مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

بالاخره تنه های محکم دولت در سایه، [1] دولت منتخب و ارگان های قانونی آنرا از صحنه خارج، و دکتر محمد جواد ظریف که او را می توان "درخت تنومند دیپلماسی ایران" نامید، را مجبور کرد برای به صدا در آوردن زنگ های خطرِ خارج شدن امور کشور از مسیرهای قانونی آن، و در جهت حفظ جایگاه قانونی دولت، که در راس آن رییسِ جمهورِ ملت ایران، قرار دارد و همچنین دستگاه قانونی را که او سکاندارش بود (وزارت خارجه) بود و اینک از صحنه کاری و قانونی اش به کناری گذاشته اند، خود را قربانی قانون و قانونگرایی در کشور کرده، و کناره گیری نمود، تا راه بر دولت نشسته در سایه، برای دنبال کردن اهداف و منافع ناگفته اشان، بیش از این باز نشود، و با این استعفا شاید کسی به فریاد قانون و اجرای آن، و قرار گرفتن آن در راس تحرکات و تصمیمات در این کشور برسد.

متاسفانه جامعه نخبه کش ما، در طول تاریخ، نخبگان خود را این چنین دم تیغ کسانی داد که بی هیچ نمایندگی و حکمی، در پس حجاب هایی نامرئی و دست ساختِ دست های ناپیدا، حکم می رانند و کار خود را پیش می برند، و به رخ قانون، مردم و نظم می کشند و به ریش هرچه جایگاه قانونی و قانون می خندیدند، که "هر که در این کشور قصد حضور و فعالیت دارد، باید در کانال و طبق شرایط ما کار کند".

شاید غریو شادی نخست وزیر اسراییل از رفتن ظریف گویای خسارتی باشد که در ادامه هجوم دلواپسان داخلی و کاسبکاران دم دست، سیاستمداران خارجی در پی اش بودند، و از سال های قبل تاکنون این فرمانده خط مقدم دیپلماسی را مورد هدف خود گرفته بودند، و پنبه ی کار، سیاست، تلاش و جهت حرکتش را زدند و می زنند، تریبون دارانی که از بیت المال خوردند و به حرکت و سیاست قانونی نهادهای برخواسته از قانون، در راستای اهداف دولت نامریی در سایه، تاختند، و در زمانی که ظریف نفس در نفس رقبای بزرگ کشورمان و یا همان جامعه بین المللی می رزمید، ناجوانمردانه او را زیر تازیانه های قهرآمیز خود گرفتند، که مبادا این "کوه بزرگ" به چشم ملت خود بزرگ آید و رقیبی برای رقابت با آنان در آینده شود و....

 حملات تریبون دارانِ دولت در سایه تا به امروز ادامه یافت و به مقصود خود هم رسیدند و اینک دلواپسان داخلی و نتانیاهو با هم می توانند نفس راحتی بکشند، چرا که ظریف رفت؛ همچنان که نخست وزیر اسراییل سریعا ذوق زده شد و از حاصل کار این دو سنگ آسیاب (دلواپس داخلی و رقیب خارجی) بر کرچیدن ظریف زیر فشار این دوسنگ آسیاب موتلف باهم، در شعفی وصف نشدنی گفت : "ظریف رفت. از دستش راحت شدیم. مادامی که من اینجا هستم، رژیم ایران به سلاح هسته‌ای نخواهد رسید."

گویا این اسراییلی بهتر از هر کسی می داند که زبان گویا و منطق بُرَنده ایران و منافع ملی، در یک فشار بی حد رقبای داخلی بسته شد، و اکنون مشخص نیست، چون او دیپلماتی کارکشته را خواهیم یافت، که به استمرار استیفای حقوق مردم مظلوم و مورد هجوم ایران در مجامع بین المللی بپردازد؟! تاریخ روابط خارجی ما این را گواهی نمی دهد.

و به نظر می رسد ما هم به سوی پاکستانیزاسیون پیش می رویم، که دست های پشت پرده، و دولت در سایه کار خود را می کند، و هر که را که مزاحم خود ببیند، از دور خارج می کند، تا کسانی بر کرسی های قانونی تکیه زنند که مجری سیاست هایی باشند که در پستوی نشست های شبانه ی دست های پشت پرده، بر طبق سیاست های اعلام نشده و نامشخص نوشته و تعیین می شوند، و مردان سیاسی را می طلبند که تنها مجری بی چون چرای منویات آن دست های نامریی باشند، و بی سوال و حرف اضافه، در جهت و برای آنان کار کنند.

 در چنین فضای بهت انگیزی هم، اگر سیاست مداری بد قلق برایشان باشی، یا همچون نخست وزیر فقید پاکستان و رهبر حزب مردم این کشور خانم بینظیر بوتو، [2] ترور می شوی؛ و پرونده رسیدگی قتل و ترور تو هم در راهروها و اتاق های پیچ در پیچ سیستم قضایی منصوب و مطیع دست های پنهان گم می شود، و یا اگر شرایط طعمه سیاسی این مافیای پشت پرده اقتضای ترور را نکند، در میان هزاران ها پرونده خلاف، غارت، اختلاس، سو استفاده از اموال عمومی [3] و... مدعی العموم راست می رود سراغ پرونده نخست وزیری که با رای مردم پاکستان به قدرت رسیده، یعنی رهبر حزب مسلم لیگ پاکستان [4] آقای نواز شریف و او را در حالی که نخست وزیر است، مردانه !!! و با هیاهو محاکمه کرده، صدها خلافکار چون او را با پرونده هایی حتی بزرگتر را رها کرده و نخست وزیرِ در قدرت را، روانه زندان می کند، تا این نخست وزیر، پاسخ درشت بینی و... خود را در برابر دست های پشت پرده، محکم دریافت دارد، و دیگر او و دیگران مثل او هوس زاویه دار شدن با نظامیان پاکستان را نکنند.

 و در نهایت هم این سیستم قدرت در سایه که هیچگاه قصد ترک صحنه را ندارد، با استفاده از اهرم های بیشمار سیاسی، اقتصادی و حتی نظامی خود، دو حزب عمده سیاسی پاکستان یعنی "حزب مردم" و "حزب مسلم لیگ" را در یک عملیات پوپولیستی به یک کریکت باز می بازاند، تا هر دو حزب حذف شوند و اگر خواستند، در آینده مطیع و گوش به فرمان دست های پشت پرده، صلاحیت خود را به دست های نامرئی ثابت کرده و همچون حاجب الدوله ایی امین، [5] بعد از پایان دوره ورزشکار ملی پاکستان جناب عمران خان که در میدان ورزش، قهرمانی های زیادی هم آفریده است، و اکنون در قامت یک سیاستمدار، با پرچم حزب تحریک انصاف آمده، تا مردانِ مرد سیاست پاکستان را از صحنه خارج کند، و با همه احترامی که به این "علی دایی ورزش پاکستان" قائلم، هاشمی و خاتمی را قلع و قم کرده و در جای بزرگان تکیه به گزاف زند و حاصلش چه خواهد بود؟

استمرار وضع گذشته و امنیت دست های در پس پرده که اکنون دیگر رقبای بزرگ خود را از میدان بدر کرده اند، و همانی که اکنون در پاکستان شاهدیم، که بعد از نزدیک به نیم قرن در اثر ماجراجویی ها و دلال بازی های بین المللی و نقش آفرینی در تروریسم هدایت شده جهانیِ دست های پشت پرده سیاست در پاکستان، و سیاست نامریی آنان، بمبی قوی در راه نظامیان هند در کشمیر، درست شبیه همان بمبی که در زاهدان علیه مرزبانان ما کار گذاشتند، و 27 مرزبان ما را کشتند، 41 سرباز مرزبان هندی را قتل عام می کند، و در پاسخ به آن 12 جنگنده میراژ 2000 هندی از مرز می گذرند و وضعیت نظامی بین هند و پاکستان به سال 1971 باز می گردد و بمباران همدیگر آغاز می شود، و حالا شرایط جنگی و بهشت کاری نظامیان خواهد بود و باز این مردم پاکستانند که باید مال و جان دهند تا از این تنگنای جنگی دست ساز دست های پشت پرده قدرت نامریی عبور کنند.

 در حالی که در اثر سیاست های همین قدرت در پس پرده، اکنون کشور پاکستان، پناهگاه تروریسمی شده است که علاوه بر هند، افغانستان، ایران و... بسیاری از کشورهای دیگر را نیز ناامن کرده اند، فقر و ناامنی اش را چه کسی باید تاوان دهد، همسایگان، مردم منطقه، و خصوصا مردم پاکستان که نمی دانند چرا باید کشورشان تغذیه کننده تروریسم جهانی باشند.

مردم پاکستان نمی دانند چرا و تا به کی باید، تاوان دلال مسلکی نظامیانی را بدهند که در نقش دست های پس پرده سیاست، معلوم نیست دلارهای این نقش مخرب را از کجا و کدام سرویس اطلاعاتی و یا قدرت جهانی، علیه چه کسانی، دریافت می دارند، تا جان برکفان انتحاری خشک مغزِ تربیت شده در حوزه های علمیه تحت نظر ایدئولوژی اسلامی مبتنی بر وهابیت عربستان را در هند، ایران، افغانستان و... منفجر کنند و در پس پرده، دست های سیاستباز این حرکات، به تسویه حساب های سیاسی، اطلاعاتی، نظامی، مافیایی، مالی خود با رقبا بپردازند، و یا حق العمل دریافت دارند.

ترکیه نیز مثل پاکستان بهشت حاکمیت نظامیان بر مقدرات خود بود، و اکنون این کشور خود را از این مخمصه بزرگ نجات داده و راه رشد و توسعه را چهار نعل می تازد، اما پاکستان هنوز سخت گرفتار این نوع حاکمیت دوگانه دولت در سایه و دولت قانونی است، و انگار ما هم متاسفانه بدین سمت در حرکتیم، که سیاست های پس پرده در بی رمق کردن دستگاه های قانونگذارِ قانونی کشور مثل مجلس، و بی خاصیت شدن دولت و تبدیل آن به یکی از قوای کشور و در حد و اندازه "قوه اجرا" و...، به سمتی می رویم، که سیاست و حتی اجرا در دست های نامرئی و ناشناخته، و در پس پرده تعیین و مردان سیاست و قانون این چنین جوانمرگ جولان بی قانونی ها شوند.

 شاید این سوال پیش آید که بین نظامیان ما و پاکستان چه سنخیتی است، پاسخ این است که آن نظامیان پاکستانی نیز روزگاری رزمندگان اسلام در مقابل غول بزرگ تهاجم هند به سرزمین های اسلامی بودند که به مرور زمان اکنون به مافیای بزرگ سیاست در منطقه خود و جهان تبدیل شده اند و فرایند دگردیسی را به مرور، تند و کُند طی کرده اند.

کشور نباید در مسیر بی قانونی برود، که اگر رفت حتی اگر یک قدم هم که باشد، حرکتی است در یک مسیر نادرست و انحراف، که انتهای آن پاکستانیزه شدن است و شاید بدتر از آن، که اکنون پاکستان به عنوان یک کشور فقیر و تروریست خیز، زیر سم حاکمیت های کودتایی است و بی قانونی و هرج و مرج و ترور و خشونت و نسل کشی و... در آن روزانه است، و ملعبه دست های نامرئی خارجی و داخلی است.

فاین تذهبون یا اولی الابصار

[1] - مفهوم دولت در سایه به این معناست، که قدرت واقعی سیاسی در دست دولت‌های منتخب مردم نیست بلکه نزد افرادی است که در پس صحنه در حال دیکته کردن نظرات خود هستند، و هیچ نهاد مردم سالاری توانایی بررسی و ارزیابی فعالیت‌های این افراد را ندارد. بنابراین باور، دولت‌های منتخب تابع دولت‌های سایه که صاحب قدرت حقیقی می‌باشند هستند (ویکی پدیا).

[2] - دختر ذولفقار علی بوتو که دختر و پدر از رهبران برجسته سیاسی پاکستان بودند و هر دو قربانی نظامیان و سیاست نامریی آنان شدند

[3] - در شهر اگر که خواهند مست گیرند باید که هرآنکه هست گیرند. جامعه سیاسی فاسد پاکستان واجد هزاران متخلف است ولی سیستم گوش به فرمان قضایی فقط سراغ کسانی می رود که با قدرت پشت پرده زاویه پیدا کرده باشند.

[4] - حزب مسلم لیگ به رهبری محمد علی جناح رهبر استقلال پاکستان با حزب مردم سال هاست که پس از جدایی از پاکستان قدرت رابین خود دست به دست می کردند و در اثر دخالت نظامیان در سیاست اکنون هر دو از قدرت کنار گذاشته شد و این دو حزب عمده شاخه شاخه و منهدم شدند و یا ترور و از صحنه خارج شدند و دست های پشت پرده سیاست در پاکستان اکنون عشق شان کشیده است که یک ورزشکار نخبه پاکستانی (مثل علی دایی ما) را جانشین آنان کند. عمران خان نخست وزیر کنونی یک کریکت باز مشهور و افتخار آفرین ورزشی پاکستان است.

[5] - حاجب الدوله نقش جان نثاری دست های پشت پرده را بازی میکند و خسارات ناشی از عملکرد آنها را به خود منتسب می کند تا متوجه دست های پس پرده نشود، و انگشت اتهام ملت برای خرابی ها به سمت او باشد و نه به سمت مسببین اصلی و دست های پس پرده.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

آسمان مال من است!

نه نیست! گویا باید آن را از آن خود سازم

و چه سخت است،

انگار ما را برای نبرد و تسخیر اینجا و آنجا آفریده اند، ‎

زمین از ماست‎،

اما نه، آن هم از آن ما نیست،

بین زمین و آسمان معلقیم،

کاش این آسمان را در زمین بودی،‎

کاش سرچشمه های بالا را، در این پایین دست ها جاری می کردند،‎

کاش آنچه را بدان نیازمان بود، در زمین و در دسترس مان قرار داشت، ‎

کاش خدا هم با ما در زمین بود،‎

کاش او هم از آن دور دست ها، و در آسمان برای مان، دست تکان نمی داد،‎

کاش او هم مثل ما زمینی بود، ‎

با ما‎ بود، در ما بود، از ما بود،

اگر او آسمانی نبود، چشم ها هم از زمین کنده نمی شد،‎

تا در لایتناهی بی پایان آسمان ها گم شود،‎

کاش اصلا به سمت بالا نگاه نمی کردیم،

تا سرمان گیج رود، و روی همین زمین سفت هم نتوانیم بند شویم،‎

کاش جایی در این پایین دست ها برایمان بود،‎

کاش زمینی ها را، آسمانی نمی خواستند، ‎

کاش اینجا در زمین جایی بود، که ما را در خود جایی دهد،

و در پی جا، آواره آسمان های چندگانه نمی شدیم،‎

مثل همه آنهایی که زمینی اند، مثل بقیه‎،

راحت می زیند، و در راه آسمان کشته، و یا قتل عام نمی شوند،

و ما زیر فشار رفتن به آسمان نمی کرچیدیم، [1]

کاش "قرعه فال را به نام منِ دیوانه" نمی زدند، ‎

به نام یک نافهم دیگری می زدند، که در دنیای نافهمی خود بسیار راحت است،

دوستم نگران رخت بر بستن در غربت است،

اما نمی داند که :

مُردن راحت ترین رفتن است،

جای رفتنش هم اصلن مهم نیست،

چون به هنگام رفتن، دیگر حواست هرگز به اطراف نخواهد بود،

که کجاست سکوی پرش تو،

و تو تنها به انتهایی که پرتاب خواهی شد، در آن لحظات خواهی اندیشید،‎

پس نباید نگران رفتن بود،

و باید به بودنی فکر کرد، که اکنون هستیم،

[1] - فعل کرچیدن، هنگامی استفاده میشود که یک جسم نرم و لطیف بین دو جسم سخت آسیب جدی ببیند

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ای خاک هنرخیز و لبریزم از عشق،

ایران ای وطن مظلوم من،

خاکت گهواره هزاران مرد و زن پاکی است،

که عشق و هنر و انسانیت را به رخ آسمان کشیده اند،

اینجا مقصد هر سعادت طلبی بود، که مهاجرین، راه های سخت کوه و دریا را در عشق زیستن در تو، پشت سر می گذاشتند، تا در تو قرار و آرام گیرند؛

تا تمدن های بزرگ و رویایی خود را، در تو نهاده، بکارند و به اوج رسانند.

تو گهواره تمدن و مدنیت برای هزاران سال بودی، و انسان را به اوج انسانیت نزدیک کردی،

اما چه سود، که هر بار سرمایه گرانقدرت، اوج گرفت و انبار شد، به تاراج خزان ظلم ظالمان، جهلِ جاهلان، کید مکاران، کینه پست مردمان، دروغ خائنین رفت،

هرگاه که در اوج، قد برافراشتی، ناجوانمردی از کیان تزویر و جهل، چهارپایه از زیرپایت کشید، و حلق آویز دروغ، کینه و جهل شدی،

و سم اسبان غارتگرِ تمدن و فرزندانت، تن تو را به زیر پای ناپاک خود کشیدند، و به توبره جهل و دروغ خود بردند؛

و تو در بی کسی و تنهایی، چشم بدست خدایانی آسمانی ماندی، که باید در این رستخیز عظیم، به مددت بر می خواستند،

اما درحالی که استخوان هایت زیر سم اسبان تازه نعل زده تزویر و جهل، می شکستند، چشم به آسمانی ماندی، که مدعیان آن، معبد از پس معابد برافراشتند، تا نگاهبان رابطه تو با "فریاد رسی" باشند، که در این هنگامه از فریاد رسی دریغ نکرده، و خودی نشان دهد،

اما تو در خون غوطه ور شدی، و همه به نظاره اضمحلال و مرگت نشستند، تا فرزندان برومندت، خوراک مارهای ضحاکِ مار به دوش شوند، و در میان ضجه مادران داغدیده اشان، در پروژه غارتِ جهل و تکبرِ خصم، غرق شوند، و او سیراب از خونشان، و تو تشنه به مهرشان، از غم در خون غوطه خورده، و بلا کشِ هلاکت شان، و ضجه زنِ فقدان شان شوی.

اما وطنم همچنان "تن خود را چرب نگهدار"، که تازیانه ها را پایانی نیست و خصم، همچنان از شمال و جنوب، و از غرب و شرق در راه است، تا به غارت مداومت، تداومی بی پایان بخشد، و تو گویا این عروس را باز به حجله خونی دگر می برند، تا در برابر خونخواری دگر قربانی کنند.

باز می خواهند کاروان بردگان ایرانی را به طمع ساخت کاخ های عظیم خود به اسارتی دیگر برند، باز می خواهند بازارهای از رونق افتاده خود را از فروش بردگانی چون ما رونق بخشند،

و انگار قیام زنگیان را هم در میانه راه؛ تشتت و ویروس کبر و جهل، مبتلا کرده، تا دوباره خلیفه بغداد، قیدهای دست و پای ما را تجدید کند، تا همچنان در زمره اسیران باقی بمانیم و دیده ما بعد از رویت فجر پیروزی، در آفتاب داغ ظلم کور شود، و دوباره در فکر رویت صبح آزادی نیفتد.

باز از ما خون می خواهند، که هر صبح جام در پی جام، از آن سر کشند، و سرمست از خون، خون طلب کنند.

و گویا دوای درد ما، باز مرگ است، و داروی رهایی و خلاصی ما همان نابودیست،

پس ای خدایی که به نام هایی مختلف میان ما پرستیده می شوی، لااقل از این دارو و نعمت رهایی بخش، بر ما دریغ نفرما،

زیرا که باز ضحاک برای خوراک مارهای خود، به مغز جوانان بیشتری از ما چشم دوخته است.  

 ایزدا! گر تصمیم به دست گیری و خلاصی ما نداری، مرگ را لااقل از ما دریغ نکن، که در دایره تنگِ این همه تزویر چند لایه، گرفتار آمدیم.

و مادر این خاک مانده است، که آیا به مرگ بابک خود بگرید، یا به کار افشین خود در همراهی با دشمن، زار زند.

او به واقع در بنای تزویر خصم، هر دو را از دست داده است.

نمی داند به تحویل جنازه سهروردی خود که در سی و هشت سالگی در زندان حلب به تیر جهل بسته و خفه شد، برود،

یا در بغداد خاکستر حلاج را در میان باد فتنه جهلی دگر بجوید، و یا در همدان عین القضات خود را بر بوریایی از آتش، دست گیری کند،

و یا سهراب را دریابد، که اسیر تزویر خصم، در زیر خنجر پدر خود، جان می سپارد،

یا به دستگیری دخترکان زیبا رویش برود، که در کاروان کنیزان و بردگان، به شام و بصره و حجاز و اورشلیم می برند شان، تا بین امرا و شیوخ قبایل تقسیم شان کنند،

یا فرزندان دیگرش را دریابد که برای حمل سنگ های گرانِ پایه های کاخ های رومیان به اسارت سوی فلسطین و سینا می برندشان،

از این مادر، در قادسیه، سرداران بی شماری محو در غرور، و مست از قدرت، هزار جام خون از جوانانش نوشیده اند، و باز از سرزمین تفتیده حجاز بوی حمله و خون هایی دگر می آید،

بوی کبر و غروری که با سکه های به غارت رفته از تیسپون، جلولا، خرمشهر و... جمع شده و طبل هایی که از پوست تن آرش ها، باکری ها، جهان آرا های بر صحنه جنگ مانده، ساخته اند، و نوای جنگی دوبار می نوازند، تا دوباره ابن مقفع را به اسارت خود برده و حسادت شان را از علم و هنرش، در آتش تنور باغ های اطراف بصره سرد کنند، و بی هیچ سوال و محکمه ایی خون فرزندان برومند ما، باز به هدر رود.

اسکندر اینک دوباره می خواهد، بر این خاک بتازد و بر سند و هند و آنسوی کاشغر و آمودریا نیز دست یابد، گویا باز ما مانع کشور گشایی او در آن سوی شرق هستیم.

چنگیز نیز تیغ از پی مناره ساختن از سرهای ما، تیز می کند، تا فرزندش تیمور را از خون ما همواره سیراب نگهدارد.

سلجوقیان نیز با همکاری خواجه نظام، ردای شرع از خلیفه بغداد قرض گرفته اند، بر جهل ما حساب باز کرده و بر تن قبای نمایندگی از نمایندگان خدا کرده، و قلعه های باقی مانده از الموت را نشانه رفته اند، تا فریاد نهضت سربداران را در گلو، دوباره خفه کنند، و نگذارند، تداومی یافته و این قوم بی کس، بی کسی را همواره تجربه کند.

سرداران قادسیه هنوز از ما خون طلب دارند، و در پی آن جان می طلبند، و گویا این تنها مرگ است، که هر ایرانی را از دام این ابلیس بداختر می رهاند، و گویا این مرده ماست، که بهترین ایرانی نزد آنانست.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 دلم، وصل نادیده ایست، که به دیدارت آرزوست

توفان دلم هوای کوی عشق می کند        دیوانه ناشده، کوه و بیابانش آرزوست

او رستخیز ندیده، هوای بهار می کند       صبح بهار، ز پس رستخیز تابناکم آرزوست

نادیده وصل، تو را به نام صدایت می کند      وصل نادیده ایست، که به دیدارت آرزوست

معشوقِ غایت از نظر، ببین با دل چه می کند    نادیده روییست، که دیدنش عاشقان را آرزوست

نای کلام ناشینده اش، در گوش نجوا می کند    من هستم، و تو هستی، دیدار، هم آرزوست

عشقت مرا به محکمه ی خلق رسوا می کند     رسوایی ام به محکمه ی جانانم آرزوست

عشقم به گاه، چون نظری بر ما می کند       آن دیدن رخ، چشم و نظرش، در جانم آرزوست

ظلمش به حد رسید، ببین چه غوغا می کند    آن لیلیِ کاسه شکن، که به دیدارش صد آرزوست

بس حرف ها که در دلم، با تو نجوا می کند    وقتی رسد گاه لقا، بر ملا، بر دارم آرزوست

عین القضات در دل آتش، با تو راز می کند   اشراق را دیوارهای بلند زندان حلب، به لقایش آرزوست

هر کس در طمع دیدار، نظری سوی تو می کند     انگار معشوق، او را مبتلا به هزار خارش آروزست

حلاج رسید به لقایت، که چنین بانک اَنَ الحق می کند     او نیز در این راه، آتشی در پس گلستانش آرزوست

بین لیلی مرا، که آتش به جان و تن عشاق می کند بی تاب عاشقش را، تن و جانِ در آتش گرفتارش آرزوست

ما را به گاه وصل تو هردم، چشم دیوانه می کند     دیوانگی هم به گاه لقایت، در انتظار و در آرزوست

سروده شده در تاریخ 29 بهمن 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 در روزگاری که انسانِ تنهای در چنبره عملکرد و تصمیمات بجا و نابجای خود گرفتار آمده، که گاه نه راه پیش در مقابل خود می بینند، و نه راه پس برای بازگشت، در چنین روزگاری کسانی هستند که هنر خود را به خدمت همنوع در آورده، تا او را از درد و آلامش، حتی اگر به مقدار دمی هم که شده دور سازند و یا از آن بکاهند. هندی ها یکی از ملل جهانند که غم ناشی از نداشتن ها، و حتی گرسنگی، و از هزار درد بی درمان در رنجند، و اینجاست که اهالی بالیوود [1] به خدمت مردم شان آمده و با موسیقی و هنر خود، کمی حواس این مردم ستمدیده و در رنج را، از آنچه می کشند و در آن غرقند، پرت می کنند، تا حتی اگر دمی هم که شده به آنچه گرفتارش هستند، نیندیشند و از غم آنچه به آنان می رود، دقمرگ نشوند.

چارلی اسپنسر چاپلین اما یک مرد هنرمند جهانی است، او گرچه در جامعه مولد امریکا جوانه زد، رشد یافت و اوج گرفت، اما هنر او هرگز یک هنر منحصر به امریکا و امریکایی ها نبود، بلکه دنیا را برای دقایقی از غم هایی که در آن غرق بود، خارج کرد و می کند، زیرا هنر چاپلین منحصر به زمان و مکان و فرهنگ خاص نیست، او که با قد کوتاه اما تفکر بلندش، در نقش های مختلفی از جمله یک عاشق دلباخته، یا دیکتاتوری که دنیا را به بازی های کودکانه خود گرفته، و یا در نقش یک ولگرد بی چیز، یا جوینده طلایی که در دام یک وحشی گرسنه گرفتار آمده و یا در نقش پلیس کوتاه قدی که اراذل و اوباش و سرکرده آنان را در یک خیابان قرق شده توسط اوباش سرکوب می کند و... حاضر شد، همه ی نقش هایش، هنرش، چهره اش و... بشر را در یک "تخدیر ناب هنری" غرق خود، رفتار و کردارش کرد، تا برای دقایقی هم که شده، انسان را از خودِ رنج کشیده اش خارج، و در هنر خود محو و مسحور کند، و دمی روان انسان را استراحت دهد.

و متاسفانه مخالفان هنر (موسیقی و...) در کشور ما این کارکرد شگرف را درک نمی کنند، و نمی فهمند که چه نعمتی را از مردم خود دریغ می کنند، و فرصت استراحت فکری را از مردمی مضایقه می کنند که در بمباران مصائب، دست و پا می زنند، کاش قدر هنر و هنرمند را می دانستیم و کاش در این روزها، ما هم یک چاپلین داشتیم.

[1] - صنعت سینمای هند که در مقابل هالیوود در امریکا شکل گرفته و فرهنگ و هنر هند و بلکه جهان را تحت تاثیر تولیدات خود دارد، بخش ثابت هر فیلم هندی موسیقی است که به آن سنجاق می شود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بهمن ماه که می شود، آنان که در روند مبارزه خود برای دست یابی به آزادی از "سلطه خارجی" و یا "استبداد داخلی" تلاشی داشته اند و یا در معرض این تلاش ها قرار گرفته اند، خاطرات خود را مروری می کنند، و به ارزیابی آنچه از دست داده اند و یا آنچه به بدست آورده اند، نشسته، و گاه بدانچه کسب کرده اند افتخار می کنند و غریو شادی سر می دهند، و گاه دست ندامت بلند و آه حسرت شان به آسمان می رود.

اما این مبارزه را مبارزینی پیش بردند که اکثرا اکنون صحنه را به غیر واگذار کرده، یا به تیر رقبا مبتلا و از صحنه خارج شان کردند، و یا اینکه دیگر زمانِ نقش آفرینی آنان به پایان رسید، و باید دست در دست عزراییل راهی دیار باقی می شدند. در قرآن به کسانی که پیشقدم در مبارزه اند، عنوان "السابقون" نام داده شده است، آنان که سنگ بنای مبارزه را گذاشتند و در نبود افق پیروزی، مبارزه کردند و بی طمع قدرت راه خود را حق دانسته، و در مسیر آنچه درست تشخیص دادند، پیش رفتند و در ناباوری تمام نتایج آن را به آغوش کشیدند.

آیت الله سید محمود طالقانی و مرحوم آیت الله حسینعلی منتظری از جمله کسانی بودند که در روند انقلاب 57 بیشترین صدمه و زندان را در کنار بسیاری دیگر از مبارزین متحمل شدند و آن روزهایی که هنوز خیلی از ما اسمی از مبارزه نشنیده بودیم، آنان به روند حرکت آزادیخواهی مردم ایران که از مشروطیت آغاز شده بود، پیوستند و روند دست یابی به اهداف آن را ادامه دادند، بدین امید که از "استبداد فردی" و "حاکمیت استبدادی" رهایی یافته و "حق تعیین سرنوشت" را نصیب مردم خود کنند و قدرت را از "ظل الله" [1] ها گرفته و به صاحبان اصلی آن "عیال الله" [2] و یا به قول امام خمینی "ولی نعمتان" خود، منتقل کنند، تا مردم بتوانند چرخش حاکمان را به خواست خود و در جهت منافع جمع گردش دهند.

در میانه حرکت انقلابی مشروطیت و انقلاب 57، روند مبارزاتی این مردم یک ایستگاه بین راه هم داشت و آن حرکت دکتر محمد مصدق بود که هر دو وجه "استبداد داخلی" و "سلطه خارجی" را کم و بیش هدف گرفت و نهضت او به پیروزی رسید، ولی این مبارزه نیز در زیر پای "اوباش غارتگر امید مردم ایران" نظیر "شعبان بی مخ ها"، و دست های پشت پرده عروسک گردان این "بی مخ ها" و مزدوران خارجی دست اندرکار حیله و تزویر عقیم ماند، و به حصر خانگی و ابدی دکتر مصدق و مرگ او در حصر ظالمانه، و اعدام ناجوانمردانه یاران فعالش همچون دکتر فاطمی و... عقیم ماند؛

اما الهام گیران از این حرکت آگاهی بخش و رهایی بخش، بعدها مبارزه او را ادامه دادند، جریان ملی که در زیر پای ناپاک و حماقتبار "بی مخ ها" در جریان کودتای 28 مرداد له شد، و شکست را پذیرا گردید، از پا ننشسته و مبارزه را دوباره از سر گرفتند. خاطره ایی که در این نوشتار قصد بازگویی اش را دارم بدین حرکت و نقش آفرینندگان آن اشاره دارد.

وقتی به تاریخ نگاه می کنی انگار در بعضی از موقعیت های جغرافیایی مغناطیسی عجیب را می یابی که شگفتی ساز می شود، مثال آن "دره تالقان" و در امتداد آن "دره الموت" است، که در کرانه های رود پرشکوه "شاهرود" بزرگ و پرآب نشسته اند، تا زیستگاه و گهواره مردان و زنانی شوند، که تاریخ مبارزه آزادیخواهی و تفکر این مرز و بوم و این مردم را تحت تاثیر عظیم خود قرار دهند،

در طول تاریخ نخبگانی از این خطه برخواسته اند که در تفکر از زمان و سطح تفکر بقیه مردم زمانه و همسلکان خود، بسیار جلوتر بودند، و اسب تفکرشان چنان شگفت انگیز به تاختن رفته است که تو گویی هیچ مانعی را در این منطقه، مقابل خود نیافته اند، تا استعداد شگرف شان را در کودکی و یا در جوانی خفه کند و آنرا عقیم سازد؛

 لذا نهضت مبارزه با سلطه خارجی در زمان اسماعیلیه توسط حسن صباح در دره الموت به حرکت در آمد و پیش رفت و سده ها ایران و اشغالگران فکری و عملی آنرا تحت تاثیر مبارزات خود داشت و...؛ و رگه های مهم و غنی مبارزه علیه استبداد داخلی و سلطه خارجی در دوره مدرن را نیز می توان در تالقان دید، آنگاه که به تاریخ زندگی سردمداران شناخته شده ایی در تفکر و اندیشه، چون عبدالرحیم تالقانی رهبر قیام بردگان و یا زنگیان که به صاحب الزنج شهرت دارد، جلال آل احمد و سید محمود طالقانی نگاه می اندازی، و می توان برجستگی کامل این بزرگان را در این بین دید.

چهره ایی چون سید محمود طالقانی، آنقدر در فهم و درک و تفکر پیشرو بود و افق وسیعی داشت و می دید، که انسان در شخصیت و بزرگی او می ماند، زیرا برغم اینکه خود و خاندان و اهلش از استوانه های "علم دین" بودند، و در حالی که کسانی از این سلک حتی در قرن 21 هم با تجدّد و علمِ جدید در مبارزه و مخالفتند، و تنها علم دین را علم واقعی و قابل اعتنا می دانند و دیگر علوم را از دایره علم هم حتی خارج دانسته و گاه به مبارزه با آن همت کامل دارند، اما طالقانی بزرگ، در زمانی که با رژیم گذشته در مبارزه عمیقی بود، با اینحال در "حرکت مبارک توسعه علمی کشور و مردم ایران" که توسط پهلوی ها بنیانگذاری و پیش برده می شد، نه تنها به مخالفت با این حرکت درست آنان بر نخواست، بلکه خود را حامی آن نشان داد و منزل شخصی و آبا و اجدادی خود را نیز به "وزارت فرهنگ" آن زمان تحویل داد، تا به مدرسه روستای گلیرد (زادگاه خود) تبدیل و آن را به پایگاه تشکیل کلاس ها با شیوه، متون و عناوین مدرن قرار دهند، و کودکان روستای گلیرد و روستاهای اطراف را میزبانی کند، تا آنان از کاروان "علم جدید و مدرن" عقب نمانند.

و به همین دلیل شش سال مقطع ابتدایی را، بسیاری از کودکان محل، متولد دهه 1320 و... در منزل ایشان حاضر شدند، تا در معرض فراگیری علوم جدید و مدرن قرار گیرند، و امروز آن جوانان برومند که هر کدام در روند علم جدید افتخار آفرین محل و خانواده خود هستند، و به شغل ها و رده های در خور توجهی هم نایل شده اند، و در سن بازنشستگی قرار دارند، از این کرامت و وسعت نظر این شیخ مدرن و متفکر، به عنوان "یک خاطره خوب" یاد می کنند.

این در حالی است که این مرد بزرگ، در همان زمان درگیر مبارزه با وجه "استبداد فردی" در رژیم وقت بود، تا پروژه نهضت مشروطیت را به سرانجام مطلوب برساند و قدرت را از "مستبد عصر" به "مردم همان عصر" منتقل کند، و حرکت ملی دکتر محمد مصدق را که در مبارزه با اختیارات بی حد و حصر استبداد داخلی و دست اندازی سلطه خارجی درگیر بود، را به سرانجام مطلوب خود برساند، و به مردم خود "حق تعیین سرنوشت" اعطا کند.

 یکی از همین دانش آموزان مقطع ابتدایی آن موقع ها که از متولدین 1328 می باشند، در خصوص مواجهه سخت طالقانی و همفکرانش که با حاکم عصر خود نفس به نفس درگیر بودند، این گونه روایت می کند : "من آن موقع ها کلاس یازدهم بودم که می شود حدود 1347 با یکی از اقوام آقای طالقانی به اسم ناصر علایی عازم روستای گلیرد بودیم، تا ایشان به دیدن خواهرش برود.

وقتی به گلیرد رسیدیم با تعجب دیدم اینجا انگار بازاری از دست فروش ها برقرار است، پتو، سبد، لباس و... بساط کرده اند و غوغایی برپاست. از دوستم آقای علایی پرسیدم ده ما "سپچخانی" نزدیک جاده است و هر گروه دستفروشی که وارد دره تالقان شود، اول به ده ما می آید و بساط می کند، اینجا در گلیرد چه خبر است؟! چه ده پیشرفته ایی دارید که این همه بازار اینجا درست شده است، و این بازار تا سه تا چهار کوچه ایی که به خانه آقای علایی می رسید، ادامه داشت.

رفتیم و نهایتا به خانه آقای علایی که مقصد ما بود رسیدیم، و این مطلب را من در آنجا هم مطرح کردم، و گفتم با اینکه ده شما از جاده اصلی دور است، چه بازارهای خوبی دارید؟!!  صاحبخانه، آقای علایی که معلم بودند، خندید و گفت :  "فردا قرار است آقای طالقانی و مهندس بازرگان به گلیرد بیایند، اینجا و این دست فروش ها در واقع ماموران – نگفت ساواک - هستند که از قبل از آمدن آنها، آمده اند و اینجا حاضر شده اند، تا آنها بیایند و بروند، و ببینند چه خبر است. گفتم آهان پس اینطوری است،

یکی از این دست فروش ها یک چادرشب [3] پر از پتو به پشت خود بسته بود روی دوشش و به بهانه فروش پتو، آنجا حاضر شده بود. ما تا غروب در منزل آقای علایی ماندیم و غذای عالی هم میهمان خانواده علایی بودیم و که هنوز که هنوز است، مزه سرشیر و کره محلی آن روی زبانم هست، و بعد آهنگ بازگشت کردیم، وقتی از منزل آقای علایی بیرون آمدیم، هنوز این دست فروش ها در آنجا بودند."

بله مبارزین راه آزادی این چنین مبارزه کردند تا آزادی ما را رقم بزنند، همین طالقانی که این چنین سایه به سایه خطر مبارزه کرد، وقتی در زندان با آقای منتظری بود و صدای پیروزی انقلاب داشت می رسید، با افق دید وسیعی که داشت نگران قدرت گرفتن همرزمان خود بود، [4] او هرگز خود را "ابوذر زمان" [5] و یا "سرباز امام زمان (ع)" [6] نام ننهاد، گویا می دانست اگر در جایگاه قدرت قرار گرفتند، و دست به ظلمی زدند، مردمی پیدا خواهند شد که بگویند "اگر امام زمان هم به همین شکلی است، که سربازانش هستند، پس وای به حال ما که منتظر آمدن چون او هستیم".

گویا آیت الله طالقانی هم دغدغه های آخوند خراسانی را در قدرت گرفتن مذهب داشت که ضررهای آن را در پاسخ به نامه ی آیت الله نایینی برشمرد.

و اما در انتها چند عکسی را از طبیعت زیبای زمستانی دره تالقان در نیمه دوم بهمن ماه 1397 تقدیم همه دوستداران طبیعت می کنم تا اگر تلخی در این نوشته است، به شیرینی تبدیل شود :

 

Click to enlarge image Winter-Taleghan (1).JPG

منظره روستای نسا عکس از سمت منگلان

تالقان مجموعه ایی از روستاهاست که در کناره رود شاهرود و سرشاخه های آن، زیبایی کم نظیر طبیعی را رقم زده اند، این زیبایی را در تنوع و اصالت نام روستاها هم می توان مشاهده کرد، که دنیایی از معنا را در زبان محلی خود، و در پس کلمات با خود به همراه دارد، که این نیز به زیبایی این منطقه افزوده است، تنوع اسم روستاها خود گویای فرهنگ غنی آنان است، اسامی روستاهایی مثل نویز، گوران، منگلان، گلیرد، کرکبود، کویین، فشندک، نویزدشت، حشان، زیدست، خچیره، مهران، پراچان و.... خود در بر دارنده موسیقی کلمات است، اما این مردم در نام گذاری خیابان های خود هم باز اعتماد به نفس خود را بروز داده اند و با استفاده نام های محلی که گویای تاریخ و وضعیت روستای آنان است، به حفظ فرهنگ خود کوشا بوده اند، برخی از نام هایی که بر خیابان های روستاهای نویز، حصیران و منگلان گذاشته اند را با عکس ثبت کرده ام :

  

 

Click to enlarge image IMG_7137.JPG

کوچه پیلاجو روستای نویز

[1] - "ضل الله" به معنی "سایه خدا" بر زمین عنوان شاهان در ایران است چه در زمان باستان و چه در زمان مدرن، که شاهان خود را بلافاصله بعد از خدا و جانشین او بر زمین، و خود را ولی، صاحب و قَیّم مردم می دانستند، آن موقع ها هم عکس مقام درجه یک کشور را در کلاس های درس نصب می کردند و زیر عکس "آقای محمد رضا" هم نوشته بود "خدا – شاه – میهن" و این نشان می دهد که اعتقاد ما به خدا باعث شده است، که هر حاکمی که بر کرسی حکم نشست، سعی کند نمایندگی خدا را به عهده گرفته، تا چون خدا مبسوط الید و با دست باز و هرچه خواهد انجام دهد، یکی از کسانی که در جریان مبارزات قبل از انقلاب سن و سالی داشت و با جریانات دوره مبارزه نسبتا آشنا بود، در سفری با اتوبوس با من همسفر شد و از خاطرات زمان مبارزه می گفت و از جمله این طنز را از قول شاه به آقای خمینی عنوان می کرد که از لطیفه های سیاسی زمان مبارزه است که : "تو اگر آیت الله هستی چرا به مبارزه با ضل الله برخواستی"، متاسفانه از بد اقبالی ماست که همواره گرفتار انسان ها باشیم که سعی دارند خلا بین خدا و مردم را پر کرده و خود را بلافاصله بعد از خدا تعریف، تلقی و جانشین او شوند و اگر جانشین خدا شدی، برای خود مقام و حد وسیعی از اختیار تعریف خواهی کرد، که همچون خداوند رها از هر گونه پاسخی به اعمال انسانی خود، بدون پاسخگویی هر آنچه می خواهی به نام ایزد خالق انجام خواهی داد.    

[2] - حدیثی از پیامبر اکرم نقل می کنند که : "مردم عیال خدا هستند و محبوبترین آنها نزد خدا کسی است که به عیال خدا سود دهد و خانواده ای را شاد سازد." "الخلق عیال الله فاحب الخلق الی الله من نفع عیال الله و ادخل علی اهل بیت سرورا"

[3] - چادر شب یک پارچه دستباف و عموما چهارخانه ایی بود، که توسط خانم ها بافته می شد و به عنوان بُقچه، چادر حجاب، جای رختخواب، لباس و... استفاده می شد و کارایی داشت.

[4] - آیت الله منتظری می گفت: اوایل سال ۱۳۵۶ با ”آسید محمود” (آیت الله طالقانی) هم سلولی بودم، یک شب بی وقفه سیگار می کشید و راه می رفت، نیمه شب بهش گفتم: “خفه شدیم از دود چرا نمی خوابی؟” ایشان گفت: ”مگر نمی بینی؟ مگر نمی شنوی؟”   گفتم: “چی رو”  گفت: “صدای مردمو! انقلابو! پیروز میشن!” من گفتم: “خب بشن چه بهتر”  ایشان در جواب گفت: “چرا متوجه نیستی! شاه می رود، مردم به ما مراجعه می کنند، بلد نیستیم مملکت داری را، همین یک ذره دینی را که هم دارند از کف می دهند این مردم بی نوا…”

[5] - امام خمینی(س) در پیامی که به مناسبت رحلت آیت الله طالقانی نوشتند علاوه بر آنکه از وی به عنوان دوستی ارجمند نام بردند، چنین ادامه دادند: «او براى اسلام به منزله حضرت ابوذر بود. زبان گویاى او چون شمشیر مالک اشتر بود؛ بُرنده بود و کوبنده‏» بنا براین لقب ابوذر زمان کمی مسامحه انگیز است. زیرا قید زمان ندارد و نیز زبان ایشان را به شمشیر مالک اشتر تشبیه کردند. بدیهی است آیت الله طالقانی شخصیتی چند ساحتی داشتند. از جمله یکی از ساحت های ایشان، سیاسی بودن ایشان بود که ابوذروار روشنگری می کرد و با توجه به اینکه مفهوم ابوذر در فرهنگ سیاسی مذهبی ما معنای کاملاً شفافی داشت و دارد و به کسی اطلاق می شود که مرد راستی، درستی و آگاه به انحرافات اجتماعی و سیاسی بوده و اهل محافظه کاری و مصلحت اندیشی های سست و منفعت طلبانه نباشد و نیز نمی توان او را با پول خرید یا با نیرنگ فریفت و به رغم دانش سرشار اهل فریاد است و نه اهل سکوت و تمکین به وضع موجود، این مشابه سازی ابعادی از شخصیت آیت الله طالقانی در اندیشه امام را بازگو می کند. (منبع - http://www.imam-khomeini.ir/fa/c76_15213)

[6] - بعضی از روحانیون و اهل علمِ دین، خود را سربازان امام زمان خطاب می کنند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

محیط بوستان و یا همان پارک که روزگاری بخشی از تپه های حاشیه شهر بوده و اکنون به محیطی سبز و شادی آفرین برای ورزش و دیدارهای عمومی تبدیل شده است، به خاطر دخالت و آمد و شد ما آدم ها، این روزها تنها مکان حضور دو گونه ی غالب از حیوانات شده است، که از گزینش های فرهنگی، دینی و اقتصادی ما جان سالم به در برده و اجازه ی سوپر زندگی در اجتماع شهری ما را گرفته اند.

اینان حیواناتی اند که گوشت آنان برای خوردن حرام، و در فرهنگ ما آدم ها، جواز عدم حضورشان برجسته نشده است، آنها گربه ها و کلاغ هایند، که از این نظر که نه گوشت شان خوردنیست، و نه نگهداری آنها در منازل ما مد شده (سگ و...)، نه آنچنان قیمتی اند که شکار شان کنیم (عقاب، شاهین و...)، نه از آنها ترس داریم که با دیدن شان چیزی را برداریم و بر فرق سرشان بکوبیم و از بین شان ببریم (مار، عقرب، رتیل و...)، نه از وجود آنان چندش مان می شود که وجودشان را با سمی، بی وجود کنیم (سوسک و...) و...

گربه ها واجد خصوصیاتی اند که از نسل کشی ما انسان ها جان سالم به در برده و در یک توافق نانوشته، جواز زندگی اشرافی در اجتماع ما نیز گرفته اند، و نه تنها از آزار ما انسان ها مستثنی شده اند، که در فرهنگ ما حتی ریختن آب بر روی گربه ها منع شده و مرحوم مادرم می گفت "روی گربه آب نریزی که باعث ریختن موی های سرت خواهد شد"، و بلکه از حیوانات رونده بر روی زمین، این تنها گربه هایند که دوپینگ قدرتمندی را از ساز و کارهای حاکم بر رفتار ما دریافت و پارک را حریم بلامنازع خود کرده اند، و پذیرایی شاهانه ایی هم از آنها می شود.

 و بدین سان، گربه های خوش شانس "هم از توبره می خورند و هم از آخور"، هم پرندگان و دیگرحیواناتی را که به هوس زندگی یک قطعه ی سبز در شهر، پارک را بعنوان مقصد خود انتخاب می کنند، را برای صید و شکار انتخاب و می خورند و هم این که هر روزه در چندین نوبت توسط ما انسان ها با گوشت و خوراکی های متنوع پذیرایی می شوند، و همیشه قبراق، و غرق لذت زندگی خود، در انتظار پرنده ایی لذیذ به کمین نشسته اند که از درختان بر زمین نشیند، تا شکارش کنند.

 ورزشکاران صبحگاهی گروه اولی اند که صبحانه اول صبح را می آورند و تقدیم گربه ها می کنند، و لذا در پس هر یک از ورودی های پارک از سمت جنوب، شرق، شمال و غرب دسته ایی از این گربه ها که آن محل را به نام خود قُرُقْ کرده اند، به انتظار نشسته اند تا اهداگران اولیه صبح از راه برسد، مثلا گروهی از آنان در ورودی جنوبی به انتظار آقای مهندس ما نشسته اند، تا با کوله خود که معمولا از پسماند پوست، استخوان و گوشت مرغ هایی که در مرغ فروشی های شهر تمیز می شود، برسد و یک بسته از این گوشت ها با خود بیآورد و از آنها پذیرایی کند.

جناب مهندس که انگار قسمتی از مستمری بازنشستگی خود را نذر پذیرایی از این گربه ها کرده، در حالی که باند کوچک پخش موسیقی خود را روشن می کند، و قطعه ایی از دریای شاهکارهای زیبای موسیقی سنتی، و یا ترانه های به تاریخ پیوسته کوچه بازاری را به تناسب حال خود پخش می کند، به هر کدام از گربه هایی که ریسه کشان او را از هنگام ورود به پارک از درب جنوبی تا این طرف پارک، در قسمت شمالی به امید پذیرایی همراهی کرده اند، تیکه ایی گوشت می دهد، و می نشیند و به حرکات آنان در هنگام خوردن، که هنگامه ایی از سبقت، دعوا، دزدی، جنگ و... است خیره می شود و یا در زیبایی های رنگ و نقش گربه ایرانی غرق می شود.

 روزهایی هم که او پذیرایی برای این گربه به همراه نداشته باشد هم، باز این گروه از گربه ها او را می شناسند و در مسیرش تا جای معمول حضورش در پارک، دنبالش می کنند، تا به طور کامل از این که چیزی بهمراه ندارد، مطمین شوند، و پس از اطمینان نیز باز هم یکی دوتا از آنها، او را ترک نکرده و از سر و کولش بالا می روند و  خود را به پاهایش می مالند، و خود را برای این پیر مرد مهربان لوس می کنند، و او هم غرق در شادی اهمیت خود، نظاره گر التماس آنان است تا سعی کند فردا بی غذا به پارک نیاید. و این حرکات گربه ها به نوعی به وفاداری آنان در مقابل بی وفایی انسان به احسان دیگران، تفسیر و تعبیر و تمجید می شود، که از این گربه ها سر می زند، ولی از بچه های انسان سر نمی زند، اما به زودی این قلیل وفاداران هم با اطمینان از عدم وجود پذیرایی او را ترک خواهند کرد.

بسیاری از ورزشکاران صبحگاهی که از اذان صبح تا ساعت نه پارک را به حضور خود مزین می کنند، هم هر مقدار پس مانده غذا را که از وعده شب گذشته اشان باقی مانده باشد، را برای پذیرایی از این گربه ها می آورند، و گربه ها هم که هر گروه شان در قلمرو خود با پذیرایی کنندگان ثابت و متغییر در ساعات متفاوت روز اُخت شده اند، منتظرند که آنها از راه برسند، پذیرایی شوند.

 مهندس کامران یکی از پاهای ثابت محدوده دستگاه های ورزشی وسط پارک است، او همیشه در کوله ی وسایل ورزشی خود مقداری غذا دارد، که به گربه زرد چاق و فربه خیابان وسط پارک و اعوان انصارش اهدا می کند، این گربه در ساعت حضور او در پارک، زیر چوب لباس جمع ورزشی همدلی که اینجا را پاتوق ورزش هر روزه خود کرده اند، اتراق دایم دارد، و این گربه شاید از با شخصیت ترین و ملوس ترین گربه های پارک است، که دایم زیر دست و پای کسانی که بر این رخت آویز وسایل می گذارند وول می خورد و حتی گربه خاکستری که نمی دانم برادرش هست یا همسرش، گاه روی دوپا می ایستد تا بر کوله ورزش کاران که از رخت آویز، آویزان است دست یافته و آن را به پایین کشیده و محتویاتش را بیرون بریزد؛ این کوله، کوله ایست که یا از آن پذیرایی شده و یا انتظار دارد در آن غذایی باشد و... او پنجه می اندازد تا آن را از رخت آویز به زمین اندازد و بر محتویاتش دست یابد.

سیمین خانم کارمند یک شرکت در اطراف پارک است که پیش از حضور در محل کار خود، در ساعات اولیه صبحگاهی، از غذاهای خارجی آماده که به صورت خشک وارد کشور می شود، خریده و گربه های مقیم و مجاور درب ورودی شرقی پارک یکی یکی با وسواس خاصی پذیرایی می کند و سپس عازم محل کارش می شود، از این قسم در پذیرایی کنندگان زیادند.

ورزشکاران شیفت صبح که تمام شوند، پارک روهای شیفت دوم آغاز می شوند و آنها هم تا ظهر این موجوداتی که بلدند چطور صاحبان مال را به بذل و بخشش متقاعد کنند، را پذیرایی می کنند و بخشش کنندگان هم از لوس بازی های آنان لذت می برند، ظهرها پارک تا حدودی خلوت می شود، و تا ساعت سه بعد از ظهر که گروه دیگری از مراجعین پارک، تا شب پارک را عرصه حضور خود می کنند، گربه ها به شکار پرندگان مشغولند، زیرا با خلوت شدن پارک از آدم ها حیوانات دیگری هم جرات آمدن به پارک را می کنند، تا این که آقا فتح الله و خانم سبزی با ترولی خود که حامل گوشت قسمت های مختلف بدن مرغ است، راه می رسند و دستکش پلاستیکی بدست آنقدر به خورد این گربه ها می دهند که احساس کنند که سیر شده اند، از گردن مرغ گرفته تا غضروف انتهای ران، جگر مرغ و... این دو هم در پذیرایی از آنها سنگ تمام می گذارند.

سیما خانم، یک سواری دوو سیلو دارد و می داند که پسماند رستوران کوچه ما را کی در آشغالی محل قرار می دهند و هر روز حوالی همان ساعت مقرر خود را به محل قرار دادن آن می رساند، و کلی برنج، کباب، استخوان و... بازگشت خورده از سفره مشتریان رستوران که اینک در پلاستیک های زباله بزرگ، به این آشغالی منتقل شده، را برداشته و در صندوق عقب ماشین خود قرار داده و به پارک های مختلف برده و بین گربه ها تقسیم می کند، او معتقد است این غذاها حیف است که با آشغال های شهری مخلوط شود و از بین برود، بهتر است خوراک حیوانات شود، اما تنها حیوان دسترس باز همین گربه های پارک هستند که عرصه دار این صحنه خیرات و نذوراتند.

به غیر از گربه ها، کلاغ ها هم میهمانان، مقیمین و مجاوران پارکند و هرگاه پذیرایی کنندگان از راه برسند، آنها نیز قشقرق به راه انداخته تا بلکه بتوانند نظر اهدا کنندگان را به پذیرایی خود جلب کنند، اما انگار آنان در این خیرات هیچ سهم مجاز و اهدا شده ایی ندارند و با حالت مسالمت آمیز قسمتی به آنها تعلق نمی گیرد، لذا از راه شرارت های خاص خود وارد عمل می شوند تا سهمی از این خوان نعمت برای خود بربایند.

آنان عموما سعی می کنند حواس یکی از گربه ها را پرت کرده و از اضافه غذایی که برای او انداخته شده، سرقت کرده و منفعت خود را بجویند، اما در این حرکت خطرناک ممکن است جان شان را نثار طمع خود کرده و توسط این گربه های چاق و اما پر تحرک شکار شوند، کلاغ ها شگردهایی خاص خود را هم دارند، و در میانه ی دعوای گربه ها بر سر این همه خوراک مهیا، که انگار دعوا در ذات این حیوان است، و چشم های بسیاری از آنها در این دعواهای بر سر خوراک، محدوده و جفت کور است، گاه کلاغ ها هم به مقصود خود می رسند، و یا طی یک طراحی حساب شده، یکی با حمله به گربه در حال خوردن از طریق نوک زدن به دمش از پشت، در یک حالت حمله و فرار، گربه را از خوردن خوراک خود باز داشته به واکنشی به حمله کننده به پشت، وادار می کند، و کلاغ دیگری که دسته جمعی در این صحنه حاضر است، در فرصت مناسب طعمه را از جلوی گربه با یک حرکت سریع و پر ریسک می رباید؛ کلاغ ها با دیدن هر صحنه ی پذیرایی، و یا حضور پذیرایی کنندگان، دیگر دوستان خود را بر چنین خان نعمتی خبر می کنند، و جان بر کف دست گرفته در میانه معرکه تقسیم غذا، خوراک خود را از جلوی دهان گربه ها می ربایند و فرار می کنند.

آقا فتح الله که انگار قسمتی از حقوق بازنشستگی اش را به این گربه ها اختصاص داده و سخت مدافع این وضع پذیرایی از این گونه حیوانات است، وقتی با اعتراض دیگران که با استناد به قوانین محیط زیستی می گویند "آقا شما با این کار خود تعادل طبیعت را به هم می زنید و گونه ایی از حیوانات را که شکارچی اند، و باید موش ها را که عامل طاعون در شهرند را شکار کنند، با این نحو پذیرایی از وظیفه خود باز می داری و..." ناراحت می شود، و می گوید "دیگران هم باید کمک (مالی) کنند تا ما در این امر مداومت داشته باشیم و این حیوانات سیر باشند، نوش جان شان! و..." او حتی دوست ندارد چنین توصیه ایی را بشنود و آنچه برایش مهم است منویات دلش می باشد که کشیده تا این کار را بکند.

اینگونه است که گربه های اشرافی پارک یکه نازدانه های پارکند، و آنرا به قرق خود تبدیل کرده و هیچ پرنده ایی جز کلاغ های زبل را توانایی نشستن بر خاک پارک نیست، چرا که این گربه ها، تفریحی هم که شده به رغم این که کاملا سیر تشریف دارند، در کمین هر پرنده ایی نشسته اند، که پای بر چمن پارک بگذارد، و در این پذیرایی دایم و بزرگ هر ساله هر ماده گربه ایی چهار یا پنج نوزاد جدید به کلونی عظیم گربه ها اضافه می کند تا جای جای پارک در تسخیر حضور گربه هایی در آید که پا را از این هم فراتر نهاده گاه هوس می کنند که بر بلندای درختان بلند پارک، به لانه ی کلاغ ها هم دستبردی بزنند، که البته این زیاده خواهی دیگر قابل تحمل نیست و حمله گربه ها، با مقاومت جمعی کلاغ ها که در صورت مشاهده گربه ایی بر درختی سرو صدای زیاد به راه می اندازند و بسیار عصبانی نوک های پیاپی خود را در شیرجه های از پس و پیش نثار گربه مهاجم کرده و او را مجبور به عقب نشینی می کنند.

روزی قناری زیبا اما نادانی که از قفس صاحبش در خانه ایی در نزدیک پارک فرار کرده و بی اطلاع از شرایط و فضای وحشت حاکم بر پارک، برای گرفتن دانه ایی به زمین نشسته بود، در یک خیز لحظه ایی گربه خاکستری حتی فرصت نکرد، صدایی از خود درآورد، و دندان های تیز گربه خاکستری او را لقمه ی لذیذ تنوع غذایی خود کرد، تا پارک در قرق گربه ها در زمین، و کلاغ ها در هوا بماند.

اما یدالله از کوهنوردان هر آخر هفته، به خوبی متوجه شده است و می داند که در اینجا آن حیواناتی که اجازه و یا فرصت زندگی یافته اند، چه آنان که مورد حمایتند و چه آنها که خود را تحمیل کرده اند، همه به قدر زیادی شاهانه متنعمند و اگر چیزی از سفره او بماند، جمع می کند و یکجا در سفرهای برون شهری هدیه حیواناتی می کند که از دسترسی به خوان نعمت شهر بی بهره اند، و در این روزهای خشکسالی و کمبود غذا، چشم به آسمان برای غذایی مانده اند، او معمولا تا آخر هفته هر آنچه را که از هر سفره از نان، استخوان، برنج و... مانده است را جمع کرده در انباری سرد خانه خود تجمیع می کند، و در کوله کوهنوردی اش قرار داده و آنرا در بلندترین نقطه ایی که صعود می کند، در کوه برده، آنرا برای وحوش، در آنجا رها می کند، تا کمکی به حیوانات فراری از شهر و در حاشیه مانده نماید، او معتقد است خدا ناظر بر این خیرات است و سیر کردن شکم حیوان بیابان نیز خود صواب خاص خود را داشته، و شادی آفرین خواهد بود، و این خود کمکی به طبیعت ضربه خورده از ساز و کارها و رویه های ظالمانه انسان است.

این گونه است که شبنم، روباه آواره در شهر که جفت خود را هنگام عبور از اتوبان زیر چرخ های اتومبیلی از دست داد، جایی در پارک ندارد، زیرا اگر مراجعین به پارک او را به دام اندازند، پوستش را خواهند کند و تاکسیدرمی کرده و به زینت خانه های خود تبدیل خواهند کرد، از سوی دیگر حضور او در پارک نیز، مورد اعتراض کلاغ ها قرار می گیرد، و هم گربه ها دل خوشی از حضور زمین رونده ایی به غیر از خود ندارند و لذا حضور دزدکی و گاه گاهش با مقاومت این مثلث گربه ها، کلاغ ها و انسان ها مواجهه و از پارک رانده می شود تا بدین گونه پارک به محدوده کلاغ ها، گربه ها و انسان ها تبدیل شده و در سایه منویات دل ما انسان در تملک و انحصار این دو گونه از حیوانات شده، و همه این را اکنون به جبر و ناچاری پذیرفته اند و این نظم ناقص و ظالمانه به رویه ایی جاری و منصفانه تبدیل شده است، تا ببینیم کی و چطور این برخورد ما که منجر به خسارتی عظیم شده به خود ما باز گردد، و از خواب گران خود برخیزیم و در رفتارمان تجدید نظر کنیم، تا عرصه طبیعت و جهان از آن همه باشد نه آنها که ما تعیین می کنیم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جناب آقای مایک پمپئو [1] ما به رغم پیروزی های بزرگ، شکست های عمیقی هم در پرونده داریم، بله ما شکست خوردیم اما نه در مقابل تو، بلکه در برابر خود؛ و در بازی داخلی خود، به خودمان باختیم، خود حرکت های خود را در تکبر ناشی از خودخواهی، در عدم بلوغ، یا تحمل نکردن یکدیگر، و خود "حق مطلق بینی" ها، همدیگر را عقیم کردیم، در تمامیت خواهی های خود به نابودی آرمان های خود همت گماشتیم و... و متاسفانه زمینه را برای دخالت امثال شما فراهم کردیم، تا در طمع برپا کردن کودتای 28 مرداد دیگری با همکاران نابکار داخلی خود بیفتید.

بله آقای پمپئو ما شکست های بزرگی در پرونده خود داریم، اما ما موقعی شکست خوردیم که بی شناسنامه ها و افراد فاقد یونیفرم رسمی و قانونی به سان اراذل و اوباش صحنه گردان، صحنه ها شدند و به دست تاثیرگذار بزرگان ما برای شکست حریف داخلی اشان تبدیل شدند. آری شعبان بی مخ ها و نیروهای لباس شخصی و... سربازان پیاده بزرگان در خیابان ها شدند، تا بزرگان همچنان بدون قبول مسولیت اعمال خود، به تزویر بزرگ بمانند و پشت پرده بنشینند و سیاست های خود را پیش برند، و صحنه های فجیع خیابانی را برای زدن حریف براه انداخته و در این بلبشو، تو کودتای 28 مرداد خود را پیش ببری و پیروز میدان باشی، و دولت مردمی دکتر محمد مصدق، فرو پاشانده شود.

آری ما شکست خوردیم آقای پمپئو! وقتی که از ایدال ها و آرمان های پاکی چون "آزادی" و "حق تعیین سرنوشت" توسط مردم خود جدا شدیم، و "ولی نعمتان" خود را هیچکاره و عوام انگاشته و رای آنان را تنها "زینت بخش مشروعیت الهی" خود دانستیم، و مقبولیت خود را نزد آنان ذیل "مشروعیت الهی" خود تعریف کردیم و بی توجه به تجربه ناب "احترام به رای مردم" که در فرهنگ رفتار علوی و در راهبرد سر سلسله مذهب شیعه یعنی علی (ع) بود، نادیده گرفتیم و مقبولیت را پایین تر از مشروعیت الهی خود انگاشتیم، و هر شکست خورده در "رای مردم" را ارج نهاده و بر صدر نشاندیم، و هر مقبول مردمی را ذلیل و خوار کردیم، آری همانگاه بود که ما شکست خوردیم، اما در نبرد رویاروی، به تو شکست نخوردیم، البته تا به حال.

آری ما شکست خوردیم اما در مقابل خود، نه در برابر دست های خارجی، و آن موقعی بود که قانونی که عصاره تمام خون های ما در یک انقلاب و جنگ بزرگ بود، را در درجه دوم اهمیت تنازل دادیم، اصل و اساس قانون اساسی، یعنی مطیع و منقاد بودن همه در برابر قانون و "اصل مساوات و برابری همگان در برابر قانون" را زیر پا نهاده و بسیاری را از شمول قانون و نظارت قانونی خارج، و به جزایر خودمختار بزرگ و کوچک تبدیل کردیم، تا بر اساس منویات دل خود، جناح خود، تفکر خود، مصلحت خود و هر آنچه می خواهند و تشخیص می دهند، به نام اسلام و انقلاب انجام دهند و بی هیچ ناظر موثری، در برابر هیچکس پاسخگو نباشند.

آری ما شکست خوردیم اما نه در برابر تو بلکه وقتی نهادهای بر آمده از رای مردم را به تدارکات چی خود تبدیل کردیم و تمام نقش های اساسی را از آنان ستانده و به شیر بی یال و کوپال شان تبدیل کردیم، آنگاه که مجلسی که "در راس امور" بود تبدیل به نهادی در ذیل شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت نظام و شوراهای متعدد قانونگذار مثل شورای انقلاب فرهنگی و... شد؛ آنگاه بود که رییس جمهورِ حافظ اجرای قانون اساسی به رییس قوه اجرا تقلیل یافت و نهادهای ناظر و قانونگذارِ برخاسته از رای مردم به درجه دوم اهمیت در نظام تصمیم گیری، نظارت و اجرا تبدیل شدند.

آری ما شکست خوردیم، اما نه از تو، بلکه از خودمان شکست خوردیم، و آن موقعی بود که در این کشور کسانی امنیت آهنین یافتند که هیچ کس را حق باز داشتن آنان از آنچه می کنند، توانایی نیست و امثال روزنامه کیهان، صدا و سیما و... بی نظارت موثری به دستگاهی های "میلی" تبدیل شده و آن می کنند که می خواهند و حتی رییسِ جمهور مردم ایران، هم توانی بر تغییر رویه آنان ندارد و او را حتی توانی نیست که یک هنرمند طرد شده، اما محبوب مثل "محمد رضا شجریان" که موسیقی این کشور مدیون اوست، را به صحنه اجتماع باز گرداند، و در مقابل میلیون ها چرایی که مقابل این همه ناتوانی نهادها و افراد نماینده قانونی مردم هست، عملکرد افراد و نهاد های منصوب بر مداریست که بر آن میل شان کشیده است، و امام جمعه ایی که باید به اقامه نماز جمعه بپردازد، استان خودمختار برای خود تدارک می بیند و هرچه بخواهد می کند و می گوید.

آری ما شکست خوردیم آقای پمپئو، وقتی که یک نهاد نظامی بخشنامه می کند هرکه از جنگ می خواهد بگوید و بنویسد، باید از کانال ما رد شود و تعیین حق انتشار بگیرد، تا آنچه را که می خواهند بگوید، مبادا چیزی باشد که مورد تایید ما نباشد؟!! و عملا با این کار تاریخ را می خواهیم، آنطوری نوشته شود که مورد تایید ماست و هر آنچه که ما می خواهیم، نوشته شود، و این متاسفانه در بخش های دیگر نشر، هنر، رسانه و.... هم جریان دارد و این سدهای سانسور باعث شکست ما شد، زیرا که زوایای انحراف و اشکال خود را ندیدیم و نخواهیم توانست که دیده، و در اشتباه می مانیم تا از بین برویم، و نظر شما درست در آید که ما شکست خورده ایم.

ما شکست خوردیم وقتی که ضرورت تعهد افراد، بر علم و توان افراد پیشی گرفت و علم و توان ملی افراد به پای تعهد مورد ادعایی ممیزین تعهد قربانی شد و فیلترهای گزینش و نظارت استصوابی همه چیز را به پای این تعهد مورد ادعا قربانی کردند، و نخبگان ما کشورهای دیگر دنیا را با علم، ثروت و توان خود، اکنون آباد می کنند و ما در فقر، فساد، بیکاری، تورم و ویرانی اقتصاد و فرهنگ و اجتماع غوطه می خوریم.

اما آقای پمپئو! ما هنوز شکست نخورده ایم، و این همه تنها انحرافی است که در حرکت ما پیش آمده است، و تصمیمی به تسلیم در برابر سلطه خارجی و استبداد داخلی نداریم، و این ملت با تصمیمی که برای آزادی خود از قید استبداد داخلی و سلطه خارجی در راستای محافظت از کرامت انسانی خود، از یک قرن پیش در شکل متجدد آن، و از قرن ها پیش در شکل نفی سلطه ی غیر، اتخاذ کرده است، بالاخره جایگاه در شان خود بعنوان یک ملت زنده و پایدار را باز خواهد یافت.

آقای پمپئو! ملت ایران یک ملت تاریخی و ماندگار است، حتی اگر صحنه گردانان جهل داخلی (عروسگردانان شعبان بی مخ ها و...) شرایط را برای دخالت شما و خلق کودتاهای 28 مردادی دیگر هم مهیا کنند، باز در پس هر کودتای 28 مردادی، یک انقلاب پنجاه و هفتی خواهد آمد، و شما خواهید دید که این مردم تن به استبداد داخلی و سلطه خارجی هرگز نخواهند داد، که این مغایر با روح آزادگی ایرانی است و اگرچه شکست های بزرگی را در پرونده خود داریم، پیروزی های بزرگی را هم می توان در مراحل مختلف دید؛ اما آنچه در این روند روشن است، ما همواره به خود، شکست خوردیم، نه در مقابل سلطه خارجی، و این خیانت و انحراف ما بود که زمینه را برای دخالت دست های خارجی باز کرد، در زیاده خواهی، خود بزرگ بینی افراطی و میل بزرگان ما به استبداد بود، که به شکست تحرکات این ملت منجر و باعث شد، دخالت خارجی بدین شکست های ما، عمق بخشد و آزادی مردم و توسعه کشور ما را به تعویق اندازد.

آری آقای مایک پمپئو! درد این کشور، دست هایی است که مردم را از صحنه گردانی جامعه خود دور می کند و آنان را به نیروهای دست دوم در تصمیم گیری و دخالت در حق تعیین سرنوشت خود تبدیل می کنند، و متاسفانه امریکا و آنچه از آن به عنوان نظام بین الملل یاد می شود عملکرد مناسبی در جهت استیفای حق آزادی و تعیین سرنوشت توسط ما نداشته، و تحرکات امریکا و همکارانش همواره به تعمیق و تداوم و تمدید استبداد منجر می شود و امروزه امریکا در کنار مستبدترین حاکمان منطقه ما، غول استبداد را تقویت و در یک همکاری نزدیک تحکیم و تداوم می بخشد و در ظلم آنان شریک است.

لذا جناب آقای پمپئو! "ما را به خیر تو امید نیست، شر مرسان" ایران را به ایرانیان واگذارید، تا این رود خروشان عدالت و آزادی طلبی به ثمر نشیند و این مردم، خود راه خود را برای کسب حداکثر آزادی، از استبداد تاریخی و سلطه خارجی، یافته و خود را به سرمنزل مقصود برسانند.

 

[1] - آقای پمپئو وزیر خارجه امریکا در آستانه چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب 57 در یک توییت به زبان پارسی از 40 سال شکست ما نوشتند و این که ضرورتی به ادامه این راه نیست.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 امسال برغم بارش های به نسبت خوب و مناسبی که در خلال پاییز و زمستان داشتیم، ولی هنوز وقتی از میانه ی کوه های بلند در عرض رشته کوه البرز که در این اواسط زمستان عبور می کنی، برف آنچنانی و چشم گیری مشاهده نمی کنی. اما با این حال از جاده چالوس هر موقع از سال که عبور کنی زیبایی هایش چشم ها را نوازش می دهد، و دلکشی و جذابیت خود را به رخ عبور کنندگان می کشد.

این روزها امواج دریای قزوین (کاسپین) خروشان است، و نشستن و تماشای دریا، خود می تواند جذاب و دلنشین باشد، بخصوص که مرغ های مهاجر دریایی، به دلیل سرمای بسیار، سرزمین های سرد شمالی روسیه را رها کرده و خود را با امید و شوق به سواحل گرم ایران در جنوب دریای مازندران رسانده اند تا از گرما و برکت آن بهره مند شوند، و این روزها درختان جنگل در شب، میزبان این میهمانان مهربانی است، که به گرمی مهربانانه ما چشم دوخته و سواحل ایران را برای اقامت زمستانی خود برگزیده اند.

خدا در این روزها که سختی ها از هر جهت ما را احاطه کرده اند، حال و روز ما را از هر جهت، به سمت خیر و خوبی تغییر دهد و این کشور را از خشکسالی، دروغ، تجاوز، غارت، جنگ، کشمکش، بلوا، تندروی، اختلاس  و... که گریبانگیرش شده است نجات بخشد.

تصاویری که در پایین می آید برف های جاده چالوس و امواج خروشان دریا در میانه های بهمن 1397 را در آینه خود به نمایش در آورده است :

Click to enlarge image see-mountine (1).JPG

زباله هایی که دریا مازندران از خود دور کرده و به ساحل ریخته است

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

"ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست    جام می لعل، نوش کرد و بنشست

از دیدن و از گرفتن زلف چو شست    رویم همه چشم گشت، و چشمم همه دست" [1]

امواج دلم رو به طغیانی و مست    روحم شد اسیر زلفش، و او هم نیز مست

همراه شدم بموج، کنونم بی دست    غرقم به هر آنچه یارم گشت، بدست

بر ساحل عشق نشسته ام چشم بدست،      قلبم شده با یار قرین، او هم مست

پروازی خواهم به قلب یارم، که رَست      مستی ز سرم، ز همنشینی با مست

گیرم رُخِ تو، به چشم کِشم، این خوبست،       دستی نبود در آنحال، چشمم چون دست

دردانه ی روزگار مستی، ای هست!      هستی ز تو مست، همه در دست تواست

هر شانه زدم، بدان گیسوی تو دست    زد بر دل من، شرار غم زین دست، دست

ما را به نبود قرارِ دل گرفتاریست     صبح است همآندم، که یار، در آتش باریست

فریاد برآورد ز بیداد، چشم و دست      کین خانه غمبار را کسی، آیا هست؟

گر هست چرا پاسخی نیاید بر دست،   گر نیست این همه لطف باز، ز چه هست؟!

پیمانه ز خون زدیم زین دست بدست    دستی بفشان، اگر مرا صاحب هست

ره را تو نما به دلداده ی مست     ره چون ننمایی، همه زاریست و خَست

زین لذت زلف که تو دادی بدست      دل از دل ما رفت، و بر دل بنشست

پیمانه پیاپی بده، ای یار که هست      دل مست و روان از پی دلداری مست

هستی، و تو هستی را، چون دام بدست    دامی بدین زیبایی، نیست بی صاحب، هست؟

 صاحبِ چنگ تو باشی، همه خواهی چنگ بدست   چنگال گلوی صاحب چنگ، دریدست بدست

حق گویی و حق جویی و حق دانیست    آن چنگ که آواز تو را بُرد به دست  

هنگامه سختِ بِشکستن حق گویان است     بشنو تو نوای چنگِ بشکسته به دست

فریاد تظلم ز زمین و آسمانم برخاست     ای چنگ دلم، از تو هم نوایی برخاست؟

در خواب فرو رفتی، یا آنکه تویی هم مست؟    نای و نوازشی ز تو، و زین جام، آیا هست؟  

جامی تو ز لعل لبت بده، تو بدست     خون می چکد به خاک، زین هنگامه ی مست

با رفتن تو قبله ما هم برفت ز دست،       سجاده ما بر صنم و کفر شده است

بیهوده رها کردی، ما را تو بدین ابلیسدست     دستی بگیر، و باز رها کن، این دست

زلفی تو بده بدست این کافرِ مست،     بی زلف تو، کی کند رها من، این دست

گویا که رها نگردد این دست، بدست،    این دل که رها شود، یار همآید بر دست

رخساره شده گلگون، ز افسار مَنَت در دست    رخساره گلگونم، افسار شده در دست

گیر و تو برونم کَش، آتش شده ام زین مست     آتش تو بِکش در دل، گویا که گرفتی دست

آنگه که شدم شعله، خاکستر ز تنم برخاست   آندم شده ام آزاد، قالب تهی ام، زیندست

سوزنده دلی خواهم، بوریایی ز آتش در دست،   گل واژه توحیدست، خاکستر عین القضاتِ مست

سوزد، شراره زند توحید، در کلام آن خوشدست،     دستی بفشان برین آتش، ای یار رفته ام، ز دست

گویا که تو غایبی ازین صحنه، کجاست آندست     سوزنده آتشی است که سوزاند، زیندست

دستی که بلند می شود بر دست    دستی بود آیا، بالاتر زین دست؟

خاموش کند هر آنچه را که می سوزد زیندست      آیا دستی هست، که بالای دست آید، بدست؟

کجاست دست تو ای یار عنبرین دست، بدست     سوختند دستان آسمانیِ عین القضاتِ مست

برخیز بگیر دستش را، چون من در دست    تا زنده شود دوباره عشق زین دست بدست

سرای مرقد ما عاشقان پر است، زیندست     کجاست مرحمی، و یا کجاست دلبری، که گیرد دست

تو ای کیسوان بلند آتش سوزان، به گاه سوختنِ مست     دستی فشان و بسوزان عاشقانی زیندست

کجاست محکمه عشق، کجاست آن دستگیرِ دست    که گیرد دستِ عین القضات به گاه سوختن، بدست

بردی به اوج محبت، آنجا که هرگز نرسد دست،    دست ناکسانِ دست بریده، و شمع به دست [2]

کجاست مرحمی، که بر دل عین القضات گذارد دست     بدان شب تارِ همدان، که او شد به دار بست

دستی برون آر و نشان ده تو خود را ای شاهد مست!     آور دل عین القضات بدست، که هنگامه سوختن است

فَرّاش صبحِ دل انگیزِ قتلگاهِ چنگ بدست!     عین القضات رفت به تاراج خصمِ خصمدست

از بس که به آسمان برد تظلم با دست،      دل سوخت، و تن سوخت، و خصم کنون بوریا بدست [3]

نفت از کینه گرفته است بدست، این ابلیسدست     ابلیس هم کنون به تاراج، بکمک آمدست

بر دار شد، و تو را یافت، آندستِ دار به دست   ای بی دلان غمین، عین القضات رفت ز دست

حلاج وار، با دست بسته، بر دار زد، دست به دست   ای دست بلند صبح! کجاست تا که گیرد آندست

بر بوریایی از آتش بردند عین القضات مست      تا ابلیس دست در دست یار کند، دست بدست

عین القضات بر سر دستان یارِ نار و دار بدست،    رفت از همدان سوی دلدار، آنگه که خصم بُرد براو دست

یار و ابلیس بردند عین القضات را دست بدست    به صحنه دیدار و هنگامه لقای خود، دست اندر دست

یک زلف او به دست ابلیس بود بدست      زلفی دگر به دست یار، دست اندر دست

او را کشان کشان بردند تا لقای دوست    عین القضات رها شد در این شدنِ دست بدست

خاکسترش به باد دادند تا امتداد صبحِ مست      آید دلی که چنان رفته بود، در آن هنگامه ز دست؟

آمد خلیل به پیشواز عشقِ عین القضات مست    تا بوریای آتشین نشود سرد، زین نفسِ نِمُروددَست

باید که او به آتشین سخنی می شد اینگونه دست بدست    در روزگار جدایی، به عشق لقای یارِ زلف بدست

شمع وجود عین القضات بسوخت در آتش سخت    تا یار به دیدارش آید، با بوریای آتشناک بدست

این سرو بلند عشق سوخت در آتش آن ابلیسدست    تا دست به دست شود با یار خود دست اندر دست

کنون منِ عاشق هم شدم گرفتارش سخت       کجاست ابلیسدستی که کند با یار مرا دست بدست

سروده شده در تاریخ 12 بهمن 1397

 

    

[1] - می خواهم همنفس شوم با ابو معالی عبدالله بن محمد بن علی بن حسن بن علی میانجی همدانی، معروف به عین القضات همدانی، که در اوج جوانی عارف و حکیمی تام و تمام شد، و جان در راه عشق نهاد و این سرو بلند تفکر آزاد، در سن سی و سه سالگی شهید عشق و فهم خود شد، و بر بوریایی از آتش، رخ از ما بر کشید، تا همسفر باد شود، تا به همراه نسیم صبح شهادتش همسخن با فراش دل انگیز صبح گردد.

[2] - بدن عین القضات همدانی را سوراخ سوراخ کرده و در آن شمع نهاده و روشن کردند تا بسوزد، که این را "شمع آجین کردن" می گفتند

[3] - بدن عین القضات را پوست کندند و در بوریایی نفت آلود نهاده و آتش زدند و خاکسترش را به باد دادند تا هیچ از او باقی نماند، و پراکنده شود، غافل از این که او با عشق در آویخت و جاودانه شد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...