی عشقِ جانکاهم
دستی اگر بر آتش عشق داری، گو که عشق درد است، و ناکامی در پس کام
کام اگر خواهی برو زین وادی محزون عشق، که عشق و عاشق و معشوق، همه نافرجام
فرجام خوش عشق بود نا فرجامی فرجام کجا طلبی، زین بحر بزرگ نا فرجام؟
من خشک رود های عاشقی دیده ام بسیار ناکام مگو، که بوده اند کام دیده گانِ جام
جانت برون کش ز وادی نامحرمان حُسن حسن است که جام دارد، و برآرد کام
بیار پیاله و پر کن ز حسن یار، این دم که یار رو نمود بر این انجمن، کنون انجام
انجام من مبین، که چنین حزن می دهد تو را یار است و می دهد جام در فرجام
دستی فشان ز رخ انورین گل یاست یاس است، و سنبل است، و جهان، شود بر کام
کامی نخواستیم ما ز کام گاه حضرت دوست، خواهم که در این کامگه عشق، همچنان ناکام
ببند آغوش خود ای یار که در خارج از آن، جستم، و یافتم وصال تو ای دلبرین نگار پر آلام
بس شورش است در دلم، زین هوای پر دردم اما شرر نمی کند به پا، در این هوای پر آلام
از تاکِ قدِ تو ای دلبرین یار هم سخنم شتافته ام من به آسمان و بر این بام
آویختم و رفتم به اوج، تا دل دریا کجاست دل دریایی، تا کند در وصالت، غرقم
دل دل مکن تو به وصل یارِ بی صبرت، که صبر خجل ماند، از این آغاز و زین انجام
دلم به داغ دلت نشسته است، کنون کجاست نوحه سرایی که سر دهد، سرود گام
من گام ها زده ام، بدین شوره زار طلب جز عشق ندیدم، پایمردی محکم و همگام
سودا مکن تو عشق را در این بازار مکاره که عشق نیست، مطاعی مفت در این ایام
دروازه ببند بر دل خود، تا نیاید یار به گاه آمدنش هم، شاید دلت شود ناکام
ناکام که نه، کام است این ناکامی در پای یار ریختن است، بخت، جان و ایام
داری سخنی، ز نو تو آغاز بکن، کین یار سخن بسیار کند، در دام
کنون که شدی رهزن دل، عاشق! تو بدان این یار را سخن بسیار باشد، در جام
قربان آن دلی که در جام، جوید شهد، شهد است کنون که ریخته ام من در جام
رندان کجایند، و حافظ کو، تا ز شش گوشه دلش، ریزد عشق بر شش جهت، عاشق را جام
هر جام را با عشق کردند قرین، این عشاق همره نموده اند، نیشتر و یار دلبرین و جام
قوّت مجوی تو از لب جام می، عزیز دلم شیرین لب است، و شیرین کُش است، این جام
آن جام که تو می جویی، از این لب جوی جاری شده است در دل تو، و اینک بر جام
بنوش و طرب گیر از لعل لبش ای یار که کشته ها تو ببینی، هزار هزار بر لب جام
کشته که نه، زنده شدند، یاران بر این منوال نحو است عشق و عاشقی، جام و این فرجام
بمیر و بمیران تو عشق را بر لب جام جام است، و نوشیدن است، و این فرجام
رقصیده اند هزار عاشق لیلی صفت، بر لب جام جام است و، رقص و سماع می طلبد، این جام
تو نیز می طلب میکن، و جام بخواه که جام را می طلبد یار، پی در پی در پس ایام
جامی است که باید نوشید و پس داد به یار یاری است که مرصاد دارد، در پس ایام
من هم نشسته ام، به کمینش تا که کنم مرصاد او به رقصی شگرف، بر لب جام
مرصاد او نباشد جفایی جز عشق ورزیدن که عشق پهنه مرصاد را کند بر جام
جامی پر از عشق و عاشقی است این جام، جامی بکش به لب، که این بود انجام
خواهی که جامی دهم تو را زین جام؟ جام است و جام، که پی در پی دهد، ایام
ایام خوش عشق ورزیدن است کنون، جام است که از پی جام می دهد ایام
دریای واژه هاست که مرا غرق می کند، در جامِ جامدار عشق، افتاده ام مدام
آغوش نرم و لطیف تو از می، شده فزون من می نمی طلبم، فقط بمانم بر جام
جامم برفت از دست، در این دریای عاشقی کنون تو باز کن آغوش، تا بیابم جام
نیش خندم مزن، تو بر این همه عشق، عشق است، و جام، و می است و عاشقی بر جام
من فاش گشتم به تو عاشق در این زمان، فرما بزن، تو بدین عشق و عاشق وین جام
تلخی کجاست، دیوانگی بود در جام دیوانگی و عشق و عاشق، با همند به کام
آغوش وا کن تو بر این عاشق دیوانه و سخت سخت است؟، بگیر تو از من، این جام
ور نه تو جام پر کن، که نوشیدن از من است، نوشم پیاپی، من خجسته دل زین جام
می سرخ تو، سال هاست که دور ز دست من است، کنون که یافته ام، هفت ساله است، بر جام
به عشق نوشم این جام می هفت ساله ات، بده تو می ز جام خود، در این فرجام
دانی که چیست در دل عاشق در این مقال؟ عشق است، و دوری است، و صبر است و جام
می ات سرخ، و صورتت سرخ، و لب تو سرخ من هم بودم مست، همیشه بر این سرخیِ جام
هر بار که خواستم بنوشم این سرخی باده بریخت، و جام شکست، و باز من ماندم و جام
سروده در تاریخ 22 آبان 1397
هوای قلب من ابری است
دل شکست و دیده بر باد برفت جان به لب شد زین همه دل دادگی
عمر به تاراج رفت و خزان عمر شد بس کن این دلبردن و دل دادگی
حریف بر خرمن عمرم زد شرر ای گلرخ تو کجایی که تو گویی سخن از دل دادگی
هزار قصه عشق بنوشتند بی کسان کَسَم کجاست تا که بگویم سّر این دل دادگی
در کنج غمش گذاشت ما را به انتظار یارب این چه سّری است، در دل دادگی
بشکن این حلقه را ای شانه زنِ دلِ من حلقه ی انتظار، و صبر، و سکوت، و دل دادگی
سکوت بس کن، صبر تمام، که دل برفت از دست دلی نماند که هدیه کنم، ز بهر دل دادگی
خزانه تهی شد از این همه سخن، که گویم من برای دل و دلدار و دلپسند دل دادگی
جویم دلی را که در باغ دلم نشیند و گوید سخن ز اصل دل و دلدار و دل دادگی
هوا هوای دل است و خزانه ام مملو از آن نسیم که می وزد ز زلف یار، و دل دادگی
نشسته ایی بر سریر دلم و هیچ نمی گویی از این همه سرای دل دادن، و دل دادگی
قفس قفس شده دل ها، همه در وادی مست، مست ند به دیدنت، و دادن دل، و دل دادگی
خُسبیدگان وادی ایمن! به شورشی، به در آیید که این جهان همه آتش است، و دل دادگی
سکوت می کنم اکنون، من از برای سوختن که سوختن بهتر است از ماندن و دل دادگی
الا ای قافله سالار دل، مراد دل من کجاست مرکب راهوار دلت، ز بهر دل دادگی
بتاز بر دلم اکنون، که تاختنت را خواهم بخواه بهر من دلی، ز بهر دلبردن و دل دادگی
نسیم سحری کی خواهد که وزید ز زلف تو یا وز آن اسب راهوار دلت، به گاه دل دادگی
حاکی! بیا جامه دریم زین همه غمی که اندرون دل ماست، در انتظار دل دادگی
23 آبان 1397 سروده در تاریخ
گرفتار اندیشه ایی وسواسی شده ایم، که حتی بزرگان اندیشه و عمل این ملک و این قوم هم در آن نمی گنجند، هزار دلم نا دلم کردیم، تا دل هامان راضی شود، یک کوچه ناقابل را به نام مردی به بزرگی استقلال این کشور کنیم، او که صنعت و ثروت نفت ایران را ملی کرد، و به پای این عمل خود جان، ثروت و زندگی اش را فدا نمود، اما آنقدر راحت و بی دغدغه هزاران مدرسه، خیابان را به نام کسی کردیم، که حتی بعد از افتادن طشت رسوایی خیانت ش، نیز از نامش بر نگرداندیم؛ او که دست در دست کودتاچیان و عاملان استبداد و استعمار، شد، تا نهضت و برنامه ملی – میهنی همین مرد بزرگ را ناکام کرده، و به حصر مادام العمرش فرستادند، تا همانجا در تنهایی و بی کسی بمیرد، و درس عبرتی شود، برای هر که با استعمار و سلطه خارجی، در این کشور صادقانه در نبرد اُفتد.
کویر و نائین، علاوه بر فرش های زیبا، گوهرهای دیگری هم دارد، که شهره آفاقند، و گرچه هر وقت نام کویر می آید دلهره و غم نیز سرازیر می شود، اما کویر هم خود نعمتی است بزرگ، که وقتی از آن می گذری دلت هوای آسمان می کند، تا همنشین ماه و ستارگان ش شوی، اما جغد شب خیز این سرزمین، را تحمل نشستن و گفتن و شنیدن با ستارگان نیست، هر دم آرامش مان را بهم می زند تا روی آرامش را نبینیم و همیشه در خوف و خطر غارت این و آن باشیم؛
از خیابان ولیعصر تهران که به سمت پارک لاله می پیچیم، هنوز مردم از "میدان فاطمی" می گویند، زیرا که او سکاندار سیاست خارجی دولت مردمی و ملی دکتر مصدق بود، و به اذعان خود دکتر، اولین پیشنهاد دهنده طرح ملی شدن نفت، و خارج شدن ثروت ایران از تیول خارجی ها؛ اما همین میدان ناقابل و خفیف را هم ما به "میدان جهاد" تغییر نام دادیم، تا از او هم نامی نماند؛ چرا؟! آنها که کرده اند، خود جواب دهند.
دکتر سید حسین فاطمی در سیاست و عمل خود، آنقدر در دل شیفتگان استبداد و استعمار کینه کاشته بود، که کودتاچیان و ساقط کنندگان دولت مردمی و ملی دکتر مصدق، از جان رهبر دکتر فاطمی، گذشتند، و مصدق را به حصر بردند، اما از جان دکتر سید حسین فاطمی نتوانستند، بگذرند و او را در حالی که در تب 40 درجه ناشی از زخم های کودتا می سوخت، و تنها 37 سال بیشتر سن نداشته، چهار روز پیش، در چنین روزهایی (19 آبان 1333) به چوبه ایی بسته و تیرباران ش کردند، در حالی که با همان تن تب دار فریاد می زد "زنده باد ایران"؛ تا به سان دیگر نوابغ این ملک و ملت همچون سهروردی، ابن مقفع و... به سن چهل نرسیده، بهار عمرش خزان شود، و دل های تنگ کودتاچیان با خون او خنک گردد، هر چند فاطمی اگر زنده هم می ماند، باز انسان هایی از این سلک در بین تروریست های سفارشی، بودند که او را سر به نیست کرده، کما این که کردند و موفق نشدند، و حتی هنوز هم از کرده خود نادم و پشیمان نبوده و نیستند، و بر اقدام تروریستی خود پای می فشارند.
سراب بود هر آنچه خواب دیده ام به شب
غرقم به دریای عشق تو ای یار دلبرینم، گو تو واژه واژه ی عشق، بدین سرای پر آب
یک چشم پر ز خون، و چشمی پر ز آب کنم شنا، بدین خونآبه گاهِ خضآب
اشکم روانه شد، بر گونه های صخره ای ام گو رو به ساحل غم، تا رسی به آب
سراب بود، هر آنچه خواب دیده ام به شب بدین سرای پر ز فتنه، چه جای خوشآب
بس فتنه ها که شکست، پشت پر شکنج مرا ولی چه سود، که هرچه بافتیم، شد خراب
بردند دزدان شبپوش، هر آنچه بود ما را نهاده اند ویران، به شط آب
غافل شدیم، گنگره بردند، با تمام جاه جاه و جلال و حشمت و آن قدر مآب
بردند تا نباشد بر همه، جز طوق بندگی داغ درفشگون بردگی، شد بر پیشانی خضآب
وادی به وادی برده شدیم، تا قفس یا رب قفس شده کُنج آزادیِ این دلِ خراب
کجاست تک نفسی، که تا کند آزاد که جستجوی اوست، که در قفسیم خراب
نابود شد روح پر دغدغه ام بدین وادی وادی که نیست، جهنم عظماست این خراب
سروده شده در 24 مهر1397
گرچه متون درسی دانش آموزان ما، از آثار و نوشته های بزرگان ادب و فرهنگ پارسی قدیم و معاصر هر روز خالی تر می شود، و اینان در بین خود ما و مام میهن خود غریب و غریب تر می شوند، اما گوهر شناسانی در دورترین نقاط جهان آنها و نوشته های شان را، فارغ از تفکر شان می شناسند، و به ملل خود معرفی و از آن بهره می برند، در این مصاحبه شما می توانید به میزان آشنایی رییس دپارتمان زبان فارسی دانشگاه واشنگتن، که یک پرفسور انگلیسی است، با نوشته های پارسی گویان این سرزمین در دهه 1350 آشنا شوید، و ببینید ملل پیشرو چگونه لایق ترین ها را برای تصدی و تدریس انتخاب می کنند، تا هدایت کاروان بشریت را همچنان در دستان خود حفظ و نگهداری کنند، و چون خود، فرهیخته تربیت نمایند. متن مصاحبه ایی که می آید روایت یک دانشجوی ایرانی دانشگاه واشنگتن، از دپارتمان زبان فارسی این دانشگاه و نحوه تدریس و نوع نگاه آنان به دانشجو و استاد است، باشد که راهنمای ما نیز قرار گیرد.
من خودم آقای صادق هدایت را ندیدم، ولی از نوشته های ایشان خاطره جالبی دارم، در میانه های دهه 1350 خورشیدی بود که از دانشگاه واشنگتن در شهر سیاتل پذیرش گرفتم، و برای تحصیل به امریکا رفتم، ما در آن رژیم (پهلوی) هم مثل همین رژیم (ج.ا.ا) بودیم، نه بورسیه ایی داشتیم و نه پول مناسبی، لذا باید هزینه های تحصیل را خود تامین می کردیم، و به همین جهت بدنبال کاری در آن دانشگاه می گشتم که هزینه های خود را تامین، و از طرفی شهریه کمتری بپردازیم، شهریه دانشگاه ما کوارتری (فصلی) بود، که باید بیش از 1500 دلار می پرداختیم، و با توجه به ضعف مالی، پرداخت این مبلغ برای من بسیار سخت بود، لذا مطالعه ایی کردیم، راهنمایی هم شدم، از آنجا که خواست خداوندگارم هم بر این قرار گرفته بود که کمک بشوم، یک آگهی در دانشگاه زدند که دپارتمان زبان فارسی، دانشکده مطالعات زبان و تمدن شرق نزدیک The Department of Near Eastern Languages and Civilization (NELC) که در آن علاوه بر زبان و ادبیات فارسی، در کنار زبان های عربی، ترکی، عبری تدریس می شد، دستیار تدریس زبان فارسی نیاز دارند، 12 نفر برای این امر ثبت نام کردیم، که پرفسور مک لورن[1] رییس بخش فارسی که خود به زبان فارسی بسیار مسلط بود، از بین همه ی متقاضیان مرا انتخاب کرد، و بعد از انتخاب هم گفت، می دانید چرا شما را انتخاب کردم، برای این که شاگردان امریکایی شما که برای فراگیری زبان فارسی ثبت نام می کنند، می خواهند زبان توده مردم را بیاموزند و بفهمند و نمی خواهند ادبیات کلاسیک زبان فارسی را فرا گیرند، وقتی من بین این افراد متقاضی مطالعه کردم دیدم شما زبان توده مردم ایران را خوب می دانی، اصطلاحاتی که در گویش خود به کار می بری و حرف هایی که می زنی به نسبت دیگران، بیشتر به زبان توده مردم عادی نزدیک است، و ما هم کسی می خواهیم که اصطلاحاتی که مردم ایران در گفتگوهای روزمره به کار می برند، را بداند و تدریس کند.
اینجا بود که بحث خاطره من از نوشته های صادق هدایت پیش می آید؛ پرفسور لورن گفت حالا می خواهی چه کتابی را تدریس کنی، و از آنجا که من در مکتب شریعتی تربیت شده بودم، گفتم کتاب "روشنفکر و مسولیت او در جامعه" نوشته دکتر علی شریعتی، به نظرم مناسب است، این کتاب را با خود داشتم، و البته قلم دکتر شریعتی هم خوب بود، به من گفت بگذار این کتاب را من مطالعه کنم، ببینم برای ارایه در کلاس چطور است.
کتاب را مطالعه کرد و گفت، نه این کتاب مناسبی برای این کلاس نیست. من نپرسیدم چرا مناسب نیست و بعدها فهمیدم که چرا آن را مناسب ندیدند، پرفسور لورن معتقد بودند، که شریعتی در این کتاب جهت دار صحبت کرده است. در امریکا این فرهنگ جهت دار حرف زدن را دوست ندارند، دوست دارند نویسنده آزادانه حرف زده باشد و در قید چیزی نباشد که بدان تا آخر چسبیده باشد؛ و پرفسور درست می گفت، شریعتی در نوشته های خود به دنبال جذب افراد به شیعه بود. پرفسور لورن گفت من کتابی می خواهم که در هر صفحه از آن، نویسنده یک لغت فارسی را هفت، هشت تا معنا ارایه کرده باشد. نه یک معنا، این چنین کتابی برای این کلاس منظور ماست.
من به ایشان گفتم پیشنهاد شما برای چنین خصوصیتی چه کتابیست، ایشان گفت این امر را در کتاب "بوف کور" آقای صادق هدایت می توان یافت. آن موقع چیزی از این پیشنهاد نفهمیدم ولی بعد که رفتم و شروع به تدریس این کتاب کردم، به عمق آشنایی پرفسور لورن از ادبیات ایران پی بردم. دیدم کاملا درست گفته بودند صادق هدایت جهت دار حرف نمی زد، در همه جهات صحبت کرده، و دیدم یک لغت فارسی در هر صفحه از کتاب و هفت تا هشت تا معنا اراده کرده است. پرفسور لورن می گفت ما چنین ادبیاتی می خواهیم.
واقعا پرفسور لورن شیرمردی در ادبیات فارسی بودند، البته من هم 28 سال بیشتر سن نداشتم و خیلی با ادبیات ایران آشنا نبودم و فقط چون در مکتب شریعتی تربیت شده و کتاب مذکور را نیز خوانده بودم، آن را مناسب تشخیص دادم و معرفی کردم، ولی بعد فهمیدم شریعتی چقدر جهت دار سخن گفته اند. جهت دار از این جهت که ذهن را روان می کرد که افراد را به سمت شیعه ببرد. مقصدی در نوشته ها و گفته هایش داشت، در حالی که در نویسندگی و ادبیات باید مقاصد داشت، و یک نفر را نپایید، و در قید یک هدف گیر نکرد.
و من برای 16 نفر از دانشجویان امریکایی کلاسم، کتاب بوف کور آقای صادق هدایت را تدریس کردم و این دانشجویان هم که معمولا از وزارت دفاع یا خارجه امریکا برای یاد گرفتن زبان فارسی مامور بودند، خواهان ذائقه نویسندگی صادق هدایت بودند؛ و همین امر باعث شد که من هم بوف کور را بخوانم.
پرفسور لورن 13 ساعت تدریس برای من برنامه ریزی کرد، مقررات دولت امریکا برای دانشگاه ها، ایالتی نیست، بلکه ملیست و اگر دانشجو اهل همان ایالت باشد، شهریه بسیار کمتری می پردازد و شهریه ها به دو نوع In State و Out State تقسیم می شود، و ما که خارجی بودیم و یا کسانی که از خارج ایالت می آمدند، شهریه بسیار زیادی باید می پرداختند؛ من با پرفسور لورن صحبت کردم که من طرفدار شاه نبودم که بورسیه بشوم، دارایی خود را در ایران فروختم و برای تحصیل آمدم، لذا کاری کنید که من هم شهریه In State بپردازم، که پرفسور لورن گفت باید 19 ساعت برای شما کار تدریس بنویسیم تا شامل مقررات In State شوید، و برای مابقی ساعات که کم داشتم، مرا به بخش کتابخانه دانشگاه که 24 ساعته باز بود، و به آقای "فوزی خوری" مسول کتابخانه بخش خودش، معرفی کرد، که بقیه ساعت های باقی مانده را هم در آنجا تکمیل کنم.
به آقای فوزی خوری که یک فلسطینی و بسیار آدم خوبی بود مراجعه کردم، او مسول بخش کتاب های عبری، عربی، ترکی و فارسی در کتابخانه بودند. به ایشان گفتم 5 ساعت برای من کار در کتابخانه تعریف کن، او هم 18 ساعت برام کار نوشت، که شیفتی برای چک ورود و خروج مراجعین بنشینم تا کتابی از کتابخانه کسی خارج نکند؛ و به این ترتیب خدا خواست و شهریه 1500 دلاری من به 90 دلار کاهش یافت، و مقداری هم حقوق می گرفتم، به طوری که وقتی برگشتم ایران با خودم پول هم همراه آوردم.
حضور در کتابخانه این حُسن را داشت که سری هم به مخزن کتاب های بخش فارسی کتابخانه بزنم، در آنجا دیدیم یک کتاب بسیار خوبی با جلد و کاغذ بسیار زیبا و عالی، تحت عنوان "دکتر چه می گوید" [2] وجود دارد، وقتی کتاب را باز کردم دیدم نویسنده اش آخوندی است به نام محمد علی انصاری که علیه تفکرات دکتر علی شریعتی دست به قلم شده و به شریعتی تاخته است.
این کتاب خیلی بزرگ بود، من هم به فوری خوزی گفتم نویسنده این کتاب به پول و ثروت وصل بوده، که توانسته آن را به این خوبی چاپ و منتشر کرده و به اینجا هم بفرستد، ولی شما در مورد این که خود شریعتی چه می گوید در کنار این کتاب که حمله به شریعتی است کتابی ندارید، فوزی خیلی این حرف برایش منطقی جلوه کرد و گفت: آره باید در کنار این کتاب از نوشته های دکتر هم باشد؛ و گفت حالا چه کنیم؟ گفتم نماینده شما در ایران کیست، او اسم فردی را آورد، که مسول کتابخانه مجلس سنا در ایران بود، گفتم به نماینده خودتان بگویید از نوشته های دکتر تهیه و بفرستد.
برای این نماینده در ایران باید پول می فرستاد تا کتاب ها را تهیه کند و بفرستد، اما برای مصر که کلیه کتب عربی کتابخانه از قاهره می آمد، در برابر کتاب هایی که ارسال می شد، امریکایی ها گندم می دادند؛ و این یک قراردادی بود بین مصر و امریکا؛
امریکایی ها در انتصاب افراد در پست ها غرض ورزی نمی کنند، فرد لایق را می گمارند، پرفسور لورن از آن جمله بود، اما اینجا در ایران غرض ورزی در انتصابات در اوج است، اینجا می گویند اگر این مشخصات را نداری، اینجا نیا. کاری هم به این که این فرد سالم و متخصص است، ندارند. همین اوایل انقلاب هیات های گزینش چه ها که نکردند، کار به جایی رسید که به این هیات های می گفتند "هیات های پاک زدایی؛" یعنی پاک ها را پاک می کردند و منافقین و دو روها و سفارشی ها را نگه می داشتند، مثال های فاجعه باری از این پاکسازی ها دارم.
افراد زیادی را به این عنوان که نماز نمی خوانند، پاکسازی کردند، اما آدم های خوب و متخصصی در کار خود بودند، فلسفه عقب ماندگی ما هم، همین است که تخصص افراد فدای سلیقه گزینش گران می شود. این فرهنگ قبل از انقلاب هم بود، و بعد از انقلاب هم که باید در اثر انقلاب از صحنه کشور پاک می شد، ولی شدیدتر از قبل ادامه یافت. در حالی که امریکایی ها شدید به توانایی و تخصص و سلامت افراد در کار فکر می کنند، تا این که فرد از چه طیف و با چه خصوصیات شخصی هست.
[1] - پروفسور مک لورن اهل انگلستان، مسیحی کاتولیک مذهب، و رییس بخش فارسی دانشگاه واشنگتن در شهر سیاتل بودند، فردی بسیار مسلط به زبان فارسی بودند، دفترش پر بود از کتب مختلف در زبان فارسی، ایشان از دانشگاه لندن دکترای ادبیات فارسی گرفته بودند. پدر ایشان که فوت شد من و دو سه نفر دیگر از دانشجویان ایرانی رفتیم کلیسا، در مراسم ختم شرکت کردیم، کشیش که دعا می کند مقداری شراب مقدس که در آنجا ظاهرا برای تبرک توسط کشیش به حاضرین تعارف می کردند، پرفسور لورن به مسول این کار توصیه کرده بود که جلوی همه حاضرین بگیرند و تعارف کنند ولی به ما که مسلمان بودیم نه. یادش بخیر، خیلی از فرهنگ ایران و مسلمانان آگاهی داشت.
[2] - «دکتر چه میگوید؟» توسط منتقدین شریعتی نوشته و در سال 1351 توسط نشر "بی نا" منتشر شد
وقتی این اشعار را در صدای دلنشین شاعر گرانقدر معاصر، دوست عزیزم جناب آقای کاظم هوشمند، می شنیدیم نمی دانستم این هم قطعه ایی از اشعار شاعر فقید بلند مرتبه، اما گمنام کشورمان جناب آقای سید محمد علی ریاضی یزدی است که در امانت تمام، در سخن شاعر معاصر، که دوازده هزار از این قطعات زیبا را در حافظه خود دارد و از قضا، در اثر همنشینی ها زیاد با جناب ریاضی یزدی 2000 بیت آن متعلق به مرحوم ریاضی است، که جناب آقای هوشمند، شعر عاشقانه ی ذیل را در صبحی دل انگیز برای پرواز دل ما هدیه کرد، هدیه ایی گرانقدر از نشست های استاد محمد حسین شهریار، ریاضی یزدی و خود جناب هوشمند :
بس جای بوسه مانده بر آن روی همچو ماه جایی دگر نمانده، که عاشق کند نگاه
زلفت بلا بود، چشم بلا، خال لب بلا از این همه بلا به خدا می برم پناه
صورت سفیدُ، ساق سفیدُ بدن سفید یارب مباد نامه اعمال کس سیاه
قربان انقلاب سفیدت، که می کُشد چشم سیاه مست تو، ما را به یک نگاه
شیطان به گندمی ره عالم زد از بهشت با آن همه جلال و رفعت و با آن مقام و جاه
خال تو، روی ماه تو، چشم سیاه تو، عالم که هیچ بر سر شیطان نهد کلاه
حسن بتان به چشم خدا بین عارفان با آن همه ملاحت آن لطف دلبخواه
یک پرتو از جمال جمیل ازل بود که افتد به روی ماه تو از عالم اله
لطف چمن، طراوت گل، سرخی شفق نور ستاره روشنی آفتاب و ماه
طیفیست، سایه اییست، شعاعیست شعله اییست کز نور آن شجر، که به موسی گرفت راه
دل پاک کن که پرتو نور خدا یکی است هم در رواق مسجد، و هم صحن خانقاه
شب خیز باش همچو ریاضی که دیده است در پرده های ظلمت شب، نور صبحگاه
بی خود نبود که استاد شهریار مرید سید محمد علی ریاضی یزدی بود، ایشان از کارکنان دانشگاه تهران بود، و شهریار سال ها از محضر آقای ریاضی یزدی تلمذ کرد، و ریاضی در گمنامی فوت کرد و شهریار در شهرت.
همه شهر را گرفتی تو به شعر شهریارا تو که شهریار شعری امیر شهر یارا
به بسیط خاک رفته همه جا سرود پاکت به در آی شهریارا، و بگیر شهر ما را
ز فراز آب رفعت، بگشای چتر دولت، که به زیر سایه تو، شود آشیان هما را
چکد آب زندگانی ز مداد و خامه تو که گرفته کلک شعرت، سر چشمه بقا را
تو سرود آسمان را، بَرِ خاکیان فرو خوان ز علی بگو که ببیند جمال کبریا را
تو چنان به وصف مولا سخنی صواب گفتی که خدا به شهد شعر تو، کرم کند شفا را
تو بدین گدای گفتی که در خانه علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
دهن تو را ببوسم به سپاس آنچه گفتی علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را
ز ریاضی این غزل را، که سرود آسمانی است پی عرض خیر مقدم بپذیر شهریارا
آقای ریاضی یزدی رییس اموال دانشگده پزشکی و ده تا بیمارستان بود، و در عین گمنامی، دنبال نام نبود ولی همه را در شب های شعر خط هنری می داد. شهریار با ایشان مناظره شعری داشت، و از ایشان یاد می کرد و تقدیر داشت.
ز ریاضی این غزل را که سرود آسمانی است پی عرض خیر مقدم بپذیر شهریارا
خدا رحمت شان کند، شعرا این گونه با هم دوست بودند، نه مثل الان که شعرا سایه هم را با تیر می زنند. ریاضی یکی از شاهکارهای ادب و ادبیات ایران است، حدود دو هزار بیت از ایشان را من فقط از حفظ دارم. آقای ریاضی یزدی دوست داشت، که من اشعار ایشان را در مجالس شعر از جمله خانه هنرمندان بخوانم. آقای ریاضی یزدی سال 1361 مرحوم شدند،









