مصطفی مصطفوی
شاید بتوان گفت که هرچه را قصد نابودی اش کردی، آن را ملعبه دست سیاستمدارانش قرار بده، از انسانیت گرفته، تا دین، هنر، علم، اخلاق، قانون، نظریات علمی اجتماعی و انسانی و هرچه را که از نظر ارزش نزد انسان ها محترم و کارساز است، را که در این فرایند وارد کنید، حکم نابودی اش را خود بدست خود امضا کرده، و می توان پیش از مرگ، به فاتحه خوانی اش رفت.
هنر در خدمت سیاست، افتضاحی خلق خواهد کرد که نه تنها ماندگاری نخواهد داشت، بلکه هنر در خدمت سیاست، حاصلی جز صدمه و به تمسخر گرفتن بهترین ها نخواهد بود، دین در خدمت سیاستبازان، به ابزاری برای نابودی دین باوری، و هرچه بدو تعلق دارد، تبدیل خواهد شد. نظریات انسانی که برای سعادت بشر گفته می شود نیز وقتی در خدمت سیاست قرار می گیرد، از خاصیت اصلی خود تهی شده و به ایدئولوژی در راستای نابودی رقیب و مخالف در درجه اول، و در مرحله بعد انسانیت تبدیل خواهد شد.
یک مثال بارز آن نظریات چپ گرایانه است که یکی از راهکارهای علمی در اداره جامعه در قرن گذشته و حتی قرن 21 تلقی می شود عده ایی بر کارایی نجات بخش آن اصرار دارند، و دانشمندان متفکر بزرگی آن را در عرصه علم اجتماع بیان داشته اند، تا انسان را اسارت سرمایه، سرمایه دارها و... نجات دهند، و عدالت اجتماعی، برابری و... را بدو باز گردانند. مفاهیم زیبایی همچون آزادی، عدالت و برابری اجتماعی از دغدغه های نظریه و متفکرین چپ است.
اما متاسفانه همین نظریه ی زیبای عالمان علم اجتماع، که نجات بشر از نابرابری و ظلم را هدف گرفته و تئوریزه کرده است، خود به بندی بزرگ برای کسانی تبدیل می شود که در چنین سیستم و ایدئولوژی قرار گرفته اند، و کار بزرگی که تاکنون در رژیم های کمونیستی و مائویستی دیده ایم، این که در اثر این انقلابات انحصار قدرت از فرد، به طبقه منتقل شده، و ظلم و استبداد و زنجیر طبقه بر طبقات دیگر رقم خورده است، و سیاسمتداران طبقه ایی که مدعی کشاورزان، مستضعفین و کارگرانند، خود، به دیکتاتوران بزرگی تبدیل می شوند که خلاصی از همین بند، برای بندگان گرفتار آمده در چنین سیستمی، خود به محالی بزرگ تبدیل می شود، و اگر آنها از درون نپاشند، شاید خلاصی از سیستم امنیتی و استبدادی آنان هرگز محقق نشود، و به نظر من مهمترین علت فروپاشی این گونه سیستم ها، تاکنون کاستی های درونی خود آنان بوده است، تا اقدامات رقیب سرمایه داری آنها.
مبارزات ضد استبداد داخلی و استعمار خارجی در کشور ما ایران نیز با چپ (سوسیالیسم - کمونیسم)، گره عجیبی خورده است، و مکتب موفق آنان در دوران مبارزه، دل بسیاری از اقشار روشنفکر و مبارز ما را به خود جلب کرد، تا از مسیر این تفکر به آزادی و سعادت ایران دست یابند، در حالی که در جایی دیگر که مبارزات این تفکر به پیروزی دست یافت، چنان استبدادی را رقم زد، که انسانیت در شرم کشتار، زندان و شکنجه آنان تا ابد شرمنده خواهد بود و درام ظلم های آنان سوژه هنری هنرمندانی خواهد بود که می توانند آثار هنری بزرگی را با موضوع بدبختی نسل گرفتار آمده در اینگونه سیستم، و خالی شدن انسان از انسانیت خود، خلق کنند.
اما در سیستم های ایدئولوژیکی این چنینی، ابزار توجیه همیشه در خدمت جنایتکاران است، تا خلاف های بزرگ و انحرافات عظیم آنان را موجه جلوه داده و صحیح قلمداد کنند، زمانی در ایران سبک مبارزاتی گروه های چپ، آنقدر جالب و راهگشا تلقی شد که به عنوان یکی از اصلی ترین راه های برون رفت از استبداد فردی و سیستم پادشاهی و رسیدن به آزادی و حاکمیت مردم قلمداد شد، و مدت زیادی جنبش مبارزاتی دانشگاهیان و قشر تحصیل کرده و روشنفکر ما را شیفته خود کرد.
آنان که شرایط و فضای روشنفکری و بعدها دانشگاهی دهه های بیست، سی و چهل خورشیدی را حس و لمس کرده اند، می دانند که رهبری بسیاری از حرکت های مبارزاتی انقلاب 1367 تا قبل از پیروزی دست گروه های چپ بود، و شاید بتوان گفت جنبش چپ اصلی ترین بدنه و راهبر اکثر مبارزین را در بین فعالین آن زمان تشکیل می دادند، و عرصه دار اعتراضات و مبارزه ضد رژیم دیکتاتوری فردی و سلطه غرب (البته نه سلطه شرق) بودند؛
تعداد کمی هم که بن مایه مذهبی داشتند و این شیوه تفکر را مخالف تفکر مذهبی خود می دانستند، نیز در حول سازمان مجاهدین خلق گرد آمده بودند، که اگرچه از لحاظ تعداد کم بودند، اما به هر حال انحصار مبارزه و قشر مبارز را از دست چپ خارج کردند، حال آنکه خود رگه هایی از سوسیالیسم در تفکر خود داشت و حتی شخصیتی مثل دکتر علی شریعتی نیز که برای نجات مبارزین از انحصار چپ فعالیت بسیار موثری را دنبال کرد، خود بسیاری از مفاهیم اسلامی را در قالب تئوری مبارزه و در تفکر چپ تئوریزه و به کانال مبارزات خود وارد کرد، آوردن شخصیت های صدر اسلام همچون ابوذر به عنوان سمبل یک مبارز، و یا عاشورا به عنوان یک مثال ایدئولوژیکی که با نوعی نگاه مبارزه چپ گرایی و مبارزه طبقاتی ممزوج بود، را می توان رگه هایی از قالب ایدئولوژی چپ تفسیر و تعبیر و در آن به چشم دید.
بسیاری از بزرگان امروز دست اندر کار سیاست کشور، که در آن زمان در دانشگاه ها دانشجو بوده اند، خود را مدیون شریعتی می دادند، و معترفند که اگر شریعتی و تفکر شریعتی [1] نبود، اکثر آنان مرام و شیوه و تشکیلات مبارزاتی چپ را در پیش می گرفتند، چرا که بدیلی نه برای آن بود، و در عین حال آنان یکه تاز صحنه مبارزات دانشگاهی و روشنفکری بودند.
با این مقدمه قصد دارم به خاطره یکی از دانشجویان دانشگاه تبریز اشاره کنم که در خلال مبارزات دهه 1350 در کمپین تحرکات گروه چپ قرار گرفت، و در موج مبارزاتی آنان در این مبارزات ضد رژیم پهلوی نقش آفرینی کرده است :
ما ورودی های سال 1353 دانشگاه تبریز بودیم، و مهرماه به جمع دانشجویان این دانشگاه پیوستیم، آذرماه همان سال به مناسبت 16 آذر روز دانشجو تظاهرات عظیمی در این دانشگاه شکل گرفت، من هم در این تظاهرات در صف اول بودم، حرکت اعتراضی ما در دانشکده داروسازی دانشگاه تبریز شروع شد و ابتدا 50 نفر از دانشجویان که شعار می دادیم اتحاد مبارزه پیروزی ، الله اکبر و... که این با هو کردن های ممتد همراه بود و همزمان با شعار دادن پاها را محکم و منظم به زمین می زدیم که خیلی تحریک کننده و جلب توجه می کرد، جمعیت ما که به شیشه ورودی دانشکده رسید، من یک مشت زدم تو شیشه، اما متاسفانه نشکست، ضربه دوم و سوم بالاخره شکست و شیشه پایین آمد و فرو ریخت، آنهایی که در این کار و شکستن شیشه های این چنینی حرفه ایی بودند، می دانستند که باید در این موقع مشت را همچون بوکس زن ها رها کرد و سپس سریع عقب کشید، تا دست تو شیشه شکسته ها مشت شما را پاره نکند، ولی من که آماتور بودم و بلد نبودم، ضربه مشت را تا انتها ادامه دادم و دستم جر خورد و خون جاری شد،
پیش از این که راهپیمایی آن روز شروع شود، می دانستم که در این روز جنگ و گریز خواهیم داشت و به همین دلیل شرایط را برای "شعار و فرار" مهیا کرده بودم و از جمله کفش های کتانی داشتم تا بتوانم هنگام حمله گارد خوب فرار کنم، و همین نیز شد و با هجوم گارد دانشگاه، ما هم فرار کردیم و من دویدم به داخل دانشکده داورسازی و خود را به طبقه سوم که کتابخانه دانشکده بود، رساندم و زیر یکی از میزهای مطالعه تک نفره ایی که از قضا، دانشجویی مشغول درس خواندن بود، در زیر چای پای میز خود را مخفی کردم، که ناگهان باتوم تو سرم خورد و با فحش های رکیک مرا از آن زیر میز بیرون کشیدند، همانجا و در محل کتابخانه آنقدر من را زدند که دیگه بیحال شدم و افتادم.
با خود فکر می کردم که چطور مرا پیدا کردند، بعدها یکی از بچه گفت که کسی شما را نشناخته بود که شیشه را شکستی، ولی رد خون جاری از دستت، از شیشه پایین آمده دانشکده، تا همین جایی که مخفی شده بودی، ادامه یافته بود و گارد دانشگاه رد خون را دنبال کردند تا به تو رسیدند، و از مخفیگاهت، بیرونت کشیدند. خلاصه کلی باتوم خوردم، و دیگر توان ایستادن روی پا را نداشتم و مرا از طبقه سوم تا پایین روی زمین و پله ها کشیدند و پایین آوردند.
چیز زیادی را متوجه نبودم ولی می دیدم که تعدادی از دانشجویان به حال من گریه می کنند در مسیر بردن مرا با این وضع تماشا می کنند. حدود 500 تا 600 متر مرا کشیدند و بردند در اتاق زندان گارد دانشگاه انداختند، تا ساعت دو سه بعد از ظهر حدود، 13 نفر را از دانشکده های مختلف دانشگاه تبریز برای شرکت در این تظاهرات دستگیر کردند که از دانشکده ما که حدود 50 الی 60 تظاهر کننده بودیم، من جزو دستگیر شد گان بودم.
این سیزده نفر را در کلانتری گارد مستقر در دانشگاه که ساختمان خاص خود را داشتند و شامل سرباز و افسر و گارد می شد، و ساختمانی کوچکتر از دانشکده داشت زندانی کردند. ساعت 4 الی 5 بعد از ظهر بود که همه ما را از اینجا به ساختمان ساواک که تقریبا دو تا سه ایستگاه اتوبوس با دانشگاه تبریز فاصله داشت، منتقل کردند.
دیگر غروب شده بود، که ما همه در یک سالن در ساواک تبریز با هم بودیم، این 13 نفر هم از اقشار مختلف فکری بودند چپی، راستی، مسلمان و از همه نوع، و از دانشکده های مختلف، و همه سر و دست مجروح و خونین و مالین، که معلوم بود همه را حسابی کتک زده اند. در این بین با همین وضع ما مشغول گپ و گفتگو پیرامون تظاهرات امروز بودیم، و آنچه بر ما گذشته بود را برای همدیگر توضیح می دادیم.
در این میان هم گاه به گاه یکی کارکنان ساواک می آمد، و یک به یک ما را با اسم صدا می زد و با خود می برد، و دیگر ما او را نمی دیدیم، تا این که نوبت من رسید و مرا به اسم صدا کردند، بلند شدم و با آن رفتم، در بین راه از این مامور سوال کردم، که کجا ما را می برید، گفت "شام". بعد از من سوال کرد خود شما الان می خواهی بیایی شام بخوری یا بعدا می خواهی شام بخوری؟ من هم با توجه به اینکه دیگر شب شده بود، و نهار هم نخورده بودم و حسابی گرسنه بودم، گفتم "نه الان شام می خورم". 10 صبح ما را گرفته بودند و الان هفت شب بود و حسابی گرسنه بودم، دلم خیلی هوای خوردن داشت.
هوای آذر ماه تبریز خیلی هم سرد بود، ولی برای این که خوب بتوانیم حین تظاهرات فرار کنیم، لباس کمی به تن داشتیم، لذا سردم هم بود، یک شام گرم خیلی می چسبید، وارد اتاق بزرگ سی الی چهل متری شدیم، که فقط یک تخت فنری فلزی زنگ زده و درب و داغان آن وسط بود، چند نفر هیکلمند هم شلاق و باتوم های پلاستیکی منعطف به دست ایستاده بودند، یکی از آنها گفت که "بخواب اینجا".
من گفتم، "شما گفتید که داریم می رویم شام که؟!!" گفتند" بخواب، شام در خدمت شما هستیم"، لباس های من را در آوردند، دوتا دستم را به لبه بالای تخت بستند و دو تا پاهایم را به لبه پایین تخت بستند و شروع کردند، هرچی فحش ناموسی بود که نثار ما کردند و هرچی توانستند زدند، تا حد توان.
سایز پای من 41 است اینقدر کف پای من زدند که شاید به اندازه سایز 44 کف پایم ورم کرده و بزرگ شده بود، دست بود که به آسمان می رفت و کف پای من فرود می آمد، چندتا که زدند کف پایم ورم کرد و پر خونآبه شده و وقتی شلاق فرود می آمد، خون و خونابه بود که به دیوار می پاشید، من در نظام ج.ا.ایران هم دیده ایم که شلاق می زنند، ولی الان معیاری دینی دارند که کتف نباید از تنه ی فرد شلاقزن، جدا شود و ضربات اصلا می توان گفت، جدی نیست، ولی آنجا طرف هرچه در بازو، کتف و هیکل خود داشت همه را متمرکز می کرد در دستی که شلاق را فرود می آورد و...
آنقدر ضربات شدید بود که ضربه سوم دیدم خون پای من به دیواره کچی روبرویم پاشید. پا ورم کرده بود و این تورم در اثر ضربه شلاق ترکیده بود. صدای فریاد من هم که آسمان را پاره می کرد، و نتیجه ایی هم نداشت. ضربه سوم، چهارم و... دیگر اصلا نمی فهمیدم ولی تا نیم ساعت من را زدند،
تخصصی کف پا را می زدند، داد و جیغ و فریادم هم به جایی نمی رسید، تفریحی گاهی بقیه جاهای بدنم را هم می زدند، ولی کارشان روی کف پا بود، ما که آنجا در حال شلاق خوردن بودیم، بیرون هم داشت در روز 16 آذر 1353 برف می آمد، بعد از نیم ساعت یا سه ربع که حسابی من را زدند، و در این بین هم گاهی یک پیک مشروب می زدند، و جان می گرفتندف تا بتوانند خوب کار خود را ادامه دهند، دیگه این آخری ها حس نداشتم، و انگار بی هوش بودم که آب سردی را پاشیدن روی سر و صورت من، به حال آمدم و گفتند بلندشو برویم.
پاها دیگه تو کفش ها نمی رفت از بس بزرگ شده بود، پا که روی زمین گذاشتم انگار روی اسفنج راه می روم، فریادم به هوا می رفت، ولی به واسطه شلاقی که به پشتم می خورد مجبورم می کردند که بدوم، ساعت دو بعد از نصف شب بود و من را بردند پا برهنه روی برف ها دواندند، برای من که راه رفتن هم با جراحاتی کف پا داشتم مشکل بود، من را نیم ساعت روی برف های داخل حیاط به گرد یک حوض مانندی دواندند و به قدری که رد خون کف پای من روی برف ها بود، بعد از این من را وارد راهرویی کرده و از آن رد کردند که دور و اطراف آن سلول های کوچک با ظرفیت دو نفر بود، و دو به دو انداختن مان درون این سلول های کوچک زندان، و از پنجره یک پتو پرت کردند داخل، در ابتدای ورودم چون تاریک بود، هیچی را نمی دیدم، در این سلول من با یک نفر هم سلولی بودم که دانشجوی روانشناسی بود که از بچه های چپ بود.
البته دیگه بعدها او را دیگر ندیدیم، این شب اول بود، و چند روزی ما آنجا میهمان ساواک تبریز بودیم، دستگیری ها ادامه یافت، ولی دیگر زندان ساواک گنجایش زندانی بیشتری نداشت، یک روز مرا صدا کردند که آماده باش تا بریم خوابگاه دانشگاه، خیلی نگران بودم چون در کمدم در دانشگاه کتاب ها و نوارهای سخنرانی دکتر شریعتی را داشتم، عکس بچه ها هم بود، و هر کسی را با این ها می گرفتند بدبخت می شد.
از طرفی من با چند تن از بچه های فعال سیاسی هم اتاق بودم، که خودشان از سازمان دهندگان اعتصابات و تظاهرات ها بودند، خلاصه خیلی نگران بودم، یکی از آنها عضو سازمان مجاهدین خلق بود، از لاهیجان که بعدها کشته شد، و یکی هم از بچه های مذهبی که خودشان کار کشته راهپیمایی ها و اعتراضات بودند. مرا دست بسته و پا بسته آوردند خوابگاه دانشگاه، که از کمدم بازرسی کنند، چون بعد از این بازجویی ها، حکم بازرسی از وسایل را می دادند.
خیلی نگران بودم و آدرس عوضی می دادم که من خوابگاه نیستم و.... ولی آنها قبلا آمار ما را گرفته بودند، یک راست رفتند خوابگاهی که الان "ولیعصر" نام دارد بلوک سه اتاق 301 و سر کمدم، رفتیم و من آنقدر دلشوره داشتم که حساب نداشت، درب کمدم را که باز کردند، من از تعجب شاخ در آوردم،
دیدم بچه های هم اتاقی من هر چی تو کمد من بوده، برده اند و سوزانده اند و از بین برده اند، و به جاش هر چی از مسایل فساد و ناجور بود، که دم دست شان آمده بود، در کمد قرار داده بودند، درب را که باز کرد، یک سری نوارهای موسیقی ستار و داریوش و... یکسری مجله های "زن روز" و "جوانان" و... گذاشته بودند و روی درب آن هم، وقتی درب کمد را باز می کردی عکس رنگی یکی از خوانندگان زن که تقریبا لخت بود، چسبانده بودند، که من خودم هم وقتی دیدم خنده ام گرفته بود، از این کار کارستان شان.
سروان جوادی افسر بازرسی کننده را خدا بیامرزدش، که آمده بود برای بازرسی، توی کمد من نگاهی انداخت و اشیای داخل آن را ور اندازی کرد، و بعد نگاهی به ماموران همراه خود کرد، و خطاب به آنها گفت که "خاک برسرتان، تیکه برای من پیدا کرده اید؟!! این هم آدمه که برای من گرفتید. این کیه دیگه اهل گوگوش و موگوش و ایناست. ور دارید بریم، ور دارید بریم"،
من هم با دیدن این صحنه نفس راحتی کشیدم و گفتم خدا را شکر که حکم سبکی خواهم گرفت و از این صحنه گزارش خوبی برای من منعکس خواهد شد. ولی وقتی می خواستیم برگردیم دیدم چیزی حدود 500 تا 600 دانشجو آمده اند، و تجمع کرده اند شعار می دهند "زنده باد آقا رضا" و... غوغایی به پا شده بود، و وقتی هم که ما با ماموران نشستیم داخل اتومبیل پلیس که صحنه را ترک کنیم، همه این جمعیت ماشین پلیس را سنگ باران کردند.
این صحنه برای من خیلی بد شد، و اینها فکر کردند که من خیلی اینجا هوادار دارم و... حال آنکه من روابط عمومی خوبی داشتم، و این نتیجه همین بود، نه اینکه از رهبران اعتراضات و... باشم. خلاصه از دانشگاه برگشتیم و ما را دوباره بردند ساواک و دوباره بازجویی شروع شد. که بابات چه کاره است و ننه ات چه کاره است و بیست دقیقه بازجویی شدم، و در آخر هم ده بیست برگه ایی بازجویی پر شده را بازجو از روی میز جمع و جور کرد و از روی میز برداشت، و یک برگه گذاشت، که "این را امضا کن".
گفتم "چی هست؟" گفت "مگه قرار نیست با ما همکاری کنی، برگ تعهد همکاری"، گفتم من، چکار می تونم براتون کنم، من که کاری از دستم بر نمی آید مرا استخدام کنید می تونم براتون چای درست کنم و... من بابام در آمده تا کنکور رو قبول بشوم، من اصلا حافظه خوبی ندارم، گفت پس تو نمی خواهی همکاری کنی؟! گفتم شما به کسی نیاز دارید که زرنگ باشه، من رو همه دست می اندازند، من رو از همین جا بیرون بندازید، نمی تونم به خونم برگردم و تو خیابان گم می شم، آدم دست و پا داری نیستم، من زبان قرص و محکمی ندارم همه دانشکده مسایل زندگی خانوادگی ما را هم می دانند و... من زبونم را نمی تونم نگهدارم. خلاصه هر چی بلد بودم زدم تا از دست اینها در برم. گفتم بابای من نظامی است و از همکاران شماست، حتی او اگر بفهمه پوست از تن من می کنه، البته خودشون هم می دانستند که از هر بیست نفر که به آنها گیر بدهند، دو نفر همکاری خواهند کرد. از اون 13 نفر هم، دو نفر قول همکاری داده بودند و بعد از انقلاب هم به همین دلیل خیلی اذیت شدند.
خلاصه چند روزی آنجا بودیم و بعد ما را بردند ترمینال مسافربری تبریز و داخل همان ترمینال هم یک حکم دستمان دادند که شش ماه از تحصیل محروم شدیم، از آذر تا 15 بهمن 1353 از تحصیل محروم شدم، تا ترم بعدی که باید می آمدم و بدین ترتیب 20 واحد این ترم را صفر شدم، و در کارنامه ام درج شد.
تهران هم برگشتم تا بهمن که برای ترم بعدی برگشتم تبریز، نتونستم جوراب هایم را از پا خارج کنم زیرا وضعیت پاهایم طوری بود که اگر مادر و پدرم می دیدند، مشکل پیدا می کردند و هر وقت مادرم می گفت چرا جوراب هات را در نمی آوری می گفتم، هوای تبریز آنقدر سرد است که من آنجا همیشه جوراب دارم و لذا عادت کردم و بدون جوراب نمی توانم زندگی کنم، مادرم می گفت جوراب ها را بده تا بشورم، می گفتم نه خودم می برم تو حمام تمیزش می کنم.
نیمه بهمن بعد از یک ترم محرومیت، برای ترم بعدی به دانشگاه مراجعه کردم ولی با مشکل جدیدی مواجه شدم، و این که آموزش دانشکده گفت باید ولی دانشجو باشد و تعهدنامه شما برای عدم تکرار این گونه کارها در دانشگاه را تایید و امضا نماید، تا بتوانی به دانشگاه برگردی؛ و من که حتی این دستگیری و محرومیت را به خانواده خود اطلاع نداده بودم؛ مانده بودم که حالا باید چه کنم، و با آشنایی که مسولین آموزش دانشکده داشتم، آخر الامر آنها را راضی کردم که به امضای یکی از دوستان هم دانشگاهی ما که از قضا نام "ولی الله" داشت به عنوان ولی دانشجو اکتفا کنند و او هم مردانگی کرد و آمد امضا کرد و ترم بعدی را به همراه "ولی خود" در دانشگاه تبریز آغاز کردیم، و این هم به خیر گذشت.
شهدای 16 آذر 1332 دانشگاه تهران
شهدای 16 آذر 1332 دانشگاه تهران
شعار این راهپیمایی در این مجله دانشجویی
شعار این راهپیمایی در این مجله دانشجویی
آن روزها همه با هم بودیم
آن روزها همه با هم بودیم
همه بودند چه با حجاب و چه بی حجاب در اتحادی همه گیر
همه بودند چه با حجاب و چه بی حجاب در اتحادی همه گیر
هرکه برای مبارزه کشته می شد شهید بود چه از ما بود چه نبود
هرکه برای مبارزه کشته می شد شهید بود چه از ما بود چه نبود
دیوارها حرف های همه را با خود داشت می توانستی انتخاب کنی
دیوارها حرف های همه را با خود داشت می توانستی انتخاب کنی
چمران و شریعتی دو استطوره ایی که درس ها برای ما داشتند
چمران و شریعتی دو استطوره ایی که درس ها برای ما داشتند
پاهایی که به شلاق آشنا شدند، دیگر در مدار شلاقزن نخواهد رفت
پاهایی که به شلاق آشنا شدند، دیگر در مدار شلاقزن نخواهد رفت
چه دردناک است شلاقی که لایق بدن حیوان هم نیست حتی
چه دردناک است شلاقی که لایق بدن حیوان هم نیست حتی
و خداوندگارم اگر می خواست با چون محمدی (ختم پیام آورانِ صاحب کتاب خود) در بین مخلوقاتش در ایران سخن گوید، و از طریق او پیامی برای پارسیان نازل کند، شاید به جای قسم به شتر[1]، به مثال دیگری که در زندگی این مردم مهمتر و کارسازتر است، روی می آورد، و شاید برف، این سمبل زیبای آفرینش، و سپیدی آن، آنگاه که بر بلندای کوه های سر به آسمان کشیده نشسته است، را موضوع قسم هایش قرار می داد؛
ایزد حکیم من به برفی قسم یاد می کرد که کوه های ما را از سپیدی خود می پوشاند و چون عروس آنها را آماده رفتن به حجله بهار می کند. و شاید اگر می خواست سخنی از این مکالمه اش با این پیام آور خود بر جای بماند، نوشتن این چند خط را بر چنین پیامبری، تکلیف می کرد، تا از این معجزه زیبای او برای ثبت در کتاب بماند :
"قسم به سپیدی برف های نشسته بر زمین سرد، آنگاه که می بارند تا زشتی های باز مانده از عمل انسان را بر بستر زندگی اش، زمین، زیر سپیدی زیبای خود بپوشانند، تا چند صباحی چشم انسان چیزی جز پاکی ندیده، و متوجه شود که ما می توانیم پاکی مطلق را بر زمین بگسترانیم، و اما این را به شما واگذار کرده ایم تا در این مسیر حرکت کنید. قسم به سپیدی برف های نشسته بر زمین، که در زمانی نه چندان دور زندگی از زیر این سپیدی پاک و گسترده، بیرون خواهد جهید، و چشم های نگران و منتظر شما را به امیدی بزرگ نوید داده، خرسند خواهد کرد.
ما در این پدیده حیرت انگیز درس هایی بدیع برای تدبر شما قرار دادیم، چرا که در پس این سردی استخوان سوز، بهاری به لطافت گل های نرمروی بهاری نهفته است، آنگاه که جوانه های نورس، از تخم هایی که از پاییز گذشته بر زمین ریخته اند، در یک رستخیز عظیم بیرون جهند، و دنیا را به وجود خود سبز نمایند، اما حیف که در اثر فراموشی تو، ای انسان! باز بر این بهار زیبا هم، همچنان پاییزهایی دوباره خواهند تاخت، تا خزان همچنان زندگی تو را در بر گیرد، و تو دوباره به انتظار بهار، ذهن خود را روانه رویاهای زیبا کنی، و دوباره چشم به آسمان بدوزی.
این نتیجه ی فراموشی های توست، که پاییز به تکرار تاراج بهار بر می خیزد، و به جهت همین فراموشی است که تو را انسان [2] نامیدیم."
عکس هایی از طبیعت توچال در دهمین روز از اسپندگان 1397 خورشیدی، تصاویری از انسان رهسپار به سوی مقصد، در شرایط سخت و دشوار، با امید، رو به جلو، زیبایی برای چشم های انسان فراموشکار:
-
شرق تهران زیر اشعه های صبح
شرق تهران زیر اشعه های صبح
-
تهران زیر اشعه های صبحگاهی اسفندگان 1397
تهران زیر اشعه های صبحگاهی اسفندگان 1397
-
طلوع برفی تهران در دهم اسپندگان 1397
طلوع برفی تهران در دهم اسپندگان 1397
-
شرق تهران زیر اشعه های صبح
شرق تهران زیر اشعه های صبح
-
شرق تهران زیر اشعه های صبح
شرق تهران زیر اشعه های صبح
-
در مسیر صعود قبل از ایستگاه 2 تله کابین
در مسیر صعود قبل از ایستگاه 2 تله کابین
-
ایستگاه 2 تله کابین توچال
ایستگاه 2 تله کابین توچال
-
زیبایی برف در ایستگاه دو تله کابین
زیبایی برف در ایستگاه دو تله کابین
-
راهپیمایی به سوی ایستگاه 5 تله کابین توچال تهران
راهپیمایی به سوی ایستگاه 5 تله کابین توچال تهران
-
برف جاده ها را محو کرده است
برف جاده ها را محو کرده است
-
غلبه برف بر سنگ ها
غلبه برف بر سنگ ها
-
پوشش برفی یک کوهنورد در زمستان
پوشش برفی یک کوهنورد در زمستان
-
همه تو یک صف در یک مسیر پیش به سوی مقصد
همه تو یک صف در یک مسیر پیش به سوی مقصد
-
دکل تله کابین، امیدی به بازگشتی راحت
دکل تله کابین، امیدی به بازگشتی راحت
-
با طناب آماده کمک به هر که گیر کنه
با طناب آماده کمک به هر که گیر کنه
-
توفان برف بر فراز بلندترین ارتفاع کماچال
توفان برف بر فراز بلندترین ارتفاع کماچال
-
سبقت ممنوع
سبقت ممنوع
-
مواظب باش به دره های ناپیدا پرت نشی
مواظب باش به دره های ناپیدا پرت نشی
-
احتیاط کن برادر نیفتی پایین
احتیاط کن برادر نیفتی پایین
-
پایین آمده از یال کماچال پیش به سوی ایستگاه 5
پایین آمده از یال کماچال پیش به سوی ایستگاه 5
-
عبور از توفان و راحتی بعد از آن
عبور از توفان و راحتی بعد از آن
-
فراز و فرود در مسیر
فراز و فرود در مسیر
-
گروه های مختلف با تعداد متفاوت پیش به سوی یک هدف
گروه های مختلف با تعداد متفاوت پیش به سوی یک هدف
-
ایستگاه 5 تله کابین
ایستگاه 5 تله کابین
-
همچنان با احتیاط پیش به جلو
همچنان با احتیاط پیش به جلو
https://mostafa111.ir/neghashteha/articel/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/562-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C.html?start=910#sigProId4e094b75f3
[1] - "آیا اینها به شتر نظر نمی کنند که چگونه آفریده شده؟" (أَفَلا يَنْظُرُونَ إِلَي الْإِبِلِ کَيْفَ خُلِقَتْ) سوره غاشیه آیه 17
[2] - واژه انسان از نسیان یعنی فراموشی مشتق شده است. "ای انسان، چه چیز تو را به پروردگار کریمت مغرور کرده است؟" سوره انفطار آیه 7 (يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ)
اما شاید این سوال برای شما هم پیش آمده باشد، که چرا دیگر، حافظ، سعدی، مولانا، غزالی، فردوسی، ابن سینا و... نداریم و چرا دیگر این رادمردان عرصه ادب، هنر، علم و حکمت ایران تکرار نمی شوند؛ چرا اینگونه زمین گیر و عقیم شدیم، چرا مادر وطن نمی تواند دوباره چون آنان بزاید، یا می زاید و نمی توانند که ظهور کنند؟!!
آنچه برای من روشن است اینکه بازار هر کالایی باید مملو از اجناس گونه گون باشد، و صاحب هنر و خلق کننده و تولید کننده ایی، به میزان توان، هنر، عشق و شرایط خود باید بیافریند، نه این که هنرمند و خالق آثار به بازار چشم به بازار داشته، که بازار از چه خوشش می آید، شاید همین گرفتاری در قالب های تحمیل شده به خالقان اثر، و نگاه دنباله روی از بازار، ما را در وضع فعلی گرفتار کرده است؛
امروز شما نه در بازار رشت، نه در بازار ری، نه در بازار خراسان، نه در بازار یزد، نه در بازار همدان، نه در بازار شوش و... متاع متفاوت نمی بینی، انگار این بازارها را از روی هم کپی زده اند، و همه را یکدست باب مشتری ساخته، و عرضه می کنند. لذا دیگر دلت هوای سفر به قصد یافتن بازاری نو نمی کند، چون هر بازاری را که در این کشور سر بزنی، همان خواهی یافت که در بازار سر کوچه شماست.
حال آنکه روزگاری تجار برای هر بازار برنامه ایی و کالایی داشتند و از هر بازاری باری بر می داشتند و یا باری بر زمین می نهادند، بازار ری، با بازار بلخ متفاوت بود، تبریز از کرمانشاه، اهواز از شیراز، گمبرون از سیستان، توس از نیشابور و اصفهان از کرمان و... همه از هم متفاوت بودند، زیرا هر بازاری بسته به شرایط و سلایق خود تولید می کرد،
مدرسه نظامیه بغداد، با دانشگاه جندی شاپور متفاوت بود، نظامیه نیشابور از مدارس بخارا متمایز بود، حلب مکتب خود را داشت، مدرسه گرگان را با حوزه هرات متفاوت بود، امروز دیگر سیلابس های درسی دانشگاه تهران با دانشگاه شیراز در معماری یکیست، لذا هیچ انگیزه ایی برای حرکت نیست، همه یک قالب می خورند و تنوع نخواهی دید، ساختمان های تهران و شیراز یکی است، همانی که در تبریز ساخته می شود، در سیستان هم به همان سبک می سازند و...
اما به نظر من صاحبان هنر و خلق کنندگان آثار و سازندگان ابزار و... باید بی توجه به این یک دستی، و نگاه به حکم بازار و فراری از قالب های یکدست کننده، به خلق آنچه بپردازند که علم شان با دل شان حکم می کنند، و هرکس بر دکان خود، به عرضه محصولی بنشیند که خود تولید کرده است و خالقان و تولید کنندگان، خود را با حکمت و هنرشان به بازار تحمیل کنند، تا بتوان انسانیت را شکوفا کرد.
پس اگرچه ذائقه و علایق و خواست بازار هر عصری محترم است، ولی هر نویسنده ایی باید بی توجه به قالب ها، و تحمیل ها، روایتگر وحی و الهام درونی، در تلفیق با عقل و علم خود باشد، دل خود را بنویسد و آنچه را از آن می تراود، خلق کند، و نترسد از این که آثارش را کسی نخرد و یا پذیرا نباشد، که او خود به قیمت آن سخت آگاه است، هرچند مردمان عصر "ون کوک" نه از آثار نقاشی او سر در آوردند، و نه این آثار برای این هنرمند ثمری مادی داشت، اما بالاخره دنیای هنر او را کشف کرد؛
سخن فردوسی را در وقت نوشتنش کسی به ریالی نخرید، اما او حکمت و تاریخ ایران را ثبت و ضبط کرد، مولانا برای دل خود سرود و سروده هایش را دیگران بعدها کشف کردند که چه دریایی از عرفان و حکمت است، ملاصدرا نظریه علمی خود را داد، هرچند به آوارگی اش انجامید و کم نمانده بود که چون حلاج، سهروردی و عین القضات و... فتوا در حقش اعمال کنند و به دارش کشند، اما بالاخره قدر سخنش را شناختند و...
لذا هنرمند و صاحب سخن باید بی توجه به اطراف، فارغ از قضاوت دیگران، به الهامات دل خود، گوش فرا دهد، و پیش رود تا شاید نقشی نو، یا حکمتی دقیق، یا نگاری بدیع و... را خلق کند و راهگشای راهی شود. هنرمندِ اسیر بازار تنها به تکرار پژواک دل اهل بازار اقدام خواهد کرد و سرودی تکراری و خسته کننده، می سراید که تنها حقایق موجود است، که بسیاری دوباره آن را خواهند سرود.
یکی از خوانندگان سیاه مشق هایم، برایم نوشت : " وقتی مطالب خود را در شبکه های اجتماعی قرار می دهی، در واقع این یک جور دعوت به خواندن دل نوشته هاست، پس به علایق آنان احترام بگذار، (به طنز) و قدری به مخاطبان خود بیندیش، درست است که اینها یادداشت هایی است بی مخاطب و..."
بالاخره تنه های محکم دولت در سایه، [1] دولت منتخب و ارگان های قانونی آنرا از صحنه خارج، و دکتر محمد جواد ظریف که او را می توان "درخت تنومند دیپلماسی ایران" نامید، را مجبور کرد برای به صدا در آوردن زنگ های خطرِ خارج شدن امور کشور از مسیرهای قانونی آن، و در جهت حفظ جایگاه قانونی دولت، که در راس آن رییسِ جمهورِ ملت ایران، قرار دارد و همچنین دستگاه قانونی را که او سکاندارش بود (وزارت خارجه) بود و اینک از صحنه کاری و قانونی اش به کناری گذاشته اند، خود را قربانی قانون و قانونگرایی در کشور کرده، و کناره گیری نمود، تا راه بر دولت نشسته در سایه، برای دنبال کردن اهداف و منافع ناگفته اشان، بیش از این باز نشود، و با این استعفا شاید کسی به فریاد قانون و اجرای آن، و قرار گرفتن آن در راس تحرکات و تصمیمات در این کشور برسد.
متاسفانه جامعه نخبه کش ما، در طول تاریخ، نخبگان خود را این چنین دم تیغ کسانی داد که بی هیچ نمایندگی و حکمی، در پس حجاب هایی نامرئی و دست ساختِ دست های ناپیدا، حکم می رانند و کار خود را پیش می برند، و به رخ قانون، مردم و نظم می کشند و به ریش هرچه جایگاه قانونی و قانون می خندیدند، که "هر که در این کشور قصد حضور و فعالیت دارد، باید در کانال و طبق شرایط ما کار کند".
شاید غریو شادی نخست وزیر اسراییل از رفتن ظریف گویای خسارتی باشد که در ادامه هجوم دلواپسان داخلی و کاسبکاران دم دست، سیاستمداران خارجی در پی اش بودند، و از سال های قبل تاکنون این فرمانده خط مقدم دیپلماسی را مورد هدف خود گرفته بودند، و پنبه ی کار، سیاست، تلاش و جهت حرکتش را زدند و می زنند، تریبون دارانی که از بیت المال خوردند و به حرکت و سیاست قانونی نهادهای برخواسته از قانون، در راستای اهداف دولت نامریی در سایه، تاختند، و در زمانی که ظریف نفس در نفس رقبای بزرگ کشورمان و یا همان جامعه بین المللی می رزمید، ناجوانمردانه او را زیر تازیانه های قهرآمیز خود گرفتند، که مبادا این "کوه بزرگ" به چشم ملت خود بزرگ آید و رقیبی برای رقابت با آنان در آینده شود و....
حملات تریبون دارانِ دولت در سایه تا به امروز ادامه یافت و به مقصود خود هم رسیدند و اینک دلواپسان داخلی و نتانیاهو با هم می توانند نفس راحتی بکشند، چرا که ظریف رفت؛ همچنان که نخست وزیر اسراییل سریعا ذوق زده شد و از حاصل کار این دو سنگ آسیاب (دلواپس داخلی و رقیب خارجی) بر کرچیدن ظریف زیر فشار این دوسنگ آسیاب موتلف باهم، در شعفی وصف نشدنی گفت : "ظریف رفت. از دستش راحت شدیم. مادامی که من اینجا هستم، رژیم ایران به سلاح هستهای نخواهد رسید."
گویا این اسراییلی بهتر از هر کسی می داند که زبان گویا و منطق بُرَنده ایران و منافع ملی، در یک فشار بی حد رقبای داخلی بسته شد، و اکنون مشخص نیست، چون او دیپلماتی کارکشته را خواهیم یافت، که به استمرار استیفای حقوق مردم مظلوم و مورد هجوم ایران در مجامع بین المللی بپردازد؟! تاریخ روابط خارجی ما این را گواهی نمی دهد.
و به نظر می رسد ما هم به سوی پاکستانیزاسیون پیش می رویم، که دست های پشت پرده، و دولت در سایه کار خود را می کند، و هر که را که مزاحم خود ببیند، از دور خارج می کند، تا کسانی بر کرسی های قانونی تکیه زنند که مجری سیاست هایی باشند که در پستوی نشست های شبانه ی دست های پشت پرده، بر طبق سیاست های اعلام نشده و نامشخص نوشته و تعیین می شوند، و مردان سیاسی را می طلبند که تنها مجری بی چون چرای منویات آن دست های نامریی باشند، و بی سوال و حرف اضافه، در جهت و برای آنان کار کنند.
در چنین فضای بهت انگیزی هم، اگر سیاست مداری بد قلق برایشان باشی، یا همچون نخست وزیر فقید پاکستان و رهبر حزب مردم این کشور خانم بینظیر بوتو، [2] ترور می شوی؛ و پرونده رسیدگی قتل و ترور تو هم در راهروها و اتاق های پیچ در پیچ سیستم قضایی منصوب و مطیع دست های پنهان گم می شود، و یا اگر شرایط طعمه سیاسی این مافیای پشت پرده اقتضای ترور را نکند، در میان هزاران ها پرونده خلاف، غارت، اختلاس، سو استفاده از اموال عمومی [3] و... مدعی العموم راست می رود سراغ پرونده نخست وزیری که با رای مردم پاکستان به قدرت رسیده، یعنی رهبر حزب مسلم لیگ پاکستان [4] آقای نواز شریف و او را در حالی که نخست وزیر است، مردانه !!! و با هیاهو محاکمه کرده، صدها خلافکار چون او را با پرونده هایی حتی بزرگتر را رها کرده و نخست وزیرِ در قدرت را، روانه زندان می کند، تا این نخست وزیر، پاسخ درشت بینی و... خود را در برابر دست های پشت پرده، محکم دریافت دارد، و دیگر او و دیگران مثل او هوس زاویه دار شدن با نظامیان پاکستان را نکنند.
و در نهایت هم این سیستم قدرت در سایه که هیچگاه قصد ترک صحنه را ندارد، با استفاده از اهرم های بیشمار سیاسی، اقتصادی و حتی نظامی خود، دو حزب عمده سیاسی پاکستان یعنی "حزب مردم" و "حزب مسلم لیگ" را در یک عملیات پوپولیستی به یک کریکت باز می بازاند، تا هر دو حزب حذف شوند و اگر خواستند، در آینده مطیع و گوش به فرمان دست های پشت پرده، صلاحیت خود را به دست های نامرئی ثابت کرده و همچون حاجب الدوله ایی امین، [5] بعد از پایان دوره ورزشکار ملی پاکستان جناب عمران خان که در میدان ورزش، قهرمانی های زیادی هم آفریده است، و اکنون در قامت یک سیاستمدار، با پرچم حزب تحریک انصاف آمده، تا مردانِ مرد سیاست پاکستان را از صحنه خارج کند، و با همه احترامی که به این "علی دایی ورزش پاکستان" قائلم، هاشمی و خاتمی را قلع و قم کرده و در جای بزرگان تکیه به گزاف زند و حاصلش چه خواهد بود؟
استمرار وضع گذشته و امنیت دست های در پس پرده که اکنون دیگر رقبای بزرگ خود را از میدان بدر کرده اند، و همانی که اکنون در پاکستان شاهدیم، که بعد از نزدیک به نیم قرن در اثر ماجراجویی ها و دلال بازی های بین المللی و نقش آفرینی در تروریسم هدایت شده جهانیِ دست های پشت پرده سیاست در پاکستان، و سیاست نامریی آنان، بمبی قوی در راه نظامیان هند در کشمیر، درست شبیه همان بمبی که در زاهدان علیه مرزبانان ما کار گذاشتند، و 27 مرزبان ما را کشتند، 41 سرباز مرزبان هندی را قتل عام می کند، و در پاسخ به آن 12 جنگنده میراژ 2000 هندی از مرز می گذرند و وضعیت نظامی بین هند و پاکستان به سال 1971 باز می گردد و بمباران همدیگر آغاز می شود، و حالا شرایط جنگی و بهشت کاری نظامیان خواهد بود و باز این مردم پاکستانند که باید مال و جان دهند تا از این تنگنای جنگی دست ساز دست های پشت پرده قدرت نامریی عبور کنند.
در حالی که در اثر سیاست های همین قدرت در پس پرده، اکنون کشور پاکستان، پناهگاه تروریسمی شده است که علاوه بر هند، افغانستان، ایران و... بسیاری از کشورهای دیگر را نیز ناامن کرده اند، فقر و ناامنی اش را چه کسی باید تاوان دهد، همسایگان، مردم منطقه، و خصوصا مردم پاکستان که نمی دانند چرا باید کشورشان تغذیه کننده تروریسم جهانی باشند.
مردم پاکستان نمی دانند چرا و تا به کی باید، تاوان دلال مسلکی نظامیانی را بدهند که در نقش دست های پس پرده سیاست، معلوم نیست دلارهای این نقش مخرب را از کجا و کدام سرویس اطلاعاتی و یا قدرت جهانی، علیه چه کسانی، دریافت می دارند، تا جان برکفان انتحاری خشک مغزِ تربیت شده در حوزه های علمیه تحت نظر ایدئولوژی اسلامی مبتنی بر وهابیت عربستان را در هند، ایران، افغانستان و... منفجر کنند و در پس پرده، دست های سیاستباز این حرکات، به تسویه حساب های سیاسی، اطلاعاتی، نظامی، مافیایی، مالی خود با رقبا بپردازند، و یا حق العمل دریافت دارند.
ترکیه نیز مثل پاکستان بهشت حاکمیت نظامیان بر مقدرات خود بود، و اکنون این کشور خود را از این مخمصه بزرگ نجات داده و راه رشد و توسعه را چهار نعل می تازد، اما پاکستان هنوز سخت گرفتار این نوع حاکمیت دوگانه دولت در سایه و دولت قانونی است، و انگار ما هم متاسفانه بدین سمت در حرکتیم، که سیاست های پس پرده در بی رمق کردن دستگاه های قانونگذارِ قانونی کشور مثل مجلس، و بی خاصیت شدن دولت و تبدیل آن به یکی از قوای کشور و در حد و اندازه "قوه اجرا" و...، به سمتی می رویم، که سیاست و حتی اجرا در دست های نامرئی و ناشناخته، و در پس پرده تعیین و مردان سیاست و قانون این چنین جوانمرگ جولان بی قانونی ها شوند.
شاید این سوال پیش آید که بین نظامیان ما و پاکستان چه سنخیتی است، پاسخ این است که آن نظامیان پاکستانی نیز روزگاری رزمندگان اسلام در مقابل غول بزرگ تهاجم هند به سرزمین های اسلامی بودند که به مرور زمان اکنون به مافیای بزرگ سیاست در منطقه خود و جهان تبدیل شده اند و فرایند دگردیسی را به مرور، تند و کُند طی کرده اند.
کشور نباید در مسیر بی قانونی برود، که اگر رفت حتی اگر یک قدم هم که باشد، حرکتی است در یک مسیر نادرست و انحراف، که انتهای آن پاکستانیزه شدن است و شاید بدتر از آن، که اکنون پاکستان به عنوان یک کشور فقیر و تروریست خیز، زیر سم حاکمیت های کودتایی است و بی قانونی و هرج و مرج و ترور و خشونت و نسل کشی و... در آن روزانه است، و ملعبه دست های نامرئی خارجی و داخلی است.
فاین تذهبون یا اولی الابصار
[1] - مفهوم دولت در سایه به این معناست، که قدرت واقعی سیاسی در دست دولتهای منتخب مردم نیست بلکه نزد افرادی است که در پس صحنه در حال دیکته کردن نظرات خود هستند، و هیچ نهاد مردم سالاری توانایی بررسی و ارزیابی فعالیتهای این افراد را ندارد. بنابراین باور، دولتهای منتخب تابع دولتهای سایه که صاحب قدرت حقیقی میباشند هستند (ویکی پدیا).
[2] - دختر ذولفقار علی بوتو که دختر و پدر از رهبران برجسته سیاسی پاکستان بودند و هر دو قربانی نظامیان و سیاست نامریی آنان شدند
[3] - در شهر اگر که خواهند مست گیرند باید که هرآنکه هست گیرند. جامعه سیاسی فاسد پاکستان واجد هزاران متخلف است ولی سیستم گوش به فرمان قضایی فقط سراغ کسانی می رود که با قدرت پشت پرده زاویه پیدا کرده باشند.
[4] - حزب مسلم لیگ به رهبری محمد علی جناح رهبر استقلال پاکستان با حزب مردم سال هاست که پس از جدایی از پاکستان قدرت رابین خود دست به دست می کردند و در اثر دخالت نظامیان در سیاست اکنون هر دو از قدرت کنار گذاشته شد و این دو حزب عمده شاخه شاخه و منهدم شدند و یا ترور و از صحنه خارج شدند و دست های پشت پرده سیاست در پاکستان اکنون عشق شان کشیده است که یک ورزشکار نخبه پاکستانی (مثل علی دایی ما) را جانشین آنان کند. عمران خان نخست وزیر کنونی یک کریکت باز مشهور و افتخار آفرین ورزشی پاکستان است.
[5] - حاجب الدوله نقش جان نثاری دست های پشت پرده را بازی میکند و خسارات ناشی از عملکرد آنها را به خود منتسب می کند تا متوجه دست های پس پرده نشود، و انگشت اتهام ملت برای خرابی ها به سمت او باشد و نه به سمت مسببین اصلی و دست های پس پرده.
آسمان مال من است!
نه نیست! گویا باید آن را از آن خود سازم
و چه سخت است،
انگار ما را برای نبرد و تسخیر اینجا و آنجا آفریده اند،
زمین از ماست،
اما نه، آن هم از آن ما نیست،
بین زمین و آسمان معلقیم،
کاش این آسمان را در زمین بودی،
کاش سرچشمه های بالا را، در این پایین دست ها جاری می کردند،
کاش آنچه را بدان نیازمان بود، در زمین و در دسترس مان قرار داشت،
کاش خدا هم با ما در زمین بود،
کاش او هم از آن دور دست ها، و در آسمان برای مان، دست تکان نمی داد،
کاش او هم مثل ما زمینی بود،
با ما بود، در ما بود، از ما بود،
اگر او آسمانی نبود، چشم ها هم از زمین کنده نمی شد،
تا در لایتناهی بی پایان آسمان ها گم شود،
کاش اصلا به سمت بالا نگاه نمی کردیم،
تا سرمان گیج رود، و روی همین زمین سفت هم نتوانیم بند شویم،
کاش جایی در این پایین دست ها برایمان بود،
کاش زمینی ها را، آسمانی نمی خواستند،
کاش اینجا در زمین جایی بود، که ما را در خود جایی دهد،
و در پی جا، آواره آسمان های چندگانه نمی شدیم،
مثل همه آنهایی که زمینی اند، مثل بقیه،
راحت می زیند، و در راه آسمان کشته، و یا قتل عام نمی شوند،
و ما زیر فشار رفتن به آسمان نمی کرچیدیم، [1]
کاش "قرعه فال را به نام منِ دیوانه" نمی زدند،
به نام یک نافهم دیگری می زدند، که در دنیای نافهمی خود بسیار راحت است،
دوستم نگران رخت بر بستن در غربت است،
اما نمی داند که :
مُردن راحت ترین رفتن است،
جای رفتنش هم اصلن مهم نیست،
چون به هنگام رفتن، دیگر حواست هرگز به اطراف نخواهد بود،
که کجاست سکوی پرش تو،
و تو تنها به انتهایی که پرتاب خواهی شد، در آن لحظات خواهی اندیشید،
پس نباید نگران رفتن بود،
و باید به بودنی فکر کرد، که اکنون هستیم،
[1] - فعل کرچیدن، هنگامی استفاده میشود که یک جسم نرم و لطیف بین دو جسم سخت آسیب جدی ببیند
ای خاک هنرخیز و لبریزم از عشق،
ایران ای وطن مظلوم من،
خاکت گهواره هزاران مرد و زن پاکی است،
که عشق و هنر و انسانیت را به رخ آسمان کشیده اند،
اینجا مقصد هر سعادت طلبی بود، که مهاجرین، راه های سخت کوه و دریا را در عشق زیستن در تو، پشت سر می گذاشتند، تا در تو قرار و آرام گیرند؛
تا تمدن های بزرگ و رویایی خود را، در تو نهاده، بکارند و به اوج رسانند.
تو گهواره تمدن و مدنیت برای هزاران سال بودی، و انسان را به اوج انسانیت نزدیک کردی،
اما چه سود، که هر بار سرمایه گرانقدرت، اوج گرفت و انبار شد، به تاراج خزان ظلم ظالمان، جهلِ جاهلان، کید مکاران، کینه پست مردمان، دروغ خائنین رفت،
هرگاه که در اوج، قد برافراشتی، ناجوانمردی از کیان تزویر و جهل، چهارپایه از زیرپایت کشید، و حلق آویز دروغ، کینه و جهل شدی،
و سم اسبان غارتگرِ تمدن و فرزندانت، تن تو را به زیر پای ناپاک خود کشیدند، و به توبره جهل و دروغ خود بردند؛
و تو در بی کسی و تنهایی، چشم بدست خدایانی آسمانی ماندی، که باید در این رستخیز عظیم، به مددت بر می خواستند،
اما درحالی که استخوان هایت زیر سم اسبان تازه نعل زده تزویر و جهل، می شکستند، چشم به آسمانی ماندی، که مدعیان آن، معبد از پس معابد برافراشتند، تا نگاهبان رابطه تو با "فریاد رسی" باشند، که در این هنگامه از فریاد رسی دریغ نکرده، و خودی نشان دهد،
اما تو در خون غوطه ور شدی، و همه به نظاره اضمحلال و مرگت نشستند، تا فرزندان برومندت، خوراک مارهای ضحاکِ مار به دوش شوند، و در میان ضجه مادران داغدیده اشان، در پروژه غارتِ جهل و تکبرِ خصم، غرق شوند، و او سیراب از خونشان، و تو تشنه به مهرشان، از غم در خون غوطه خورده، و بلا کشِ هلاکت شان، و ضجه زنِ فقدان شان شوی.
اما وطنم همچنان "تن خود را چرب نگهدار"، که تازیانه ها را پایانی نیست و خصم، همچنان از شمال و جنوب، و از غرب و شرق در راه است، تا به غارت مداومت، تداومی بی پایان بخشد، و تو گویا این عروس را باز به حجله خونی دگر می برند، تا در برابر خونخواری دگر قربانی کنند.
باز می خواهند کاروان بردگان ایرانی را به طمع ساخت کاخ های عظیم خود به اسارتی دیگر برند، باز می خواهند بازارهای از رونق افتاده خود را از فروش بردگانی چون ما رونق بخشند،
و انگار قیام زنگیان را هم در میانه راه؛ تشتت و ویروس کبر و جهل، مبتلا کرده، تا دوباره خلیفه بغداد، قیدهای دست و پای ما را تجدید کند، تا همچنان در زمره اسیران باقی بمانیم و دیده ما بعد از رویت فجر پیروزی، در آفتاب داغ ظلم کور شود، و دوباره در فکر رویت صبح آزادی نیفتد.
باز از ما خون می خواهند، که هر صبح جام در پی جام، از آن سر کشند، و سرمست از خون، خون طلب کنند.
و گویا دوای درد ما، باز مرگ است، و داروی رهایی و خلاصی ما همان نابودیست،
پس ای خدایی که به نام هایی مختلف میان ما پرستیده می شوی، لااقل از این دارو و نعمت رهایی بخش، بر ما دریغ نفرما،
زیرا که باز ضحاک برای خوراک مارهای خود، به مغز جوانان بیشتری از ما چشم دوخته است.
ایزدا! گر تصمیم به دست گیری و خلاصی ما نداری، مرگ را لااقل از ما دریغ نکن، که در دایره تنگِ این همه تزویر چند لایه، گرفتار آمدیم.
و مادر این خاک مانده است، که آیا به مرگ بابک خود بگرید، یا به کار افشین خود در همراهی با دشمن، زار زند.
او به واقع در بنای تزویر خصم، هر دو را از دست داده است.
نمی داند به تحویل جنازه سهروردی خود که در سی و هشت سالگی در زندان حلب به تیر جهل بسته و خفه شد، برود،
یا در بغداد خاکستر حلاج را در میان باد فتنه جهلی دگر بجوید، و یا در همدان عین القضات خود را بر بوریایی از آتش، دست گیری کند،
و یا سهراب را دریابد، که اسیر تزویر خصم، در زیر خنجر پدر خود، جان می سپارد،
یا به دستگیری دخترکان زیبا رویش برود، که در کاروان کنیزان و بردگان، به شام و بصره و حجاز و اورشلیم می برند شان، تا بین امرا و شیوخ قبایل تقسیم شان کنند،
یا فرزندان دیگرش را دریابد که برای حمل سنگ های گرانِ پایه های کاخ های رومیان به اسارت سوی فلسطین و سینا می برندشان،
از این مادر، در قادسیه، سرداران بی شماری محو در غرور، و مست از قدرت، هزار جام خون از جوانانش نوشیده اند، و باز از سرزمین تفتیده حجاز بوی حمله و خون هایی دگر می آید،
بوی کبر و غروری که با سکه های به غارت رفته از تیسپون، جلولا، خرمشهر و... جمع شده و طبل هایی که از پوست تن آرش ها، باکری ها، جهان آرا های بر صحنه جنگ مانده، ساخته اند، و نوای جنگی دوبار می نوازند، تا دوباره ابن مقفع را به اسارت خود برده و حسادت شان را از علم و هنرش، در آتش تنور باغ های اطراف بصره سرد کنند، و بی هیچ سوال و محکمه ایی خون فرزندان برومند ما، باز به هدر رود.
اسکندر اینک دوباره می خواهد، بر این خاک بتازد و بر سند و هند و آنسوی کاشغر و آمودریا نیز دست یابد، گویا باز ما مانع کشور گشایی او در آن سوی شرق هستیم.
چنگیز نیز تیغ از پی مناره ساختن از سرهای ما، تیز می کند، تا فرزندش تیمور را از خون ما همواره سیراب نگهدارد.
سلجوقیان نیز با همکاری خواجه نظام، ردای شرع از خلیفه بغداد قرض گرفته اند، بر جهل ما حساب باز کرده و بر تن قبای نمایندگی از نمایندگان خدا کرده، و قلعه های باقی مانده از الموت را نشانه رفته اند، تا فریاد نهضت سربداران را در گلو، دوباره خفه کنند، و نگذارند، تداومی یافته و این قوم بی کس، بی کسی را همواره تجربه کند.
سرداران قادسیه هنوز از ما خون طلب دارند، و در پی آن جان می طلبند، و گویا این تنها مرگ است، که هر ایرانی را از دام این ابلیس بداختر می رهاند، و گویا این مرده ماست، که بهترین ایرانی نزد آنانست.
دلم، وصل نادیده ایست، که به دیدارت آرزوست
توفان دلم هوای کوی عشق می کند دیوانه ناشده، کوه و بیابانش آرزوست
او رستخیز ندیده، هوای بهار می کند صبح بهار، ز پس رستخیز تابناکم آرزوست
نادیده وصل، تو را به نام صدایت می کند وصل نادیده ایست، که به دیدارت آرزوست
معشوقِ غایت از نظر، ببین با دل چه می کند نادیده روییست، که دیدنش عاشقان را آرزوست
نای کلام ناشینده اش، در گوش نجوا می کند من هستم، و تو هستی، دیدار، هم آرزوست
عشقت مرا به محکمه ی خلق رسوا می کند رسوایی ام به محکمه ی جانانم آرزوست
عشقم به گاه، چون نظری بر ما می کند آن دیدن رخ، چشم و نظرش، در جانم آرزوست
ظلمش به حد رسید، ببین چه غوغا می کند آن لیلیِ کاسه شکن، که به دیدارش صد آرزوست
بس حرف ها که در دلم، با تو نجوا می کند وقتی رسد گاه لقا، بر ملا، بر دارم آرزوست
عین القضات در دل آتش، با تو راز می کند اشراق را دیوارهای بلند زندان حلب، به لقایش آرزوست
هر کس در طمع دیدار، نظری سوی تو می کند انگار معشوق، او را مبتلا به هزار خارش آروزست
حلاج رسید به لقایت، که چنین بانک اَنَ الحق می کند او نیز در این راه، آتشی در پس گلستانش آرزوست
بین لیلی مرا، که آتش به جان و تن عشاق می کند بی تاب عاشقش را، تن و جانِ در آتش گرفتارش آرزوست
ما را به گاه وصل تو هردم، چشم دیوانه می کند دیوانگی هم به گاه لقایت، در انتظار و در آرزوست
سروده شده در تاریخ 29 بهمن 1397
در روزگاری که انسانِ تنهای در چنبره عملکرد و تصمیمات بجا و نابجای خود گرفتار آمده، که گاه نه راه پیش در مقابل خود می بینند، و نه راه پس برای بازگشت، در چنین روزگاری کسانی هستند که هنر خود را به خدمت همنوع در آورده، تا او را از درد و آلامش، حتی اگر به مقدار دمی هم که شده دور سازند و یا از آن بکاهند. هندی ها یکی از ملل جهانند که غم ناشی از نداشتن ها، و حتی گرسنگی، و از هزار درد بی درمان در رنجند، و اینجاست که اهالی بالیوود [1] به خدمت مردم شان آمده و با موسیقی و هنر خود، کمی حواس این مردم ستمدیده و در رنج را، از آنچه می کشند و در آن غرقند، پرت می کنند، تا حتی اگر دمی هم که شده به آنچه گرفتارش هستند، نیندیشند و از غم آنچه به آنان می رود، دقمرگ نشوند.
چارلی اسپنسر چاپلین اما یک مرد هنرمند جهانی است، او گرچه در جامعه مولد امریکا جوانه زد، رشد یافت و اوج گرفت، اما هنر او هرگز یک هنر منحصر به امریکا و امریکایی ها نبود، بلکه دنیا را برای دقایقی از غم هایی که در آن غرق بود، خارج کرد و می کند، زیرا هنر چاپلین منحصر به زمان و مکان و فرهنگ خاص نیست، او که با قد کوتاه اما تفکر بلندش، در نقش های مختلفی از جمله یک عاشق دلباخته، یا دیکتاتوری که دنیا را به بازی های کودکانه خود گرفته، و یا در نقش یک ولگرد بی چیز، یا جوینده طلایی که در دام یک وحشی گرسنه گرفتار آمده و یا در نقش پلیس کوتاه قدی که اراذل و اوباش و سرکرده آنان را در یک خیابان قرق شده توسط اوباش سرکوب می کند و... حاضر شد، همه ی نقش هایش، هنرش، چهره اش و... بشر را در یک "تخدیر ناب هنری" غرق خود، رفتار و کردارش کرد، تا برای دقایقی هم که شده، انسان را از خودِ رنج کشیده اش خارج، و در هنر خود محو و مسحور کند، و دمی روان انسان را استراحت دهد.
و متاسفانه مخالفان هنر (موسیقی و...) در کشور ما این کارکرد شگرف را درک نمی کنند، و نمی فهمند که چه نعمتی را از مردم خود دریغ می کنند، و فرصت استراحت فکری را از مردمی مضایقه می کنند که در بمباران مصائب، دست و پا می زنند، کاش قدر هنر و هنرمند را می دانستیم و کاش در این روزها، ما هم یک چاپلین داشتیم.
[1] - صنعت سینمای هند که در مقابل هالیوود در امریکا شکل گرفته و فرهنگ و هنر هند و بلکه جهان را تحت تاثیر تولیدات خود دارد، بخش ثابت هر فیلم هندی موسیقی است که به آن سنجاق می شود.
بهمن ماه که می شود، آنان که در روند مبارزه خود برای دست یابی به آزادی از "سلطه خارجی" و یا "استبداد داخلی" تلاشی داشته اند و یا در معرض این تلاش ها قرار گرفته اند، خاطرات خود را مروری می کنند، و به ارزیابی آنچه از دست داده اند و یا آنچه به بدست آورده اند، نشسته، و گاه بدانچه کسب کرده اند افتخار می کنند و غریو شادی سر می دهند، و گاه دست ندامت بلند و آه حسرت شان به آسمان می رود.
اما این مبارزه را مبارزینی پیش بردند که اکثرا اکنون صحنه را به غیر واگذار کرده، یا به تیر رقبا مبتلا و از صحنه خارج شان کردند، و یا اینکه دیگر زمانِ نقش آفرینی آنان به پایان رسید، و باید دست در دست عزراییل راهی دیار باقی می شدند. در قرآن به کسانی که پیشقدم در مبارزه اند، عنوان "السابقون" نام داده شده است، آنان که سنگ بنای مبارزه را گذاشتند و در نبود افق پیروزی، مبارزه کردند و بی طمع قدرت راه خود را حق دانسته، و در مسیر آنچه درست تشخیص دادند، پیش رفتند و در ناباوری تمام نتایج آن را به آغوش کشیدند.
آیت الله سید محمود طالقانی و مرحوم آیت الله حسینعلی منتظری از جمله کسانی بودند که در روند انقلاب 57 بیشترین صدمه و زندان را در کنار بسیاری دیگر از مبارزین متحمل شدند و آن روزهایی که هنوز خیلی از ما اسمی از مبارزه نشنیده بودیم، آنان به روند حرکت آزادیخواهی مردم ایران که از مشروطیت آغاز شده بود، پیوستند و روند دست یابی به اهداف آن را ادامه دادند، بدین امید که از "استبداد فردی" و "حاکمیت استبدادی" رهایی یافته و "حق تعیین سرنوشت" را نصیب مردم خود کنند و قدرت را از "ظل الله" [1] ها گرفته و به صاحبان اصلی آن "عیال الله" [2] و یا به قول امام خمینی "ولی نعمتان" خود، منتقل کنند، تا مردم بتوانند چرخش حاکمان را به خواست خود و در جهت منافع جمع گردش دهند.
در میانه حرکت انقلابی مشروطیت و انقلاب 57، روند مبارزاتی این مردم یک ایستگاه بین راه هم داشت و آن حرکت دکتر محمد مصدق بود که هر دو وجه "استبداد داخلی" و "سلطه خارجی" را کم و بیش هدف گرفت و نهضت او به پیروزی رسید، ولی این مبارزه نیز در زیر پای "اوباش غارتگر امید مردم ایران" نظیر "شعبان بی مخ ها"، و دست های پشت پرده عروسک گردان این "بی مخ ها" و مزدوران خارجی دست اندرکار حیله و تزویر عقیم ماند، و به حصر خانگی و ابدی دکتر مصدق و مرگ او در حصر ظالمانه، و اعدام ناجوانمردانه یاران فعالش همچون دکتر فاطمی و... عقیم ماند؛
اما الهام گیران از این حرکت آگاهی بخش و رهایی بخش، بعدها مبارزه او را ادامه دادند، جریان ملی که در زیر پای ناپاک و حماقتبار "بی مخ ها" در جریان کودتای 28 مرداد له شد، و شکست را پذیرا گردید، از پا ننشسته و مبارزه را دوباره از سر گرفتند. خاطره ایی که در این نوشتار قصد بازگویی اش را دارم بدین حرکت و نقش آفرینندگان آن اشاره دارد.
وقتی به تاریخ نگاه می کنی انگار در بعضی از موقعیت های جغرافیایی مغناطیسی عجیب را می یابی که شگفتی ساز می شود، مثال آن "دره تالقان" و در امتداد آن "دره الموت" است، که در کرانه های رود پرشکوه "شاهرود" بزرگ و پرآب نشسته اند، تا زیستگاه و گهواره مردان و زنانی شوند، که تاریخ مبارزه آزادیخواهی و تفکر این مرز و بوم و این مردم را تحت تاثیر عظیم خود قرار دهند،
در طول تاریخ نخبگانی از این خطه برخواسته اند که در تفکر از زمان و سطح تفکر بقیه مردم زمانه و همسلکان خود، بسیار جلوتر بودند، و اسب تفکرشان چنان شگفت انگیز به تاختن رفته است که تو گویی هیچ مانعی را در این منطقه، مقابل خود نیافته اند، تا استعداد شگرف شان را در کودکی و یا در جوانی خفه کند و آنرا عقیم سازد؛
لذا نهضت مبارزه با سلطه خارجی در زمان اسماعیلیه توسط حسن صباح در دره الموت به حرکت در آمد و پیش رفت و سده ها ایران و اشغالگران فکری و عملی آنرا تحت تاثیر مبارزات خود داشت و...؛ و رگه های مهم و غنی مبارزه علیه استبداد داخلی و سلطه خارجی در دوره مدرن را نیز می توان در تالقان دید، آنگاه که به تاریخ زندگی سردمداران شناخته شده ایی در تفکر و اندیشه، چون عبدالرحیم تالقانی رهبر قیام بردگان و یا زنگیان که به صاحب الزنج شهرت دارد، جلال آل احمد و سید محمود طالقانی نگاه می اندازی، و می توان برجستگی کامل این بزرگان را در این بین دید.
چهره ایی چون سید محمود طالقانی، آنقدر در فهم و درک و تفکر پیشرو بود و افق وسیعی داشت و می دید، که انسان در شخصیت و بزرگی او می ماند، زیرا برغم اینکه خود و خاندان و اهلش از استوانه های "علم دین" بودند، و در حالی که کسانی از این سلک حتی در قرن 21 هم با تجدّد و علمِ جدید در مبارزه و مخالفتند، و تنها علم دین را علم واقعی و قابل اعتنا می دانند و دیگر علوم را از دایره علم هم حتی خارج دانسته و گاه به مبارزه با آن همت کامل دارند، اما طالقانی بزرگ، در زمانی که با رژیم گذشته در مبارزه عمیقی بود، با اینحال در "حرکت مبارک توسعه علمی کشور و مردم ایران" که توسط پهلوی ها بنیانگذاری و پیش برده می شد، نه تنها به مخالفت با این حرکت درست آنان بر نخواست، بلکه خود را حامی آن نشان داد و منزل شخصی و آبا و اجدادی خود را نیز به "وزارت فرهنگ" آن زمان تحویل داد، تا به مدرسه روستای گلیرد (زادگاه خود) تبدیل و آن را به پایگاه تشکیل کلاس ها با شیوه، متون و عناوین مدرن قرار دهند، و کودکان روستای گلیرد و روستاهای اطراف را میزبانی کند، تا آنان از کاروان "علم جدید و مدرن" عقب نمانند.
و به همین دلیل شش سال مقطع ابتدایی را، بسیاری از کودکان محل، متولد دهه 1320 و... در منزل ایشان حاضر شدند، تا در معرض فراگیری علوم جدید و مدرن قرار گیرند، و امروز آن جوانان برومند که هر کدام در روند علم جدید افتخار آفرین محل و خانواده خود هستند، و به شغل ها و رده های در خور توجهی هم نایل شده اند، و در سن بازنشستگی قرار دارند، از این کرامت و وسعت نظر این شیخ مدرن و متفکر، به عنوان "یک خاطره خوب" یاد می کنند.
این در حالی است که این مرد بزرگ، در همان زمان درگیر مبارزه با وجه "استبداد فردی" در رژیم وقت بود، تا پروژه نهضت مشروطیت را به سرانجام مطلوب برساند و قدرت را از "مستبد عصر" به "مردم همان عصر" منتقل کند، و حرکت ملی دکتر محمد مصدق را که در مبارزه با اختیارات بی حد و حصر استبداد داخلی و دست اندازی سلطه خارجی درگیر بود، را به سرانجام مطلوب خود برساند، و به مردم خود "حق تعیین سرنوشت" اعطا کند.
یکی از همین دانش آموزان مقطع ابتدایی آن موقع ها که از متولدین 1328 می باشند، در خصوص مواجهه سخت طالقانی و همفکرانش که با حاکم عصر خود نفس به نفس درگیر بودند، این گونه روایت می کند : "من آن موقع ها کلاس یازدهم بودم که می شود حدود 1347 با یکی از اقوام آقای طالقانی به اسم ناصر علایی عازم روستای گلیرد بودیم، تا ایشان به دیدن خواهرش برود.
وقتی به گلیرد رسیدیم با تعجب دیدم اینجا انگار بازاری از دست فروش ها برقرار است، پتو، سبد، لباس و... بساط کرده اند و غوغایی برپاست. از دوستم آقای علایی پرسیدم ده ما "سپچخانی" نزدیک جاده است و هر گروه دستفروشی که وارد دره تالقان شود، اول به ده ما می آید و بساط می کند، اینجا در گلیرد چه خبر است؟! چه ده پیشرفته ایی دارید که این همه بازار اینجا درست شده است، و این بازار تا سه تا چهار کوچه ایی که به خانه آقای علایی می رسید، ادامه داشت.
رفتیم و نهایتا به خانه آقای علایی که مقصد ما بود رسیدیم، و این مطلب را من در آنجا هم مطرح کردم، و گفتم با اینکه ده شما از جاده اصلی دور است، چه بازارهای خوبی دارید؟!! صاحبخانه، آقای علایی که معلم بودند، خندید و گفت : "فردا قرار است آقای طالقانی و مهندس بازرگان به گلیرد بیایند، اینجا و این دست فروش ها در واقع ماموران – نگفت ساواک - هستند که از قبل از آمدن آنها، آمده اند و اینجا حاضر شده اند، تا آنها بیایند و بروند، و ببینند چه خبر است. گفتم آهان پس اینطوری است،
یکی از این دست فروش ها یک چادرشب [3] پر از پتو به پشت خود بسته بود روی دوشش و به بهانه فروش پتو، آنجا حاضر شده بود. ما تا غروب در منزل آقای علایی ماندیم و غذای عالی هم میهمان خانواده علایی بودیم و که هنوز که هنوز است، مزه سرشیر و کره محلی آن روی زبانم هست، و بعد آهنگ بازگشت کردیم، وقتی از منزل آقای علایی بیرون آمدیم، هنوز این دست فروش ها در آنجا بودند."
بله مبارزین راه آزادی این چنین مبارزه کردند تا آزادی ما را رقم بزنند، همین طالقانی که این چنین سایه به سایه خطر مبارزه کرد، وقتی در زندان با آقای منتظری بود و صدای پیروزی انقلاب داشت می رسید، با افق دید وسیعی که داشت نگران قدرت گرفتن همرزمان خود بود، [4] او هرگز خود را "ابوذر زمان" [5] و یا "سرباز امام زمان (ع)" [6] نام ننهاد، گویا می دانست اگر در جایگاه قدرت قرار گرفتند، و دست به ظلمی زدند، مردمی پیدا خواهند شد که بگویند "اگر امام زمان هم به همین شکلی است، که سربازانش هستند، پس وای به حال ما که منتظر آمدن چون او هستیم".
گویا آیت الله طالقانی هم دغدغه های آخوند خراسانی را در قدرت گرفتن مذهب داشت که ضررهای آن را در پاسخ به نامه ی آیت الله نایینی برشمرد.
و اما در انتها چند عکسی را از طبیعت زیبای زمستانی دره تالقان در نیمه دوم بهمن ماه 1397 تقدیم همه دوستداران طبیعت می کنم تا اگر تلخی در این نوشته است، به شیرینی تبدیل شود :
منظره روستای نسا عکس از سمت منگلان
منظره روستای نسا عکس از سمت منگلان
نویز دشت
نویز دشت
نویز از نویزدشت
نویز از نویزدشت
تصویری از روستای گردشگری کردکبود از نویزدشت
تصویری از روستای گردشگری کردکبود از نویزدشت
حصیران حشان نویز
حصیران حشان نویز
تصویری از قله کهارناز از نویزدشت
تصویری از قله کهارناز از نویزدشت
رد پای 12 گراز بر برف
رد پای 12 گراز بر برف
ردپای گروهی 12 تایی از گرازهای وحشی بر برف
ردپای گروهی 12 تایی از گرازهای وحشی بر برف
کهار ناز سر افراز در زمستان
کهار ناز سر افراز در زمستان
شهرک تالقان زیر ابرها
شهرک تالقان زیر ابرها
قله کهار ناز زیر ابرهای زمستانی
قله کهار ناز زیر ابرهای زمستانی
حاشیه شاهرود منگلان
حاشیه شاهرود منگلان
برف های براق زیر تابش نور خورشید
برف های براق زیر تابش نور خورشید
رد پایی بر برف پیش به سوی قله کهار ناز
رد پایی بر برف پیش به سوی قله کهار ناز
دره تالقان
دره تالقان
طبیعت زمستانی دره تالقان
طبیعت زمستانی دره تالقان
پیش به سوی آبشار کرکبود
پیش به سوی آبشار کرکبود
رد پایی بر برف پیش به سوی قله کهار ناز
رد پایی بر برف پیش به سوی قله کهار ناز
آثار باد بر برف ها
آثار باد بر برف ها
ربرو روستای گلیرد زادگاه طالقانی بزرگ
ربرو روستای گلیرد زادگاه طالقانی بزرگ
زیبایی برف های زمستانی
زیبایی برف های زمستانی
ردپای ما بر برفهای رخ زده
ردپای ما بر برفهای رخ زده
روستای وشته در دره تالقان
روستای وشته در دره تالقان
آسمان ابری و زمین برفی زمستان زیبا
آسمان ابری و زمین برفی زمستان زیبا
چشم نوازی برف
چشم نوازی برف
تقاطع گرازها و ما در خط عبور
تقاطع گرازها و ما در خط عبور
زیبایی نویزدشت
زیبایی نویزدشت
حصیران حشان نویز منگلان از بالا
حصیران حشان نویز منگلان از بالا
قله کهار ناز در میان برف ها
قله کهار ناز در میان برف ها
نویز دشت
نویز دشت
کیاهی که از برف بیرون زده است
کیاهی که از برف بیرون زده است
برف هایی که زیبایی ناتمامند
برف هایی که زیبایی ناتمامند
زیبای یخ ها در مسیر آب های روان
زیبای یخ ها در مسیر آب های روان
کویین و مرجان
کویین و مرجان
برف سقف های فرو ریخته کرکبود
برف سقف های فرو ریخته کرکبود
دیوارهای کاهگلی در حشان
دیوارهای کاهگلی در حشان
یکی از شرشاخه های شاهرود در مرجان و کویین
یکی از شرشاخه های شاهرود در مرجان و کویین
روستای نسا در حاشیه شاهرود
روستای نسا در حاشیه شاهرود
عبور و مرود در برف
عبور و مرود در برف
تالقان مجموعه ایی از روستاهاست که در کناره رود شاهرود و سرشاخه های آن، زیبایی کم نظیر طبیعی را رقم زده اند، این زیبایی را در تنوع و اصالت نام روستاها هم می توان مشاهده کرد، که دنیایی از معنا را در زبان محلی خود، و در پس کلمات با خود به همراه دارد، که این نیز به زیبایی این منطقه افزوده است، تنوع اسم روستاها خود گویای فرهنگ غنی آنان است، اسامی روستاهایی مثل نویز، گوران، منگلان، گلیرد، کرکبود، کویین، فشندک، نویزدشت، حشان، زیدست، خچیره، مهران، پراچان و.... خود در بر دارنده موسیقی کلمات است، اما این مردم در نام گذاری خیابان های خود هم باز اعتماد به نفس خود را بروز داده اند و با استفاده نام های محلی که گویای تاریخ و وضعیت روستای آنان است، به حفظ فرهنگ خود کوشا بوده اند، برخی از نام هایی که بر خیابان های روستاهای نویز، حصیران و منگلان گذاشته اند را با عکس ثبت کرده ام :
کوچه پیلاجو روستای نویز
کوچه پیلاجو روستای نویز
کوچه آفتاب روستای نویز
کوچه آفتاب روستای نویز
کوچه دهه جو روستای نویز
کوچه دهه جو روستای نویز
کوچه شهید ستار لطفی روستای نویز
کوچه شهید ستار لطفی روستای نویز
روستای حصیران کوجه کندان
روستای حصیران کوجه کندان
کوچه ولی جو روستای حصیران
کوچه ولی جو روستای حصیران
کوچه شیلا جار روستای حصیران
کوچه شیلا جار روستای حصیران
کوچه بن باغ روستای حصیران
کوچه بن باغ روستای حصیران
کوچه اهرک سرک روستای حصیران
کوچه اهرک سرک روستای حصیران
کوچه شادیرز روستای حصیران
کوچه شادیرز روستای حصیران
کوچه سعید روستای حصیران
کوچه سعید روستای حصیران
سه راه نویز روستای حصیران تالقان
سه راه نویز روستای حصیران تالقان
بن بست خرمن سر روستای حصیران
بن بست خرمن سر روستای حصیران
کوچه جوز باغ روصتای حصیران تالقان
کوچه جوز باغ روصتای حصیران تالقان
کوچه جوپشت روستای حصیران تالقان
کوچه جوپشت روستای حصیران تالقان
کوچه ده قدیم روستای حصیران تالقان
کوچه ده قدیم روستای حصیران تالقان
کوچه شیهد محرم الله آقا بیگی روستای حصیران
کوچه شیهد محرم الله آقا بیگی روستای حصیران
کوچه کنار رود روستای منگلان تالقان
کوچه کنار رود روستای منگلان تالقان
[1] - "ضل الله" به معنی "سایه خدا" بر زمین عنوان شاهان در ایران است چه در زمان باستان و چه در زمان مدرن، که شاهان خود را بلافاصله بعد از خدا و جانشین او بر زمین، و خود را ولی، صاحب و قَیّم مردم می دانستند، آن موقع ها هم عکس مقام درجه یک کشور را در کلاس های درس نصب می کردند و زیر عکس "آقای محمد رضا" هم نوشته بود "خدا – شاه – میهن" و این نشان می دهد که اعتقاد ما به خدا باعث شده است، که هر حاکمی که بر کرسی حکم نشست، سعی کند نمایندگی خدا را به عهده گرفته، تا چون خدا مبسوط الید و با دست باز و هرچه خواهد انجام دهد، یکی از کسانی که در جریان مبارزات قبل از انقلاب سن و سالی داشت و با جریانات دوره مبارزه نسبتا آشنا بود، در سفری با اتوبوس با من همسفر شد و از خاطرات زمان مبارزه می گفت و از جمله این طنز را از قول شاه به آقای خمینی عنوان می کرد که از لطیفه های سیاسی زمان مبارزه است که : "تو اگر آیت الله هستی چرا به مبارزه با ضل الله برخواستی"، متاسفانه از بد اقبالی ماست که همواره گرفتار انسان ها باشیم که سعی دارند خلا بین خدا و مردم را پر کرده و خود را بلافاصله بعد از خدا تعریف، تلقی و جانشین او شوند و اگر جانشین خدا شدی، برای خود مقام و حد وسیعی از اختیار تعریف خواهی کرد، که همچون خداوند رها از هر گونه پاسخی به اعمال انسانی خود، بدون پاسخگویی هر آنچه می خواهی به نام ایزد خالق انجام خواهی داد.
[2] - حدیثی از پیامبر اکرم نقل می کنند که : "مردم عیال خدا هستند و محبوبترین آنها نزد خدا کسی است که به عیال خدا سود دهد و خانواده ای را شاد سازد." "الخلق عیال الله فاحب الخلق الی الله من نفع عیال الله و ادخل علی اهل بیت سرورا"
[3] - چادر شب یک پارچه دستباف و عموما چهارخانه ایی بود، که توسط خانم ها بافته می شد و به عنوان بُقچه، چادر حجاب، جای رختخواب، لباس و... استفاده می شد و کارایی داشت.
[4] - آیت الله منتظری می گفت: اوایل سال ۱۳۵۶ با ”آسید محمود” (آیت الله طالقانی) هم سلولی بودم، یک شب بی وقفه سیگار می کشید و راه می رفت، نیمه شب بهش گفتم: “خفه شدیم از دود چرا نمی خوابی؟” ایشان گفت: ”مگر نمی بینی؟ مگر نمی شنوی؟” گفتم: “چی رو” گفت: “صدای مردمو! انقلابو! پیروز میشن!” من گفتم: “خب بشن چه بهتر” ایشان در جواب گفت: “چرا متوجه نیستی! شاه می رود، مردم به ما مراجعه می کنند، بلد نیستیم مملکت داری را، همین یک ذره دینی را که هم دارند از کف می دهند این مردم بی نوا…”
[5] - امام خمینی(س) در پیامی که به مناسبت رحلت آیت الله طالقانی نوشتند علاوه بر آنکه از وی به عنوان دوستی ارجمند نام بردند، چنین ادامه دادند: «او براى اسلام به منزله حضرت ابوذر بود. زبان گویاى او چون شمشیر مالک اشتر بود؛ بُرنده بود و کوبنده» بنا براین لقب ابوذر زمان کمی مسامحه انگیز است. زیرا قید زمان ندارد و نیز زبان ایشان را به شمشیر مالک اشتر تشبیه کردند. بدیهی است آیت الله طالقانی شخصیتی چند ساحتی داشتند. از جمله یکی از ساحت های ایشان، سیاسی بودن ایشان بود که ابوذروار روشنگری می کرد و با توجه به اینکه مفهوم ابوذر در فرهنگ سیاسی مذهبی ما معنای کاملاً شفافی داشت و دارد و به کسی اطلاق می شود که مرد راستی، درستی و آگاه به انحرافات اجتماعی و سیاسی بوده و اهل محافظه کاری و مصلحت اندیشی های سست و منفعت طلبانه نباشد و نیز نمی توان او را با پول خرید یا با نیرنگ فریفت و به رغم دانش سرشار اهل فریاد است و نه اهل سکوت و تمکین به وضع موجود، این مشابه سازی ابعادی از شخصیت آیت الله طالقانی در اندیشه امام را بازگو می کند. (منبع - http://www.imam-khomeini.ir/fa/c76_15213)
[6] - بعضی از روحانیون و اهل علمِ دین، خود را سربازان امام زمان خطاب می کنند.
محیط بوستان و یا همان پارک که روزگاری بخشی از تپه های حاشیه شهر بوده و اکنون به محیطی سبز و شادی آفرین برای ورزش و دیدارهای عمومی تبدیل شده است، به خاطر دخالت و آمد و شد ما آدم ها، این روزها تنها مکان حضور دو گونه ی غالب از حیوانات شده است، که از گزینش های فرهنگی، دینی و اقتصادی ما جان سالم به در برده و اجازه ی سوپر زندگی در اجتماع شهری ما را گرفته اند.
اینان حیواناتی اند که گوشت آنان برای خوردن حرام، و در فرهنگ ما آدم ها، جواز عدم حضورشان برجسته نشده است، آنها گربه ها و کلاغ هایند، که از این نظر که نه گوشت شان خوردنیست، و نه نگهداری آنها در منازل ما مد شده (سگ و...)، نه آنچنان قیمتی اند که شکار شان کنیم (عقاب، شاهین و...)، نه از آنها ترس داریم که با دیدن شان چیزی را برداریم و بر فرق سرشان بکوبیم و از بین شان ببریم (مار، عقرب، رتیل و...)، نه از وجود آنان چندش مان می شود که وجودشان را با سمی، بی وجود کنیم (سوسک و...) و...
گربه ها واجد خصوصیاتی اند که از نسل کشی ما انسان ها جان سالم به در برده و در یک توافق نانوشته، جواز زندگی اشرافی در اجتماع ما نیز گرفته اند، و نه تنها از آزار ما انسان ها مستثنی شده اند، که در فرهنگ ما حتی ریختن آب بر روی گربه ها منع شده و مرحوم مادرم می گفت "روی گربه آب نریزی که باعث ریختن موی های سرت خواهد شد"، و بلکه از حیوانات رونده بر روی زمین، این تنها گربه هایند که دوپینگ قدرتمندی را از ساز و کارهای حاکم بر رفتار ما دریافت و پارک را حریم بلامنازع خود کرده اند، و پذیرایی شاهانه ایی هم از آنها می شود.
و بدین سان، گربه های خوش شانس "هم از توبره می خورند و هم از آخور"، هم پرندگان و دیگرحیواناتی را که به هوس زندگی یک قطعه ی سبز در شهر، پارک را بعنوان مقصد خود انتخاب می کنند، را برای صید و شکار انتخاب و می خورند و هم این که هر روزه در چندین نوبت توسط ما انسان ها با گوشت و خوراکی های متنوع پذیرایی می شوند، و همیشه قبراق، و غرق لذت زندگی خود، در انتظار پرنده ایی لذیذ به کمین نشسته اند که از درختان بر زمین نشیند، تا شکارش کنند.
ورزشکاران صبحگاهی گروه اولی اند که صبحانه اول صبح را می آورند و تقدیم گربه ها می کنند، و لذا در پس هر یک از ورودی های پارک از سمت جنوب، شرق، شمال و غرب دسته ایی از این گربه ها که آن محل را به نام خود قُرُقْ کرده اند، به انتظار نشسته اند تا اهداگران اولیه صبح از راه برسد، مثلا گروهی از آنان در ورودی جنوبی به انتظار آقای مهندس ما نشسته اند، تا با کوله خود که معمولا از پسماند پوست، استخوان و گوشت مرغ هایی که در مرغ فروشی های شهر تمیز می شود، برسد و یک بسته از این گوشت ها با خود بیآورد و از آنها پذیرایی کند.
جناب مهندس که انگار قسمتی از مستمری بازنشستگی خود را نذر پذیرایی از این گربه ها کرده، در حالی که باند کوچک پخش موسیقی خود را روشن می کند، و قطعه ایی از دریای شاهکارهای زیبای موسیقی سنتی، و یا ترانه های به تاریخ پیوسته کوچه بازاری را به تناسب حال خود پخش می کند، به هر کدام از گربه هایی که ریسه کشان او را از هنگام ورود به پارک از درب جنوبی تا این طرف پارک، در قسمت شمالی به امید پذیرایی همراهی کرده اند، تیکه ایی گوشت می دهد، و می نشیند و به حرکات آنان در هنگام خوردن، که هنگامه ایی از سبقت، دعوا، دزدی، جنگ و... است خیره می شود و یا در زیبایی های رنگ و نقش گربه ایرانی غرق می شود.
روزهایی هم که او پذیرایی برای این گربه به همراه نداشته باشد هم، باز این گروه از گربه ها او را می شناسند و در مسیرش تا جای معمول حضورش در پارک، دنبالش می کنند، تا به طور کامل از این که چیزی بهمراه ندارد، مطمین شوند، و پس از اطمینان نیز باز هم یکی دوتا از آنها، او را ترک نکرده و از سر و کولش بالا می روند و خود را به پاهایش می مالند، و خود را برای این پیر مرد مهربان لوس می کنند، و او هم غرق در شادی اهمیت خود، نظاره گر التماس آنان است تا سعی کند فردا بی غذا به پارک نیاید. و این حرکات گربه ها به نوعی به وفاداری آنان در مقابل بی وفایی انسان به احسان دیگران، تفسیر و تعبیر و تمجید می شود، که از این گربه ها سر می زند، ولی از بچه های انسان سر نمی زند، اما به زودی این قلیل وفاداران هم با اطمینان از عدم وجود پذیرایی او را ترک خواهند کرد.
بسیاری از ورزشکاران صبحگاهی که از اذان صبح تا ساعت نه پارک را به حضور خود مزین می کنند، هم هر مقدار پس مانده غذا را که از وعده شب گذشته اشان باقی مانده باشد، را برای پذیرایی از این گربه ها می آورند، و گربه ها هم که هر گروه شان در قلمرو خود با پذیرایی کنندگان ثابت و متغییر در ساعات متفاوت روز اُخت شده اند، منتظرند که آنها از راه برسند، پذیرایی شوند.
مهندس کامران یکی از پاهای ثابت محدوده دستگاه های ورزشی وسط پارک است، او همیشه در کوله ی وسایل ورزشی خود مقداری غذا دارد، که به گربه زرد چاق و فربه خیابان وسط پارک و اعوان انصارش اهدا می کند، این گربه در ساعت حضور او در پارک، زیر چوب لباس جمع ورزشی همدلی که اینجا را پاتوق ورزش هر روزه خود کرده اند، اتراق دایم دارد، و این گربه شاید از با شخصیت ترین و ملوس ترین گربه های پارک است، که دایم زیر دست و پای کسانی که بر این رخت آویز وسایل می گذارند وول می خورد و حتی گربه خاکستری که نمی دانم برادرش هست یا همسرش، گاه روی دوپا می ایستد تا بر کوله ورزش کاران که از رخت آویز، آویزان است دست یافته و آن را به پایین کشیده و محتویاتش را بیرون بریزد؛ این کوله، کوله ایست که یا از آن پذیرایی شده و یا انتظار دارد در آن غذایی باشد و... او پنجه می اندازد تا آن را از رخت آویز به زمین اندازد و بر محتویاتش دست یابد.
سیمین خانم کارمند یک شرکت در اطراف پارک است که پیش از حضور در محل کار خود، در ساعات اولیه صبحگاهی، از غذاهای خارجی آماده که به صورت خشک وارد کشور می شود، خریده و گربه های مقیم و مجاور درب ورودی شرقی پارک یکی یکی با وسواس خاصی پذیرایی می کند و سپس عازم محل کارش می شود، از این قسم در پذیرایی کنندگان زیادند.
ورزشکاران شیفت صبح که تمام شوند، پارک روهای شیفت دوم آغاز می شوند و آنها هم تا ظهر این موجوداتی که بلدند چطور صاحبان مال را به بذل و بخشش متقاعد کنند، را پذیرایی می کنند و بخشش کنندگان هم از لوس بازی های آنان لذت می برند، ظهرها پارک تا حدودی خلوت می شود، و تا ساعت سه بعد از ظهر که گروه دیگری از مراجعین پارک، تا شب پارک را عرصه حضور خود می کنند، گربه ها به شکار پرندگان مشغولند، زیرا با خلوت شدن پارک از آدم ها حیوانات دیگری هم جرات آمدن به پارک را می کنند، تا این که آقا فتح الله و خانم سبزی با ترولی خود که حامل گوشت قسمت های مختلف بدن مرغ است، راه می رسند و دستکش پلاستیکی بدست آنقدر به خورد این گربه ها می دهند که احساس کنند که سیر شده اند، از گردن مرغ گرفته تا غضروف انتهای ران، جگر مرغ و... این دو هم در پذیرایی از آنها سنگ تمام می گذارند.
سیما خانم، یک سواری دوو سیلو دارد و می داند که پسماند رستوران کوچه ما را کی در آشغالی محل قرار می دهند و هر روز حوالی همان ساعت مقرر خود را به محل قرار دادن آن می رساند، و کلی برنج، کباب، استخوان و... بازگشت خورده از سفره مشتریان رستوران که اینک در پلاستیک های زباله بزرگ، به این آشغالی منتقل شده، را برداشته و در صندوق عقب ماشین خود قرار داده و به پارک های مختلف برده و بین گربه ها تقسیم می کند، او معتقد است این غذاها حیف است که با آشغال های شهری مخلوط شود و از بین برود، بهتر است خوراک حیوانات شود، اما تنها حیوان دسترس باز همین گربه های پارک هستند که عرصه دار این صحنه خیرات و نذوراتند.
به غیر از گربه ها، کلاغ ها هم میهمانان، مقیمین و مجاوران پارکند و هرگاه پذیرایی کنندگان از راه برسند، آنها نیز قشقرق به راه انداخته تا بلکه بتوانند نظر اهدا کنندگان را به پذیرایی خود جلب کنند، اما انگار آنان در این خیرات هیچ سهم مجاز و اهدا شده ایی ندارند و با حالت مسالمت آمیز قسمتی به آنها تعلق نمی گیرد، لذا از راه شرارت های خاص خود وارد عمل می شوند تا سهمی از این خوان نعمت برای خود بربایند.
آنان عموما سعی می کنند حواس یکی از گربه ها را پرت کرده و از اضافه غذایی که برای او انداخته شده، سرقت کرده و منفعت خود را بجویند، اما در این حرکت خطرناک ممکن است جان شان را نثار طمع خود کرده و توسط این گربه های چاق و اما پر تحرک شکار شوند، کلاغ ها شگردهایی خاص خود را هم دارند، و در میانه ی دعوای گربه ها بر سر این همه خوراک مهیا، که انگار دعوا در ذات این حیوان است، و چشم های بسیاری از آنها در این دعواهای بر سر خوراک، محدوده و جفت کور است، گاه کلاغ ها هم به مقصود خود می رسند، و یا طی یک طراحی حساب شده، یکی با حمله به گربه در حال خوردن از طریق نوک زدن به دمش از پشت، در یک حالت حمله و فرار، گربه را از خوردن خوراک خود باز داشته به واکنشی به حمله کننده به پشت، وادار می کند، و کلاغ دیگری که دسته جمعی در این صحنه حاضر است، در فرصت مناسب طعمه را از جلوی گربه با یک حرکت سریع و پر ریسک می رباید؛ کلاغ ها با دیدن هر صحنه ی پذیرایی، و یا حضور پذیرایی کنندگان، دیگر دوستان خود را بر چنین خان نعمتی خبر می کنند، و جان بر کف دست گرفته در میانه معرکه تقسیم غذا، خوراک خود را از جلوی دهان گربه ها می ربایند و فرار می کنند.
آقا فتح الله که انگار قسمتی از حقوق بازنشستگی اش را به این گربه ها اختصاص داده و سخت مدافع این وضع پذیرایی از این گونه حیوانات است، وقتی با اعتراض دیگران که با استناد به قوانین محیط زیستی می گویند "آقا شما با این کار خود تعادل طبیعت را به هم می زنید و گونه ایی از حیوانات را که شکارچی اند، و باید موش ها را که عامل طاعون در شهرند را شکار کنند، با این نحو پذیرایی از وظیفه خود باز می داری و..." ناراحت می شود، و می گوید "دیگران هم باید کمک (مالی) کنند تا ما در این امر مداومت داشته باشیم و این حیوانات سیر باشند، نوش جان شان! و..." او حتی دوست ندارد چنین توصیه ایی را بشنود و آنچه برایش مهم است منویات دلش می باشد که کشیده تا این کار را بکند.
اینگونه است که گربه های اشرافی پارک یکه نازدانه های پارکند، و آنرا به قرق خود تبدیل کرده و هیچ پرنده ایی جز کلاغ های زبل را توانایی نشستن بر خاک پارک نیست، چرا که این گربه ها، تفریحی هم که شده به رغم این که کاملا سیر تشریف دارند، در کمین هر پرنده ایی نشسته اند، که پای بر چمن پارک بگذارد، و در این پذیرایی دایم و بزرگ هر ساله هر ماده گربه ایی چهار یا پنج نوزاد جدید به کلونی عظیم گربه ها اضافه می کند تا جای جای پارک در تسخیر حضور گربه هایی در آید که پا را از این هم فراتر نهاده گاه هوس می کنند که بر بلندای درختان بلند پارک، به لانه ی کلاغ ها هم دستبردی بزنند، که البته این زیاده خواهی دیگر قابل تحمل نیست و حمله گربه ها، با مقاومت جمعی کلاغ ها که در صورت مشاهده گربه ایی بر درختی سرو صدای زیاد به راه می اندازند و بسیار عصبانی نوک های پیاپی خود را در شیرجه های از پس و پیش نثار گربه مهاجم کرده و او را مجبور به عقب نشینی می کنند.
روزی قناری زیبا اما نادانی که از قفس صاحبش در خانه ایی در نزدیک پارک فرار کرده و بی اطلاع از شرایط و فضای وحشت حاکم بر پارک، برای گرفتن دانه ایی به زمین نشسته بود، در یک خیز لحظه ایی گربه خاکستری حتی فرصت نکرد، صدایی از خود درآورد، و دندان های تیز گربه خاکستری او را لقمه ی لذیذ تنوع غذایی خود کرد، تا پارک در قرق گربه ها در زمین، و کلاغ ها در هوا بماند.
اما یدالله از کوهنوردان هر آخر هفته، به خوبی متوجه شده است و می داند که در اینجا آن حیواناتی که اجازه و یا فرصت زندگی یافته اند، چه آنان که مورد حمایتند و چه آنها که خود را تحمیل کرده اند، همه به قدر زیادی شاهانه متنعمند و اگر چیزی از سفره او بماند، جمع می کند و یکجا در سفرهای برون شهری هدیه حیواناتی می کند که از دسترسی به خوان نعمت شهر بی بهره اند، و در این روزهای خشکسالی و کمبود غذا، چشم به آسمان برای غذایی مانده اند، او معمولا تا آخر هفته هر آنچه را که از هر سفره از نان، استخوان، برنج و... مانده است را جمع کرده در انباری سرد خانه خود تجمیع می کند، و در کوله کوهنوردی اش قرار داده و آنرا در بلندترین نقطه ایی که صعود می کند، در کوه برده، آنرا برای وحوش، در آنجا رها می کند، تا کمکی به حیوانات فراری از شهر و در حاشیه مانده نماید، او معتقد است خدا ناظر بر این خیرات است و سیر کردن شکم حیوان بیابان نیز خود صواب خاص خود را داشته، و شادی آفرین خواهد بود، و این خود کمکی به طبیعت ضربه خورده از ساز و کارها و رویه های ظالمانه انسان است.
این گونه است که شبنم، روباه آواره در شهر که جفت خود را هنگام عبور از اتوبان زیر چرخ های اتومبیلی از دست داد، جایی در پارک ندارد، زیرا اگر مراجعین به پارک او را به دام اندازند، پوستش را خواهند کند و تاکسیدرمی کرده و به زینت خانه های خود تبدیل خواهند کرد، از سوی دیگر حضور او در پارک نیز، مورد اعتراض کلاغ ها قرار می گیرد، و هم گربه ها دل خوشی از حضور زمین رونده ایی به غیر از خود ندارند و لذا حضور دزدکی و گاه گاهش با مقاومت این مثلث گربه ها، کلاغ ها و انسان ها مواجهه و از پارک رانده می شود تا بدین گونه پارک به محدوده کلاغ ها، گربه ها و انسان ها تبدیل شده و در سایه منویات دل ما انسان در تملک و انحصار این دو گونه از حیوانات شده، و همه این را اکنون به جبر و ناچاری پذیرفته اند و این نظم ناقص و ظالمانه به رویه ایی جاری و منصفانه تبدیل شده است، تا ببینیم کی و چطور این برخورد ما که منجر به خسارتی عظیم شده به خود ما باز گردد، و از خواب گران خود برخیزیم و در رفتارمان تجدید نظر کنیم، تا عرصه طبیعت و جهان از آن همه باشد نه آنها که ما تعیین می کنیم.









