به انسان لگام دریده باید گفت، در این دنیا، فیلت آنقدر یاد عالم والا نکند که چون خداوند، جبار و متکبر شوی، چیرگی خواسته و جُسته، هوسِ آقاییات بر دیگران کند. در زمینِ خدا قدم آهسته زَن، تکبر فرو نِه، چراکه نه تو خدایی، و نه اینجا مُلک خدایی توست! [1] حتی اگر خواستی رنگی خدایی بر خود و زندگیات بِزنی، عقل و اندیشه در کار گیر، و رنگی از رنگینکمان خداوند بردار که بر قامت انسانیات جلوه انسانی دهد؛
آدم باش، چراکه خدایی شدن را، تو باید در انسان شدن دیده و بِجُویی، نه اینکه رنگهایی از خصایص خداوندی برداشته، که تو را از انسانیت بدور داشته، تو در زمره درندگان به چپاولگرانِ جان و مال و دیگر داشتههای خَلقِ خدا کند، و خودمختار و جَریات در این خلاف کرده، تا به نام خدا، مشغول جنایت، و یا چپاول داشتهی دیگران شوی، و خود را لایق خدایی کردن بر زمینی بدانی، که فرصت زندگی برای آدم شدن توست، نه خدایی کردنت، تو که خدایی شدن را، با خدایی کردن اشتباه گرفته، تا آنجا که خود را بر جان و مال، و داشتههای دیگران لایقِ دخل و تصرف، و صاحب احکام هولناک میبینی!
آنگونه که اندیشیده، و آموختم، پایه فلسفه زندگی انسان، حداقل برای پیروان ادیان ابراهیمی [2] (54% بشر) بر این است که ما آدمیان فارغ از رنگ، نژاد و نوع ایمان خود، «همه از خداییم، و بسوی او باز خواهیم گشت» [3]، یعنی فرصت زندگی در این دنیا، در حقیقت، فرصت اندیشه و کرداری، میان یک رفت و برگشت است، میان نزول (هبوط) [4] از عالم والا، و پیوستنی (لقاء) [5] دوباره به اوست.
و میان این هبوط و عروج است که فرصت انسان بودن، آدم شدن، و انسان زیستن، و نزدیک شدن، و یا رسیدن به مقام والای انسانیت را در کشتزار [6] این دنیای کوتاه خواهیم داشت، و بازده این زندگی هرچه باشد، چگونگی دیداری دوباره، و میزان و درجهی وحدت یافتنِ با حقیقت هستی، و فرو رفتنِ دوباره در وجود مطلق او را، برای تک به تک ما، در اختیاری مثال زدنی، توسط خودمان، تعیین، و رقم زده خواهد شد.
پس باید آنقدر روی اندیشه و کردار خود کار کرد و مراقب بود، تا از یک سو از حیوانیت، و از آن سو، البته از خدایی شدنهای نابجا و ناصواب، به اندازهای کافی دور شده، و در میانهی این دو، در یک کلام، آدم شد؛ اما در همان حال خدایی شدنِ دوباره را نیز آغاز و تمرین، و بِدو شدن را عادت کرد، تا در نقطه و لحظه بازگشت، پیوستنی راحتتر و با سرعت بیشتر داشت، و برای ادغام در او، آمادگی در خود ایجاد کرد، که پیش مقدمهاش زیستی انسانیست، که از راه اندیشه و کرداری درست، راه بازگشت به اصل را آسان نموده، و انسان در لحظه مرگ، بازگشتی با فشار و تاخیر کمتر، و البته راحتتر خواهد داشت.
اما خداگونه شدن، و رنگ خدا به زندگی زدن، چگونه ممکن است؟ و اصلا ما باید خداگونه شویم؟! یا باید در خداگونه شدن نیز پای اندیشه و عقلِ حسابگرِ انسانی خود را پیش کشید، و راه درست در پیش گرفته، و از میان رنگهای پرشمار در رنگینکمان وجودِ خداوندی، دست به انتخاب زد، و آنچه انسانیتر، و موجب آدم شدن است را انتخاب، تا ردایی انسانی بر تن زد.
مثلا کدام انسان را برآزنده است که چون خداوند «چیره و جَبّار، متکبر» [7] و... باشد! این رنگها، البته رنگهایی خدایی و برازنده وجود اوست، اما برای انسان، به سرخی و سوزندگی آتش است، و با ورود به زندگی، و وجود هر انسانی، آنرا به آتش نابودی خود خواهد سوزاند، و آنرا به ویرانی خواهد کشاند. چیرگیطلبانِ متکبر و جبار، به دور از انسانیتاند، و اگر انسانی بدین رنگ درآمد، شایسته نابودی توسط "درهم کوبنده جباران" [8] خواهد شد.
اما در همان حال، انسان میتواند به عقل انسانی خود بازگردد، و از میان رنگهای خداوندی، برای خداگونه شدن، آنی را برگزیند که شایسته و بایسته آدمیت اوست، مهربانی و بخشش (رحمانیت و رحیم بودش) را میتواند انتخاب کرد، و آدم شد، و هرچه در این وادی بیشتر پیش رویم، انسانتر خواهیم بود، و زیباتر زندگی خواهیم کرد.
در این منظر است که خداگونه شدن، یعنی نگاه مهر و بخشایش چنان در تو وسعت گیرد، که هر چه جاندار را در این جهان، از شر تو در امان باشند، و از لطف تو برخوردار، و به دیده دارندگان حق آنانرا بدانی، و حقوق برایشان به رسمیت شناخته، و مراعات کنی، در پرداخت این حقوق، خِسَت به خرج نداده، و خداگونه، پهنایی به وسعت زیاد داشته باشی، که حتی به گنهکاران و نافرمانان درگاهش هم، آنقدر میبخشد و بخشید، که گاه در منظر مومنانش، به نظر میرسد که بیشتر از اهل ایمان و پرهیز بخشیده است، از جمله حق زندگی، که چنان از زندگی برخوردارند، که گویی خداوند هرگز نه گناهشان را میبیند، [9] و نه ایمانشان میخواهد بداند، و یا بلکه میبیند، و بیشتر میبخشد!
و تو هم باید در خداگونه بودت، طوری رفتار و پندار داشته باشی، که نه تنها زندگی آنان در کنارت خسارت نبیند، و دچار نقصان نشود، و با خطر مواجه نگردد، بلکه بتوانی چنان بر پهنه مهرت بیفزایی، و بخشایش تو چنان پهنا گیرد، که مهرت برایشان حق زندگی، حق بالندگی، حق رشد، حق به اوج رسیدن، حق بروز و... به ارمغان آورد، همانگونه که خداوند با همه موجودات چنین میکند.
با وجود اینکه از تو بهتر میداند که در میان آنان چه نابکاران درندهایی هست، اما دانستنش مانع لطف نمیشود، و محرومیت برایشان در پی ندارد؛ حال آنکه میداند چه چپاولگران بیرحمی در بین انسانهاست، از گرگان درنده گرفته، تا شغالانی که خود را به موشمردگی زده، ادای گریه و عقارت نشان میدهند، و نقاب بر چهره زده، در هر جنایتی با درندگان شریک و برابرند.
یا روباه صفتان مکارِ اهل خدعه و نیرنگی که، در غارت و چپاول و خونریزی، طبعی چون شیر، و زبردستانی چیره شدهاند، و یا کفتارانی همهچیزخوار که، بر هر هیچ کراهت و نجاستی خوددار نیستند، از مال یتیم، فقیر و این و آن گرفته، تا حتی از جسد متلاشی شده زندگی بندگان خدا نیز، از گزندشان در امان نیست و در دسترسشان قرار گرفت، از آن نیز درنمیگذرند، و چنان در پلیدی پیش رفته، در آن غرق شدهاند، که هیچ انسانی در طبع، نمیتواند فکر و تصور کفتارصفتی آنان را برای خود کند، و خداوند با اینکه میدانست و میداند که انسان خلق شدهاش، در پیوستارِ بین نیکی، تا آن سوی کجکرداری و بدی، تا بینهایتِ ممکن، فرصت و امکان سقوط و اوج خواهند داشت، و دارند، اما، باز هم اجازه و حق زندگی، و برخورداری به آنان داد و...،
و تویِ انسان! کیستی؟! در خود چه دیدهایی که چنین رنگی از رنگینکمان خداوند برداشته، بر خود زَدی، و مثلا بخود حق دهی که از انسانی حقِ زندگی بستانی؟! «اگر جان را خدا دادهست، چرا باید تو بستانی؟!» [10] و در قامت «درهم شکننده جباران و نابودگر ظالمان» [11] ظهور و بُروز کنی، تو را کدام ابزار خدایی است که چون او باشی، یا بر مخلوق خداوند چیره، جبار و متکبر شوی، که او چرا این کرد، این را گفت، و آن را نوشت، و آن شد؟! و همهی این چراها را میتوان گفت، اما «چیرگی، درهم شکستن و نابودگری» را باید به خداوند سپرد، و این تنها برازنده اوست.
و تو چقدر باید طغیان کنی، که چنان در رنگهای خدایی پیش رفته، و غرق شوی که، چیرگی و تکبر و جباریت در تو چنان گُل کند که تن فروشانِ نادار و بیمقدار را، یک به یک به دام خدعه و نیرنگ خود، به خلوتگاه کشیده، حکم به نیستی آنان دهی[12]، و زنجیرهایی از قتل آنان و یا دگر اندیشان [13] به راه اندازی؟! تن فروشانِ بخت برگشتهایی را که برای برآوردن نیازی مالی و یا روانی، تنها دارایی خود، یعنی تنشان را به حراج این و آن نهاده، تا پولی و یا محبتی و... را بدست آورند،
سگِ تنفروشانی چنین، به چپاولگران داشتههای دیگران، و غارتگران "اموال بیت المال" میارزد، و در بین ما کسانی هستند که تنفروشان را لایق بدترین مجازاتها میدانند، و از کنار غارت و چپاول اموال مردم به راحتی عبور میکنند! و یا آنان که خدا و دین و مرامش را، ابزار کسب قدرت و ثروت خود کردهاند و...
هر چند ممکن است در اثر رسوبات فرهنگی که در آن غرقی، تنفروشی را از غارت جان، و اختلاس اموال دیگران شنیعترش دیده [14]، چشم بر همهی غارت جان و مال انسانها ببندی، و سوزن خشم خداوندیات! بر این به غارت رفتن تن و حیاء زنی بیمار و یا ناداری گیر کند، که از بینوایی، برای کسب مالی، لذتی و یا محبتی، برای تن و روان مجروحش، به تنفروشی تن داده است، و چنان بِشوری و بشورانی که، باند [15] تشکیل دهند و دَهی، و یا به سانِ چریکی قوی پنجه، گروه گروه آنان را به دام خود کشیده، جباریت و تکبر خود را بر سر آنان خالی کنی!
و یا سرهای نپوشیده زنانی را، چنان سرکشی بزرگی در مقابل خداوند دیده، که به خود اجازه دهی آنان را گروهی مجازات کرده، در مدارس دخترانه [16] دسته جمعی تنبیه کنی، آنان را که برای دانش آموزی و دانش اندوزی از خانه خارج شده، و در پناه دولتند را، خشک و تر با هم سوزانده، جمعی، مسموم و مجروح سازی، یا بر چهرهشان اسید پاشیده، چراکه کشفِ حجاب کرده، به رغم میل تو، چهره مقابل چشم دیگران باز نهادهاند!
دنیای زیبایی را بین نران و مادینگان تقسیم کرده [17] ، زیبایینمایی مادینگان را چنان جرمانگاری کرده، و آنان را چنان مستثنی کرده، که بُروز آن را زلزله در عرش خداوندی دیده، آنان را مُلک و ناموس خود تلقی کرده، چنان در خودخواهی و احساس مالکیت بر آنان پیش روی، که بروزشان را ویرانگر دنیای خود دیده، تو گویی که با دیده شدنشان، به تاراج خواهند رفت، و از ترس از دست دادنشان، زندگیشان را سیاه، و اسیر ترسهای بیمارگونه خود کرده، و در قلعههای ساخته شده، و پستوی زندگی خود زندانیِ خواستههای خود کرده، نهایت ظلم را بدین بردگانِ خود رواداری!
و آنان را در حد گُلهای رنگارنگ و رُزِ زیبای بوستانهای شهر هم حق بروز نداده، به خود اجازه دهی بر گلبرگهای بروز یافتهشان اسید بپاشی! چرا؟! چون در پندار تو این بزرگترین خیانت موجود، در چنته انسان است! که پرده از صورت خود در جمع بردارد؛
اما در همان حال در عالم نرینگی خود چنان غرقی، که عیوب بزرگ خود را کامل به فراموشی سپرده، در نزد نگاه گنهکار و آلودهات، پرده برداشتن از صورت جبار و متکبرت، چنان مباح و واجب میآید، که آنرا مردانگی و غیرت دیده، و چون خداوند خود را بر دیگران چیره خواسته، و دیده، و این چنین به خود اجازه میدهی، که ظرفی پر از اسید را بر بروز تصویری از کارهای زیباگر و تصویرگری چون خداوند بپاشی، و آنرا نابود کنی، چراکه فکر میکنی این زیبایی باید در پرده بماند، حال آنکه هرچند ممکن است این رخنمایی بیجا، ناجا و بیموقع، و بلکه حرام به نظر آید، اما این رخ نمودن در حدی نیست، که جنایتی بزرگتر از سوی تو را مباح گرداند، که خود را مُحِقِ به اسید پاشی، زنکشی ببینی و...
اگر به خود آیی، خواهی دید که دنیای تکبر و جباریتِ چیرگیخواه تو، چنان وسعت گرفته است، که به درندهایی عجیب تبدیل شدهایی، از خداوند قادر و متعال نیز پیشی گرفتهایی، او که ابلیس و شیطان را در مُلکِ هستی خود میتواند تحمل کند، و در این راه آنقدر روادار است، که تهدید ابلیس بر انحراف خلق، و شمشیر از رو بستنش، در نابودی عشق خداوند (یعنی انسان) را اعلام میدارد و...، اما خداوند به او فرصت زیستن، تلاش، گناه و دشمنی با خود را هم میدهد، و تو آنقدر از خدا متکبرتر و جبارتر و چیرگیخواهتری که به خلقناکرده خود هم، چنان مالکانه نگریسته، که چنین حقی نمیدهی! و حتی کمتر از این هم قائل نیستی.
خدا گرگان درنده، روبهانِ خدای مکر و خدعه و تزویر، شغالان فرصت طلب و درنده، و کفتاران کراهتخواری چون تو را هم میتواند تحمل کند، فرصت زیست، با حق اوج گیری و... دهد، و تو چنان در رنگ خدایی خود، خود را مختار و دستباز دیدهایی، که حتی عقل و اندیشه انسانی را وا نهاده، میتوانی چون او، چیرهجو و جبار و متکبر باشی! که هر که را از مدار اندیشه و اعتقاد کوتاه خود، برون دیدی، که مشق اندیشه مد نظرت را نمیکند، او را دگر اندیشی لایق مرگ تصور کرده، و دگراندیشان را به دام سلطه خود کشیده، بیجانشان کنی، و اجساد تیغآگین و شمعآجین شده آنان را، روانه چشم همکاران و اهلشان کرده، تا به قولی مرگ دلخراش آنان را مایه عبرت دیگران کرده! تا مبادا کسی را جرات آید، که از مدار اندیشه و اهداف تو، که تنها خودت آن را حق مطلق میشماری و میدانی، تجاوز کند!
حال آنکه خداوند با همه ایمانی که بر حق مطلق بودن خود داشت، به خود اجازه نداد ابلیس و یا شیطان را از حق زندگی محروم کند، اما تو انسانِ ناچیز! از خدای جبار و متکبر هم، در جباریت و تکبر پیشی گرفته، چنان میشوی، که هرکه یک خط و یک جمله خارج از مدار اندیشه تو نوشت و گفت را ملحد، مرتد و... اعلام، و به خود اجازه میدهی از او جانستانی کنی، و از حق زندگی و زیستی آزاد و خدادادی محرومش نمایی! و...
ساری – یکشنبه 16 آذرماه 1404، 7 دسامبر 2025
[1] - در داستانِ مولوی بلخی که «دید موسی یک شبانی را به راه، کو همی گفت ای خداوند! ای اله! و...»، حتی خداوند رضایت نداشت که انسان در اندیشه و رفتار، به محکمه پیامبر بزرگی چون جناب موسی کشیده شود، و حتی موسی را نیز دچار سو تفاهم و کج فهمی در ارزیابی ایده و اندیشه و رفتار بندگانش دید، و خدا حکم موسی را نیز باطل کرد، و او را مجبور به جبران نمود، چه رسد به دیگر بندگان خدا، که مویی از تن موسی در تن ندارند، اما خود را صاحب احکام لازم الاجرا در اندیشه و رفتار میدانند و...، در حالی که هیچ ابزار پیامبری در دست ندارند، ارزش حکم خود را، تنها نیم بند انگشت از اختیارات خداوند بر زمینیان کمتر میبینند!
[2] - ادیان ابراهیمی یا ابراهیمیسم یا ابراهیمیت یا ادیان سامی در مطالعهٔ تطبیقی، به ادیانی گفته میشود که از سنت باستانی ابراهیم در نوشتههای سامی الهام میگیرند. یهودیت، مسیحیت، اسلام، و ملحقات آن همچون دروزیه، بابیه و بهائیت و... در این طبقه قرار میگیرند در عین حال، ممکن است خود پیروان این دینها باورهای متفاوتی با یکدیگر داشته باشند. ابراهیم یکی از پدر سالاران بنی اسرائیل (یا پیامبری در منابع اسلامی) است که داستان او در سفر پیدایش، اولین کتاب تنخ، روایت شده و قرآن نیز به او پرداخته است. گفته میشود بیش از ۵۴ درصد از جمعیت جهان (یعنی بیش از نیمی از جهان) پیرو یکی از ادیان ابراهیمیاند. بزرگترین آنان به ترتیب زمان شکلگیری عبارتند از یهودیت (قرون نهم تا ششم قبل از میلاد)، مسیحیت (قرن یکم میلادی)، اسلام (قرن هفتم میلادی)، بابیه و بهائیت (۱۲۶۰ هجری قمری یا ۱۸۴۴ میلادی).
[3] - إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ سوره بقره، آیه 156
[4] - هُبوط یا سقوط انسان مفهومی در دستگاه نظری و آموزههای مسیحی و... است که میگوید نخستین زن و مرد در آغاز معصوم و مطیع خدا بودند، اما با نافرمانی گناهکار شدند منظور از هُبوط راندهشدن انسان از باغ عدن و فرستاده شدن او به زمین است و ریشه در داستان آدم و حوا - دومین اسطورهٔ آفرینش در سفر پیدایش در تنخ - دارد.
[5] - لقاءالله که قرة عین العارفین بوده، با اینحال، کمتر به آن پرداخته شده است. لقاءالله را متأسفانه بیشتر مردم منکرند; «اِنّ کَثیرِ آمِنَ النّاسِ بِلِقاء رَبِّهم لَکافِرون» ; همان لقایی که منکر آن به حکم قرآن، جز زیانکاران است; «قَد خَسرَ الَّذین کَذَّبوا بِلقاءِالله» و در عذاب خواهد بود; «وَ اَمَّا الَّذینَ کَفَروُا وَ کَذَّبوا بِآیاتِنا وَ لِقاءِ الآخِرَةِ فَاُولئکَ فِی العَذابِ مُحّضَرُونَ.» اما غایت خلقت و اوج مقام انسانیت و مقصد او معرفی شده است: «یا ایها الانسانُ اِنّکَ کادِحٌ الی رَبّکَ کُدحاً فَمُلاقیه.»
[6] - در سوره شورا آیه 20 آمده است که: «كسى كه زراعت آخرت را بخواهد به او بركت داده و بر محصولش مى افزائيم، و آنكه فقط كشت دنيا را مى طلبد كمى از آن به او دهيم و در آخرت هيچ بهره و نصيبى نخواهد داشت» «مَنْ كَانَ يُرِيدُ حَرثَ الآخِرَةِ نَزِد لَهُ فِى حَرثِهِ وَ مَن كَانَ يُرِيدُ حَرثَ الدُّنيَا نُؤتِهِ مِنهَا وَ مَا لَهُ فِى الآخِرَةِ مِنْ نَّصِيبٍ» و پیامبر اسلام از این آیه اینگونه بهره برداری کرد و فرمودند: «دنيا كشتزار آخرت است» الدنيا مَزرَعةُ الآخِرَةِ
[7] - سوره حشر، آیه 23: «اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست، همان فرمانروای پاک، سالم از هر عیب و نقص، ایمنی بخش، چیره و مسلط، شکست ناپذیر، جبران کننده، شایسته بزرگی و عظمت است. خدا از آنچه شریک او قرار می دهند، منزّه است». هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ ۚ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ
[8] - قاصم الجبارین
[9] - تا آنجا که سعدی میفرمایند: «به کردار بدشان مقید نکرد بضاعات مزجاتشان رد نکرد» «شنیدم که مستی ز تاب نبید به مقصورهٔ مسجدی در دوید بنالید بر آستان کرم که یارب به فردوس اعلی برم مؤذن گریبان گرفتش که هین سگ و مسجد! ای فارغ از عقل و دین چه شایسته کردی که خواهی بهشت؟ نمیزیبدت ناز با روی زشت بگفت این سخن پیر و بگریست مست که مستم بدار از من ای خواجه دست عجب داری از لطف پروردگار که باشد گنهکاری امیدوار؟ تو را مینگویم که عذرم پذیر در توبه باز است و حق دستگیر همی شرم دارم ز لطف کریم که خوانم گنه پیش عفوش عظیم کسی را که پیری در آرد ز پای چو دستش نگیری نخیزد ز جای من آنم ز پای اندر افتاده پیر خدایا به فضل خودم دست گیر نگویم بزرگی و جاهم ببخش فروماندگی و گناهم ببخش اگر یاری اندک زلل داندم به نابخردی شهره گرداندم تو بینا و ما خائف از یکدگر که تو پرده پوشی و ما پرده در برآورده مردم ز بیرون خروش تو با بنده در پرده و پرده پوش به نادانی ار بندگان سرکشند خداوندگاران قلم در کشند اگر جرم بخشی به مقدار جود نماند گنهکاری اندر وجود وگر خشم گیری به قدر گناه به دوزخ فرست و ترازو مخواه گرم دست گیری به جایی رسم وگر بفکنی بر نگیرد کسم که زور آورد گر تو یاری دهی؟ که گیرد چو تو رستگاری دهی؟ دو خواهند بودن به محشر فریق ندانم کدامین دهندم طریق عجب گر بود راهم از دست راست که از دست من جز کجی برنخاست دلم میدهد وقت وقت این امید که حق شرم دارد ز موی سپید عجب دارم ار شرم دارد ز من که شرمم نمیآید از خویشتن نه یوسف که چندان بلا دید و بند چو حکمش روان گشت و قدرش بلند گنه عفو کرد آل یعقوب را؟ که معنی بود صورت خوب را به کردار بدشان مقید نکرد بضاعات مزجاتشان رد نکرد ز لطفت همین چشم داریم نیز بر این بیبضاعت ببخش ای عزیز کس از من سیه نامه تر دیده نیست که هیچم فعال پسندیده نیست جز این کاعتمادم به یاری تست امیدم به آمرزگاری تست بضاعت نیاوردم الا امید خدایا ز عفوم مکن ناامید»
[10] - فریدون مشیری: « تفنگت را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن ندارم جز زبانِ دل، دلی لبریزِ از مهر تو ای با دوستی دشمن زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزیست زبان قهر چنگیزیست بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید برادر گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار تفنگت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو این دیو انسان کش برون آید تو از آیین انسانی چه می دانی؟ اگر جان را خدا داده ست چرا باید تو بستانی؟ چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را به خاک و خون بغلتانی؟ گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی و حق با توست ولی حق را برادرجان، به زور این زبان نافهم آتش بار نباید جست! اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار، تفنگت را زمین بگذار! »
[11] - گیرم در دعای افتتاح برای خداوند چنین مقامی قائل شوند که : «ستایش خدای را که درهم شکننده سرکشان و نابودگر ستمکاران و... است.» «وَالْحَمْدُ لِلّهِ قاِصمِ الجَّبارینَ مُبیرِ الظّالِمینَ و...»؛ تو را چه مقامی رسیده است که چنان خداگونه شوی که این عنوان از خداوند ستانده، پیامت را با «بسم الله قاسم الجبارین» آغاز کنی و قهر چیرگی خداوندی را در زمین با شوری آنچنانی نمایندگی کنی؟!
[12] - سعید حنایی (۱۶ فروردین ۱۳۴۱ – ۲۸ فروردین ۱۳۸۱) یک قاتل زنجیرهای بود که کارگران جنسی را با انگیزههای دینی در مشهد به قتل میرساند. و در ۴۰ سالگی در مشهد اعدام شد از مرداد ۱۳۷۹ تا مرداد ۱۳۸۰، ۱۶ زن را به قتل رساند. فردی مذهبی با سابقه حضور در جبهه بود که در کلاسهای قرآن شرکت میکرد. اهالی محل میگفتند فردی آرام و سر به زیر بود، ولی همسرش گفت که «او به جامعه بدبین بود.» او در تمام جلسههای بازپرسی و دادگاه، انگیزهاش را دینی و خیرخواهانه و با هدف از بین بردن «فساد در جامعه» عنوان میکرد وی در یکی از مصاحبههایش گفت:«تا پیش از کشتن این آدمها، باران نمیآمد و قحطی شده بود. همین که اطراف حرم را از وجود زنهای تنفروش پاک کردم، باران آمد. آن موقع فکر کردم که باران به معنی تأیید اعمال من توسط خداست»
[13] - قتلهای زنجیرهای، به کشتار برخی از شخصیتهای سیاسی و اجتماعیِ منتقد نظام جمهوری اسلامی در دههٔ هفتاد خورشیدی، در داخل و خارج از ایران، گفته میشود که به گفتهٔ برخی از منابع، با فتوای برخی از روحانیون بلندپایه و به دست پرسنل وزارت اطلاعات در زمان وزارت علی فلاحیان (وزیر اطلاعات دوران ریاستجمهوری هاشمی رفسنجانی) و قربانعلی دری نجفآبادی (اولین وزیر اطلاعات در دولت محمد خاتمی) انجام شد این قتلها از سال ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۷ ادامه داشتند.
[14] - آیتالله سیداحمد علمالهدی در صفحه اینستاگرام خود در پاسخ به این پرسش که "بدحجابی بدتر است یا اختلاس؟" گناه بدحجابی را بالاتر از اختلاس دانست
[15] - در قتلهای محفلی کرمان که در سال ۱۳۸۱ در کرمان اتفاق افتاد. ۶ تن از اعضای بسیج یکی از مساجد کرمان ۵ نفر (احتمالا بعلاوه 12 نفر دیگر) از شهروندان کرمانی را به قتل رساندند این افراد در بازجوییها با اشاره به شنیدن سخنرانی محمدتقی مصباح یزدی آن را دلیل اعمال خود دانستند که گفته بود «اگر کسی خلاف شرعی مرتکب شود مؤمنان وظیفه دارند به او تذکر دهند، در مرحله بعد وظیفه دارند که به پلیس معرفی اش کنند، و اگر بعد از چند بار به این نتیجه رسیدند که پلیس و دستگاه قضایی نیز این افراد را مجازات نمیکنند، خودشان میتوانند دست به کار شده و خاطیان را به سزای اعمال خود برسانند.» مصباح یزدی با فرستادن نامهای به دادگاه صدور فتوا را تکذیب نمود. اما گفت تمام سخنانش در کرمان «استنساخ از منابع معتبر فقهی بودهاست.»
[16] - مسمومیتهای زنجیرهای در مدارس دخترانه ایران دستهای از رخدادهای عمدی و دنبالهدار بود که در طی آن، دانشآموزان تعداد زیادی از مدارس ایران به شیوهای مشکوک مسموم شدند. این رخداد از ۹ آذر ۱۴۰۱ تا فروردین ۱۴۰۲ ادامه داشت و از یک دبیرستان دخترانه در قم آغاز شد؛ پس از آن، صدها دانشآموز در ۶۰ مدرسه قم - که بیشتر، مدارس متوسطه اول و دوم دخترانه بودند - مسموم شدند؛ این رخدادها منحصر به قم نبوده و دامنه آن به شهرهای دیگری در سراسر ایران، همچون بروجرد، ساری، اردبیل، تهران، فردیس، خوزستان، کرمانشاه، نیشابور و مشهد نیز کشیده شد. بیشتر این دانشآموزان، دختر بودند و در موارد انگشتشماری مسمومیت در مدارس پسرانه نیز گزارش شده است. درگذشت یک دختر قمی به این حملات، منتسب شده است به گزارش محمدحسن آصفری، عضو کمیته حقیقتیاب مجلس شورای اسلامی، تا ۱۵ اسفند بیش از پنج هزار دانشآموز در ۲۵ استان و حدود ۲۳۰ مدرسه درگیر این حادثه شدهاند. عامل این رخدادها مشخص نیست؛ اما گمانهزنیهایی درباره نقش گروههای افراطی شیعه، فرقههای دینی مرتجع، طالبانی و هزارهگرایانه (معتقدان به نزدیکی ظهور مهدی) انجام شده است که به شکلهای گوناگونی مخالف درس خواندن دختران هستند. رهبر جمهوری اسلامی: «این یک جنایت بزرگ و غیرقابلاغماض است.»
[17] - روزی میان دو هنرمند بزرگ و سرآمد کشورمان، یکی در هنر نقاشی و زیباشناختی، و دیگری از سرآمدان هنر آواز و موسیقی، مشغول بحث رایج روز، یعنی موضوع حجاب زنان بودیم، که به طنز مدعی شدم که «این تقصیر خداوند است که زیبایی را در زنان منحصر کرد، تا حسادت مردان را از نِِمود و برور زیبایی آنان برانگیخت، تا گشودن چهره، و حجاب برداشتن از زیباییشان، اینقدر برای زنان هزینه زا شود، تا آنجا که یک جریان و یک اندیشه تمام توانش را در طول تاریخ بشر، بر این امر نهاد، تا زنان را در پستوها، و یا زیر حجابی دائم مستور و زندانی بگذارد، و اسیر اجبار و زورگرداند!»، اما با پاسخ غیرمنظرهایی مواجه شدم که «هرگز چنین نیست، خداوند زیبایی را اتفاقا در جماعت نران بیشتر از مادینگان نهاد، و همانگونه که در حیوانات مشهود است، و زیبایی در انحصار نرانشان است، همچنان که میان مرغ و خروس، خروس بسیار زیباتر و پر از رنگ و لعابتر و برانگیزاننده تر از مرغ است، بوقلموننر، شیرنر و... به همین سیاق از ماده اش زیباتر است و...، زیبایی مادینگان هرگز قابل مقایسه با زیبایی نران نبوده، و بیشتر برانگیزاننده نیست. و در مورد انسان نیز همین گونه است، و مردان در داشتن آیتمهای زیبایی تن، از زنان پیشترند و...» اینجا بود که به تاثیر هنر ادبیات در ذهن خود پی بردم، که زیبایی را در فرشتگان، و فرشتگی را در زنان محدود کرده، و این را به بدن و ساختار جسم مادینگان هم تعمیم داده بودم.
نمیدانم ایرانیان پیرامون فلسفه آغاز انسان چگونه فکر میکردند، آنچه از لایهبرداری از بازمانده ویرانهها، و پارههایی که از نگاشتههای آن دوران باستان باقی مانده میتوان فهمید اینکه، آنان در اندیشه خود پیرامون فلسفه خلقت جهان، به دوگانه روشنایی و تاریکی رسیده بودند، و جهان و جهانیان را میان دو نیروی خیر و شر مینگریستند، و عدهایی را در جمله نیروهای خیر و ایزدان، و دیگرانی را از جمله شَرّ، و در دستهی اهریمنان میشمردند.
و در این دسته بندی دوگانه، انسانی که در پی «گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک» بود را، در حرکت به سوی روشنایی و قطب ایزد پاک، ورنه به سوی تاریکی، و گرفتار آمده در دسته اهریمنان میدانستند. پس انسان یا اشعهای از نور و یا حفرهایی از تاریکی، و یا در میانه آن به حساب میآمد.
اهل پاکی و نور در کار پرستش (پرستاری از) روشنایی بودند، و از گردآمدگان (نمادین) به اطراف زایشگر روشنایی (آتش)، ورنه در بین اهریمنان، که با وا نهادن گفتار، کردار و پندار نیک، روشنایی وجودشان را میباختند، و بسته به میزان غرق شدگی در تاریکی، محو و نابود میشدند.
و یا آنچنان که در ذهنیت اسلامی و یا فرزانگی ایرانیان است، که انسان را قطرهایی از اقیانوس وجود خداوند میدانند، که بر این جهان چکیده، و یا در کالبد مادیاش از روح خداوند دمیده شده، که البته روشن است که هر قطره تمام ویژگی دریا را، در همان کوچکی و چکیدگی خود دارد،
از جمله ویژگیهای ناپسند (از نظر ما) که خداوند در وجود خود دارد، و انسانها هم به سان او چنیناند، یکی همان تکبر [1] و دیگری زورگویی (جباریت) [2] است، که البته این خصائص را نه خداوند، و نه انسان در کردار و افکارِ انسان نمیپسندند [3] و از این رو در اخلاق و دین، حکم به دوری انسانها از آن شده است، و از انسان خواسته میشود تا آنرا در وجود خود سرکوب کند، تا انسان باشد، و انسان بماند.
خصائصی که آنقدر در دیده انسانها ناپسند، ناروا و ناشایست است که، حتی شرم میکند آنرا در شان خداوند نیز ابراز دارد، و این چنین است که برگردانندگان سخن خدا (قرآن)، شرم و امتناع داشته و دارند که معنای آنچه که خداوند از خود یاد میکند را، در برگردان خود [4] از سخن عربی به پارسی بیاورند، حال آنکه چه ما بخواهیم و بگوییم، و چه نخواهیم و نگوییم، خداوند بی پرده خود را جبار و متکبر [5]، با تمام معانی و مسائل مترتبش مینامد، و او خود را شایسته چنین بودنی دانسته، و اعلام کرده است.
این پیشگفتار را گفتم که به انسان برسم، بویژه به انسانهایی که خود را خداگونه و یا در غیبت خدا، و اولیایش، خود را جانشین، وارث خداوند بر زمین، مجری، مِجرا و جاری کننده او میدانند، که این به نوعی شاید خود از ناحیه کِبر و غروری ناشایست است، که از دانستن بخشی از علم و اسرار خداوندی ناشی میشود، که چنین انسانهایی فکر میکنند، از میان واژههای ردیف شده از حدیث، آیه و یا کشف و شهود، دیده و یا دریافتهاند، و این چنین است که خود را گاه در جایگاه خداوند دیده و گرفته، و یا قرار داده، و مثلا نقش «درهم شکننده زورگویان» [6] و «نابودگر ظلم کنندگان» [7] و.. را به خود گرفته، و این وجه خداوندی را میخواهند در این دنیا نشان دهند، و یا جاری نمایند.
این چنین است که عشقشان اجرای حدود خداوند بر دیگران، و رسمشان تروشرویی با عیال الله و... میشود، و تولّی و تبرّایشان چنان خشن، که خشمشان در عملشان در آمده، تا جاری کردن حدود الهی پیش میروند، به روی دیگران اسید پاشی میکنند، قتل انجام میدهند، سنگسار میکنند، شلاق میزنند و... تو گویی از ماموران خداوند هستند، و البته خود را مامور خداوند میدانند و میگویند «ما از طرف خداوند ماموریم که در برابر باطل بایستیم» [8] و دیگرانی را در دستهی باطل تعریف کرده، میبینند و ارزیابی میکنند، و برای خود از میان دیگران مصداقیابیهایی از اهل باطل هم دارند.
حال آنکه گرچه انسان قطرهایی از وجود خداست، اما خود خدا هم که به طبع، اقیانوسی از علم و فرزانگی خداوندی است، در جاری کردن خشم و ترشرویی خود در این جهان، دست به عصا بوده، از این رو غالبا به انسانها فرصت میدهد، تا آنجا که شاعر از این میزانِ صبر، به شکوه در آمده و میفرماید «عجب صبری خدا دارد! من اگر جای او بودم... »، و چنین خدایی، جهانی دیگر را برای نشان دادن تکبر و جباریت خود ساخت، تا در جریان فلسفه و دنیای ناشی از معاد، پنجههای تیز و خشمناک خود را در وجود انسانهای موضوع خشم خود فرو کند و...
اما از چنین انسانهایی باید پرسید، شما در خود چه دیدهاید که این مقدار عشق به بروز تکبر و زورگویی خداگونه را در خود دارید، که در همین دنیا دستهایتان به خون کسانی آلوده است که فکر کردید و میکنید که موضوع خشم خداوند هستند، و زورگویی و جباریت را برای خود، در حق آنان مجاز میدانید، و آنرا جاری هم میخواهید، و گاه جاری هم میکنید، و هدایت قهری را که خدا وانهاده را، سرلوحه عمل خود قرار داده، تازیانه را در دست آمرین به معروف، و ناهیان از منکر خود قرار دادهاید،
گزمگانتان در خیابان و بازار و در شرایطی آشکارا، اجرای حدود میکنند، دست اندازی به مال و ناموس انسانهای دگراندیش را، در غارتهای مبارزه جویانه خود مد نظر دارید، از مصادره مال، و ناموسشان هرگز به خود تردید راه نمیدهید، و در پسِ نبردِ خود با آنان، این عمل را کاملا مباح و مجاز و شرعی میدانید،
و جهان، بردگانی از نوع غلام و کنیز را، حتی در قرن 21 از شما در سنجار [9] و... و اینک سویدا دیده، که در مقابل دیدگان جهانیان، انسانهای دیگری که چون شما نمیاندیشند، و معبود و معبودان شما را عبادت نمیکنند را، بر خود حلال میدانید و... و در متون فقهی خود، انجامش، و داشتن بردگانی از آنان را تئوریزه، و این امکان را برای همیشه، برای جنگآوران خود حفظ میکنید، که اگر شهری در مقابل سپاهتان مقاومت کرد، به گاه گشوده شدن، مال و ناموس و خون شهروندانش بر شما حلال شود، و چون غنیمت جنگی بر چنین انسانهایی بنگرید، و عمل کنید،
و در همین راستاست که صهیونیستهای معتقد به دین موسوی، و دو آتشه در فقه علمای دین موسی، در نبردِ مقدس شان با دشمنان یهود، برای دستیابی و یکپارچه کردن سرزمینِ موعودِ یهود، برای گشودن شهر غزه و...، در دلهای ناپاکشان لحظه شماری میکنند، همانگونه که کسانی از مسلمانان برای گشودن شهرهایی چون سنجار، سویدا و... لحظه شماری کردند، تا به غارت جان، مال و ناموس کسانی مشغول شوند، که چون آنان نمیاندیشند، نمیپرستند، و چنین ایمانی ندارند و...
اما حقیقت این است که در همان حالیکه، در غرورِ ایمان، و جباریت ناشی از داشتن ایمانِ خود غرقید، و خود را وارث و جانشین خداوند میدانید، و ستاندن جان، مال و آزادگی دیگران را بر خود حلال میکنید، خداوند مستکبرینِ جبار و متکبری همچون شما را دوست ندارد [10] و آنچه از شما در توصیف صاحبان علم و دانش الهی یهود [11] آورده است که نشان از تکبر و جباریتی است که خود را شایسته خدایی و تصمیمهایی از این دست میبینید، و تکبر ورزیده، جباریت به خرج میدهید، و همان میکنید، که شایسته شخصیتی چون خداست، و ستاندن جان، مال، ناموس و... دیگران را در شان خود دیده، و این چنین است که صحنههایی وحشیانه و غیرقابل تحمل را، در غرب آسیا، یعنی خاستگاه انبیا و ادیان الهی، در همدستی و کارگردانی، و ارکستری از پیروان ادیانِ الهی اسلام [12] ، یهود [13] و مسیحیت [14] آفریده میشود، که داستان آنچه بر مردم این منطقه، توسط این سه میرود، مایه ننگ، و عبرت هر دینداری میشود، که نامی از ماموریت الهی، و یا مامورانی از پیروانش را میشنوند.
کاش خداوند هرگز چنین مجریان، وارثان و عالمانی به علم خود نداشت، و چهره ادیان الهی از چنین افراد و افکاری پاک بود، و در آنصورت چهره خداوند و دینش در بین جهانیان بسیار تابناکتر میدرخشید. مستکبرینی خودستا که خود را مردان الهی و استکبارستیز میدانند، در حالیکه خود غرق در جباریت و تکبر، تبدیل به کسانی شدهاند که از شرِ تکبر، جباریت و افکار استکباری شان، حتی پیروان ادیان الهی نیز در امان نیستند، چه رسد به بندگان دگراندیش خداوند، که باید از ظلم آنان تنها بگریزند، ورنه کنیز و غلام شده، و به چپاول خواهند رفت، و البته هیچکس از شر تکبر و جباریت چنین دیندارانی در امان نیست، حتی خدا و دین خدا.
شاهرود - جمعه 24 مرداد 1404 برابر با 15 آگوست 2025
[1] - در آیه 23 سوره حشر می خوانیم که «اوست خدایی که اجبارگر و پر از تکبر» هُوَ ٱللَّهُ ٱلَّذِي ... ٱلۡجَبَّارُ ٱلۡمُتَكَبِّرُ
[2] - فرهنگ آبادیس در معنی جبار آورده است که: «مترادف جبار: بیدادگر، جابر، ستم پیشه، ستمکار، ستمگر، ظالم، قاهر، قهار. متضاد جبار: دادگر. برابر پارسی: ستمکار، بیدادگر، ستمگر»
[3] - آنچه از بیدادگری یار که در اشعار فرزانگان این سرزمین انعکاس یافته است، مثل «سنگدلی» که از سوی انسان ناپسند است ولی خداوند سنگدلی میکند، و در این بیت از اشعار پرمغز مولانا جلال الدین بلخی بروز یافت که: «یا رب من بدانمی، سنگ دلی چرا کند آن شه مهربان من، دلبر بردبار من» شعر فارسی پر است از مفاهیم ژرف دیگری که به «بیداد یار» نظر دارد، عنصری کلیدی در شعر فارسی که به بیداد معشوق به عاشق بر میگردد، تا آنجاکه از یار خونریز میگوید: «کنون که خنجر بیداد یار خونریز است کجاست مرد که بازار امتحان تیز است» محتشم کاشانی.
[4] - به برگردان فارسی آیه 23 سوره حشر که از برگردانندگان متفاوت در این صفحه اینترنتی گردآوردهاند اگر توجه کنیم، از معانی که برای واژههای متکبّر و جبّار، که در فرهنگ لغت آورده شده است، هیچ کدام را نخواهی دید : https://quran.inoor.ir/fa/ayah/59/23/translate برخی حتی از معنی کردن جبار و متکبر خودداری، و یا اگر معنی کرده اند، معانی غیر از آنچه در فرهنگ واژه ها آمده است استفاده کرده اند.
[5] - فرهنگ آبادیس در معنی واژه متکبر نوشته است، «مترادف متکبر: ازخودراضی، بانخوت، پرادعا، خودبین، خودپرست، خودپسند، پرافاده، خودنگر، خودخواه، خودستا، سرگران، کبرآگین، گرانسر، گنده دماغ، لاف زن، متفرعن، مستکبر، معجب، خودبزرگ بین، مغرور، نامتواضع. متضاد متکبر: افتاده، فروتن، متواضع. برابر پارسی: (متکبّر) خودنما، خودپرست، خودخواه، خودبین، خود پسند، خودپسند
[6] - قاِصمِ الجَّبارینَ
[7] - مُبیرِ الظّالِمینَ آنچنان که در دعای افتتاح آمده است که «ستایش خدای را که درهم شکننده سرکشان و نابودکننده ستمکاران است» «وَالْحَمْدُ لِلّهِ قاِصمِ الجَّبارینَ مُبیرِ الظّالِمینَ»
[8] - سردار محصولی (وزیر کشور دولت محمود احمدی نژاد) از سردمداران جبهه پایداری، در آخرین مصاحبه خود گفته است «ما از طرف خداوند ماموریم که در برابر باطل بایستیم» که فردی در پاسخش نوشت «آقای محصولی! آیا خداوندِ بزرگِ متعال از شما خواسته بود که با افکار انحرافی خود برادران شریف، میهن دوست که نماد دوست داشتن و جانفشانی در راه ایران بودند، یعنی شهیدان مهدی و حمید باکری را تصفیه کنید، و مدام آزار و اذیتشان کنید؟ شهید احمد کاظمی در ویدئو خاطره دردناکی، از آقامهدی تعریف میکند که در سفر به ارومیه به همراه ایشان، آقای باکری مشکل داشت شب خانه چه کسی برود، و اقامت کند، که برای صاحب آن خانه مشکل درست نشود. منظور از مشکل شما و امثال شما بودید، منظور این بود شما آنقدر افکارتان انحرافی و جاهلانه بود که صاحبخانه را فقط به خاطر خوابیدن مهدی باکری و رفیقش در خانهاش، برایش مشکل درست میکنید از وادار کردن آقا حمید باکری به توبه نوشتن برای حضور در جبهه، و آزار اذیتهایی که در زمان فرماندهی این دو بردار بر لشکر سرفراز و خط شکن ۳۱ عاشورا، و اون تهمتهای بیشرمانه بعد شهادت مظلومانه آقا حمید در نبرد خیبر بگذریم، که موجب جریحهدار شدن احساسات مردم و خانواده این بزرگان میشود. خواستم بگم شما از طرف هر کی باشی، از طرف خدا نیستید»
[9] - نسلکشی ایزدیها به جنایات جنگی، کشتار جمعی برنامهریزی شده و هدفمندِ ایزدیان و به بردگی جنسی کشاندن زنان بهدست حکومت اسلامی عراق و شام (داعش)، علیه اقلیت مذهبی کردزبان ایزدی سالِ ۲۰۱۴ میلادی در عراق و سوریه اشاره دارد. در ژوئن ۲۰۱۶ سازمان ملل متحد گفتهاست داعش علیه ایزدیان مرتکب نسلکشی شدهاست و داعش به دنبال نابودی کاملِ این دین و به اجبار مسلمانکردن ایزدیان است
[10] - قرآن کریم، سوره نحل آیه 23 : "یقیناً خداوند آنچه را پنهان میدارند و آنچه را آشکار میکنند میداند و همانا او مستکبران را دوست ندارد." لَا جَرَمَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ
[11] - «احبار» یهود، دانشمندان و اهل علم دینی بودند که کار هدایت مذهبی، برگزاری مراسم مذهبی، قضاوت و داوری، آموزش و تفسیر متون مقدس را بر عهده داشتند. سوره مائده، آیه ۶۳ این چنین از آنان یاد میکند «چرا علما و روحانیون آنها را از گفتار زشت و خوردن مال حرام باز نمیدارند؟ همانا کاری بسیار زشت را پیشه خود نمودند.» « لَوْلَا يَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَأَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مَا كَانُوا يَصْنَعُونَ» و یا در آیه ۴۴ از احبار اینگونه یاد میکند: «ما تورات را فرستادیم که در آن هدایت و روشنایی است و پیغمبرانی که تسلیم امر خدا هستند بدان کتاب بر یهودان حکم کنند و نیز خداشناسان و علمایی که مأمور نگهبانی کتاب خدا هستند و بر آن گواهی دادند. پس هرگز از کسی نترسید و از من بترسید و آیات مرا به بهای اندک معامله نکنید، که هر کس به خلاف آنچه خدا فرستاده حکم کند چنین کس از کافران خواهد بود.» «إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِیهَا هُدًى وَنُورٌ یحْكُمُ بِهَا النَّبِیونَ الَّذِینَ أَسْلَمُوا لِلَّذِینَ هَادُوا وَالرَّبَّانِیونَ وَالْأَحْبَارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ وَكَانُوا عَلَیهِ شُهَدَاءَ فَلَا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَلَا تَشْتَرُوا بِآیَاتِی ثَمَنًا قَلِیلًا وَمَنْ لَمْ یحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ»
[12] - اندیشه جهاد ابتدایی در آثار حنفی در «تبیین الحقایق» می نویسد؛ «برما واجب است که به جنگ علیه آنان [مشرکین] شروع کنیم، هرچند که آنان اقدام و شروع به تهاجم علیه ما نداشته باشند. زیرا خداوند قتال مشرکین را واجب دانسته و هرگز جور جائر و عدل عادل قادر به ابطال این واجب نمی باشد تا اینکه مردمان لا اله الا الله گویند». فقه شیعه نیز (در زبان) شیخ طوسی دو نکته اساسی دارد؛ ۱) یکی آنکه، جهاد را- چونان اهل سنت- به جهاد ابتدائی ودفاعی تقسیم می کند .۲) دوم آنکه جهاد ابتدائی را مشروط به زمانه ظهور امام معصوم (علیه السلام)، یا حضور نماینده منصوب او در زمان ظهور ، و دعوت او یا نماینده ویژه اش به جهاد میداند. و بنابراین جهاد در رکاب رهبران و حاکمان جائر را نفی میکند. فقه کلاسیک شیعه ، از لحاظ روش شناسی و شیوه استدلال، همسان اهل سنت بوده و چنانکه از آیت الله بروجردی(۱۲۹۲-۱۳۸۰ق) نقل شده است، (فقه شیعه) چونان حاشیهای انتقادی بر فقه سنی می باشد. نگرشهای انتقادی معاصر در فقه اسلامی، اعم از شیعه و سنی، به تفسیر های جدیدی از آیات جهاد قرآن تمایل پیدا کرده اند و کل جهاد در اسلام ماهیت دفاعی پیدا کرده است.
[13] - آنچه از جنایت و کشتار و غارت و چپاولی که در فلسطین صورت میدهند تا دولت یهود را تاسیس و پا برجا نمایند. که این به عنوان لکه ننگی بر دامن بشریت و ادیان الهی باقی خواهد ماند.
[14] - آنچه مسیحیت و کلیسا در قرون وسطی بر دگراندیشان وارد آورد لکه ننگی بر دامن ادیان الهی است، و نشان داد که حتی پیروان پیامبر رحمتی همچون عیسی مسیح هم میتوانند چقدر سفاک و جنایتکار باشند.
روزی ما ایرانیان نیز به مرحله ایی از تعادل و میانه روی در تفکر و بینش باید برسیم، که لازمه زندگی درست در این دنیاست، تا از افراط و تفریط رها شویم. سعادت دنیای خود را در مرگ و نابودی این و آن دیدن، بیماری است که دچارش شده ایم، دیدن زندگی خود از روزنه مرگ دیگران، که با "شعار مرگ بر ..." این و آن تجلی می یابد، سال هاست زندگی ما را هم مسموم و دچار فلاکت، و مملو از مرگ کرده است.
گاهی فکر می کنم ما همواره بین شیدایی و تنفر در حرکتیم، یا در عشق آنقدر زیاده روی می کنیم و چنان شیدا می شویم که از جان برای معشوق خود، که او نیز چون ماست، دریغ نمی کنیم، و گاه چنان در تنفر فرو می رویم، که به جز مرگ، برای منفور خود راضی نمی شویم. هنر متعادل زیستن را یاد نگرفته ایم، که نه شیدای حاکمی شویم و نه چنان متنفر، که مرگ او را خواستار شویم. اقتضای کرسی قدرت ظلم و جبّاریت است، ولی باید گفت گاه جبّاران را ما خود می سازیم، گرچه باید اذعان کرد که کرسی قدرت خود فساد آور، و متکبر و جبّار ساز است.
روزگاری تمام تباهی خود و کشور را در وجود آقای محمد رضا پهلوی، شاه سابق ایران، متجلی می دیدیم، و مردم یکپارچه شعار می دادند "تا شاه کفن نشود، این وطن، وطن نشود." اما همه دیدند که با در کفن شدن شاه سابق هم مسایل ما حل نشد، در گِل و لای زندگی خود باقی ماندیم، امروز باز عده ایی شعارهای آن انقلاب را بازیابی و با تغییر نام ها، تکرار کرده، و متاسفانه تاریخ را از سر می گیرند و تکرار می کنیم که : "تا آخوند کفن نشود، این وطن، وطن نشود".
اما به نظر می رسد علاوه بر عیوب انکار ناپذیر حُکام و طبع متکبر و جبّار آنان، عیب اصلی در خود ما جماعت ایرانیان است، و گرچه حاکمان در به قهقرا بردن مردم تحت حاکمیت خود بسیار موثر و مقصرند، اما ما ایرانیان نیز چندان بی گناه نبوده و نیستیم، چرا که همواره بین شیدایی و تنفر در آمد و شدیم، گاه عشق بر ما چنان مستولی می شود که کمترین کارمان در قبال حاکمان مان دستبوسی است، و این میزان خشوع در مقابل قدرت، بت شدن و گردن فرازی آنان را به دنبال خواهد داشت، و گاه تنفر، چنان چشم هامان را کور می کند، که به جز مرگ آنان، آتش خشم ما را فرو نمی ریزد!
اما حقیقت امر این است که باید حکام را انسان معمولی دید که چند روزی بر سریر قدرت نشسته اند، نه مانند عشاق دستبوس شان بود، نه به گاه تنفر، تشنه به خونشان باشیم، باید به تعادل رسید، و متوجه شد که حاکمان نیز انسان هایی چون ما هستند، که آنها هم دچار لغزش های بزرگ و کوچک می شوند، پس باید با آنها هم حد نگه داشت، تا خود به دست خود، آنانرا فاسد نکنیم، ملتی که در مقابل حُکام به سان غلامان کرنش می کند، خود به دست خود استبداد را می سازند، و مستبدین اگرچه زمینه استبداد را دارند، اما این استبداد قدم به قدم با همراهی ماست که ایجاد و تقویت می شود، و آنان را به غول های تکبر و جبّاریت تبدیل می کند.
از این روست که با تعویض حکام اگرچه بستر برای تغییرات جدی ایجاد می شود، ولی اگر ما ایرانیان تغییر نکنیم، کار هرگز به سامان نخواهد رسید، و همواره تاریخ تکرار می شود، از این رو ایرانیان باید به این مرحله از تفکر برسند که ایران را باید با شرکت تمام ایرانیان ساخت، وگرنه مستبدین هر بار بازتولید خواهند شد، تغییر حکام باعث حل مشکل عدم آزادی و استقلال و کرامت انسانی نخواهد شد، انسان باید دریابد که حتی خداوند نیز بر کرسی قدرت از "جبّار" [1] و "متکبر" بودن خود سخن می گوید، و تکبر و جباریت خاص کرسی قدرت است، و اکثرا حاکمان "خداگونه" می شوند!
پس پیش از اینکه تعیین کنیم چه کسی را بر سریر قدرت باید نشاند، ابتدا باید کرسی قدرت را به اسبی چموش برای جبّاران و متکبرین تبدیل کرد، سپس این کرسی در اختیار افرادی از هر تیره که قرار گیرد، ملالی نخواهد بود، و ترس آور و دهشتناک نیست، و با پیدایش نشانه های تکبر و جبّاریت، کرسی قدرت، چنان به این دو صفت حساس باید باشد که سوار خود را بر زمین گرم بزند،
و این میسر نمی شود الا اینکه به جای جستجو در بین افراد و طبقات اجتماعی، برای کشف و یا یافتن حکمرانانی عادل و درستکردار، صندلی قدرت را باید چنان استانداردسازی نموده، که سوار خود را مجبور به پرهیزگاری و دوری از تکبر و جباریت نماید، برای استاندارد سازی کرسی قدرت هم راهی نیست، جز همان راهی که دکتر محمد مصدق، بزرگ مرد تاریخ ملی ایران، آنرا نمود و گفت :
"تا هزاران مثل من در راه آزادی فدا نشوند، وطن عزیز ما روی آزادی و استقلال را نخواهد دید".
مصدق که هم دوره سلسله قاجار و هم دوره سلسله پهلوی را درک کرده بود، و به دلیل توانایی هایش، هر دو سلسله دست به دامان او بودند تا مقام بپذیرد و او اکراه داشت، به درستی متوجه شد که پاک ماندن چقدر در این کشور مشکل است، و اینکه باید کرسی قدرت را به ناپاکی ها حساس کرد، تا هر کرسی نشینی که پرهیزگاری را به کناری نهاد، بر زمین زده، او را عبرت آیندگان نماید.
راه استاندارد سازی کرسی نیز، برداشتن وجه مادام العمری بودن قدرت، و منوط کردن نشستن بر آن به رای مستقیم مردم است که آنان بتوانند هر لحظه که نخواستند، کرسی نشینان را با یک رای جابجا کنند، چرا که به قول مرحوم دکتر محمد مصدق : "خدا می داند پاک ماندن در این کشور، چقدر سخت است، لازمه اش این است که انسان خیلی از محرومیت ها را قبول کند، و با دقت و احتیاط زندگی کند".
این دقت و احتیاط مشخصه درونی افرادی مثل مصدق است، اما ممکن است در انسان های دیگر هرگز نباشد، و باید این مردم این حق، و این توان را داشته باشند که با یک رای، کسانی که با دقت و احتیاط زندگی نمی کنند را از سر راه زندگی خود بردارند، کسانی که سد راه آزادی، استقلال، خوشبختی، سعادت و مخدوش کننده کرامت انسانی این مردم می شوند، کسانی که وجودشان را تکبر و جباریت در نوردیده، و خود را فراموش کرده اند، و دچار ظلم و ستم، گردنکشی، مردم کشی و... می شوند.
در این بیست و نهمین روز اسفندماه یاد و نام دکتر محمد مصدق گرامی باد، او بزرگترین خطرها را برای کشور و مردمش به جان خرید و بزرگترین موهبت ها یعنی استقلال را برای کشورش به ارمغان آورد، او که مخالف استبداد داخلی و استعمار خارجی بود تا جایی که جواهر لعل نهرو، از رهبران بزرگ انقلاب شکوهمند هند، او را در حد و اندازه مهاتما گاندی ارزیابی کرد، و در وصف دکتر محمد مصدق گفت : "در قرن ما، آسیا سه مرد بزرگ به وجود آورد که در جهان تاثیر نمایان گذاشتند. این سه مرد بزرگ، گاندی، مائوتسه تونگ و سومی مصدق است."
اما صد افسوس که در نهایت جامعه نخبه کش ما، او را گرفتار تهاجم اراذل و اوباش تحت فرمان حاکم وقت کرد و بعد از سرنگونی دولت مردمی او، او را حصر و تبعید، در ظالمانه ترین وضع آنقدر نگه داشتند، تا جان به جان آفرین تسلیم کند، کینه ها، جباریت و تکبر آنقدر وجود دشمنان مصدق را فرا گرفته بود که حتی درخواست هایی در حد بزرگان جهان نیز نتوانست او را از حصر خانگی برهاند، واسطه گری بزرگان انقلاب هند و... نیز او را از حصر بی پایانی که گرفتارش شده بود، نرهاند، تا با ادامه این حصر خانگی، لکه ننگ تاریخی بر دامان پهلوی بماند، همانگونه که برای دیگران نیز خواهد ماند.
[1] - «جبّار» برگرفته از ماده «جبر» به معناي وادارکردن افراد بر امور ناخوشايند آنان، با نوعي اعمال قدرت است، آیه 23 سوره حشر خداوند را این چنین معرفی می کند: "اوست خدايى كه جز او معبودى نيست همان فرمانرواى پاك سلامت، مؤمن، نگهبان عزيز جبار و متكبر است، پاك است خدا از آنچه [با او] شريك مى گردانند «هُوَ اللَّهُ الَّذِي لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلاَمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ» هرچند خداوند پیامبر خود را از جبّاریت نهی می کند : "ما به آنچه مى گويند داناتريم و تو بر آنان زورگوى نيستى پس كسى را كه از بيم من مى ترسد،با قرآن پند ده" «نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَقُولُونَ وَمَا أَنتَ عَلَيْهِم بِجَبَّارٍ فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَن يَخَافُ وَعِيدِ». ولی آیا دیگران نیز خود را مجاب به عدم جباریت می بینند؟ و در بهترین حالت کسانی را می توان یافت که برای بردن انسان ها به بهشت! مصلحت آنان را در اعمال جباریت خواهند دید. یکی از خصوصیات یحیی نبی را دوری از جبّاریت ذکر کرده اند آنجا که در آیه 14 سوریه مریم می گوید : "به پدر و مادر نيكى مى كرد و جبار و گردنكش نبود" وَبَرَّۢا بِوَٰلِدَيۡهِ وَلَمۡ يَكُن جَبَّارًا عَصِيّٗا، و یا در همان سوره آیه 32 می گوید : "نسبت به مادرم نيكى كنم،خداوند اراده فرموده كه قلدرى سنگدل نباشم" وَبَرَّۢا بِوَٰلِدَتِي وَلَمۡ يَجۡعَلۡنِي جَبَّارٗا شَقِيّٗا ، در سوره مائده نیز بنی اسراییل از قوم جباران خود را برحذر دانسته به موسی"گفتند در آن زمين طايفه ستمكاران مقتدر هستند تا آنها بيرون نروند ما هرگز داخل نشويم وقتى رفتند ما وارد مى شويم" قَالُواْ يَٰمُوسَىٰٓ إِنَّ فِيهَا قَوۡمٗا جَبَّارِينَ وَإِنَّا لَن نَّدۡخُلَهَا حَتَّىٰ يَخۡرُجُواْ مِنۡهَا فَإِن يَخۡرُجُواْ مِنۡهَا فَإِنَّا دَٰخِلُونَ.


