مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

 

مدت هاست که اصولگرایان کشور و انقلاب را به گروگان خود گرفته اند و مصادر قانونی، رسمی، مذهبی کشور را یکی پس از دیگری از آن خود کرده و مادام العمر بر سریر قدرت، قدرت نمایی می کنند، و سعی دارند دیدگاه و فرهنگ استبدادی خود را بر همه تحمیل کنند؛

سردمداران جریان سیاسی اصولگرایی که اینک خود را فرای هر قانون می بینند، و نظر خود را بعنوان قانون، اسلام، انقلاب و حتی مردم ایران جا زده اند، رسما، کتبا و آشکارا خواستار تبعیت همه از خود شده، و تهدید و ارعاب های خود را آنقدر گسترش داده اند، که حتی مراجع تقلید را هم به تمکین از خود و خط سیاسی تمامیت خواهانه خود فرا می خوانند، [1] و معتقدند مراجع تقلید هم حتی در روابط اجتماعی اشان باید مطیع خط سیاسی آنان باشند!

 این زورگویی در راس تشکیلات اصولگرایی چنان روشن و آشکار شده که جناب شیخ محمد یزدی به خاطر دیدار آیت الله سید موسی شبیری زنجانی با سید محمد خاتمی، این مرجع تقلید را مورد تهدید رسمی قرار داده و او را از تکرار چنین دیداری با تهدید باز می دارد، و حال از ایدئولوگ های این جناح سیاسی مسلط، باید پرسید شما که در سایه شعار "آزادی برای ملت ایران" سکاندار حاکمیت این مردم شدید، اگر زورگویی خود را تا این حد لخت و بی پرده حتی بر مراجع تقلید هم گسترش دهید، چگونه خواهید توانست پاسخگوی این همه خونی باشید که برای رهایی از استبداد ریخته شد؛ و اگر تا این حد پیش بروید که مراجع تقلید را هم به زیر مهمیز زورگویی خود بکشید، چه جایی برای آزادی مردم عادی باقی خواهد ماند.

جناب آقای یزدی! ما که سن و سال مان قد نمی دهد، ولی برادر مرحومم که خود در زمره انقلابیون بودند، می گفت منزل شما یکی از مکان های شروع راهپیمایی علیه رژیم گذشته بود؛ حال از شما که برای رهایی از سیستم مستبد انقلاب کردید، بعید است که اکنون بعد از پیروزی و قرار گرفتن مادام العمر بر سریر قدرت، این چنین زورگویی کنید، جناب آقای یزدی! از نامه شما بوی تند و متعفن استبداد می آید، بویی که بیشتر باید دماغ خود شما را بیازارد، که اهل مبارزه با زورگویی و استبداد بودید، حال چطور شده که خود به یک زورگو تبدیل شده و برای مراجع تقلید هم خط و نشان می کشید، جناب آقای یزدی! این قدرت و این زورگویی را شما از کجایی شعارهای انقلابی که به قدرتتان رساند، استخراج کرده اید، که برای دیگران اینگونه خط و نشان می کشید.

در زمان رژیم گذشته هم که ضعف عمده آن استبداد اعلام می شود، و عموم شعارهایی که علیه آن ثبت شده به استبدادش خرده می گرفت، حوزه علمیه و مراجع تقلید آن، این چنین که شما زور گویی می کنید، تحت فشار نبودند، و حوزه آنقدر قدرت داشت که تروریست هایی را هم که آدم کشته بودند و گروه تشکیل داده و اندیشمندان مخالف نظر خود را به شیوه مسلحانه ترور می کردند، را از اعدام نجات می داد، ولی شما اینجا و بعد از انقلاب رهایی بخش، چنان پیش رفته اید که برای یک مرجع تقلید تعیین تکلیف می کنید که با چه کسی دیدار کند و با چه کسی دیدار نکند. این سرکشی و زورگویی را شما از کجای قانون، انصاف، آزادیخواهی، انقلابی گری، اسلام و... برای خود قایلید.

 فاین تذهبون یا شیخ.

[1] -  بسم الله الرحمن الرحیم،   حضرت آیت الله شبیری زنجانی «دامت برکاته»،  سلام علیکم،  با احترام؛ ضمن عرض ارادت و تسلیت ایام اربعین سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام)، پیرو انتشار تصاویری در فضای مجازی از حضرتعالی در کنار برخی افراد مسئله دار که برای نظام جمهوری اسلامی و مقام معظم رهبری«دام ظله العالی» احترامی قائل نیستند؛ بدین وسیله به عرض می‌رساند، این موضوع ناراحتی و تعجب مقلدین و حوزویان را در پی داشته است. لازم به ذکر است، اینجانب نیز در دو مرحله با حضرتعالی مکاتباتی در مورد برخی از مسائل دیگر داشته ام که جواب قانع کننده ای دریافت نکردم؛ لذا این نامه رابه ناچار به صورت سرگشاده خدمتتان ارسال ‌کردم، چگونه می‌شود، حضرتعالی که فرصتی برای ملاقات با هیات رئیسه مجمع عمومی اساتید را ندارید، فرصت می‌کنید در منزل آقایی در تهران حاضر شوید و با این آقایان ملاقات داشته باشید!. یادآور می‌شوم مقام و احترام شما در سایه احترام به نظام اسلامی حاکم، رهبری و شأن مرجعیت است، پس لازم است این احترام و شئون مرجعیت را رعایت فرموده و ترتیبی اتخاذ فرمائید این گونه مسائل دیگر تکرار نگردد.ان شاء الله، محمد یزدی

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

لیبرالیسم چیست و چه می گوید

لیبرالیسم بنا و فلسفه خود را بر آزادی، آزادیخواهی و اختیار بشر که یکی از مهمترین دغدغه های انسان است، قرار داده و بر این اساس تعریف می کند. و به نظر می رسد توانسته است بر رقبای سرسخت خود همچون ناسیونال سوسیالیسم (آلمان)، فاشیسم (ایتالیا و اسپانیا)، لنینیسم (روسیه)، و همچنین توتالیتاریسم سلطه جو در دیگر نقاط جهان تفوق یابد.

اگرچه در دوره باستان هم در برخی دولت شهر های یونان مردم از آزادی های گسترده برخوردار بودند ولی الف) وجود نظام بردگی در آتن     ب) تعلق آزادی در آن زمان به اعتبار عضویت انسان ها در آن دولت شهرها         ج) ارتباط آزادی با مدرنیسم، باعث می شود که این لیبرالیسم با آزادی گسترده در آتن متفاوت باشد.

بعکس مکتب سوسیالیسم که بنیانگذار خاص دارد، لیبرالیسم بنیانگذار خاصی ندارد و اندیشمندان زیادی در طول دوره های تاریخی به تدریج آنرا بسط و در ترویج و تکمیل این نظریه دست داشتند و لذا هم اکنون از آزادی قرائت های مختلفی وجود دارد و کثرت در نظر در این دیدگاه زیاد دیده می شود.

بر اساس محوریت عقل و احساس، دو نوع لیبرالیسم عقلانی و لیبرالیسم احساسی از هم متمایزند. وجه مشترک آن ها محوریت فرد است. در لیبرالیسم ملت ها هم همچون افراد دارای روح و جان تصور می شوند که هر ملتی به منزله یک فرد حق حیات و استقلال دارد.

اما لیبرالیسم به چهار نوع لیبرالیسم سیاسی، اقتصادی، فلسفی، اخلاقی (فرهنگی) تقسیم می شود، اگرچه به صورت خالص هیچکدام آنان را در عالم واقع نمی توان یافت. اما مهمترین آن لیبرالیسم فلسفی که بقیه در سایه آن شکل می گیرند و عمده ترین بحث در لیبرالیسم فلسفی بحث دفاع از آزادی در مقابل جبر، و چگونگی و چرایی اولویت قرار دادن آزادی است که اینجا منظور و مفهوم از آزادی تمایلی به همان اختیار دارد.

مهمترین چهره های لیبرالیسم سیاسی را می توان به جان لاک، جان استوارت میل، آیزیا برلین، جان راولز نام برد. مهمترین چهره های لیبرالیسم فرهنگی جرمی بنتام و مارکی دوسام هستند. از مهمترین چهره های لیبرالیسم اقتصادی می توان به آدام اسمیت، ریکاردو ، فریدمن و هایک می توان اشاره کرد.

لیبرالیسم عقلانی بر دو پایه فرد و عقل استوار است که آزادی از ترکیب این دو حاصل می شود. و مقولاتی مانند مدارا، پذیرش حوزه خصوصی، قایل شدن به حکومت مشروطه با استقرار نظام حداقلی سیاسی و... نیز در کنار آن مطرح است. انسان در پرتو تعقل و اختیارگری به قدرت تعیین حق سرنوشت دست می یابد.

در این سیستم جامعه مدنی با قرار گرفتن بین حوزه خصوصی و قدرت دولت، به عنوان ضربه گیر عمل می کند و اجازه نمی دهد که قدرت دولت به طور مستقیم زندگی شخصی را به طور گسترده متزلزل سازد. دولت محدود سیاسی یکی از ارکان فلسفه سیاسی لیبرالیسم است. که مسولیت های این دولت اندک، و حوزه عمل شهروندان مسولیت ها بسیار زیاد است.

لیبرالیزم به نیک نهادی و نیک نیازی انسان معتقد است و اگرچه منکر شرارت انسان نیست ولی این اصل را حاکم بر  سرشت انسان نمی بیند. و سرشت انسان را نیک نهاد و نیک نیاز می داند. هایک به عنوان یکی از اندیشمندان لیبرال معتقد است که فرد آزاد هم از فرصت و انتخاب برخوردار است و هم باید مسول نتایج اعمال خوب یا بد خود باشد. آزادی و در این دیدگاه آزادی و متقابلا مسولیت از هم تفکیک ناپذیرند.

دولت محدود و یا حداقلی، یکی از اصول لیبرالیسم است و لیبرال ها در این مقوله گاه تا مرز آنارشیسم پیش رفته و حتی از برچیدن بساط حاکمیت سپردن تمام امور در دست انسان ها سخن می گویند. دولت ریگان در امریکا و تاچر در انگلیس در این خصوص مشهورند.

مدارا از دیگر اصول لیبرالیسم است، از این جهت که در وهله نخست روابط بین انسان ها را تسهیل می کند و رعایت حقوق متقابل انسان ها در نظر دارد، دوم این که یقین، امری بیش از پیش دور از دسترس تصور می شود،  زیرا در درستی و نادرستی آموزه ها نمی توانیم اطمینان معرفتی داشته باشیم. این مدارا در تضمین حقوق اقلیت ها در مقابل اکثریت هم مهم است، که در مقابل اکثریت دچار استبداد اکثریت بر اقلیت نشوند.

کارل پوپر معتقد است که آزادی نمی تواند رای به نفی آزادی بدهد. لذا برای حفظ آزادی لازم است مقدماتی فراهم شود که نه تنها متضمن حق انتخاب حاکمیت و دولت از سوی مردم فراهم شود، بلکه شرایط عزل و یا سقوط حکومت گران نیز توسط انتخاب کنندگان برقرار شود.

نسبت لیبرالیسم با دمکراسی : لیبرالیسم به آزادی فردی خیلی دقت دارد و از آنجا که این با شئون مختلف حیات اجتماعی دیگران درگیر می شود و دمکراسی به منزل تجمیع حقوق دیگران و با مفهوم "فرد لیبرالیستی" تصادم می یابند. و منافع اکثریت با منافع فرد تنش می یابند. و فرد در برابر جمع در اقلیت قرار می گیرد. لذا الزاما یک لیبرال دمکرات نیست و یا یک دمکرات هم ممکن است لیبرال نباشد. اختلاف لیبرالیسم و دمکراسی در نحوه انتخاب یا انتصاب نیست، بلکه مهمترین تصادم موقعی است که دمکراسی بخواهد بین مصلحت جمع و حق فرد حکم کند. که به قول یکی از سردمداران این بحث آقای بوتیو "این دو نه با هم سر می کنند و نه بدون هم"       

نسبت لیبرالیسم با سوسیالیسم : که در موضوع انسان با هم تلقی متفاوتی دارند. در حالی که لیبرالیسم بر فرد تکیه می کند سوسیالیسم بر سازوکار اجتماعی فرد تاکید دارد. لیبرالیسم یک نظریه بورژوازی است که با سوسیالیسم تصادم دارد. سوسیالیسم بر رفع نیازهای اولیه تاکید دارد ولی لیبرالیسم بر نیازهای اصلی مثل آزادی فردی تاکید موکد دارد. سوسیالیسم را کشنده خلاقیت فردی انسانی  دانسته و معتقد است که اگرچه سوسیالیسم بر عدالت تاکید دارد ولی با وجود نیروی عقل و حرمت آزادی، انسان ها در نظام لیبرال در برخورد با دیگران به انصاف و عدالت برخورد خواهند کرد.

نسبت دین و لیبرالیسم: هیچ نسبت ثابتی میان دین و لیبرالیسم وجود ندارد. در عمل لیبرال ها بعضی خداباور و برخی بی اعتقاد، و برخی به دین طبیعی (Deism)  و البته پاره ایی از خدا باوران با طرح عدم اجبار در دین و ایمان از همزیستی دین و پاره ایی از اعتقادات لیبرالی سخن می گویند. لذا لیبرالیسم با سوسیالیسم، دمکراسی و توتالیتر بیشتر تلازم دارد تا با دین که آزادی های انسان را محدود می کند.

کثرت گرایی لیبرالیستی : این آموزه بر تقدم و برتری کثرت بر وحدت تاکید دارد. زیرا زیرساخت جهان را متکثر می بیند. کثرت گرایی سیاسی با دمکراسی یکسان نیست زیرا دمکراسی می تواند به استبداد اکثریت بر اقلیت بینجامد. لذا کثرت گرایی سیاسی تعابیری از دمکراسی را می پذیرد که به حضور گروه های متعدد در صحنه اجتماع بینجامد و شرایطش را فراهم نماید. در کثرت گرایی سیاسی با دولت های گسترده و دارای سازوکار گسترده بویژه مبتنی بر دولت های تک ملیتی مخالفت می شود. بویژه با حرکت هایی که به نابودی تفاوت ها و تکثرها می شود، مخالفت می گردد.

بر اساس این دیدگاه لزومی ندارد که ارزش ها مطلق باشند و در نهایت به شکل منظومه ای سازگار با یکدیگر نسبت برقرار سازند. این دیدگاه در مقابل نظریه وحدت گرایانه (Monism) قرار دارد که قایل به مطلقیت ارزش ها و سازش آنها با یکدیگر است. وحدت گرایان به نیک و بد مطلق معتقدند که به وسیله بینش مقدم بر تجربه قابل ادارک است. کثرت گرایی نه اعتقاد به مطلق بودن ارزش ها دارد و نه معتقد است که می توان میان ارزش ها جمع مناسب و دایمی ایجاد کرد. کثرت گرایان به وجود ارزش های ناسازگار و گاه متضاد اعتقاد دارند. همچنین آنان به سعادت مطلق و قابل تعمیم برای تمامی افراد در همه زمان اعتقاد ندارند.

کثرت گرایان به سوال اخلاقی و سیاسی و در اساس به پرسش هایی پیرامون ارزش ها پاسخ نهایی نمی دهند و همین وجه ممیز کثرت گرایان و لیبرال ها و دمکرات هاست. لذا یک فرد ممکن است لیبرالی فکر کند ولی آزادی را ارزش مطلق تلقی نکند. لذا نمی توان گفت یک دمکرات دقیقا یک کثرت گرا هم هست. از این رو دمکراسی بالفعل کثرت گرا نیست ولی می تواند با کثرت گرایی جمع شود. و این را دمکراسی کثرت گرایانه گویند که یعنی نوعی دمکراسی که به نفی حقوق اقلیت ها و گرایش های ضعیف جامعه منجر نشود.

کثرت گرایانی همچون آقای برلین از آزادی مثبت که آزادی بر (Freedom on)  و آزادی منفی آزادی از (freedom from) سخن می گویند. آزادی منفی چیستی و کجایی قلمرویی است که اشخاص به طور آزاد و بدون دخالت دیگران آنچه را می خواهند انجام می دهند. و منظور از آزادی مثبت پاسخ از پرسش منشا کنترل و یا نظارتی است که شخص بر اساس آن به انجام دادن یک عمل وادار می شود.

لیبرال ها با محدود کردن حاکمیت و به حداقل رساندن قلمرو آن، به باز کردن قلمرو آزادی فردی فکر می کنند.

جان استوارت میل معتقد است که فقط نفی استبداد سیاسی حکومت نسبت به عامه مردم برای حفظ قلمرو های رفتار و اندیشه آزاد کافی نیست و بلکه باید از استبداد اکثریت بر اقلیت و سیطره افکار عمومی بر افکار متفاوت شخصی و اقلیت ها نیز جلوگیری کرد.

اما مبنا قرار گرفتن عقل و دادن آزادی با دو دسته مشکل مواجه بود:  اول خدشه دار شدن و تحدید عقل توسط مخالفین و همچنین غرایز انسانی      دوم بعید بودن تحقق یک عقلانیت مطلوب در افراد  که کثرت گرایان می گویند آزادی هر چند برخاسته از امیال و خارج از حیطه عقل است، همچنان آزادی است و نباید محاط به عنصر عقل در آدمی نمود. اصولا کثرت گرایان و از جمله آقای برلین موافق مطلق و یکه کردن ارزش ها نیست حتی زمانی که این ارزش، آزادی نام داشته باشد. کثرت گرایان، فاعل و مختار بودن انسان را با پذیرش اهداف و مقاصد متعدد انسانی که گاه در رقابت با یکدیگرند تفسیر می کند و مخالف طرح هر گونه آموزه آرمان گرایانه ای است که بخواهد با محاسبات خاص خود ارزش های اخلاقی و سیاسی یکسانی را بر انسان فرض و تحمیل کند حتی اگر این تحمیل به نام مرجعیت مطلق عقل باشد. و نباید از تفسیر کثرت گرایانه فاعل و مختار بودن انسان به نفی آزادی رسید.

کثرت گرایان مایل نیستند از مختار بودن انسان نظام های نافی آزادی شکل گیرد و یا مانند بحث مهم در لیبرالیسم که  یعنی مختار بودن انسان باعث نفی آزادی و ایجاد نظام های استبدادی شود.  فاعل بودن انسان را با پذیرش اهداف و مقاصد متعدد انسانی که گاه در رقابت و با یکدیگرند تفسیر می کند و مخالف طرح در گونه آموزه آرمان گرایانه ای است که بخواهد با محاسبات خاص خود ارزش های اخلاقی یا سیاسی یکسانی را بر انسان تحمیل و یا فرض کند. حتی اگر این تحمیل با مرجعیت عقل باشد. یا به نفی آزادی برسد. یا ایجاد نظام استبدادی ختم شود. لذا برلین هم کثرت گرا و هم لیبرال بود.

جان راولز: صاحب کتاب نظریه عدالت اهل بالتیمور امریکا. که به بحث نظریات اخلاقی و سیاسی در ارتباط با یکدیگر پرداخته است. و به دنبال یک پایه نظری برای عدالت است. این کتاب را پیشرفت مهمی در سنت لیبرالی و نوسازی آن می دانند که نقد مهمی بر نظریه فایده گرایی جرمی بنتام و دیگران است او  الف) نظریه قرار داد اجتماعی را بر محور عدالت مورد بحث قرار می دهد.         ب) از تلقی کانت از عقل در نظریه خود استفاده زیادی برده است         ج) نقد فایده گرایی و سعی در ارایه جایگزین برای آن      راولز هم اساس نظریه خود را بر فردیت می گذارد. وی نیز معتقد بود قبل از قرارداد اجتماعی انسان در زیست پایه و طبیعی بوده که انسان چنین جامعه ایی در یک حجاب جهل زندگی می کرده است که جهل همگانی نوعی شرایط عادلانه را مهیا می کرده است که همین پایه عدالت را فراهم می کند. جامعه بر اساس بی عدالتی قوام نمی گیرد تا بعد نیازمند رفع آن باشیم. پذیرش نوعی انصاف که در نظریه راولز وجود دارد، عدالت را معادل همان انصاف می بیند که در شکل گیری جامعه نقش دارد و طبق همین انصاف، باید آزادی در همه طرف ها باشد تا انصاف شکل گیرد و هر طرف برای رعایت انصاف آزادی طرف مقابل را در نظر می گیرد و این ناشی از عقلانیت است. عقلانیتی کانتی که پایه اخلاق و رفتار عملی را فراهم می سازد.

بنیادی بر اساس آزادی، اصل اولش در عدالت است اصل دوم نابرابری های اجتماعی، اما اگرچه مذاکره اولیه در حجاب جهل در شرایط برابر و بر اساس انصاف صورت می گیرد اما کالاهای اجتماعی در حدی نیست که همه برابر از آن برخوردار شوند اینجا مساله کمیابی و توزیع پیش می آید لذا باید شرایط را طوری چید که کم امتیاز ترین ها در جامعه هم شرایط دسترسی و امکان برخورداری داشته باشند.

راولز امکان توزیع برابر را منتفی دانسته و آن را به سود همگان نمی داند و این را باعث از بین بردن انگیزه تلاش و کارایی تلقی می کند لذا او بی عدالتی را  از آندسته از نابرابری هایی می داند که به سود همگان نیست. و از طرفی مخالف کمک دولت به تهی دستان هم نیست. او تضاد و مغایرت منافع را از خصوصیات بارز انسان و جوامع انسانی می داند. و معتقد است بهبود وضع هر فرد، به کاهش بی عدالتی می انجامد. او به احترام به خویشتن به عنوان یک دارایی غیر قابل جایگزین تاکید دارد. از نظر کانت، انسان ها باید همچون غایاتی در خودشان لحاظ شوند و نه همانند ابزاری برای اهداف دیگران، و به این جهت انسان ها نباید به وضعیت ابزار انگارانه تنزل یابند.

هدف راولز ارایه نظریه ایی است که بتوان آزادی و عقلانیت را با مباحث عدالت به گونه ایی مناسب ترکیب کرد. او مقابل حق طبیعی است. برای وی مالکیت یک حق طبیعی نیست و اصولا تنها حقوقی موضوعیت دارند که عاقلان یا همان مذاکره کنندگان مفروض به آن دست یافته و توافق کرده باشند.

او منتقد فایده گرایی است و معتقد است که نظریه اش بر نظریه فایده گرایی برتری اخلاقی دارد.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380

حقوق برابر برای همه انسان ها

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

آنارشیسم چیست و چه می گوید

یکی از بی مناقشه ترین نظراتی که در رابطه با زندگی انسان ها وجود دارد اینکه انسان رو به تکامل، شایسته تکامل، دارای ابزار تکامل و زیستش برای تکامل است، می باشد، و مناقشه مکاتب فکری در این است که هر یک مدعی اند که آنها می توانند این مهم را سریعتر و یا بهتر به سرانجام برسانند. مهمترین وجهی از آنارشیسم منتج می گردد، آزادی است که به شکوفایی انسان ها می انجامد و انسان می تواند در سایه آنارشیسم استعدادهای خود را بروز و گسترش دهد، حق تعیین سرنوشت از اساسی ترین نتایج آنارشیسم است.

آنارشیسم اگرچه در اذهان ما به هرج و مرج تصویر و تعبیر شده است، ولی این نظریه اعتقادی به هرج و مرج نداشته و با به چالش کشیدن "اقتدار، تَحَکُم و تمرکز،" به آزادی بشر می اندیشد، و بیشترین حمله اش متوجه حاکمیت هاست، حاکمیتی که از طرف وکلای خود، وکیل زندگی بهتر برای آنها می شود، و همین وکیلی که انسان ها نبودش را هرگز نمی توانند تصور کنند، چنان بر جان و مال وکلایش حاکم می شود، که برای خلاصی از جور و ظلمش، وکلا باید خون دهند، و تاریخی از رنج، خون، غارت، چپاول، جنگ، زورگویی، تمامیت خواهی و... را انسان ها متعاقب این تفویض وکالت [1] تجربه کرده و می کنند.

لذا آنارشیست ها برای خلاصی از این بلیهِ، حاکمِ، مسلطِ، زیاده خواه، یاغی، تمامیت خواه، غیر قابل کنترل و... نوعی جامعه بی حُکم، تَحَکُم و حاکِم و حُکومت را خواستار و معتقدند. آنان مخالف نظم نیستید بلکه اجبار و تحکم را بر نمی تابند لذا این که دولتی (Government) در کار باشد زیاد مورد تعرض آنان نیست، ولی وقتی سازمان اجرایی به حاکم، حکومت، حکم و تحکم، می رسد (State) با آن مخالفند، معتقدان این نظریه اعتقاد دارند که قدرت سازمان های سیاسی باید به سازمان های اقتصادی – اجتماعی که متکی بر عضویت داوطلبانه انسان هاست، منتقل شود.

آنارشیست علاوه بر حکومت، هر گونه سیطره حاکمیتی بر انسان ها حتی در قالب نهادها (از جمله نهاد کلیسا) را نیز بر نمی یایند. آنان حتی سیطره نظریات علمی را هم بر نمی نتافته و به نفی اصل و اصول متمرکز کننده علمی نیز مبادرت کرده اند. اگرچه همه آنارشیست ها را نمی توان یکی دانست، ولی همه در نفی حکومت متفقند.

آنارشیست ها خاستگاه و منشا حکم و حاکم و حکومت را یکی یا ترکیبی از "جهل"، "آز" و "زور" می دانند. به خصوص زور را در شکل گیری این امر بیشتر اهمیت می دهند. آنان برای از بین بردن این زور گاهی به زور هم متوسل شده اند.

آنارشیست ها معتقدند در صورت استفاده از استعدادهای نیک زیستن و نیک دریافتن آدمی و گسترش آموزه های آنارشیستی، به صحنه هایی هرچه فراخ تر عالم دست خواهیم یافت، که امکان شرارت در درون جماعات یا تجاوز از بیرون به حداقل خود می رسد.

آنارشیست ها به نوعی پلیس موقت، داوطلبانه و مردمی برای رفع شرارت و دفع تجاوز تن داده اند. اما آنها نهاد حکومت را هرگز یک نهاد ضروری و طبیعی نمی دانند، بلکه آن را تاسیسی دانسته و با مارکسیسم که حکومت را در پایان از بین رفتنی می داند، در این زمینه مشترکند، زیرا مارکسیسم هم معتقد است که ضرورت حکومت روزی به پایان می رسد، و لذا آنارشیسم و مارکسیسم هر دو حکومت را تاسیسی می دانند.

اما آنارشیسم فردگرایانه با لیبرالیسم راست که معتقد به حاکمیت حکومت حداقلی است، در دو آموزه با هم مشترکند، و تفاوت آنها در نپذیرفتن همین مقدار "رضایت به حکومت حداقلی" است که در لیبرالیسم دنبال می شود. جامعه مطلوب آنارشیسم خالی که زور و اجبار و تحکم است. اختلافات بر اساس کدخدا منشی حل می شود. استفاده از نیروی حداقلی داوطلب مردمی برای جلوگیری از تعدی و تجاوز و شرارت مد نظر است.

نفی هرگونه سلطه بر انسان ها به حدی مورد تاکید است که حتی سلطه اکثریت بر اقلیت در نظام رای گیری را هم بر نمی تابد، و تنها جایی این امر پذیرفته می شود که منجر به تحکم و اجبار نشود.

در جامعه آنارشیسم کار مایه شادی تلقی شده، و اجباری در نوع کار کردن هم نباید باشد.

آنارشیست ها برای رسیدن به جامعه مورد نظر خود از دو شیوه الف) نبرد خشونت آمیز و ب) روش تبلیغ و ترغیب را مد نظر دارند، که این در نوشته های تئورسین های آنان چه در ادبیات و رمان ها و چه تئوری ها بروز داشته است. تولستوی نویسنده روس از آن جمله است. انعکاس شیوه های مبارزاتی بی رحمانه آنارشیست ها در ادبیات داستانی و... باعث گردید که آنارشیسم و ارعاب و وحشت در کنار هم قرار گیرند. انواع آنارشیسم :

آنارشیسم کمونیستی : که بر اقتصاد کشاورزی و صنایع روستایی و به نوعی بازگشت به طبیعت تاکید دارد. آنها با صنعت مخالف نیستند، ولی صنعت را موجب خرابی طبیعت می دانند.

آنارشیسم سندیکالیستی: که به صنعت توجه دارد که هسته اصلی آن سازماندهی فدراسیون های صنفی و نظارت کارگران و ایجاد هماهنگی بی فدراسیون ها که به صورت داوری استوار است، مورد تاکید است و این دو نظریه هر دو به جمع گرایی و جنبش چپ متعلقند.

آنارشیسم فردگرایانه :  بنیادش بر فرد، مخالف مالکیت جمعی، و موافق با مالکیت خصوصی است.

در مجموع آنارشیسم بر فردگرایی، اختیارگرایی، خود انگیختگی و سوسیالیسم استوار است.

عدم موفقیت آنارشیسم به علل ذیل نسبت داده شده است : 

الف) پیدایش حکومت های اقتدارگرا در قالب مارکسیسم – لنینیسم در بلوک شوروی سابق، و ناسیونال سوسیال در آلمان، و فاشیسم در ایتالیا و اسپانیا       ب)اقدامات تروریستی پر سر و صدای آنارشیست ها         ج) اصلاحات نظام سرمایه داری که موجودیت آنارشیست ها را زیر سوال برد، که این اصلاحات ترکیبی از سوسیالیسم و دولت رفاه بود.       د) دست آوردهای اندک آنارشیسم در قرن نوزده که تا حد زیادی از طبع آنارشیسم و گرایش و اصرار این آموزه بر تمرکز گریزی و تشکیلاتی کار نکردن بود.

در قرن19 میلادی آنارشیست ها بیشتر از دو تیره از انسان ها تشکیل شده بودند   الف) اشراف و گاه روحانیون برجسته که از طبقه اجتماعی خود بازگشته بودند، یا افرادی از طبقات کاملا پایین اجتماعی همچنین کارگران، کشاورزان       ب) عناصر بی طبقه یا همان لومپن ها که عادل این اقشار در جامعه ما همان شعبان بی مخ ها بودند که مورد سو استفاده قرار گرفتند و دولت ملی محمد مصدق را در کودتای 28 مرداد به شکست کشاندند.

اما از نیمه دوم قرن بیستم گرایش های آنارشیستی دوباره در حال شکل گیری است، ولی این بار بیشتر طرفداران آنارشیسم از بین دانشجویان، معلمان، عالمان، هنرمندان و... و تنها 15 درصد کارگران دهقانان تشکیل می دهند.

اکنون آنارشیست ها از سازوکار "سازماندهی اجتماعی بدون استفاده از سازوکار حکومت" دفاع می کنند.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380

[1] - حکومت ها بر اساس قرارداد اجتماعی است که از سوی وکلای خود وکیل مردم می شوند و زمام امور را در دست می گیرد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سبو سبو ز لبت من چشیده ام می سرخ

 نقش خیال تو

نقش خیالت را زدم، در کوچه های قلب خود     می ریز بر جام دلم، زان می که باشد جان گیر

 چیده ایی بالم و، از پر و پرواز نشانم نبود                 تو به پرواز دل خود رس و هم جانی گیر‎

من لبت را به لب خود زده ام، جان گیرم                    تو ز جام می نابم، تو بنوش و جان گیر

شهد آغوش شکرینت زده بر جانم تیر                 تو از این تیر بکش جانی، و از آن جانی گیر

روی لب ها، همه ی عشق تو را جار زدم               که بگیرید همه جان، و همه ی جانم گیر

لطف جان دادن من بر لب میزار تو را                ترجمان کس نتوان کرد، که شرحش جان گیر

مطلبم نیست که من جان بدهم، در آغوشت      مطلب آن است که آغوش تو است جان گیر

کنون که گشته ام من به جام لبت لبریز                  برو که این لب دورت، مرا شده جان گیر

 

کشته در فراق

خواهم که ببخشم جانی که نمی خواهمش دگر            جانی که برای کندن انگار ساخته است

گاه می گویم از فراق، که کُشت جان من        کشته در فراق یار، که وقت خوش دیدار دلبر است

ای همره فراری از من، ای عشق من بیا                    جانم ستان، که جانم برای ستاندن است‎

عشق چنان فریاد می کند در دلم،                                   کین جان به جانان، برای دادن است‎

سرخ است لبُ، سرخ است، جام من                   جانی به سرخ جامعه دوران، برای دادن است‎

من خون به رگ های تاک کرده ام                     تا جام پرکند ز می ناب، که وقت نوشیدن است

لب چون نهم بر لب جام باده ات                               زین باده تا ته رگ، هوس جان دادن است‎

سبو سبو ز لبت من چشیده ام می سرخ       کجاست این می سرخ، که از برای نوشیدن است‎

من کشته ام به پای این جام واپسین                      ای واپسن جام، کجاست، وقت دادن است‎

من انتظار لب از جام تو می کشم                               تو انتظار، که کی وقت جان دادن است‎

من غرق در هیات نور تو گشته ام                                        تو انتظار ز لب جام نخورده است‎

من در فراق میِ خون چکان تو                                   تو در انتطار آغوشِ در خون نهفته است‎

می میکنم طلب ز روی خوش مثال تو                         تو از گناه می گویی و از جام سرکشت‎

جامی بده تو ای ساغی دلم                                    تا نوشم اکنون از می آفتاب سوخته ات‎

من را به آغوش باز خود بگیر                                            تا جان دهم در آغوش جام پرورت‎

این سوخته تن که تو در جام می زنی                         این آه دل سوخته و گریان دلبر است‎

بیا تو کنون کار را تمام کن و برو                        کین سوخته عاشق، در هوای جامزن است‎

افکنده در خیال خود، جام و می به هم               ساغی و شاهد و می را، راه روشن است‎

27 مهر 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در قمار عشق باختم هرچه که بود

بی چیزی

در قمار عشق باختم هرچه که بود      باشد که یار مدد کند در این بی چیزی‎

باختم این دل و جام و جامه دان همه را   اینک این عشق است و عاشق و بی چیزی

چشم هاست که مانده به درب بهر مائده ایی  گوید ای یار، آیا رسد به ما در این بی چیزی؟

نیست جوابی دندان شکن تر از اینکه یار    گویدت یار که، بمان بدان بی چیزی

درد من پنهان نباشد ز تو ای یار بی قرارم کنون     جان عزیز نمانده است، هیچ جز بی چیزی

حکایت دل است و بی دلی های دل    که در این وادی دل نیست جز بی چیزی

مرا نمانده است جانی، تا که هدیه کنم،      به یار بی نوای خود در این بی چیزی

حکایت فقر است و فنا، در وادی عشق     عشق است و فناست، و بی چیزی

 

سیلاب اشک

سیلاب اشک روانه می کنم تا یار    بدان، تشنگی ز خود نماید دور‎

ای اشک ها روانه شوید تا که یار      دلبری ببیند و غم نماید از خود دور

نیست مرا تحفه ایی بجز اشک چشم      تا که یار را کنم بدان مسرور

بی قرارِ دیده ی تابناک توام     تا که جان را کنم بدان مغرور

مه جبینا تو ای عشق لایزال من       دیده بازکن به روی من مفرور

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ایرانیان وسایل دفاعی زیادی را برای خود تدارک دیدند تا بتوانند، ملتی آزاد بمانند، و به اسارت این و آن در نیایند و خود را مقابل بیگانه حفظ کنند، دژها یکی از وسایل دفاعی، و از نشانه های نزدیکی دشمن به ما بوده است، آری دشمن همیشه در همسایگی ما در کمین بوده است. برغم این، خصایص فردی، شرایط اجتماعی، غفلت و... بارها ایرانیان را برای سال ها، دهه ها و سده ها به اسارت این و آن انداخت.

گرچه ملل دیگر (مثل هندی ها) اینقدر خود را در معرض خطر تجاوز و تهاجم ندیده اند و به همین علت بسیاری از روستاها و شهرهای آنان فاقد چنین بناهای دفاعی است، ولی در این نقطه از زمین حتی روستاها هم واجد قلعه ها، برج و باروهای دفاعی است، که وجود این قلعه ها هم نشان از قدمت و هم نشان از تعدد تجاوزی است که این مردم، در معرضش بوده اند.

از بازمانده برج ها و قلعه های بسیاری دیدن کرده ام، اما دیدار از قلعه رودخان در نزدیک های شهر فومن در گیلان در تاریخ 26 مهرماه 1397 خاطره انگیز بود، هم به لحاظ طبیعت این ناحیه و هم نوع ساخت قلعه ایی که به دیدارش می رفتیم. قلعه ایی که خاطره های فراوانی در خود دارد و در ادوار تاریخی میزبان بسیاری بوده است تا خود را نشان دهند که چه عجوبه هایی در اهداف و در برخورد با مردم این منطقه خواهند بود، در خیر و شر.

از منجیل که وارد مناطق استان گیلان می شوی، طبیعت خاص و زیبای منطقه خود را نشان می دهد، ابتدا باغ های زیتون، بعد هم شالیزارها و جنگل ها و سر سبزی دوست داشتنی شمال، که به انسان روحیه می دهد، که هنوز جایی در این کشور هست که خدا آب را از آن نگرفته است و سبزی و طراوت و بوی نم را می توان حس کرد و این تو را مست می کند. در مناطق شمالی هر چه پیش می روی گیرایی سبزی تو را مثل آهنربا به خود جذب می کند و انتظار داری که حداقل خدا این قسمت از ایران را اجازه دهد برای ما ایرانیان سبز بماند تا هر وقت آرزوی دیدن سبزی کردیم خود را به آن برسانیم و روحیه تازه کنیم.

قلعه رودخان مقصد ماست و اینجا هر چه قدم می زنی در عرصه مبارزاتی میرزا کوچک جنگلی قدم بر می داری، او که قیامش علیه سلطه خارجی روس ها بر ایران بود و بعد با دیکتاتوری و برای حاکمیت مردم بر سرنوشت خود مبارزه کرد و در نبرد مشروطیت نقش ایفا کرد تا پادشاه و دستگاه شاهی را محدود و در مقابل قانون و مردم پاسخگو نمایند؛ و بعد البته در کنار بسیاری دیگر، مقابل حاکمیت یکپارچه ایی که رضا شاه پهلوی می خواست بر ایران ملوک و طوایفی شده، ایجاد کند، ایستاد و البته مثل بقیه که هر یک در گوشه ای از ایران حاکمیت خود را داشتند، و خود مختار از مرکز امر خود را پیش می بردند، سر خم کرد و ایران را این بنیانگذار سلسله پهلوی با سرکوب این سرهای بزرگ و خودسر، یکپارچه و متحد کرد.

با تسلیم شدن نیروهای جنگل در گیلان، شیخ خزعل در خوزستان و... سرکشی های جزیره ایی ملوک الطوایفی خاتمه یافت و اگرچه دیکتاتوری رضاشاهی بود، ولی روال ویرانگر قاجارها که کشور و مردم را در شرایط فقر و فلاکت انداخته بودند، به پایان رسید و دوره از آبادانی را آغاز نمودند.

جنگل ها، روستاهای جنگلی، قلعه ها و همه امکانات نظامی منطقه روزگاری در دست میرزا قرار گرفت تا فومنات عرصه او گردد، کسی که بر علیه حضور روس ها قیام کرده بود تا تاسیس "جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران" نیز پیش رفت و آنرا در خرداد 1299 ه.ش اعلام کردند. که اگرچه جمهوری خواهی میرزا در مقابل سلطنت فردی ستودنی است، ولی همه می دانند که رییس جمهور در یک جمهوری چپگرا هرگز کم از یک پادشاه نداشته و بلکه دیکتاتور تر هم هست، رییس جمهورهای مادام العمری که با مرگشان، فرزندان شان جانشین آنها می شوند، و انتخابات های تک کاندیدایی را اعلام و با اکثریت آرا مادام العمر حاکم می شوند؟!!

این خود بی ثباتی فکری رهبران مبارز ایران را نشان می دهد که از یک مبارز علیه یک جریان به دست نشانده آن تبدیل می شوند و عدم اعتماد مردم به سیاسیون شاید از این امر ناشی می شود که در مبارزه خود ثبات نداشته و اهداف شان را هم فراموش می کنند.

بگذریم از این روند دردمندانه مبارزه آزادیخواهی ملت ایران، که پله به پله صعود می کنند، و بدنبال پیروزی های نسبی نردبان، نردبان سقوط را به دنبالش تجربه می کنند، گاه انسان دچار یاس می شود ولی در راه رسیدن به مقصود، یاس را باید از خود دور کرد، زیرا که این راه ارزشش را دارد که نسل ها برایش فدا کرد، که رسیدن بدین مقصود شیرین ترین دستاورد است و سکویی برای پرش به سوی انسانیت و کرامت انسانی خواهد بود. و ناکامی ها و چرخش های چنین مبارزانی را نباید در نظر گرفت که آنان در زمان خود آن کردند که به آنان تحمیل شد و یا نفهمیده در راهی قدم زدند که ما هم در دوره خود البته زدیم و خواهیم زد، تا آگاهی که اکسیر ملت ساز است دست آید و آنگاه است که دیگر چاقوی استبداد را در یک چرخشی آشکار نخواهند توانست در اوج مبارزه آزادیخواهانه این چنین بر بدن رنجور این ملت فرو کنند.

طبیعت زیبای دره ایی که به قلعه رودخان شما را می برد، آنچنان بر انگیزاننده و محو کننده است، که حس غرق شدگی به شما دست می دهد، که حتی نمی توانی آثار سیلی را که چند روز پیش شدت خرابی اش، حتی معاون رییس جمهور را بدانجا کشاند، را هم ببینی و پل ویران شده منتهی به این مرکز گردشگری را به نظر نمی آید، که از جمله ویرانی های این سیل است.

ورودی دو طرف محوطه را با مغازه هایی زیبا به مرکز عکاسی، خرید و خوردن تبدیل کرده اند، و این روند، به قول خودشان تا "ایستگاه آخر" که آخرین مرکز پذیرایی در پای دیوارهای قلعه رودخان است، ادامه دارد و قاطرهایی که این مغازه ها را تدارک می کنند، در رفت و آمدند. طبیعت زیبای دره را می توان به هنگام عبور از راه پله های سیمانی که با قلوه سنگ ها تزیین شده است به نظاره نشست، و البته همین قلوه سنگ های لیز باعث زمین خوردن مردم می شود؛ اینجا هم مثل بسیاری از مکان های دیگر، امنیت انسان ها را سازندگان این راه پله ها فدای زیبایی کرده اند، مثل جلوی برخی خانه های نوساز شهری که بی سوادی معماران و مجریان ساخت و ساز باعث می شود که کف پیاده رو را سنگ های صیقل داده فرش کنند، که با اولین بارش برف و باران، به محل اسکی و لیز خوردن مردم عبوری تبدیل می شود، و زمین خوردن ها و شکستن استخوان ها، از ما تلفات می گیرد، و حال آنکه سنگ فرش خیابان ها در دهه ها قبل از این، سنگ هایی بود که باعث لیز خوردگی نمی شد و یا عمدتا از آجر سفال هایی بود که هرگز احتمال لیز خوردگی در آن نبود، ولی انگار هرچه ما جلو می رویم اصول اولیه و پیش پا افتاده بیشتری را هم فراموش می کنیم و غرق در زیبایی، خود را به فنا می دهیم.

لباس های زنانه و مردانه گیلان که مسافرین را به داخل عکاسخانه هایی دعوت می کند که بیایند و در هیبت یک "گیله مرد" و "گیله زن" در آمده و خاطره گیلان را با تصویری از خود به خانه ببرند. انواع آش ها، ترشی ها و علی الخصوص لواشک هایی با رنگ های مصنوعی و طبیعی، مثل همین دربند تهران که مملو از رنگ های غیر مجاز و غیر خوراکی است، در انتظار شماست که رنگ های برانگیزاننده اش شما را به خوردن سم ترغیب می کند، البته در اوج عرق و خیس شدن از گرما در پای قلعه شما را به خوردن الاسکا (بستنی یخی های دست ساز) هم دعوت می کنند که خوردنش همان و بیماری های گلو پیشکش شما خواهد کرد.

البته چای هیزمی هم رونق خوبی دارد و بسیار مناسب هم هست. زیرا که چای محصول اینجاست و چای ایرانی سالم ترین چای دنیاست و گرچه چای وارداتی خوش رنگ می نماید، ولی مملو از اسانس و رنگ و افزودنی هایی است که برای مذاق و البته چشم زیبا، ولی برای سلامتی هرگز مناسب نیست، مزارع چای را از همینجا در قلعه رودخان تا ماسوله می توان در مسیر دید.

رودخون که این قلعه از آن نام گرفته است در دره جریان دارد و صدای آب و عمق جنگل تو را در پیچ و خم های پر از انسان هایی که راهی قلعه اند، و اکثرا هم سابقه کوهنوردی ندارند و به سختی بالا می آیند، خاطره ساز است، خیلی ها می پرسند چقدر تا قلعه مانده، و بعضی هم به کوله کوهنوردی ما مساله دارند که با این همه بار کجا می روید، ولی کوهنوردان همه چیز را در نظر می گیرند و مجهز بالا می روند ولی مردم عادی دست خالی و تنها با عصای بامبویی که به دو هزار تومان از پایین خریده اند عازم بالا هستند.

زوج ها، خانواده ها، دوستان که چند نفری آمده اند، اعضای گروه هایی که با تور آمده اند، تکنفره ها و چند نفره ها و... همه عازمند و بازار عکس هم رونق بسیار دارد و اینجا مناظری وجود دارد، که اصلا نمی توان آنرا از دست داد. جنگل است و هزار چهره زیبا که نشان می دهد و تو را مجاب می کند که ثبتش کنی.

بالاخره به دروازه ورودی قعله رسیدیم، در این سوی قلعه برج و باروها و دروازه سالمند؛ اینجا سالم ترین بخش قلعه است که ورودی قلعه هم از همین سو است. وارد که شوی محوطه ایی است بزرگ که از چپ و راست می توان به دیدار اضلاع قلعه رفت، قسمت سمت چپ که از سالم ترین بناهاست و اکثر عکس ها هم از همین قسمت گرفته می شود، خود نمایی می کند، و ما کناره دیواره شرقی را دنبال کردیم تا به قسمت شاه نشین قلعه، در بالاترین نقطه برسیم که ساختمانی دو طبقه است، در این مسیر برج ها و سوراخ هایی برای تیراندازی و دیدبانی هست که فاصله آن از زمین هم از قضا زیاد نیست، یعنی دشمن در فاصله بسیار کمی می تواند خود را به محل نگهبانی برساند، و این وحشت آفرین می باشد، دشمن می تواند در پناه درختان خود را به نزدیکی های دیوار رسانده، و حمله را آغاز کند، البته برج های چند طبقه هم می تواند با تیراندازی جلوی آنان را سد کند.

ناخودآگاه با مدافعان این قلعه که از زمان ساسانیان تاکنون از دیوارها و پناهندگان این قلعه در برابر مهاجمین دفاع کرده اند، همنفس، هم غم و هم درد می شوی که در محاصره دشمن به دیوارهایی اتکا دارند که چندان هم محکم و محفوظ و بلند نیست. ولی در دشت گیلان جایی امن تر از این نیافته اند تا در آن پناه گرفته و از دشمن خود را محفوظ نگهدارند. این قلعه نیز چون دیگر قلعه های ایران زمانی به اسماعیلیه تعلق گرفت و علیه سلجوقیان استفاده شد، همچنین علیه صفویه که حاکم گیلان حاکمیت صفویه را بر نتافت و شکست خورد و فرار کرد و دستگیر شده به تبریزش بردند و به دار آویختند، آری شهرهای سلاطین شهر دارها هم هست، که برای نابودی هر که بنای مخالفت بردارد و حاکمیت فرد بر کرسی نشسته را بر نتابد، این دارها به کار می آیند. این حکم را انگار خداوند به حُکام داده که مخالفین خود را به چوبه ها و طناب ها بسپارند و پاندول شدن انسان ها را به نظاره بنشینند! و کیف کنند که دیگر مخالفی نخواهند داشت.

کل رفت و برگشت ما به قلعه رودخان سه ساعت طول کشید و بلافاصله بعد از بازگشت، به سوی ماسوله حرکت کردیم تا با نیروهای مبارز جنگلی ماسوله شاهد توپ باران این شهر باشیم و در بکش بکش این مبارزات، جوانان این مرز و بوم از دو طرف کشته شوند و آزادی حاصل نشود و باز دیکتاتوری بیاید و جایگزین دیگری شود و از امنیتی سخن گوید که به طور نسبی ایجاد کرده و البته از اولیه ترین وظیفه هر حاکمیتی است که بر کرسی می نشیند، و این را به عنوان بزرگترین دستاورد جا می زنند، و اولیه ترین اقدام به عنوان نقطه توقف آنها می شود.

و در آخر انگار گیلان هم بهشتی است که باید ترکش کرد، و ما را برای خشکی و خشکسالی آفریده اند، اسامی روستاها و مناطق شهری گیلان هم دوست داشتنی است و دیگر خبر از پسوند "آباد" نیست که در پس اسامی روستاهای مناطق ما ردیف شده، علی آباد، حسن آباد، حسین آباد و... اینجا اسامی معنا دار و اصیل تر است.

Click to enlarge image IMG_5372.JPG

بازار ورودی دژ قلعه رودخان

زمانبندی دیدار از بنای تاریخی قلعه رودخان به شرح ذیل می باشد:

  • حرکت از تهران، ساعت 5:10 صبح پنجشنبه 26 مهرماه 1397
  • رسیدن به قزوین با طی 140 کیلومتر مسافت از مبدا در ساعت 6:40 در محل دریافت عوارض اتوبان و پرداخت 2500 تومان، که این مبلغ به 500 تومان کاهش خواهد یافت اگر از خروجی الموت از اتوبان کرج – قزوین خارج شوید، و این امتیازی است که به اهالی محل داده شده است.
  • ساعت 6:52 در کیلومتر 158 عوارضی اتوبان قزوین- رشت و پرداخت 6 هزار تومان عوارض، از این جا تا رشت عدد 158 کیلومتر را نشان می دهد.
  • ساعت 7:55 در کیلومتر 260 در شهر رودبار که دروازه استان گیلان می باشد، حضور داشتیم.
  • کیلومتر 293 محل دریافت عوارض است که 3500 تومان برای عبور از اتوبان منجیل تا این نقطه دریافت می دارند.
  • برای رسیدن به قلعه رودخان لازم نیست خود را به رشت رساند، بلکه در کیلومتر 307، ما بعد از سراوان در ساعت 8:20 وارد جاده سراوان به فومن شده و راه خلوت تری را در حاشیه شمالی کوه های البرز در سمت جاده قزوین – رشت به سمت شهر فومن را در پیش گرفتیم.
  • ساعت 8:42 در کیلومتر 332 وارد جاده ملاسرا – شفت شده و در سمت راست به سوی شفت رفتیم.
  • بعد از گذر از شهر شفت و روستای مسیر در کیلومتر 352 در ساعت 9:29 به دو راهی فومن – قلعه رودخان رسیدیم. مسیر سمت چپ با طی 12 کیلومتر به فومن می رسد و ما مسیر سمت راست را انتخاب کردیم.
  • در کیلومتر 361 ساعت 9:46 بعد از گذر از چند روستا به روستای قلعه رودخان رسیدیم و بلافاصله حرکت برای صعود به کوه و رسیدن به قلعه در ارتفاع را آغاز کردیم
  • ساعت 13 کار بازدید از قلعه به پایان رسیده و خود را به پایین رساندیم و سه ساعت دیدار ما به پایان رسید.
  • حرکت به سمت شهر ماسوله، از طریق، روستاهای گوراب پس، سه سلام، کردمحله، گشت، وارد جاده سمت چپ کانال آب شده و در کیلومتر 382 مسیر را در کنار این کانال ادامه داده تا به جاده ماسوله رسیدیم. و به سمت راست پیچیده، اولین مکان هتل معین فومن بود، هتلی زیبا. در کیلومتر 386 فاصله تا ماسوله را تابلویی 25 اعلام کرد.
  • در کیلومتر 409 از مبدا، در ساعت 2:36 به محل عوارض ورودی شهر ماسوله رسیدیم که 7 هزار تومان پرداخت کرده و وارد شدیم و کیلومتر 412 ماسوله است.
  • حرکت از ماسوله 4:34 به سمت تهران
  • ساعت 9:32 رسیدن به مقصد در کیلومتر 791 که شامل رفت و برگشت است.

در آخر نیز انتظار برای دیدار یک دوست توفیقی بود که سری هم به مزار شهدای ماسوله زدم، کسانی که جان خود را برای این آب و خاک فدا کردند، بر سنگ قبور پاک شان این چنین نوشته بودند :

  • استوار دوم شهید هوشنگ نوردی ماسوله فرزند قنبرعلی متولد 17/1/1333 شهادت 13/1/1360 جبهه غرب ایلام -  او جان خویش را بر سر پیمان خویش ریخت    جان داد و رادمردی از این مرگ جان گرفت
  • سرباز شهید ندرت اله عسکرپور ماسوله فرزند عبداله ولادت 1338 شهادت 8/2/1360 محل شهادت سرپل ذهاب ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه. شهدا در قهقهه مستانه اشان و در شادی لایزال شان عند ربهم یرزقونند.
  • پاسدار شهید جمشید جان شریف فرزند حمد اله ولادت 1342 شهادت 24/1/1362 محل شهادت کرج. لحظه شهادت جز شیرین ترین لحظات هر شهیدی است. مقام معظم رهبری
  • بسیجی شهید اکبر روحی ماسوله فرزند جواد ولادت 1345 شهادت 11/6/1365 محل شهادت سلیمانیه عراق، مقام شهادت خود اوج بندگی و سیر و سلوک در عالم معنویت است. امام خمینی
  • سرباز شهید عظیم کشور دوست فرزند نصراله، ولادت 20/2/1346 شهادت 21/4/1367 محل شهادت ابوغریب، سلام خدا بر شهیدان، بر انسان های آزاده و بزرگی که جان برسر پیمان نهادند.
  • گروهاندوم وظیفه شهید رشید نعمت زاده ماسوله، فرزند جهانگیر، ولادت 1341، شهادت 21/12/1365 محل شهادت پنجوین، هر شهیدی پرچمی برای استقلال و شرف این ملت است. مقام معظم رهبری
  • سرباز ایثارگر سید عزت اله ندافی فرزند سید ذبیح اله ولادت 2/1/1344 عروج 23/7/1367 محل عروج شوشتر، سلام خدا بر انسان های آزاده و بزرگی که جان بر سر پیمان نهادند. مقام معظم رهبری.
  • سرباز شهید، مجید عاصی ماسوله، فرزند قدرت، ولادت 1356، شهادت 5/6/1376 محل شهادت سنندج، شهیدان بهترین و ارزشمندترین الگو برای ملت ایران بویژه جوانان هستند. مقام معظم رهبری

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دلداری ات را رو نما

گفتی که دلدار توام        دلداری ات را رو نما

گفتی پریشان توام    گفتم پریشانی چرا

مقصود شد روشن زمن    عشق است انجام مرا

لیکن به عشق و عاشقی     ماوا نمی ماند مرا

ماوا بود آغوش تو   ماوا بدین دوری چرا

ماوا نمی خواهم برو    ماوا نمی باشد مرا

من ساخته از دردم، بگو   درمان نمی باشد مرا

حُسن جمالت می کشد    زین لب بدان دندان مرا

دست از دل زارم بدار        ای جان و دل رسوا مرا

زین رو سیاهی تا به کی    خواهی کنی دنیا مرا

من کشته عشق تو ام      کشته تو می خواهی مرا؟

کشته شدم اکنون برو    تنها رهایم کن مرا

گفتی خریدار توام    تنها رها کردی مرا

رسوای رنجورم  برو     تنها رهایم کن مرا

پی جوی عشقت گشته ام      اندوه، دو چندان شد مرا

رو دست بر دار از دلم     نادیده غوغا شد مرا

من این حکایت را کجا    گویم رها گردد مرا

از آتش دل داده گی        دل مبتلا کردست مرا

رو و رها کن عاشقی     عشق است رسوایی مرا

رسوا بدین دربار عشق    رسوا کند آقا مرا

من کنج این خلوت شدم     خلوت رها کردست مرا

خلوت نخواهم زین پسین    دروازه ی جلوت مرا

من سوختم آتشفشان   آتش به جانم شد مرا

مردانه آتش می کشی   خرقه بدین جلوت مرا

خرقه کنون رفت از تنم    لیکن تنی نیست مرا

تا که کنم قربان تو      این جان و این تن چون مرا

نیست این جهان را جایگاه    این جان و این تن را مرا

تا که کنم رسوا به تو   این جان و این دل را رها

24  مهر ماه 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

اسماعیلیه [1] ایران سرگذشت یکی از قیام های عمیق، طولانی و با مشی ایدئولوژیک خاص توسط ایرانیان، علیه تجاوز و سلطه ایی بود که بر این آب و خاک رفت، و خیزشگران این خیزش خواستند تا به وضع اسفبار موجود خود خاتمه دهند، این قیام و تلاش، نمونه ایی است از آنچه در تاریخ تزویر و ظلم بر ایران و ایرانیان رفت. [2]

با این نهضت فکری و انقلابی در سنین نوجوانی آشنا شدم، و آن زمانی بود که کتاب "خداوند الموت، حسن صباح" [3] را در دستان همیشه مانوس با کتاب مرحوم برادرم، سید علی دیدم، او که شب و روزش را در نوشته های دیگران غرق بود، و انگار وقتی روی زمین راه می رفت، بر بال خطوط اندیشه متفکران بشر سوار بود. عنوان این کتاب آنقدر برایم جالب و برانگیزاننده بود که بالاخره به خواندنش نشستم.

دهه ها از آن روزها می گذرد، اما هرگز فکر نمی کردم روزی فرصتی دست دهد تا در سرزمین زیبای الموت پا جای پای حسن صباح [4] و مردان پایمردی بگذارم که او را در رقم زدن صفحات تاریخ ایران همراهی کردند، و با تفکر و عمل خود آنرا تکانی سخت دادند، تا اینکه در 19 مهر ماه 1397، همت دوستی بلند همت، مرا همنفس "عقاب" و یا "خداوند الموت" کرد، مردی که قرن هاست متفکران و نویسندگان را مقهور و متوجه خود کرده است. [5] او که مجموعه ای از عجایب بود، سازمان دهنده ایی قهار، بدیع در عمل، باهوش و صبور، یگانه در روش، جهانگردی عزلت نشین و فکور، شدید در عمل و پرکار و طراح، کسی که در سفر بزرگ شد، و چون بزرگ شد، نشست و نوشت و باز خواند و تئوری پردازی کرد و تئوری ها را به سرانجام رساند.

او با عبور از مرز تفکر و ورود به جرگه عمل همه را متحیر نبوغ و عمل علمی خود کرد، و البته ایشان نیز مثل بسیاری دیگر از سردمداران تحرکات مبتنی بر ایدئولوژی های خاص، در تنگناهای مسیر حرکتش دچار اقداماتی شد که مصداق شمول در حکم جناب ماکیاول بودند، که "هدف وسیله را توجیه می کند"، و انگار این هم از تقدیر انقلابیون بزرگ است که دچار وضعی می شوند که آرمان های اصلی پیش و حین مبارزه را فراموش می کنند، و گرچه او نیز که برای آزادی مردم ایران آمده بود، اما خود به زنجیربافی قهار در ایدئولوژی و عمل تبدیل شد، و این انقلابی دو آتشه و پر از گلوله های خشم، از آنچه بر این مردم می گذشت، در راه رسیدن به هدف بعدها دست به کارهایی زد، که این خود او را به انسانی تبدیل کرد، که امروزه نقدهایی را متوجه همین بُعد شخصیتی او کرده است، مسلک و مرام او که باید وسیله آزادی می شد خود به یکی از مخوف ترین سیستم های کنترل پیروانش تبدیل شد، و چنان شدید در عمل بود که حتی فرزندانش نیز از دم تیغ اعتقادتش گذشتند.

دو مقطع تاریخ ساز که بر ایران گذشت، و ایرانیان را در وادی سرگردانی و یا خیز تمدنی قرار داد، یکی ورود آریایی ها به فلات ایران بود که بنیان کن و تمدن ساز بود و ایران را واجد سیستم تمدنی چند هزار ساله کرد، و ورود اعراب به ایران که بنیان کن و از جهتی سرگردانی و از جهتی باعث ورود ایرانیان در دوره های سختی پی در پی شد، که دست بدست شدن ایرانیان، در جریان بازی های گوناگون سیاسی و قبیله ایی اعراب را باعث گردید، و یکی از صحنه های مهم رویارویی خاندان های مسلط عرب بر سرزمین های فتح شده، ایران بود و البته به قربانی شدن و از بین رفتن جان و مال ایرانیان منجر گردید.

تسلط اعراب بادیه نشین بر ایران، که در تمدن و فرهنگ قابل مقایسه با ایرانیانی مغلوبی نبودند که قرن ها بود طعم تمدن را چشیده، و از اسب های غارت چپاول همدیگر پیاده، و کشتار یکدیگر را به کناری نهاده و در حالتی منظم، حساب شده، با تقسیم کار اجتماعی، به نحوی فرهنگ پرور، شهرنشینی را پیشه کرده، و زندگی با قواعد انسانی را در پیش گرفته بودند، ولی به ناگاه گروهی از بادیه نشینان حاشیه های فراموش شده اطراف ایران، که زندگی خود را بر زین اسبان شان برنامه ریزی و به اجرا در آورده بودند، و به قول ابن خلدون در نظریه علمی و جامعه شناسانه اش، ایرانیان شهرنشین غافل از این گروه های قبیله ایی نیمه وحشی ساکن در حاشیه سرزمین ایران، و در حالی که تمام ذهن ایرانیان متوجه تمدن های بزرگ همجوار خود همچون روم، مصر، هند، چین بود، ناگهان با کسانی مواجهه شدند که نه از شهر شهرنشینی چیزی می دانستند و نه از فرهنگ و تمدن، و ایرانیان تا رفتند به خود بیایند، بادیه نشینانِ بر زین اسب تکیه زده، به یکباره یک پیروزی بزرگ را بر شهرنشینان متمدن بدست آوردند، و زین پس خلفای آنان در کسوت قیصر و شاهان بزرگ، همچون پینه ایی ناجور بر جای بزرگان تکیه زدند و ملل تحت سلطه را به قول انگلیسی زبانان دانگرید (Downgrade) کرده و در ذیل خود کشیده و از جلالت پایین آوردند، و برای قرن ها ملل پیشرو را موالی [6] خود نامیدند و رقابت های قبیله ایی و در سطح خُرد بادیه ایی اشان را، در کسوت شاهانه و در سطح بزرگتری همانگونه که در بادیه ها ادامه داشت، دنبال کردند و در این بلبشوی ناهماهنگی ها و رقابت های خاندانی اعراب غالب شده، در ابتدا، و سپس ترکان و بردگان حاکمان بغداد هم از سوی دیگر قدرت گرفتند، و بدنبال آن مغولان هم از راه رسیدند و بر این قوم مغلوب، و به درد غارت و چپاول نشسته، تاختن آغازیدند.

 در چنین زمانی مردانی برای نجات ایران برخواستند که از جمله آنان می توان به حسن صباح اشاره کرد که دژهای مستحکم به جای مانده از ایرانیان در کوه های اعجاب انگیز البرز، چون دژ الموت، قهستان، لمسر، قومس، قلعه طبس، و... را یک به یک به تسخیر خود در آوردند؛ مبارزینی که دژها را یکی پس دیگری با سیاست، جنگ، خدعه و... تسخیر و به کنترل خود کشیده، که برخی عدد آنها را در نقاط مختلف ایران به حدود 200 قلعه بالغ می دانند، و این قلعه ها به سان پناهگاهی، به محل آموزش، آمادگی، برنامه ریزی مبارزاتی چریک هایی تبدیل شد، که تحت تعلیمات و برنامه های جناب حسن صباح قرار داشتند تا بتوانند مبارزه با سلجوقیان و خلیفه بغداد را در آن سامان دهند.

 به طوری که گاه به این دژ ها به سان "دارالهجره" نگاه می کردند و مردان این قیام برای خودیابی و تحت آموزش قرار گرفتن بدین دژها رفته و پس از تکمیل تعلیمات مذهبی، مبارزاتی و... به جامعه شهری خود باز می گشتند و ماموریت های شان را که تسخیر شهرها و یا گسترش تعالیم اسماعیلیه بود، را دنبال می کردند. این نوع روش را در بین بوداییان هم می توان دید، که نیروهای مذهبی خود را به معابد مخصوص در کوهستان ها فرستاده تا در محیط معنوی، آرام و رویایی کوهستان تحت آموزش های خاص قرار گرفته و بعد از کسب آمادگی های لازم عازم ماموریت های مذهبی خود شوند.

تروریسم یکی از مناقشه برانگیز ترین مسایل در فرهنگ اسلامی است و از زمان پیامبر این شیوه در حذف رقبا مورد مناقشه بوده است که آیا می توان در نبرد با رقبای مذهبی، سیاسی و یا حتی نظامی از روش های ناجوانمردانه و مزورانه برای حذف استفاده کرد یا خیر؟!، و آنچه از سیره پیامبر و بزرگان قابل اتکاتر می توانیم بفهمیم، اینکه چنین روشی مذموم بوده، و هرگز مورد تایید و استفاده اسلام و پیروان راستین آن نبوده است، و آنچه گفته می شود، آنان همواره آغازگر جنگ ها، و علاقه مند و مایل به از میدان به در کردن رقیب، به هر روشی نبودند و نبرد رویارو را، به خنجر از پشت زدن همواره ترجیح می دادند، و خصوصا در بزرگان شیعه، همواره این شیعیان بودند که توسط رقبا بدین روش ترور و حذف می شدند، اما اکنون گروهی از شیعیان برخواسته بودند که از شیوه رقیب برای حذف و پیشبرد کار خود استفاده می کردند.

و آنچه تاریخ بیان می کند [7] جناب حسن صباح برای دستیابی به اهداف خود از شیوه ترور و تروریسم سازمان یافته، که از خطرناک ترین نوع خشونت ورزیست، استفاده کرده است. کاری که بعدها به یک شیوه در بین مبارزین شیعه تبدیل شد، زیرا وقتی کسی در تاریخ از شیوه و یا سلاحی استفاده کرد، انگار در واقع مجوز استفاده از آن را به طرف مقابل و دیگران نیز صادر می کند، و لذا دیده می شود که بعدها مبارزین دیگری که مدعی اسلام بودند، مخالفان عقیدتی خود را به همین شیوه ترور کرده و از بین بردند، و حتی نام خود را هم از اسماعیلیان به عاریت گرفتند. گروه فداییان اسلام نام فداییان را شاید از مردان حسن صباح به عاریت گرفتند و از اینجا بود که این واژه شاید وارد ادبیات سیاسی و مبارزاتی اینان شد، در حالی که حتی اگر به اسلام اعتقاد داشته باشید پاسخ سخن، سخن است و گلوله نیست، بلکه این منطق است و منطق ترور، منطق ایدئولوژی های محکم و استوار و پر مغز و مدعی نمی باشد، بلکه منطق ترور حاصل کم آوردن و ضعف در رویارویی فکریست، و حال آنکه اسلام مدعی است که در منطق هرگز کم نمی آورد زیرا به وحی و خداوند وصل است، پس چرا باید مخالفان عقیدتی با تزویر و گلوله شلیک شده از سلاح تروریست ها و یا خنجرهای از پشت بر تن رقیب فرو رفته، از صحنه رقابتی که می تواند سالم و جوانمردانه باشد، حذف کرد؟!!، و این انحرافی بود که در شیوه مبارزه نهاده شد و تنها آنهایی که به پیروزی های کوتاه مدت امید می بندند، نسبت به این روش ها مشتاق و حریصند، و این به نابود کردن پایه هایی که بسیار مهمند، منجر خواهد شد.

البته اسماعیلیان را قشری فرهیخته و اهل مطالعه می توان یافت، که از جمله آنان شخص حسن صباح به عنوان بنیان گذار فرقه اسماعیلیه نزاری در ایران و یا ناصرخسرو قبادیانی اهل فضل و کتاب و مطالعه و علم بودند، ولی آنچه موجب ضعف می شود، کانالیزه شدن در مطالعات فرقه ایی است، که این خود به مخدری تبدیل شده و پیروان مسالک خاص را در علمی جهل مانند محصور و زندانی می کند و افکارشان را چنان مقهور اقدامات و ایدئولوژی فرقه ایی خود می کند که تمام انسانیت از این انسان محصور در تعالیم و اصول فرقه، اخذ و به جایش تعصب علمی – فرقه ایی جایگزین می شود و فرد غرق شده در مسایل فرقه ایی به یک فدایی و مرید چشم و گوش بسته برای مراد خود تبدیل می شود، که از آنان عقل، منطق، تفکر، انسانیت، رحم و... نمی توان انتظار داشت و لذاست که قربانیان این سیستم فرقه ایی از بهترین های ملت ها خواهند بود، که بدون توجه، به قربانگاه برده خواهند شد، نمونه امروزی این نگرش فرقه ایی را می توان در سیستم راهبری سازمان مجاهدین خلق دید، که از بهترین مبارزین زمان مبارزه بودند، و خسارت بارترین ترورها را به انجام رساندند، و این ترور ها کاملا در جهت به انحراف کشیدن نهضت انقلابی مردم ایران در سال 1357 بود، و باعث بی سر شدن انقلابی شد که امید می رفت ایرانیان را به سمت آزادی پیش ببرد، اما پرورش و تفکری فرقه ایی، بهترین انقلابیون را از تفکر عاقلانه و مستقل فردی خالی کرده، و حتی در صف دشمن خارجی مردم خود (صدام و حزب بعث عراق) قرار داد که این ناشی از جهل فرقه ایی است که تشخیص بد و خوب را از شما می گیرد و تهی از هر خصوصیت انسانی حتی به کشتن مرزداران کشورت، که در برابر تجاوز دشمن خارجی صف کشیده اند، دست خواهی زد.

و یا در این سو به کشتار نویسندگان، صاحبان تفکر و نظر، رقبای سیاسی و... فارغ از این که ما نظرات آنان را بپسندیم یا نه، دست خواهی زد، حتی دکتر فاطمی توسط این تروریست ها بدون هیچ تردیدی با افتخار ترور می شود، و حتی تروریست این ترور را می آورند و در برابر تمام مردم ایران در تلویزیون، تا داستان ترور دکتر فاطمی (وزیر دکتر مصدق) را تعریف کند که چطور نتوانسته طومار زندگی دکتر فاطمی را به هم بپیچد و مدعی می شود که اگر باز هم فرصت یابد این کار را خواهد کرد، و اینگونه است که ترور و تروریسم تئوریزه، مباح و مقدس می شود و شرایط را برای ترور و تروریست های آتی مهیا می کنند.

فتوای ترور خواجه نظام الملک توسی وزیر قدرتمند ایرانی وقتی توسط صاحبان فتوا و قلعه نشینان الموت صادر و اجرا می شود، اینجا و در روزگار ما این فتوا را کسان دیگری برای افرادی که دوست ندارند تجدید و تجویز خواهند کرد، و ترورهای دیگری به انجام خواهند رساند، و بدین ترتیب ترور و تروریسم می شود یک رویه ممدوح، حال آنکه در سیره بزرگان مذموم و به دور از جوانمردی و مروت بوده است، تازه ترورها هم از دشمنان این آب و خاک نمی شود، بلکه معمولا از رقبای سیاسی داخلی صورت می گیرد، "شکاری غرور انگیز در مرغدانی!".

اما گذشته از بحث تلخ تروریسم، حسن صباح قلعه های ویران شده در زمان حمله به ایران را دوباره بازسازی و احیا کرد و یا خود به قلعه سازی های جدید پرداخت و شیوه های مبارزات نظامی ایرانی و ابزارهایش را دوباره به روز و اجرا کرد، او زیرکانه مبارزه را به خانه دشمن برد، و در خانه او به مبارزه با او پرداخت، هرچند حسن صباح در خانه خود و در وطنش علیه تجاوز می جنگید و مبارزه ایی همه جانبه را دنبال می کرد. او به زبان فارسی احترامی بسیار زیاد قایل بود، و در حالی که در مصر و شامات ملل مغلوب زبان خود را رفته رفته از دست می دادند و به عربی تغییر زبان می دادند، او یگانه راه حفظ ایران را حفظ زبان پارسی دانسته و دستور داد نوشته های اسماعیلیه به زبان پارسی نوشته شود.

اما خصوصیت بارز دیگر حسن صباح مانوس بودن او با کتاب و نوشته ها بود به طوری که به زبان ملل اروپایی از جمله یونانیان و لاتین تسلط داشت و اهل مطالعه و نوشتن بود، بطوری که سی سال در قلعه الموت بود و از همانجا حرکت خود را راهبری می کرد و بیشتر وقتش به نوشتن و مطالعه می گذراند، آنقدر که غنی ترین کتابخانه ها را در اختیار داشت و افسوس که با کتاب های او همان کردن که با قلعه اش.

نقد دیگری که به حسن صباح وارد بود، بحث سخت گیری های مذهبی و تشکیلاتی او بود، آنقدر سخت گیر بود که به خاطر نوشیدن شراب، پسرش را کشت. پسر دیگرش را نیز در جریان یک سو ظن به قتلِ یکی از یارانش، قصاص کرد و البته بعد معلوم شد، بی گناه بوده است. نسبت به احکام شریعت سخت گیر بود و ظالمانه فرزندان خود را کشت، البته این ظلم مذهبی او بالسویه بود، و برای همه یکسان اجرا می کرد؛ و این تفاوت او بود با برخی ظالمین که خلاف و جرم را در جبهه خودی، اغماض می کنند، و برای رقیب مو از ماست می کشند، و بدترین تنبیه ها را در نظر می گیرند؛ او حتی نسبت به فرزندانش هم بالسویه ظالم بود.

بله حسن صباح امام زنده اسماعیلیه ایران بود و از فاطمیان مصر اعلام استقلال کرده و خود تمام این نهضت را راهبری کرد، همچنان که سلسله امامان در این فرقه هنوز ادامه دارد و بوهره ها در هند، و حوثی ها در یمن رهبر خود را دارند، زیرا اسماعیلیه به امام زنده و حاضر معتقدند.

آنها یک نهضت کاملا انقلابی بودند، تجربه قیام و مبارزه دائمی پیروان این فرقه را همچون دیگر فرق، از تفکر مستقل فردی باز داشته، به اسارت تعالیم خود نگه می داشت، تعالیمی که در هر نهضتی واجب و... شمرده می شود و تخطی از آن شاید مرگ را به دنبال داشته باشد، تاکید بر مبارزه دائم از سوی رهبران با تفکر فرقه ایی، این مشغولیت ذهنی را برای این انقلابیون در پی داشت و لذا زمانی برای اندیشیدن نداشتند و این انقلابی گری دائمی مخدری بود که مبارزین را در میدان کور و کر نگه می داشت، حال این مبارزه اسماعیلیان حول چه محوری وحدت و شکل داده بود؟، براندازی سلجوقیان، و آیا واقعا سلجوقیان چقدر با حکومت های دیگر متفاوت بودند که هدف یک نهضت فکری عظیم به نام اسماعیلیه شود؟!.

قیام های ما ایرانیان همواره حرکت اقلیتی علیه اکثریت ساکت، راضی، و یا همراه بوده است، و البته این خاصیت هر قیامی است که اقلیتی آنرا آغاز می کنند و بعدها دیگران بدان می پیوندند و متاسفانه در این پیوستن ها، حرکت را استحاله کرده و اهداف اولیه را یا به انحراف می برند و یا این که فرصت طلبانی تحرکات آزادی خواهانه را موج سواری کرده، و سوار که شدند، آنرا از درون تهی می کنند، و در آخر بعد از پیروزی وقتی چشم باز می کنی می بینی، آزاد شدی ولی تنها آزادی تو از مستبدی بوده، و استبداد که اصل درد است همچنان باقیست، و گرفتار مستبدی دیگر شدی، که حاصل کار تنها لباس استبداد است که عوض شده، و مستبدی جدید با لباسی نو، حرف هایی جدید، ولی از جنسی مستبدانه، تختی را به دور انداخته و بر تختی جدید از جنسی دیگر جلوس کرده، همان و یا بدتر از همان می کند که می کردند.

 ولی حسن صباح در یک نظام بسته تشکیلاتی از این امر جلوگیری کرد، و اگرچه به پیروزی نرسید تا خود را نشان دهد، اما آنچه از همین مقدار تسلط هم دیده می شود این که، اسماعیلیه یک فرقه مخوف و تشکیلاتی بود که در انتها نمی توانست باری از مصائب این مردم بردارد، و خود درونمایه ایی تشکیلاتی ایدئولوژیکی مخوف داشت که علیرغم وجه علمی اش، زندانی ترسناک بود که حتی اشخاصی مثل ابن سینا را هم می خواست در خود ببلعد و درد ما ایرانیان که فقدان آزادی است، را درمان نمی کرد، و نکرد، فقط مشی مبارزاتی داشت و در مبارزه عالی کار می کرد، اما در هدف و ایدئولوژی، موفقیتش دورنمایی از رشد و توسعه مناسب برای ایران و ایرانیان نداشت و نهایتا آزادی از سلطه خارجی بود و در دراز مدت در صورت تسلط کامل اسماعیلیه بر ایران، خود دیکتاتوری بدتر از سلجوقیان شاید ایجاد می کرد؛ و تنها موتور محرکه رشد و پیشرفت ایران که آزادی است در این حرکت و انتهایش حاصل نمی شد، و به نظر می رسد تا ایران طعم آزادی و دمکراسی را نچشد، توسعه و پیشرفتی نخواهد داشت و در این میان قیام ها نیز به تغییر مستبدین منجر خواهد شد و بس.

حسن صباح جزیره هایی از قلعه ها ساخت و این جزیره ها را به هم وصل کرده تا سلجوقیان را بر اندازد، و این هدف بزرگ او بود، در حالی که آنقدر بزرگ نبود که نیاز به یک ایدئولوژی خاص با ظرفیت های تشکیلاتی -  ایدئولوژیکی مثل اسماعیلیه داشته باشد، اگر آزادی به عنوان زیربنایی اساسی در نبرد حسن صباح قرار می گرفت و این حرکت بر آن استوار می شد، آنگاه می توانست دردهای ریشه ایی این مردم را درمان کند، این در حالی است که یک ملی گرایی ساده کافی بود تا حسن صباح را به اصل هدفش که پایان سلطه غیر بود، برساند، لذا اسماعیلیه به عنوان یک تشکیلات موفق بزرگتر از آن بود و ظرفیتی داشت که می توانست در خدمت قیامی قرار گیرد، که انتهایش آزادی اساسی باشد، و نه رفتن یک مستبد و آمدن دیگری با رنگ و لعابی تازه، و تحت شعار ایرانیت. و تغییر ایدئولوژیکی مردم از 12 امامی به شش امامی چندان نمی توانست مهم و کارساز باشد، و این شاید انرژی زیادی را از قیام او گرفت، و مردانش را به "ملحد" مشهور کردند و به نهضت آنان به ظلم ملاحده (ملحدین) گفتند. و در حالی که حسن صباح معتقدات خود را از فاطمیون مصر به عنوان مروج و نگاهبان اسماعیلیه گرفت، ولی در مسایل خود آنقدر غرق شد که عدم دفاع او از حکومت فاطمیون در مصر، باعث شکست آنان در برابر خلیفه عباسی به عنوان ام الفساد بدبختی ایرانیان در بغداد شد، و او اسماعیلیه نزاریه را در ایران راه انداخت و به نام آنان حکم راند.

حسن صباح را اگرچه در اصل و نصب به جزیره العرب می رسانند، ولی به سان یک ایرانی تبار اصیل از ایران و ایرانیت و زبان و ادب پارسی و فنون دفاع این مردم و... حراست کرد و در راه این آب و خاک مبارزه ایی بزرگ و عمیق را سازمان داد. او مردی بزرگ و قابل تقدیر است، که به حق محققین در حول او، عقایدش، روش مبارزه اش، روند کاریش به کنکاش پرداخته اند.

حسن صباح زندگی درویش مسلکانه و مختصری داشت و در این زمینه شهره عام و خاص و الگوی زیر دستانش بود؛ ولی به قول یکی از دوستانم که می گفت زیاد نباید روی زندگی شخصی رهبران تکیه و تاکید کرد، که آنچه از آنان انتظار می رود رهبری درست است ولاغیر؛ هزار که از جیب ملت های خود بخورند، بپوشند و... رقمی نخواهد شد، هر چند این یک حُسن است که کم بخورند و کم بردارند، اما مهمترین خسارتی که رهبران می زنند در جایی دیگر است، و این راهبری هایی است که توسط آنها ملتی و یا ملت ها به مهلکه خواهند رفت، و یا به عکس به سمت سعادت و آزادی سوق داده خواهند شد، و همین است که مهمترین انتظار از رهبران می باشد، رهبری که کم بخورد، کم بپوشد، کم بردارد، خوب است، اما ظالمانه ترین وجه زندگی این رهبران این است که مستبدانه یک ملت و امورش را به اسارت خواسته های دل خود بکشد، این بالاترین خیانتی خواهد بود، که یک رهبر مرتکب می شود و بزرگترین خسارت را وارد خواهد کرد، خواه تو یک درویش باشی و به مختصر راضی، و یا خواه تو می گساره ایی اهل بریز و بپاش، آنچه از یک رهبر انتظار می رود راهبری مردم ذیل خود به سوی آزادی و سعادت است، در غیر این صورت تو در هر لباس و منشی باشی، خسارت هستی و نابودی.

حسن صباح عزلت نشینی بود که زندگی درویشی داشت و قصر نشینی نکرد، او قلعه ایی در نقطه ایی بالای یک سنگ را انتخاب کرد تا در جزیره ای امن بخواند، بنویسد، تفکر کند، و در آسمان ها سیر نجوم داشته باشد، و به راهبری مریدان خود مشغول باشد، و اهداف خود را تعقیب نماید، و در این حرکت از "نظام مریدی و مرادی" استفاده کرد و این روش او را در مبارزه بسیار کمک کرد، ولی در نهایت این نظام، تنها سلطه ایست که مراد بر مریدان خود خواهد داشت، و این کاملا مغایر با آزادی و کرامت انسانیست، و شاید بعد از پیروزی بزرگ، اگر حسن صباح و جانشینانش زنده بودند، ارزش اجتماعی آنروز جامعه آنها همین میزان نشان دادن حالت مریدی بر مراد بود، همین مرید بودن نیز بهترین ملاک تقوا قرار می گرفت، و در سایه اصل قرار گرفتن میزان مریدی به مراد، ملاک های اصلی انسانیت و تقوا به فراموشی سپرده و به کناری می رفت و میزان سنج انسانیت همین میزان مریدی می شد، و در یک انحراف کاملا واضح همین میزان مرید بودن بر مراد، اصل قرار می گرفت، و آنگاه است که باید گفت وای به حال مردمی که میزان سنج مقبولیت و انسانیت آنان میزان رنگ و لعاب نقابی باشد که از بردگی انسانی در پای انسان دیگری، به چهره می آید، اینجاست که دیگر نه از اسماعیلیه چیزی می ماند و نه از انسانیت، و مریدان در میدانی از واقعیت و ریا، در بردگی و خود فروشی و خود فراموشی، به رقابتی ظالمانه برای انهدام انسانیت مشغول می شوند.

لذا گرچه حسن صباح برای احیای اصالت و نجات ایرانی از غیر برخاست، ولی در نهایت و در صورت بروز حکومت گسترده اش، به بردگیی جدید ما را رهنمون می کرد. این است که قلعه نشینی و کاخ نشینی تفاوت چندانی ندارد که هر دو به بردگی می انجامد، مگر این که کاخ نشین و یا قلعه نشین به آزادی زیر دستان خود فکر و عمل کند. نه کاخ نشینی را می توان ارزش و ضد ارزش دانست و نه قلعه نشینی و عزلت نشینی، که ارزش بزرگ آزادی انسان و رسیدن به کرامت انسانی است که باید میزانسنج خوبی و بدی رهبران باشد.

انسانی که پرستیده می شود و اجازه پرستش خود را به پیروانش می دهد، چه بر صندلی چوبین تکیه زند، و چه بر تخت زرین، تفاوتی ندارد، و این تنها تفاوتی است که در طبع انسانی دو مستبد می توان مشاهده کرد، که این چوب را ترجیح می دهد و آن جواهرات، که در نهایت هر دو حامل ظالم و مستبدند. قلعه ها و کاخ ها هر دو نشانه ظلمند و کاخ نشانه ظلم جاری است و قلعه نشانه فرار از ظلم و یا نگاهبان ظلم، و قلعه ها کمتر پناهگاه مردم بودند بلکه بیشتر محافظ ظالمانی بودند که در مخاطره ها بدان پناه می بردند، تا خطر بگذرد و چنانچه روزی انسانیت به اوج خود برسد، رهبران چنین جوامع پیشرویی، هم کاخ ها و هم قلعه ها را وا نهاده و در بین مردم خود خواهند زیست، که همین زندگی قلعه ایی و یا کاخ نشینی نشانه از جدایی بین مردم است و حاکم. که حاکم نخواسته است با مردمش همسفره و همسفر شود.

حسن صباح در انتخاب محل شروع مبارزه خود در البرز مرکزی، دره الموت را انتخاب کرد که واجد خصوصیات طبیعی است که در مجموع خود یک دژ طبیعت ساخته است، که نشان از هوش و ذکاوت او در انتخاب مکان شروع خیزش دارد. دژی طبیعی با امکان کشاورزی و خودکفایی، و در عین حال دسترسی بدان نیز سخت بود و برای حاکمان دشت های قزوین، ری، ساوه و... قابل اعتنا نبود، این همان اشتباهی بود که ایرانیان در مورد اعراب مرتکب شدند، و از همان جایی که فکرش را نمی کردند، خوردند.

بعدها و در عصر معاصر، به همین شیوه گروه های مسلح چپگرا نیز سیاهکل و جنگل های آمل را برای شروع مبارزه خود انتخاب کردند، ولی نمی دانستند که تنها مکان شروع مبارزه مهم نیست، بلکه باید موارد دیگری را هم در نظر گرفت، که نگرفتند. در حالی که حسن صباح یک مبارزه قدم به قدم و آرام و مخفی را دنبال می کرد، دوستان مبارز چپگرای ما یک حرکت سریع و بنیان کن را در نظر داشتند و لذا الگوگیری آنان اشتباه بود. جالب این که حسن صباح آنقدر در منطقه الموت ماند و با آرامش پیش می رفت که با منطقه و محیطش چنان مانوس شد که حتی گیاهان این منطقه را آنقدر شناخته بود که به ساخت گیاهان داروی مشغول شدند، و لفظ حشاشین که به تروریست های این گروه اطلاق می شد، به داروساز انی هم نظر داشته که شناخت طبیعت و خواص التیام بخش آن را فهمیده بودند. تفاوت دیگر حسن صباح و این دوستان چپ ما در این بود که نهضت آنان به وابستگی ایران به شوروی سابق می انجامید، ولی حسن صباح در این مبارزه به دنبال زدودن وابستگی و سلطه عرب و خارجی بر ایران و ایرانی بود و احیا هویت ایرانی را محور حرکت خود قرار داده بود.

عباسیان همچون امویان و بعدها عثمانیان، اسلام را راهگشای سلطه خود بر ملل دیگر یافته و گویندگان شهادتین را به الحاد متهم کرده و با شمشیر دین رقبای اسماعیلیه خود را از بین بردند و لذا در قدم اول اسماعیلیه را ملحد اعلام می کردند و افکار عمومی مردم ایران را علیه افکار مذهبی اسماعیلیه شوراندند و با ترور شخصیت دینی و فرهنگی، جامعه را برای آنان مین گذاری و سپس کوبیدند و در انتها سربازان نظامی اشان موفق به فتح قلعه های مستحکم اسماعیلیه شدند.

گذشته از مسایلی که پیرامون حسن صباح و خیزش او مطرح است و هزار نکته می توان در موردش نوشت و فکر کرد و تحقیق نمود، و من اکنون بعد از بیش از 1000 سال به تجزیه و تحلیلش نشسته ام، این گفتن ها به بهانه سفری انجام می شود که به دره الموت قزوین داشتم، سفری که مبدا آن تهران و مقصدش، روستای گازرخان در دره الموت شرقی است، که قلعه حسن صباح و یا قلعه الموت در آن قرار دارد. زمانبندی این سفر به شرح ذیل می باشد:

  • ساعت 5:17 صبح پنج شنبه 19 مهرماه 1397 مبدا قرار گروه از پارک ملت تهران به سمت قزوین، اکنون تهران به قزوین وصل شده زندگی به صورت ممتدی ادامه دارد.
  • ساعت 6:46 ، رسیدن به تابلوی خروجی به منطقه الموت قبل از شهر قزوین، که تا اینجا 145 کیلومتر راه پیمودیم. قبل از عوارضی تصاویر شهدای شاخص منطقه قزوین، مثل شهید محمد علی رجایی، خلبان شهید عباس بابایی، آزاده سرافراز ابوترابی و... خودنمایی می کنند. در میان آنان زندگینامه شهید رجایی واقعا خواندنی است، این که می گویم تروریسم گلچین می کند، اینجاست، مردی خودساخته، متفکری آزاده، معلمی دلسوز و... اما طعمه ترور و تروریسم می شود، و با خانواده اش کاملا ریشه کن می شوند، خودش را تروریست ها از بین می برند، و خانواده اش را همکاران انقلابیش حذف می کنند، و حوادثی که بر اسرای ما در زندان های حکومت بعث صدام رفت، نیز می تواند بازگو کننده گوشه ایی از ظلم و بیداد خلفای بغداد باشد که برای قرن ها به ایرانیان روا داشته شد، بغدادی که زمانی مرکز حاکمیت ایرانیان بود (تیسپون) و اکنون به اسارتگاه ایرانیان تبدیل شده بود.
  • در کیلومتر 149 بعد از خروج از اتوبان کرج – قزوین به سمت راست، راهی جاده ایی می شویم که به کوه ختم می شود. باغ ها و ویلاها خود نمایی می کنند. و خیلی جالب است، اتوبانی چند ده کیلومتری بین کرج و قزوین که هزینه عوارضش 500 تومان است، ولی اتوبان تنها چند کیلومتری بین تهران - پردیس که باید 4500 تومان پرداخت؟!! تعادل رفتاری در قیمت گذاری ها را اینجا می توان فهمید.
  • ساعت 6:53 صبح در کیلومتر 150 روستای کورانه (Koraneh) آبادی خود را به رخ عبور کنندگان، می کشد و چند روستای دیگر که در کناره جاده ایی دوبانده و عریض که شما را به سمت کوه می برد، تا وارد عرض البرز شوید و از یک لایه اش بگذری.
  • ساعت 6:59 آخرین روستا قبل از کوه، "رشتقون" است که کیلومتر ما عدد 161 را نشان می دهد، انتهای روستا شروع دره ایی سرسبز و ویلایی و... است. از این جا تا معلم کلایه که شهری مهم و مرکز الموت شرقی است و نزدیک گازرخان 65 کیلومتر راه داریم.
  • 7:03 صبح مقابل روستای رزجرد قرار داریم که کیلومتر اتومبیل ما عدد 165 را نشان می دهد، روستایی که احتمالا "رزگرد" بوده است که عربی آن شده رزجرد، مثل بزرگمهر حکیم ایرانی که عربی اش شده بوزرجمهر و یا کلمه تیسپون که به تیسفون در عربی تبدیل شد.
  • 7:15 صبح، در کیلومتر 175 در بالای گردنه "قسطین لار" قرار داریم که از اینجا به بعد گردنه ایی که با 16 دقیقه بالا آمدیم، را در سرازیری نیم ساعته باید پایین برویم، تا به انتهایش در "رجایی دشت" برسیم. راه گردنه ایی طولانی که وجود "راهدارخانه قسطین لار" در بالا نشانه از سختی عبور و مرور در زمستان دارد، و برای باز نگهداشتن این مسیر دوستان وزارت راه و ترابری زحمت می کشند و وجب به وجب برف روبی می کنند و متاسفانه صدا و سیما به آنها تریبونی نمی دهد که گزارش کار خود را به مردم بدهند و افتخار گزارش زحمات آنان، برای باز نگهداشتن وجب به وجب راه های طولانی کشور را، صدا و سیمای میلی به پلیس راهور ناجا داده است، تا پلیس به نمایندگی از همه گزارش اقدامات دهد؛ و بدین ترتیب در سرمای سخت زمستانی کسانی دیگر راه باز می کنند، و تریبون و گزارشش دست دیگری است؟!! راه ها که در زمستان بسته می شود، توجه کنید، ببینید، عرصه، عرصه گزارشات سرداران است، که مشهور شوند، و شهردار تهران شوند، و حتی برای ریاست جمهوری یک کشور هم برای خود قبا بدوزند، و این نشان می دهد که در مرام مدیریت رسانه میلی، مهم نیست کی کار کند، مهم این است که چه کسانی از نظر آنان لازم است چهره شوند، و پله های ترقی را طی کنند.
  • 7:33 صبح است و مقابل روستای تاسوج هستیم و کیلومتر عدد 188 را نشان می دهد. از گردنه که سرازیر می شوی تغییر شرایط اقلیمی خود را نشان می دهد، دره ایی عمیق، که چون دژی در بین دو رشته کوه در سمت چپ و راست در شمال و جنوب محصور است، و در جهت شرقی به غربی کشیده شده است. درست مجاور و در انتهای دره تالقان که در همسایگی شرقی آن قرار دارد؛ پوشش گیاهی درختان زالزالک که دیم کارند، نشان از بارش های بهتری دارد که در مقایسه با دره تالقان اینجا روییده اند. پوشش گیاهی و... همه و همه از بارش های خوبی سخن می گویند، که طبیعت دره الموت را شکل داده اند. اینجا عمیقتر از دره تالقان است، دره تالقان را در سمت شمال کوه های بلندی است، ولی اینجا علاوه بر دیواره شمالی، در سمت جنوب هم ارتفاع کوه ها بسیار بلند است، و به نظر می رسد دره الموت از دره تالقان بسیار چالتر باشد. و البته آب رودخانه شاهرود، در اینجا هم غوغا کرده و 366 پارچه آبادی را در کنار خود جای داده است، حال آنکه در دره تالقان تنها 84 پارچه آبادی قرار دارد. در دره تالقان فقط در روستای "ایستا" برنج کاری می توان دید، ولی اینجا و در امتداد رود شاهرود در دره الموت برنج کاری ها تا چشم کار می کند، ادامه دارد. در مسیر پایین آمدن از این گردنه باغ های انگور، گیلاس، گردوست و در ته دره برنج کاری. پروژه روکش آسفالت بین رجایی دشت در دره الموت و رزجرد در پیش از گردنه در حال انجام است و آسفالت ریزی های کلفت آن ادامه دارد و این نشان می دهد که تا قبل از زمستان و بارش می خواهند راه را به جایی برسانند. بر عکس گردنه تالقان که چشمه های خوبی در مسیر جاده دارد، اینجا علیرغم بارش های خوب خود، در یال سمت جنوب و در مسیر جاده چشمه های خوبی دیده نمی شود.
  • 7:45 صبح در پایین ترین نقطه دره از پلی بر روی شاهرود در کیلومتر 196 گذشتیم و وارد رجایی دشت شدیم، از پل که می گذری برنج کاری های حاشیه شاهرود رخ نشان می دهند و آب شاهرود پرخروش به سمت انتهای دره در الموت غربی در حرکت است. انتهای رجایی دشت در کیلومتر 198 راه دو شاخه می شود، سمت راستی با فاصله 60 کیلومتر شما را به گازرخان و قلعه الموت در دره شرقی می برد و در سمت چپ با یک سوم این مسیر بُعد مسافت، شهر رازمیان، مرکز دره الموت غربی است که میزبان قلعه لمسر است که جانشین حسن صباح آقای "کیا بزرگ امید" در آن حاکم بود و وقتی حسن صباح آخرین نفس های خود را می کشید و از مرگ خود مطمئن شد، او را از این قلعه به قلعه الموت فراخواند و قبای جانشینی را بر تنش پوشاند. اما ما مسیر سمت راست را انتخاب کردیم و ادامه دادیم. از این به بعد تپه های دیم کاری است که ما را در سمت شرق به سوی شهر "معلم کلایه" و نهایتا گازرخان می برد.
  • از رجایی دشت تا مقصد تپه های دیم کاری، جاده رجایی دشت به گازردشت را در محاصره خود دارند و در این ایام پاییز گیاهانی زرد و خشکیده، که در این دیم کاری ها دیده می شود، دل انسان را به لرزه می اندازد، که اگر انسانی بی توجه، آتشی بر آن اندازد، دشتی را خواهد سوزاند. و آنچه البته زیاد به چشم می خورد سهمی است که مذهب از این خوان نعمت طلب می کند، و جاده مملو از تابلوهایی است که کشاورزان را به پرداخت زکات تشویق می کنند. جملاتی مثل "زکات وسیله کمال انسان است" ، "زکات بهترین عبادت است" ، "زکات علامت شیعه بودن است" ، "زکات غضب پروردگار را فرو می نشاند"  ،   "زکات گنجینه توانگران است"  ،  "زکات موجب رستگار است" و.. مسیر را پر کرده است. 
  • ساعت 8:33 شهر معلم کلایه با میدان زیبایش که مجسمه عقاب الموت را در خود جای داده است، (در کیلومتر 225 از مبدا)، برای ما آغوش باز کرد، بهانه خوردن چای باعث شد که تا ساعت 8:58 در اینجا مانده، و استراحتی کنیم. رستورانچی ما با بنری در رستوران خود، سه تا جاذبه گردشگری منطقه را تبلیغ کرده بود که یکی "میمون دژ شمس کلایه" که از قلعه های و مراکز پناهگاهی اسماعیلیان بود که در سال 654 قمری وقتی سپاه مغول آن را تحت محاصره در آورد ریاست قلعه تحت فرماندهی رکن الدین خورشاه امام وقت اسماعیلیه بود، که بعد یک درگیری شدید تسلیم شد.
  • دیگری روستای اندج است که از دو طرف با روخانه احاطه شده و صخره های بسیار زیبای در آن قرار دارد در یکی از صخره ها خانه ای با ابعاد کامل در دل سنگ تراشیده شده که به نظر می رسیده در زمان ساخت از زمین فاصله کمتری داشته و بدون نردبان بدان رفت و آمد می کردند و به دلیل فرسایش خاک اکنون با نردبان بدان می توان وارد شد. و دیگری دریاچه اُوان (Ovan) است که از آن دیدار داشتیم.
  • 9:07 روستای شهرک بودیم که در کیلومتر 237 قرار دارد.
  • 9:11 در کیلومتر 239 روستانشینان شریف آباد شالی های خود را روی زمین پهن کرده و آفتاب می دهند تا خشک شود.
  • 9:13 روستای شترخان در کیلومتر 241 و یک دقیقه بعد روستای بوکان یا لامان قرار دارد که همه روستاهای پایین دست روستای گازرخان در دشت گازردشت هستند.
  • 9:15 صبح در کیلومتر 242 دوراهی خود را نشان داد که پلی را قبل از آن در حال اتمام دارند، سمت راست آن تابلویی به سوی گرمارود می رود که در پای کوه "شاه البرز" قرار دارد که یک سمت به دره تالقان دارد و یک سو به دره الموت و این سوی آن صخره ایی و مملو از برف است. اما راه دست چپی شما را طی هشت کیلومتر به روستای گازرخان می برد که مقصد ما در این سفر است.
  • هنوز چند متری در این مسیر نرفته بودیم که گفتیم مسیر را چک کنیم و کنار رهگذری از مسیر پرسیدیم، که گفت 5 دقیقه راه تا گازرخان است، و پدرخانمش چند متر جلوتر به همان سمت می رود و درخواست داشت تا او را سوار کنیم و برسانیم، و همین کردیم و سوارش کردیم، در بین راه از او پرسیدم از اسماعیلیه کسی در این منطقه یا اطراف زندگی می کنند، ولی وحشت داشت که جواب دهد و با خنده ایی معنا دار از کنار این سوال گذشت، دوستم از محصولات اینجا پرسید که گفت محصول عمده اشان گیلاس است. از وجه تسمیه نام گازرخان پرسیدم، گفت ظاهرا یکی از علی گودرز در اینجا آمده و نامش گازرخان شده، ولی این نام یک نام روسی است و شاید مربوط به کسانی باشد که از تاتارستان در خلال تجاوزات روس ها به ایران و یا و... به این منطقه آمده و این روستا را به نام خود کرده است. آنچه به نظر می رسد در زمان حسن صباح نام روستا گازرخان نبوده است. باغ های گیلاس در دو طرف جاده نشان از رونق گیلاس کاری می دهد ولی امسال از محصول محروم بودند و سرما محصول آنان را از بین برده است. تانکرهای آب در هر مزرعه ایی نشان از استفاده بهینه از آب دارد.
  • از میان باغ ها که بگذری صخره ایی از شن ریزه های بهم فشرده، خود نمایی می کند که بر فرازش قلعه الموت را بنا نهاده اند و قسمت هایی از آن دیده می شود، این سمت این قله نسبتا کوتاه صخره ایی و تقریبا غیر قابل نفوذ و یا نفوذ بدان بسیار سخت است. این صخره سخت را دره ایی از یال کناری جدا می کند و ما بالاخره در ساعت 9:32 در کیلومتر 250 [8]به مقصد رسیدیم.
  • روستای گازرخان با باغ های زیبایش را پشت سر گذاشته و در پارکینگ مخصوص اتومبیل خود را پارک کردیم و از گیت مخصوص به سوی صعود به قله و دیدار از قلعه حرکت کردیم، بلیط ورودی از ما نگرفتند و گفتند امروز مجانی است. ضلع شمالی قلعه راهی دارد که شما را به آن می برد و این تنها راه است که ساده ترین است. پله های سنگی و بالابری مراجعین را کمک می کند تا به سوی قلعه بروند که بالابر امروز انگار یا مشتری نداشت و یا تعطیل بود.
  • به نصف راه که رسیدیم کارگران در حال آوار برداری از کانالی هستند که راه آبی است که از قلعه به پایین راه دارد و آثار آن را هم می توان دید. گفتم چیزی هم پیدا کردید، که گفت به غیر از کوزه شکسته ها چیز دیگری نیافتیم و لشکر مغول همه چیز را غارت کرده اند. آثار راه آب را می توان دید، و باید سریع کار را جمع کرد که اگر باران های پاییزی شروع شود که شروع شده آثار لخت شده و خاک برداری شده را ویران خواهد کرد.
  • این بالا علاوه بر راه آبی که مشغول خاک برداری از آن هستند، همچنین اجاق های پخت غذا پیدا شده که از زیر آوار بیرون آمده است و در اینجا دو راهی است که به قلعه منتهی می شود، یکی راهی پاکوب که از روستای گازرخان می آید، و دیگری راه پاکوبی که از کوه و یال قله بلندتری به قلعه و این نقطه منتهی می شود که هودکان آن را می نامند. قله هودکان بر قلعه مشرف است و به حتم دشمنان، هنگام حمله به قلعه نشینیان، قبل از فتح قلعه از فراز آن به دیدبانی از قلعه و استحکامات آن رفته اند. و ما اکنون همنفس با سپاهیان مغول، که به کمک امثال خواجه نظام الملک برای فتح آن شمشیر تیز کرده بودند و ایرانیانی که برای دفاع از آن، در بالای قلعه به کمین متجاوزین نشسته بودند، بالا می رفتیم تا به اسرار آمیز ترین مرکز فرماندهی اسماعیلیه ایران برسیم، که اینک بعد از مرگ حسن صباح به دفاع از این دژ همت داشتند.
  • و تو در کشاکش بین حال هوای دو قسم ایرانیان می مانی، گروهی که با خصم مغول برای فتح و غارت قلعه همراهی می کنند و گروهی که با مدافعین قلعه هستند و در مقابل سپاه مغول می خواهند بایستند، و در جریان جنگ تحمیلی، ما دیدیم ایرانیانی که در کنار خصم علیه میهن خود با ایرانیان جنگیدند و از ما کشتند، و تفاوت آن زمان با حالا در این بود که در آن زمان ایران کشوری اشغال شده بود، و امثال خواجه نظام در کنار مغولان اشغالگر شاید نقش کاهش دهند، خسارت را داشتند، ولی در این جنگ اخیر، صدام برای اشغال آمده بود، و عده ایی در راه اشغال ایران به او کمک کردند و در صف دشمنان قرار گرفتند، تا در صورت پیروزی دشمن، شاید صدام به صورت دست نشانده آنان را بر این کشور حاکمیت دهد. و آن هم به خاطر حقی که بعد از پیروزی انقلاب از همسنگران دوران مبارزه خود طلب داشتند، بدین لجبازی افتادند.
  • ورودی قلعه ما را به داخل این مخزن اسرار حاکمیت دو قرنه اسماعیلیه می خواند، که بر سر درب آن "الموت" نوشته اند، آن هم به خطی که خواندش بسیار مشکل است، و البته هنری، کارگران در تیم های مختلف سخت در حال خاک برداری و لایه برداری از خرابه هایی هستند که هولاکو خان مغول بر قلعه تحمیل کرد، و وقتی دژ را فتح کرد ویرانش کرد تا دوباره قد راست نکند، اما هم در زمان صفویه، و هم در زمان قاجارها بر این خرابه ها ساختند و استفاده کردند و آثار این ساخت و سازها بر این قلعه دیده می شود.
  • اَسبه خانه (استطبل) های روباز و روبسته، محل های انبار غذا و آب، مکان های سکونت افراد، مولاسرا و یا مسجد قلعه که در قسمت قلعه بالا (بخش غربی) این مجموعه بیشتر باقی مانده است، خود نشان از عظمتی است که از زیر آوار بیرون کشیده می شود، و نشانگر دوره رونق آن است و تو با حسن صباح و یارانش در این راهروها و کوچه های رو باز و سقف دار همنفس می شوی و محرابش هنوز گویای عبادت مردی است که در راه مبارزه عمر گذاشت و در سخت ترین وجه زندگی کرد و نهضتی را راهبری کرد که می توان آن را مدعی مالکیت تمام دژ هایی دانست که از ایران باستان باقی مانده بود و تمام همت او صرف تسخیر این دژها و گسترش مرام باطنی و اسماعیلیه گذشت، بدین امید که ایرانیان را از یوغ سلجوقیان و اعراب نجات دهد ولی پیروزی را ندیده، دیده از جهان فرو بست و از او جز افسانه ها و این قلعه ها و تاریخی که دشمنانش نوشتند، چیزی باقی نماند، و تمام تلاش من برای یافتن یک اسماعیلی در این مکان و منطقه با موفقیت قرین نبود و حتی اکنون قبری از "خداوند الموت" هم نمانده و قبرش هم با قلعه اش با خاک یکسان شده است.
  • راهنمای محلی ما توصیه داشت که ایرانیان به دیده احترام آمیز تری به میراث فرهنگی خود نگاه کنند و می گفت : "خارجی ها حتی دیده شده که سیگار که می کشند خاکسترش را در جیب خود ریخته و بیرون از منطقه تاریخی می برند، و جا دارد که مردم ایران هم در نظافت و حفظ آثار باستانی خود کوشا باشند."
  • او از نگاه جستجوگرانه خارجی ها می گفت و آمار می داد که در سال 1376 به عنوان مثال شمردم در مقابل 62 ایرانی که از این دژ بازدید کردند، 486 خارجی از آن دیدار داشتند. امروز هم ما دو تن ایرانی بودیم که از بازدید باز می گشتیم که یک زوج فرانسوی سوی آن رهسپار بودند، از او پرسیدم تاریخش را خوانده است، که گفت بله و دانسته خود را بدینجا رسانده و دوربین به دست آن را بازدید می کرد و صحنه ها را ثبت می کرد.
  • اینجا به یاد دوستم فردین مهاجر شيرواني (1315 - ) افتادم که این پیرمرد نویسنده ی رها شده و خارج از شمول کمک های اجتماعی، که باید در سنین پیری شامل چنین فرهیختگان و پژوهشگرانی شود، از این قلعه و صاحب آن نوشته، و مرتب مرا به خواندن کتابش در این ارتباط تحت عنوان "خيام و عقاب الموت بانضمام رباعيات خيام" توصیه می کند و تاکنون موفق به خواندن کتابش نشده ام، اما خارجی ها کتب زیادی در این ارتباط نوشته اند و همچنان در این باره تحقیق می کنند و می نویسند.
  • و فردین های محقق و پژوهشگر ما همچون قله "شاه البرز" که از بالای این قلعه ما را به نظاره ایی دائم نشسته است، ما را به ایستادگی و تفکر فرا می خوانند و آنرا عملا نیز به ما می آموزند، و ما را به مطالعه تاریخ و فرهنگ کشور خود فرا می خوانده، تا بدانیم بر ما چه گذشته و از نداشتن چه چیزهای رنج می بریم.

Click to enlarge image IMG_5096.JPG

رجایی دشت رود شاهرود در مسیر قلعه حسن صباح

[1] - اسماعیلیه یکی از شاخه های تشیع است، که پیروانش بعد از امام جعفر صادق، فرزندش اسماعیل را امام بعدی می دانند. در زمان سلجوقیان حسن صباح رهبری اسماعیلیه در ایران را به عهده گرفت، که او مردی دانشمند، سیاستمدار و با هوش و ذکاوت بود. در این زمان اسماعیلیه ایران را باطنی می نامیدند زیرا بر این باور بودند که قرآن دارای چندین لایه از مفاهیم و معانیست و هر کس را بدان راه نیست و برای پی بردن به این لایه ها نیاز به سال ها تحصیل و کسب علم و تفکر و تدبر ویژه در قرآن است.

[2] -  بعد از اینکه حسن صباح روز قیامت یا ( قیامة القیامه) را در سال 559 هجری قمری اعلام کرد، به پیروان خود گفت دیگر عقیده خود را پنهان نکنند و به جمع مردم الموت رفت و برای آنان سخنانی را ایراد کرد؛ در قسمتی از سخنان خود چنین گفت : "ای مردم از امروز در هر نقطه که کیش ما قدرت به هم بزند بردگی ممنوع می گردد و در آن جا کسی غلام و کنیز خریداری نخواهد کرد و پدران و مادران مجبور نخواهند گردید که از فرط استیصال پسر و دختر خود را به غلامی و کنیزی بفروشند. ای مردم از امروز ، در هر نقطه که کیش باطنی قدرت بهم برساند زمین را بالسویه بین مردم تقسیم می کند و دیگر کسی مثل خواجه نظام الملک پیدا نخواهد شد که هزارها قریه داشته باشد و چند صد هزار تن از رعایای او گرسنه بمانند. ای مردم از امروز ، در هر نقطه که کیش باطنی قدرت بهم برساند رسم بکار بردن زبان عربی را لغو خواهد کرد و اجازه نخواهد داد که کسی به زبان عربی بنویسد و بخواند و ما تا امروز با دشمنان مدارا کردیم و ستم آنها را تحمل نمودیم . ولی از امروز به بعد هر کس با ما خصومت کند به قتل خواهد رسید ولو خصومت او فقط بیان یک کلمه باشد و درجاهائی که می توانیم قشون بفرستیم خصم را به وسیله قشون از پا در خواهیم آورد و در مناطقی که قادر به فرستادن قشون نباشیم دشمن را به وسیله فدائیان مطلق نابود خواهیم کرد و فدائیان ما حاضرند که برای از بین بردن دشمنان ما تا اقصای دنیا بروند و خصم کیش باطن را نابود نمایند. ای مردم اولین قوم موحد ، ایرانیان بودند و ایرانیان مدتی مدید قبل از اعراب مذهب توحیدی داشتند و اعتقاد به یک نجات دهنده که بالاخره ظهور می کند و اقوام ایرانی را نیک بخت می نماید و دنیا را از ظلم می رهاند ، از معتقدات اصلی اقوام ایرانی است. ای مردم در آن موقع که پدران ما دارای دین توحیدی بودند اعراب ، بت ها و خورشید و ماه و ستارگان را می پرستیدند و هنگامی که سلاطین پیشدادی و کیانی بر دنیای قدیم حکومت می نمودند اسمی از عرب نبود و بعدها که نامی از عرب برده شد می گفتند که آنها سوسمار می خورند و شیر شتر می نوشند. آن چه به اسم علوم اسلامی خوانده می شود مولود دانش ایرانیان است و اعراب نه در آغاز اسلام و نه در این موقع که نزدیک به پانصد و شصت سال ( 560 ه . ق ) از هجرت می گذرد نتوانسته اند خدمتی به علوم اسلامی بکنند و اگر نام بعضی از علمای عرب برده می شود ناشی از این است که آنها مقلد دانشمندان ایرانی بوده اند و در آن علوم از ایرانیان سرمشق گرفته اند."

[3] - نویسند پل آمیر (Paul Amir) ترجمه آقای ذبیح الله منصوری The Lord of Alamut (Hassan Sabbah),

[4] - حسن صباح (518-445 قمری) در سن سی و هشت سالگی در 483 بعد از سال ها کسب علم، جهانگردی و ایرانگردی، دره الموت را به عنوان یک دژ طبیعی برای پناه گرفتن و مرکز فعالیت خود انتخاب و آنرا به تسخیر خود در آورد تا ماموریت های که در ذهن داشت را به انجام برساند، برای این مقصود بعد جذب پیروان خود به دژسازی پرداخت که فقط در این منطقه بیش از 20 دژ و محل تجمع برای خود و پیروانش ایجاد کرد. این عمق راهبردی در دل دره ایی در دل رشته کوه البرز که از یک سو به بلندترین کوه های منطقه از جمله شاه البرز و از سوی دیگر به دیلمان و گیلان راه داشت باعث شد که او برای سال ها فارغ از دشمنانش بتواند خود را تجهیز و تدارک ببیند و به تسخیر نقاط دیگر ایران فکر و برنامه ریزی کند.

او اعلام می کند ایرانی به دینی می خواهد باشد ولی در دست ایرانیان باشد، آنقدر با حاکمیت عرب بر ایران مخالف بود که می گفت عربی که در ایران آمده زنده بیرون نرود و اگر خارج از ایران است به داخل وارد نشود.  سعی وافری داشت که اعراب ایران را عرب زبان نکنند. 35 سال در این قلعه که 2100 متر از سطح دریا بالاتر است ماند و این اهداف را دنبال کرد؛ و بعد از مرگش هم بیش از 131 سال جانشینانش این اهداف را در دارالملک و یا قلعه الموت دنبال کردند و در سال 654 هجری در قرن هفتم بین اسماعیلیه تفرقه ایجاد شد و هلاکو نوه چنگیزخان قلعه را پس از تسلیم رکن الدین خورشاه آخرین حاکم اسماعیلیه فتح و آن را به آتش کشید و با خاک یکسان کرد. 450 سال بعد وقتی شاه طهماسب صفوی قزوین را مرکز حاکمیت ایران برای 70 سال قرار می دهد آنرا دوباره بازسازی می کند و لذا در خاکبرداری های قلعه هم آثار صفوی و هم قاجاری دیده می شود، چهار بار این قلعه ساخت و ساز شده و پنجمین بار 1377 بدین سو کار مرمت و باستان شناسی در آن آغاز شده است. قعله ایی که بر دو هکتار (20 هزار متر مربع) قله ساخته شده است، تاکنون 35 درصد از زیر خاک خارج شده و تا به حال 18 انبار آذوقه، شش آب انبار، و 100 متر مربع مولاسرا و یا مسجد حسن صباح از زیر خاک خارج شده است. که برآوردها نشان می دهد که باید دو برابر این انبار موادغذایی و آب باشد تا بتوان ساکنان آنرا تامین کند. یکی از آب انبارهای یافت شده در طول 14 متر، عمق 4 متر، عرض سه متر، که آب 144 متر مکعبی آن از نزولات آسمانی تامین می شده است. انبارهای آب و آذوقه در زیر ساختمان های قلعه بوده تا از دید دشمن مخفی بماند، انبارها دستکن در داخل صخره هاست. اسماعیلیه صد و هفتاد و پنج سال در این قلعه سکونت داشتند، قلعه دارای سه طبقه ساختمان بوده است که در پایین سنگ و ساروج و در بالا آجر پخته شده است، پیش بینی این است که بین 2500 تا 3000نفر ظرفیت قلعه در زمان اسماعیلیه بود است، که موقع حمله دشمنان به آن پناه می آوردند، و در حال صلح این افراد به کشاورزی و دامداری در اطراف مشغول بودند. وسیله گرمایی آن هم علاوه بر شومینه دیواری، کرسی های کف اتاق بوده است. در قرن 5 اسماعیلیه بیشتر در مصر و در درجه دوم در ایران بودند ولی با حمله هلاکو اسماعیلیه ایران از بین می روند امروز حوثی ها در یمن و بوهره ها در هند از این تبارند در افغانستان و آسیای میانه هم از اسماعیلیه می توان یافت.

[5] - رمان الموت (Alamut) نویسنده ولادیمیر بارتول (Vladimir Bartol) به زبان اسلونیایی 1938

[6] - اعراب در شدت ملی گرایی و خودخواهی، در بالاترین حد ما ایرانیان و دیگر ملل تحت تسلط درآمده را "موالی" می شمردند، یعنی شهروندان درجه دو و اسرای آزاد شده و تحت حاکمیت درآمده.

[7] - البته تاریخ در خصوص این مقطع روشن نیست زیرا تمام کتاب های آنها در حمله مغول ها نابود شد و تاریخ آنان را رقبا نوشتند و افسانه سرایی هم در ارتباط با نهضت اسماعیلیه در اوج قرار دارد.

[8] - روستای گازرخان تا شهر قزوین 108 کیلومتر فاصله دارد و نزدیک به شش هزار نفر اهالی آن اعلام شده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کاش انسان هم آغوش و لب به لب، لبریز از آزادی به شکوفایی می رسید، و در آن روزگار رهایی نویسندگانش می نوشتند، سرایندگانش می سرودند، نوازندگانش می نواختند، کارندگانش می کاشتند، گویندگانش می گفتند، روندگانش می رفتند، سازندگانش می ساختند و... و خلاص از زنجیرها، فارغ از دغدغه صاحبان زنجیر، زنجیر سازان و تفکرات زنجیرباف و تئوریزه کنندگان زنجیر و زنجیر کردن، پیش می رفتند، تا به اوج رسند، و برخودار در شان انسانیت خود در نهایت به دیدار یار و آنجا که بدو تعلق دارند، بهره مند و مفتخر می شدند، با کوله باری از عمل در شرایط رهایی.

کاش ساتور خودسانسوری قلم ها را نمی شکست، استعدادها را به زنجیر، و سازها را کند و زنگارگرفته نمی کرد، و صاحبان قلم می نوشتند آنچه از ذهن آزادشان می تراوید، و چون چشمه ایی زلال که از دل کوهی بیرون زند، افکار بزرگان و کوچکان عرصه فکر غلتان جاری می شدند، سرایندگان فارغ از ترس  قاضی، می سرودند و می خواندند، و همه خود را در فضایی رها از ترس از غیر، عرضه می کردند.

گاه خود را به باد می سپارم،‎ بی اساس ترین تکیه گاه، که از قضا از بنیان کن ترین هاست‎.

آنچنان که تو خود را به من می سپاری، سست ترین و ویران ترین دل ها‎

‎دوست داشتم چون کوه باشم، تا هزاران تن بی ترس و دلهره از فرو ریختنم، بر من تکیه می زدند‎

یا که کوهی بیابم، که بتوانم، سال های عمر و سرگردانی را بدون دغدغه، دل بدو بسپارم، و بگذرم.‎

اما افسوس که نه خود کوهی محکمم، و نه کوهی می یابم که بدو تکیه زنم.

و باز در حالی که خود را چنان سست می بینم چون آب‎ و باد

تو مرا کوه می خواهی سفت و محکم‎ و پایدار،

و در این میان باز تنها پروردگارم، با همه گله گزاره هایی که از او دارم، می شود تمام تکیه گاهم‎.

با او که به خلوت می نشینم، به سان بدهکاران و طلبکاران، دعوای مان می شود، و حرف هایی به او می زنم که خود خجل می مانم از گفتنش، و او باز صبورانه به من گوش فرا می دهد، اما بی توجه به گفته هایم، راه خود را می رود و حتی به سویم راه هم کج نمی کند، تا شاید در نقطه ایی دور، به هم برسیم.

وقتی با ایزد یکتایم سخن میگویم نوعی عوام زدگی به سراغم می آید، و اینجاست که براحتی می توانم در سخن موسا و شبانی ام، این عوام زدگی را بروز دهم، ببینم و تحمل کنم؛ اینجاست که بزعم مولوی بلند بالای تاریخ ادبیات ایران، خدا هم لذت می برد، و "کلاه نمدی" شدن، انگار اشکالی ندارد و در این شرایط دیگر انگار خدا هم دوست ندارد، همچون برخی مصلحین تاریخ سیاست معاصر بگوید: "امان از کلاه نمدی ها".

مثل نفهم ها، و یا نه مثل کودکان با ایزد خود سخن می گویم ‎

می دانم اگر به سوال کشیده شوم، بر باد خواهم رفت ‎

اما دوست دارم بی نقاب، بی ترس، بدون تشریفات حداقل با او سخن کنم

آزاد‎

ولی بندها مثل زنجیرهای فولادی نگاهم می دارند.

گاش حداقل در حال سخن گفتن با او، آزادی هماغوش مان بود، و در مستی هم آغوشی اش می گفتیم، می نوشتیم، می رقصیدیم، می خواندیم، شاد بودیم، حتی دعوا می کردیم و....‎

بله باد بی اساس ترین تکیه گاه هاست، و تو نیز راست می گویی،

گاهی بادها نیز ما را به یاد ها می رسانند،‎ و باید از این منظر هم به باد نگریست.

گاه برای نجاتم، به خس و خاشاک نیز روی می آورم، آنها هم تا فشاری می بینند، تمام ریشه های چند ده قرنه اشان دوام نیآورده و از جا کنده می شوند و به سان خاشاکی، خود از جا کنده شده، و بی پناه در دستانم می مانند، و نمی دانم تعزیه سستی آنان را بخوانم یا بی پناهی خود را؛ آنقدر آنان را با ریشه هایی بلند و محکم می دانستم، که حتی اکنون که بی اساسی و سستی اشان را فهمیدم، این خاشاک بر دست مانده ام را هم نمی توانم از خود دور کنم و خود را آن خلاص نمایم‎.

و باز من می مانم و ذهنم، که بس است، از این تکیه گاه های سست و بی ریشه، دست بردار.‎

و من همچنان نه در خود جای دارم، و نه در بیرون از خود جایی برای تکیه زدن می یابم، ‎

و در این دنیای بدین پهناوری‎، اما تنگ، و مملو از زنجیرهای کلفت و نازک،

نه کوهی در درونم می یابم و نه در بیرون، و در هوا سال هاست که سیال مانده ام، و از این سو بدان سو می دوم و هروله کنان سراب ها را می جویم و می کاوم، اما آنچه می یابم سراب است و هیچ،

معلقم چون باد، بی ریشه و بی هرگونه پناهی،‎

و در این حال، یکی به من می گوید: "تو بی نظیری"!‎

 و من می مانم که نظیر هم داشتم چه می شد؟! یکی مثل خودم، سرگردان کوه و بیابان های بی سر و ته،

و باز از پروردگار بی خیالم، به خودش پناه می برم، که این پناه گرفتن هم نه او را راضی می کند نه مرا‎؛ تنها گاهی آرامشی می یابم، و باز بی قرار می شوم، آرامش باز می آید و انگار دستم را گرفته، و احساس محکمی می کنم، و باز چندی نگذشته، بی قرار می شوم، انگار آرامش نیز وقت و توانی برای نگهداشتنم ندارد،‎ و او هم مرا در بی قراری ها رها کرده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کوه ها اسرار آنچه بر زمین ما گذشته را در خود به یادگار دارند، و گاه هویدا از روزهایی سخت، و قیامتی می گویند که روزگاری بر اثر آتشفشان های عظیم، زلزله های چند ده ریشتری و...، بر آنان و البته ما زمینیان گذشته است؛ وقتی در میان این کوه ها حرکت می کنی، با تو به صورت فاش از این حال هوای سخت و دهشتناکی سخن می گویند که در طول تاریخ بر زمین گذشته است؛

و انگار محمد نیز عظمت سخن خود را از این کوه ها گرفته است، آن هنگامی که در میان کوه های مکه که بایگانی ثبت این حوادثند، به چرای گوسفندان مکیان مشغول بود، با هوش و ذکاوتی قابل تقدیر، آثار بر جای مانده از این قیامت را کشف، دید و حس کرد و وقتی رسالتش را آغاز کرد، به ترجمه آنچه دیده بود و فهمیده بود در قالب آیات قیامت و آخرت پرداخت و این حقایق روشن را به ادبیات قرآنی کشید؛ و تو شور و هیجانی که در سخنش نهفته است را آن هنگامی حس می کنی که عبدالباسط محمد عبدالصمد، آیات سوره شمس را با ترانه آهنگین خود می خواند و پیش می رود؛ و تو گویا در آن لحظات، با او به خوانش خطوطی نشسته ایی که در لابه لای این صخره ها هویداست.

قیامتی که گاه پوسته صاف و افقی زمین را به سان استخوان بازو و یا ران شکسته ایی که از گوشت بیرون زده، در شمایل قله ایی صخره ایی و مخوف از دامنه کوهی بیرون زده و می توان درد و رنجش را در آن هنگامه ی حادثه ی دهشتناک شکستن و خرد شدن، حس کرد و به خوانش نشست؛ و اینک آن لایه صاف و افقی، در دل آسمان به سنگی کاملا عمودی تبدیل شده است؛ و یا مخروطی که از حاصل گدازه های داغ ساخته شده، تا ما را به بلندترین نقطه ایران در 5671 متری در قله دماوند ببرد و یا آب و بخارهای داغی که از دل زمین بیرون می آیند تا پیام دل داغ زمین را به ما مردمان سرد روی زمین برسانند و... همه و همه طبیعت زیبایی را که دست نخورده ترین ها را با چشمان ما آشنا می کند، آری اگر می خواهی آنچه بر گذشتگان گذشته را به چشم ببینی و حس کنی می توانی در کوه ها قدم بزنی و کتاب طبیعت را خوب بخوانی.

اکنون دم دست ترین کتاب زندگی زمین برای ما رشته کوه البرز است که جهتی غربی - شرقی دارد و از مرز ایران با ترکیه تا شمال استان خراسان در مرز با ترکمنستان  و افغانستان صدها کیلومتر ادامه دارد، ولی در عرض، این رشته کوه جهتی شمالی - جنوبی، و واجد عمق کمتری است، و عبور از یک  ردیف از رشته کوه البرز در جهت شمالی - جنوبی خود نشانگر خیلی از مسایل زیست محیطی و تغییرات طبیعی است، پیش از این به منظور گذر از عرض آن اقدام کرده بودیم، ولی تلاش مان با موفقیت همراه نبود (صعودی در زادگاه سید محمود طالقانی و جلال آل احمد)، اما در نهایت پنج شنبه 12 مهر 1397 یک عبور موفق از یکی از این مسیرها، و از روستای ولیان در بخش ساوجبلاغ در استان البرز به روستای گلیرد در منطقه تالقان را تجربه کردیم و از یکی از لایه های البرز عبور کردیم و بدان سویش دست یافتیم.

اینبار تلاش خود را از روستای ولیان آغاز کردیم که برای رسیدن به این روستا باید از کرج گذشت، آری کرج، که به حق از آن می توان به عنوان شهر چنارهای بلند یاد کرد؛ برای رسیدن به ولیان اتوبان کرج – قزوین را در محل پل کردان خروج کردیم، و شهر کوهستار، چندار (23/6 صبح)، روستای ارنق (28/6)، روستای خوروین، اجین دوجین (33/6) و در نهایت ساعت شش و سی و پنج دقیقه صبح، در مقصد خود روستای بزرگ و زیبای ولیان بودیم. مقصدی با ارتفاعی بیش از 1800 متر از سطح دریاهای آزاد، که مبدا حرکت ما به سمت تالقان بود، صعودی که قله ایی متوسط القامت را در خود داشت که در سمت شمالی آن، نزولش در بین روستای اورازان (محل تولد جلال آل احمد) و روستای گلیرد (محل تولد آیت الله سید محمود تالقانی) قرار داشت.

روستای ولیان که اینک وصل به روستای "اجین دوجین" و "خوروین" شده است، مجموعه ایی سرسبز و متراکم است که بعلت بافت کوهپایه ایی و شیب، خیابان های تنگ و پر پیچ خمی دارد که برای رسیدن به دره ایی که صعود ما از آن آغاز می شود، باید از خیابان "دربند" این روستا گذشت، بله اینجا هم به رسم تهران، خیابانی که شما را به دره ایی که شما را به قله می برد، را دربند نام نهاده اند، دره ایی سر سبز و زیبا.

آب رودخانه ولیان از میان این دره که اهالی آن را به "دره شصت مردان" می شناسند، می گذرد، و در این میانه های اولین ماه پاییز حدود سی اینچ آب دارد، که بعد از سیراب کردن باغات دره به سوی روستای های پایین دست در حرکت است. جاده ایی خاکی شما را در میان این دره تا آخرین باغ و ویلا پیش می برد و در این مسیر باغ های زیبا و پر درخت گیلاس، گردو، توت و... به وفور دیده ی شود، بدبختانه امسال درختان گردو را سرما زد و حاصلی ندارند و باغبانان با چشمی گریان بر این درختان می نگرند که دیگر درآمدی برایشان امسال ندارند، ولی در مسیر راه، حضور سنجاب ها نشان از گردوهایی دارد که هستند و این حیوانات به برکت آن سیرند.

سال ها بود که سنجاب ها را ندیده بودم، درختان بیشمار شهر سرسبز دهلی پر بود از این سنجاب های دوست داشتنی و دوست همنوردم هم که از لندن و کاخ باکینهام آن، و واشنگتن و کاخ سفید دیدار داشته، می گفت در آنجا هم پر است از سنجاب هایی که روی درختان محوطه این کاخ ها می لولند، و من هم در هند به وفور این حیوان زیبا را دیده ام. ولی اینجا در ایران فقط در ولیان است که می توان آنها را دید، و این دیدار انسان را شاد می کند، که در اینجا و در روستای ولیان، مردم و طبیعت آن، گونه ایی حیوان را در خود حفظ کرده اند و سنجاب ها هنوز به زندگی ما در اینجا زیبایی می دهند، من اگر جای شورای روستای ولیان بودم سنجاب را سنبل این روستا اعلام و برایش تبلیغ و تلاش می کردم، و این چیزی است که این اطراف وجود ندارند و ولیان می تواند مقصد گردشگرانی باشد که برای دیدار سنجاب های زیبا به اینجا بیایند و معجزه خلقت را، چیزی که دیگران ندارند و ولیان دارد، را ببینند.

پیش از این وقتی از اتوبان کرج – قزوین وارد مسیر شهر کوهسار و... شدیم، در مسیر سگ ها به تعداد زیاد دیده می شوند، و این نشان از بهم خوردن نظم طبیعت دارد، که یک گونه حیوانی به تعداد زیاد و گونه های دیگر اصلا دیده نمی شوند و یا اگر دیده می شود به تعداد بسیار کم، ما در این مسیر فقط یک روباه را دیدیم.

مقصد ما در این صعود قله ایی است با ارتفاع 3250 که یال منشعب از آن تا سمت شرق روستای ولیان کشیده شده است و یک پاکوب از میانه روستا در سمت شرق روستای ولیان شما را به بالای این یال و در ادامه به این قله خواهد برد. این یال را اهالی محل "اودل" (آبی دل دل زنان از دل کوه بیرون می آید) می نامند. که شیب های تند این یال باعث شد که ما از آن صرف نظر کرده و راحت ترین مسیر را از "دره شصت مردان" و در امتداد رودخانه ولیان که دورترین و اما راحت ترین مسیر به قله است را انتخاب کنیم.[1]

برای قرار گرفتن در این مسیر باید از طریق خیابان دربند خود را به دره سر سبز بالای روستا رساند که چون خنجری در دل دره فرو رفته است و جاده خاکی آن می تواند شما را تا دل دره پیش ببرد، در ابتدای دره منبع آب آشامیدنی روستا به نام ایثار 2 که به نام شهید محمد کرمیار نامیده می شود، گذشتیم، ما ساعت 44/6 صبح مقابل آن قرار داشتیم

این دره به اندازه دره دربند در تهران قهوه خانه و رستوران ندارد، ولی قهوه خانه عمو جلال که ما در ساعت 46/6 صبح از مقابل آن گذشتیم، میهمانانش را به املت، نیمرو و چای دعوت می کرد که البته الان تعطیل بود و این نشان می دهد که انگار روزی باز بوده و میهمانانی را میزبانی می کرده است.

برای رسیدن به قله اودل امتداد باغ ها را پیش می رویم، در اولین دو راهی که تقریبا با آخرین ویلا شروع می شود، مسیر دره سمت چپی را انتخاب کرده که راه پر آب ترین دره است و رودخانه ولیان از میان این دره می آید. ما به این درو راهی در ساعت 16/7 صبح رسیدیم.

پاکوب ها نشان می دهد که این دره بیش از دره کنار رفت و آمد می شود، هر چند دره تنگ است و گاه پر درخت، و درختچه های وحشی گاه مزاحم حرکت، اما حرکت در امتداد آب در میان این درختچه های میوه دار که خوراک خوبی برای خرس هاست، حس خوبی دارد، صدای صدها آبشار کوچ هم گوش ها را نوازش می دهد.

 ساعت 56/7 به چشمه ایی رسیدم که دوستان حاضر در آنجا آنرا "چشمه سوئک" می نامیدند که از میان دره ای کوچک و پر درخت بیرون می آمد، آری "گروه کوهنوردی شاه کرم" [2] نیز اینجا اردو زده اند، این گروه از روستای اجین دوجین آمده بودند. راهنمایی از آنان گرفتیم و در سفره محبت آنان چند لقمه ایی شریک شدیم و بعد از بیست دقیقه توقف حرکت کردیم. توصیه لیدر ما در این مسیر این بود که ابشار اول را رد کنیم، از سمت راست آبشار دوم بالا برویم و نگران دست به سنگ شدن هم نباشیم، زیرا بالای آبشار دوم پاکوب ادامه خواهد یافت. و از کنار آبشار سوم نیز بگذریم و صعود به سمت "سرکوه" را ادامه دهیم.

ساعت 25/8 به آبشار اول رسیدیم، آبشاری زیبا که اولین نشانه ما بود.

دومین آبشار که انگار در این جا دیگر دره تمام می شود و بن بست خود را نشان می دهد در ساعت 51/8 خود را نشان داد. طبق گفته راهنما آن را از سمت راست آبشار، از پله هایی سنگی بالا رفته، عبور کردیم، و پله هایی چند ما را به صورت نرم  افقی به بالای آبشار رساند و با رسیدن به بالای آبشار بن بست به پایان رسید، و راه خود را نشان داد.

هفت هشت دقیقه بعد آبشار سوم در سمت چپ مسیر ما به سوی قله خود را نشان داد، که آبشاری بسیار زیبا و خزه دار است، انگار یکی از آبشارهای شمال ایران را به اینجا منتقل کرده اند.

در اینجا جهت مسیر ما حرکت در دره سمت راستی است، ولی به علت صعب العبور بودن کف دره در این قسمت باید تا حدود یک صد و پنجاه متر منطقه عبور سخت را دور زد، به این منظور به سمت چپ متمایل شده و از بالای آبشار سوم، خود را به بالای صخره ها رسانده و در امتداد دره سمت راستی از بالا ادامه مسیر می دهیم تا قسمت صخره ایی را عبور کنیم و دوباره در منطقه امن تری به کف دره باز گردیم.

ساعت 55/9 از این قسمت صخره ایی عبور کرده و در کف دره به سوی سرکوه ادامه مسیر دادیم در اینجا نیز باز دو راهی است، که ما باز راه سمت چپی را انتخاب کردیم تا راه خود را از دورترین و راحت ترین مسیر به سوی سرکوه پیش برویم.

ساعت 23/10 سبزه زارها از آخرین چشمه ها خبر می دهد که از این به بعد آبی در کف دره جاری نخواهد بود، ولی سرکوه در پیش رو دیده می شود، کمی استراحت و میوه ایی و سریع حرکت خود را ادامه می کنیم، امیدواریم که صبحانه اصلی را با دلی آسوده بعد از رسیدن به سرکوه در بالای خط الراس بخوریم، موقعی که بخش عمده و سخت صعود به پایان رسیده باشد.

ساعت 11 صبح بود که بعد از سه ساعت و نیم راه پیمایی (منهای حدود نیم ساعت نشستن ها) به سرکوه رسیدیم جایی که در صعود قبلی از روستای "خودکاوند" بعد از سه ساعت و نیم راه پیمایی خود را به آنجا رسانده بودیم. یعنی چه از سمت تالقان و خودکاوند بیایی و چه از سمت ساوجبلاق و ولیان، مسیر تا اینجا سه ساعت و نیم پیاده روی دارد.

علیرغم این که در اینجا در ابتدای کوتاه ترین مسیر برای نزول و رسیدن به تالقان قرار داشتیم، ولی ترجیح می دهیم خود را به بلندترین نقطه در انتهای "یال اودل" برسانیم و سپس در نقطه ایی در بالای یک گوسفند سرا در سمت راست گلیرد و سمت چپ اورازان از این ارتفاع نزول یابیم.

از اینجا در بالاترین نقطه سه قله مهم رشته دیواره بعدی البرز در سمت شمال در عرض این رشته کوه، یعنی قله های علم کوه، سات، شاه البرز در دیواره بعدی به خوبی دیده می شود که یکی از آروزهای ما عبور از یکی از آنها و رسیدن به شمال است، برنامه ایی که امسال موفق به انجامش نشدیم ولی دل برای گذر از آن پروازی است، حتی شناسایی های اولیه برای عبور از آن در قله سات و یا پراچان انجام شد.

در مسیر سمت راست روی خط الراس ادامه راس نوری می دهیم، یک ساعت و نیم روی خط الراس حرکت می کنیم تا به یالی در سمت راست یالی که قبلا در حمله قبلی پایین آمده بودیم برسیم (با احتساب یک بیست دقیقه خوردن صبحانه) و نزول را در سمت شمالی آن، به سمت نقطه ایی بین اورازان و گلیرد به پایین آغاز کنیم.

ابتدای مسیر این یال به سمت پایین تا چهار پنجم آن، بسیار خوب و ملایم است، ولی در آخرین قسمت شیب کمی تند می شود، و احتیاط بیشتری طلب می کند و بالاخره این شیب نیز به پایان می رسد..

ساعت 38/13 به کوسفند سرایی در پایین یال مذکور می رسیم و از چشمه آن آبی خورده نمی مانیم، زیرا اینجا آنقدر کثیف است که ماندن میسر نیست، آثار آشغال های صاحبان این گوسفند سرا که برای خود ساختمان هم حتی ساخته اند خیلی آزار دهنده است، از لباس های کهنه تا فرش کهنه و ظروف پنیرهای پاستوریزه! تا میز تلویزیون و... در مسیر آب و اطرافش ریخته اند و رفته اند، و آشغال و کثافت اطراف آنرا فرا گرفته و گوسفندان آنها هم انگار چمن های را با صم های خود کنده اند و شخم زده اند.

در مسیر جاده بین اورازان به گلیرد در حرکت در آمدیم و ساعت 27/15 به روستای گلیرد رسیدیم و سفر پیاده ما بعد از نزدیک به هشت ساعت و نیم حرکت و استراحت به پایان رسید. صعود و عبوری موفقیت آمیز و مهمتر از همه ایمن، راه دورتر ولی ایمن تر را انتخاب کرده بودیم.

 

[1] - این مسیر دور اما سالم را بر اساس تئوری طنز یک دوست عزیز و همنوردم انتخاب کردم که به عنوان یک قانون کوهنوردی که به طنز این گونه بیان می فرمایند که "از راه برو اگرچه دور است دوشیزه بگیر اگرچه کور است."

[2][2] - نام بلند ترین قله در این ردیف که درست بالای روستای اورازان قرار دارد و این دوستان که کارنامه خوبی در صعود هایی در این منطقه داشتند نام گروه خود را به این نام انتخاب کرده بودند.

Click to enlarge image Gelyard.PNG

عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...