مصطفی مصطفوی
کوه ها اسرار آنچه بر زمین ما گذشته را در خود به یادگار دارند، و گاه هویدا از روزهایی سخت، و قیامتی می گویند که روزگاری بر اثر آتشفشان های عظیم، زلزله های چند ده ریشتری و...، بر آنان و البته ما زمینیان گذشته است؛ وقتی در میان این کوه ها حرکت می کنی، با تو به صورت فاش از این حال هوای سخت و دهشتناکی سخن می گویند که در طول تاریخ بر زمین گذشته است؛
و انگار محمد نیز عظمت سخن خود را از این کوه ها گرفته است، آن هنگامی که در میان کوه های مکه که بایگانی ثبت این حوادثند، به چرای گوسفندان مکیان مشغول بود، با هوش و ذکاوتی قابل تقدیر، آثار بر جای مانده از این قیامت را کشف، دید و حس کرد و وقتی رسالتش را آغاز کرد، به ترجمه آنچه دیده بود و فهمیده بود در قالب آیات قیامت و آخرت پرداخت و این حقایق روشن را به ادبیات قرآنی کشید؛ و تو شور و هیجانی که در سخنش نهفته است را آن هنگامی حس می کنی که عبدالباسط محمد عبدالصمد، آیات سوره شمس را با ترانه آهنگین خود می خواند و پیش می رود؛ و تو گویا در آن لحظات، با او به خوانش خطوطی نشسته ایی که در لابه لای این صخره ها هویداست.
قیامتی که گاه پوسته صاف و افقی زمین را به سان استخوان بازو و یا ران شکسته ایی که از گوشت بیرون زده، در شمایل قله ایی صخره ایی و مخوف از دامنه کوهی بیرون زده و می توان درد و رنجش را در آن هنگامه ی حادثه ی دهشتناک شکستن و خرد شدن، حس کرد و به خوانش نشست؛ و اینک آن لایه صاف و افقی، در دل آسمان به سنگی کاملا عمودی تبدیل شده است؛ و یا مخروطی که از حاصل گدازه های داغ ساخته شده، تا ما را به بلندترین نقطه ایران در 5671 متری در قله دماوند ببرد و یا آب و بخارهای داغی که از دل زمین بیرون می آیند تا پیام دل داغ زمین را به ما مردمان سرد روی زمین برسانند و... همه و همه طبیعت زیبایی را که دست نخورده ترین ها را با چشمان ما آشنا می کند، آری اگر می خواهی آنچه بر گذشتگان گذشته را به چشم ببینی و حس کنی می توانی در کوه ها قدم بزنی و کتاب طبیعت را خوب بخوانی.
اکنون دم دست ترین کتاب زندگی زمین برای ما رشته کوه البرز است که جهتی غربی - شرقی دارد و از مرز ایران با ترکیه تا شمال استان خراسان در مرز با ترکمنستان و افغانستان صدها کیلومتر ادامه دارد، ولی در عرض، این رشته کوه جهتی شمالی - جنوبی، و واجد عمق کمتری است، و عبور از یک ردیف از رشته کوه البرز در جهت شمالی - جنوبی خود نشانگر خیلی از مسایل زیست محیطی و تغییرات طبیعی است، پیش از این به منظور گذر از عرض آن اقدام کرده بودیم، ولی تلاش مان با موفقیت همراه نبود (صعودی در زادگاه سید محمود طالقانی و جلال آل احمد)، اما در نهایت پنج شنبه 12 مهر 1397 یک عبور موفق از یکی از این مسیرها، و از روستای ولیان در بخش ساوجبلاغ در استان البرز به روستای گلیرد در منطقه تالقان را تجربه کردیم و از یکی از لایه های البرز عبور کردیم و بدان سویش دست یافتیم.
اینبار تلاش خود را از روستای ولیان آغاز کردیم که برای رسیدن به این روستا باید از کرج گذشت، آری کرج، که به حق از آن می توان به عنوان شهر چنارهای بلند یاد کرد؛ برای رسیدن به ولیان اتوبان کرج – قزوین را در محل پل کردان خروج کردیم، و شهر کوهستار، چندار (23/6 صبح)، روستای ارنق (28/6)، روستای خوروین، اجین دوجین (33/6) و در نهایت ساعت شش و سی و پنج دقیقه صبح، در مقصد خود روستای بزرگ و زیبای ولیان بودیم. مقصدی با ارتفاعی بیش از 1800 متر از سطح دریاهای آزاد، که مبدا حرکت ما به سمت تالقان بود، صعودی که قله ایی متوسط القامت را در خود داشت که در سمت شمالی آن، نزولش در بین روستای اورازان (محل تولد جلال آل احمد) و روستای گلیرد (محل تولد آیت الله سید محمود تالقانی) قرار داشت.
روستای ولیان که اینک وصل به روستای "اجین دوجین" و "خوروین" شده است، مجموعه ایی سرسبز و متراکم است که بعلت بافت کوهپایه ایی و شیب، خیابان های تنگ و پر پیچ خمی دارد که برای رسیدن به دره ایی که صعود ما از آن آغاز می شود، باید از خیابان "دربند" این روستا گذشت، بله اینجا هم به رسم تهران، خیابانی که شما را به دره ایی که شما را به قله می برد، را دربند نام نهاده اند، دره ایی سر سبز و زیبا.
آب رودخانه ولیان از میان این دره که اهالی آن را به "دره شصت مردان" می شناسند، می گذرد، و در این میانه های اولین ماه پاییز حدود سی اینچ آب دارد، که بعد از سیراب کردن باغات دره به سوی روستای های پایین دست در حرکت است. جاده ایی خاکی شما را در میان این دره تا آخرین باغ و ویلا پیش می برد و در این مسیر باغ های زیبا و پر درخت گیلاس، گردو، توت و... به وفور دیده ی شود، بدبختانه امسال درختان گردو را سرما زد و حاصلی ندارند و باغبانان با چشمی گریان بر این درختان می نگرند که دیگر درآمدی برایشان امسال ندارند، ولی در مسیر راه، حضور سنجاب ها نشان از گردوهایی دارد که هستند و این حیوانات به برکت آن سیرند.
سال ها بود که سنجاب ها را ندیده بودم، درختان بیشمار شهر سرسبز دهلی پر بود از این سنجاب های دوست داشتنی و دوست همنوردم هم که از لندن و کاخ باکینهام آن، و واشنگتن و کاخ سفید دیدار داشته، می گفت در آنجا هم پر است از سنجاب هایی که روی درختان محوطه این کاخ ها می لولند، و من هم در هند به وفور این حیوان زیبا را دیده ام. ولی اینجا در ایران فقط در ولیان است که می توان آنها را دید، و این دیدار انسان را شاد می کند، که در اینجا و در روستای ولیان، مردم و طبیعت آن، گونه ایی حیوان را در خود حفظ کرده اند و سنجاب ها هنوز به زندگی ما در اینجا زیبایی می دهند، من اگر جای شورای روستای ولیان بودم سنجاب را سنبل این روستا اعلام و برایش تبلیغ و تلاش می کردم، و این چیزی است که این اطراف وجود ندارند و ولیان می تواند مقصد گردشگرانی باشد که برای دیدار سنجاب های زیبا به اینجا بیایند و معجزه خلقت را، چیزی که دیگران ندارند و ولیان دارد، را ببینند.
پیش از این وقتی از اتوبان کرج – قزوین وارد مسیر شهر کوهسار و... شدیم، در مسیر سگ ها به تعداد زیاد دیده می شوند، و این نشان از بهم خوردن نظم طبیعت دارد، که یک گونه حیوانی به تعداد زیاد و گونه های دیگر اصلا دیده نمی شوند و یا اگر دیده می شود به تعداد بسیار کم، ما در این مسیر فقط یک روباه را دیدیم.
مقصد ما در این صعود قله ایی است با ارتفاع 3250 که یال منشعب از آن تا سمت شرق روستای ولیان کشیده شده است و یک پاکوب از میانه روستا در سمت شرق روستای ولیان شما را به بالای این یال و در ادامه به این قله خواهد برد. این یال را اهالی محل "اودل" (آبی دل دل زنان از دل کوه بیرون می آید) می نامند. که شیب های تند این یال باعث شد که ما از آن صرف نظر کرده و راحت ترین مسیر را از "دره شصت مردان" و در امتداد رودخانه ولیان که دورترین و اما راحت ترین مسیر به قله است را انتخاب کنیم.[1]
برای قرار گرفتن در این مسیر باید از طریق خیابان دربند خود را به دره سر سبز بالای روستا رساند که چون خنجری در دل دره فرو رفته است و جاده خاکی آن می تواند شما را تا دل دره پیش ببرد، در ابتدای دره منبع آب آشامیدنی روستا به نام ایثار 2 که به نام شهید محمد کرمیار نامیده می شود، گذشتیم، ما ساعت 44/6 صبح مقابل آن قرار داشتیم
این دره به اندازه دره دربند در تهران قهوه خانه و رستوران ندارد، ولی قهوه خانه عمو جلال که ما در ساعت 46/6 صبح از مقابل آن گذشتیم، میهمانانش را به املت، نیمرو و چای دعوت می کرد که البته الان تعطیل بود و این نشان می دهد که انگار روزی باز بوده و میهمانانی را میزبانی می کرده است.
برای رسیدن به قله اودل امتداد باغ ها را پیش می رویم، در اولین دو راهی که تقریبا با آخرین ویلا شروع می شود، مسیر دره سمت چپی را انتخاب کرده که راه پر آب ترین دره است و رودخانه ولیان از میان این دره می آید. ما به این درو راهی در ساعت 16/7 صبح رسیدیم.
پاکوب ها نشان می دهد که این دره بیش از دره کنار رفت و آمد می شود، هر چند دره تنگ است و گاه پر درخت، و درختچه های وحشی گاه مزاحم حرکت، اما حرکت در امتداد آب در میان این درختچه های میوه دار که خوراک خوبی برای خرس هاست، حس خوبی دارد، صدای صدها آبشار کوچ هم گوش ها را نوازش می دهد.
ساعت 56/7 به چشمه ایی رسیدم که دوستان حاضر در آنجا آنرا "چشمه سوئک" می نامیدند که از میان دره ای کوچک و پر درخت بیرون می آمد، آری "گروه کوهنوردی شاه کرم" [2] نیز اینجا اردو زده اند، این گروه از روستای اجین دوجین آمده بودند. راهنمایی از آنان گرفتیم و در سفره محبت آنان چند لقمه ایی شریک شدیم و بعد از بیست دقیقه توقف حرکت کردیم. توصیه لیدر ما در این مسیر این بود که ابشار اول را رد کنیم، از سمت راست آبشار دوم بالا برویم و نگران دست به سنگ شدن هم نباشیم، زیرا بالای آبشار دوم پاکوب ادامه خواهد یافت. و از کنار آبشار سوم نیز بگذریم و صعود به سمت "سرکوه" را ادامه دهیم.
ساعت 25/8 به آبشار اول رسیدیم، آبشاری زیبا که اولین نشانه ما بود.
دومین آبشار که انگار در این جا دیگر دره تمام می شود و بن بست خود را نشان می دهد در ساعت 51/8 خود را نشان داد. طبق گفته راهنما آن را از سمت راست آبشار، از پله هایی سنگی بالا رفته، عبور کردیم، و پله هایی چند ما را به صورت نرم افقی به بالای آبشار رساند و با رسیدن به بالای آبشار بن بست به پایان رسید، و راه خود را نشان داد.
هفت هشت دقیقه بعد آبشار سوم در سمت چپ مسیر ما به سوی قله خود را نشان داد، که آبشاری بسیار زیبا و خزه دار است، انگار یکی از آبشارهای شمال ایران را به اینجا منتقل کرده اند.
در اینجا جهت مسیر ما حرکت در دره سمت راستی است، ولی به علت صعب العبور بودن کف دره در این قسمت باید تا حدود یک صد و پنجاه متر منطقه عبور سخت را دور زد، به این منظور به سمت چپ متمایل شده و از بالای آبشار سوم، خود را به بالای صخره ها رسانده و در امتداد دره سمت راستی از بالا ادامه مسیر می دهیم تا قسمت صخره ایی را عبور کنیم و دوباره در منطقه امن تری به کف دره باز گردیم.
ساعت 55/9 از این قسمت صخره ایی عبور کرده و در کف دره به سوی سرکوه ادامه مسیر دادیم در اینجا نیز باز دو راهی است، که ما باز راه سمت چپی را انتخاب کردیم تا راه خود را از دورترین و راحت ترین مسیر به سوی سرکوه پیش برویم.
ساعت 23/10 سبزه زارها از آخرین چشمه ها خبر می دهد که از این به بعد آبی در کف دره جاری نخواهد بود، ولی سرکوه در پیش رو دیده می شود، کمی استراحت و میوه ایی و سریع حرکت خود را ادامه می کنیم، امیدواریم که صبحانه اصلی را با دلی آسوده بعد از رسیدن به سرکوه در بالای خط الراس بخوریم، موقعی که بخش عمده و سخت صعود به پایان رسیده باشد.
ساعت 11 صبح بود که بعد از سه ساعت و نیم راه پیمایی (منهای حدود نیم ساعت نشستن ها) به سرکوه رسیدیم جایی که در صعود قبلی از روستای "خودکاوند" بعد از سه ساعت و نیم راه پیمایی خود را به آنجا رسانده بودیم. یعنی چه از سمت تالقان و خودکاوند بیایی و چه از سمت ساوجبلاق و ولیان، مسیر تا اینجا سه ساعت و نیم پیاده روی دارد.
علیرغم این که در اینجا در ابتدای کوتاه ترین مسیر برای نزول و رسیدن به تالقان قرار داشتیم، ولی ترجیح می دهیم خود را به بلندترین نقطه در انتهای "یال اودل" برسانیم و سپس در نقطه ایی در بالای یک گوسفند سرا در سمت راست گلیرد و سمت چپ اورازان از این ارتفاع نزول یابیم.
از اینجا در بالاترین نقطه سه قله مهم رشته دیواره بعدی البرز در سمت شمال در عرض این رشته کوه، یعنی قله های علم کوه، سات، شاه البرز در دیواره بعدی به خوبی دیده می شود که یکی از آروزهای ما عبور از یکی از آنها و رسیدن به شمال است، برنامه ایی که امسال موفق به انجامش نشدیم ولی دل برای گذر از آن پروازی است، حتی شناسایی های اولیه برای عبور از آن در قله سات و یا پراچان انجام شد.
در مسیر سمت راست روی خط الراس ادامه راس نوری می دهیم، یک ساعت و نیم روی خط الراس حرکت می کنیم تا به یالی در سمت راست یالی که قبلا در حمله قبلی پایین آمده بودیم برسیم (با احتساب یک بیست دقیقه خوردن صبحانه) و نزول را در سمت شمالی آن، به سمت نقطه ایی بین اورازان و گلیرد به پایین آغاز کنیم.
ابتدای مسیر این یال به سمت پایین تا چهار پنجم آن، بسیار خوب و ملایم است، ولی در آخرین قسمت شیب کمی تند می شود، و احتیاط بیشتری طلب می کند و بالاخره این شیب نیز به پایان می رسد..
ساعت 38/13 به کوسفند سرایی در پایین یال مذکور می رسیم و از چشمه آن آبی خورده نمی مانیم، زیرا اینجا آنقدر کثیف است که ماندن میسر نیست، آثار آشغال های صاحبان این گوسفند سرا که برای خود ساختمان هم حتی ساخته اند خیلی آزار دهنده است، از لباس های کهنه تا فرش کهنه و ظروف پنیرهای پاستوریزه! تا میز تلویزیون و... در مسیر آب و اطرافش ریخته اند و رفته اند، و آشغال و کثافت اطراف آنرا فرا گرفته و گوسفندان آنها هم انگار چمن های را با صم های خود کنده اند و شخم زده اند.
در مسیر جاده بین اورازان به گلیرد در حرکت در آمدیم و ساعت 27/15 به روستای گلیرد رسیدیم و سفر پیاده ما بعد از نزدیک به هشت ساعت و نیم حرکت و استراحت به پایان رسید. صعود و عبوری موفقیت آمیز و مهمتر از همه ایمن، راه دورتر ولی ایمن تر را انتخاب کرده بودیم.
[1] - این مسیر دور اما سالم را بر اساس تئوری طنز یک دوست عزیز و همنوردم انتخاب کردم که به عنوان یک قانون کوهنوردی که به طنز این گونه بیان می فرمایند که "از راه برو اگرچه دور است دوشیزه بگیر اگرچه کور است."
[2][2] - نام بلند ترین قله در این ردیف که درست بالای روستای اورازان قرار دارد و این دوستان که کارنامه خوبی در صعود هایی در این منطقه داشتند نام گروه خود را به این نام انتخاب کرده بودند.
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان
گرگدره ارز، دست بزرگی که ما را به یغما برد
در روزگار ما دیگر بستن گردنه ها برای به تنگه بردن و سرقت اموال مردم منسوخ شده، و گردنه هایی بزرگتر به وجود آمده که می شود، جیب ملتی را ظرف چند ماه خالی کرد و در حالیکه شما در خانه خود نشسته ایی، ارزش دارایی ات را به یک ششم کاهش می دهند، البته در مقیاس جهانی هم وضع به همین منوال است. گردنه داران روزگار ما مطابق با میزان قدرت خود، در روز روشن جیب ها را از دسترنج مردم و حاصل زحمت تمام عمرشان خالی می کنند، و آنان را چه بخواهند و چه نخواهند، به معرکه بازی های کثیف خود می برند. ملتی مظلوم که در طول تاریخ از ترس راهزنان، شهرهای زیر زمینی ساختند، و امروز از امنیتی که احساس می کنند، حتی خانه های شان هم دیوار ندارد، اما غارت و چپاولی باور نشدنی می شوند، بیشتر از هر زمانی.
از دیروز که دیوار "دلار بیست هزار تومانی" در حال ریزش شد دل بسیاری از مردم ما هم ریخت، زیرا ثروت و دارایی خود را دادند تا میلیاردها دلار را به خانه خود ببرند، و بزعم خود دار و ندار شان را از بی ارزش شدن نجات دهند، و امروز که دیوار قیمت ها فرو ریخت، روزنامه از سکته آنان خبر دادند، آری این مظلومان قربانیان بازیگران این عرصه غارت و چپاولند، که دیوار دلار را بر گرگدره ارز و طلا فرو ریختند، و همانطور که امروز بسیاری از ما بدبخت شدند، چندی پیش نیز دیگرانی از ما بدبخت و غارت شدند، در این بازار خریدار و فروشنده و در کل ملت ایران متضرر شدند، زیرا هر سه ما چه در این بازی خطرناک نقش گرفتیم و یا نگرفتیم طعمه گرگ های درنده این گرگدره شدیم، و انگار همانی شد که در 19 اردیبهشت 1397 نوشتم که :
"اما سخن دیگری با مردم ایران که "چندلغاز پولی در انبان دارند"، و وسوسه می شوند در این معرکه معرکه داران خطرناکی مثل این برادران، ثروت ناچیز خود را در "گرگدره ارز و طلا" بریزند، باید بگویم که این بازار هم در دست همین برادران است، و در این گرگدره نرفتن خیلی بهتر است، تا اینکه خود را طعمه این گرگان کرد، آنان طعمه ها برای شما گذاشته اند، تا غارت تان کنند، ثروت های بی حد و حسابی که از اشک دیده و خون دل این مردم برای خود جمع کرده و از هر گونه حساب و کتاب قانونی، چشم رکن چهارم دمکراسی (مطبوعات آزاد)، نمایندگان مردم در نهاد های قانونی، خارجند در این بازار مکاره این گرگدره، بازی گری می کند، شما مردم وارد این بازی کثیف و ضد ملی آنهایی نشوید که در تعطیلات نوروز بازار آرام ارز را بهم ریختند تا ما را غارت کنند، و ثروت ما را نصف کردند، تا دولت رقیب را زمین گیر کنند، این هایی که به منافع ملی و کشور و مرکبی که خود بر آن نشسته اند (انقلاب و کشور) رحم نمی کنند، به شما مردم و ثروت های ناچیزتان نیز رحم نخواهند کرد؛ یادتان نرود که همین ها بودند که موسسات اعتباری و صندوق هایی جورواجور را با نام های مقدس تشکیل دادند، و پول های شما را گرفتند و به غارت بردند، و پرداختش را به دوش بیت المال انداختند، تا دولت از جیب خودتان، پول به غارت رفته اتان را بپردازد؛ لذا در این بازار ورود نکنید که گرگدره ایی است با گرگ هایی دندان تیز که به موقع جیب تک تک شما را خالی خواهند کرد، از بازار مشابهی که از ارز و سکه در دولت های نهم و دهم راه انداختند عبرت بگیرید، بازنده های آن بازار هم تنها من و شما بودیم، و برندگانش را من که نمی شناسیم، آن موقع هم همین بازار را راه انداختند و عرصه داران آن بازار، ثروت خرده پاها را در یک چشم بهم زدنی غارت کردند، پس عبرت بگیرید و وارد این بازی کثیف دست های ناپاک غارتگران نشوید."
همه باختیم، و دست بزرگی در جیب تمام مردم ایران فرو رفت و از ثروت ما به بی عدالتی و ظلم هزاران میلیارد برداشت و حاصل زحمات همه ی ما را به یغما برد.
لبم به جام تو گشت مجنون، و عاشق و مست
مستم من از دیدار روی جمال تو
مست که نه، هوشیارم، و بدیدار تو مست
عشقم تویی و دیدار تو مستم می کند
عشقی، و دیدار هم برایت شده مست
وارد چو شدم بر دل دیوانه تو
مستی ز سرم جست، به دیدار تو مست
خوب است نگاهی بکنی بر دل دیوانه من
این دل که بود هر لحظه در هوای تو مست
در ره عشق تو دادم همه سرمایه ی خود
دل گشت به تو سرمست و دیوانه و مست
شادی و غمم به هم شد اکنون که تو
دادی دل خود به یار دیرینه ی مست
مستی من نبود نشان ز ابروی تو یار
چشم است، که او هم، به ابروی تو مست
افتاده ام کنون به خاک سیاه غمت چنان
دل گشته دوباره مجنون، وز روی تو مست
دیوانه ی آن جمال نیکو خصال توام
دیدار دوباره کن، تو ای مقصود منِ مست
کنون که ندارم عنان دل در دست
دلم روانه است، سوی ابروی تو مست
لبم به پیمانه جمال تو گشت روان
کنون چرا تو دهی حواله به پیمانه ی مست
و من چنان مدهوش دلِ گرم نواز توام
حواله ام نده ای دوست به پیمانه و مست
پیمانه خود تو پر کن از شوق و شرار عشق
که عشق مراست، دلیل مستی و پیمانه و مست
دلم به هوای روی تو پر می کشد ز جان
تو نیز به نگاهی، بکن تو این دل مست
گشته ام هوادار روی تو ای دلیل مستی من
تو خود دلیل دل باش و باز بکن، تو مست
مستی فزون شده کنون ز مستی دل من
کجاست قهقه مستی یار دلکش و مست
منم قلندر مستی به جام یار خوش لب خود
لبم به جام تو گشت مجنون، و عاشق و مست
کنون که سرخوشم از جام و کام لب تو
لب است، لب دار می و پیمانه ی مست
روحم به قفس شده در فراق دل تو
دل کجا و لب و پیمانه ی دلداری مست
سید بس است تو ختم کن حکایت مستی
پیمانه به سر شد و شکست این دل مست
دیدار دوست، ما را به میخانه کشانده است
نوشیدیم و نوشیدم و گشتیم از می تو مست
جانم کنون شد همره لبان پر داستان تو
لیکن ندیدم جز تو من، دیوانه ایی مجنون و مست
من خود ندانم چون کنم در این هوای عاشقی
مجنون شدم، محروم از او، بازم به عشقش مست مست
بازم روان است زین چمن، گل های رنگارنگ دل
دل می شود رنگی ز او، وز راز گل ها مست مست
دل شد به آغوش تو بند، این است گناه این دلم
آغوش تو شد گو در کجاست تا گیرمش مستانه مست
گویند گناه است عشق تو، آغوش چون مدهوش تو
گویم کجاست تا گیرمش من در بغل مستانه مست
من زین همه دل دادگی در تو نجستم جز به عشق
دنیای من آغوش توست گو تا که گیرم مست مست
من باغبان دل شدم، چندی به عشقت رهسپار
کشتم در او من بذر عشق، زین خاک بی بر، مست مست
کنون منم و عشق و هجران عاشقانه هایم تنها
حکایت عشق من کنون شد نوای بلبلان مست
گفتی تو باز کن برت برای دلم باز آر
گفتم دلم جولانگه دل است و نوای توی مست
کردم حکایت این دل خراب بر دل تو
دلت نسوخت از برای این آواره ی مست
حکایت غم هجران و این دل شیدایی
چگونه گویم به تو هوشیار و بی قرار و مست
شدم خراب ز بهر وصال همچو تویی کنون
همه شدند نکوهیده گوی این دیوانه ی مست
دلم به دل شده مشتاق و گوش به فرمان دل است
دلی که منسب و میزبانش، گردیده مست
خواهم که شوم مست و شیدایی یارم به عشق
تا باز کنم دروازه ی دلش به شیدایی دل مست
حسن نظرش مرا به خود می خواند
عشق است که می کند او را مست مست
محو گشتم من بدین دل در سرای عاشقی
عاشقی گاهی مدارا می کند، گاهی که مست
کنون منم و این حکایت هجران و عاشقی
هجر تو مرا می برد به کام مستی مست
President Trump’s doctrine and “achieve a brighter future for all of humanity”
Dear president Trump
Hi sir
You spoke to the world’s leaders [1] and asked them to evaluate your career, to see the progress you had made till now, “to achieve a brighter future for all of humanity” [2] I have some comments on your practice during the Two years.
The “brighter future for all humanity”, what a holy purpose, you mentioned as your priority as American’s president’s task.
I can say well down in choosing such a best dream to achieve. But let me calculate what progress you've made, and who was your allies in this process, and also describe their performance in this regards, in our region, the Middle East, the paradise of dictatorships and bloodshed.
The Arab Springe Movement put our region in instability and uncompleted pro-democracy forces’ task, to realize their target, but you didn’t help them in this respect, and even you choose your allies from the most dictatorship system among, like the Saudi Arabian monarchies, who have been imprisoned their people for long time, the rulers who take hostage Saudi’s people as well as their properties and freedom, and even the name of the country, which is not belong to the people, and refer to belonging this country to a family members who take under arrest all. And unfortunately you had “sword dance” with them.
Yes, you have chosen one of the worsted dictators as a key allies in this regime to mobilize your brightness! to bring “brighter future” in the Persian Gulf, and other Arabian countries?! And I want to ask you which brighter future can you bring with such backwardness?!
So under your priority in this region, Yemenis are under unhuman-coldhearted, surround, sanctions and bombardment by your key allies in Saudi Arabia and UAE... for years.
About Syria you put all your efforts to save ISIS… by put under pressure the countries who fight with them, and instead, support the countries which help ISIS… logistically, ideologically… in this “very brutal civil war.”
And now about Iranian, under your international law breaking decision, and withdrawal of The Joint Comprehensive Plan of Action, my people are going to be poorer than before, and you speak of brightness for us?!!. You provide a condition again; which Iranian being looted by opportunists during sanction period.
It is a historical fact that American and foreign interfere in the following of freedom and democracy by Iranian, always were like a poison and disaster for us, as history of our long struggle shows. Yes at the time that your people are going to be wealthier [3] we are going to be poorer under your policy.
Iranian are losing their jobs as you are improving your economy.[4] You are making walls to save himself, and we are living in the area which is haven of terrorist groups which are supporting by you and your allies.[5]
You want to limited our defense capability in this fearful region, when your “military will soon be more powerful than it has ever been before.” [6]
Yes Mr. Trump! You “are standing up for America and for the American people” to make the United States “stronger, safer, and a richer country than it was.” But under your policy the Iranian, Syrian, Yemeni… are sinking in troubles, and at the same time you are speaking of the “brighter future for all humanity” we are not belonging to this all humanity?
Please ask your administration to calculate how much brightness come to the Middle East during this two years, when you come to power in US. America. Which problem is solved toward Iranian, as you announce “we are also standing up for the world.”
We can see your “incredible change” during this two years, that our people economy is going to be worse than before, your “hostages have been released” but the Middle East Nations are going to be hostage by your allies, stronger then before, by selling or gifting more “military facilities” by you to dictator regimes like Saudi Arabia and apartheid regime like Israel.
“The sanctions will stay in place until denuclearization occurs” just for the country who are not your allied, and Israel, Saudi Arabia… can have every “military facilities” because they are in your line.
So please don’t speak of the “brighter future for all humanity”, please just speak of brighter future for American and its allies.
Mr. President!
When “the United States is working with the Gulf Cooperation Council, Jordan, and Egypt to establish a regional strategic alliance” so how the Middle East nations can be released of their dictatorship systems which are hand to hand with you for a “regional strategic alliance”? You are saying about “prosperity, stability, and security across” the region, how it can be possible when you forgot human values like freedom, democracy and said “Ultimately, it is up to the nations of the region to decide what kind of future they want for themselves and their children” how can be the nations to decide to change?
Is there any freedom movement that you support in that allies’ country, are you supporting the Bahrainis movement for voting right, yes they are looking for voting right?
You are “pleased to report that the bloodthirsty killers known as ISIS have been driven out from the territory they once held in Iraq and Syria.” But my question is, who stand with the Syrian people and their sovereign government to driven them out? Saudi Arabia, UAE, Qatar… or Iran...
You “will continue to work with friends and allies to deny radical Islamic terrorists any funding, territory or support, or any means of infiltrating” your borders. Yes, you are very active, but the supporter of “the radical Islamic terrorists” are your allies, all in the world knows who support ISIS… in Syria, Iraq, Pakistan, Yemen, Libya, Nigeria… logistically and ideologically.
Mr. president! Dear Mr. Trump! this is a very good idea “to help people build more hopeful futures in their home countries. Make their countries great again”. But in all my Iranian contemporary history, foreign interfere didn’t let my people to reach to their main goal (freedom and democracy), the last one was coup against prime minster Mr. Mohammad Mosaddegh, who was collapsed by American agents…
You are speaking about “Virtually everywhere socialism or communism has been tried, it has produced suffering, corruption, and decay.” I can say “Virtually everywhere foreign interfere and “radical Islamic terrorists” (which mostly support with your key allies in the Persian Gulf), has been tried, it has produced suffering, corruption, decay, bloodshed, dictatorship, backwardness, slavery, looting people... so please call nations gathered there to join you “in calling for “democracy in” Saudi Arabia and other kingdoms who logistically and ideologically support “radical Islamic terrorists.”
At the time that you are looking for countries who have your “interests at heart” [7] to give them help and support, how a “brighter future for all of humanity” can be appear for all. This level of American Nationalism cannot fallow world human interests. It is very good for American interests just, not humanity.
Yes Mr. president! “It is the question of what kind of world will we leave for our children and what kind of nations they will inherit.” Actually under such a level of nationalism, and ambitions of world leaders and their allies, which form of brighter future, can be reach?! under this collective allied, it is very clear, unfortunately which future will be form.
Yes, you are right Mr. Trump, “There is India, a free society over a billion people, successfully lifting countless millions out of poverty and into the middle class.” But they are free of foreign interfere, coup… they have Ballistic missile to protect himself, long range missile to reach them to space, nuclear capabilities to confront with nuclear armed neighbors, no sanctions and no discrimination, and since Mr. Gandhi achieve democracy, pluralism, secularism… nobody try to arrange a coup against their government. Is it possible for us also to don’t be your allies, and follow our dreams without foreign interferes, which put my people in prosperity and freedom without disaster and hardness?
Yes Mr. Trump “There is Israel, proudly celebrating its 70th anniversary as a thriving democracy in the Holy Land.” But my question is about Palestinian what is going on for them, are them also as nation in your mind?!
When you are proud of your friends and key allies, like “King Salman and the Crown Prince” who are in sword dancing with you, are you thinking of life Brightness of millions Yemenis who are under cruel unhuman-coldhearted, surround, sanctions and bombardment by this like of Crown Prince?
Yes Mr. Trump you are in America, believe “in the majesty of freedom and the dignity of the individual.” But Iranian and other sanctioned nations, how can save their dignity. How can you say “We believe in … the rule of law” when you break and out so many international law, because of see them not in line of your interests?
Yes Mr. Trump, you are completely right that “Sovereign and independent nations are the only vehicle where freedom has ever survived, democracy has ever endured, or peace has ever prospered.” But under your cruel sanction on my people how “we must protect our sovereignty and our cherished independence above all.” How it possible.
Your radical emphases on American nationalism, cannot let you to be “together” with others to “choose a future of patriotism, prosperity, and pride” and follow “peace and freedom over domination and defeat” and really “God bless the nations of the world” in front of such selfishness in some world leaders.
Thanks to hear me.
Seyed Mostafa Mostafavi
10/1/2018-Tehran-Iran
[1] in the 73rd Session of the United Nations General Assembly, New York, on September 25, 2018,
[2] - “One year ago, I stood before you for the first time in this grand hall. I addressed the threats facing our world, and I presented a vision to achieve a brighter future for all of humanity. Today, I stand before the United Nations General Assembly to share the extraordinary progress we've made.”
[3] - “America's economy is booming like never before. Since my election, we've added $10 trillion in wealth.”
[4] - “The stock market is at an all-time high in history, and jobless claims are at a 50-year low. African American, Hispanic American, and Asian American unemployment have all achieved their lowest levels ever recorded. We've added more than 4 million new jobs, including half a million manufacturing jobs.”
[5] -" We've started the construction of a major border wall, and we have greatly strengthened border security."
[6] - “Our military will soon be more powerful than it has ever been before.”
[7] - “We will examine … whether the countries who receive our dollars and our protection also have our interests at heart. we are only going to give foreign aid to those who respect us and, frankly, are our friends”
ایزدا ! پروردگارا!
مدت هاست که در اینجا با تو سخنی نگفتم، حال آنکه سخنانی بسیار جدی و رو در رو با تو دارم، ولی نگفتم ببینم تو چه می گویی و چه می کنی، دیدم هیچ؛ انگار نه انگار که هستی، انگار نه انگار که دوست مان داری، انگار نه انگار که خلق مان کردی، انگار نه انگار....
در حالی که به صورت روتین هر روزه در مقابل جهتی که می گویند سوی تو و خانه توست، چند بار کمر خم و راست می کنم، و اذکاری تعیین شده و باز مانده از قدیم را می گویم، که نه می دانم چیست، که اقطاب به قول خودشان در فهم"ب" بسم الله آن، مانده اند، و نه می دانم برای چیست، که مخلوطی از حمد و ثنا و شهادت هایی است در مورد تو، که باز تو نه نیازی به شهادت و نه حمد و ثنای من داری، و نه شهادت ما کاری از کار تو حل می کند، و نه تو کاری حل ناشده داری که با این اذکار حل شود،
و نمی دانم چرا با آمدن 124 هزار پیامبر نه عبادت ما شکلی واحد به خود گرفت و نه محتوایش یک جور شد، یکی عده ایی از ما را به گرد کعبه می چرخاند و دیگری جایی دیگر، یکی ما را به نام تو متوجه این بنده ات می کند و دیگری متوجه بنده ایی دیگر و...، و من مانده ام که چرا و از سوی چه کسی این ها برای ما در طول تاریخ بجای مانده اند و... و اما باز بی توجه به این حرف ها، برای رفع تکلیف، مثل یک عادت، مثل یک اجبار، مثل یک ترس از نگفتن، گاهی هم به خاطر لذت سخن گفتن با تو و...، آنرا می گویم،
اما تو که حرف های جدی ما را هم پاسخ نمی گویی و انگار نمی شنوی، با این حرف های از روی متن های نوشته خواندن و روتین نمی دانم چه می کنی؟! براستی سخن جدی گفتن با طرفی که جوابت را نمی دهد بی حاصل نیست؟!، این روش سخن گفتن یک طرفه برای موجودات وامانده ایی مثل ماست که از سر استیصال بی توجه به این که طرف مقابل گوش می دهد، یا نمی دهد و... طوطی وار و مسلسل وار سخن می گویند، و گاهی به این فکر می کنم که یک عمر با تو سخن می گوییم و تو انگار بی خیال ورّاجی های ما به کار خود مشغولی و ما هم مثل نوار ضبط صوت، ذکر تو را از روی متون بجای مانده از تاریخ می خوانیم و هر موقع هم که قهر کنیم، باز تو آنقدر از ما بی نیازی که حتی اگر سال ها هم با تو در سکوت باشیم، تو را هیچ نمی شود، و "گردی بر دامن کبریایی ات نمی نشیند"
مانده ام در کار تو و در کار خودم.
اما با تو سخن خواهم گفت زیرا به وجودت ایمان دارم، حال این که تو از ما چه می خواهی، نمی دانم، لابد چون انسان مان آفریدی انسانیت هم انتظار توست.
دادی تو دل و دیده ام به باد ز عشق
آنگاه که رخ نمودی تو در برابرم ز عشق
رفتم ز دست انگه که عنانم بدست تو بود
دیگر نخواهم این عنان، که این هم برای عشق
ای دوست دلم به مهر تو بود گرم و مطمئن
گرمی کجاست در برابر این بارانِ مهرِ عشق
ذهنم چون دلم به یاد تو پر می کشد ز من
درد است که درمان نخواهم، این درد جز به عشق
دیگر مخواه زمن که پایبند عشق شوم
زیراکه عرصه سیمرغ جای ورزیدن است به عشق
این جا حریم مرغ های هوادار به عشق بود
ما را به عرصه این مرغ ها کجاست راه، به عشق
سیستم تاریخ گذشته پادشاهی، و بخصوص وجه غالب آن یعنی دیکتاتوری و حاکمیت فرد بر شوون مُلک و ملت، که نهادهای مسول و حامل خواست و حاکمیت جمهور مردم ایران بر زندگی و سرنوشت شان، همچون "مجلس شورای ملی" را بی اثر و فاقد قدرت قانون گذاری موثر، و نظارت بر اجرای قانون و همچنین نظارت بر قدرت مطلقه و بی حد و حصر فرد پادشاه و نظام سلطنت گرد او، نموده بود، مردم ایران را مجبور به قیامی دوباره برای استیفای حقوق خود کرد، تا بر وضع موجود بشورند، و میراث بر جای مانده از قیام خونین مشروطیت شان را که حاکمیت بر سرنوشت را از آن آنان کرده بود، و آن روزها نهادهای اعمال این حاکمیت، عملا تنها تبدیل به نمایشی از حضور و تاثیر گذاری شان در صحنه تصمیم گیری شده بود، را دوباره باز یابند.
اما این قیام و شورش در روش استیفای حق خود و مقابله با مقاومت قدرت مطلقه فردی در برابرش، واجد ویژگی عدم خشونت بود، و این مردم با بلوغ خود به بطلان این سیستم زورگو، خودمحور و غیر منطقی پی برده و به تاسی از دنیا در طرد چنین سیستم های فاسد و نابکار، و مردم متمدن جهان که سال هاست با چنین سیستم های حاکمیتی و تسلط فردی خداحافظی کرده اند، قیامی مبتنی بر عدم خشونت را انتخاب و پیش بردند، و به پیروزی رساندند. البته اکثر رهبران این حرکت نیز همگام با طبع مبتنی بر عدم خشونت مردم ایران، با الگو گیری از نهضت های بدون خشونت جهانی همچون دکترین مهاتما گاندی در قیام علیه سلطه خارجی انگلیسی ها بر شبه قاره هند، و قیام نلسون ماندلا و مردم افریقای جنوبی علیه نظام آپارتاید و تبعیض نژادی، که واجد خصوصیت بارز عدم خشونت بودند، بر این روش معتقد و عامل شدند و سعی کردند قیامی بدون خون ریزی از دشمن، را انتخاب و پیش برند.
ناگفته نماند که از سوی طرف مقابل نیز، انصافا حاکمیت پهلوی در مقایسه با همتایانش در رژیم های زمان انقلاب در حاکمیت شوروی، فرانسه، الجزایر و... در مقابله با انقلاب مردم شان، از خشونت در حدی بارزی دوری کردند و چون آنان کشتارهای میلیونی از مردم ایران نکردند؛ و گرچه ریختن خون توسط حاکمان در هر زمانی با هدف تحدید حدود آزادی آنان، مورد شماتت و پرسش و محکومیت است، ولی می توان گفت دو طرف در این نزاعِ بر سر استیفای آزادی، رهایی و بدست آوردن حق تعیین سرنوشت (بخصوص مردم ایران)، پختگی لازم را در حدی به خرج دادند و با استفاده از روش های عدم خشونت، و کمترین سودجویی از خون برای رسیدن به اهداف، در این هماوردی بروز و ظهور دادند.
لذا این انقلاب بعد از سال ها تلاش با کمترین خون و خونریزی ممکن در مقایسه با انقلاب های مشابهه به ثمر نشست، اما دامن این ملت و این انقلاب نتوانست از خشونت و خون رهایی یابد و خون و خونریزی و خشونت بعد از پیروزی اوج گرفت و ادامه یافت، از دو عامل اصلی این وضع می توان، یکی به بروز جنگ که فرمان شروعش مساوی است با حلال کردن خون و خون ریزی و دوم بازماندگان انقلابیونی که اساس کار خود را بر خشونت و خون برای رسیدن به اهداف شان قرار داده بودند و روششان در نظام بعد پیروزی در تعقیب خواسته های شان بر روش های خشونتبار استوار کردند و خشونت و خون را راه دست یابی بدان قرار دادند، که مثال بارز آنان کادر رهبری سازمان مجاهدین خلق و سازمان های چپگرای مسلح از جمله سازمان چریک های فدایی خلق (اقلیت)، گروه فداییان اسلام و... از آن جمله اند که روند خون و خشونت را بعد از بهمن 1357 هم ادامه دادند.
آری در این روزها جناب صدام توپخانه را به سمت ما گرفت و شخصا شلیک به سمت ما را در 31 شهریور 1359 آغاز کرد، اما گذشته از دلایل تاریخی شروع این جنگ خانمان سوز، با کشتار فجیع و خسارتبار که در خصوصیات شخصی صدام، دخالت تاریخی بلوک غرب و شرق در منطقه خلیج فارس، ادعای ارضی همسایگان، دشمنی های تاریخی، و... می توان جست، اما ما انقلابیون هم در آغاز این جنگ نقش خود را به اندازه ای در خور اعمال و افکارمان داشتیم و باید تحلیلگران تاریخ بر این قسمت از صفحه های تاریخ نیز نور بیفشانند و روشنن کنند تا منصفانه بفهمیم که چطور حرکت بدون خشونت ما در مرحله اول انقلاب تا پیروزی، دچار بلای خانمان سوز خشونت و خونریزی در مرحله بعد از پیروزی شد.
خونی که دامن این مردم را رها نمی کند و حتی به رسم عرب جاهلیت هم که ماه های حرامی برای پایانش داشتند، پایان موقتی برایش نیست و انگار خشونت و مرگ را در رگ های جامعه چنان تزریق کرده است که حرمت جان انسان ها در میان ما برداشته شده و به هر بهانه ناچیزی مثل قطعه زمینی، سخن ناروایی، اختلاف اعتقادی، اختلاف بر تقسیم ارث و میراث پدارنه ایی، رقابت های منطقه ایی و... از همدیگر خون می ریزیم و در خشونت و مرگ غرقیم و کارمان به جایی رسیده است که حتی برخی در آرزوی شروع جنگی دیگرند تا روند خون دوباره از سرگرفته شود و...
و دیگر حسی به کشته شدن همدیگر نداریم و انگار کشته شدن هزاران نفره ما در تصادفات سالانه مثل کشته شدن هزاران گوسفند در کشتارگاه های شهرداری تلقی شده، و ستبر و بی حس در مقابل ریختن خون ها، بی تکان و بی حس شده ایم، انگار کشته شدن ها مثل آب خوردن و جزعی از زندگی روزمره ماست، در حالی که جامعه متمدن جهانی برای هر خون حساب و کتاب دارد و هر مسولی برای باعث شدن خونی و اتفاق افتادن در محدوده اش باید پاسخگوی اصحاب رسانه و مردم کشورش بوده و دلایل این وضع را توضیح دهد و آنان را قانع کند، ولی ما دیگر از پرسش چرایی اش هم منصرف شده ایم و شاید بتوان گفت خشونت و خون برای ما اکنون عادی است و پذیرفته ایم که جزعی از زندگی ماست، مثل نظام جنگل و وحوش که شکار و خون بخشی از چرخه زندگی روزمره پذیرفته شده است و بی هیچ سوالی هر روزه پی گرفته می شود و کسی بر تغییر آن نه قصد و نه همتی دارد.
درست است که جنگ ایران و عراق زمانی در 31 شهریور 1357 استارت خورد که صدام ماشه را به سمت ما چکاند، ولی قبل از آن ما طبق اعتقادات انقلابی و یا مذهبی خود به ادامه آتش قیام بر حق خود در کشورهای همسایه و جهان معتقد بودیم و اصرار به صدور انقلاب به دیگر نقاط جهان داشتیم و ملل منطقه را برای قیام علیه حاکمان شان دعوت می کردیم، و قطعا این هدف در بروز این جنگ نمی تواند بی تاثیر باشد، اهداف جهانی ما که در بر افراشتن پرچم اعتقاد خود بر کاخ این و آن در شعارها ما بروز داشت، نمی تواند دیگران بنشاند و نظارگر این روند کند و واکنش نشان خواهند داد و البته دادند، شرایط طوری بود که از بیشتر کشورهای عربی و حتی فلسطین به کمک حزب بعث عراق به سرکردگی صدام آمدند و در بین اسرای دشمن در دست ما حضور داشتند، و میلیاردها دلار را هم روانه جیب دشمن ما کردند تا آنان را در این نبرد کمک کنند و هم امریکا و هم شوروی از دو بلوک متضاد، در این جنگ در یک استثنای آشکار علیه ما هم نظر بودند و این وحدت جهانی علیه خود را تنها قدرت دیپلماسی صدام ایجاد نکرد، بلکه ما نیز در ایجاد این وحدت نقش داشتیم.
اما باعثان جنگ هرکه، هرچه و هر حرکتی باشند مهم نیست، و اما با شروع هر جنگی حق یا به ناحق، به ناچار رامردانی باید فارغ از این حرف ها بروند و این صحنه خون را مدیریت و جمع کنند وگرنه ملتی زیر پای چرخ های جنگ له خواهند شد، یاد چنین رادمردانی که هشت سال این جنگ طولانی و خسارت بار را با جان خود مدیریت کردند، گرامی باد، این است که فارغ از ملیت این سربازان و مدافعان وقتی سران کشورها به کشوری حتی دشمن خود سفر می کنند بر مزار یادبودشان حاضر شده و ادای احترام می کنند و احترام به این همت و رادمردی ملیت و مرام نمی شناسد
صبح شلوغ تنهایی ام
بدور حُسن روی صدها، حلقه می زند دل من
میان این همه صدها، غرق تنهایی ام
بدیدار صد حسن صف بسته است دلم
میان این همه صف، باز در تنهایی ام
تنها کجاست و تنهایی ایم چه شد
هرگز نه ایم تنها، من و تنهایی ام
هزار تنها بُوَد مرا در این سفر همراه
خوشند چون من و حال تنهایی ام
غرقم در این حال و غواصی دلم
من واله و شیدای حس خوش تنهایی ام
آرزو دارم یکه و رها چو تو
من هم رها نتوانم، ز تنهایی ام
هزار یار پریچهر به گرد من جمعند
هزار نکته بر آید زین فَرّ تنهایی ام
قلبم گواه می دهد که ما را در این خوشی بس
حکایت من و این صبح شلوغِ تنهایی ام
شیرین قلب من
شیرین قلب من ای مظهر جمال
دایم بتاب تو بر این زار و بی قرار
من قطب نمای دلم کوک می کنم
بر خط ابرو و این خال پر شرار
من بوسه ها روانه این ماه کرده ام
اما ندیده روی خوشی من ز روی یار
گشتم به دور خال لبت یار من ببین
عمری برفت و نصیب نگردید روی یار
لب در لبُ، وصالم نبود مختصر
این مختصر هم که گذشت در انتظار یار
آغوش من همیشه باز بودست بر دلم
بازم دلم هوای چون منی نداشت به اختصار
زنجیر دل چه خواهم، ای شیرین و بی قرار
زنجیر بدین محکمی از چه بسته یار
دشنه مخواه زین هوس، کز کفم برفت
عشق است که ماندگار گشته ام به یار
من بوسه از گوشه لبت خواستم، بده
دیگر چرا سخن از دشنه می کنی به یار
افتاد شماره نفسم، زین عشق و این وصالت
این دست دست برای چیست، ز سوی یار
بیمار گشته ام به دل و دلبری چو تو
گلگون کن تو هم گونه به دیدار حُسن یار
گشته ام من هم خریدار رخ گلگون تو
لب سرخ و امتداد رخ گل گونه یار
عشق و هوسم به هم شد ای یار
این نامه ز بر بخوان تو بر یار
مدهوش شدم ز عشق لیلی
مدهوشی ام تو خود باز گو بَرِ یار
شکسته ام دام هوس، به عشق گرفتار
عشق و هوسم یافت خریدار
دلدار یار
لرزیده ام من سوی تو، افروخته، آتش به دل
می سوزدم این جانُ جان، گردم من آخر دور یار
فرمان بده، تا من شوم، قربانی ات ای یار من
جانم شود چون تحفه ایی، قربان اون دلدار یار
جانم به لب شد زین وصال، این بخت نیکو فال سال
آتش کجاست، سوزد مرا، تا جان شود، محکوم یار
آه و اشک یار
من بوسه ایی ز یار خود، خواستم اهدا کند
لیکن به دریا خفته ام، اکنون به آهی اشکبار
گرمی کجاست، سردی کجاست، حسم برفت از جان من
من جان چه خواهم، چونکه او قربان کند، در پای یار
لرزان و گریانم به تو، تو در پی درد منی؟!
دردی نمانده بهر من، جز درد بی درمان یار
از سوز عشق تو شدم، در آب سرد زندگی
عشقم به آتش می کشد، این زندگانی بهر یار
در ظلم این آتش شدم، افروخته چون چوب تر
اندر صدای جیغ و جیغ، آشفته گشته خواب یار
خوابت به رویا گشته سیر، سیر از من دلگیر و پیر
سوزم ز عشق و عاشقی، در انتظار حرف یار
دارد تفاوت حال من، این حال بی حالات من
مجنون نخواهی تو برو، از صحنه دیدار یار
بزمم کنون در رزم شد، یارم چون در بزم شد
گویا فراموشش شده، این بخت بی یار یار
یادت کنم هر لحظه ایی، دریام توفانی شود
زین سیل بی همتای عشق، گردد بساحل یاد یار
آن دشنه پشمینه ات رفته است اندر جان من
زین مرگ و یکدم زندگی، گردیده خرسندم به یار
رنگین کنم من جامه ام در محضرت نیکو مثال
ای تو مثال زندگی، این زندگی است یا مرگ یار
گاهی
گاهی به دام عشق تو، گاهی به راه مرحمت
گاهی میان غم رها، گاهی خوشم آغوش یار
گاهی فدایی گشته ام، گاهی شدم شیدای تو
گاهی به دردت مبتلا، تو همچنان فارغ ز یار
گاهی به دستم دشنه ایی، گاهی گلی از بهر یار
گاهی مدارا می کنی، گاه شکنجی بهر یار
گاهی علیلت می شوم، گاهی شجاعم همچو شیر
لیکن به پای عشق تو، اکنون گرفتارم به یار
گاهی به تب می سوزمت، گاهی مدارا می کنم
گاهی هوای عاشقی است، تابان روانم سوی یار
گاهی به لب می دوزمت، گاهی به جان فرسوده ام
گاهی لب عطشانم و گریان روانه سوی یار
من عاشقی عشق پیشه ام، عشقم کجاست بی ریشه ام
ریشه کجاست می جویمش، بر خط و اون ابروی یار
گریان شدم بر حال خود، این حال و این دلدار خود
جویم هوای عاشقی، بر قامت دلدار یار
جستم دلم را در رخت، جستی مرا بیرون ز دل
دل کن به روی من تو باز، ای دلبر و دلدار یار
ای ناز دلبرین
من گشته ام بلاکش دوران عجیب نیست
درد بی عشقی است که به بلا برده است یار
می خواهدت که به سلامت عبور کرد
از تب مسوز و برون آی ز تب که یار
من بودم و تو بودی و عشق و عاشقی
دردی که شد، درمان به رویت روی یار
چون آتش گداخته گردیده ام به عشق
عشق است که گداخته می کند جان یار
نهان ز داغ و دوریت نشاید شد
سوزد به درد عشق، توان و جان یار
دیوان شعر من از عشق تو پر است
ای پرده نشین عشق، رخ نما بار دگر به یار
نهان مشو تو چنین از رخم که شد
این رخ همه نکته دان و مثال بی مثال یار
شدم بدین بزم شبانه همره و همراهت
که صبح را به تماشا نشیند اینک یار
ترا صبح تمنا چه سان رسد ای یار
که یار تو بر صبح تمنا کشد هزار منت یار
منم به بزم تو ای چراغ دل، چنان مشتاق
چنانکه به اشتیاق یار نشیند برای یار
شوریده گشته دلم در نوای و شور رخت
ذهنم به قافیه ماند و در بند ابروی یار
به صبح رسید این شب تار و بی قراری ام اکنون
برو به حضرت دوست می سپارمت ای یار
رها گشتی زمن و من رها نیم ز تو
دل شده شیدا و در اندیشه دیدار یار
من گرمی دلم را به تو دارم ای عزیز
زین گرمی تو است که شدم من همپای یار
من خود مسافرم بدین درد و عاشقی
گشتم به عشق مبتلا و شدم عاشق به دیدار یار
تنها نیم به تو ام همراه گشته ام
تنها میان این سفر عشق با دل یار
من و تو انتظار و صدای عشق،
شاید کند نظری سوی ما دل بی انتظار یار
من کوک شدم به عشق تو ای ناز دلبرین
دل را که نکته به نکته روایت شدم به یار
برای اقوام آریایی که به سرزمین های جنوبی مهاجرتی تمدن ساز را رقم زدند و درخشان ترین دوره تاریخی این سرزمین را آفریدند، طبیعت و اسرار آن از مهمترین مشغولیت های ذهنی آنان بود؛ آنان جهان را متشکل از چهار عنصر مخالف هم آب، آتش، باد و خاک می دانستند، و به تقدیس و احترام این عناصر همت فراوان داشتند، یکی از این عناصر آتش است که به عنوان "مظهر پاکی" چنان اهمیتی داشت که آن را "پاک کننده" تلقی کرده و از جمله در هر چهارشنبه آخر سال به احترام و تبرک از آن می پریدند و چنان آتش و نور در فلسفه اشان جای داشت که آن را در آتشکده نهاده و همواره روشن و مقدس می داشتند و ریشه ها و بروز این عزت و احترام را حتی بعد از آمدن اسلام تاکنون می توان دید، به عنوان مثال مرسوم است، چنانچه آتش بر افروخته ایی را بخواهند در طبیعت با آب زدن، بیفشانند و خاموش کنند، تاکید می شود که در آن هنگام "باید با نام خدا (و با ذکر بسم الله)، آب بر آتش ریخت تا دچار کوری نشد"،
بعد از ورود اسلام و آمدن سنن فقه اسلامی به صحنه اجتماع ایرانی، باز هم آتش به عنوان یکی از عناصر پاک کننده از نجاسات در نظر گرفته می شود، همچنان که در آیین زرتشت معتقد بودند، که آتش باعث دوری دیوها (نیروهای منفی در آفرینش) از انسان، اشیا و خانه می گردد، و به درستی هم فکر می کردند، زیرا اکنون روشن شده است که آتش باعث از بین رفتن میکروب ها (ناپاکی ها) می شود؛ ایرانیان به گرد آتش جمع شده و برای خود محیطی آرام برای تمرکز (Meditation) و دعا و نیایش مهیا می کردند و بدین ترتیب شرایطی به دور از استرس فراهم و با حضور در آتشکده، استرس خود را فرو می نهادند، امروزه با دورشدن از این فرهنگ خاص ایرانی و متعلق به دوره آرایی ها، در برنامه "چهارشنبه سوری" ، که آتش نقش مهمی در آن دارد، در حالی که با پریدن از آتش، این مراسم اجرا می گردید، اما این روزها این رسم باستانی، به کناری نهاده شده و متاسفانه ترقه های چینی را جایگزین آن آتش روحبخش کرده و به خدمت گرفته، و مراسم باستانی و استرسکاه خود را، به برنامه ایی استرسزا تبدیل و جایگزین کرده اند، و لذا به جای دوری دیوها، مردم در این روز دیوزده می شوند، و باید روزی با بازگشت به فرهنگ بومی، نقش سالم اینگونه مراسمات آیینی را بازیافت.
تناسب نگاه تقدس به طبیعت و جانداران آن، که مادر هستی در این جهان تلقی می گردند، آنگاه روشن می شود که این قوم در حفظ طبیعت ایران موفق بودند، و اکنون هم بر اساس همین تفکر آریایی در بین هندوان، طبیعت هند به عنوان یک جامعه متکی بر تفکر و فلسفه آریایی، یکی از سالم ترین و دست نخورده ترین محیط های طبیعی برای حیوانات و گیاهان در میان ملل مجاورش می باشد، و اگر سلطه مسلمانان و بعد از آن انگلیسی ها (که این مردم شدیدا گوشتخوار می باشند)، بر هند نبود، شاید اکنون هند بکرترین نقطه طبیعی جهان به شمار می رفت زیرا با آمدن این گوشتخواران بسیاری از عناصر زنده طبیعت هند نیز، به تاراج شکم های گوشتخوار این حاکمان بر هند، و مردم پیرو آنها رفت، و عکس های شکار و کشتار در طبیعت هند در زمان انگلیسی و پیش از آن سلسله های اسلامی هند، قلب طبیعت دوستان را جریحه دار می کند؛
آریایی ها بدرستی طبیعت را یک کل در نظر می گرفتند، که انسان نیز تنها جزعی از آن است، نه مالک آن، و نه اینکه همه جهان برای او، و در خدمت او؛ و بر اساس همین نگاه بود که معتقدان به تفکر طبیعتپرور آریایی، معتقدان به این تفکر در کشتار حیوانات اصلا اسراف نمی کردند، و بسیار از این عمل دوری می کردند، و در حفظ طبیعت بسیار مراقبت داشتند و درخت و بوته های بیابان را به احترام یاد و رفتار می کردند. و هنوز که هنوز است هم آثار این اعتقادات را می توان در بازماندگان از این اقوام دید.
در دهه 1380 هنگام عبور از محور بین بمبیی به پونا در ایالت مهاراشترای هند، خود به چشم خود مشاهده کردم، پیمانکار هندی احداث بزرگراه بمبیی به پونا، برای حفظ درختان کهنسالی که در مسیر ساخت جاده قرار گرفته بود، چه تلاشی داشت، که انسان باورش نمی شود، مسلحین به بلدوزر، گریدر، لودر و... چطور وقتی در مسیر خود به درختی می رسیدند، چه مقدار کارگر می گذاشتند تا پای درختی را به دقت بکنند، و ریشه هایش را در آورده، و سپس این درختان را با جرثقیل جابجا کرده، تا عظمت روح طبیعت پرست و بزرگ خود را به نمایش بگذارند، و ما هم به احترام این تفکر ایستادیم، و شاهد جابجایی درختی شدیم، که هم بسیار عظیم، و هم کهنسال بود، و پیمانکاران این محور مهم مواسلاتی هند، امید داشتند تا این درختان کهنسال، در مکانی جدید که منتقل می شدند، زندگی خود را در کنار این اتوبان ادامه داده، و در مسیر و عملیات جاده سازی از بین نروند، و پیمانکاران پول پرست هندی، اما حاضر نبودند در مسیر این جاده به بریدن و نابودی این موجودات اقدام کنند، که از بی دفاع ترین موجودات جهانند، و این طلا دوستان هندی، روپیه های گران قیمت خود را هزینه نجات این درختان می کردند.
این احترام به طبیعت را در روستای ابرسج [1] نیز می توان نسبت به درخت کهنسال چند هزار ساله اورسی[2] دید، که در دره کوه شاهوار منتهی به این روستا هنوز که هنوز است "نماد جاودانگی و نامیرایی" بوده و پا برجاست، تا شهادت دهد که اگر این مردم به امر مطلوبی چون حفظ مام طبیعت توجه و آگاهی یابند، حتما نسبت به اجرای آن کوشا خواهند بود، و میراثی ماندگار بجای خواهند گذاشت.
جمعه 23 شهریور 1397 مقصد صعودم به همراه دوستانی چند، جهت دیدار از درختی بود که هزاران سال عمر دارد؛ درختی که سرعت رشد آن سالانه تنها یک میلیمتر است، درختی که بنام "سرو کوهی" در ایران شهرت دارد، و در شعر شاعر شهیر، شعر نو در یوش و بلده، جناب نیما یوشیج [3] هم بروز زیبایی یافته، آنجا که این شاعر زیبا گوی ایرانی می سراید : "در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام، گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم"،
اَوَرس که به قولی مخفف همان کلمات "اُو" (آب) و "رس" (رسیدن) است، نامش شاید بر گرفته از این واقعیت می باشد، که درخت اورس تلاش می کند تا ریشه هایش را پیش برده، و به آب برساند، و همین امر باعث می شود که با رسیدن به منابع آب، سال های سال، زنده مانده، و به تحکیم و توسعه ریشه های خود، کُند، و اما قدرتمندانه ادامه دهد، و اکنون اورسی را که ما به دیدارش می رفتیم، به قولی چهار هزار سال، و در بیانی دو هزار و پانصد سال و... عمر دارد، که تمام تلاش خود را برای حفظ و گسترش خود صرف کرده، و اکنون با عمری هزاران ساله قرار، شاداب و پابرجاست.
این درخت برای اهالی اورسج مقدس و محترم است، و مردم این روستا معتقدند که قبلا شاخه های این درخت مثل درخت لیل [4] پایین آمده و در زمین فرو رفته بود، قریب چهارصد گوسفند می توانستند در زیر چتر و سایه عظیمش بخوابند، و خود را از اشعه های خورشید برهانند؛ روایت هایی در خصوص سرگذشت اسطوره ایی این درخت و حفظ آن تا کنون وجود دارد، از جمله در یکی از این روایات چوپانی از اهالی ابرسج شاخه ایی از این درخت را صاف و مناسب برای ساخت ساختمان می بیند، و لذا آنرا بریده و جهت ساخت منزل خود به خانه می برد، دیوار ساختمان را با سنگ می چینند، و این چوب را که خیلی سنگین و محکم است، را بر دیوارش می نهند، اما هر بار که این چوب روی دیوار این سنگچین قرار می گیرد، حاصل تمام کارشان هدر رفته، و دیوار فرو می ریزد، تا این که یکی از اهالی روستا از او می پرسد، این چوب را از کجا آوردی؟ که این فرد عنوان می دارد این را از درخت "پیسیو" [5] بریده ام، با شنیدن این جمله یکی از اهالی می گوید، به همین دلیل است که این بنا بنیان نمی گیرد! و این شاخه را که کنار می گذارند و دیوار را چیده، و زین پس بنا تکمیل می شود. در حادثه ایی دیگر، یکی از اهالی یک بار هیزم از این درخت برای سوخت بر می دارد و به منزل خود می برد، که به یک ماه نشده، چشمان خود را از دست می دهد و کور می شود و...
و مجموع این حوادث باعث شد که مردم به این نتیجه برسند که تعدی به این درخت باعث بروز حوادث ناگواری برای متجاوزین به حدود اورس پیسیو می شود و از آن به بعد گفته شد که کسی به این درخت دست نزند، و اهالی اورسج نسبت به این درخت اعتقاد خاصی دارند و مراقبند.
حال ما مشتاقانه به دیدار چنین درختی می رفتیم، در حالی که تا پیش از دیدنش، واقعا تصور این میزان عمر برای آن، معمایی لاینحل برایم بود، که حل آن مشکل، و باورش سخت بود، اما باورنکردنی های زیادی در زندگی ما هست، که در ذهن ما هم نمی گنجد، ولی واقعیت دارد، بسیاری از اعتقادات ما بی اساسند و ما آنان را بر پیش فرض های بی اساس خود آنچنان استوار می بینیم که خلافش را هرگز باور نمی کنیم، اما در مواجهه با حقیقت، چنان این اعتقادات فرو می ریزد، که به طرز بی حسابی انسان در می ماند. مشتاق دیدار این درخت کهنسال هستم، درختی که رشد آن یک میلیمتر در سال است، و اکنون با چنین رشدی به جایی رسیده که چند نفر باید به دور تنه اش بغل باز کنند تا بتوانند حقله ایی انسانی بر دورش زد.
ساعت هنوز چند دقیقه ایی به هفت صبح مانده بود که ما در شمال روستای ابرسج وارد دره ایی شدیم تا ساعت ها در امتداد آب و آبشارها برویم و به مقصد خود در منتها چشمه ها، و در پای سرو کوهی شعر جناب نیما برسیم. متاسفانه از همین ابتدا، راهسازی ها نشان می داد که اتومبیل ها و ماشین آلات در حال راه یابی به این دره در دل شاهوارند، می کنَند و می تِراشند و پیش می روند، بوته های زرشک که این روزها از مهمترین پوشش گیاهی دره است، و خوراک خرسی است که به میوه هایش سر می زند، زیر چرخ های ماشین های راه سازی نابود می شوند، تا راه این موتورهای پر صدا و ویرانگر برای تجاوز به عمق دره باز شود، نمی دانم سازندگان این راه ها در دل این طبیعت بکر به دنبال چه هستند، سنگ هایی که کنده می شود؟ و یا خاک های که جابجا می شود تا بوته های مختصر از چرا باز مانده را نابود کنند؟!!.
و متاسفانه شنیدم که معدن کارانی از سمت روستای تاش، نیز در دل شاهوار پیش می تازند تا خود را به معادن این منطقه برسانند و برکنند و ببرند، انگار شاهواره هدف بعدی غارت ما انسان ها از طبیعت است، اینجا هیچ جایی حرمت ندارد، مگر حرم و مسجد، باقی ثروت معنوی و طبیعی ما را انگار حرمتی نمانده است. طبیعت بکر و میلیون ها ساله شاهوار این روزها در معرض غارت ما انسان هاست، عده ایی تفنگ بدست حیواناتش را شکار می کنند، عده ایی گوسفند در پیش، مراتعش را بی رحمانه می چرانند و دامنه شاهوار را به مثال فرش های بی پرز و مندرس و پا خورده تبدیل می کنند، و حالا خصولتی ها به غارت معادن شاهوار آمده اند، تا انفجارات معدنی و راه سازی اشان، این چند اورس باقی مانده بر دامنه شاهوار را برکنند و در حداکثر کاری که خواهند کرد چند کاج جایش بکارند و این چند راس وحوش بجای مانده را هم بِرَمانند و بی خانه و کاشانه کنند، و زین پس تفریح معدن کاران خسته از کندن کوه، در شب های طولانی این کوه زیبا، شکار کبک ها و آهوانش و... خواهد بود تا ریشه طبیعت شاهوار نیز بخشکانند و این معدن طبیعت بکر برجای مانده از غارت های بی شمار گذشته، و این کلکسیون حیات وحش بر جای مانده از روزگاران سخت هم، به تاراج زیاده خواهی های ما برود، و جای سالمی از تجاوز و غارت ما انسان های زیاده خواه و بی رحم نماند.
کاهش آب های جاری در اثر نباریدن های طولانی این سال ها، در این دره، مسولین اجرایی روستا را بر آن داشته تا برای جمع آوری آب ها، کانال های سیمانی احداث کنند که این خود مسایلی را برای طبیعت بکر شاهوار به دنبال دارد اگرچه بلایی که معدن و معدن کاران بر سر شاهوار خواهد آورد و می آورند، غیر قابل محاسبه است، آبهای جاری در این دره گل آلود است، و این گل آلودگی ناشی از شستن خاک طبیعت توسط کارگری است که 200 هزارتومان روزانه می گیرد تا آب را گل آلود کند و کاری کند تا آب در زمین دره فرو نرود و منافذ زمین با این گل و لای بند شود، و این مختصر آب به روستا برسد، و ما کوه را می شوریم تا از خاک خود خالی شود و ما آب داشته باشیم، اما تا کی می توان به این روش ادامه داد، و تا کی طبیعت این وضع را تحمل خواهد کرد و نخواهد مرد؟!.
با حدود 40 دقیقه پیاده روی ( Friday, September 14, 2018, 7:36:57 AM) به آبشار ابرسج رسیدیم، البته گفته می شود که در این دره 63 عدد آبشار وجود دارد که برخی از آبشارها در جناحین دره قرار دارند که آثار سقوط آب را در خود دارند، و نشان می دهد که زمانی از آن آبشارها نیز آب به دره می ریخته، و اکنون آبی در حد هشت اینج بعد از عبور از بعضی از این آبشارها خود را گل آلوده به روستا می رساند.
ساعت 8:08:19 AM به آبشاری رسیدیم که بر بلندای آن آثار یک قلعه باستانی هست که "قلعه چهل دختر" نام دارد و داستان هایی در خصوص این قلعه در بین اهالی وجود دارد که می گویند دربی سنگی و با نقش و نگار داشته، که چوپانی آن را کشف می کند و به اطلاع یکی از اهالی متنفذ ابرسج می رساند، که او هم با مباشرت فرد دیگری که کارشناس این کار بوده است، آن شبانه به غارت می برند. وجود قلعه های متعدد به نام "قلعه دختر" [6] در تمام خاک ایران نشان از موضوعی در خورد بررسی در تاریخ فرهنگ ایران دارد، شاید برعکس نظام فرهنگی عربی که دختر جایگاه بسیار نازلی داشت، در نظام فرهنگ ایران باستان درست بعکس دختران جایگاهی بالا داشته اند، که قلعه های بسیاری را به نام آنان نام نهاده اند، در قله های بسیاری قلعه هایی بدین نام وجود دارد، از جمله در پای قله توچال بین "شکرآب" و "شهرستانک" قلعه ای وجود دارد که به قلعه دختر مشهور است و...
ساعت 9:00:12 AM به کوره ذغال چوب رسیدیم، جایی که درخت ها زیادی در آن تبدیل به ذغال چوب شد تا در بازار شاهرود و بسطام و روستاهای همجوار مصرف شوند، و اکنون کار به جایی برسد که در این مسیر به غیر سه چهار تا درخت اورس چیز دیگری دیده نشود و تمام اورس ها را نسل قبل تراشید و به چوب و ذغال تبدیل و مصرف کرد، نمی دانم نسل بعدی در مورد ما چه خواهند گفت و آنها از نتیجه عملکرد ما چه خواهند گفت. آنچه مسلم است، نسل قبل شاهواری پر از درخت داشته است و اکنون شاهواری کچل را ما می بینیم و طی یک نسل درخت هایش تراشیده و به مصرف سوخت رسیده اند.
در سراسر این دره تا ارتفاعات بالا می توان بقایای فسیل صدف های دریایی را دید، که ما به آن "گوش ماهی" می گوییم که این ها در لایه های سنگ ها به صورت تراکم دید می شوند و همین امر نشان می دهد که ده ها میلیون سال قبل این سرزمین زیر آب بوده است و حادثه ایی حیوانات مذکور را کشته و دفن و تبدیل به فسیل کرد.
اینجا در مسیر، آثاری از فضولات، یک خرس دیده می شود که برای خوردن میوه زرشک ها، رفت و آمد داشته و دارد و آثار تخم میوه زرشک و رزکوهی را می توان در آن دید.
آثاری از یک گوسفند سرا در ساعت 9:51:29 AM دیده می شود که در کنار آن آثار قلعه ایی باستانی وجود دارد که دیوارهای قطور آن را با ملات خاص و سنگ ساخته اند که اهل اورسج آن را "دی گی" که معنی رسمی آن که به "درگاه ده" دروازه ده ترجمه می شود، می نامند. این قعله بین دو آب قرار دارد که از دو دره متفاوت به اینجا آمده و متحد شده به سوی روستا می رود، آبشاری بلند در زیرپای این قلعه قرار دارد که در دو سوی آن گوسفند سرا قرار دارند.
گیاه خوش رنگ و بنفش و خوش بو، که بویش از هر عطر و ادکلنی بهتر است، به نام محلی "می ملی گوشه" که این روزها گل هایش میزبان زنبورهای عسلی است که از این آخرین گل های پائیزه گرده برداری می کنند و صدای این حشرات زحمتکش در بوته هایش به وفور شنیده می شود، .
ساعت 9:52:47 AM به گوسفند سرای دایری رسیدیم که به نظر می رسید هنوز گوسفندانش در کوه ها حضور دارند، شاید مناسب باشد برای حضور احشام در طبیعت قانونی نوشته شود که به مراتع استراحت داد تا خود را بازیابند و لذا دوره حضور در کوه برای مرتعداران دارای زمانبندی خاصی باشد.
ساعت ده و سی دقیقه بوته های گون و خار به تعداد انبوه آغاز می شود که در حجم بزرگ طبیعت کوه را شکل داده اند که متاسفانه چنین بوته هایی که برای خاک و حشرات طبیعت بسیار ضروری اند، با دانه کبریتی به خاکستری تاسف باری تبدیل می شوند، و این بلا را در کوه های مختلف می توان دید که کبریت بدستان بدون توجه به ضرورت حضور این گیاهان در اکوسیستم قله ها، آن را به راحتی به آتش می کشند و حاصل زحمت ده ها ساله طبیعت در خلق یک بوته با چنان عظمتی، را در چند لحظه به خاکستر تبدیل می کنند.
ساعت 10:50:13 AM درختان مورد انتظار را در انتهای دره ایی، بالاخره رویت کردیم.
ساعت 10:58:22 AM به دو درخت کهنسال اورس موصوف رسیدیم درخت هزاران ساله پیسیو (پی سی اُو - یا پی سیو) اکنون در مقابل چشمان ماست.، درختانی که حوادث هزاران ساله ایی که بر این مردم گذشته است را شنیده و چوپانان زیادی گوسفند خود را در پایش خوابانده اند و نسل به نسل، به حکایت زندگی خود نشسته اند، حکایت آنچه بر آنها رفته را گفته اند و شنیده اند، و این درخت اکنون سینه اش انباشته از داستان های هزاره هاست که شنیده و در خود دارد، و اگر بتواند داستان خود را بازگو کند، حکایت تاریخ هزاران ساله از نسل چوپانان و رهگذران و ساکنان شاهوار را که بر آن گذشته اند، را شنیده و روایت خواهد کرد؛ و کاش زبانی برای بازگویی داشت، می گفت قبل از آریایی ها چه مردمی در پایش می زیستند و چگونه بودند و با آمدن آریایی ها چه شد و بعد در خلال حکومت سلسله های متعدد و هزاران ساله بر این مردم چه گذشت، و بعد با آمدن سپاه اعراب بر این مردم چه گذشت، و در این هزار و چند صد سال بعد از آمدن آنان که باز رقابت های متعدد و خون هایی که ریخته شد و... و حکایت همچنان باقیست و این درختان به مرور ما زمان می گذرانند و لابد چوپانان حکایت های ناگفته خود را در این خلوت با درخت ها می گویند.
در پای این درخت می توان آخرین چشمه ها را قبل از قُور (یا قله) دید، که سر از ریشه درخت و کف دره بر آورده اند و گوارا ترین آب ها را به ساکنان این منطقه هدیه کنند، و آب نوید زندگی برای وحوش را می دهد و انسان در اینجا نوید مرگ و نیستی برای طبیعت، که مهمترین دشمن این طبیعت بکر انسان است که به چشم بهم زدنی می تواند حاصل زحمت هزاران ساله طبیعت را به باد فنا دهد، و اکوسیستم و چرخه آن را یک شبه برهم ریزد.
پای این درخت های هزاران ساله هیچگونه فنس و یا دیواری برای حفاظت نیست و حتی تابلویی که به رهگذران بگوید که این درختان چه گنجینه عظیمی هستند، که اگر خوانندگان تابلوها بدانند که در کجا قرار دارند و با چه گنجی مواجهند، دیگر هرگز به خود اجازه نخواهند داد از تن خسته این مسافران زمان شاخه ایی برکنند و خسارتی بر تن شان وارد کنند، که انسان ها عموما فهیم و مهربانند و تنها سودجویانی قلیلند که تفنگ به دست آهوی این دشت زیبا را می زنند، تا لحظاتی لذت کبابش را بچشند و طبیعت را به داغ این نادره های طبیعت عزادار کنند.
تمام شواهد نشان می دهد که قله شاهوار از قله های مسکونی بوده است وجود آثار قلعه های "چهل دختر"، "ده گی"، "ابردژ" و... در این کوه که حداقل نام هایی بود که من در این صعود شنیدم، نشان می دهد که اجداد ما در این منطقه به رغم سردی و بارش های عظیمش، زندگی می کردند، بخصوص اهالی قلعه ابردژ که گفته می شود نام ابرسج هم از این دژ گرفته شده، و مردم محلی به این دژ، قلعه کُفار و یا گبر ها می گویند، که این خود گویای حضور زرتشتیان در این کوه است، که بعد از آمدن اعراب به گبر و کفر آنها را می شناختند و ریشه اشان را زدند، وقتی در احوال شیخ بایزید بسطامی هم سیر می کنی، می بینی که او از اهالی محله و از خاندانی زرتشتی و در محله زرتشتیان بسطام زندگی می کرده است و گویا از طایفه مغان بوده، که از رده روحانیون زرتشتی بودند که از قضا وقتی همین طبقه با حکومت ساسانی امتزاج کردند، بنیاد دین زرتشت و قدرت سیاسی وقت را در کنار قدرت زدند، و ظلم را به حدی رساندند که وقتی نیروی خارجی مثل اعراب با عده ایی قلیل آمدند، تاج کیانی از سر ایرانیان برداشتند و بساط هزاران ساله ایی را عده ایی قلیل با شمشیرهای کمانی خود برچیدند، و کار به جایی رسید که یکتاپرستان دین زرتشت را به کفر متهم کردند و مردم ایران دو دسته شدند و همدیگر را به گبر و کفر صدا زدند و از بین بردند، اینجا ابردژ آنان اکنون به ابرسج تبدیل شده و همچنان در پای شاهوار پابرجاست.
در کنار این شاهوارِ شاه پیکر همچنین روستای میقان قرار دارد که گفته می شود اینجا هم مجمعی از مُغان و یا همان اهل روحانیت دین "گفتار، کردار و پندار نیک" می زیستند که آن را به همین مناسبت میقان می نامند، و همه اینها در کنار شهر "صد دروازه" که روزی پایتخت ایران بود، نشان از شوکت و عظمت مردمی می داد که اهل کومش یا قومس را تشکیل می دادند و بین خراسان و ری (راگا) و هیرکانا (طبرستان) و اسپادانا (اصفهان) محل جوشش زندگی شد، که شمال را به جنوب و شرق را به غرب ایران وصل می کردند و آثار "چاپارخانه" های این منطقه هم اکنون بین دامغان و شاهرود و از شاهرود تا دل البرز می توان به تواتر دید، از جمله در نزدیکی روستای قهج، خرقان و... آثار این ساخت و سازهای ارتباطی هنوز پابرجاست و نشان می دهد که روزگاری این منطقه شهیر و فعال بوده است.
اما اینک ما به پای این درختان کهنسال رسیده ایم و در حُسن ذوق و سلیقه میزبانان اورسی ما، انگار باید ماند و لذت خوردن را چشید و بساط میوه، چای دودی، جوجه کبابی لذیذ را می شود برپا کرد در سر و صدای تهیه این سورچرانی طولانی، از زمزمه های عاشقانه دیدار با این پیران کهنسال باز ماند، و گفت و شنید و از این درختان نشنید. و باز سروکوهی ما، بی توجه به این بیمحلی ها، سایه می دهد و شما می توانی مثل هزاران کسان دیگری که این درختان میزبان شان بوده اند، بمانی، بخوری، بگی، بشنوی و بگذری و...
بر پای این درختان و چشمه گوارایش گزنه ای روییده است و اکنون در این فصل و در آستانه پاییز، ترد و لطیف است و می توان از این گزنه بر پای این اورس کهنسال که مثل سبزی خوردن تازه بسیار سرحال و ترد است، گرفت و با زدن آن به زانوانت، دوای درد زانوی کوهنوری ات را با حس گزش لذت بخش، بی حسی داد و این سوزش و خارش و بی حسی را در آمیخت و برای مدتی از زانو و درد هایش خلاص شد، و به "وریج وریج" ش مشغول شد و عادت کرد و بدین صورت از درد زانوان گریخت، هرچند سوزشش را برای روزها به همراه خارخ خواهی داشت، اما این خود لذت بخش خواهد بود و سلامتی افزا.
مشغول خود بودیم که گروه دو نفره کوهنوردی هم رسیدند که در مسیر با آنها در سه نقطه تلاقی داشتیم، آنها هم به نوعی با ما در این مسیر همراه بودند، که از جمله آنان یکی از فاتحان "علم کوه" از سمت تیغه آلمانی ها هم در این جمع بود، که مشتاقانه سفره دل باز کردیم و او نیز از خاطرات کوه و عبور از سات گفت و معتقد بود علم کوه، تمام زیبایی های ایران را در خود یکجا دارد، هزار چال که مثل یک کاسه است و یک طرفش به سمت علم کوه می رود، یک طرف به کلاردشت، و یک سویش به سمت الموت، و سوی دیگرش به سمت تالقان؛ منطقه ایی که خیلی خطرناک است، هم به لحاظ ارتفاع بالایی که دارد (بالای 4000 متر هست)، و این که آبادی هایش خیلی از هم دروند و...، و این که بهترین و راحت ترین مسیر به سمت علم کوه از سمت کلاردشت است، و اگر در چاله هزار چال قرار گیریم می توان چند قله را فتح کرد که از آن جمله علم کوه، خرسان شمالی، خرسان جنوبی، لشکرک بزرگ، و لشکرک کوچک، ستاره که باید، در این کاسه چند روزی ماند، و هر روز یکی از این قله ها را یک به یک فتح کرد. و این که کوه های آنجا با کوه های اینجا در شاهوار و البرز شرقی خیلی تفاوت دارد، زیرا بدنه آن کوه ها بیشتر تیغه است و خطرناک.
این دوست کوهنورد ما توصیه هایی هم داشت که باید از سوی کوهنوردان رعایت شود، یکی این که باید از دو باتوم در صعودها استفاده کرد، که این کمک شایانی در مسیرهای طولانی صعود می تواند در حفظ انرژی داشته باشد. و دیگر اینکه تغذیه در کوه خیلی مهم است. خوراکی های خیلی شیرین را نباید خورد، می توان در آب دو لیتری قمقمه خود یک قاشق عسل ریخت به طوری که شیرینی آن زیاد احساس نشود، زیرا شیرینی زیاد باعث می شود که انسولین زیادی در بدن آزاد شود، و این باعث بی حالی و تخلیه انرژی می گردد، و واقعیت هم همین است که در صعود های سخت، کاهش و اتمام انرژی باعث مرگ بسیاری از کوهنوردان می شود و لذا حفظ انرژی خیلی مهم است و انرژی بدن حتی برای جذب قند هم نباید تباه شود. قند خون باید در یک نمودار خیلی آرام بالا برود.
چربی نباید خورد، مغز بادام درختی خیلی خوب است، البته بادام زمینی هم مناسب است، ولی در مقایسه با بادام درختی از چربی بالاتری برخوردار می باشد. مغز بادام درختی ماده ایی دارد که در بدن به NO2 تبدیل می شود و این باعث می شود که رگ ها باز شود و اکسیژن و خون رسانی بیشتری به عضلات صورت گیرد، که در کوهنوردی این خیلی مهم است.
به هیچ عنوان تن ماهی و کنسروجات در صعودها نخورید، زیرا این ها چربی زیادی دارد، و بدن باید انرژی زیادی بگذارد تا آن را تبدیل کند، سبزیجات زیاد باید خورد؛ آب زیاد باید خورد و قبل از این که تشنه شویم آب بخوریم، غذاها باید ساده ساده باشد، حتی کوکو سیب زمینی هم نه، بلکه سیب زمینی آبپز بهتر است، تخم مرغ هم بد نیست، ولی صعود به قله های بلند بهتر است، استفاده نکنیم، در برنامه های چند روزه و بالای 4000 متر، قرص مکمل ویتامین باید همراه داشت، صبحانه عدسی و یا لوبیا و... خوبه، شب هم که در کوه می مانید قمقمه آب خود را داخل کیسه خواب خود قرار بدهیم تا دمای آن با دمای بدن شما یکی شود، و این باعث می شود که هنگام خوردن این آب، بدن انرژی زیادی برای همدمایی آب با بدن صرف نکند. مایعات هر چه همدمای بدن شما باشد بهتر است. این ها نکته های ریزی است اما خیلی مهم است. آب سرد خوردن در ارتفاع خیلی مشکل زاست و برای کبد هم ضرر دارد. چای را به لحاظ از بین بردن آهن بدن نباید خورد.
دوست همنورد دیگری هم توصیه به خوردن انجیر خشک می کرد، که هم باعث می شود که انرژی بدن در ورزش سریع بازگردانده شود، و هم سریع جذب می شود، او کسی است که در منزل هم آب را همدمای بدن مصرف می کند و هرگز از آب یخ و یا آب از یخچال میل نمی کنند و آب شیر آب را با هر درجه ایی به آب های سرد یخچال ترجیح می دهد و راز سلامتی بسیار مهمی، که اینگونه برای او معمول شده بود و در زندگی اش رعایت می کند، ایشان سال های سال است که چای نمی خورد، شاید این برای بسیاری غیر قابل باور باشد ولی هستند کسانی که چای را کاملا ترک کرده اند.
هنوز آثار خواب گوسفندان در پای این اورس هست البته این دو حسن دارد، یکی این که گوسفندان پای این اورس را همواره با پای خود شخم می زنند و لذا اکنون پایش کاملا خاکی است و دوم کود دائمی که بپایش ریخته می شود ولی رفتن بزها روی آن و عدم رویش هیچ بوته ایی در پای اورس باعث می شود که سیل خاک ها را ببرد و به درخت آسیب برسد، و متفق بودیم که باید دور این درخت را فنس و یا حصار بکشند و از مناطق مجاورش جدا کنند، تا انسان ها و حیوانات نتوانند به آن خسارت بزنند، و تابلویی حاوی نکات تاریخی و روش محافظت از آن در نزدیک این دو درخت نصب شود، تا رهگذران بر احوال و اهمیت آن ها آگاهی یابند.
از ساعت 11 صبح که رسیدیم تا ساعت 14 و چهل دقیقه در پای این سرو کوهی کهنسال ماندیم، و سپس به قصد صعود به قٌور یا قله بالاسری حرکت کردیم.
بیست دقیقه بعد در ساعت 3:03:40 PM در محل یخچال هایی بودیم که اکنون تنها سنگ های خرد شده در زیر آن دیده می شود و دیگر با این دمای بالا حتی شاهوار هم برف و یخچالی ندارد. درختچه های زرشک همچنان اینجا خود نمایی می کنند.
دیگر وقت گذشته است و طبق قانون متداول کوهنوردان که توصیه دارد، کسانی که شبمانی در کوه ندارند باید تا ساعت 14 تا هرکجا که رفته اند، متوقف شده و آهنگ بازگشت گیرند، تا سفر ایمنی داشته باشند، ما هم در ساعت 3:28:08 PM به نقطه ایی رسیدیم که توافق به بازگشت کردیم در حالی که هنوز یک ساعت تا قله وقت برای صعود می خواست.
و ساعت دقایقی از 19 گذشته بود که در انتهای دره وارد روستا ابرسج شدیم. و سفری 12 ساعته ما در یک مسیر رفت و برگشت به پایان رسید، درحالی که اگر وقت مان به خوردن و استراحت در پای این سرو کوهی نمی گذشت و توقف معقولی داشتیم، شاید می شد خود را به توسکستان در حاشیه شهر گرگان رساند، و یا در تاش از قله شاهوار پایین آمد.
[1] - روستای ابرسج هم نام خود را از این همین درخت های اورس گرفته است، اهالی این منطقه به این روستا اورسج نمی گویند بلکه به آن اِوِرسی می گویند، که به خاطر تعدد درختان اورس این روستا را اورسی می گویند، وجه دیگر نام این روستا "قور امبیسه" است قور که همان نام دیگر قله است، اِمبیسه یا همان انباشته است. و گفته می شود که از این نقطه کسانی برای پیش بینی آمدن ابرها حضور می یافتند و تخمین بارش می کردند و ابرسج همان ابر سنج بوده است که به ابرسج تبدیل شده است، وجه دیگر نام ابرسج قلعه ایی بوده که در کوه شاهوار در زمان باستان به نام "ابر دژ" بود و به دژ کافرها و یا گبران گفته می شد و این نام بعدها به ابرسج تبدیل شده است
[2] - سرو کوهی یا اَوَرس درختی کمیاب و مربوط به گیاهان دوره باستان است که آخرین زیستگاه خود را در البرز در حاشیه شاهوار دارد و امروز به نوعی تحت حفاظت است شاید زندگی اش را نجات داد.
[3] - شعر نیما یوشیج که تو را من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی وز آن دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛ تو را من چشم در راهم. شباهنگام، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام، گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم تو را من چشم در راهم. "نیما یوشیج"
[4] - نام محلی درخت انجیر معابد که درجنوب ایران و شبه قاره هند رویش بسیار دارد، و ریشه هایش علاوه بر پایین تنه، از شاخه ها آویزان شده و از آنجا در زمین هم فرو می رود.
[5] - این کلمه در زمان محلی شامل سه کلمه پی+ سی + اُو است که پی به معنی کنار و در کلمات دیگری مثل "پی وال" کنار صخره ایی که گوسفندان می توانند در آن پناه گرفته و استراحت کنند، سی که همان عدد 30 هست و اُو که همان است که این درخت ظاهرا در آن زمان در کنار کی مجموعه سی چشمه ایی قرار داشته است.
[6] - ویکی پدیا نام 18 قلعه از این دست را را به شرح ذیل فهرست کرده است : قلعهدختر (استهبان)، واقع در شرق شهر استهبان در فارس قلعه دختر خوشاب، در روستای خوشاب شهرستان بردسکن قلعه دختر درونه، در روستای درونه شهرستان بردسکن قلعهدختر (فیروزآباد)، در شش کیلومتری جاده فیروزآباد به شیراز قلعه دختر (دشتی)، در شهرستان دشتی (استان بوشهر) قیزقالاسی، روستای قیزقالاسی در شمال گرمی قلعه دختر (میانه)، در شهرستان میانه قلعه دختر (تبریز)، بر فراز تپههای شهر جدید سهند قلعه دختر (لرستان)، بقایای قلعه تاریخی در میان رشتهکوه تمندر در الیگودرز قلعه دختر (ساوه) قلعه دختر (زیرکوه)، روستایی از توابع بخش زهان شهرستان زیرکوه استان خراسان جنوبی ایران قلعه دختر (کرمان)، بر فراز تپههای شرقی شهر کرمان قلعه دختر (باکو)، از آثار دوره ساسانی در باکو قلعه دختر و پسبند فداغ، در جنوب شهر لار در فارس قلعه دختران، در بخش مرکزی شهرستان رودان قلعه دختر دوان، قلعه ای نزدیک روستای دوان در شهرستان کازرون قلعه دختر (قزوین) واقع در تاکستان استان قزوین قلعه دختر بشرویه از توابع خراسان جنوبی
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
Titleپی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
Titleپی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج
پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج









