مصطفی مصطفوی
جناب آقای مایک پمپئو [1] ما به رغم پیروزی های بزرگ، شکست های عمیقی هم در پرونده داریم، بله ما شکست خوردیم اما نه در مقابل تو، بلکه در برابر خود؛ و در بازی داخلی خود، به خودمان باختیم، خود حرکت های خود را در تکبر ناشی از خودخواهی، در عدم بلوغ، یا تحمل نکردن یکدیگر، و خود "حق مطلق بینی" ها، همدیگر را عقیم کردیم، در تمامیت خواهی های خود به نابودی آرمان های خود همت گماشتیم و... و متاسفانه زمینه را برای دخالت امثال شما فراهم کردیم، تا در طمع برپا کردن کودتای 28 مرداد دیگری با همکاران نابکار داخلی خود بیفتید.
بله آقای پمپئو ما شکست های بزرگی در پرونده خود داریم، اما ما موقعی شکست خوردیم که بی شناسنامه ها و افراد فاقد یونیفرم رسمی و قانونی به سان اراذل و اوباش صحنه گردان، صحنه ها شدند و به دست تاثیرگذار بزرگان ما برای شکست حریف داخلی اشان تبدیل شدند. آری شعبان بی مخ ها و نیروهای لباس شخصی و... سربازان پیاده بزرگان در خیابان ها شدند، تا بزرگان همچنان بدون قبول مسولیت اعمال خود، به تزویر بزرگ بمانند و پشت پرده بنشینند و سیاست های خود را پیش برند، و صحنه های فجیع خیابانی را برای زدن حریف براه انداخته و در این بلبشو، تو کودتای 28 مرداد خود را پیش ببری و پیروز میدان باشی، و دولت مردمی دکتر محمد مصدق، فرو پاشانده شود.
آری ما شکست خوردیم آقای پمپئو! وقتی که از ایدال ها و آرمان های پاکی چون "آزادی" و "حق تعیین سرنوشت" توسط مردم خود جدا شدیم، و "ولی نعمتان" خود را هیچکاره و عوام انگاشته و رای آنان را تنها "زینت بخش مشروعیت الهی" خود دانستیم، و مقبولیت خود را نزد آنان ذیل "مشروعیت الهی" خود تعریف کردیم و بی توجه به تجربه ناب "احترام به رای مردم" که در فرهنگ رفتار علوی و در راهبرد سر سلسله مذهب شیعه یعنی علی (ع) بود، نادیده گرفتیم و مقبولیت را پایین تر از مشروعیت الهی خود انگاشتیم، و هر شکست خورده در "رای مردم" را ارج نهاده و بر صدر نشاندیم، و هر مقبول مردمی را ذلیل و خوار کردیم، آری همانگاه بود که ما شکست خوردیم، اما در نبرد رویاروی، به تو شکست نخوردیم، البته تا به حال.
آری ما شکست خوردیم اما در مقابل خود، نه در برابر دست های خارجی، و آن موقعی بود که قانونی که عصاره تمام خون های ما در یک انقلاب و جنگ بزرگ بود، را در درجه دوم اهمیت تنازل دادیم، اصل و اساس قانون اساسی، یعنی مطیع و منقاد بودن همه در برابر قانون و "اصل مساوات و برابری همگان در برابر قانون" را زیر پا نهاده و بسیاری را از شمول قانون و نظارت قانونی خارج، و به جزایر خودمختار بزرگ و کوچک تبدیل کردیم، تا بر اساس منویات دل خود، جناح خود، تفکر خود، مصلحت خود و هر آنچه می خواهند و تشخیص می دهند، به نام اسلام و انقلاب انجام دهند و بی هیچ ناظر موثری، در برابر هیچکس پاسخگو نباشند.
آری ما شکست خوردیم اما نه در برابر تو بلکه وقتی نهادهای بر آمده از رای مردم را به تدارکات چی خود تبدیل کردیم و تمام نقش های اساسی را از آنان ستانده و به شیر بی یال و کوپال شان تبدیل کردیم، آنگاه که مجلسی که "در راس امور" بود تبدیل به نهادی در ذیل شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت نظام و شوراهای متعدد قانونگذار مثل شورای انقلاب فرهنگی و... شد؛ آنگاه بود که رییس جمهورِ حافظ اجرای قانون اساسی به رییس قوه اجرا تقلیل یافت و نهادهای ناظر و قانونگذارِ برخاسته از رای مردم به درجه دوم اهمیت در نظام تصمیم گیری، نظارت و اجرا تبدیل شدند.
آری ما شکست خوردیم، اما نه از تو، بلکه از خودمان شکست خوردیم، و آن موقعی بود که در این کشور کسانی امنیت آهنین یافتند که هیچ کس را حق باز داشتن آنان از آنچه می کنند، توانایی نیست و امثال روزنامه کیهان، صدا و سیما و... بی نظارت موثری به دستگاهی های "میلی" تبدیل شده و آن می کنند که می خواهند و حتی رییسِ جمهور مردم ایران، هم توانی بر تغییر رویه آنان ندارد و او را حتی توانی نیست که یک هنرمند طرد شده، اما محبوب مثل "محمد رضا شجریان" که موسیقی این کشور مدیون اوست، را به صحنه اجتماع باز گرداند، و در مقابل میلیون ها چرایی که مقابل این همه ناتوانی نهادها و افراد نماینده قانونی مردم هست، عملکرد افراد و نهاد های منصوب بر مداریست که بر آن میل شان کشیده است، و امام جمعه ایی که باید به اقامه نماز جمعه بپردازد، استان خودمختار برای خود تدارک می بیند و هرچه بخواهد می کند و می گوید.
آری ما شکست خوردیم آقای پمپئو، وقتی که یک نهاد نظامی بخشنامه می کند هرکه از جنگ می خواهد بگوید و بنویسد، باید از کانال ما رد شود و تعیین حق انتشار بگیرد، تا آنچه را که می خواهند بگوید، مبادا چیزی باشد که مورد تایید ما نباشد؟!! و عملا با این کار تاریخ را می خواهیم، آنطوری نوشته شود که مورد تایید ماست و هر آنچه که ما می خواهیم، نوشته شود، و این متاسفانه در بخش های دیگر نشر، هنر، رسانه و.... هم جریان دارد و این سدهای سانسور باعث شکست ما شد، زیرا که زوایای انحراف و اشکال خود را ندیدیم و نخواهیم توانست که دیده، و در اشتباه می مانیم تا از بین برویم، و نظر شما درست در آید که ما شکست خورده ایم.
ما شکست خوردیم وقتی که ضرورت تعهد افراد، بر علم و توان افراد پیشی گرفت و علم و توان ملی افراد به پای تعهد مورد ادعایی ممیزین تعهد قربانی شد و فیلترهای گزینش و نظارت استصوابی همه چیز را به پای این تعهد مورد ادعا قربانی کردند، و نخبگان ما کشورهای دیگر دنیا را با علم، ثروت و توان خود، اکنون آباد می کنند و ما در فقر، فساد، بیکاری، تورم و ویرانی اقتصاد و فرهنگ و اجتماع غوطه می خوریم.
اما آقای پمپئو! ما هنوز شکست نخورده ایم، و این همه تنها انحرافی است که در حرکت ما پیش آمده است، و تصمیمی به تسلیم در برابر سلطه خارجی و استبداد داخلی نداریم، و این ملت با تصمیمی که برای آزادی خود از قید استبداد داخلی و سلطه خارجی در راستای محافظت از کرامت انسانی خود، از یک قرن پیش در شکل متجدد آن، و از قرن ها پیش در شکل نفی سلطه ی غیر، اتخاذ کرده است، بالاخره جایگاه در شان خود بعنوان یک ملت زنده و پایدار را باز خواهد یافت.
آقای پمپئو! ملت ایران یک ملت تاریخی و ماندگار است، حتی اگر صحنه گردانان جهل داخلی (عروسگردانان شعبان بی مخ ها و...) شرایط را برای دخالت شما و خلق کودتاهای 28 مردادی دیگر هم مهیا کنند، باز در پس هر کودتای 28 مردادی، یک انقلاب پنجاه و هفتی خواهد آمد، و شما خواهید دید که این مردم تن به استبداد داخلی و سلطه خارجی هرگز نخواهند داد، که این مغایر با روح آزادگی ایرانی است و اگرچه شکست های بزرگی را در پرونده خود داریم، پیروزی های بزرگی را هم می توان در مراحل مختلف دید؛ اما آنچه در این روند روشن است، ما همواره به خود، شکست خوردیم، نه در مقابل سلطه خارجی، و این خیانت و انحراف ما بود که زمینه را برای دخالت دست های خارجی باز کرد، در زیاده خواهی، خود بزرگ بینی افراطی و میل بزرگان ما به استبداد بود، که به شکست تحرکات این ملت منجر و باعث شد، دخالت خارجی بدین شکست های ما، عمق بخشد و آزادی مردم و توسعه کشور ما را به تعویق اندازد.
آری آقای مایک پمپئو! درد این کشور، دست هایی است که مردم را از صحنه گردانی جامعه خود دور می کند و آنان را به نیروهای دست دوم در تصمیم گیری و دخالت در حق تعیین سرنوشت خود تبدیل می کنند، و متاسفانه امریکا و آنچه از آن به عنوان نظام بین الملل یاد می شود عملکرد مناسبی در جهت استیفای حق آزادی و تعیین سرنوشت توسط ما نداشته، و تحرکات امریکا و همکارانش همواره به تعمیق و تداوم و تمدید استبداد منجر می شود و امروزه امریکا در کنار مستبدترین حاکمان منطقه ما، غول استبداد را تقویت و در یک همکاری نزدیک تحکیم و تداوم می بخشد و در ظلم آنان شریک است.
لذا جناب آقای پمپئو! "ما را به خیر تو امید نیست، شر مرسان" ایران را به ایرانیان واگذارید، تا این رود خروشان عدالت و آزادی طلبی به ثمر نشیند و این مردم، خود راه خود را برای کسب حداکثر آزادی، از استبداد تاریخی و سلطه خارجی، یافته و خود را به سرمنزل مقصود برسانند.
[1] - آقای پمپئو وزیر خارجه امریکا در آستانه چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب 57 در یک توییت به زبان پارسی از 40 سال شکست ما نوشتند و این که ضرورتی به ادامه این راه نیست.
امسال برغم بارش های به نسبت خوب و مناسبی که در خلال پاییز و زمستان داشتیم، ولی هنوز وقتی از میانه ی کوه های بلند در عرض رشته کوه البرز که در این اواسط زمستان عبور می کنی، برف آنچنانی و چشم گیری مشاهده نمی کنی. اما با این حال از جاده چالوس هر موقع از سال که عبور کنی زیبایی هایش چشم ها را نوازش می دهد، و دلکشی و جذابیت خود را به رخ عبور کنندگان می کشد.
این روزها امواج دریای قزوین (کاسپین) خروشان است، و نشستن و تماشای دریا، خود می تواند جذاب و دلنشین باشد، بخصوص که مرغ های مهاجر دریایی، به دلیل سرمای بسیار، سرزمین های سرد شمالی روسیه را رها کرده و خود را با امید و شوق به سواحل گرم ایران در جنوب دریای مازندران رسانده اند تا از گرما و برکت آن بهره مند شوند، و این روزها درختان جنگل در شب، میزبان این میهمانان مهربانی است، که به گرمی مهربانانه ما چشم دوخته و سواحل ایران را برای اقامت زمستانی خود برگزیده اند.
خدا در این روزها که سختی ها از هر جهت ما را احاطه کرده اند، حال و روز ما را از هر جهت، به سمت خیر و خوبی تغییر دهد و این کشور را از خشکسالی، دروغ، تجاوز، غارت، جنگ، کشمکش، بلوا، تندروی، اختلاس و... که گریبانگیرش شده است نجات بخشد.
تصاویری که در پایین می آید برف های جاده چالوس و امواج خروشان دریا در میانه های بهمن 1397 را در آینه خود به نمایش در آورده است :
-
زباله هایی که دریا مازندران از خود دور کرده و به ساحل ریخته است
زباله هایی که دریا مازندران از خود دور کرده و به ساحل ریخته است
-
زیبایی های ساحل دریای قزوین
زیبایی های ساحل دریای قزوین
-
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
-
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
-
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
-
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
-
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
-
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
-
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
-
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
-
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
-
خروش امواج در ساحل دریای قزوین در میانه زمستان 1397
خروش امواج در ساحل دریای قزوین در میانه زمستان 1397
-
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
-
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
-
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
کوه های پر برف در اطراف تونل کندوان جاده چالوس
-
خروش امواج در ساحل دریای قزوین در میانه زمستان 1397
خروش امواج در ساحل دریای قزوین در میانه زمستان 1397
-
خروش امواج در ساحل دریای قزوین در میانه زمستان 1397
خروش امواج در ساحل دریای قزوین در میانه زمستان 1397
-
خروش امواج در ساحل دریای قزوین در میانه زمستان 1397
خروش امواج در ساحل دریای قزوین در میانه زمستان 1397
-
موج پشت موج که خود را به ساحل می زند
موج پشت موج که خود را به ساحل می زند
-
امواج زیبای دریا در فصل زمستان
امواج زیبای دریا در فصل زمستان
-
ساحل شنی در کنار دریای کاسپین
ساحل شنی در کنار دریای کاسپین
-
صدف های دریایی به ساحل آورده شده توسط امواج
صدف های دریایی به ساحل آورده شده توسط امواج
"ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست جام می لعل، نوش کرد و بنشست
از دیدن و از گرفتن زلف چو شست رویم همه چشم گشت، و چشمم همه دست" [1]
امواج دلم رو به طغیانی و مست روحم شد اسیر زلفش، و او هم نیز مست
همراه شدم بموج، کنونم بی دست غرقم به هر آنچه یارم گشت، بدست
بر ساحل عشق نشسته ام چشم بدست، قلبم شده با یار قرین، او هم مست
پروازی خواهم به قلب یارم، که رَست مستی ز سرم، ز همنشینی با مست
گیرم رُخِ تو، به چشم کِشم، این خوبست، دستی نبود در آنحال، چشمم چون دست
دردانه ی روزگار مستی، ای هست! هستی ز تو مست، همه در دست تواست
هر شانه زدم، بدان گیسوی تو دست زد بر دل من، شرار غم زین دست، دست
ما را به نبود قرارِ دل گرفتاریست صبح است همآندم، که یار، در آتش باریست
فریاد برآورد ز بیداد، چشم و دست کین خانه غمبار را کسی، آیا هست؟
گر هست چرا پاسخی نیاید بر دست، گر نیست این همه لطف باز، ز چه هست؟!
پیمانه ز خون زدیم زین دست بدست دستی بفشان، اگر مرا صاحب هست
ره را تو نما به دلداده ی مست ره چون ننمایی، همه زاریست و خَست
زین لذت زلف که تو دادی بدست دل از دل ما رفت، و بر دل بنشست
پیمانه پیاپی بده، ای یار که هست دل مست و روان از پی دلداری مست
هستی، و تو هستی را، چون دام بدست دامی بدین زیبایی، نیست بی صاحب، هست؟
صاحبِ چنگ تو باشی، همه خواهی چنگ بدست چنگال گلوی صاحب چنگ، دریدست بدست
حق گویی و حق جویی و حق دانیست آن چنگ که آواز تو را بُرد به دست
هنگامه سختِ بِشکستن حق گویان است بشنو تو نوای چنگِ بشکسته به دست
فریاد تظلم ز زمین و آسمانم برخاست ای چنگ دلم، از تو هم نوایی برخاست؟
در خواب فرو رفتی، یا آنکه تویی هم مست؟ نای و نوازشی ز تو، و زین جام، آیا هست؟
جامی تو ز لعل لبت بده، تو بدست خون می چکد به خاک، زین هنگامه ی مست
با رفتن تو قبله ما هم برفت ز دست، سجاده ما بر صنم و کفر شده است
بیهوده رها کردی، ما را تو بدین ابلیسدست دستی بگیر، و باز رها کن، این دست
زلفی تو بده بدست این کافرِ مست، بی زلف تو، کی کند رها من، این دست
گویا که رها نگردد این دست، بدست، این دل که رها شود، یار همآید بر دست
رخساره شده گلگون، ز افسار مَنَت در دست رخساره گلگونم، افسار شده در دست
گیر و تو برونم کَش، آتش شده ام زین مست آتش تو بِکش در دل، گویا که گرفتی دست
آنگه که شدم شعله، خاکستر ز تنم برخاست آندم شده ام آزاد، قالب تهی ام، زیندست
سوزنده دلی خواهم، بوریایی ز آتش در دست، گل واژه توحیدست، خاکستر عین القضاتِ مست
سوزد، شراره زند توحید، در کلام آن خوشدست، دستی بفشان برین آتش، ای یار رفته ام، ز دست
گویا که تو غایبی ازین صحنه، کجاست آندست سوزنده آتشی است که سوزاند، زیندست
دستی که بلند می شود بر دست دستی بود آیا، بالاتر زین دست؟
خاموش کند هر آنچه را که می سوزد زیندست آیا دستی هست، که بالای دست آید، بدست؟
کجاست دست تو ای یار عنبرین دست، بدست سوختند دستان آسمانیِ عین القضاتِ مست
برخیز بگیر دستش را، چون من در دست تا زنده شود دوباره عشق زین دست بدست
سرای مرقد ما عاشقان پر است، زیندست کجاست مرحمی، و یا کجاست دلبری، که گیرد دست
تو ای کیسوان بلند آتش سوزان، به گاه سوختنِ مست دستی فشان و بسوزان عاشقانی زیندست
کجاست محکمه عشق، کجاست آن دستگیرِ دست که گیرد دستِ عین القضات به گاه سوختن، بدست
بردی به اوج محبت، آنجا که هرگز نرسد دست، دست ناکسانِ دست بریده، و شمع به دست [2]
کجاست مرحمی، که بر دل عین القضات گذارد دست بدان شب تارِ همدان، که او شد به دار بست
دستی برون آر و نشان ده تو خود را ای شاهد مست! آور دل عین القضات بدست، که هنگامه سوختن است
فَرّاش صبحِ دل انگیزِ قتلگاهِ چنگ بدست! عین القضات رفت به تاراج خصمِ خصمدست
از بس که به آسمان برد تظلم با دست، دل سوخت، و تن سوخت، و خصم کنون بوریا بدست [3]
نفت از کینه گرفته است بدست، این ابلیسدست ابلیس هم کنون به تاراج، بکمک آمدست
بر دار شد، و تو را یافت، آندستِ دار به دست ای بی دلان غمین، عین القضات رفت ز دست
حلاج وار، با دست بسته، بر دار زد، دست به دست ای دست بلند صبح! کجاست تا که گیرد آندست
بر بوریایی از آتش بردند عین القضات مست تا ابلیس دست در دست یار کند، دست بدست
عین القضات بر سر دستان یارِ نار و دار بدست، رفت از همدان سوی دلدار، آنگه که خصم بُرد براو دست
یار و ابلیس بردند عین القضات را دست بدست به صحنه دیدار و هنگامه لقای خود، دست اندر دست
یک زلف او به دست ابلیس بود بدست زلفی دگر به دست یار، دست اندر دست
او را کشان کشان بردند تا لقای دوست عین القضات رها شد در این شدنِ دست بدست
خاکسترش به باد دادند تا امتداد صبحِ مست آید دلی که چنان رفته بود، در آن هنگامه ز دست؟
آمد خلیل به پیشواز عشقِ عین القضات مست تا بوریای آتشین نشود سرد، زین نفسِ نِمُروددَست
باید که او به آتشین سخنی می شد اینگونه دست بدست در روزگار جدایی، به عشق لقای یارِ زلف بدست
شمع وجود عین القضات بسوخت در آتش سخت تا یار به دیدارش آید، با بوریای آتشناک بدست
این سرو بلند عشق سوخت در آتش آن ابلیسدست تا دست به دست شود با یار خود دست اندر دست
کنون منِ عاشق هم شدم گرفتارش سخت کجاست ابلیسدستی که کند با یار مرا دست بدست
سروده شده در تاریخ 12 بهمن 1397
[1] - می خواهم همنفس شوم با ابو معالی عبدالله بن محمد بن علی بن حسن بن علی میانجی همدانی، معروف به عین القضات همدانی، که در اوج جوانی عارف و حکیمی تام و تمام شد، و جان در راه عشق نهاد و این سرو بلند تفکر آزاد، در سن سی و سه سالگی شهید عشق و فهم خود شد، و بر بوریایی از آتش، رخ از ما بر کشید، تا همسفر باد شود، تا به همراه نسیم صبح شهادتش همسخن با فراش دل انگیز صبح گردد.
[2] - بدن عین القضات همدانی را سوراخ سوراخ کرده و در آن شمع نهاده و روشن کردند تا بسوزد، که این را "شمع آجین کردن" می گفتند
[3] - بدن عین القضات را پوست کندند و در بوریایی نفت آلود نهاده و آتش زدند و خاکسترش را به باد دادند تا هیچ از او باقی نماند، و پراکنده شود، غافل از این که او با عشق در آویخت و جاودانه شد.
متفکر، عارف، شاعر، فقیه و فیلسوف همدان، و شاگرد برجسته امام محمد غزالی، حکیم عمر خیام نیشابوری و... جناب ابو معالی ابن ابی بکر عبدالله بن محمد بن علی بن علی میانجی معروف به "عین القضات همدانی" را به اتهام "کفر و الحاد" به مرگ محکوم کردند، و حکم را به بدترین وضع ممکن، و تجمع آنچه بر همکاران تفکری اش همچون منصور حلاج، ابن مقفع، سهروردی و... پیش از این روا داشته بودند، بر بدن نحیف این جوان برومند و متفکر نابغه ایرانی تحمیل کردند، و چنان صحنه وحشتناکی را بر این اسیر دست تحجر اعمال کردند، که صحنه هایش تداعی گر و بسان لحظه تسلط درندگان گرسنه بر گوشت طعمه شکار شده ایی، بود، که در جنایت در حقش بر هم سبقت می گرفتند؛ برای مجریان این حکم شرعی، انگار تصور بر این بود که قیامت به پا شده، و جنایتکاری را به آنان، به عنوان ماموران جهنم سپرده اند، تا به سزای اعمال جنایت بارش در این دنیا، برسانند، و قسمتی از درد جنایات بزرگش در این دنیا را بدو، در بدو ورود به جهنم بچشانند.
روند صدور و اجرای این حکم نشانگر روند و رویه ظالمانه ی حاکم بر محاکم شرع است، که انگار از بی طرفی در این گونه محاکم، روند اجرای حکم و محکمه ی وابسته به خلیفه، در ذات تهی است، که هم حکم به ظلم دادند، و سخن و تفکر را با داغ و درفش پاسخ گفتند، و در اجرای حکم نیز هر چه از دنائت، ظلم و وحشی گری بود که توانستند، و به نظرشان رسید، اعمال کردند. عُمال این محاکم چنان کردند که گویی به سان نماینده اولیای دم، که به قاتلِ مقتولِ قتلِ فجیع فرزند خود دست یافته بودند، با دلی مشهون و مملو از خشم و کینه، حکم دادند، و با همان طغیان نفسِ سرکش شان، به اجرای حکم رفتند و...
و لذا وقتی عین القضات همدانی در روند سیاسی بازی های جنایت آمیز درون حاکمیتی اطرافیان خلیفه بغداد و سلجوقیان، در حاشیه افراد جناحِ مغضوب و مقلوب قرار گرفت، و در دام غیر قابل فرار رقیب جناحی، گرفتار آمد، و به محکمه و دادگاه تفتیش عقاید فقهای شرع وابسته به قدرت غالب برده شد، و خروجی این محکمه، حکم ارتداد و الحاد و "مهدور الدم" بود. و در اجرای این حکم کوته نظرانه چنان بر این جوان کم سن و سال، و برج بلند تفکر الهی خشم گرفتند، که تو گویی چنگیز خان مغول را به محکمه عدل حاکم شرع همدان برده بودند، تا انتقام کشتار هزاران ایرانی سر بریده شده را که در زنجیره ایی از شهرهای ایران از آسیای مرکزی تا آناتولی به خون در غلتانده و توسط سپاه او سر بریده و از سرهاشان مناره ساختند، و مال و ناموس این مردم را به تاراج بردند، و...، را بگیرند. دل های عمال این حکم و محکمه و حاکم، چنان از کینه و نفرت مالامال بود، که این متفکر را به خاطر سخن و اعتقادش پیرامون خدا، ابلیس و... به فجیع ترین وجه ممکن شکنجه کرده، کشتند، سوزاندند و خاکسترش را به باد کینه و نافهمی خود دادند.
ابوالقاسم قوام الدین درجزینی (وزیر سلطان محمد ملکشاه سلجوقی) گروهی از فقهای وابسته به بیت حاکم همدان را گرد آورد، و وقتی اعتقادات این متفکر بزرگ را به قواره هیکل علمی محکمه نشینان کوته بین و نافهم منصوب این نشست فقهی کشیدند، مشاهده کردند که قواره تفکر این برج بلند تفکر ایرانی در همدان، با قد علمی و فقهی آنان تناسبی ندارد، و چنان او را خارج از قواره دیوارهای کوتاه تفکر خود یافتند، که انهدام این سرو بلند تفکر، و این نو نهال 33 ساله زایشگر نگاه و تفکر جدید و نو را، که به سان سروی بلند در آسمان فکر الهی قد کشیده بود، را با قتل او صادر کردند، و او را به مسلخ کینه ی سیاسی، سیاستمداران عصر، کج فهمی، حسادت و نافهمی علمی خود بردند.
و مجریان دستگاه اجرای احکام خلیفه ی بر کرسی شرع و اسلام نشسته در بغداد، که در آن موقع ترکان سلجوقی نیابت خلیفه، و حاجب الدوله او در اجرای این نوع احکام ظالمانه شرع بودند، حکم قتل عین القضات همدانی را در یک فرایند سیاسی و شرعی گرفتند، با او چنان کردند که انگار یک ایرانی وطن پرست بر حکومت و قدرت دست یافته، و می خواهد انتقام تمام خون های بر خاک ریخته شده در ایران را از یک متجاوز بزرگ به خاک ایران، همچون چنگیز خان مغول بستاند؛
لذا این جوان فرهیخته همدانی که نسل اندر نسل در علم دست داشتند و بعد از نسل ها، او ثمره و حاصل یک خاندان در شکوه و عظمتِ غور در تفکر و علم بود، را مدت ها در زندان های مخوف خود در بغداد و همدان دست بدست کردند و در نهایت هم در 23 اردیبهشت سال 510 ، زهر کینه خود را به فجیع ترین وضع در بدن این متفکر جوان همدانی چنان فرو کردند، که از درد این زهر، قرن ها باید جامعه تفکر، به داغ این شهید غرق شده در این همه خباثت، لعامت و بی رحمی بنشیند، و گریان وضعی باشد که بر فضای تفکر این سرزمینِ مانده در باتلاق تحجّر مذهبی، حاکم شده است.
از این متفکر بزرگ ایرانی که در اوان جوانی به دام کینه ی دست اندرکاران جناح بندی های سیاسی دوره خود گرفتار آمد، و لگد مال تزویر دستان پشت پرده سیاست، و خشک مغزی حاکمان شرع وقت خود گرفتار شد، نوشته های بسیاری بجای مانده، که از جمله آن رساله "تمهیدات" است، که اشعار ذیل سروده های این شاعر متفکر است که در بین نوشته های خود این رساله ی 73 صفحه ایی اشاره، و شاهد مثالِ استدلال خود کرده است، این سروده های تا حدودی گویای نگاه و تفکر او به خلقت، خالق و... است :
ما را بجز این جهان جهانی دگر است جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است
آزاده نسب، زنده بجانی دگر است و آن گوهر پاکشان ز کانی دگر است
قلاشی و رندی است سرمایه عشق قرّائی و زاهدی جهانی دگر است
ما را گویند کین نشانی دگر است زیرا که جز این، زبان زبانی دگر است
کس را ز نهان دل خبر نتوان کرد ز احوال دل خویش حذر نتوان کرد
کس عالم شرع را زبر نتوان کرد انسانی را ز خود بدر نتوان کرد
محجوبان را بدین، نظر نتوان کرد با خویش بکوی او گذر نتوان کرد
در آی جانا با من بکار اگر یاری و گرنه رو به سلامت که بر سر کاری
نه همرهی تو مرا، راه خویش گیر و برو ترا سلامت بادا مرا نگوساری
مرا به خانه خمار بر، بدو بسپار دگر مرا به غم روزگار نسپاری
نبیذ چند مرا ده برای مستی را که سیر گشتم ازین زیرکی و هوشیاری
آنکس که هزار عالم از رنگ نگاشت رنگ من و تو کجا خرند، ای ناداشت
این رنگ همه هوس بود یا پنداشت او بی رنگست رنگ او باید داشت
آتش بزنم بسوزم این مذهب و کیش عشقت بنهم بجای مذهب در پیش
تا کی دارم عشق نهان در دل ریش مقصود رهی تویی، نه دینست و نه کیش
ای آنک همیشه در جهان میپویی این سعی ترا چه سود دارد گویی
چیزی که تو جویان نشان اویی با تست همی، تو جای دیگر جویی
گفتم ملکا ترا کجا جویم من وز خلعت تو وصف کجا گویم من
گفتا که مرا مجو بعرش و ببهشت نزد دل خود که نزد دل پویم من
در بتکده تا خیال معشوقه ماست رفتن بطواف کعبه از عقل خطاست
گر کعبه ازو بوی ندارد کنش است با بوی وصال او کنش کعبه ماست
تا هر چه علایقست بر هم نزنی در دایره محققان دم نزنی
تا آتش در عالم و آدم نزنی یک روز میان کم زنان کم نزنی
آن را که دلیل ره چون مه نیست او در خطر است و خلق ازو آگه نیست
از خود بخود آمدن رهی کوته نیست بیرون ز سر دو زلف شاهد ره نیست
خالیست سیه بر آن لبان یارم مهریست ز مشک بر شکر، پندارم
گر شاه حبش بجان دهد زنهارم من بشکنم آن مُهر و شکر بردارم
من بر سر کوی، آستین جنبانم تو پنداری که من ترا میخوانم
نی نی غلطی که من ترا کی خوانم خود رسم منست که آستین جنبانم
بی دیده ره قلندری نتوان رفت دزدیده بکوی مدبری نتوان رفت
کفر اندر خود قاعده ایمانست آسان آسان بکافری نتوان رفت
ما را خواهی تن بغمان اندر ده چون شیفتگان سر بجهان اندر ده
دل پر خون کن بدیدگان اندر ده وانگه ز ره دو دیده جان اندر ده
در دیده دیده دیدهای بنهادیم و آن را ز ره دیده غذا می دادیم
ناگه بسر کوی جمال افتادیم از دیده و دیدنی کنون آزادیم
ای دل بچه زهره خواستی یاری را کو چون تو هلاک کرد بسیاری را
دل گفت که باش تا شوم همی یکتایی این خواستن از بهر چنین کاری را
در عشق، حدیث آدم و حوا نیست ای هر که ز آدمست، او از ما نیست
ما را گویند کین سخن زیبا نیست خورشید نامحرمست، کس بینا نیست
در دیده رهی ز تو خیالی بنگاشت بر دیدن آن خیال عمری بگذاشت
چون طلعت خورشید عیان سر برداشت در دیده غلط نماند و در سر پنداشت
گر آب زنی بدیده آن میدان را روبی بمژه درگه آن سلطان را
صد جان بدهی برشوه آن دربان را گوید که خطر نباشد آنجا جان را
افکند دلم رخت بمنزلگاهی کانجا نبود بصد دلیلان راهی
چون من دو هزار عاشق اندر ماهی می کشته شود که بر نیارد آهی
بفکندنیست هر آنچه برداشته ایم بستردنیست هر آنچه بنگاشته ایم
سودا بودست هر آنچه پنداشته ایم دردا که بعشوه عمر بگذاشته ایم
محراب جهان جمال رخساره ماست سلطان جهان در دل بیچاره ماست
شور و شر و کفر و توحید و یقین در گوشه دیدهای خون خواره ماست
کارم اندر عشق مشکل می شود خان و مانم در سر دل می شود
هر زمان گویم که بگریزم ز عشق عشق پیش از من بمنزل می شود
در عشق کسی قدم نهد کش جان نیست با جان بودن بعشق در سامان نیست
درمانده عشق را از آن درمان نیست کانگشت بهر چه بر نهی عشق آن نیست
نادیده هر آنکسی که نام تو شنید دل، نامزد تو کرد و مهر تو گزید
چون حسن و لطافت جمال تو بدید جان بر سر دل نهاد و پیش تو کشید
روزی دو که اندرین جهانم زنده شرمم بادا اگر بجانم زنده
آن لحظه شوم زنده که پیشت میرم و آن دم میرم که بی تو مانم زنده
عاشق شدن آیین چو من شیداییست ای هر که نه عاشقست او خود راییست
در عالم پیر هر کجا برناییست عاشق بادا که عشق خوش سوداییست
اندر تن من جای نماند ای بت بیش اِلا همه عشق تو گرفت از پس و پیش
گر قصد کنم که برگشایم رگ خویش ترسم که بعشقت اندر آید سر نیش
ای بلعجب از بس که ترا بلعجبیست جان همه عشاق جهان از تو غمیست
مسکین دل من ضعیف و عشق تو قویست بیچاره ضعیف کش قوی باید زیست
چون از تو بجز عشق نجویم بجهان هجران و وصال تو مرا شد یکسان
بی عشق تو بودنم ندارد سامان خواهی تو وصال جوی، خواهی هجران
غمگین باشم چو روی تو کم بینم چون بینم روی تو بغم بنشینم
کس نیست بدینسان که من مسکینم کز دیدن و نادیدن تو غمگینم
اول که بتم شراب صافی بی درد می داد، دلم زمن بدین حیله ببرد
و آنگاه مرا بدام هجران بسپرد بازار چنین کنند با غر چه و گرد
زان یک نظر نهان که ما دزدیدیم دور از تو هزار گونه محنت دیدیم
در کوی هوس پرده خود بدریدیم تو عشوه فروختی و ما بخریدیم
یک روز گذر کردم در کوی تو من ناگاه شدم شیفته روی تو من
بنواز مرا که از پی بوی تو من ماندم شب و روز در تکاپوی تو من
آیا بود آنگه که باز بینم رویت در دیده کشم چو سرمه خاک کویت
گر قدر تو دی همی ندانست رهی امروز همه جهان و تای مویت
گر رنگ رخت بباد بر داده شود باد از طرب رنگ رخت باده شود
ور تو بمثل بکوه بر بوسه دهی کوه از لب تو عقیق و بیجاده شود
آن راه که من آمدم کدامست ای جان تا باز روم که کار خامست ای جان
در هر نفسی هزار دامست ای جان نامردان را عشق حرامست ای جان
با دل گفتم که ای دل رزق فروش کم گرد بگرد عشق با عشق مکوش
نشنید نصیحت و بمن بر زد دوش تا لاجرمش زمانه می مالد گوش
چون آب و گل مرا مصور کردند جانم عرض و عشق تو جوهر کردند
تقدیر و قضا چو می تر کردند عشق تو و جان ما برابر کردند
بر سین سریر سرّ، سپاه آمد عشق بر کاف کلام کل، کلاه آمد عشق
بر میم ملوک ملک، ماه آمد عشق با این همه یک قدم ز راه آمد عشق
آن را که حیوتش آن بت شاهد نیست در مذهب کفر زاهد و عابد نیست
کفر آن باشد که خود تو شاهد باشی چون کفر چنین است کسی واحد نیست
دین ما روی و جمال و طلعت شاهانه است کفر ما آن زلف تار و ابروی ترکانه است
از جمال خد و خالش عقل ما دیوانه است و از شراب عشق او هر دو جهان میخانه است
روح ما خود آن بتست و قلب ما بتخانه است هر کرا ملت نه اینست او ز ما بیگانه است
آن بت که مرا داد بهجران مالش دل گم کردم میان خد و خالش
پرسند رفیقان من از حال دلم آن دل که مرا نیست چه دانم حالش
معشوقه من حسن و جمالی دارد بر چهره خوب خد و خالی دارد
کافر شود آنکه خد و خالش بیند کافر باشد هر آنکه خالی دارد
دیدیم نهان گیتی و اهل دو جهان وز علت و عار بر گذشتیم آسان
آن نور سیه ز لا نقط برتر دان زان نیز گذشتیم نه این ماند و نه آن
آن را که حیوتش آن دل و دلبر نیست و آن خال و خد و آن لب چون شکر نیست
جان و دل را چو ارو و زلف ببرد در هر دو جهان مشرک و هم کافر نیست
از کفر بکفر رفتنت باور نیست زیرا که ازو جز او دگر در خور نیست
زلف بت من هزار شور انگیزد روزی که نه از بهر بلا برخیزد
و آن روز که رنگ عاشقی آمیزد دل دزددو جان رباید و خون ریزد
گویی دو زلف یارم در سر چه ناز دارد کز دلبری و کشی کاری دراز دارد
با گل حدیث گوید با لاله پای کوبد بر مه رزه نگارد با زهره ساز دارد
ابروی تو با چشم تو هم پهلو به همسایه طرار یکی جادو به
آن خد ترا نگاهبان گیسو به داند همه کس که پاسبان هندو به
از عشق نشانه، جان و دل باختن است وین کون و مکان هر دو بر انداختن است
گه مومن و گاه گاه کافر بودن با این دو مقام تا ابد ساختن است
چون عشق تو بی نشان جمالی دارد در اصل وجود خود کمالی دارد
هر لحظه تمثل و خیالی دارد این عشق دریغا که چه حالی دارد
هر روز ز عشق تو بحالی دگرم وز حسن تو در بند جمالی دگرم
تو آیت حسن را جمالی دگری من آیت عشق را کمالی دگرم
ای عشق دریغا که بیان از تو مُحالست حظ تو ز خود باشد و حظ از تو مُحالست
انس تو به ابرو و به آن زلف سیاهت قوت تو ز خدست و حیوه تو ز خالست
اسم تو شریعت است و عین تو گناهست جان و دل ما تویی دگر خود همه قالست
چندان غم عشق ماه رویی خوردیم کو را بمیان اندهش گم کردیم
اکنون ز وصالش و فراقش فردیم کو عشق و چه معشوق کرا پروردیم
دوش آن بت من دست در آغوشم کرد بگرفت و بقهر حلقه در گوشم کرد
گفتم صنما ز عشق تو بخروشم لب بر لب من نهاد و خاموشم کرد
تا من بمیان خلق باشم با تو تنها ز همه خلق من و تنها با تو
خورشید نخواهم که بر آید با تو آیی بر من سایه نیاید با تو
اُحبّ لحّبها تلُعات نجد و ما شغفی بها لولا هواها
و ما حُبُّ الدّیار شغفن قلبی و لکن حب من سکن الدّیار
مجنون روزی سگی بدید اندر دشت مجنون همگی بر سر سگ شادان گشت
گفتند که بر سگی ترا شادی چیست گفتا روزی بکوی لیلی بگذشت
ای دریغا جان قدسی در درون دو جهان کس ندیدستش عیان و کس ندادستش نشان
گر کسی گوید که دیدم در مکان و لامکان بر درخت غیرتش آویخته شد پیش از آن
شهر و وطن جان ز جهان بیرونست وز هر چه مثل زنی از آن بیرونست
این راز نهفته از نهان بیرونست یعنی که خدا از دو جهان بیرونست
جانها ز حق است و حق و ز جان بیرونست آن با نقط است و نقطه زان بیرونست
ای دریغا روح قدسی کز همه پوشیده است پس که دیدست روی او، و نام او کشنیده است
هر که بیند در زمان از حسن او کافر شود ای دریغا کین شریعت گفت ما ببریده است
کون و کان بر هم زن و از خود برون شو تا رسی کین چنین جانی خدا از دو جهان بگزیده است
گر عشق همی مونس و هم خانه ماست غمها همه یک جرعه پیمانه ماست
از عقل فراگذر که در عالم عشق او نیز غلام دل دیوانه ماست
بستم کمر عشق بنام دل خویش بردم بر دلبرم پیام دل خویش
حاصل کردم مراد و کام دل خویش ای من ز میان جان غلام دل خویش
حق بجان اندر نهان و جان بدل اندر نهان این نهان اندر نهان اندر نهان اندر نهان
این چنین رمزی عیان کو با نشانست و بیان ای جهان اندر جهان اندر جان اندر جهان
ای سر و سهی ماه تمامت خوانم یا آهوی افتاده بدامت خوانم
ز این هر سه بگو که تا کدامست خوانم کز رشک نخواهم که بنامت خوانم
فرمان بری و زلف بمیدان ببری چوگان کنی و گوی ز شاهان ببری
چوگان زلفا اگر تو فرمان ببری چیزی که بگفته ای بپایان ببری
مقصود همه کون، وجود رویت وین خلق بجملگی طفیل کویت
ایمان موحدان ز حسن رویت کفر همه کافران ز زلف و مویت
ای نوش لبان چو زهر نابی بر من وی رحمت دیگران عذابی بر من
دستم ندهی و دست تابی بر من خورشید جهانی و نتابی بر من
همه رنج من از بلغاریانست که مادامم همی باید کشیدن
گنه بلغاریان را نیز هم نیست بگویم گر تو بتوانی شنیدن
خدایا این بلا و فتنه از تست ولیکن کس نمی یارد خجیدن
همی آرند ترکان را ز بلغار ز بهر پرده مردم دریدن
لب و دندان آن ترکان چون ماه بدین خوبی نبایست آفریدن
که از خوبی لب و دندان ایشان بدندان لب همی یابد گزیدن
در مذهب شرع کفر رسوا آمد زیرا که جنون ز عشق سودا آمد
هر کس که بکفر عشق بینا آمد از دست بت شاهد یکتا آمد
هر زمانم جان و دل نزدیک دلبر می شود و از جمال حسن رویش هر دو کافر می شود
پس میان جان و دلبر قالبم زحمت شده است بی تن و قالب مرادم خود میسر می شود
معشوق منا! بی تو نمی یارم زیست درمان وصال تو نمی دانم چیست
تا عشق فراق کرد دیوانه دلم در عالم، کس نیست که بر من نگریست
ای کفر، مغان از تو جمالی دارند وز حسن تو بی نشان کمالی دارند
کافر نشوند که کفر راهی دورست از کفر دریغا که خیالی دارند
از نور بنور، منزلی بس دور است کین نور ز ظلمتست و آن از نور است
توحید و یگانگی برون از نور است آنکس که نداند این سخن معذور است
کفرتُ بدین الله والکفرُ واجب لدیَّ و عند المُسلمینَ قبیحُ (حلاج)
اندر دو جهان مشرک و کافر ماییم زیرا که بت و شاهد و دلبر ماییم
با گوهر اصل هیچ نماند در خور آن گوهر اصل را چون در خور ماییم
گفتم که کرایی تو بدین زیبایی ای خالق ما که سرور و مولایی
گفتا که چنین سخن تو می فرمایی من خود خود را که خود منم یکتایی
عاشق نبود هر آنکه باشد رایی عاشق آنست که عاشقست یک جایی
هجران تو خوشتر از وصال دیگران منکر شدنت به از رضای دیگران
جوینده ما بشهر در بسیارست ای هر که مرا جوید کارش زارست
بر درگه ما ز ده هزاران دارست بر هر داری سر مریدی زارست
معشوق بلاجوی ستمگر دارم وز آب دو دیده آستین تر دارم
جانم برد این هوس که در سر دارم من عاقبت کار خود از بر دارم
عاشقان را جام می با خم همسنگ ده هر کسی را در نوا و در خور فرهنگ ده
از عشق تو ای صنم غمم بر غم باد سودای توام مقیم دم بر دم باد
با آتش عشق تو دلم محکم باد عشقی که نه اصلیست اصلش کم باد
می نفروشم گلیم و می نفروشم گر بفروشم برهنه ماند دوشم
این جور نگر که با من مسکین کرد خود خواند و خودم براندو دردم زین کرد
از حالم اگر عالمیان بیخبرند از عالمم آن بس که حالم دانی
در کوی خرابات چه درویش و چه شاه در راه یگانگی چه طاعت چه گناه
بر کنگره عرش چه خورشید چه ماه رخسار قلندری چه روشن چه سیاه
معشوق، مرا گفت نشین بر در من مگذار درون آنکه ندارد سر من
آنکس که مرا خواهد: گو بیخود باش این، در خور کس نیست مگر در خور من
در مکر سر زلف تو بیچاره شدیم در قهر دو چشم شوخت آواره شدیم
از ناپاکی بطبع خون خواره شدیم ما نیز کنون بطبع غم خواره شدیم
گر خال و خد و چشم تو کافر باشد این جان و دلم درو مجاور باشد
شرطی کن اگر زلف تو بیداد کند ما را صنما لب تو داور باشد
چندان نازست ز عشق تو در سر من کاندر غلطم که عاشقی تو بر من
یا خیمه زند وصال تو بر سر من یا در سر این غلط شود این سر من
کی بود جانا که آتش اندرین عالم زنیم ملت کفر و مسلمانی بهم در هم زنیم
و آنگهی از جنت و فردوس و دوزخ بگذریم خیمه جان را برون از کون و کان محکم زنیم
پس نشینیم با تو و با تو همی شربت خوریم کم زنی را پیشه سازیم کم زنی و کم زنیم
پس دل و جان را فدای روی و حسن تو کنیم وین غمان عشق را از بی غمی بر غم زنیم
وز وجود وصل تو ما فرد و یکتایی شویم پای همت بر دو عالم نیز و بر آدم زنیم
از عشق تو ای صنم دلم خون شده است جان در طلب وصل تو بیرون شده است
لیلی شده ای مرا تو ای شاهد بت جان و دل من عاشق مجنون شده است
عشق تو بسوخت ای صنم خانه دل بشکست غم فراق پیمانه دل
دردانه ز دیده ز آن روان کردستم زیرا که ز من جداست دردانه دل
ما بلا بر کسی قضا نکنیم تا ورا نام ز اولیا نکنیم
این بلا گوهر خزانه ماست ما بهر خس گُهر عطا نکنیم
گر دوست، مرا بلا فرستد شاید کین دوست خود از بهر بلا می یابد
دیدیم نهان گیتی و اهل دو جهان وز علت و عار برگذشتیم آسان
وآن نور سیه ز لا نقط برتر دان ز آن نیز گذشتیم نه این ماند و نه آن
پر کن قدح باده و جانم بستان مستم کن و از هر دو جهانم بستان
در هشیاری غمست و سودست و زیان از دست غم و سود و زیانم بستان
با کفر و باسلام بدن ناچار است خود را بنما و زین و آنم بستان
آن گوهر اصل را، عرض خود دل ماست آن دل که برون ز کون و کان منزل ماست
این طرفه تر است کین سخن مشکل ماست پیش از کن و کان چه بود آن حاصل ماست
دل مرکب حق است که درین زندانست در عالم خاک مدتی مهمانست
دل مرغ حقیقت است در عالم حق نی خود بازست که زینت سلطانست
دل زنده بجان و جان بود زنده به حق گه جان در دل و گاه دل در جانست
از نور خدا روح فرا دید آمد پس "نور علی نور" نه در قرآنست؟
آن نور سیه ز کان قهر و خشمست سرچشمه کفر و مسکن شیطانست
این سر حقیقتست که شرحش دادم در عالم شرع این سخن پنهانست
مقصودش از ایجاد وجود کونین یک چیز بود که آن همی برهانست
در آینه روح به بیند خود را پس عاشق خود شود که بی نقصانست
ما نیز درو همی ببینیم خود را پس شاهد و مشهود همی یکسانست
پس عاشق و معشوق بهم بنشینند زیرا که همو جان و همین جانانست
پس عشق عبارت از لقا هست و کلام پس اکل و شراب او ز ما خود آنست
پس روح بود باقی در عالم حی چه جای سخن که صد چندانست
صوفیان درد می دو عید کنند عنکبوتان مگس قدید کنند
ما که از دست روح قوت خوریم کی نمک سوده عنکبوت خوریم
در انجمنی نشسته دیدم دوشش نتوانستم گرفت در آغوشش
صد بوسه زدم بزلف عنبر پوشش یعنی که حدیث می کنم در گوشش
ای خدا آیینه روح جمالت در دل است جان ما برگ گلست و عشق تو چون بلبل است
در ازل موجود بودم سایه مر نور ترا بس درین عالم مراد هر یکی خود حاصل است
عاشقان در عالم ق و حروف نون ط در ابد هم شرب یکتایی که ما را منزل است
گر همی خواهی که دانی کین چه جاییست و کجا در درون دو جهان آنجا که شهر بابل است
از مراد خود برون آی و مراد دوست گیر کین چنین کس پیش محبوبان نجیب و عاقل است
ور نهاد تو همی محجوب ماند زین همه خاک بادا بر سرت کین کار تو بس مشکلست
گر زاهد را جمال آن روی رسد ما را بسر کوی یکی هوی رسد
روشن تر از آفتاب باید رایی تا بشناسد مزاج هر سودایی
از وصف تو ای دوست خرد گم ره شد ماننده تو تویی سخن کوته شد
عشق پوشیده است و هرگز کس ندیدستش عیان لاف های بیهده تا کی زنند این عاشقان
هر کسی در قدر خود لافی و وصفی می زنند عشق او پاکست و صافی از چنین و از چنان
آنکس که نه عشق را شریعت دارد کافر باشد که دین طبیعت دارد
هرکس که شریعت و حقیقت دارد شاهد بازی دین و طریقت دارد
نه من منم نه تو توی نه تو منی هم من منم هم تو توی هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار خُتنی [1] کاندر غلطم که من توام یا تو منی
از دست بت شاهد، جان بیجان شد دل در طلب وصلش بی درمان شد
او خود بخودی ز ما همی پنهان شد کفر و اسلام نزد ما یکسان شد
نادیده رخان تیره ایامان را نادیده ز دور دوزخ آشامان را
دعوی چه کنی عشق دلارامان را با عشق چه کارست نکونامان را
ای دریغا کین شریعت ملت رعنایی است ملت ما کافری و ملت ترسایی است
کفر و ایمان زلف و روی آن بت یغمایی است کفر و ایمان هر دو اندر راه ما یکتایی است
آن بت شاهد که عشقش در میان جان ماست هجر او در دست وصلش مرهم و درمان ماست
روی او دینست و قبله، زلف او کفرست و شرک پس خود او بی هیچ شک هم کفر و هم ایمان ماست
آنها که بر آسمان صحبت ماهند بر تخته شطرنج ملامت شاهند
و آنها که ز سر این سخن آگاهند گمراه خلایق اند و خود بر راهند
رو تا بخرابات خروشی بزنیم در میکده در شویم و نوشی بزنیم
دستار و کتاب را فرستیم گرو بر مدرسه بگذریم و دوشی بزنیم
اندر ره عشق سرسری نتوان رفت بی درد و بلا و بی سری نتوان رفت
خواهی که پس از کفر بیابی ایمان تا جان ندهی بکافری نتوان رفت
ترسم که من از عشق تو شیدا گردم وز زلف چلیپای تو ترسا گردم
وآنگه بخرابات ز ناگه روزی در دامنت آویزم و رسوا گردم
ای شمع بهر جمع، منت پروانه وز عشق توم بخود هم پروا، نه
لعل تو مرا بوسگکی پذرفتست با زلف بگو تا بدهد پروانه
دل من بسته آن دو زلف چون شست شدست جان در سر چشم کافرش مست شدست
ای جان جهان نه کفر و دینست مرا دریاب مرا که کارم از دست شدست
جانا دلم از زلف خود آویخته ای وین جان بغم عشق بر آمیخته ای
تا در تنم این شور برانگیخته ای خون جگرم ز دیدگان ریخته ای
در عشق ملامتی و رسوایی به کافر شدن و گبری و ترسایی به
پیش همه کس عاقل و رعنایی به واندر ره ما سواد و رسوایی به
اندر ره عشق کفر و ترسایی به در کوی خرابات تو رسوایی به
زُنّار بجای دلق یکتایی به سوایی و سوایی و سودایی به
نه دست رسد بزلف یاری که مراست نه کم شود از سرم خماری که مراست
هر چند که بدین واقعه در می نگرم درد دل عالمیست کاری که مراست
ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست جام می لعل، نوش کرد و بنشست
از دیدن و از گرفتن زلف چو شست رویم همه چشم گشت و چشمم همه دست
[1] - یکی از سرحدات ایران بزرگ که اکنون در ایالت سین کیانگ چین قرار دارد.
تاریخ این مرز و بوم به خون نخبگانش آغشته است، و هرگاه نخبه ایی پیشرو و قد بلند در نظریات علمی، فلسفی، عرفانی، سیاست و... پرچمی بر افراشت، جوانه اش را نگهبانان وضع موجود، و پاسداران نظرات و تصورات حاکم بر همان دوره، لگدمال کردند تا نهال علم و نظریات جدید به ظهور نینجامد، و شکوفا نگردد، نگهبانان وضع موجود در هر دوره ایی با حساسیت بی حد و حصری نگذاشتند روزنه نوری بر غار خاموش و تاریک تفکر این مرز و بوم بتابد و لذا به محض دیدن هر نوری، خشمگینانه و سخت بر خاموشی اش دریغ نکردند.
دنیای علم و اجتماع ما دوره به دوره، در تصورات همان دوره خود زندگی کرد، و همان را عین و کل حقیقت تصور، و چنان مقدس شمرد، که هر ندای غیر از آن را در گلو خفه، و نگذاشت تفکری جدید، خارج از آنچه که سکه رایج توافق شده بین تاج و تخت و نگهبانان حدود تعیین شده مورد تایید تخت و پایتختیان بود، پا به عرصه جامعه تشنه به تغییر ما بگذارد،
تفکرات جدید را در همان کودکی اش کشف و از پا انداختند، تا قرن ها بعد جامعه علمی و رشد یافته بشر به همانی برسد، که پیشگامان، مدت ها قبل بدان رسیده بودند، و به جرم زود رسیدن به همان فکر، "شمع آجین" [1] شان کردند، و چنان بر این نو اندیشان، نوآوران و دگراندیشان زمان خود، سخت گرفتند، گو این که، صاحب تفکر و سخن جدید، در حق بشریت، خدا و... مرتکب جنایتی نابخشودنی شده است، چرا که آنان را به شدیدترین وجه مجازات و از بین بردند، این جاست که می بینیم بزرگترین داده خداوندگار که جان انسان هاست، چگونه ملعبه دست خرقه بر دوشان بی خرد می شود و...
اکثر نوابغ ما ابتدا به حسد بر انگیخته شده در عرصه دارانِ عصر خود مواجه، و سپس نو آوری آنان، و بیان بی پروا، و صراحت آنان در بیان نظرات جدید، مستمسک حسد ورزان گردید و پیشگامان تفکر ایران را به کام مرگی غمبار کشید. کینه جویان، این منابع فضل و نظرات جوشیده شده از ضمیر پاک جوانان این مرز و بوم را، به دام جلسات به ظاهر گفت و شنود علمی و در باطن تفتیش عقاید خوانده و با گزک گرفتن از نظرات نو و تطبیق آن با نظرات رایج، و در واقع عدم تطابق این نظرات با روند جاری اعتقادی خود، الحاد و کفرش ارزیابی کرده و همیشه فقهایی بوده اند که این نظریات جدید را به قواره اعتقادات خود کشیده و بی قوارگی آن را در مقایسه با افق دید محدود و علم اندک شان دیده، و کشف کفر و الحاد کرده و حکم به انحراف آنان داده و بدین ترتیب رقبای سنگدل، با همکاری فقهای دست به فتوا، این نو نهالان نابغه را به کام کینه زهرآگین خود کشیده، از پیش راه خود که در واقع مردابی کثیف و باتلاقی عمیق بود، برداشتند، تا همچنان بر جامعه خاموش و مرده، متوقف و... ما، کورسوهایی که مصداق "در نبود گوشت چغندر، سالارند" [2] ، درخشندگی خود را حفظ نمایند، و تحت الشعاع نور عظیم نوآوران و مصلحین و پیشگامان قرار نگیرند.
داستان عین القضات همدانی نمونه ایی بارز دیگری در کنار، حکیم سهرورد، ابن مقفع، دکتر فاطمی و... است که قلب انسان از خواندن آنچه بر او رفت باز می ایستد، آنگاه که می شنوی، این جوان باهوش را در سن 33 سالگی جوانمرگ اعتقاداتش کردند، تا بی رحمی جامعه ما را در جوانمرگ کردن نخبگانش نمود ظالمانه دیگری باشد. فیلسوف و عارف آزاد جناب ابو معالی ابن ابی بکر عبدالله بن محمد بن علی بن علی میانجی مشهور به عین القضات همدانی که در تفکر و آزادیخواهی برای بشر چنان به آزادی انسان معتقد بود که گفت : "آزادی را به انسان بسته اند، چنان که حرارت را به آتش". او که عشق را معنی بود و آن را "مذهب مشترک بین خدا و انسان" می دانست.
در حالی که می دانست "حدیث مردان" را نباید با "کودکان نابالغ" کرد، ولی رقبایش برای برداشتن این رقیب از سر راه خود، نوشته ها و گفته هایش را مستمسک کفر و الحادش قرار داده و به محکمه نگهبانان پوسته دین بردند، و دستان آماده به فتوا این برج بلند تفکر را به پای ساختمان ناچیز تفکرشان قربانی کردند.
چرا که عین القضات همدانی به دستگاه خداوندی و موجودات فعال در آن به دید و از زاویه دیگری نگاه کرد، و به همین دلیل هم "در زمره یاران شیطان و گمراهان و منحرفین" تلقی، در "ضلالت و گمراهی" ارزیابی شد و مجازات و مرگی دردناک را برای این جوانه نونهال تفکر این مرز و بوم نوشتند.
ابوالقاسم قوام الدین درجزینی (وزیر سلطان محمد ملکشاه سلجوقی) مجلسی از عالمان قشری و نگهبانان تفکر موجود و مورد وثوق قدرت حاکمه تشکیل داد و این مجلس به اصطلاح کُبّار، این نو نهال عرصه تفکر جوشان را در همدان محکوم به کفر و الحاد کردند و حکم قتل او را از این جمع جزم اندیش گرفته و روانه دارالحکومه خلیفه ستمگر و مستبد بغداد که بر جای پیامبر نشسته بود، کرده و مدتی در زندان بغدادش نگهداشتند، ولی او را چون حکیم سهرورد در زندان حلف خفه نکردند و نکشتند، و دوباره به همدانش روانه کردند، و در 23 اردیبهشت سال 510 ابتدا بعد از شکنجه فراوان بدنش را زنده زنده شمع آجین کردند، سپس دارش زدند و بعد پوست از تنش کندند و بدن این نونهال تفکر ایران را در پارچه ایی نفت آلود پیچیدند و چون جوان دانشمند دیگر ایرانی، ابن مقفع سوزاندند و خاکسترش را چون حلاج به باد دادند تا دویست سال بعد از مرگ دردناکی که برای حلاج رقم زدند، این جوان متفکر ایرانی و از شاگردان بزرگ محمد غزالی توسی و خیام نیشابوری به همان مرگی مبتلا شود که پیش از این در قطعه شعری آرزویش را کرده بود، و این چنین "کرشمه جمال حق" به قول او "اهل وصال را به سوی خود جذب کرد" :
ما مرگ و شهادت از خدا خواسـتــه ایم و آن هم به سه چیز کم بها خواسـته ایم
گر دوست چنین کند که ما خواسته ایم ما آتـش و نفــت و بـوریـا خواســته ایم
دریغا کمال عشق را مقامی باشد از مقامات عشق (برای عاشق) که اگر دشنام معشوق شنود، او را خوشتر از لطف دیگران داند و هر که نداند (این گونه عاشق نباشد) او در راه عشق بی خبر باشد (تمهدات، صفحه 221)
تو نقص دیده راست کن، و گرنه او همه جمال است.
ارواح مومنان از نور جمال خدا باشد و ارواح کافران از نور جلال خدا باشد. پس هر که جمال روح خود بیند، جمال معشوق را دیده باشد.
اگر بدین مبتلا گردم که کودکان را ابجد آموزم، دوست تر دارم، از آنکه به کسی مبتلا گردم که از بهر او مرا قلم بر کاغذ باید نهادن (کتاب تمهیدات – صفحه 79)
هرکه طواف قلب کند، مقصود یافت. و هرکه راه دل، غلط و گم کند، چنان دور افتاد که هرگز خود را باز نیابد.
ای عزیز، بدان که راه خدا نه از جهت راست است، و نه از جهت چپ، نه بالا و نه زیر، و نه دور و نه نزدیک. راه خدا در دل است و یک قدم است "دَع نَفسَکَ و تَعال"
جمله مذاهب خلق منازل در راه خدا دان، اما در منزل مقام کردن غلط بُوَد.
از دریا چه برتوان گرفت تا ساکن دریا نشوی؟!
این محتسبان که خسته از رِندانند ما را ز سَرِ بریده می ترسانند
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
عاشقی باید تا سخن عاشقان تواند شنود فارغان را، از این حدیث چه خبر؟!
کس نیست بدین سان که من مسکینم کز دیدن و نادیدن تو غمگینم (نامه نود و هشتم)
جوانمردا ! معشوق به همگی، خود جمال است و کمال است و جلال است و دلال است. تو کجایی؟ چرا به همگی خود ادراک نباشی؟ همه دیده باش تا او جمال بنماید. همه گوش باش تا او همه نطق بُوَد. همه سوال باش که او همه اجابت است. اگر تو همه ادراک باشی، کمال او را جمال خوانند، اگر همه عجز باشی، جمال او را جلال خوانند. (نامه ها)
هر که در دنیا نابیناست از معرفت خدا، در آخرت نابیناست از رویت خدا.
گفتن و دانستن که الله یکی است، چه سود؟ چون تو در پیش هزار بت سجود می کنی!
قلب سالک هم مونس اوست و هم محب اوست و هم موضع اسرار اوست. به بیانی قلب سالک عرش خداست. هرکه طواف قلب خود کند، مقصود یابد و هرکه راه دل گُم کند چنان دور افتد که هرگز خو را باز نیابد.
گفتم ملکا ترا کجا جویم من گفتا که مرا مجو به عرش و به بهشت
وز خلعت تو وصف کجا گویم من نزد دل خود که نزد دل پویم من
هر که از شکم مادر به در آید این جهان را بیند، و هر که از خود به در آید آن جهان را بیند.
معشوق بلاجویِ ستمگر دارم وَز آب دو دیده آستین تر دارم
جانم برد این هوس که در سر دارم من عاقبت کار خود از بر دارم
ای عاجز که تو سر و طاقت عشق نداری، ابلهی اختیار کن که هرکه بهشت جوید، او را ابله می خوانند. جهانی طالب بهشت شده اند، و یکی طالب عشق نیامده! از بهر آنکه بهشت، نصیب نفس و دل باشد، و عشق نصیب جان و حقیقت. هزار کس طالب مهره باشند و یکی طالب دُر و جوهر (گوهر) نباشد.
عین القضات همدانی
[1] - نوعی شکنجه فجیع برای برای شکستن شخصیت و مقاومت انسان های مقاوم و معتقد، و به توبه وادار کردن کسانی که بر نظرات خود سخت استوارند، و در عین حال نظرات آنان را کفر و الحاد تصور می کردند و حاکمان شرع آن عصر، بدن مبتلایان به چنین دادگاه هایی را سوراخ سوراخ کرده و در آن سوراخ ها شمع نهاده و روشن می کردند تا بدنش بسوزد، و بدین ترتیب خشم صاحبان حکم، از زجر قربانی چنین احکامی، فرو نشیند.
[2] - حکایت چغندر و گوشت در شباهت شکل و رنگ و لعاب آن است، ولی فقط کسانی که گوشت خورده اند، فرق بین گوشت و چغندر را می دانند، که چقدر بین چغندر و گوشت تفاوت در خاصیت و مزه است، ولی چه سود که این " امام و پیش رو" بودن مدعیان علم و "ماموم و پس رو" بودن مردم، که باید از نخبگان خود حفاظت نمایند، باعث می شود که نوگُلان عرصه علم و نظرات جدید زیر پای جو فروشان گندم نما، له شوند و مردم زمانه هم چون فتوا از دهان این مدعیان صادر می شود، عین علم و حق می پندارند، و بر آن گردن نهاده، و تنها وقتی می فهمند که اشتباه کرده اند که دهه ها و بلکه سده ها از قتل این دردانه های نبوغ گذشته است و این چشمه های جوشان دیگر کور شده اند.
ای رها شدگان در بند،
ای در بند ماندگان رهانما،
پشت دیوارهای دنیای بند بند ما،
آسمانی است از بی بندی ها،
فارغ از دنیای بندهای ما،
که گاه رنگ سرخ بر چربیدن پای می فشارد،
گاه سبزی خود را تحمیل می کند،
و یا گاه سیاهی بر رنگ های دیگر غلبه دارد،
روزگار سپیدی ها نیز از راه خواهد رسید،
بندها روزی خواهند گسست،
در چرخش بندشدگان و بند کنندگان،
بندکنندگان هم، گرفتار بند خواهند شد،
به حتم آنان نیز خود در بندند،
کاش روزی بندها را بردارند،
بی بند، زیبایی ها سرودنی ترند،
کاش روزی بندها را به بند کنند،
یا نه، کاش بندی نباشد، که به بند کشند،
رها در دنیای بی بند،
فقط در بند دل،
چه خوش است بند دلی در دلبندی
بندها را به بند دل بند، که بندی زیباست
در فرهنگ سیاسی معمولا به کسانی پوپولیست (Populist) می گویند که برای مسایل بسیار مهم و پیچیده اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی که نیاز به راه حل های علمی و تخصصی در رشته های خاص خود دارد، راه حل های عوام پسند و در واقع عوام فریبانه و سطحی نگرانه ارایه داده، و در این راه با تکیه و هدف گرفتن اقشاری از مردم، آنها را بر علیه قشر دیگری به شورش و تقابل وا داشته، و آنان را در فرایند اهداف خود و یا گروه خاصی که به آن تعلق دارند، درگیر و هدایت می کنند.
از نتایج این روش به عنوان مثال، در بعد مذهبی شورش (فکری و عملی، با شدت و ضعف متفاوت) اکثریت، علیه اقلیت مذهبی، در بعد اجتماعی بر انگیختن تقابل طبقات اجتماعی مثل محرومین (و یا آنگونه که ما از آنان به عنوان مستضعفان یاد می کنیم) علیه طبقه برخوردار، در بعد سیاسی مساله دار کردن ذهنیت عام مردم علیه نخبگان سیاسی و... رقیب را شامل می شود و...
در واقع پوپولیست ها بدون این که نمایندگی واقعی از سوی آنانی که خود را نماینده آنها تلقی و اعلام می کنند، داشته باشند، با کشف یک خواست اجتماعی، آن را به وسیله ایی برای گرفتن نمایندگی و سپس سکان هدایت آن جامعه تبدیل، و در نهایت آن جامعه را به سمت اهداف خود می کشانند، لذا این را می توان به عنوان یک سو استفاده و فرصت طلبی تعریف نمود.
حال با این مقدمه و یا تعریف به ترجمه مقاله پرفسور پانوس [1] تحت عنوان "پوپولیسم آقای مودی [2] ممکن است هند را به یک فیلیپین و یا آرژانتین دیگر تبدیل کند"، می پردازیم :
پوپولیسم آقای مودی ممکن است هند را به یک فیلیپین و آرژانتین دیگر تبدیل کند
نخست وزیر هند آقای نارندرا مودی (Narendra Modi) اشتراکات زیادی با رهبر فیلیپین آقای رودریگو دوترت (Rodrigo Duterte) ندارد. حداقل در تاکتیک های رهبری. اما وقتی به موارد ذیل نگاه کنی می توان شباهت هایی بین این دو دید. چیزی که در این دو مشترک است، ایدئولوژیی است که پشت اساس اقتصادی و سیاسی آن دو نهفته است : پوپولیسم فرهنگی (Cultural Populism).
چنین ایدئولوژی می تواند به ضعف بازار سرمایه و رشد اقتصادی هند منجر، و در بلند مدت بدان ضربه وارد نماید. پوپولیسم فرهنگی به تقسیم مردم جامعه، بر اساس شخصیت اجتماعی آنان، به دو گروه اقدام می کند (دو قطبی کردن جامعه)، داخلی ها (Insiders)، و خارجی ها (Outsiders)، داخلی ها مردمی اند که زاده در ملت مورد نظر پوپولیست هاست، و خارجی که شامل هر "دیگری" خواهد شد، که می تواند شامل مهاجرین، گروه های نژادی دیگر، اقلیت های مذهبی، متخلفین و یا افراد مطرح بین المللی باشد.
بر حسب اعلام موسسه مطالعات جهانی تونی بلر (TBIGS)، رهبران پوپولیست به این امر شناخته شده اند که تلاش مضاعفی در بکارگیری راهبردهای متفاوتی دارند، تا هرچه بیشتر بین گروه های مختلف شکاف ایجاد نمایند. که این امر در شکل سیاسی آن که به برجستگی ذهنیت "ما و آنها" [3] که در واقع یک تلاش سیاسی برای تاکید بر جدایی، و برجستگی تفاوت هاست، تاکید دارند، که مواضع پوپولیستی با هدف نابودی پرستیژ، موجودیت و توان تسلط "آنها" بیان می شود، و این اقدام در واقع یک پیام جدی مهم از ناحیه اینگونه رهبران مبنی بر وجود یک بحران دارد، که به بنای یک تقابل منجر می شود، و وجود یک وضعیت اورژانسی و شرایط ویژه را اعلام، و توجیه می کند.
دوترت و مودی هر دو این روش ها را به کار گرفته، اما با کمی تفاوت، مودی بر ملیگرایی و مذهب برای افزایش محبوبیت خود تکیه کرد، و دوترت در سوی دیگر دستکم در تئوری بر "قانون و نظم" برای کسب محبوبیت خود تمرکز دارد.
دوترت در تئوری پوپولیستی خود قول داده است، با خلاصی از شر "آنها"، به کاهش جرم های مرتبط با مواد مخدر اقدام نموده و فیلیپین را از شر فساد نیز خلاص نماید. این دو موضوعی است که جامعه فیلیپین را از خود متاثر کرده و آنان را از رسیدن به مقاصد قابل دستیابی رشد و رساندن کشور به نقطه ایی خارج از وضعیت نابرابری ها و فقر ناموفق نموده است.
در عمل اما او نه به هدف کاهش فساد دست یافت و نه در کاهش جرم های مرتبط با مواد مخدر موفق بود، و فیلیپینی ها به همان اندازه و همان قدر در فساد هستند که قبل از آقای دوترت در فساد بودند. حتی می توان گفت که فساد موجود در جامعه فیلیپین در دوره ایشان افزایش نیز داشته است، و این کشور در سال 2017 براساس آمارها شاخص بین المللی فساد، در بین کشورهای جهان، 13 رتبه از جایگاه سابق خود سقوط کرده است.
در جنگ با مواد مخدر کارهای کمی انجام شده و اکنون فیلیپینی ها احساس امنیت بیشتری می کنند، همچنان که گزارش کرده اند قدم زدن در خیابان ها در شب ها امن تر از سال 2016 است.
بر حسب گزارش وضعیت نظم و قانون جهانی، در سال 2018 توسط موسسه گالوپ، فیلیپین در این زمینه رتبه 82 در بین کشورهای جهان را کسب کرد.
دوترت در مبارزه با حمل و نقل مواد مخدر تاکتیک های ظالمانه ایی را در پیش گرفت. که به کار گیری این روش های ظالمانه مردم این کشور را تقسیم کرد و موقعیت فیلیپین را در بین سازمان های بین المللی حقوق بشر همچون سازمان ملل، کاهش داد.
آنچه در فیلیپین اتفاق افتاده است، می تواند در هند هم اتفاق بیفتد، اگر آقای مودی دوباره به عنوان نخست وزیر هند انتخاب شود، و رویکرد ملیگرایی و مذهبی خود را حفظ کند.
در حالی که آخرین تلاش آقای مودی، به نظر می رسد که هند را به سرزمین پول های آزاد تبدیل می کند [4] ، ایده ایی که به نظر می رسد از آرژانتینی ها قرض گرفته است، که تصویری از کودکی پوپولیسم است.
بین دهه های 1890 تا 1920 آرژانتین یک کشور پایدار با یک اقتصاد در حال رشد سریع بود، که اطمینان قلبی داشت، تا به جایگاه های مناسب جهانی دست یابد.
کارگران و سرمایه خارجی به سوی این کشور هجوم آورده، تا بنیادهای کشور را با جذب منابع صادرات بنا نهد. ولی افسوس بزرگ اتفاق افتاد، قیمت کالاها افزایش یافت، و پوپولیست آقای پرون [5] به نظم و الگوی روز آرژانتین تبدیل شد، و آرژانتین به کشور پول های آزاد پیوست، و ناگزیر آنچه باید، اتفاق افتاد. تورم به اوج رسید و آرزوهای آرژانتینی ها نیز مُرد.
پیشینیان گفته اند که اگر شما از تاریخ درس فرا نگیری، شما نیز ویران می شوی، و محکوم به تکرار آن. مودی باید از تاریخ آرژانتینی ها بیاموزد، و نگذارد همان، برای هند هم اتفاق بیفتد. گرچه سخت است که با اعتماد گفت، هند به سوی فیلیپین و آرژانتین شدن، پیش می رود. اما انتخابات سراسری هند در حال نزدیک شدن است، مودی اصلاحات اقتصادی اش را به کناری گذاشته، تا بر موارد دیگری تمرکز کند. بنابراین این زمانی است که باید نگاهی به این گونه مسایل هم داشت (20/ژانویه/2019).
[1] اقتصاد دان، آقای پرفسور Panos Mourdoukoutas مسول میز دپارتمان اقتصاد دانشگاه Long Island در Brookville نیویورک صاحب مقالات و نوشته هایی در نشریات معتبر جهانی در امریکا، ژاپن، سنگاپور، اروپا و.. نویسنده کتب متعدد در تجارت و اقتصاد
[2] - نخست وزیر هند از حزب ملیگرای افراطی هندوی BJP
[3] - Us vs Them
[4] - The land of Free Money
[5] - خوآن دومینگو پرون یک ژنرال و سیاستمدار آرژانتینی بود که پس از خدمت در مشاغل مختلف دولتی، از جمله وزیر کار و معاون رئیس جمهور، سه بار به عنوان رئیس جمهور آرژانتین انتخاب شد. او طی یک کودتای نظامی در سال ۱۹۵۵ از کار برکنار شد.
بهمن که از راه می رسد، ذهن انسان طغیان می کند و ما را به دوران خاطره انگیز انقلابی می برد که 40 سال پیش به پیروزی رسید، انقلابی که شرایط نابسامان و جامعه از ریل خارج شده اش انگار تمام شدنی نیست و این کشتی طوفان زده، قصد بازگشت به آرامش را ندارد، و همواره ما را در شرایط ویژه نگهداشته است.
اما چه بخواهی و چه نخواهی باید باور کرد که یک ملت با همه عظمت خود از جای برخاست، و عامی و نخبه، اقتصاددان و سیاستمدار، نظامی و غیر نظامی و... یکصدا گفت که "این رژیم باید برود"، و ایستادند تا آنچه مد نظرشان بود، را به کرسی بنشانند.
اما مهمترین مشکل رژیم گذشته به نظر می رسد استبداد فردی بود، که این تمامیت خواهی، حتی نخست وزیر برخواسته از همان سیستم، که در نهایت نخست وزیر شاه محسوب می شد، را هم نتوانست تحمل کند و دولت قانونی محمد مصدق را مثلث اراذل و اوباش نافهم عمله دست این و آن، استبداد و تمامیت خواهی، و دست های خارجی با یک غوغا و به هم ریختگی ساختگی، نابود کردند.
این مهمترین مشکل رژیم گذشته بود که نخواست آنچه مردم آرزوی آن را داشتند، به کرسی بنشیند، و حتی حرکت های قانونی و مسالمت آمیز مردمی که از صندوق های رای همین سیستم هم نشات می گرفت، را عقیم می کرد و همین عقیم کردن ها تمام آنچه او در توسعه کشور انجام داده بود، را از چشم مردم ایران انداخت و همه را نادیده گرفتند و رای خیابانی به خروج او از قدرت دادند، که او اگر صدای رای مردم در صندوق های انتخاباتی را می شنید، رای به خروج از قدرت در خیابان را نمی گرفت.
رژیم گذشته باید صدای بی صدا، اما محکم این مردم برای سهیم شدن در قدرت و حق تعیین سرنوشت را می شنید، باید می فهمید که دوران استبداد و حکومت فردی و طبقاتی گذشته است، و به یاد می آورد که این مردم یک بار در مشروطه بر خواست خود برای خروج از استبداد فردی پای فشرده اند، و اگر خیانت خیانتکاران، آنان را از دستیابی به این مهم باز نمی داشت، شاید مشروطه سلطنتی (مثل انگلستان، مالزی و...) تا سال ها دوام می یافت، آنها باید می فهمیدند که در دوره مصدق هم باز مردم بر نقش خواهی خود و نمایندگان شان پای فشردند، آنان باید می فهمیدند که این همه عقیم گذاشتن ها، و به تعویق انداختن ها، سیل بنیان کنی خواهد شد، که گذشت زمان بر انرژی متراکم آن خواهد افزود و خرابی را بیشتر خواهد کرد.
مستبدین باید بفهمند که ممکن است یک رژیم و یا سلطه حاکم، با سیاسی کاری، پشت هم اندازی، دوز و کلک، زبان بازی و... حواس مردم را از خواست شان پرت کند و یا حتی آنها را از این کار خود پشیمان کند، ولی باز این خواست روزی در فرصت مقتضی سر برخواهد آورد و... ولی انگار گوش ها به این حرف ها بدهکار نبود، و برعکس فضای رعب و وحشت را انتشار دادند، که اگر حرفی بزنی ساواک می شنود، و تو را به شکنجه گاه های مزدوران بی رحم خود خواهد برد و...
آنقدر در این روند پیش رفتند که حتی مردم روستاها هم در خانه های گلی خود، و یا خارج نشینان هم، گوش های ساواک را در پستوی خانه های ناامن خود حس می کردند، که به کمین سخن اعتراضی آنان نشسته اند، و...، اما فاتحان راهبرد "پیروزی بر اساس ایجاد رعب و وحشت" دیری نپایید که با موج مردمی مواجه شدند که فقط به رفتن آنان فکر می کردند و حتی کاری با این که چه بر خودشان، در آینده خواهد آمد، هم نداشتند.
و زیر این امنیت جهنمی بود که مردم ایران اقتصاد پویا و رو به رشد، تعدد صنایع، کارهای بزرگ در حال انجام و یا انجام شده و... همه و همه را فراموش کرده و پای نخواستن خود ماندند و همه عواقب حرکت خود را نادیده گرفتند، و نهضت به حق خود را تا بر اندازی کامل ادامه دادند، حتی بعضی ها از آنان می پرسیدند، خوب بعد از رفتن این رژیم چه خواهد شد، و آنها پاسخ می گفتند: ابتدا بگذار این ها بروند، بعد ببینیم چه خواهد شد و...
و انقلاب و انقلابیون بر این موج سوار شدند و ظرف چند ماه به حاکمیت 50 ساله پهلوی ها پایان دادند، و بساط آنان را برچیدند، و این شرایط را خود رژیم با ندانم کاری های خود، ایجاد کرد، و شاه به دیو تبدیل شد و مردم به دنبال فرشته ایی که از در خواهد آمد، نشستند و لذا وقتی امام در 12 بهمن قدم به خاک وطن گذاشت از تمام ایران به استقبالش شتافتند و یک استقبال کم نظیر را رقم زدند، و نطق او در بهشت زهرا بیانگر مانیفست آزادی خواهی ملتی بود، که در زبان رهبر از تبعید برگشته اش انعکاس می یافت. فلسفه سخنان این تجمع می تواند هنوز هم راهگشای راه مردمی باشد که آمدند تا کشور خود را آنطوری ببینند که می خواهند.
البته ناگفته نماند که این از خصوصیات ماست که گاهی شیفته انسانی می شویم و او را به اوج می رسانیم و وقتی او را هم نخواهیم، از هرچه دارد خلع کرده و می ستانیم و از اوج بی هیچ نگاهی به داشته هایش، به زیرش می کشیم، یادم هست آن روزهای بعد از پیروزی، شایعه شده بود که چهره امام خمینی را می توان در ماه دید، و شبی مهتابی ما هم در کنار اغلب مردم در آن زمان بیرون رفتیم تا تمثال مبارک ایشان را در ماه ببینیم، که البته چنین چیزی در ماه نبود، و چاله چوله های ماه تصویر هیچ انسانی را نشان نمی دهد، و من هم ندیدم، ولی دوستم سعی می کرد با سایه روشن های سطح ماه چشم و دهان و گونه ای و عمامه ایی تدارک ببیند، وجود چهره امام را در ماه اثبات کند.
از سوی دیگر ما بیماری گرایش به دریافت های بدون زحمت هم داریم، لذا وقتی امام وعده آب و برق مجانی و... را داد هیچ کس نگفت برای چه و با چه توجیهی کالایی باید در جامعه ایی به همه مجانی ارایه شود، ولی ما ایرانیان بیشتر از گوینده، مشتاق چنین کالاهای مفتی بودیم، و متاسفانه هنوز هم این خصلت تا حدودی در ما هست و با وعده یارانه ایی حاضریم رای خود را به سوی فردی گسیل کنیم، که کشور را به نابودی می برد، البته خوشبختانه در آخرین انتخابات ریاست جمهوری این مردم گول ارایه یارانه ی بیشتر را نخوردند، ولی تا درمان کامل این بیماری تاریخی، کلاه های زیادی سر ما خواهد رفت.
همه دنبال راحت ترین راه برای رسیدن به رستگاری و پاکی اند، و هندوها هم این روزها شهر "الله آباد" را مقصد خود قرار داده اند، تا به صورت میلیونی آمده و بیایند، تا وقوفی در این منطقه ی مقدس کرده و با غسلی در آب مقدس رود گنگ و یامونا خود را از گناه هان شان پاک کنند، و به رستگاری برسند، و رنج مداوم خلاص شوند، ولی آیا به واقع گناهان با غسلی در آب مقدس و وقوفی در مکان مقدس پاک خواهد شد؟!!
نگاهی کلی که به ادیان و مسلک های مذهبی جهان می افکنی، نوعی اشتراک رویه، احکام، مناسک و... را می توان در آنان مشاهده کرد، به عنوان مثال از نظر فقهی گفته می شود بین دین اسلام و یهود اشتراکات بسیار زیادی وجود دارد؛ در داستان پیام آوران از ناحیه خداوند و همچنین داستان خلقت، همپوشی زیادی بین داستان اسلام و یهود موجود است.
رویه ها در انجام سفرهای زیارتی برای حضور در مقدس ترین مکان ها هم بین ادیان اشتراکات زیادی هست، و گاه فکر می کنی که از روی هم کپی برداری کرده اند. حتی در نگاه به مرگ نیز بسیار اشتراک داریم، همانطور که من مسلمان آرزو دارم در یکی از اماکن مذهبی بمیرم و یا دفن شوم، هندوی معتقد هم، کناره های رود مقدس گنگ (Ganga) [1] که از مقدس ترین مکان ها برای اوست، انتخابش برای مکان مرگ است و دوست دارد همانجا بمیرد و بدنش همانجا به آب مقدس سپرده شود.
تجمع های میلیونی مذهبی در جهان زیاد نیست، ولی تجمع ما مسلمانان در مکه، مدینه، کربلا، نمونه های دیگری، بلکه بزرگتر در بین ادیان دیگر از جمله هندو ها دارد. آرد کُمبو ملا (कुम्भ मेला Ardh Kumbh Mela) یک سفر زیارتی میلیونی است که پیروان مذهب هندو هر شش سال یک بار در محلی به نام پریاگ (Prayg) [2] در محل اتصال سه رود مهم مذهبی هندوها یعنی، ساراسواتی (Saraswati) [3] و یامونا (Yamuna) [4] که در محلی به نام سنگام (Sangam) به رود گنگ می پیوندند، و برای هندوان از مقدس ترین مکان هاست، انجام می شود،
این مکان در نزدیکی شهر الله آباد (Allahabad) هند قرار دارد که بعد از قرن ها این شهر را که نامی اسلامی داشت، سال گذشته میلادی توسط دولت ملی گرای حزب BJP [5] تغییر نام داده شد و آن را اکنون پریاگراج (Praygraj) می نامند. [6]
آرد کمبوملا سال 2019 تجمع میلیونی هندوها خواهد بود که از تاریخ 25 دیماه تا 13 اسفند (January 15 to March 4) ادامه خواهد یافت. با توجه به پورانا کمبو ملا (Purna Kumbh Mela) که هر 12 سال یک بار انجام می شود، در میانه آن، هر شش سال یک بار "آرد کمبو ملا" در پریاگراج و هریدوار (Haridwar) انجام می گردد، و در نهایت هر 144 سال یک بار (بعد از هر 12 بار برگزاری پورانا کمبو ملا) هم تجمع مذهبی هندوها به نام ماها کمبو ملا (Maha Kumbh Mela) در این نقطه برگزار خواهد شد.
گرچه از این سفر زیارتی که هندوها از تمام نقاط مختلف کشور هند و جهان برای حضور و عبادت می آیند، در کتب "وداها" که از قدیمی ترین متن های مذهبی هندوهاست، نامی برده نشده ولی اولین متنی که در آن از چنین تجمعی ذکری به میان آمده است مربوط به سال 643 میلادی [7] است که توسط یکی از مانک های (روحانیون) بودایی چین، به نام هسوان تسانگ (Hsuan Tsang) اشاره شده است. گفته می شود که جناب بودا (بنیانگذار بودایسم) نیز در سال 450 قبل از میلاد [8] از پریاگ گذر کرده است.
داستان اصلی این تجمع مذهبی عظیم که گفته می شود بزرگترین تجمع مذهبی جهان تلقی می گردد، بر می گردد به داستان نبرد خدایان و موجودات مقدس و مورد احترام در دین هندو، که برای دریافت آب جاودانگی (attaining immortality) تلاش و نبرد داشتند، و در خلال این نبرد بین خدایان و دیوان برای تصاحب آن، قسمتی از این آب جاودانگی و یا همان امریت (Amrit) در پریاگ، اوجین (Ujjain) [9] ، ناسیک (Nashik-Triyambakeshwar) [10]، هریدوار [11] چکید، و آنان معتقدند رودهای جاری در این مناطق حاصل چکیدن همین عصاره جاودانگی است. اما به اعتقاد هندوها تجمع در الله آباد از همه ی سه مکان دیگر، بهتر، موثرتر و مورد تاکید اهل مذهب می باشد. آب جاودانگی که در این مکان ریخت، روایت است که از دست ویشنو (Vishnu) خدای نگهدارنده و حفظ کننده جهان چکیده است، به همین دلیل الله آباد مهمترین مکان در بین این چهار مکان است.
لذا از مهمترین اعمال در هنگام حضور در سنگام که محل کنونی اتصال دو رود مقدس یامونا و گنگ است، که در خلال این اجتماع مذهبی انجام می گیرد، زیرا هندوان معتقدند که با غسل در آب رود گنگ می توان خود را از گناهان پاک کرد، بعضی از آنان بر این اعتقادند که مرگ هر هندویی که در این منطقه صورت گیرد، باعث خلاصی او از رنج و عذاب، خواهد شد، که در تفکر هندویی همان چرخه آمدن و رفتن به این دنیا و یا همان تناسخ است، که با این مرگ شما از این رنج بی پایان رها خواهی شد و به سعادت (موکشا Moksha) و رستگاری ابدی دست خواهی یافت.
و اینجاست که با خود می اندیشی اگر حواس انسان نباشد و عقل خدادادی خود را به کناری بگذارد، مذهب شما را به چه هَپروت و خُماری خواهد برد، که یک انسان گنهکار با مردن در یک مکان خاص و یا سپردن بدنش به خاک مقدس، سعادت را تصاحب خواهد کرد!! این در حالی است که قاعدتا انسان با انسان شدن است که می باید و باید به سعادت و رستگاری برسد، و این که می گویند با یک غسل و یا مردن در یک مکان خاص، شما به سعادت خواهید رسید، جای سوال جدی دارد. اما گذشته از اعتقاد ما، اگر به اعتقاد هندوها توجه کنیم تا آنجا که من فهمیدم و در عمل هم در بین مومنین به دین هندو دیدم، آنان برای مردن به شهر بنارس (وارانسی) و یا همین الله آباد می آیند تا دروازه ورود آنان به بهشت و یا به قول خودشان سعادت ابدی (یا همان موکشا) شود، و بدین لحاظ الله آباد شهر خلاصی ارواح مومنین به دین هندو از درد و رنجی است که در آن گرفتار آمده اند.
این روزها دولت مستقر در دهلی (مرکزی) و ایالتی (اتارپرادش که الله آباد در آن قرار دارد) وابسته به گروه های سیاسی هندوی افراطی از جمله RSS و VHP و... است و لذا از هم اکنون بهره برداری های سیاسی از این اجتماع بزرگ مذهبی نیز شروع شده است و گروه هایی به کوتاهی دولت تحت ریاست حزب هندویی BJP در ساخت معبد رام بر خرابه های مسجد بابری [12] تاکید و اعتراض دارند، و بسیاری از احزاب و گروه های سیاسی خود را به این اجتماع مذهبی منتسب می کنند تا بهره برداری سیاسی خود را در جلب رای و نظر مردم هند برای رسیدن به قدرت و یا ماندن در آن آغاز کرده اند، در قاموس سیاست هم تنها همین دو هدف سرلوحه سیاسیون است و این بهترین فرصت است تا بر احساسات این میلیون ها انسان سوار شوند و خود را تحکیم نمایند.
اما فارغ از این که این حج هندوها، که ریشه در اسطورهای باستانی و بازگو کننده داستان هنگامه خلقت جهان در فرهنگ هندو را در خود دارد، از نظر ما درست است و یا نیست، تصور کنید دریایی از انسان ها که به عشق رسیدن به سعادت و پاک شدن از گناهان و حضور در فضای معنوی و مذهبی، خود را از اقصی نقاط کشور و جهان به کناره های رود مقدس گنگ می رسانند تا در محلی محدود و کوچک به نام سنگام گردهم آیند، و در ساعات سرد صبحگاهان زمستانی، تن خود را در آب مقدس گنگ، ساراسواتی و یامونا غرق کرده و غسل نمایند، و از این آب مقدس بچشند و آتش مقدس بر آن بیفروزند و تا قبل از طلوع خورشید خود را از گناهان سابق خود پاک کنند، و بی هیچ گناه و آلودگی، سبکبال راهی مناطق خود شوند و از آب مقدس گنگ به تبرک بردارند و به سوغات برای اهل خود و چشم به راهان به این تبرک با خود ببرند و زندگی خود و دیگران را با آن بیمه کنند و....
نمی توان تصور کرد که چطور میلیون ها انسان در مکانی بسیار محدود با صلح و آرامش، خود را در این غسل بزرگ جمعی و اما کاملا انفرادی سهیم می کنند و بی تحملی را به کناری نهاده و در کنار هم زیستن صلح جویانه را فرا می گیرند. آنها در آب فرو می روند تا آن آب گناهان و آلودگی های آنان را پاک کند در حالی که این تنها خود انسان است که می تواند تصمیم بگیرد خود را از گناهان پاک کند، و هیچ آبی جنایت کشتن انسان های دیگر به جرم حمل گوشت گاو و یا گاو زنده که تو آن را مقدس می شمری و او نه، تضییع حقوق دیگر انسان ها به جرم این که دین تو را ندارند و چون تو فکر نمی کنند و... را پاک نخواهد کرد.
اما انسان غرق شده در دنیایی از انسان ها، لابد خود و تمام اعمال زشت گذشته اش را نیز فراموش خواهد کرد، و این فراموشی شامل مسایل و مشکلاتی خواهد شد، که در آن غرق است، و چون دیگران، انسان شرکت کننده در چنین مراسمی در ولوله ایی عظیم انسانی، از خود جدا می شود، و به جمعی می پیوندد که خود آن جمع همه با هزاران مسایل مختلف درگیرند، و در اینجا آمده اند تا با خدای خود در میان بگذارند و ذکر مکرر نام خدای خود (با گفتن مکرر و بی پایان سیتا – رام، سیتا - رام و...) می خواهند ضمن در میان گذاشتن مشکلات خود، از آبی مقدس شفا بگیرند و پاک شوند که از دست ویشنو خدای نگهدارنده و حفظ کنند چکیده است.
این انسان ها به دنبال آزادی هستند، آزادی از گناهان، آزادی از خود، آزادی از خودخواهی، آزادی از کثافاتی که تن و جان شان را آلوده خود کرده است. اما آنان در مقدس ترین مکان های خود، محدودیتی برای حضور اغیار نگذاشته و ندارند و مثل ما مسلمانان اغیار را نجس نمی دانند، و لذا همه می توانند، در مقدس ترین مکان های آنان، حضور یافته و این لحظات را با آنان شریک شده و درک کنند. در آستانه شهرهای وارانسی و یا الله آباد تابلوی نمی بینی که ورود غیر هندوان ممنوع. اما با روند افراط گرایی که در بین هندوها در حال رشد است، با شدت گرفتن ملی گرایی مذهبی، پیش بینی می شود این تابلو نیز نصب خواهد شد، و آینده تیره و تاری در انتظار این ملت اهل تحمل هم پیش بینی می شود، و اگر جمود مذهبی و تعطیلی عقل و روح مدارا همچنان ادامه یابد، آنان نیز در سراشیبی سقوط قرار خواهند گرفت، مگر این که از افراط به عدم خشونت، از تک قرائتی به تکثرگرایی و تحمل و تسامح و تساهل که فرهنگ هندوست، باز گردند، در غیر این صورت خونین ترین صحنه ها را در جامعه زیبا و متکثر و هزار رنگ هند هم شاهدخواهیم بود، اگر هندو های افراطی از خالص سازی جامعه هند از ادیان و فرهنگ های غیر هندو دست برندارند، خونین تر از آنچه در سوریه در جریان است را باید در هند دید، همانگونه که در جریان استقلال این کشور از انگلستان، بزرگترین جنایات را در نسل کشی غیر همدینان در خلال سال پیروزی انقلاب هند، این جامعه و مردم مظلوم تجربه کرده اند که خواندن آن هم موی بر تن انسانِ واجد عاطفه انسانی بلند می کند.
هرچند آنان نیز مثل دیگر مردم جهان نسبت به مسلمانان مساله دارند و به نوعی مسلمانان را نسبت به خود، کشورشان، فرهنگ شان، دین شان، عقاید شان و... مهاجم و تجاوزگر می بینند، و حساب ما مسلمانان را با بقیه مردم جهان نسبتا متفاوت، و نسبت به ما تهاجم بیشتری دارند، اما به نظرم اگر از ما احساس امنیت کنند، اصلا ناراحت نمی شوند که جنابان محمد، عیسی، موسی و... را هم یکی از اولیا و یا تناسخ روح یکی از خدایان مهم خود در روح آنان تلقی و آنها را هم در بین میلیون ها خدای خود جای دهند و به آنان نیز احترامی در حد خدایان مهم خود رام، ویشنو و... بگذارند، این خاصیت دین هندوست که یک درویش مسلمان را امروز احترامی بی حد و حصر می گذارد و امروزه هندوها به زیارت هزاران هزار معبدی می رود که به نام سای بابا در کل هند ساخته شده است، و یکی از شلوغ ترین دستگاه ها و مکان های مذهبی گرفتن حاجت نزد هندوان است.
[1] - بزرگ ترین رودخانه در شبه قاره هند و دارای ۲۵۰۶ کیلومتر طول که از ایالت اوتارانچال پرادش در شمال کشور هندوستان و در کوه های هیمالیا سرچشمه می گیرد و در نهایت به خلیج بنگال می ریزد، و حدود 450 میلیون نفر زیست کنندگان در حاشیه آن فاضلاب خود را به این آب های پاک یخچال های هیمالیا می ریزند و لذا متاسفانه از آلوده ترین رودهای جهان است، و جای تاسف است که وقتی پای مذهب و اعتقاد مذهبی که پیش می آید انسان عقل خود را در بیرون خانه مذهب گذاشته و در آن وارد می شود، و همین اعتقاد مذهبی میلیون ها مردم مظلوم معتقد به دین هندو را به چشیدن و غسل کردن و تبرک گرفتن از آب آلوده قانع کرده و آنان با اعتقاد به شفا و تقدس آن، به کاری وادار می کند که در حالت عادی هیچ انسان عاقلی نمی کند.
[2] - پریاگراج نام جدید شهر "الله آباد" هند است که از اکتبر 2018 بدین نام رسما نامیده شد و در واقع دومین شهر با قدمت بسیار تاریخی در بین شهرهای هند می باشد ،که در شمال ایالت اتارپرادش به مرکزیت لکنهو قرار دارد.. شش سال پیش آخرین کمبوملا در این شهر در سال 2013 انجام گرفت، شهر الله آباد به لحاظ مذهبی و تحصیلات و مراکز دانشگاهی و مراکز دولتی، مرکزیت خاصی دارد، از جمله ی آن دادگاه عالی الله آباد شهرت بسیار دارد.
[3] - رودی در تاریخ باستان که در متون مقدس هند آمده است، که اکنون خشک شده و به جای آن رود یامونا جاری است، و هندوها معتقدند رود ساراسواتی به صورتی که دیده نمی شود در این محل به این آب های مقدس می پیوندد.
[4] - یامونا نام یکی از خدایان هندوست که مقسم و یا تقسیم کننده بهشت و جهنم است.
[5] - حزب مردم هند (भारतीय जनता पार्टी [भाजपा])، در زبان اردو (بهارتیهَ جنَتا پارٹی) یا به اختصار بیجِیپی BJP حزبی سیاسی ملیگرا با گرایش های افراطی هندویی در هند است، موتور محرک و بانک رای آنها از حمله به اقلیت های مذهبی از جمله مسلمانان و مسیحیان و... که ادیان غیر هندو تلقی می شوند تدارک داده می شود، و دیدگاه راست اصولگرایانه دارند و معتقدند که هند سرزمین هندوهاست و باید احکام و مناسک هندو در اولویت فرهنگی کشور قرار گیرد.
[6] - در این تغییر نام مکان ها درد و مشکلی نهفته است، که نشانگر خودخواهی های و سقوط اخلاق در ما انسان هاست، هرکس بر کرسی قدرت نشست، در مستی آن، بی توجه به مالک معنوی نام های موجود، و حق معنوی که بر گذاشتن نام ها برای آنان که اولین بار آن را نام نهادند، قدرت خود را به رخ کشیده و اولین کاری که در راس قدرت قرار گرفت تغییر نام هاست. حال آنکه هر کس کامپیوتر را اختراع کرد این حق معنوی اوست که نامش را خود انتخاب کند، و نه این که بعد از صد سال از انتخاب این نام، یکی از راه برسد، و از قدرت موجود خود سو استفاده کند و آنرا به رخ موجودین بکشاند، و یک نام دلخواه را بر کامپیوتر بنهد. سازندگان و السابقون در هر پدیده ایی مُحِق ترین افراد برای نام گذاری بر ساخته های خود هستند. وقتی این اصل رعایت نمی شود امروز تو قدرت داری و این نام را بر میداری و نام دیگری می گذاری، فردا از آن تو نیست و از آن دیگری خواهد بود که از راه می رسد، و بر نامی که تو گذاشتی خط بطلان خواهد کشید، و نام دلخواهش را بر آن خواهند نهاد، و بشر باید به این مرحله از رشد برسد، که حقوق معنوی نام گذاردن ها را رعایت کند. وقتی یک شهردار تمام عمر شهرداری خود را صرف ساخت یک اتوبان می کند، حق نامگذاری با اوست و این نیست که شهردار بعدی برسد و حق معنوی شهردار سابق را ضایع کند و یک تابلو را بردارد و تابلوی دیگری بر آن بگذارد. به تو چه ربطی دارد که نام اتوبان نیاوران را به صیاد تغییر دهی، این دور از اخلاق است که نام اتوبان نیایش را که سازنده اش این نام بر آن گذاشته را به هاشمی رفسنجانی تغییر دهی و... تو هم بساز و هر نامی که می خواهی بر آن بگذار، و این حق توست، ولی حق نامگذاری اتوبان نیایش و یا نیاوران با سازنده آن است. این دور از انسانیت و ادبِ حکمرانی است. در هند هم به همین صورت است "الله آباد" را پریاگراج، "احمد آباد" را گاندی نگر، "فیض آباد" را به آیودیا و... تغییر دادند، و می دهند و چه اعتراضی می توان کرد، وقتی مبنای نامگذاری ها قدرت می شود، و هرکه قدرتش بچربد همان می کند که می خواهد، و این دور باطل انگار تا انسان و جهان است باقی خواهد ماند، تا بشر روزی به اخلاقی برسد، که بر اساس آن حقوق معنوی و اخلاقی انسانی را مبنای عمل خود کند، وگرنه حق و ناحق کردن نه اسلام می شناسد نه هندو، نه یهود و یا مسیح و... همه وقتی اخلاق را به کناری نهادند چون درندگان به فتوای دل خود عمل خواهند کرد.
[7] - 1376 سال پیش یعنی 8 سال پیش از بعثت پیامبر اسلام وقتی پیامبر ما 32 ساله بودند.
[8] - 1019 سال قبل از تولد پیامبر اسلام
[9] - در ساحل رود شیپرا (Shipra)
[10] - در ساحل رود گوداواری (Godavari)
[11] - در ساحل رود گنگ (Ganga)
[12] - در دهه نود میلادی هزاران هندو معتقد و تهییج شده بوسیله گروه های روحانیون و سیاست زده ی هندو، با حمله به ساختمان مسجد تاریخی بابری در منطقه آیودیا نزدیک شهر فیض آباد در ایالت اتارپرادش هند، آن را ویران کرده و خواهان ساخت معبد خدای رام به جای آن هستند، و از آن زمان تاکنون این کیس در سیستم قضایی هند منتظر حکم نهایی و در حال بررسی است، و هندوهای افراطی معتقدند با توجه به این که اکنون حکومت دست خود هندوها (چه در ایالت و چه در مرکز) است، پس نباید مانعی در ساخت این معبد باشد، و باید سریع این امتیاز به هندو هایی که باعث روی کار آمدن حزب BJP شده اند، داده شود و معبد رام ساخته شود، ولی تاکنون سیستم قضایی هند استقلال خود را از سیستم سیاسی، حفظ کرده و رای خود را در دادن این حق به آنان صادر نکرده است، و این یک نمره مثبت به سیستم مستقل قضایی هند تلقی می شود که زیر فشار اکثریت که راهپیمایی های چند صد هزارنفری برای ساخت این معبد بر پا می کنند، به ضرر اقلیت تاکنون رای نداده و دهه هاست که مقاومت می کند، و این نعمت سکولاریسم است که به مدد اقلیت مسلمانان هند آمده، و تا اینجا حکم به ظلم داده نشده است، خدا می داند تا کی می توانند مقاومت کنند، ولی تا همین الان هم که زیر فشار افکار عمومی تهییج شده هندوهای افراطی کوتاه نیامده اند، خود موید سیستم مناسب حاکمیتی در هند است، که عنوان بزرگترین دمکراسی جهان را با نزدیک به یک و نیم میلیارد جمعیت یدک می کشد و به حق هم در بعضی از کیس ها موفق هستند که از جمله آن چرخش قدرت و قدرتمندان است که با رای مردم، با همه ی کم و کاستی هایش هر 4 یا 5 سال صورت می گیرد، و این درس بزرگی برای کسانی است که می خواهند مشق مردم سالاری و حکومت قانون و احترام به رای ملت را کنند، هند درس های زیادی برای آموختن به بشریت دارد و به رغم کاستی هایش، در احترام به اقلیت ها، تنوع و تکثر، دوری از دیکتاتوری، حکومت فردی، رعایت حقوق اقلیت ها و.... در منطقه جنوب آسیا مثال زدنی است، هر چند راه درازی برای پیمودن دارند ولی آنچه مهم است در مسیر دمکراسی، سکولاریسم، حکومت قانون، رای مردم و.... قرار دارند و این در مسیر بودن بسیار مهم و راهبردی است که اگر در مسیر باشی یک وجب حرکت هم خود پیروزی است، و اگر نباشی کیلومتر ها هم که بروی انحراف خواهد بود.
-
سیک ها در کمبوملا 2013 الله آباد
سیک ها در کمبوملا 2013 الله آباد
-
یک روحانی هندو در کمبوملای 2013 الله آباد
یک روحانی هندو در کمبوملای 2013 الله آباد
-
امیدوار است که اینجا بمیرد و رستگار شود
امیدوار است که اینجا بمیرد و رستگار شود
-
گروه های مختلف بعثه های خود را دارند
گروه های مختلف بعثه های خود را دارند
-
سیل جمعیت در کمبوملا الله آباد
سیل جمعیت در کمبوملا الله آباد
-
وقوف در چادرها در سنگام کمبوملا
وقوف در چادرها در سنگام کمبوملا
-
نحله های فکری و فرقه های هندو در لباس خاص
نحله های فکری و فرقه های هندو در لباس خاص
-
معروف ترین یوگی هندو در کمبوملا
معروف ترین یوگی هندو در کمبوملا
-
خانم هندو در حال رها کردن آتش مقدس در آب مقدس
خانم هندو در حال رها کردن آتش مقدس در آب مقدس
-
نیزه داران در کارناوال های مذهبی هندو
نیزه داران در کارناوال های مذهبی هندو
-
پل هاس ساخت ارتش هند برای زایرین هندو کمبوملا
پل هاس ساخت ارتش هند برای زایرین هندو کمبوملا
-
غسل در آب مقدس گنگ در کمبوملا
غسل در آب مقدس گنگ در کمبوملا
-
مستی غسل در آب گنگ و دست به شمشیر شدن
مستی غسل در آب گنگ و دست به شمشیر شدن
-
تزیینات روحانیون هندو در کمبوملا
تزیینات روحانیون هندو در کمبوملا
-
کارهای خارق العاده ریاضت کشان هندو
کارهای خارق العاده ریاضت کشان هندو
-
نشستی از روحانیون هندو در چادرهای وقوف
نشستی از روحانیون هندو در چادرهای وقوف
-
کودک هندو در تزیینات خدایان
کودک هندو در تزیینات خدایان
-
روحانی بلند مرتبه هندو که از آفتاب حفظ می شود
روحانی بلند مرتبه هندو که از آفتاب حفظ می شود
-
هجوم برای غسل در آب مقدس کمبوملای 2013
هجوم برای غسل در آب مقدس کمبوملای 2013
-
جمعیت کثیر زایرین کمبوملا 2013 الله آباد
جمعیت کثیر زایرین کمبوملا 2013 الله آباد
-
جمعیت زایرین غسل مقدس در گنگ کمبوملای 2013
جمعیت زایرین غسل مقدس در گنگ کمبوملای 2013
-
برای غسل لحظه شماری می کنند تا به سعادت نایل شوند
برای غسل لحظه شماری می کنند تا به سعادت نایل شوند
-
دود آتش مقدس بر سر گنگ درکمبوملا
دود آتش مقدس بر سر گنگ درکمبوملا
-
تعظیم در مقابل مقس ترین ها
تعظیم در مقابل مقس ترین ها
-
کارناول های مذهبی گروه گروه می آیند
کارناول های مذهبی گروه گروه می آیند
-
ایستاده به انتظار طلوع خورشید بر گنگ مقدس
ایستاده به انتظار طلوع خورشید بر گنگ مقدس
-
موهای انبوهش که یک عمر نزده عمامه اش شده
موهای انبوهش که یک عمر نزده عمامه اش شده
-
گروهی از روحانیون هندو برای کمبوملا 2013
گروهی از روحانیون هندو برای کمبوملا 2013
-
سرها تراشیده لخت برای عرضه خود به آب مقدس
سرها تراشیده لخت برای عرضه خود به آب مقدس
-
برگرد آتش مقدس آماده غسل برای موکشا
برگرد آتش مقدس آماده غسل برای موکشا
-
تسبیح های بلند روحانی هندو که حجاب تنش شده
تسبیح های بلند روحانی هندو که حجاب تنش شده
-
چادرهای وقوف خاکسترمال شده
چادرهای وقوف خاکسترمال شده
-
لخت از ظواهر دنیا آماده غسل
لخت از ظواهر دنیا آماده غسل
-
پل ساخته شده بر گنگ توسط ارتش هند برای زایرین
پل ساخته شده بر گنگ توسط ارتش هند برای زایرین
-
کودکی که به شکل خدایان تزیین شده
کودکی که به شکل خدایان تزیین شده
-
روحانی خاکسترمال شده هندو در کمبوملا 2013
روحانی خاکسترمال شده هندو در کمبوملا 2013
-
روحانی هندو خاکسترمال شده با تسبیح هایی به گردن
روحانی هندو خاکسترمال شده با تسبیح هایی به گردن
-
عرضه آتش مقدس بر گنگ مقدس
عرضه آتش مقدس بر گنگ مقدس
-
خانم های هندو در حال غسل در سحرگاه کمبوملا
خانم های هندو در حال غسل در سحرگاه کمبوملا
-
با هر وسیلیه ممکن خود را به کمبوملا می رسانند
با هر وسیلیه ممکن خود را به کمبوملا می رسانند
-
قایق هایی که شما را در آب مقدس به گردش می برند
قایق هایی که شما را در آب مقدس به گردش می برند
-
تا آخرین لحظات ذکر خدایش را می گوید
تا آخرین لحظات ذکر خدایش را می گوید
-
خانم های هندو در حال غسل و احترام به خدای شان
خانم های هندو در حال غسل و احترام به خدای شان
-
تزیینات خاکستر و زنگ مقدس بر پیشانی روحانی هندو
تزیینات خاکستر و زنگ مقدس بر پیشانی روحانی هندو
-
تزیینات روحانی برای رفتن به غسل
تزیینات روحانی برای رفتن به غسل
-
روحانی هندو با تریشول که در دست دارد
روحانی هندو با تریشول که در دست دارد
-
غسل در آب گنگ کمبوملا 2013
غسل در آب گنگ کمبوملا 2013
-
عرضه آب مقدس به خدای خود در گنگ مقدس
عرضه آب مقدس به خدای خود در گنگ مقدس
-
پیش به سوی سنگام برای حضور در مراسم درخواست رستگاری
پیش به سوی سنگام برای حضور در مراسم درخواست رستگاری
-
نخست وزیر هند در ینیفورم گروه افراطی RSS
نخست وزیر هند در ینیفورم گروه افراطی RSS
-
روحانیون هندوی نپال و هند در کمبوملا 2013
روحانیون هندوی نپال و هند در کمبوملا 2013
-
بوق ها را برای بیداری خدایان می زنند
بوق ها را برای بیداری خدایان می زنند
-
بزرگان را در کارناوال بر اسب های سفید می آورند
بزرگان را در کارناوال بر اسب های سفید می آورند
-
یک سیک در کمبوملا 2013
یک سیک در کمبوملا 2013
-
رها کردن آتش مقدس در آب گنگ
رها کردن آتش مقدس در آب گنگ
-
نوشیدن جرعه ایی از آب مقدس و نعره عشق زدن
نوشیدن جرعه ایی از آب مقدس و نعره عشق زدن
-
نقشه محل رسیدن یامونا به گنگ
نقشه محل رسیدن یامونا به گنگ
-
غسل در ساعات سحر بیشترین تاکید شده است
غسل در ساعات سحر بیشترین تاکید شده است
-
بر پل های موقت ارتش هند برای رسیدن به محل غسل
بر پل های موقت ارتش هند برای رسیدن به محل غسل
-
غسلی به امید رستگاری و خلاصی از رنج بی پایان
غسلی به امید رستگاری و خلاصی از رنج بی پایان
-
وقوف در چادرها در سنگام محل مقدس کمبوملا
وقوف در چادرها در سنگام محل مقدس کمبوملا
-
ارایه آتش مقدس بر گنگ مقدس
ارایه آتش مقدس بر گنگ مقدس
-
فیل مقدس توسط زایرین پذیرایی می شود
فیل مقدس توسط زایرین پذیرایی می شود
-
ورود غیر مسلمانان به سرزمین مقدس مکه ممنوع
ورود غیر مسلمانان به سرزمین مقدس مکه ممنوع
-
اینها برای درک سحر و غسل سحری آمده اند
اینها برای درک سحر و غسل سحری آمده اند
-
همه برای غسل رستگاری آمده اند
همه برای غسل رستگاری آمده اند
-
روحانی خاکستر مال در غسل کمبوملا
روحانی خاکستر مال در غسل کمبوملا
-
سمینار کمبوملا با حضور روحانیون هندو
سمینار کمبوملا با حضور روحانیون هندو
-
فقیر و غنی در یک نقطه غسل می کنند
فقیر و غنی در یک نقطه غسل می کنند
-
سیاستمداران هم برای کسب وجهه و یا از روی اعتقاد غسل می کنند
سیاستمداران هم برای کسب وجهه و یا از روی اعتقاد غسل می کنند
-
کالیان سنگ از BJP در حال ارایه آتش به خدایان
کالیان سنگ از BJP در حال ارایه آتش به خدایان
-
این شعله ها را به گنگ سپرده اند
این شعله ها را به گنگ سپرده اند
-
ارایه آتش مقدس بر گنگ
ارایه آتش مقدس بر گنگ
-
غسل سحرگاهی در گنگ کمبوملا 2013
غسل سحرگاهی در گنگ کمبوملا 2013
-
لخت شدن روحانیون از آداب وقوف است
لخت شدن روحانیون از آداب وقوف است
-
کارناوال های مذهبی در حال حرکت به سمت کمبوملا
کارناوال های مذهبی در حال حرکت به سمت کمبوملا
-
تزیینات متفاوت و معنی دار روحانیون هندو
تزیینات متفاوت و معنی دار روحانیون هندو
-
با گیاهان تخدیر کننده هم حال روحانی می گیرند
با گیاهان تخدیر کننده هم حال روحانی می گیرند
-
نان هایی برای خیرات در کمبوملا 2013
نان هایی برای خیرات در کمبوملا 2013
-
آتش مقدس عرضه شده بر گنگ مقدس
آتش مقدس عرضه شده بر گنگ مقدس
-
آتش مقدس هدیه به آب مقدس در کمبوملای 2019 پاریاگراج
آتش مقدس هدیه به آب مقدس در کمبوملای 2019 پاریاگراج
-
نارندار مودی نخست ویر هند در کمبوملا 2019 پاریاگراج
نارندار مودی نخست ویر هند در کمبوملا 2019 پاریاگراج
-
روحانی هندو در کمبوملا 2013 الله آباد
روحانی هندو در کمبوملا 2013 الله آباد
-
بوق ها را با مراسم مذهبی گره زده اند
بوق ها را با مراسم مذهبی گره زده اند
-
قشرهای مختلف روحانیون مذهبی هندو با لباس خاص
قشرهای مختلف روحانیون مذهبی هندو با لباس خاص
-
بودایی ها در کمبوملا 2013 الله آباد
بودایی ها در کمبوملا 2013 الله آباد
-
نمایشگاه خدایان اسطوره ایی در کمبوملا 2013 الله آباد
نمایشگاه خدایان اسطوره ایی در کمبوملا 2013 الله آباد
برخی خود و عملکرد شان را آنقدر قبول دارند که انتقاد از آن را انتقاد از بالاترین ارزش ها تلقی کرده و خواستار پایان انتقادات به خود و زیر مجموعه اشان می شوند. دستگاه قضایی که در مقایسه با حمله ایی که از سیل انتقادات به دو قوه دیگر این نظام جریان دارد، این روزها مصون و در حاشیه امن، فارغ از انتقادات و از آنچه بر سر این کشور، انقلاب و نظام آمده است، قرار دارد، و چون دُردانه پسری است که نه، صدا و سیما (بیست و سی و...)، نه روزنامه های امثال کیهان، نه تریبون های نماز جمعه، و هیچ تریبون برخوردار از بیت المال، با عملکرد آن کاری ندارند، و از کنار نقد عملکرد آنان همه به راحتی و با تسامحی باور نکردنی رد می شوند، و در میان این همه چشم بستن ها بر عملکرد قوه قضاییه، که گاه خود آنها هم، آن را "ویرانه ایی" می بینند،[1]
تنها مورد انتقاد کسانی است که به نحوی در پرونده های این دستگاه درگیرند و یا از آن مطلع می شوند، ولی با این حساب حتی بر همین چهار تا اعتراضی هم که از عملکردش می شود، راضی نیستند و خواهان برچیدن همین انتقادات مختصر هم می شوند، و جناب آقای لاریجانی به عنوان قاضی القضات، خود و دستگاه تحت امر خود را "اصل نظام" تصور کرده و خواهان پایان انتقاد از دستگاه قضا شده و می فرمایند : "وقتی بگوییم قاضی توطئه و تبانی کرده و رای داده است، توهین و افترا به شمار می آید. تخریب نهادهای نظام، تخریب اصل نظام است."
این در حالی است که "اصل نظام"، قاعدتا محتوای آن چیزی است که این مردم برایش قیام کردند، که آن عبارت از نفی هرگونه دیکتاتوری و استبداد و خود رایی، حاکمیت فردی، عدم پاسخگویی به مردم از ناحیه صاحبان قدرت، آزادی به خصوص آزادی بیان و اعتراض و احزاب و تشکل ها و..، حاکمیت جمهور مردم بر حق تعیین سرنوشت و اداره و تصمیمات کشور، رعایت حق و عدل و اسلامیت و... و این محتوای مقدس است که اصل نظام است و نباید به افراد و یا نهادها تقلیل یابد،
اصل نظام افراد و نهادها تلقی نمی شود، اصل نظام همان محتوایی است که این مردم بر نبودش شوریدند و به سلسله پادشاهی سابق تاختند، تا نه این که از شر "آقای محمد رضا پهلوی" به قول امام خلاص شوند، که از رویه و عملکردی که حاکم بود می خواستند خلاص شوند، که آن هم در رفتارها جاری بود، که مردم بدان معترض بودند و به انقلاب شان منجر گردید. البته ما که سن مان قد نمی دهد، ولی شنیده بودم که در زمان شاه مردم به دادگستری، "بادگستری" می گفتند و به واقع بر عدم رعایت حق و عدل در دستگاه قضایی رژیم گذشته معترض بودند، و انتظار وجود محتوایی غیر از آنچه بودند که این دستگاه در آن موقع داشت، و لذا اصل نظام در قوه قضاییه رعایت قانون، حکم به عدل، استقلال قاضی، رعایت تشریفات قضایی، دوری از سیاست زدگی در احکام قضایی، دوری از اعمال نفوذ جناح های سیاسی و مقامات مافوق در امر قضا و... است.
و به نظر من حال اگر می خواهیم اصل نظام را حفظ کنیم، باید آن شرایط را که منجر به انقلاب شد، را دید و عبرت گرفت و انتظارات مردم را نادیده نگرفت که این باعث به خطر افتادن اصل نظام می شود و اگر اصل نباید به خطر افتد، لازمه اش این است که دستگاه قضا چشم ها و گوش هایش را ابتدا به قانون و سپس به نظر هیات منصفه ی اصلی این کشور یعنی مردم تیز کند و اقدام نماید که این باعث خواهد شد به اصل نظام خدشه ایی وارد نشود و مردم که راضی باشند، لابد باید مسولین قضایی هم راضی خواهند شد، و این همان حفظ اصل نظام خواهد بود، پس قوه قضاییه باید به منتقدین خود جایزه هم بدهد که در راستای حفظ اصل نظام در آن قوه، سنسور او شده و بوق هشدار برایش می نوازند، نه این که به تهدید آنان بپردازد که اصل نظام را نشانه رفتید.
اگر می خواهیم که اصل نظام حفظ شود باید بیداد گری و خفه کردن و بستن دهان ها و... نباشد، باید خوف از حاکمان، مردم به لکنت نیندازد، باید آزادی داده شود و حق آزادی بیان محترم شمرده شود و... که اگر این ها جاری شد، اصل نظام پا برجاست وگرنه چه اصلی از نظام باقی مانده است؟ اصلی وجود ندارد که باقی بماند که نهادی حامل آن اصل باشد، نهاد و افرادی حامل اصل نظام هستند که اصولی این چنینی را که خون برایش داده ایم را محترم و در عمل خود دارند.
آخرین کیس قوه قضاییه در رعایت حق آزادی بیان خلع لباس آقای سید حسن آقامیری بود که البته علاقه ی بنده به سخنان این خطیب محترم در حدی نبود که آن را دنبال نمایم ولی بسیار می دیدم که نوجوانان صحبت های ایشان را دنبال می کنند و تیکه های منتخب از سخنرانی های او را در شبکه های اجتماعی، بین خود رد و بدل می کنند و...
و البته من از خلع لباس آقای آقامیری تاسف نخوردم که معتقدم، کاش روحانیت همه خود را خلع لباس کنند و به رنگ دیگر مومنین در آمده و علم دین شان را با لباس، جای نشستن، سلک اجتماعی، حقوق خاص و... مشخص نمی کردند، و وقتی در جمع مردم دهان باز می کردند، این سخن شان بود که ارزش اجتماعی و جایگاه علمی آنان را تعیین می کرد نه لباس، قشر و جایگاهی که برای خود تعریف کرده اند، ناراحت از این شدم که این حکم تعلیقی زندان مثل شمشیر داموکلس روی سر این سخنور محبوب جوان ها، او را از سخن گفتن باز ندارد، که برایم مسلم است که طرفدارانش عاشق لباسش نبودند، بلکه عاشق سخن او بودند، امیدوارم این حکم معلق او را از سخن گفتن باز ندارد و بتواند نقش هدایتی خود را برای جوانان همچنان ایفا نماید، و همین جا به ایشان می گویم ورود به جمع اکثریت مردم مبارک و میمون خواهد بود از این پس مثل بقیه شدی، بی لباسی که تو را از بقیه جدا می کرد.
این حکم قاضیان دادگاه ویژه روحانیت اگرچه آقای آقامیری را از لباسی که لابد دوستش داشت محروم کرد، ولی این خیر را برای من داشت، که در مرور لیست افرادی که تاکنون خلع لباس روحانیت شده اند، در این روزهای سخت دیماه، که در سال 1357 انقلاب در این روزها به اوج خود نزدیک می شد، با بخشی از تاریخ انقلاب آشنا شدم، و آن وقتی بود که در بین کسانی که از این لباس محروم شدند به آقای علی اکبر حکمی زاده برخوردم و با موضوع کتاب چالش برانگیز ایشان که در سال 1322 تحت عنوان "اسرار هزار ساله" نوشته اند آشنا شده و با توجه به حجم کم آن فی المجلس آنرا تهیه و مطالعه کردم، که در بررسی عقاید مذهبی شیعه (زیارت قبور، شفاعت، علم غیب، امامت و مهدویت، خمس) و در انتقاد از وضعیت شیعه و شیعیان نوشت و همه علمای حوزه را به مناظره فرا خواند و در نهایت امام خمینی به نمایندگی از حوزه علمیه قم به پاسخ ایشان رفت و کتاب "کشف الاسرار" را نوشت.
[1] - مرحوم آیت الله سید محمود شاهرودی وقتی به ریاست این قوه منصوب شدند، گفتند که ویرانه ایی را (لابد از رییس سابق آن دستگاه یعنی آیت الله شیخ محمد یزدی) تحویل گرفتند (نقل به مضمون)









