مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

دست نگهدارید؟!! به راحتی بیرون نریزید! شاید آخرین نسخه از یک جزوه، یک کتاب نایاب، یک سند ارزشمند، دستنوشته ایی از یک انسان فرهیخته و ناآشنا، دلنوشته های یک آشنا به عالم دل و... در بین همین اوراقی باشد که شما آن را لایق زباله انگاشته اید، و قصد بیرون ریختن آن را دارید!

این روزها خانه ها آنقدر کوچک، و بدون انباری و کتابخانه مناسب است، که همواره مواردی هستند که می پنداریم باید از شرش خلاص شویم!

اما از آن سو نیز شهرهای ما از کتابخانه هایی با وسعت، قوانین و تدابیر لازم، و کتابدارهایی با وسعت نظر مناسب و حساس به گنجینه های اطلاعات و... برخوردار نیست که پذیرای کتاب ها و اسنادی باشد که اگر شهروندان دیگر بدان احساس نیازی ندارند، اما به واقع حاوی اطلاعات خوبی در مورد مناطق، اوضاع، بزرگان و... شهر و یا منطقه ماست، آنرا با آغوش باز پذیرا باشند و حفظ نمایند.

قلب یک شهر را باید آرشیو اسناد، کتاب ها و میراث نوشتاری، صوتی و تصویری در مورد آن منطقه تشکیل دهد، و همواره این کتابخانه ها و کتابدارهایش باید با حرص و ولع تمام در انتظار افرادی باشند که دارایی نوشتاری، گفتاری، تصویری و... خود را بدان هدیه می دهند، تا هم کتابخانه ها همواره تکمیل محتوا شوند، و هم دُردانه های دانش و آگاهی در بین زباله ها به خمیر ساخت کارتن، بسته های کادو و... سپرده نشوند.

عکس هایی که در این پست می آید برگ هایی از کتابچه اییست که در سال 1346 توسط "جمعیت شیر و خورشید شهرستان شاهرود" که همان "جمعیت هلال احمر" فعلی محسوب می شود، تهیه و چاپ گردید، و دارای اطلاعات و آمار جالبی در خصوص وضعیت شهرستان شاهرود و بخش های تابعه آن در آن زمان و پیش از آن است، که محتوایش نشان می دهد این پروژه توسط انسان کاربلد و فرهیخته ایی انجام، و اطلاعات جمع آوری و ثبت گردیده اند، و به صورت واقع بینانه ایی، دست اندرکاران این کتابچه آنرا "شناسنامه شهرستان شاهرود" نامیده اند.

این کتابچه نیز از جمله کتاب ها و اوراقی بود که برای خمیر شدن به کارخانه خاص این امر، فرستاده می شد، که از قضا در تور انسان دانا و گوهرشناسی افتاد که قدر آن را دانست، و از این محموله جدا کرد، و نجات داد؛ گزیده ایی از این کتابچه را عکس برداری کردم، که عینا می آورم :

Click to enlarge image IMG_0118.JPG

وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

ملت ها ابتدا باید در جهت تضعیف جریانات جنگ طلب در درون خود اقدام کنند، سپس از خداوند نیز بخواهند که آنان را از شر مسببان جنگ ها دور بدارد، اما مهمترین عامل بازدارنده از وقوع جنگ ها، افکار عمومی ملت هاست که نباید اجازه و رضایت دهد، جنگی آغاز شود، و نقشه جنگ طلبانی را که عطش جنگ دارند را، که به هر قیمتی می خواهند کشور را به سوی جنگ بکشانند، خود خنثی نمایند، چرا که جنگ و نبرد سرمایه های بسیاری را از ملت ها و کشورها نابود می کند، و تنها این بعد از جنگ، و خوابیدن گردِ خاکستر آن است که انگشت ندامت را به دهان ما می بریم، که چه سرمایه هایی از دست رفت، که جایگزینی برای آن وجود ندارد.

هر چند ما شعار می دهیم که "شهیدان زنده اند"، ولی به حال ما و جامعه ما چه سود که آنان زنده اند و نزد خدای خود روزی می خورند، در حالی که جامعه و ملت از وجود قهرمانان خود محروم می شود، انسان های نابی که این چنین حاضر بودند بی هیچ طمع در کسب قدرت و ثروت، برای آب و خاک و ملت خود، از جان نیز بگذرند؛ این خسارت جبران ناپذیری است که آه از دل انسان هایی که این سرمایه ها را می شناسند، و قدر می دانند، بلند می کند.

در طی این چند دهه از عمر انقلاب می گذرد و یا پیش و حین آن، جان ها و سرمایه های بسیار ارزشمندی در انواع مختلف و به بهانه های متفاوت از دست رفت، انسان هایی  که هر یک سرمایه ایی بزرگ برای ملت و کشور بودند و آرمان های بزرگی در ذهن، برای خود، کشور و ملت و یا حتی جهانیان داشتند، و سرمایه هایی این چنینی در عدد چندین، صد هزار نفر، از ملت ما دریغ شدند، این روزها در این هنگامه های غم است که جای خالی تک تک آنان بیشتر از قبل احساس می شود، توبره تهی که سرمایه آن برخی توسط خود و برخی توسط دشمن به تاراج رفت، و بدا به حال جامعه ایی که روند بی اثر کردن نیروهایش، و به حاشیه راندن سرمایه هایش چنان داغ است که به راحتی این غربال نیروها به نام "ریزش ها"، تئوریزه و مباح هم می شود، و بیش از پیش، فیلترهای ریزنده سرمایه های آن، تقویت و حمایت بی دریغ هم می شود.

اکنون در این هنگامه غم، حتی نام شهدا هم که ما مدتی با آنها هسنگر، همرزم همنفس، همهدف و... بودیم، تاثیرگذار بوده و هست، به طوری که برای نام نهادن فرزندان مان نیز از نام آنان الهام می گرفتیم و می گیریم، در دوره جنگ، در آن زمان که غرق در نبرد، شهید و شهادت بودیم، حتی برای نام گذاری فرزندان خود که به دنیا می آمدند نیز، نیم نگاهی به این عزیزان داشتیم، رزمندگان زیادی را می شناسم که نام فررزندان خود را با تاسی از نام شهیدی خاص، نام گذاری کردند، در بین خانواده ها هم همینگونه بود.

به عنوان مثال حدود سال 7 - 1366 (یعنی سی سال پیش) بود که فرزند دوم، برادرم به دنیا آمد، در حالی که او نیز چون من در آن زمان در منطقه عملیاتی بود، و تراکم کاری اش حتی اجازه بازگشت از منطقه جنگی را در زمان تولد فرزندش هم به او نمی داد، و می خواست این وضعیت عارض شده را از آن راه دور رفع و رجوع نماید، لذا بدون هیچگونه بازگشتی، اقدامات لازم بر این تولد را از مقر صادقین تیپ 12 قائم، در نزدیکی باختران (آنروز و کرمانشاه فعلی) هدایت می کرد، او مرا فرا خواند و ضمن دادن این خبر خوش، از من برای تعیین نام این نوزاد به نوعی استمداد کرد، تا فرایند اداری گرفتن شناسنامه این تازه وارد را، از این نقطه در غرب کشور، پیگیر باشد، و لذا از من پرسید چه نامی بر او بگذاریم؟

آن روزها من تحت تاثیر شهادت دو برادر شهید، سید کمال الدین و سید جمال الدین میری بودم، که از همشهری های ما بودند، و هر دو در یک سال (1364) به فاصله کمتر از سه ماه از همدیگر به شهادت رسیدند، و لذا در هنگامی که آنان در پس زمینه ذهنی ام بودند، ضمن اشاره به نام این دو بزرگوار گفتم، "سید جمال الدین" و "سید کمال الدین" هم زیباست و... او هم استقبال کرد و بعدها با سبک و سنگین کردن انتخاب های دیگرش، تصمیم بر نهادن نام سید جمال الدین بر این فرزند تازه به دنیا آمده قرار گرفت، و همین هم شد نام این نوزاد.

به همان صورت که بعد از شهادت سید محسن، ایشان فرزند اولش را نیز سید محسن نامید، بعضی دیگر نیز فرزندان خود را محسن نامیدند، و این نام گذاری ها، در واقع به نوعی تقدیری بود از شهدا، اما این روزها که در عکس های شهدا گشت و گذار می کنم، عکس هایی که خود اسناد جنگ ماست، و تاریخ گویایی از این جنگ طولانی را در خود دارد، تاریخ کسانی را که برای دفاع از این آب و خاک برخاستند و نقش هایی بزرگ آفریدند، را در خود ثبت کرده اند، این خاطرات نیز از جلوی چشمانم رژه می رود، و آه و افسوسم به هواست.

شهید سید جمال الدین میری، متولد 15/7/1342 در حالی که مسئولیت پیک گردان اعزامی از شاهرود را بر عهده داشتند، در اثر اصابت ترکش به سرش در تاریخ 21/11/1364 در عملیات بزرگ والفجر 8 به شهادت رسید؛ گزارشی از آن شب وحشت انگیز را قبلا نوشتم، که چطور ما در تیپ 21 امام رضا با همکاری چند تیپ و لشکر دیگر عملیاتی را برای فریب دشمن در مقابل خرمشهر آغاز کردیم، تا رزمندگان دیگری فرصت یابند از سمت فاو وارد خاک دشمن شده، و موفق شوند از رودخانه خشمگین اروند، و موانع مستحکم دشمن در آن بگذرند، این شهید در همان حمله به جزایر بوارین و ام الرصاص به شهادت رسیدند، در حالی که در زمان شهادت تنها 23 سال سن داشت.

و برادر بزرگترش سيدكمال الدين ميري که متولد 12/11/1339 بود نیز پیش از این در تاریخ 16/9/1364، با سمت مسئول دسته در منطقه عملیاتی هورالعظیم و خط پدافندی جاده خندق حضور یافته بود، که بر اثر اصابت تركش به شكم، دست و پاها، به شهادت رسیدند، او نیز در زمان شهادتش تنها 25 سال سن داشت.

آنها در نبردی جان خود را تقدیم دفاع از مرز و بوم و جامعه خود کردند که در بوجود آمدن آن نبرد نقشی نداشتند؛ اما باید گفت که ما واجد جامعه نرمالی نیستیم، و نیروها و وزنه هایی که لازمه چنین جامعه ایی هستند، و باید شکل بگیرند، شکل نمی گیرند، یکی از نیروهایی که لازمه منطقه جنگخیز ماست، گروه های فعال صلح طلب و ضد جنگ است، که اگر داشتیم شاید بر این کشور هشت سال جنگ توسط نیروهای جنگ طلب آن زمان تحمیل نمی شد؛ کاش در  خلال سال های 8-1359 جنبش ها، و نیروهای ضد جنگ قوی در کشورمان و در منطقه خاورمیانه فعال بودند و می داشتیم تا جلوی حادث شدن این جنگ را می گرفتند، چیزی که هنوز نیز منطقه خاورمیانه و کشورمان از آن محروم است در حالی طعم تلخ جنگ را چشیده است و ویرانی و خسارت های بی پایانش را می بیند و هنوز با آن دست به گریبان است، منطقه و کشوری که هنوز آبستن جنگ های بزرگ است، اما ما فاقد آن نیروی جنگستیز موثر هستیم، در مجالس ما فراکسیون ضد جنگی هیچگاه وجود نداشت و به عکس شعارهای هیجان انگیز مرگ بر این و مرگ بر آن بازار بهتری داشته است و... و هنوز ملت های منطقه با این همه خسارتی که از جنگ های بی پایان و پی در پی که دیده اند، بر ضرورت ایجاد این ساز و کار لازم دست نیافته اند، در حالی که آفت زده ترین منطقه جهان از لحاظ جنگ ها و درگیری های دائم هستیم، ولی هنوز که هنوز است یا به شکل گیری این نیروها رضایت داده نمی شود و یا چنین ضرورتی از سوی قوه عاقله ملی احساس نمی شود، که در هر صورت این نشان از بیماری شدید جامعه ما از این لحاظ است.

 

شهید سید جمال الدین میری در آینه عکس های جنگ

Click to enlarge image Miri.S (1).PNG

مشخصات شهید سید جمال الدین میری

شهید سید کمال الدین میری در آینه عکس های جنگ

Click to enlarge image Miri-S.Kamal...............PNG

عکس پرسنلی شهید سید کمال میری

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

این روزها طبقه شهدا، شاید تنها قشری، از اقشار و طبقات دخیل در این انقلاب، جنگ و... هستند که سرمایه ملی تلقی شده و می توان هنوز بر آنان تکیه کرد، تا سرمایه آبروی این انقلاب و کشور باشند، چرا که نبرد قدرت، ثروت و... بسیاری دیگر از اقشار و سرمایه ها را در مسیر تاریخ انقلاب درگیر و گاه نابود کرده است؛ به طوری که خرابی های ناشی از مسابقه در کسب حداکثر قدرت و ثروت، عدم رعایت حداقل ها در یک رقابت سالم، طبیعی و مباح، حتی مرجع بودن گروه های مرجعی که برای مدت ها ملجا و پناهگاه مردم بودند را، در اثر رفتارهای ناشایست از بین برد و امروز نارضایتی از روند مسابقه بی پایان تسخیر سنگرهای قدرت و ثروت که بعد از رحلت امام به صورت آشکار و لخت در آمده، و هر روز بی پرده تر از دیروز، مثل موشی که بر انبار غله افتاده، نسوج محکم انسجام ما را جویده و دست ها را از تکیه گاه های محکمی که داشتیم، رها می کند و... به طوری که امروز این جریان جاری در انقلاب و کشور، به هر نقطه ایی برای رسیدن به اهداف خود که دست می یازد، و متوسل می شود، لاجرم آنرا نیز نابود می کند، به عنوان مثال استفاده بیش از حد این جریان از قدرت دین به عنوان وسیله ایی برای توجیه وضع موجود، و تحرکات آنان، حتی به نابودی دین و اعتقادات در بین بسیاری شده، و این محکم ترین نقطه فرهنگی که تا پیش از این نگاهبان انسجام ملی بود نیز، به پدیده ایی منفور بین برخی از مردم تبدیل و هر روز می توان آثار این نفرت را در دین گریزی ها، و به خصوص نسل جدید مشاهده کرد.

این روزها افراد زیادی را می توان دید که آرزوی مرگ می کنند، تا نباشند و این وضع خفتبارِ بودن، و تماشا کردن بی اثر خود را نبینند، که اگر این نبود، آرزو برای مرگ، هرگز کار عاقلانه ایی نیست، و زندگی و خدمت، و تلاش برای اصلاح و بهبود، بهتر از رفتن و نداشتن فرصت خدمت به خلق خداست. گویند از هیچ انقلابی تاکنون مردم سالاری و یا همان دمکراسی و به زبان ساده حاکمیت مردم بر خودشان، زاده نشده، اما انتظار از انقلاب ما به عنوان یک حرکت الهی برای رهایی ایرانیان و در نهایت بشر، از معضلات دنیای حیوانی، بیشتر از هر انقلابی بود، اما گویا استثنایی وجود ندارد و انسان ها همه از یک ریشه اند، و قدرت و ثروت طلبی چشم خواص را بیشتر از عامه مردم بر این رسالت روشن خود می بندد، و ریشه فساد و دریدگی شیرازه ها در خواص است، و هرچه بالاتر می روی مشکل هم بزرگتر می شود، و این است که گویند "آب از سرچشمه گل آلود است"

و همین وضع است که کار اصلاح هم به جایی نمی رسد، چرا که تفوّق بر صاحبان قدرت و ثروت های بزرگ، و آوردن پاکی و رهایی، انگار دوباره به حرکت هایی بزرگ نیاز دارد و کار از دست انگشت شمار مصلحین نیز خارج شده است، و آنها را هم در این نبرد بی پایان بی آبرو می کنند و اراده ایی بزرگ، با لشکری بزرگ از مردان با اراده می خواهد که ناپاکی ها را به کناری نهاده، و دوباره دست به کار شوند و "آب رفته از جوی" را به مسیر اصلی خود باز گردانند.

این روزها مدتی است به برکت فضای مجازی (تلگرام) [1] با عکس های شهدا و همرزمان زمان جنگ قرین و همراهم، و وقتی مرور می کنم و می بینم که آنان با چه خلوص نیتی، به برداشتن بار سنگین جنگی بزرگ به طول هشت سال اقدام کردند، قبطه می خورم که چطور بعضی سیاسیون ما دل شان می آید که چنین سرمایه ایی عظیم را خرج پیروزی های سیاسی - جناحی قدرت و ثروت شان می کنند و حتی کنگره شهدای عزیزی چون اینان را نیز جولانگاه سخنرانانی کرده اند که جز به قدرت رسیدن جناح خود، به چیز دیگری فکر نمی کنند و...

یکی از شهدایی که در این تصاویر چهره اش بارها به چشمم خورد، شهید سید احمد امیریان است، و همین مرا بر آن داشت تا نام او را در اینترنت هم جستجویی بزنم و در این جستجو به وصیتنامه این شهید هم دست یافتم، مطالعه وصیت چون اویی که فقط 21 سال از خدا عمر گرفت و از اولین کسانی بود که به دفاع از کشور در مقابل تجاوز خارجی برخاست، و در همان سال های اول جنگ به شهادت رسید که نگاه می کنی، قلب های تسخیر شده این جوانان را برای خدمت به کشور و آرمان خود، و رسیدن به هدف مقدسی که برای خود ترسیم کرده بودند، را می توانی به چشم سر ببینی؛

 البته من هرگز با این شهید در این نبرد بزرگ قرین و همراه نبودم، چرا که از شهادت او سه سال می گذشت، ما تنها به سن حضور در جنگ رسیدیم، اما او در زمانی جنگید که فتح خرمشهر به انجام رسید و این اوج ما در این نبرد طولانی بود، و بعد از آن هرگز این اوج را در جنگ ندیدیم و تکرار نشد، اما متاسفانه سیاسیون ما از این اوج سودی نجستند، و به پایان این جنگ همتی به خرج ندادند و آنقدر این جنگ ادامه یافت، تا به مرحله خفت تن دادن به یک صلح تحمیلی رسیدیم، و در اوج ضعف، و در زمانی که در تمام جبهه ها شکست پشت شکست بر ما عارض شده بود، مجبور به نوشیدن جام زهر تسلیم شدیم؛ و در این بین هزاران هزار از ما کشته شدند، جوانانی که هر کدام شان سرمایه های بزرگ این کشور و انقلاب بودند، مظلومانه زیر چرخ سیاست ها و اهداف، سیاست مداران داخلی و خارجی مدافع ادامه این جنگ له شدند،

و این نبرد را انگار هنوز هم پایانی نیست، و هر روزه دشمنان در سوریه، عراق و... با وقاحت تمام از سربازان و وابستگان به ما می کشند و ما حتی از اعلام خبرش، تعداد شان و... هم عاجزیم و دهان ها بسته، گوش ها کر، به این روند کشتار نظاره گریم، و با خیال راحت عبور می کنیم، انگار نه انگار.

نمی دانم ناقوس جنگ را کی پایانی خواهد بود، اما بر کشتگان بر آرمان ها و دفاع از وطن هرگز شماتتی نیست، چرا که آنان سرباز این راهند، و البته نیز بر پایان و یا آغاز هیچ نبردی، دستی ندارند، و تنها به وظیفه شغلی و آرمانی خود عمل می کنند، و شاید از این لحاظ است که سرباز در فرهنگ هر آزادمردی حسابش از دیگران جداست، همچنان که امام سجاد در صحیفه سجادیه خود برای مرزداران دعا می کند، حال آنکه مرزداران دوران او همان سربازان یزید و... بودند، که روزی دشت نینوا را از خون پدر، برادران و یاران شان رنگین کردند؛ این است که امروز و در هر روز باید بر خاک این عزیزان که از ما هستند، دخیل عشق بست و بر تقدس آنان، احترام و قدرشناسی را جاری ساخت،

از فروردین 1395 که بر مزار این شهید، در گلزار شهدای شاهرود حاضر شدم، و بر خاک مقدس مزارش ادای احترام کردم، چهار سال می گذرد، همچنان که بر سنگ قبر او این چنین نوشته بودند : "پاسدار شهید سید احمد امیریان فرزند سید علی اکبر، ولادت 1342، شهادت 10/2/1361، که در کربلای خونین شهر به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید : ما می رویم تا امام بماند، این رهبری امام بود که این خط سرخ را به من و دیگر شهدا آموخت و من رهبری امام را از دل و جان پذیرفتم".

اما در این چند روز که با عکس های شهدا در فضای مجازی دمخور بودم، چند بار به چهره نورانی او برخوردم که در میان همرزمان خود عکس به یادگار بجای گذاشته بود، و حیفم آمد چند خطی به میزان بضاعت خود، برای او ننویسم. وصیت نامه اش را از فضای مجازی جستجو کرده و بدست آورده، مطالعه کردم، حرف های آشنایی که از دل هایی پاک، چون او برخواسته بود، از زبان کسانی که بیش از اندازه به راه و مقصد خود، کشور، و انقلاب شان امیدوار بودند، و در همان امیدواری هم دست به قلم شدند، درون خود را برون ریختند، و خوش به سعادت شان که در همان امید، و در اوج، رفتند و این روزها ندیدند،

روزگاری که برای نشستن همسنگران آنان بر کرسی های سبز مجلس یازدهم، هستند کسانی در مصادر قدرت بی حد و حصر و فاقد هرگونه نظارت و سوال و جواب، که یک ملت را خانه نشین می کنند، تا ترکیب مجلسی را با مهندسی و به میل خود بچینند، که همانی باشد که می خواهند، و البته نتیجه این عمل نیز افتضاح رویارویی این مجلس با دولتی است که از خود نمی دانند، و این رویارویی صحنه های متعفن نبرد قدرت را، بیش از پیش به دید جهانیان خواهد کشید، همین یکی دو روز گذشته حرکت این مجلس در آوردن وزیر امور خارجه ایی [2] که مجری سیاست های کلی است، بود، که مشی حرکت خود را از بالاترین نقطه نظام بر او دیکته می کنند، تا مجری اش باشد، و در حالی که همه می دانند او کسی است که توان همآوردی با دنیای دیپلماسی جهانی را دارد و... و برجام با آن همه عظمتش، کارنامه اجرایی اوست، که باید منبع درسی دیپلماسی کشور در تاریخ ایران شود، اما همین نقطه قوت چون از آنان نیست نقطه ضعف تلقی شده و به مضحکه کردن و توهین و مقابله با آن بر می خیزند.

همین مجلسیانی که در هنگامه قهر بسیاری از مردم از صندوق رای، بدین صندلی های سبز، با آرایی ناچیز تکیه زده اند، سعی می کنند چنین سرداری از دیپلماسی کشور را به لجن بکشند، حال آنکه خود آنان که دکتر محمد جواد ظریف را دروغگو و... صدا می زنند خود در یک دروغ بزرگ، با دوپینگ و سو استفاده از قدرت شورای نگهبان، بر این کرسی ها نشسته اند و... و البته تاریخ و مردان متفکر آزاد، به قضاوت چنین رویارویی مضحکی خواهند نشست، که آنچه نثار این سردار بزرگ دیپلماسی کشور کردند، برازنده خود آنان است یا دکتر ظریف.

اما خوش به سعادت شهدا که امروز نیستند تا نبرد گسترش قدرت و ثروت را بدین رسوایی در بین یاران خود ببینند، خوش به سعادت شهید سید احمد امیریان، که افتخار همراهی با پدر بزرگوارش را در یکی از شب های محرم، در آشپزخانه ایی که برای تهیه غذا برای عزاداران حسینی، با ایشان همنشین شدم، و وقتی خود را معرفی کردم، از دوستی و محبت جاری بین خود و مرحوم پدرم گفت، و من نیز از زلال روح بزرگ ایشان بهره ها بردم، و از بزرگواری، مردم داری، محبت، وفا، حسن اخلاق، بخشش، گشاده دستی و بسیاری از ملکات فاضله و اخلاق انسانی که در وجود مبارکشان دیدم، چشیدم، و لذت بردم، و حق است که از چنین پدری چنین فرزندی پدید آید که پله های سعادت را در همان جوانی و در اوج برود، و نامی نیکو از خود بر جای گذارد. رحمت خداوند نثار روح شهدایی که برای دفاع از این آب و خاک، در مقابل تجاوز بیگانه جان در طبق اخلاص نهادند و جاودانه شدند.

بارها در جاده اهواز خرمشهر برای آمادگی جهت عملیات های کربلای 4 و 5 آمده و رفته ام، جاده ایی که مثل جزایر مجنون، مثل فاو و... محل عروج شهدای زیادی از ما بود، از جمله شهید سید احمد امیریان که در روز اول عملیات بیت المقدس [3] شهید شد و به واقع بخت با او یار بود، که برود و این روزهای رسوا را نبیند.

اما متن وصیت نامه این شهید :

بسم الله الرحمن الرحیم

و بسم رب الشهدا

« و من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه [ فمنهم] من قضی نحبه »

« و احینی و یا رب سعیداً و توفنی شهیداً. اللهم الرزقنی توفیق شهادة فی سبیلک »

شهیدان زنده اند الله اکبر، به خون خود غلطیده اند الله اکبر، ما همه سرباز توییم خمینی، گوش به فرمان توییم خمینی،

کفن بدوز بهر تنم مادرم، خواهرم،

مگو عزیزتر از علی اکبرم مادرم، خواهرم

یاران همه سوی مرگ رفتند، بشتاب که تا زنده نمانی

  برادران و خواهران عزیز، مگر جان من عزیزتر از حسین بن علی (ع) یا خونم قرمزتر از او بود؟ یا مگر خون من سرخ تر از خون بهشتی ها، رجایی ها و هاشمی نژاد هاست. پدر عزیزم، مادر عزیزم، لحظه ای تفکر کنید ببینید ما که به رجایی عزیز و بهشتی عزیز وفادار بودیم و به آنها رأی دادیم ، چگونه آنها را تنها بگذاریم و با تنهایی بمانیم؟ مگر ندیدیم که بهشتی رفت ، چگونه ما باید بمانیم؟ آیا این رسم انسانیت است که ما بمانیم ، یاران همه به سوی لقاءالله بروند مگر ما لیاقت آن را نداریم.

مادر عزیز، یادت هست که می گفتیم که کاش ما هم در زمان سیدالشهدا بودیم و در کربلا شهید می شدیم. که روایت امام حسین(ع) می فرماید : هر روز عاشورا ما عاشورا و هر سرزمینی کربلاست، پس ما به ندای رهبر عزیز لبیک گفته و در روز عاشورا (هر روزی که باشد) و در سرزمین کربلا (ایران) شهید بشویم. پس مادر عزیز، من آگاهانه با چشم باز، با دید عمیق، این راه را انتخاب کردم، راهی که رجایی عزیز و باهنر محبوب [و] شهید مظلوم بهشتی انتخاب کرد ، من هم انتخاب میکنم. مادر جان ، ما هم فروشنده شدیم، فروشندة جان خود. در قرآن می فرماید: "خداوند جان ها و دل های پاک شما را خریداری می کند به قیمت بهشت". پس مادر چه خریداری بهتر از خدا. بعضی ها، جان هایشان را به خلق به بهای اندک می فروشند. بله ما هم خود فروخته ایم، خود فروخته به خالق، به کسی که ما را آفرید. بله ما مانند دیگران خود را به آمریکا یا به شوروی نمی فروشیم، خود را به خدا می فروشیم. انشاءالله که خداوند قبول کند. روایت هست که در روز قیامت چهار دسته هستند که می توانند (شفیع) ضامن دیگران بشوند، یکی از این چهار دسته شهدا هستند. مادر، پدر، برادر و خواهر، در این دنیا نتوانستم زحمات شما را جبران کنم. امیدوارم که ضامن معتبری در قیامت برایتان باشم.

برادران، خواهران ، از شما می خواهم که اعتقادتان را به رهبری ولایت فقیه (امام خمینی) بیشتر کنید و محکم تر و استوارتر دهان مخالفین ولایت فقیه را بکوبید هرچند پدرتان باشد. من می خواهم که در تشییع جنازه ام فقط و باید آنهایی شرکت کنند که اعتقاد قوی به ولایت فقیه دارند و آنها که اعتقاد ندارند زیر جنازه ام نیایند که در روز قیامت از آنها شاکی خواهم بود. این رهبری امام بود که این خط سرخ را به من و دیگر شهدا آموخت و من رهبری امام را از دل و جان پذیرفته ام و شما برادرانم هم بپذیرید که خط سرخ شهادت را بیاموزید و هدایت کننده این خط روحانیت می باشد که در رأس این روحانیت عالم بزرگوار، شهید مظلوم دکتر بهشتی، بود که با شهادتش عزم خود را استوارتر کردم و به راهم که شهادت بود اعتقاد بیشتری پیدا کردم، و مشتم را محکم تر گره کردم برای کوبیدن دهان ضد انقلابیون.

پدر عزیز ، شما از آزمایشات الهی هنوز فارغ نشدی و این یک آزمایش است و امیدوارم که از این امتحان سرافراز بیرون بیایید و مادر، شنیدی که روایتی است خوشا به حال مادر شهدا، می دانم مادر چقدر دوست داشتی که مادر شهید باشی، و به این آرزویت رسیدی و اسلحه ام را نگذار زمین بیفتد، و سنگرم خالی بماند.

برادرم را راهنمایی کن، و این خط را به او بشناسان. برادران پاسدار عزیز، چند وقتی در خدمت شما بودم. من از همۀ شما راضی هستم و از شما هیچ گونه بدی ندیدم، و امیدوارم هرچه به شما بدی کردم، مرا ببخشید و نظم و نظامت را که از خواسته های شهید رجایی بوده و همچنین تبعیت از دستورات فرماندهان را احترام بشمارید و مادر و پدر عزیز ، برایم شیون نکنید. چون دشمنان ما شاد می شوند. مرا در کنار شهدای شاهرود دفن کنید و همچنین وسایل و دارایی ها را به هر صورت که صلاح باشد، خرج و واگذار نمایید. در خاتمه درود و سلام گرم و صمیمانه خودم را به رهبرم، امیدم، قلبم، ولی فقیه ام، نایب امامم ، فرزند جدم نثار می کنم و همچنین سلام خود را به آیت الله منتظری و آیت الله خامنه ای و آیت الله رفسنجانی ... می رسانم و درود به شهدای اسلام از هابیل تا شهدای امروز.

جان نثار الله- فرمانبر روح الله- سرباز امام زمان

کوچک همگی شما

سید احمد امیریان

13/7/60

 

[1] - کانال تلگرامی "آلبوم عکس های دوران دفاع مقدس"،  https://t.me/joinchat/EMnDrRKtQEhzOBusHwyEZg

[2] - محمدجواد ظریف، وزیر امورخارجه ایران در جلسه علنی مجلس برای ارائه گزارش درباره مسائل سیاست خارجی ایران حاضر شد که از سوی برخی از نمایندگان «دروغگو» خطاب شد. ظریف خطاب به نمایندگان گفت: حرف ها و توهین ها را به جان می خرم. به من ذلیل گفتید در صورتی که رهبر انقلاب شجاع گفته بودند، به من دروغگو گفتید در صورتی که رهبر انقلاب به من صادق گفته بودند. اما من وظیفه دارم از شما به عنوان نمایندگان مردم بزرگ ایران بشنوم. از انتقادها و تندی های شما تشکر می کنم. همه ما در یک کشتی نشسته ایم. آمریکا، لیبرال، اصلاح طلب اصولگرا نمی شناسد. رژیم صهیونیستی اصلاح طلب و اصولگرا نمی شناسد زیرا با جغرافیا ایران مخالف است. وی افزود: باید در همه موارد در برابر سیاست های آمریکا ایستادگی کنیم و هفته قبل دیدید که بنده در شورای امنیت سازمان ملل متحد چگونه در مقابل سیاست های آمریکا ایستادم و مسئولان وزارت امور خارجه هم به همین گونه عمل کردند. وزیر امور خارجه ایران همچنین در بخشی از سخنان خود به جلساتش با قاسم سلیمانی اشاره کرد و توضیح داد: هر هفته با هم نشست داشتیم و هماهنگی می کردیم. صحبت های منطقه ای با هماهنگی یکدیگر بود و آنهایی که ایشان، سیدحسن نصرالله و مقاومت عراق و لبنان و فلسطین را می شناسند و با آنها دمخور هستند، می دانند که روابط ما چگونه بود. اما شما به من ذلیل گفتید در صورتی که رهبری به من شجاع گفتند، به من دروغگو گفتید در صورتی که رهبری به من صادق گفتند. از انتقادها و تندی های شما تشکر می کنم، اما بدانید که همه ما در یک کشتی نشسته ایم و با هم هستیم. ظریف با تاکید بر اینکه برجام تحمیلی بر آمریکا بود، تصریح کرد: تاریخ و آینده نشان خواهد داد که برجام سند افتخار ایران هست و خواهد بود و در تاریخ این کشور ثبت خواهد شد.

[3] - عملیات بیت‌المقدس یا الی بیت‌المقدس بزرگترین عملیات نیروهای مسلح ایران در جنگ ایران و عراق محسوب می‌شود. نیروهای ایرانی با توان ۱۳۰ هزار سرباز در ساعت ۳۰ دقیقه بامداد ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۱ در محور اهواز، خرمشهر و دشت آزادگان، به فرماندهی امیر سپهبد علی صیاد شیرازی، با هدف آزادسازی خرمشهر این عملیات را آغاز کردند. عملیات بیت‌المقدس ۳ هفته بطول انجامید. در ابتدا نیروهای عراقی با هدف آغاز عملیات دفاعی از خرمشهر عقب‌نشینی کردند و در تاریخ ۱ خرداد ۱۳۶۱ ارتش عراق پاتک بزرگی را برای پس زدن نیروهای مسلح ایران آغاز نمود و سرانجام نیروهای ایرانی توانستند در مقابل پاتک گسترده ارتش عراق، مقاومت نمایند و در تاریخ ۳ خرداد ۱۳۶۱ نیروهای ایرانی، به‌طور کامل بر شهر خرمشهر مسلط شدند و این شهر را که از روزهای نخست جنگ به اشغال ارتش عراق درآمده بود، آزاد نمودند. در هنگام عقب‌نشینی نیروهای ارتش عراق، بیش از ۱۹٫۰۰۰ سرباز عراقی به اسارت نیروهای ایرانی درآمدند، همچنین مقادیر قابل‌توجهی مهمات و ادوات رزمی باقیمانده در خرمشهر نیز در کنترل نیروهای ایرانی قرار گرفت. انجام عملیات بیت‌المقدس در ۴ مرحله برنامه‌ریزی شده بود، که هر مرحله در مقایسه با عملیات ثامن الائمه و عملیات طریق القدس خود یک عملیات بزرگ به حساب می‌آید. آزادسازی خرمشهر که در پی اجرای مرحله چهارم انجام گرفت، از مهمترین نتایج این عملیات بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

انتظار برای بالارفتن از شیب های پایان یابنده بر بلندای، بلندترین چکاد استان تهران یعنی خُلِنو [1] هم به پایان رسید، جمعه 13 تیرماه 1399 روز پایان این انتظار بود، کاری سخت، چنانچه که پیش از این، وقتی به راه های دسترسی به این قله شکوهمند فکر می کردم، گاه بر موفقیت خود در حضور بر بلندای آن تردید می کردم، لذا پیشمطالعه این صعود را نیز انجام ندادم، تا کار هدایت و حتی ارزیابی توانایی خود برای این صعود را، به دوستان تیم و راه بلدان خود سپرده، که با توجه به توانایی که در کار من در صعود های پیشین از جمله صعود به آزادکوه و... دیده بودند، نظرشان بر این بود که "تو می توانی این صعود را هم به راحتی داشته باشی"، و لذا خود از پیشداوری های قبل از صعود خودداری کرده و به نظر آنان اعتماد کردم و جسارت این صعود را به خود دادم.

بهترین زمان برای صعود به این قله زیبا و دیدنی استان تهران، ماه های تیر و مرداد (جولای و اگوست) است و اکنون در ابتدای تیرماه را به عنوان زمان صعود خود انتخاب کردیم.

این صعود نشان داد به رغم بارش های زمستانی و گاه بهاری، مدت هاست که آسمان از بارش بر خاک ما عقب نشسته، و اینجا و در بام تهران هم آنچه آب دیده می شود و تری، تنها به آب ذوب شده از برف ها متکیست و زمین آن بلندا نیز خشک است، و به قول آن چوپان اهل لالون، [2] اگر در آینده نزدیک باران نبارد، این سبزه بر کوه نشسته کنونی نیز، به زودی خشک خواهد شد.

زمان صعود ما از روستای لالون تا قله، به صورت خالص با کسر زمان های استراحت و... حدود 5 ساعت بوده است.

کل زمان رفت و برگشت با احتساب زمان های استراحت و... از روستای لالون تا قله، و از قله تا لالون، 13 ساعت 25 دقیقه به طول انجامید.

اگرچه در قله کمی احساس سردرد و در واقع دردی میان دو ابر داشتم، اما وقتی در حال نزول بودیم، این درد افزایش یافت، تا قبل از رسیدن به یال قله برج و استراحت جمعی برای خیز آخر و نزول از طریق شن اسکی یال قله برج به سمت آبشار لالون، دچار دو بینی شدم و تا روستای لالون این دو بینی مرا آزار داد، و از دیدن بدقت مسیرهایی که پا می گذاشتم از این به بعد محروم بودم، لذا با خطرهایی هم مواجهه شدم، ولی به همت دوستان همنورد و  همنوردانی از دیگر تیم هایی که در مسیرم بودند، این قسمت را نیز، از ابتدا شن اسکی یال برج تا آبشار لالون و از آنجا تا روستای را با همکاری همتیمی هایم عبور کرده و به سلامت به مقصد رسیدم.

این حالت مشکل در بینایی در حرکت که بودیم تشدید می شد و در هنگام استراحت بهبود نسبی می یافت. به دور دست که نگاه می کردم این دوبینی تشدید یافته، و در نگاه به نقطه های نزدیک، کاهش عارضه داشتم. در کوهنوردی های سابق چنین حالتی برایم رخ نداده بود، و این پدیده ایی بدیع بود که در حین صعود به خلنو مرا در گرفت.

این قله را قرار بود سال گذشته به همراه دوست همنوردم، مرحوم میر هادی مودب صعود کنیم، اما به علت این که صعود آنان از طریق تیغه های ژاندارک صورت می گرفت، در آخرین لحظه حضور و همراهی من با آنان کنسل شد.

اما زمانبندی این صعود :

  • ساعت 4 صبح جمعه 13 تیرماه حرکت از تهران، و نماز صبح را در حال انتظار برای رسیدن بقیه همراهان در گردنه قوچک، با دوستانی دیگر بودم که تا آخر این صعود با ما به نوعی در مسیر همراه بودند و در مسیر بارها تیم آنان را دیدم و خوش و بشی با هم داشتیم، چرا که از همانجا مشخص شد که آنها نیز مثل ما راهی قله بلند و خاطره انگیز خلنو هستند.
  • ساعت 4 و 54 دقیقه صبح، حضور در فشم، سر جاده زایگان، لالون،
  • ساعت 5 و 6 دقیقه صبح به تابلو لالون – امامزاده عبدالله رسیدیم که ما را از سمت چپ از جاده فشم – گرمابدر جدا می کند و به زودی ما را به روستای لالون خواهد رساند.
  • ساعت 5 و 13 حضور در روستای لالون و پارک اتومبیل برای پیگیری صعود از طریق پیاده، در اینجا ارتفاع از سطح دریا حدود 2400 متر می باشد.
  • ساعت 5 و 30 دقیقه صبح حرکت پیاده در مسیر خیابان ورزا [3] در این روستای زیبا
  • ساعت 6 و 14 دقیقه صبح به تنگه ایی رسیدیم که باید کفش ها را در آورده و شلوار را بالا زد تا از آب گذشت، بلافاصله بعد از این تنگه اولین توده یخچالی خود نمایی می کرد که از زمستان گذشته همچنان باقی مانده است و کم کم در حال آب شدن است. متاسفانه در مسیر آب! یک لاشه مرده قاطر قرار دارد! که با این که کسانی سعی کرده اند با سوزاندن آن، از آنجا گند زدایی کنند ولی لاشه هنوز نیم سوز است و بوی تعفن آن آزار دهنده، و این نشان می دهد با از بردن حیوانات تمیز کننده طبیعت، از جمله کلاغ ها، لاشخورها، شغال ها، کفتارها و... که ماموریت پاکسازی محیط زیست از لاشه ها را به عهده دارند چه بلایی را سر خود می آوریم، حجم آبی که توسط همین لاشه آلوده می شود، قابل محاسبه نیست، و این سلامت هزاران از ما را به خطر می اندازد، صاحب این قاطر که هیچ، اهل لالون که هیچ، محیط زیست، بهداشت و سلامت و... کسی نیست که این خطر را از سلامت هزاران نفر دور کند.
  • اینجا مجمع قله های فراوان بالای 4000 متر در استان تهران و مازندران است، که خلنو بلندترین آن در استان تهران و دماوند بلندترین در استان مازندران و بلکه ایران و پس از دماوند البته علم کوه که افتخار صعود به آن را نداشتم، به طوری که در مسیر دره ورزا که مسیر حرکت ما به سوی خلنو است، یال شرقی سرکچال (حدود 4130 متر ارتفاع، بر اساس داده های گوگل مپ[4]) را در سمت چپ خود داشتیم که این قله نیز از بلندترین هاست و قله برج (حدود 4280 متر)که در پیش روی ماست و... قله های مهرچال (3912 متر) و پیرزن کلون (3842 متر) و هم هن (3590 متر) را هم در پشت سر خود می توانیم ببنیم. از هر قسمت کوه و دره چشمه ایی جاریست، و دره ایی که ما در امتداد آن در حرکت هستیم مملو از بهمن هایی است که زمستان گذشته از یال های سرکچال به کف دره آمده اند و اکنون ده ها متر روی هم تلانبار شده و زیر آن دالان های درست شده، گنبد مانند، که و به قول یکی از همنوردان، انسان را به یاد بازارهای سرپوشیده قدیمی شهرهای قدیمی ایران می اندازد، گویا معماران آن در عهد قدیم از همین دالان ها الهام گرفته اند، که با قوس ها زیبای کچ بری سقف آن مشخص شده اند.
  • ساعت 6 و 31 دقیقه در مسیر دره، در حدود ارتفاع 2620 متری، به جایی رسیدیم که نوک قله برج با لکه های بزرگ برفی خود را نمودار می کرد.
  • ساعت 6 و 59 دقیقه در مسیر دره به جایی رسیدم که در آنتهای آن قله برج کاملا مشخص است، از این جا به بعد مسیر ما حدود 40 درجه به سمت چپ گردش می کند.
  • ساعت 7 و 19 دقیقه به چشمه تلخاب رسیدیم که در یک مکان می توان سه چشمه را دید، که هر کدام آب های آن با محلول های خاص از آن خارج می شوند، یکی آب گازداری دارد که در صورت نوشیدن ممکن است دچار مشکل معده شوید، لذا توصیه می شود که از نوشیدن آن تا انتهای صعود خودداری کنید و فقط اگر اصرار بر نوشیدن آب گازدار دارید، آن را به منزل برده و در آنجا آن را نوشیده و مزه اش را امتحان کنید (آب سودا)، که اگر مشکل معده پیدا کردید (در صورت حساسیت به گاز آن)، در کار صعود شما مشکلی ایجاد نکند، چشمه بعدی آب تلخی دارد که قابل نوشیدن نیست و یک چشمه ایی هم که آب آن خوردنی و گواراست، لذا در یک نقطه سه چشمه با آب های متفاوت را می توان دید. در چشمه تلخاب ارتفاع حدود 3000 متر می باشد، این جا هم یک مجتمع کمپینگ است که کوهنوردان صعود دو روزه چادرهای خود را برپا کرده اند.
  • اما پیش از رسیدن به پای قله برج در سمت مقابل که بین یال های سرکچال و برج است، باید در جایی که ارتفاع حدود 3200 متر می باشد، به سمت راست پیچید، تا از پهنه یکی از یال های شرقی قله برج، به سوی بالا صعود خود را ادامه داد.
  • در ابتدای این دره در ساعت 7 و 53 دقیقه به آبشار نسبتا بلندی رسیدیم که به "آبشار لالون" مشهور است و حدود 3400 متر ارتفاع دارد؛ که آب ها را از همین یال شرقی و سمت جنوبی قله برج و... را به سوی لالون رهسپار می کند، به طوری که اگر پشت به این آبشار بایستی، سه قله سرکچال با عظمتی باور نکردنی با یخچال های بسیار زیبا و صخره ها و پرتگاه های عظیمش خود نمایی می کنند.
  • بالای آبشار پر است از چادر های انفرادی تک نفره، دو نفره و... که مربوط به کسانی است که شب را اینجا مانده اند تا صعودی دو روزه به قله خلنو داشته باشند.
  • ساعت 8 و 7 دقیقه صبح ما خود را به بالاترین نقطه چادرها رسانده و برای صبحانه و استراحت توقف کردیم.
  • ساعت 8 و 54 دقیقه هم بعد از صبحانه و استراحت، صعود از یال شرقی قله برج را آغاز کردیم که ما را به گردنه ایی در ارتفاع 3940 متری می رساند که می توان از آن مقداری در حدود 100 متر ارتفاع کم کرد و وارد کاسه ایی شد که پاکوب های آن در سمت شمال این کاسه که بین ارتفاع 3800 تا 4000 متر قرار دارند، شما را به سوی قله خلنو خواهد برد، و یا این که در سمت غرب صعود خود را روی یال شرقی قله برج به سمت غرب ادامه داده و پس از فتح قله، از طریق تیغه های ژاندارک خود را به قله خلنو کوچک و سپس خلنوی بزرگ رساند که مقصد همه صعود کنندگان است (راهی که برای غیر حرفه ایی ها و افراد فاقد ابزار پیشنهاد نمی شود).
  • ساعت 10 و 24 دقیقه ما خود را به این گردنه در ارتفاع 3940 متری رسانده و کمی توقف کرده، تا بقیه تیم هم برسند، اما با نا امید شدن از آمدن قریب الوقوع آنها، راه خود را در ساعت 10 و 36 دقیقه پی گرفته و دو نفری ادامه مسیر داده، و به سمت کاسه سرازیر شدیم. آب برف های این کاسه، و سمت شرق قله خلنو و قله برج بعد از آب شدن در مسیر دره ایی به سمت دشت لار، [5] خواهند رفت که پیش از این گزارش حضور در مسیر این آب ها را نوشته بودم. لذا دوست داشتم مسیر برگشت ما از همین دره باشد، ولی تحقق آنچه شما در کوهستان هوس می کنید، باید همراه کلی مطالعه و داشتن راه بلد و... باشد، و دوست داشتن های شما معمولا محقق نمی شود.
  • ساعت 11 و 21 دقیقه خود را به آن سوی کاسه رسانده و با عبور از چند لکه برف بزرگ، در ارتفاع حدود 4000 متر صعود را از یال قله خلنوی کوچک (حدود 4280 متر ارتفاع دارد) که اکنون در انتهای کاسه، روی یال آن قرار داریم، ادامه دادیم.
  • ساعت 11 و 30 دقیقه خود را به بالای این یال قبل از رسیدن به قله خلنوی کوچک (در حدود ارتفاع 4120 متر) رسانده و از این پس بر دامنه شمالی قله خلنوی کوچک، اُریب، تراورس کرده و خود را باید به گردنه ایی (در ارتفاع حدود 4265 متر) می رساندیم که بین قله خلنوی کوچک و خلنوی اصلی قرار داشت، که مقصد صعود کنندگان قله خلنو اصلی و بزرگ است، می رساندیم.
  • ساعت 11 و 55 دقیقه بود که این مسیر نیز با لکه ها و نقاب برفی اش به اتمام رسید و اینجا در ارتفاع 4265 متری، مسیر ما با مسیر کسانی که از قله برج، به قصد فتح قله خلنو می آمدند، یکی شده راه به سوی شمال گرفته و تا چند دقیقه دیگر بر قله خلنو خواهیم بود، مسیر صعود به برج و سپس به خلنو، مسیری خاص برای کوهنوردان حرفه ایی است، که در بین خود خطر عبور از تیغه های ژاندارک را باید به جان خرید، و با فتح قله برج، سپس به فتح قله خلنو کوچک و بزرگ اقدام کرد. از جمله افرادی که از سمت قله برج می آمدند دو نفر ورزشکاران "اسکای رانینگ" بودند که با سرعت زیادی و تسلط عضلانی فوق العاده و بدون ابزار کوهنوردی، کوله، کفش و... از ما گذشتند و به سرعت به سوی قله خلنو می رفتند. دوست همنوردم با آنها خوش و بشی کرد و از زمانبندی های صعود آنان بسیار متعجب شد.
  • ساعت 12 و 7 دقیقه بود که ما خود را به قله 4375 متری [6] خلنو رساندیم و اینجا انتهای یک صعود به یاد ماندنی بود، در سمت مقابل خود قله شکوهمند آزادکوه در استان مازندران، خود نمایی می کند و درست 400 متر که در سمت شمال قله خلنو ارتفاع کم کنی وارد استان مازندران خواهی شد. و از این پس بازگشتی سخت در انتظار صعود کنندگان است چرا که هم عبور از لکه های برفی را در پیش دارند و هم شیب های تند یال شرقی قله برج تا آبشار لالون.
  • وقتی ما به قله رسیدیم تیم های زیادی بالای قله بودند، و تیم های زیادی هم از راه می رسیدند، ما منتظر قسمتی از تیم مان بودیم، که از آنها جدا افتاده بودیم، و نهایتا باد تندی وزیدن گرفت و با توجه به پیش بینی ها مبنی بر بارش، سریعا تصمیم به نزول گرفتیم و بعد از نا امیدی از آمدن هم تیمی ها بود، که در ساعت 12 و 54 دقیقه راه بازگشت را در پیش گرفتیم، اما تنها بعد از رسیدن به پایین گردنه (در ارتفاع 4240 متری) بین دو قله خلنو بود که دیدیم دوستان باقی مانده ما هم از راه رسیدند،
  • ما هم از این پس راه بازگشت را با قدم های آهسته، و در مسیرهای طولانی تر بازگشت در پیش گرفتیم تا دوستان دیگر تیم ما هم صعود خود را به انجام رسانده و بازگردند، به طوری که ساعت 14 و هفت دقیقه بود که ما تازه خود را به پایین ترین مکان پاکوب ها در کاسه (ارتفاع حدود 3900 متری) رسانده بودیم و مسیری که می شد تنها با 20 دقیقه طی کرد را یک ساعت و 13 دقیقه تا اینجا طی کرده بودیم، ولی هنوز اثری از دوستان نبود.
  • بالاخره خود را به ما در جمله آخرین نفراتی که از قله باز می گشتند، رساندند و ما کاسه را به سمت بالا حرکت کردیم، تا در گردنه استراحت یک ربع ساعتی داشته و راه نزول از شیب های یال شرقی برج به سمت آبشار لالون را در پیش گیریم. مسیر شن اسکی که شیب تندی دارد و با استفاده از این شن اسکی ها به راحتی می توان نزول کرد، اما مشکل دوبینی مرا از لذت بردن از این نزول باز می داشت چرا که نمی توانستم روی قدم های خود تمرکز داشته باشم، چرا که دید مناسبی اصلا نداشتم، دوستی مقداری قره قروت و کشک به من داد، بعد هم کمی خرما، و اگرچه اثر فوری نداشت، اما روحیه بخش بود، همه این امکانات در کوله هر کوهنوردی از جمله خود من بود، ولی کسی حال و حس کوله زمین گذاشتن و برداشتن این ها را ندارد و معمولا کوهنوردانی هستند که عاقل تر از ما هستند و این ها را دم دست دارند و فورا به داد انسان می رسند، بالاخره این شیب ها هم تمام شد و در معیت دوست همنوردم خود را به محل صبحانه رسانده و منتظر بقیه شدیم.
  • ساعت 16 و 18 دقیقه بعد از ظهر بود که شیب های یال قله برج را به پایان رسانده و در بالای آبشار در محل صرف صبحانه برای استراحتی چند نشستیم، در حالی که دیگر چادری نبود و همه جمع کرده و راه بازگشت را در پی گرفته بودند، و به جز ما و یکی دو تیم که منتظر دوستان خود بودند، همه بازگشته بودند.
  • ساعت 17 بعد از استراحت و صرف غذا، مجددا حرکت خود را به سوی روستای لالون در پیش گرفتیم تا صعود یک روزه ما به بام استان تهران، یعنی قله خلنو که تابلوی فدراسیون کوهنوردی استان تهران به عنوان لوح سیمرغ بر آن مندرج است و بدین ترتیب به همه کوهنوردان گواهینامه لوح سیمرغ داده می شود، به پایان برسد.
  • ساعت 18 و 55 دقیقه خود را به محل عبور از آب در تنگه بالای روستای لالون رساندیم و از آب گذشته و به زودی در روستای لالون خواهیم بود. و راه بازگشت به تهران را در پیش خواهیم گرفت.
  • حرکت به سمت تهران از لالون ساعت 19 و 43 دقیقه غروب 13 تیرماه 1399

 

 

Click to enlarge image 2020_07_03_05_48_IMG_3998.JPG

مدخل ورودی به دره ورزا راه منتهی شده به قله برج و سپس خلنو

[1] - Kholeno

[2] - اسم اصلی این روستای زیبا که در منطقه باستانی و تاریخی رودبار قصران قرار دارد، لالان (Lalan) است که به گویش اهل تهران، به لالون تغییر گویش یافته است، در این منطقه بکر تاریخی می توان اسامی اصیل بسیاری را یافت که هزاران سال است که به همت و خوش سلیقگی اهل محل تغییر نیافته و همچنان پا برجاست، و حامل تاریخ این ملت است و مفاهیم بکر تاریخی.

[3] - در فرهنگ حاشیه نشیانان کوهستان البرز "ورزا" به گاو نری گفته می شود که به اندازه کافی قدرتمند است، که می توان خیش و گاو آهن را بر او بست، و زمین را بدین طریق برای کشاورزی آماده نمود و شخم زد. استفاده شورای روستا لالون از نام "ورزا" برای نامگذاری خیابان اصلی این ده زیبا، برایم جالب بود و در دلم حسابی از آنان تقدیر کردم، چراکه نام هایی اینچنینی برای زنده نگهداشتن گویش هایی که در فرهنگ باستان از آن سود جسته ایم، بسیار موثر است. البته فکر می کنم با توجه به این که این خیابان در مسیر دره ایی است که به کوهی ختم می شود، که خود بیش از 4000 متر ارتفاع دارد که ورزا نام دارد، به همین دلیل است این خیابان نیز نام ورزا به خود گرفته است، نام جالب دیگری را هم در مسیر دیدم، که کوچه ایی به نام "لاربندک"، نامیده اند که این نیز نشان از خوش سلیقگی شورا در نام گذاری ها بر اساس نام های محلی است، که خود حامل وجوه تاریخی و فرهنگ غنی مردم زیست کننده در این سرزمین های باستانی است، آنچه باعث تعجب است این که به رغم کوهستانی بودن محل که باید اسامی بر مبنای دامپروری استوار باشد، این اسم مبنای فرهنگ کشاورزی دارد که خاص زمین های صاف است، امروز گیلاس های لالون در حال سرخ شدن هستند و تا چند روز آینده وارد بازار خواهند شد، اما درختان سیب را آفتی زده است که تمام برگ های آن را خورده است و تنها چوب برگ ها مانده و سبزی به بعضی درخت های سیب دیده نمی شود، برگ ها سفید می زند، و این بسیار غم انگیز است که درخت از خوردن و نفس کشیدن با از دست دادن برگ ها محروم می  شود.

[4] - در این آدرس https://www.google.com/maps/@36.0669876,51.5627424,14.75z/data=!5m1!1e4

[5] - گزارش این حضور را تحت عنوان "گرمابدر به دشت لار، دروازه عبور از عرض البرز مرکزی" قبلا در این آدرس اینترنتی http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/725.html منتشر کرده ام.

[6] - البته گوگل مپ ارتفاع این قله را حدود 3328 متر نشان می دهد، که داده های گوگل مپ مذکور به نظر می رسد با واقعیت فاصله دارد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

تسلیمه نسرین، نویسنده مشهور، دگراندیش و جنجالی بنگلادشی که اکنون به خاطر نوشته ها و بیان بی پرده عقاید دینی خود در کشورهای دیگر متواریست، و در سایه ترسی طبیعی از ترور و مرگ، در کشور هند زندگی می کند، در توئیتی نوشت : "شما برای نابودی یک فرهنگ نباید به سوزاندن کتاب ها دست بزنید. تنها مردم را از خواندن آن باز دارید." [1]

این نوشته ایشان با کامنت های جورواجوری مواجه شد، از جمله یک کامنتگذار [2] در کامنت خود در ذیل این نوشته، از دانشگاهی یادآوری کرد که معتقد است "بزرگترین دانشگاه جهان" در زمینه تحقیق و توسعه و علوم معنوی، در تاریخ هندوستان بوده، که به دست مهاجمان مسلمان، و به قولی با نیم میلیون کتاب سوزانده و از بین برده شد.

قلب انسان می سوزد وقتی متوجه می شود که داستان "کتاب سوزی" [3] مهاجمین مسلمان به ملل دیگر، تنها منحصر به سرزمین ایران نبوده، و بلکه دیگرانی نیز شامل و مشمول شعار "کتاب خدا ما را بس استِ" [4] جناب خلیفه دوم مسلمین، پیروان فکری او و...، شدند، و مردان متعلق به تمدن غنی هند نیز، چون تمدن ایران، مصر و... چنین داغ تاریخی بس بزرگی را بر سینه خود همچنان دارد، و در حسرت کتاب های تمدنی از بین رفته خود، که جز نام از آنان باقی نمانده، چون ما می سوزند.   

یکی از کامنت گذاران این نوشته، با حسرت اینگونه بدان توئیت واکنش نشان داد :

"شما (تسلیمه نسرین) مرا به به یاد بزرگترین دانشگاه جهان، دانشگاه نالندا [5] انداختید که مرکز تحقیق و توسعه و علوم معنوی بود، که به وسیله متجاوزین عرب سوزانده شد. کتاب هایش برای سه ماه می سوخت. دانش دارایی واقعی نسل انسان است، اما چه کسی بدین امر توجه دارد؟!"  [6]

آری کاملا می توان با این جمله موافق بود که دارایی واقعی و پایدار نسل بشر، دانش و آکاهیست که در طی هزاره ها، که بر زندگی سخت و مملو از تجربه او گذشته، جمع شده، شکل گرفته، سینه به سینه منتقل شده، توسعه و گسترش یافته، در هر دوره تکمیل شده و... و این دانش و اندیشه در کتاب ها ضبط و حفظ شده است، و بدین جهت است که می توان گفت مهمترین خیانت و جنایت در حق بشریت، سوزاندن کتاب ها و از بین بردن اندیشه های اوست.

چه ما با متن و محتوای کتاب و یا نوشته ایی و یا اندیشه ایی موافق باشیم و چه نباشیم، هیچ کتابی لایق سوزاندن، و هیچ اندیشه ایی لایق نابودی نیست، بلکه هر کتابی لایق خواندن، و هر اندیشه ایی لایق توجه و غور کردن در آن است، باید بر آن گذر کرد و در نهایت به نقد، تحلیل، تکمیل، و یا تجدید نظر و... آن اقدام کرد؛ چرا که آن نوشته و اندیشه ایی که ممکن است برای تو ضلالت و گمراهی به نظر رسد، برای رهجوی دیگری ممکن است هدایت، نشانه راهی به سمت هدایت باشد؛ پس دست از آنچه قبول نداری بدار و بگذر، بگذار قضاوتِ ضلالت و گمراهی بودن و یا هدایت و راهنما بودن، یا انحراف یک نوشته به عهده انسانی باشد که فرصت خواندن و آگاهی از آن را خواهد یافت، تو قضاوت خود را کن، و قضاوت دیگران را به خودشان واگذار، و هماوست که خداوند او را مجهز به عقل و تفکر کرد، درخواهد یافت که کدام قسم از این تفکر و نوشته برای او هدایت، ضلالت، راهنما، انحراف و... خواهد بود، این به انسانیت، مروت، حق جویی، علم طلبی و هدایت نزدیکتر است، تا به آتش افکندن و نابودی آن.

بر اهل علم، سالکان راه هدایت، حق طلبان و آنان که مدعی انسان و انسانیت هستند واجب است که حاصل قدرتی که خداوند به انسان، برای تفکر و اندیشه داده است را، به رسمیت شناخته و حکم کلی خود را در وجوب حفظ و عدم ویرانی فیزیکی آن بیان دارند، که از جمله سوزاندن هیچ صفحه ایی که شامل بیان عقیده، اندیشه و یا تجربه ایی است، چه آن را که حق بدانیم و بیابیم، و چه آن را باطل بدانیم و بیابیم، جایز نیست، سوزاندن کتاب ها، و از بین بردن اندیشه ها، از هر تفکر و مسلکی که باشد، منفور و مردود اهل حق، حق جویان، و اهل علم خواهد بود.

روند انتقال دانش در بین نسل های بشر باید لاینقطع جریان داشته باشد، تا روزی که بشر به حقیقت ناب دست یابد، ورنه در هر روزگاری شعاری، ایده ایی، اندیشه، تفکری و... خود را اندیشه ناب و حق تام و تمام تلقی کرده، و غیر آن، توسط مسلطین بر هر حوزه اندیشه، در همان دوره، باطل ارزیابی خواهد شد، اما همین ها که دوره اشان به اتمام می رسد، و یا آیندگانی که قدمی جلوترند، بدان فهم می رسند که چقدر با حقیقت زاویه داشته اند، و در عین حال خود را خط کش حق می پنداشتند؟! و همین خط کش های خودخوانده و خودخواه هستند که دیگران و اندیشه اشان را به میزان خود و تفکر معیوب و ناکامل خود می کشند، و حکم به سوزاندن، از بین بردن و... حاصل اندیشه دیگران یعنی کتاب می دهند.

روزی باید "جهانِ اندیشه" این خط کش معیار را، از دست خط کش بدستان مدعی معیار بودن، بگیرد و بدین ظلمِ به پویایی اندیشه و تفکر بشری پایان دهد، تا اندیشه و تفکر بشر، در افق و سایه ابزاری که خداوند بدو داده و آنچه خود او در طی دوران زندگی و تفکر کسب می کند، جولان دهد و حقیقت واقعی را در نهایت کشف و اثبات نماید.

 آنروز آمدنی است، اگر "خود حق مطلق بینی ها" را پایانی باشد و بر این ظلم ختمی زده شود،

در فرهنگ غنی و اصیل هندی ها برای نوشته و آنچه بر کاغذ جاری می شود، ارزش و اعتبار و احترام بزرگی قایلند:

ظهری بود که در چمن دانشگاه دهلی مشغول نماز ظهر بودم، معمولا چون حیوانات ناپاک بر چمن خیس این سرزمین راه می رفتند، و من از باب طهارت مکان نمازگذار، ابا داشتم که بر چمن آن بنشینم و یا نماز کنم، از همین رو و به همین دلیل، همواره روزنامه ایی را با خود همراه داشتم، و علاوه بر مطالعه در مسیر دانشگاه، آنرا به هنگام عبادت وسط روز، سجاده خود می کردم، و در آخر نیز آنرا بعد از نماز، به دور می افکندم، در یکی از روزها در همین حال بودم که، یکی از دانشجویان هندی دپارتمان به من نزدیک شد، و خواست که در کنارم بنشیند، و کپ و گفتگویی با من داشته باشد، خود چون بر این روزنامه نشسته بودم، برگ دیگری را از کیف کتاب هایم بیرون کشیدم، و در کنار خود پهن کردم تا او هم به سان من، بر این زمینه تمیز بنشیند، اما او از نشستن بر آن امتناع کرد، و در پاسخ به علت آن، که از او جویا شدم، گفت این بی احترامی به نگاشته هاست، و بر چمن ها نشست، گفتم، نوشته های این روزنامه ها که متن مقدس نیست، گفت متن مقدس و غیر مقدس تفاوت ندارد، این نوشته ها واجد اندیشه خاست و لایق احترام، و نباید بر آن بی احترامی روا داشت! این درسی بود که آن دانش آموز جوان هندی که از من حداقل 10 تا 12 سال از من کوچکتر بود، به من داد، که اندیشه انسان فارغ از نوع و صاحب آن، واجد احترامی در خور است، و باید بر این امر اهتمام داشت.

Click to enlarge image Book-Burning......................PNG

حرکت نوین اسلامی داعش، 8 هزار کتاب را فقط در موصل از کتابخانه بزرگ این شهر بیرون کشید و آتش زد

[1] - “You don’t have to burn books to destroy a culture. Just get people to stop reading them.”

[2] - Gauri Shankar      @gaurish50757835

[3] - گرچه متفکرین مسلمان همچون شهید مرتضی مطهری کتاب سوزی توسط مسلمانان را مردود دانسته اند، اما تواتر تاریخی گزارش این عمل توسط مهاجمین مسلمان در تاریخ ملل مغلوب، به روشنی موجود است و اگر به نمونه معاصر فتوحات اسلامی و هجوم داعش به عنوان منادیان اسلام جدید در بین اهل سنت نگاه کنیم و مقابله ایی که این شیوه تفکر اسلامی با تفکر غیر خود دارد، می توان نتیجه گرفته که این یک تفکر ریشه دار در تاریخ اسلامی است به طوری که به عنوان مثال داعش وقتی بر شهر موصل استقرار یافت هشت هزار کتاب خطی نایاب را از کتابخانه بزرگ این شهر بیرون آوردند و به آتش کشیدند، وقتی اسلامگرایان در عصر انفجار اطلاعات و رسانه های دیجیتال این چنین بی مهابا به مبارزه با کتاب می روند، چرا نباید باور کرد مسلمان بی سواد 1400 سال قبل با تمسک به شعار "قرآن برای انسان کافی است" اندیشه بشری و کتاب متعلق به ملل مغلوب را از بین برده باشند، در اندیشه شیعه نیز تفکر معتقد به وجود "تک قرائتی" از دین حتی تنوع فکری در دین اسلام را هم بر نمی تابد چه رسد به تنوع فکری در اندیشه تفکر دینی در بین انسان ها. متاسفانه به رغم تمام آنچه در خصوص تحمل فکری اسلام و مسلمانان خوانده ام، اما واقعیت این که در اکثر مواقع قدرت در سرزمین های اسلامی با اهل تساهل و تسامح نبوده است و در اکثر موارد در نبرد قدرت بین ارونگ زیب ها (تفکر جمود اسلامی) و دارا شکوه ها (نماینده تفکر اهل مسامحه و تساهل)، این اورنگ زیب ها بودند که موفق عمل کرده و قدرت را از آن خود کرده اند، همچنان که آثار این جمود و سختگیری دینی هنوز که هنوز است گریبان مسلمانان هند را رها نمی کند و بسیاری از هندوهای افراطی با اشاره به کارهای اورنگ زیب است که امروز از مسلمانان معاصر ما در هند کشتار می کنند. گنه کرد در بلخ آهنگری   به شوشتر زدند گردن مسگری

[4] - حَسْبُنَا كِتَابُ الله‏ جمله ایی منتسب به خلیفه دوم مسلمین جناب عمر بن خطّاب که بر اساس همین شعار و شعور بود که مهاجمین مسلمان در مواجهه با کتابخانه های ممالک فتح شده، کتاب های بر گِل نوشته شده را در آب حل می کردند و از بین بردند، و آنچه بر پوست و چوب نوشته بود را می سوزانیدند، چرا که فکر می کردند که با داشتن قرآن ما به چیز دیگری نیاز نداریم، اما قرآن تنها اشارتی بیش نیست و بشر در هزاران سال زیست و تجربه، به وسیله عقل و ابزار خدادادی، به حقایقی رسیده است که تنها برخی از آنها توسط قرآن اشاره و تایید شده، و برخی نیز تکذیب و... و از بسیاری حتی ذکری به میان نیامده است.

[5] - دانشگاه نالندا یک مرکز آموزشی باستانی بوداییان در ایالت بیهار کنونی هند، که شهرت بسیار زیادی داشته است، باقی مانده این دانشگاه باستانی در 95 کیلومتری جنوب شرقی شهر پتنا مرکز این ایالت قرار دارد، و در کنار دانشگاه های باستانی هند از جمله تکسیلا (Taxila) و ویکرامشیلا (Vikramashila)  که از آنها به عنوان اولین دانشگاه های تمدن باستان هند نام برده می شود، این دانشگاه در زمان سلسله امپراتوری گوپتاها در هند به اوج رسید، که از درخشان ترین امپراتوری های هند باستان است و این شکوفایی تا قرن نهم میلادی هم ادامه یافته است، دانشگاه مذکور چند بار در روند مبارزه با بودیسم در هند ویران شد، اما  آخرین بار در سال 1200 میلادی توسط بختیار خلجی از سلسله سلطان نشین های مسلمان دهلی مورد هجوم قرار گرفت و ویران شد گه گفته می شود نیم میلیون کتاب در این هجوم سوزانده شد، هر چند ممکن است در این آمار اغراق شده باشد، اما سوزاندن یک کتاب هم مساوی سوزاندن کتاب خانه هاست، همچنان که کشتن یک انسان کشتن انسانیت تلقی شده است.

[6] -  “You reminded me the greatest university of the world "Nalanda University" which was hub of R&D and Spiritual science and burnt by Arab Invaders. The books were burning for 3 months. Knowledge is the real property of human race but who cares!?”

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تمامیتخواهان و رهبران و رژیم های متکی بر جنگ سالاران و سپاهیان و جنگ افزار داران در تمام دنیا، "سر و ته یک کرباسند" [1] تنها تفاوتی که دارند اینکه، هر یک در پشت ایده و یا شعاری خاص مخفی می شوند، که توجیه گر تمامیت خواهی آنان شود؛ آنان سلطه بر نوع بشر را در ذهن خود می پرورانند، که از قضا خداوند انسان را آزاد و مختار آفرید، تا در آزادی و اختیار، رشد کند و به اوج رسد و خدایی شود، اما اینان آزادی و اختیار را از انسان سلب می کنند تا او را در بند و کنترل خود گیرند؛

فکر روز و شب زورمداران تمامیتخواه، انسان در بندی است، که دیگر نه سعادتی برای او خواهد بود و نه آزادی، بلکه این انسان ابزاری است در دستان کثیف آنان برای حفظ بندها، و به بند کشیدن دیگران، تمامیتخواهان قدرتی می خواهند که موقعیتی برای آنان ایجاد کند، که انسان نتواند از بند شان بگریزد، و در بند ماندنش تضمینی و پایدار شود؛ این است که وقتی چنین انسان هایی به قدرت و یا ابزار قدرتی دست می یابند، چنان ذوق زده می شوند که عنان سخن از دست داده، و درون خود را بروز می دهند.

آقای دونالد ترامپ که تمام فکر و ذکرش احیای "یکه سالاری امریکا" بر جهان است، و با شعار "اول امریکا" به میدان آمده و بعد از پیروزی در انتخابات امریکا، بسیاری از میثاق نامه ها و قراردادهای بین المللی را که در طی سالیان دراز به همت انساندوستان و صلحطلبان به امضا رسیده بود را، در پای این شعار خود قربانی کرد، توافقنامه های از پیش امضا شده ایی که برای ساخت دنیایی بهتر برای انسان، بسیار لازم و مفید بود، را هدف گرفت تا به آقایی امریکا بر دیگران دوباره دست یابد، مثل میثاق نامه های محیط زیستی که جهانی تمیزتر را مد نظر داشت، تا انسان، حیوان و گیاه بتوانند در یک تعادل متوازن به زندگی خود ادامه دهند، و هیچکدام فدای دیگری نشود و... مثل برجام که می رفت تا صلح را بین ایران و امریکا را احیا کند و... اما او چنین قراردادهایی را باطل کرد تا امریکا را با دوپینگ و میانبرِ کنارگذاشتن نُرم های بین المللی، به اوج ببرد.

چنین انسانی با چنین ایده هایی است که، وقتی فضاپیمای "دراگون" [2] را با موفقیت در جو  و فضا قرار داد، بسیار ذوق زده شد و عنان سخن از کف داد و گفت : واشنگتن بزودی "بزرگترین سلاح‌هایی را که در طول تاریخ قابل تصور هم نبوده"، در اختیار خواهد داشت.

بدین رهبران تمامیتخواه و قدرت طلبی از این دست باید گفت، کاش به دنبال سلاحی برای رهایی بشر بودید، و در اختیارش می گرفتید، و نه سلاح هایی برای به بند کشاندن ملت ها و غارت دارایی هایشان، و این همه هزینه به انسان و انسانیت تحمیل نمی کردید.

هر گاه انسانی به سلاحی مخوف تر از آنچه دارد دست می یابد، تن صلح طلبان جهانی نیز می لرزد، چرا که برای بعضی داشتن سلاح های بیشتر و کارآمدتر و...، بدین معنی است که فرهنگ به بند کشیدن انسان، فرهنگ برده داری انسان نوین و... ماندگارتر خواهد شد.

[1] - ضرب المثلی کنایه از این که همه شبیه به هم از یک جنس و در خصوصیات مشترکند

[2] - Dragon  - در تاریخ ۰۱/۰۶/۲۰۲۰

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گوش ها بسته، چشم ها گَردان، میان ضِجه ها

 

گم شدم در انتهای ادعایی بس غریب،

مُنجیُ، منجی شدن، داعیُ راهی شدن،

خود به بندُ، بند از کَس افکندن، محال

خود شدم غرقُ، غریقم در خیالی دورِ دور،

اینَکم، افتاده ام اندر میان تلی از آن آرزوهای بلند،

رشته ها شد ریشته، وز جورُ دور باطلِ دَوّار دور،

در میان گرد و خاکِ این همه توفان بی پایان، بی حاصل، عجیب،

در اسیری، بیکسی، درماندگی ها،‎ اوج استمدادها،

گم شدم در زیر آوارش،

در میان تپه های کِبر، زیر آوار غرور،

سوختم، خاکسترم، اکنون اسیرم در خروج [1]،

ناله هایم، سقف ها، از آسمان ها را درید،

لیک در روی زمینم، نیست گوشی، یا چشمی، هیچ هیچ،  ‎

گوش ها بسته، چشم ها گَردان، میان ضِجه ها،

نیست فریادرس، رهایی، منجی و آزادگی،

نیست غمخواری برای گورخوابان، کَپر بر خاکدان،

چاره اش مرگ است، مرگ،

این هم، آرزوییست دورُ، گاه دارویی بعید،

کشته باید شد، به زیر چرخ های سهمگینِ، این همه رویا، آرزوهای بلند،‎

ریزشی از آسمان خواهم، فرود آید بر این ظلمِ سهمگین، آواروار ‎

ناگهانی بر کَند بنیاد این ظلمُ، داستانِ فریب،

برکَند بنیادِ بیدادُ، بردگی، هم بندگی.

آنک آندم، من آزادم، وز هفت اقلیمش، از بندهای تا به تا،

زنجیرهای تازهُ، بَرّاقُ،

غارهای پر ز مار،

نور آنگه می دمد، بر دخمه های هول انگیزُ، تاریک ما،

دیده از نورش روشن، دل ها آزاد از پلید،

سنگری اینک نخواهم، ترکِ هر چه سنگر می کنم،

آنک آزادم، ز هر بندُ، هر خاکریزِ پلید.‎

به نظم در آمده در 5 تیرماه 1399

-[1] مرحوم مادرم به خاکستر و آتش مخلوطی که از چاله کُرسی ها، در پایان شب در زمستان ها، باید تخلیه می شد و چاله ی کرسی برای آتشی نو خالی می گشت، "خُروج" می گفت، این همان آتشی است که نه می توان آن را آتش گفت، و نه خاکستر، چیزی بینابین که چوپانان نیز در همین مرحله است که آن را بر خمیر تازه ایی که قصد نان کردنش دارند، می کشند، تا در زیر آن، این خمیر در داغی ملایم تری در مقایسه با آتش خالص، به مرور و با کمترین سوختگی، نان گوارایی بدست آید، البته این نوع آتش برای بدن بسیار داغ و سوزاننده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

لحظات احساسی آخرین صعودم به قله 3964 متری توچال را دیگر فراموش کردم، زیرا این صعود بر می گردد به پاییز سال گذشته، و از اسفندماه که همه گیری ویروس کرونا را اعلام کردند، کل برنامه های زندگی ما و از جمله برنامه های کوه هم بهم خورد و... و از مدار جاری اش خارج شد، اما حالا در حالی که کشور از لحاظ مرگ و میر و شرایط کرونایی در موج دوم مثل همان روزهای اول است، دیگر انگار با کرونا کمی رفیق شدیم، و آنقدر مرگ از او دیدیم که برایمان کشته شدن توسط این ویروس ناخوانده عادی شده است، مثل مرگ های بیشمار جاده ها که هر ساله به اندازه کشتار یک جنگ فراگیر از ما قربانی می گیرد، و دیگر آن را جزو تقدیر و برنامه عادی زندگی خود تلقی کرده، و هزاران مرگ که در جاده ها ما را در هر سفری همراهی می کنند را نادیده گرفته، و با شرایط دردناک این همه کشتار خو گرفته ایم، و آن را سهم خود از این دنیا دانسته، و بی خیال همه ی این مصیبت ها، به راحتی به سفر می رویم و...

این روزها کرونا هم انگار همین حالت را پیدا کرده، و عفریت مرگ های بی رحمانه این ویروس وارداتی بر فراز شهر و کاشانه و جمع های ما در پرواز است، و هر لحظه می تواند گریبانی را گرفته و به چند روزی، زندگی تو را بگیرد، اما ما بی خیالش شده، و او کارش را می کند و ما هم کار خود را. این است که در پارک ها ورزش می کنیم، در حالی که کرونا در جمع ما حضور دارد، در اتوبوس ها با ماست و ما بدون توجه به آن به کارمان می رسیم، و انگار به صورت نانوشته ایی با او به توافق رسیده ایم که، تو کارت را کن و ما هم کار خود را انجام خواهیم داد.

در چنین شرایطی بود که امروز تصمیم گرفتم بعد مدت ها تمام پروتکل های چیده شده برای خود را نادیده گرفته و از قرنطینه های معمول گذشته و در نظر گرفته شده برای خود، خارج شده، و صعودهایم را در سال 1399 تجدید کنم، و تو اگر از خود نگذری چیزی بدست نخواهی آورد. تیم ما در این صعود هفت نفره بود، از جمله شامل کادر پزشکی بود که با بیماران کرونایی نیز در ارتباطند، ما با هم این صعود را به انجام رساندیم، همه احتمالات را نادیده گرفتیم، تا ساعت هایی را با هم باشیم و این صعود به انجام رسد، تو گویی عقده ایی شده ایم، بعد مدت ها کناره گیری، دل به دریا زده و جان در کف دست گرفته، زندگی را به وضع عادی اش برگردانده، و یا تصورش کردیم، تا کاری صورت گیرد، که در شرایط عادیست که صورت گرفتنی است.

قرارمان صبح ساعت 5 کنار مجسمه دربند، با هدف صعود به قله توچال از مسیر "چشمه نرگس" بود، و بالاخره نیز با کمی تاخیر، حرکت گروه رو به مقصد آغاز شد، و ساعت 7 و 20 دقیقه صبح 5 پنج شنبه 5 تیرماه 1399 بود که به پناهگاه شیرپلا رسیدیم، جایی که توقف بیش از اندازه ایی را برای صبحانه و استراحت داشتیم، و تا ساعت 8 و 40 دقیقه دوستان خوشمشرب ما حسابی خود را ساختند و... تا از مراسم صبحانه و چای خوری خود دل کندند، و راهی ادامه مسیر شدیم،  ساعت 10 و 24 دقیقه صبح بود که پای چشمه نرگس محو زیبایی های این چشمه پر آب و خروشان شدیم، که حسابی از لکه های برف های بالادست خود که این روزها به سرعت در حال آب شدن هستند، سیراب بود.

پیش از رسیدن به چشمه گروه دو قسمت شده، عده ایی از زیر چشمه راه به جلو داشتند، و ما که خود را به چشمه رسانده و بلافاصله عکس یادگاری گرفته و ظرف های آب خود را تجدید کرده، از آنجا به سمت قله حرکت را دوباره آغازیدیم، اما یک شاخه از تیم ما که چشمه را دور زده بود و از آن گذشته بودند، بالطبع آبی برای ادامه مسیر نداشتند، لذا ناچار شدیم حدود 25 دقیقه صبر کنیم، تا تعدادی از دوستان راه طی شده را، باز گشته، و برای ممکن شدن ادامه مسیر، از چشمه نرگس آب لازم در ادامه مسیر را برگرفته و باز گردند. این نیز انجام گردید، و راه مانده در پیش گرفته شد. و بعد از یک توقف تقریبا 15 دقیقه ایی که بین راه تا قله داشتیم، در ساعت 13 و 10 دقیقه ظهر بود که خود را به قله رساندیم، و ماموریت دل در یک حرکت شش ساعته (با کسر دقایق استراحت از 8 ساعت زمان کل صعود) به انجام رسید، و رضایتش نیز جلب گردید.

و انسان دل خوش به چه موفقیت هایی است؟! رسیدن به قله ایی، کسب مقدار ناچیزی پول، گرفتن مدرکی، انجام پروژه ایی و... و همین هاست دلخوشی های ما از این دنیایی که مثل برق و باد می گذرد، و فرصت پر قیمت و محدود زیستن ما نیز رو به پایان، به سرعت می گذرد. البته به این موارد هم دلخوش نباشیم، به چه خوش باشیم؟! و انگار ما هم در این دلخوشی تنها نبودیم، کسان دیگری هم بودند که آنقدر از رسیدن به قله شاد بودند که با ملودی موسیقی ناچیزی به رقص در آمده و شادی خود را در جمع بروز داده بودند، و تو شادی را در چشمان بسیاری می توانستی ببینی که توانسته اند بر این جاذبه سخت نشستن، خوابیدن، استراحت، مسیر و... غلبه کرده و اکنون بر بلندای قله ایی دوست داشتنی مثل قله توچال قرار داشتند، که ارزش چشیدن سختی را دارد، و حتی کسانی هستند که جان می دهند، تا بر سختی صعود بر آن غلبه یافته، و بر بلندایش بایستند.

ذهنم در مسیر متوجه دوست همنوردمان آقا فرشید بود، جوانی خوش مشرب هم سن و سال خودم که در سفر قبلی با همین تیم، در همین مسیر ما را همراهی کرد، شب را با او در شیرپلا خوابیدیم، و کلی گپ های شبانه زدیم، و امروز شنیدم که ایشان در چنین سن و سالی به سرطان مبتلا شده است و مراحل درمانش آغاز گردیده است؛ از صمیم قلب برایش سلامتی آرزو کردم، و از خداوند خواستم به او توانایی بدهد که از این گردنه سخت بیماری به سلامت بگذرد.

در پای یال منتهی به قله از مسیر امیری، دوست داشتم از یال می رفتیم، و در قربانگاه دوست همنورد دیگرم حاضر می شدم که سال گذشته در بازگشت از قله یخ زد، و جان به جان آفرین تسلیم کرد، او که اولین بار هم قله توچال و هم دماوند را با او فتح کردم؛ اما از همین پایین برای آرامش روح مرحوم مهندس هادی مودب، دعا کردم و حسرت نداشتنش را خوردم.

امروز به صورت شگفت انگیزی، گروه های بسیاری عازم قله اند، و سخنان هر یک را که از تو عبور می کنند و یا تو از آنان عبور می کنی را که دنبال کنی، از دغدغه های خود می گویند، یکی از ترامپ می گوید و تهدیدها و فرصت هایی که برای ایران در مقابل او موجود است، یکی غر می زند که چقدر برخی کج سلیقه اند که برای پاک کردن شعار "مرگ بر اهریمن"، که کج سلیقه دیگری بر تابلوهای مسیر نوشته، این شعارها را با اسپری مشکی پاک کرده و حاصل عمل این دو کج سلیقه این شده که دیگر تابلوهای مسیر نشانگر آنچه باید باشند نیست، پاک کننده شعار را از این لحاظ کج سلیقه می گویم که شعار "مرگ بر اهریمن"، مثل شعار "مرگ بر شیطان" است، و نباید به کسی بر بُخورد، که آن را با این کج سلیقه ایی پاک کند، و تابلویی کارگشا را در مسیر کوهستان نابود کند، و از کارکردش که راهنمایی عبوری هاست که بسیاری تازه کارند و بدان احتیاج دارند، خارج کند، و نویسنده نیز کج سلیقه است که چنین شعار ارزشمندی را بر تابلوهای کاربردی مسیر کوهنوردی می نویسد که هر روز افراد زیادی با آن مسیر خود را می یابند، تا به بیراهه ایی نرفته، و با خطری مواجهه نشوند، و حال که این کج سلیقه چنین شعار زیبایی را بر چنین بستر نامربوطی نوشته، کج سلیقه دیگری از راه می رسد و چنان این شعار را پاک می کند، که دیگر آثاری از اصل تابلو نماند.

همنورد تازه واردی هم صعود اول خود را به قله توچال را بی هیچ سابقه کوهنوردی قبلی با ما تجربه کرد، و می دانم این صعود شگفتی ساز، برای او نیز به یاد ماندنی خواهد بود، همانگونه که برای همه ما اولین ها به یاد ماندنیست، این صعود سخت را باید به ایشان نیز تبریک گفت، و باید در نظر داشت که انسانی که خودساخته است این خودساختگی روزی به کارش می آید، چه خودساختگیِ جسمی، چه روحی و... و این دوست همنورد جدید ما، به حتم خودساختگی جسمی از قبل داشت، که توانست سختی این صعود را این چنین تحمل کند و در اولین حرکت کوهنوردی اش شگفتی بیافریند.

تعدادی از عکس های گرفته شده از مسیر، تقدیم به آنانی که می خواهند تصویری از مسیر در ذهن داشته باشند :

Click to enlarge image IMG_3925.JPG

گردوها را در این مسیر سرما نزده است امید به محصولی چند

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

من تو را خاموشستان می نامم، تا آرامستان! و تو به واقع قبرستانِ سکوتی! [1]

چراکه چنان آرام به نظر می رسی، که انگار خفتگان در تو "از هفت دولت آزادند" [2]

اما شما ای خفتگان از هفت دولت آزاد گشته در خاموشخانه شهر ما! ای غرق شدگانِ در سکوتی بی پایان!

آنروز که باید سکوت می کردید، تا منِ تازه وارد، فرصتی یافته، و خود به چشم خویش دنیای خود را می دیدم، لمس و تجربه می کردم و...، تا در انتها بر "دین آبا و اجدادی" ام [3] نمانم و...، شما سراسر سخن بودید، و لحظه ایی از گفتن باز نماندید، و فرصتی ندادید تا در خود فرو روم، و روز و روزگارم را خود کشف کنم، و بدین سان فرصت فکر کردن در آرامشِ تازه واردی خود را نیافتم، و در بمباران سخن شما مشغول و مقهور انواع و اقسام سخن ها و نظرات بودم، و...

شما گفتید و گفتید، و بر طبل گفتن آنقدر کوبیدید تا آنچه را حقش می پنداشتید، همچون میخ بر سنگ وجودم، فرو کنید و...

تا اینکه تنها، مرگ بر دهان تان مهر اتمام سخن زد،

آنروز من و شما با هم در آنچه می دیدیم، لمس می کردیم و می شنیدیم، مشترک بودیم، با این تفاوت که شما مدعی بودید "آنچه ما در خشت خام می بینیم، شما در آینه هم نمی توانید دید"، [4] و گاه می گفتید که "تو مو می بینی، و ما پیچش مو" [5] و...، به هر تقدیر هر دو در افقی می نگریستیم، که در ایستنگاهش لااقل اشتراک داشتیم.

اما امروز که در ایستنگاه مان تفاوت داریم، و من شدید نیاز دارم، تا زبان بگشایید و از دنیایی بگویید که در آن غرقید و از آن مطلع، و حال آنکه ما از آن کاملا بی خبریم، و در عطش دانستن از آنیم، زبان به کام گرفته اید، و هیچ سخن نمی گویید، گویی که می خواهید ثابت کنید که، آخر عاقبت آنانی که از دانندگانند، خاموشی است،

و گویا تقدیر بر این است تا انسانِ مملو از سوال، در دنیایی از سوال های بی پاسخ بماند و در نادانی خود بمیرد، و او نیز چون شما، تنها بعد از مرگ، حقیقت را تجربه کند، که سال های دراز عمر را، با ندانستنش دست به گریبان بود.

اما دیگر این دیدن و تجربه بعد از مرگ، سودی بحال این دنیای ما ندارد، چرا که بعد از این دیدن، دیگر بازگشتی بدین دنیا نخواهد بود، و این است که این دانستنی بی سود به حال این دنیای مهم  سرنوشت ساز ما خواهد بود و...

پس ای خفتگان در سکوت بی پایان مزارها! ای رها شدگان در خاموشستان این خاک!

 بخوابید تا ما در هزارتوی سوال های بی پایان و لاجواب خود غوطه خوریم، تا روزیکه با شما هم سفره سکوت شویم، و آنروز چه سود، این دانستن به سان "نوش دارویی، بعد از مرگ سهراب" خواهد بود. [6]

و تو گویا "هر که را اسرار حق آموختند، مهر کردند و دهانش دوختند؟!" [7].

و نمی دانم این چه رسمی است، که بر دهان دانندگان مهر سکوت می زنند، و لب هان شان را می دوزند، تا بشر در نادانی خود بماند، و در زمین جهل خود، کورمال کورمال به سوی مسیری ناشناس و نامشخص پیش رود؟!!   

[1] - ما انسان ها هنوز که هنوز است در نامیدن محل دفن مردگان خود هم ناتوان مانده ایم، نمی دانیم آن را قبرستان، آرامستان، و یا به نظر نگارنده این سطور خاموشستانش بنامیم

[2] - ضرب المثلی به معنی رها از تمام قید و بندهای ساخته اهل این دنیا

[3] - طبق تعلیمات قرآن انسان ها باید در فکر فرو رفته و در دنیای خود اندیشه کنند تا بر باطل از اجداد رسیده نمانند و بر حق و حقیقت سر تعظیم فرود آورند تا آنچه از گذشتگان بدان ها به ارث رسیده است، از تفکر گرفته تا حتی محل زیستن

[4] - ضرب المثلی که مدعیان دانش می گویند که در تیز بینی آنقدر پیش رفته اند که در خشت کدر و سیاه آنان چیزهایی می بینند که افراد عادی در آینه صیقل خورده هم نمی توانند دید.

[5] - ضرب المثلی پارسی حکایت کننده عمق دید افراد است که بعضی در جزییات می مانند و دیگران آنقدر عمیق می شوند که از بدیهیات گذشته و به دیدن جزئیات رسیده اند.

[6] - ضرب المثلی پارسی که حکایت از دیر هنگام بودن اقدام و امری دارد که اگر زودتر به انجام می رسید سود فراوان داشت و امروز به رغم اهمیت ش وجودش سودی نخواهد داشت،

[7] - این شعر را از سخنرانی های مرحوم کافی به یاد دارم 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

برخی انسان ها انگار وقتی در لباس شغلی خود که در می آیند، دیگر ارتباط شان با وجدان، اخلاق و تمام ارزش های انسانی شان قطع می شود و به ابزار انجام تصمیمات عده ایی دیگر تبدیل می شوند، در حالی که حتی خود می دانند که اعمال شان جنایتبار و خارج از انسانیت و اخلاق و ارزش هاست، اما خود را مامور معذور تلقی و معرفی کرده و می خواهند از زیر فشار عذاب وجدان اعمال خود بگریزند.

ویدئوی جان دادن تدریجی انسان کت و کول بسته و بی دفاع، زیر سنگینی تمام هیکل فربه از مبسوط الیدی مامور امنیتی خالی از انسانیت امریکایی که تمام سنگینی خروج خود از انسانیت، اخلاق و ارزش های انسانی را در زیر زانوانش جمع کرده، و بر گلوی اسیری (حتی مجرم) می فشرد، را دیدم، از تاسف لبریز شدم، و از وحشت خروج انسان از انسانیت و اخلاق تکان خوردم.

 و تلاش های بی ثمر و همراه با التماس و آن فرد دربند شده و دیگر شاهدین بر این ماجرا که قصد تاثیر گذاری بر قلب خالی از هر گونه وجوه انسانی و از سنگ شده آن پلیس امریکایی که بی تاثیر ماند و آن انسان در بند، در برابر چشم همگان کم کم و به تدریج تسلیم مرگ شد و جان داد و تحت زجری ظالمانه با این جهان خداحافظی کرد تا نماند و دیگر نبیند و ما بمانیم و هی به تکرار شاهد این ظلم ها باشیم.  

دوست هنرمندم که این ویدئو را ارسال کرده بود، برایم نوشت "لطفا اگر طاقت دیدن ندارید، نبینید". و واقعا هم طاقت می خواهد دیدن مرگ انسانیت، این ویدئو در مقیاس بزرگتر مرا به یاد ملت های در بند مستبدین و ظالمین انداخت، که کت و کول بسته زیر یوغ فشار سیاست ها و تصمیمات و منویات دل حاکمان و حاکمیت های مستبد خود، گردن خرد می کنند، و تلاش های بی اثر و محدود آنان، همچنین شاهدین جهانی، خیرخواهان و مصلحین و... بی ثمر است، و هشدارهای هم برای این حکام جور، به سان حرف های بی اساسی می ماند که از سوی دشمنان خارجی گفته می شود، که از سر دشمنی زده می شود،

و مرا به یاد مامورانی انداخت که انگار موقع استخدام و یا ورود به محل کار و شروع به اقدامات شغلی خود، همانگونه که لباس معمول خود را در آورند و فرم کاری شان را می پوشند، لباس انسانیت خود را نیز از تن به در آورده به کناری نهاده و "عمله ظلم" می شوند، و خود را به سان ابزاری بی روح، مجری دستورات و اقتضائات کاری تلقی و این می کنند،

این پلیس امریکایی و حامی او در این صحنه، حتما خود واجد وجدان، خانواده و تربیت انسانی بوده اند، اما در هنگام انجام ماموریت تشکیلاتی، همه اینها را به کناری نهاده و به سان حیوانی درنده، نه چشمشان ظلم شان را می دید، نه گوش های شان فریاد استمداد مجرمی مظلوم را زیر زانوی اشان می شنید، نه اندرز و هوشدار دیگران به گوششان می رسید و توجه می کردند، و به سان موجودی خارج از عقل و منطق و اخلاق و... خود را مامور معذور تلقی و جنایت آفریدند.

این شیوه برخورد غیر انسان مختص جامعه غرب نیست، شرق هم دچار بدتر از اینهاست، منتها عدم وجود آزادی، و اختناق باعث می شود کسی را یارای تصویر برداری از این گونه اعمال جنایت بار در این کشورها نیست، چرا که با سیستم مخوف امنیتی و قضایی که دارند، به سان جامعه باز امریکایی نیستند که پلیس اجازه دهد مردم عمل جنایت بارشان را به تصویر کشند، و در شبکه های اجتماعی پخش کنند و "تشویش اذهان عمومی" کنند و در جامعه "فتنه" ایجاد کنند و..!

این جنایات خاص جامعه غرب و شرق هم نیست، در جامعه مدعی ما هم اتفاق می افتد، همین چند روز پیش در کرمانشاه خانمی کپرنشین که اقدامی غیر قانونی داشت، جان خود را از سر استیصال در تلاش برای جلوگیری از خراب کردن سرپناه مختصر و غیر قانونی اش، از دست داد و کشته شد، و آن ماموری که تحت آموزه های دینی و فرهنگ متعالی ما بود، و لابد باید این نمی کرد، خود را مامور و معذور دانست و نتوانست اقدام قانونی خود را طوری انجام دهد که منجر به این ظلم بزرگ نشود.

این داستان ها، داستان مرگ انسانیت، اخلاق و... است که باید جهان را تکان دهد، اما ما آنقدر از این دست می بینیم و می شنویم که دیده ها و گوش هایمان پر است از این دست؛ و لذا انسان ها به شاهدین بی تحرک جنایات تبدیل شده اند. این حادثه از انسان هایی می گوید که زیر فشارهای وارده، گردن هاشان می شکند و فریاد بر می آورند "نمی توانیم نفس بکشیم" و همه می شنوند و از کسی کاری ساخته نیست.

 از سطح وجود انسانیت و سیستم اداره جامعه ایی حکایت می کند که مردم ساکن در آن وکالت اداره امور خود را به عده ایی از خود سپرده اند، تا بلکه به امورشان رسیدگی کنند، اما وقتی این وکلا در جایگاه حاکمیت بر مردم خود قرار گرفتند، یادشان رفت که وکیل "ولی نعمتان" خود در انجام خدمت هستند، و کم کم از "خدمتگذار" به "ولی نعمت" مردم خود تبدیل شده، و جای حاکم اصلی (مردم)، با وکیل و مجری قانون (حاکمیت) عوض شد، و وکیل به "صاحب الامر" مبدل، و حاکم اصلی (مردم) به ملعبه دست وکیل خود مبدل شدند، و این وکلا هر آنچه که می خواهند بر سر مردم به عنوان زیر دستان می آورند، و یک ملت می دود و خرد می شود، تا منویات دل یک وکیل به حقیقت وجودی بپیوندد، و او از مردم زیردست خود راضی باشد!

چنین ماموری در چنین تفکری این چنین جنایت می آفریند.

 

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...