مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

شاید که آتش، خاموشی، بر آتش سوزان ماست

بگذار تا رها در باد، بچشم طعم توفان را      شاید که این توفان، دوای دلِ توفانی ماست

بگذر ز من، تنها رها، در این دل آتش     شاید که آتش، خاموشی، بر آتش سوزان ماست

بگذار غلتان در میان موج، سرگردان خود باشم         شاید که موج هم آخرین، ایستگاه، بر دیدار ماست

بگذار تا که سقوطی بر تمام غصه ها حادث شود اکنون      شاید سقوطی اینچنین، پایانِ ویرانی ماست

بگذار این جهنم سرای، سرِ سودایی ما گردد          زانکه بهشت وعده بی انتها، بر غم طولانی ماست

به نظم در آمده در 17 فروردین 1399

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دست بردارید، ای کاهنان قدس، اندر اورشلیم

ای که قربان را ز بهر اهل قربان آفرید!        گو، تو ما را اینکم از بهر قربان آفرید؟!

قرن ها نوباوگان، زیباتنان، از ما به پای تو قربانی شدند      تا که ابراهیم، قوچی یافت، از سوی قربان آفرید

قصه ی او خط بطلانی بر خون و قربان کردن است   گفت زین پس، قربانی زما نیست، بهر قربان او، قربان آفرید

دست بردارید ای کاهنان قدس، اندر اورشلیم       دره ها مملو از قربانیان است، بیدادها شد شدید

دادِ قربان آفرین، زین حجم قربان شد بلند        قوچکی قربان کنیدُ، دست از ما، بر کنید

حیلتی دیگر بشاید، دوری از خشم خدا         زیر چتر این خدا، باید که بس کرد این شدید

نفسِ خود، قربانی راه و رسم خود نما           زانکه قربانگاه فرستادن، نیست کنون آیینِ آیین آفرید

حرمتی بالا بلند است بر جان ما، ابنای ما     زین پَسم باید که جست، راهی ورای این پدید

به نظم در آمده در اول اگوست 2020 مطابق با شنبه 11 امرداد 1399

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

انسان به عنوان ظالم ترین و در عین حال مظلوم ترین موجود این جهان، همچنان در غرقآبی که خود به وجود آورده است، دست و پا می زند، و این دیو قدرت است که از ناحیه خالق در دسترس او قرار گرفت، تا به سان منبع فساد، انسانیت و اخلاق و در یک کلام او را، به قربانگاه مطامع خود برده، و تیغی باشد که از انسان بدست انسان، دست و پا بِبُرد.

گاه با خود می اندیشم که انسان مانند فنری است که وقتی احساس کرد می تواند بجهد، بی توجه به مسیر جهش، خود را رها می کند، له می کند تا به مقصد برسد و از قدرت تهی گردد. آنگاه که انسان قدرت دارد، به سلطه بر غیر می اندیشد و آنان را به قربانگاه امیال خود می برد، و ظالمانه آنان را قربانی می کند، و آنگاه که از قدرت تهی و یا به دور شد، خود به قربانگاه سلطه، و کرنش در مقابل امیال همجنس خود می برندش. و دیر یا زود ظالمین خود، به مهمیز ظلم دیگری دچار، و در چرخه معیوب ظلم غرق خواهند شد.

روزگاری که انسانی به ظلم مشغول است، مست از قدرت، صورت دیگری را به خاک می مالد، وقتی از قدرت تهی شد، چرخه ظلم، فریاد مظلومیتش را به آسمان خواهد برد، اینجاست که انسان ها راحت ترین راه را در پیش گرفته، با چشم های نگران و منتظر در افق، به انتظار کسی می مانند تا با قدرت فائقه، به نجات شان برخیزد، حال آنکه نجات انسان، تنها در دست خود اوست، و آن مهار قدرتی است که کم و بیش نزد همه ماست، تا با تغییر این معادله سرطانی، چرخه ظلمانه و معیوب ظلم را از کار اندازیم، که همین تنها راه نجات انسان است، که بدنه اجتماع انسانی را فاسد و نابود کرده است.

انسان روزی باید به خود آید که راه تغییر شرایط موجود، تنها از تغییر در خود او عبور می کند، قدرت در هر انسانی به میزانی موجود است، به مهمیز کشیدن این قدرت، و به میان آمدن پای اخلاق و انسانیت، راه تغییر اتمسفر ظالمانه موجود و جاری در جهان انسانیت است؛

آنچه می توان دید این که انسان ها تنها در سلسله مراتب قدرتی که دارند، در شمول در جمع ظلمین متفاوتند، و تنها تفاوت ظالم ترین ها با غیر، در برخورداری آنان از میزان قدرتی است که در چنته دارند، در چنین جامعه ایی، تغییر مثبت جستن را هرگز نشاید، الا معیوب ساختن چرخه ظلم، که در دستان همه ماست.

انسان ها همه باید به میزان قدرتی که دارند، به مهمیز اخلاق و انسانیت و مسئولیت کشیده شوند، چه آن حاکمی که تصمیمات کلی و جزئی اش، جهان و یا مردمی را متاثر می کند، و چه آن مرد و زنی که اهلش را به قربانگاه امیال ظالمانه خود می برد و...

امروزه این نابخشودنی ترین گناه بشر، یعنی ظلم، بیداد می کند، بشری که مجهز به انواع سلاح، برای کنترل قدرت، به عنوان منبع به وجود آورنده ظلم، در خود اوست، و تا این سلاح ها به کار نیاید، ویروس ظلم همچنان پایدار می ماند، و یک به یک ما را در گرداب خود فرو خواهد برد، همانگونه که نسل هاست پایدار است، و تا انسان ها تک به تک، و به صورت جمعی تغییر نکنند، این معادله سرطانی از ما راحت و روان خواهد گرفت، و فساد گسترده اش، دامنگیر ما خواهد بود، عفریت ظلم را ابتدا باید در خود کشت، بعد از دیگران انصاف جست.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

وضعیت اسفبار بشریت گاه انسان را به تکانی بزرگ وا می دارد، همچنان که وقتی این خبر را خواندم، [1] بر خود لرزیدم که انسان در عصر تمدن و دوره شکل گیری دهکده جهانی، دست به چه قتل هایی از روی جهل مذهبی و فرهنگی می زند، و حال آنکه قاتل نیز هم سن و سالم بود، و با خود گفتم جامعه مذهبی هند یک پدر و یا همسر را چقدر باید در عمق اعتقاد مذهبی فرو برد که برای کسب رضایت خداوند، همسرش را سر ببرد و بدن بی جانش را تقدیم به خدای خود کند، و (اگر از لاک مذهبی بیرون بیاییم و انسانی و اخلاقی فکر کنیم)، اینچنین جنایت کند، هر چند جنایتکاران مسلمان داعش مسلک ما نیز گوی جنایت را از همه جنایتکاران مذهبی دیگر ربوده اند و جنایات آنان را می توان در سابقه کلیسای مسیحیت در قرون وسطای اروپا دید، که دادگاه های تفتیش عقاید آنان، اینگونه جنایت برخواسته از اعتقادات مذهبی را تئوریزه و مرتکب می شدند.

 این خبر را بخوانید :

"چهارم سپتامبر 2020 [2]) مرد اهل ایالت مادیاپرادش هند، به احترام و تقدیس خدای خود، سر همسرش را در مقابل چشمان فرزندانش برید و به او هدیه کرد

به گفته پلیس، بعد از این که به او اتهام قتل وارد شد، قصد فرار داشت که روز پنج شنبه (13 شهریور) دستگیر شد. تیم پلیس وقتی به صحنه قتل رسید که سر مقتول را در نزدیکی خدایش دفن کرده بود. [3]

گزارش پلیس حاکیست که مرد 50 ساله ایی در سینگرولی [4] واقع در 690 کیلومتری شهر بهوپال [5] مرکز ایالت مادیاپرادش، متهم گردید که همسرش را در مقابل چشم دو فرزندش سر برید، تا به عنوان قربانی انسانی، به خدای خود هدیه کند. این حادثه در بخش روستایی باسودا به وقوع پیوست. براجاش کوات [6]  سر و بدن جدا شده همسرش بیتی [7] را در مقابل چشمان مانوج و سورندرا (فرزندانش) در نمازخانه منزلش، در مقابل خدای خود به صورت جداگانه دفن کرد.

آقای آرون پاندی (مسئول پلیس محلی)، پیرامون این حادثه عنوان داشت که او همسرش را در نیمه های شب به قتل رساند و وقتی کودکانش بیدار شدند، او آنان را نیز تهدید کرد. آنها از منزل فرار کرده و اهالی را از این امر مطلع نمودند. چند روز قبل این فرد به خاطر اعتقادات بی منطق مذهبی خود، یک بز را برای خدای خویش قربانی کرده بود."

البته جامعه ایران ما نیز قبل از این تکانی سخت از این نوع خورده بود، [8] وقتی پدری سر دختر نوجوانش را به خاطر دوست داشتن و ارتباط با جفتی که بی رضایت او، برای خود انتخاب کرده بود، مثل همین جنایتکار هندی در هنگام خواب با داس برید، و بدتر از عمل این پدر گیلانی، دادگاه عدل! ما نیز طی حکمی این پدر را به خاطر جنایت هولناکش، فقط به 9 سال حبس محکوم کرد. حال باید دید جامعه مذهب زده و مردسالار هندویی هند، برای چنین قتلی، چه حکمی خواهد داد.

 البته این پدران را نمی توان خیلی شماتت کرد، و به واقع باید پیش از سرکوفت زدن به آنان، فرهنگ و اعتقادات شان را به اشد مجازات محکوم و به دار آویخت، چراکه این پدران و یا همسران قاتل، در همکاری تنگاتنگ و با هدایت مثمر ثمر اعتقادات فرهنگی و مذهبی خود، در عمل جنایتکارانه خود پیش رفته و بدین عمل شوم دست زده اند، و آنان در واقع مجری فرمان اعتقادات مذهبی و فرهنگی خود بودند، که پیش از عمل، دستور بدین قتل فجیع می داد.

گرچه از خداوند نیز می توان، و باید پرسید که "چه موقع بر صورت تو از قربانی شدن ما رنگ رضایت نشست" اما واقعیت این است که ما اسیر اعتقاداتی هستیم که معلوم نیست چقدر درست و یا نادرست است، و وقتی آثار اعتقاد ما به عمل در آمده، و به دید دیگران کشیده می شود، آنگاست که دیگرانی بر اساس قضاوت انسانی – اخلاقی خود، بر بطلان و یا صحت آن عمل رای می دهند،

حال آنکه اگر از دیدگاه مصدری که (فرهنگ و مذهب) انسان ها را به ارتکاب بدین اعمال هدایت می کند، نگاه کنیم، باید به این فرد یا افراد قاتل، اَحسن گفت، که چقدر مردانه، مخلصانه و از روی غیرت دینی و فرهنگی!، در مقابل خدا و خلق و اعتقاد، خود را مسئول دانسته و حتی جان عزیزترین هایشان را بخشیده اند، گرچه در هر دو کیس قاتل از جان دیگران به پای خدا و اعتقاد خود قربانی کرد، اما این اعمال ریشه در اعتقادات ما انسان ها دارد و تفاوت نمی کند شما هندو باشید یا مسلمان، در هنگام ارتکاب جنایت ابتدا به واسطه اعتقادات خود، خود را مسئول دانسته، و سپس اقدام می کنید.

لذا به نوعی باید گفت که به درستی دادگاه عدل ما!، پدر رومینا را بخاطر قتل فجیع دختر 13 ساله اش، به 9 سال حبس محکوم کرد، چرا که 90 سال باقی مانده از این عملی که حکم تحمل اشد مجازات را به دنبال دارد، باید به اعتقاد و فرهنگ او تعلق گیرد.  

 

[1] - متن قبل از ترجمه را در این آدرس بخوانید، https://www.ndtv.com/cities/madhya-pradesh-man-beheads-wife-in-front-of-children-to-honour-deity-2290138?amp=1

[2] - جمعه 14 شهریور 1399

[3] - هندی ها رسم بر این دارند که مکانی از منزل خود را به مسجد و عبادتگاه خود تبدیل کرده و مجسمه، عکس و... خدای خود را در آن محل قرار داده و هر روز و وقت و بی موقع در مقابلش به راز و نیاز و عبادت و دعا می پردازند.

[4] - Singrauli

[5] - Bhopal

[6] - Brajesh Kewat

[7] - Bitti

[8] - رومینا اشرفی (زاده ۱۵ مرداد ۱۳۸۵ – درگذشته در ۱ خرداد ۱۳۹۹ در روستای سفید سنگان لمیر، بخش حویق، شهرستان تالش) دختر نوجوان ۱۳ ساله تالشی که پدرش او را به قتل رساند. او پیش از مرگ به علّت مخالفت خانواده با ازدواجش، به همراه دوست پسرش از خانه گریخته بود، اما پلیس او را دستگیر کرد و به پدرش تحویل داد. طبق گفته برخی منابع، پدر او پس از مشورت با دامادش که وکیل دادگستری است و با اطلاع از اینکه در قانون مجازات اسلامی ولی دم قصاص نمی‌شود، وی را با داس به قتل رساند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شاید که من هم گم شدم، در دیر اصنام و صنم

اُفتان و خیزان با توام، ای آخرین امید من،           همراهی ات را رو نما، ای سایه سنگین غم

دارم دلی آتشفشان، از حالُ روز این نشان       روزم به شب نزدیک شد، سودای آتش را زدم

فریادها در دل غنود، شاید بترکد این دلم           ترکیدنی نیست این دلِ، آسوده در دریای غم

هر روز را چون شبی، تاریک کردم من به خود    تاریکی ام مستور شد، در این شب تاریک غم

کاش آن صبح بی قرین، روزی رسد از آستین      دربی گشاید سوی ما، از این دل شبگیر غم

زین کاش های بی ثمر، آتش زبانه می کشد                  شاید که سوزد جان و تن، یا خانه را با این صنم

مرداب این دل، خشک شد، نی حرکتی نی جنبشی       نی عشق را آمد به داد، نی آن دلیل، یا آن صنم

بیخود زدم من در سراب، هی دشنه بر خوی زمین       نی این دلم را شاد کرد، نی آن زمین شد خود صنم

نی این صنم، نی آن صنم، هرگز نشد درمان دل      شاید که من هم گم شدم، در دیر اصنام و صنم

این را پرستیدم شبی، صبحی به او شد طی دمی      روزم به شب شد عاقبت، در دیر اصنام و صنم

گشتم پی دلداده ایی، از خود شدم من دور چند      هم خویش را من وا نهاده، هم شدم گم از صنم

دوران این دلدادگی من را به باد غم سپرد         این غم همیشه با من است، چه با صنم، چه بی صنم

شاید که غم را مقصد، این راه و رسم ما زدند          نی خواهم این رسم را، نی، این راه پر صنم

خواهم که پروازی کنم در اوج، در دریایی خون     شاید که خون شوید دمی، این دل را از این صنم

کرده مرا بازیچه ایی، در اوج بیداری خود         تا من بدین شبخوابی ام، هی بینم او را چون صنم

آهنگ ناموزن زدند، داروغگان این صنم                    پرده به پرده می زنند، از تار و تنبور صنم     

شب شد سرای ما بدین، تاری که بر چشمان زدند       هم این دلم آشوب کرد، هم بیزار از صنم

به نظم در آمده در 17 شهریور 1399

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

زندگی اساسی ترین داشته ما انسان ها از تولد تا مرگ است، فرصتی که هر آنچه مطلوب آن پنداشته می شود و یا باید باشد، و یا می خواهیم که داشته باشیم باید در خدمت زندگی باشند، آزادی، عدالت، کرامت انسانی، اخلاق، دین و... همه پیش مقدمه زندگی است، اما از آن  روز که خداوند، (یا به قول کسانی که به وجود خداوندگار اعتقادی ندارند) طبیعت، زندگی را به انسان هدیه کرد، میلیون ها سال گذشته است، و هنوز که هنوز است انسان ها به زندگی در شان و در خور خود دست نیافته، و در طلب پیش مقدمه های زندگی، دست در سوراخ های متعددی کرده، و در نتیجه نیش مارها و عقرب های بسیاری را در این طلب حداقلی نوش جان کرده و این نبرد همچنان ادامه دارد، و گویا ادامه دار هم خواهد بود، انگار هنوز برای رفع موانع زندگی درخور باید خون داد، باید از جان گذشت، باید فکر کرد، باید اندیشید تا راهی یافت تا زندگی کرد.

نا امید شدگان از تلاش برای داشتن زندگی در خور "در مزارآباد شهر بی تپش،" [1] ماندند و فریاد مظلومیت خود را به آسمان بلند کردند که قصد ترک این سرای غمناک فاقد زندگی را دارند و گفتند که فقط می خواهند بروند، "به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا سرایم" [2] چرا که مدعیان راهدانی و راهداری بارها و بارها "تو زرد از آب در آمدند" و گرچه سرایی در خور را نشان دادند، و ما را به طمع آن به سمت خود حرکت دادند، ولی همواره آنچه نصیب ما شد، این بود که از گوری به گوری دیگر، از چاهی به چاله ایی، یا از چاله ایی به چاهی، از مستبدی به مستبد دیگر، از ایدئولوژی اسارت باری به ایدئولوژی اسارت بار دیگری و... هی مدام منتقل شدیم، و ما تنها جا به جا و از این پهلو به این پهلو شدیم و همچنان زمینگیر این خاکیم، و از زمینی که از آن بلند شدیم برنخاستیم و در سجده و رکوع بر این و آن از خود نگاهمان داشتند، و در این میان"مشت های آسمانکوب قوی، واشدند، گونه گون رسوا شدند،"

و انسان طرفی نبست تا حتی به مقدمات زندگی خود چون آزادی و عدالت و... دست یابد و در نتیجه زندگی در خور انسان از دسترس او دور ماند، و گویا این نبرد همچنان همچون ادوار تاریخی که بر ما گذشته، ادامه دارد، اما مقدمه حرکت به سمت زندگی "آگاهی" است، و تنها بعد از آگاهی است که باید حرکت کرد چرا که رهزنان زندگی در فقدان آگاهی حرکت را به سمت ناکجا آباد می برند و و از سوی دیگر نبرد بدون آگاهی برای رهایی کورمال کورمال رفتن در تاریکی است، و باز انسان را طعمه دیو و ددان خواهد کرد و دور باطل رهایی و گرفتار شدن ها ادامه خواهد یافت.

و اما انسان راهی جز دستیابی به زندگی ندارد، وگرنه این نابودی است که بر او نیشخند خواهد زد، لذا تنها راه، حرکت به پیش است و سرایی به غیر از سرای زندگی انسان را پذیرا نخواهد بود، باقی جهنم است و نابودی.  

[1] -  این قسمتی از یک دکلمه است که با صدای دکتر علی شریعتی در یکی از سخنرانی هایش شنیدم، شعر کامل این دکلمه که از اخوان ثالث است  "کاوه یا اسکندر"  موج ها خوابیده اند، آرام و رام       طبل طوفان از نوا افتاده است     چشمه های شعله ور خشکیده اند      آبها از آسیاب افتاده است       در مزار آباد شهر بی تپش        وای جغدی هم نمی آید به گوش         دردمندان بی خروش و بی فغان       خشمناکان بی فغان و بی خروش     آه ها در سینه ها گم کرده راه     مرغکان سرشان به زیر بال ها       در سکوت جاودان مدفون شده است      هر چه غوغا بود و قیل و قال ها       آبها از آسیا افتاده است     دارها برچیده ، خون ها شسته اند      جای رنج و خشم و عصیان بوته ها     پشکبنهای پلیدی رسته اند     مشتهای آسمان کوب قوی     وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست    یا نهان سیلی زنان یا آشکار     کاسه ی پست گداییها شده ست       خانه خالی بود و خوان بی آب و نان      و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود   این شب است ، آری ، شبی بس هولناک     لیک پشت تپه هم روزی نبود      باز ما ماندیم و شهر بی تپش      و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست    گاه می گویم فغانی بر کشم     باز میبینم صدایم کوته است

[2] - قسمتی از شعر استاد شفیعی کدکنی که استاتید موسیقی ایران آن را به خوبی اجرا کرده اند.  “به کجا چنین شتابان؟      گون از نسیم پرسید     - دل من گرفته زین جا       هوس سفر نداری     ز غبار این بیابان؟      - همه آرزویم اما     چه کنم که بسته پایم.        به کجا چنین شتابان؟        - به هر آن کجا که باشد   به جز این سرا، سرایم         - سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را     چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی     به شکوفه‌ها، به باران   برسان سلام ما را”

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

از مهمترین اولویت ها که برای تحقق، طلب شهید و شهادت می کند، آزادی و رهایی انسان از بند و محدودیت هایی است که به ناحق از سوی انسان های دیگر به عناوین و نام های مختلف بر دیگر انسان ها تحمیل می شود، و اگرچه شهادت فی نفسه در این راه ارجمند و والاست، ولی شهدایی که گستره ایی وسیع تر و بیشتر را برای آزادی و رهایی انسان ها مد نظر دارند، در حقیقت شان والاتری هم در طبقات شهدا خواهند داشت.

 شهادت قدرت است، و قدرت آفرین، که ضرورتن هم این قدرت باید خرج مفهومی والا (همچون آزادی و کرامت انسان و...) گردد، مفهوم شهادت آنقدر زیباست که حتی هندوها هم در ورای ادبیات و اعتقادات خاص مذهبی خود، از این نام برای نامیدن جانباختگان در راه ملت و کشور خود، سود می جویند، حتی کمونیست ها نیز به کشتگان در راه ایدئولوژی خود شهید می گویند [1] و... و ترجمه همین مفهوم تحت عنوان Martyr در بین ملل مغرب زمین نیز گسترش دارد. لذا از همین روست که شهید و شهادت به یک مفهوم جهانی تبدل، و رهبران جهان فارغ از اعتقادات، تعلق های سرزمینی و... در سفرهای رسمی بر سر مزار "سرباز گمنام" و به واقع سمبل شهید در کشور میزبان خود حاضر شده و بر یادبود او ادای احترامی در خور و شایسته می دارند.

لذاست که وقتی در هیات شهید، شهادت و شهدا که به تفکر می پردازیم، بسیار متنوع و متفاوت شان می بینیم، که عده ایی از آنان در اهداف، بلند نظری ها، افق پرواز ذهنی اشان، گاهی چنان در چکاد معرفت و بصیرت اوج گرفته اند و به جایی نگاه می کنند که از نام ها، مکان و زمان ها عبور کرده و به اوج ارزش هایی نزدیک می شوند که در شمولیت آن، آزادی بشریت را هدف می گیرند.

گرچه روزگاری برایم مفهوم شهید دلالت بر کسی داشت که برای آزادی، آسایش، امنیت، و سعادت دیگرانی از هموطنان خود، و یا ترویج مذهب خود، جان را بی مدعا به حراج می گذارند، اما امروز به شهدایی فکر می کنم که در ورای نام ها، ایدئولوژی ها، مرزها، مکان ها و زمان ها، به بشریت می اندیشند و بی مدعای مزد، جان خود را خرج آزادی، آسایش، امینت و سلامت بشریت، در کل می کنند، در این میان شهدای راه آگاهی بشر از شان انسانی خود، در صدر نشسته اند.

بزرگی شهدا به بزرگی هدف شان است، روزگاری ما برای ایران و ایرانیان می جنگیدیم، برای مردم خود؛ گرچه این نیز خود مهم و ارزشمند است، اما این هدف در سطحی پایین تر از کسانی قراردارد که دیگر مرزی نمی شناسد و انسان را فقط به دلیل این که انسان است، ارج نهاده و برای آزادی و رهایی، آسایش، امنیت و سلامت او تلاش می کنند.

این روزها کسانی را می توان دید که افق دید خود را چنان گسترش داده اند که از مرزها محدود مذهبی، نژادی، سرزمینی و...گذشته و به انسان می اندیشند، نه با این هدف که او را به انقیاد دین، آیین و تفکر خود در آورند، بلکه او را با شان و مقام انسانیت، و آنچه از یک انسان [2] انتظار می رود آشنا کنند و او را به مقام انسانیتش دلالت دهند، و یا بدان آگاه و در نتیجه خواستار سازند.

آنچه قابل پیش بینی است اینکه، روزی جهان پر خواهد شد از افرادی که برای بشریت حاضرند جان خود را عرضه دارند، تا اینکه نگاهبان حاکمیت این و آن، بر مرزهای سرزمینی، فکری، نژادی باشند، و یا مروج تفکر این و آن شوند، یا اینکه در نبردهای این حاکم، با آن حاکم جان خود را فدا کنند،

گرچه شهادت برای دوری از سلطه چکمه پوش دیگری بر مردمی دیگر نیز، خود ارجمند است، چراکه در نتیجه چنین سیطره ایی، شهروندان مغلوب در مقابل طبقه غالب، به باشندگانی درجه دوم تبدیل شده، و ظلم مضاعفی را در انتظار خود خواهند دید، و برده وار به خدمت حاکم ظالم غیری تبدیل خواهند شد؛ اما باید گفت که شهادت برای بشریت، ارجمندترین نوع شهادت خواهد بود و این اوج هدف گزینی است که خداوند برای انسان آزاده و آزادیخواه در نظر دارد.

این است که باید گفت، شهادت و شهدا هم، با ارتقا سطح تفکر و شعور بشر، روز به روز ارتقا خواهند یافت، البته این را نمی توان گفت که شهدای امروز از سطح پایینی برخوردارند، بلکه آنان، خود پیشگامان زمانه اشان اند، اما شهدای دوره های بعدی نیز از پیشگامان زمان خود بوده و برای اهدافی بزرگتر شهادت را بر خواهند گزید.

شهدای آینده دیگر برای رهایی و آزادی ملل خود نخواهند جنگید، آنها برای انسانیت و آزادی بشر نبرد خواهند کرد.

[1] - حال آنکه این واژه کاملا بار مذهبی و اعتقادی پشت خود دارد، و آنان انسان رها از مذهب می خواهند، ولی در مقابل این کلمه سر تعظیم فرود آورده اند.

[2] - اینجا انسان مجزای از دَرَندگان، و سطوح پایین خلقت مد نظر است

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب، بر ترجمه مقاله ای پیرامون شرایط مردم ایغور در سین کیانگ :

شهرهای ختن و کاشغر، [1] یارکند در کنار باکو، ایروان، تفلیس، کشمیر و سمرقند و بخارا، بلخ و هرات، همدان، شیراز و بغداد، دمشق و... یادآور زنجیره ایی از مناطق به هم متصل ایران بزرگ فرهنگی بودند که بی مرز و در زنجیره ایی متصل، در زایش، گسترش و فربگی فرهنگ و ادب ایران بزرگ نقش داشتند، که اکنون از این گستره، زنجیره ایی از هم گسسته باقیست، دیگر سعدی شیرازی [2] برای رفتن به سفری دور و دراز نمی تواند آزادانه در این شهرها حضور یابد و حکمت نامه بنویسد، نه تنها مالکیت خود را بر این مناطق از دست داده ایم، حتی حضورمان هم با هزار اما و اگر مواجه است، کار به سمتی می رود که از هم در حال بیگانه شدنیم.
این شرایط علاوه بر تحمیل های خارجی، که ناشی از بعضی نگرش های نادرست ماست، چرا که مبناهایی برایمان به مبنا تبدیل شدند که دیگر مبنا نیستند، لذا به اصلاحاتی همه جانبه نیاز داریم، یا به قول سهراب که از جانب سپهر حکمت دهان گشود و بر ضرورت تغییر پای فشرد و گفت "چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید" [3] چرا که انگار از خود، به دیاری دور پرت شده ایم، دیگر حتی خود را نیز نمی شناسیم.

 یک بار هم که شده "باید نشست و کلاه خود را قاضی کرد" [4] وز خود پرسید به کدام سو می رویم، با لحظه ایی واکاوی در اندیشه خود، خواهیم دید که حتی نگاه مان را نیز باید اصلاح کنیم؛ به عنوان مثال دنیای خود را به خاورمیانه عربیزه شده امروز محدود کرده ایم، و با بسیاری در رقابت و دشمنی افتادیم، در سنگلاخ سیاست هایی که از حد خود خارج، و حتی کیان مان را نیز به خطر انداخته است، گیر افتاده ایم.

 گرچه سرزمین فرهنگی – تاریخی ایران بزرگ و باستانی تا ساحل مدیترانه نیز گسترش داشته و لازم است ایران به عنوان یک کشور بزرگ و با قابلیت های خوب تاریخی و فرهنگی و اجتماعی، در آن حضور موثر داشته باشد، اما این حضور نباید ما را از خود نیز بیگانه کند، سین کیانگ و شهرهای خُتَن، کاشغر و... نیز به همان نسبت بلکه بیشتر، روزگاری بخشی از ایران بوده اند که قدم به قدم از دست داده ایم، اما فرهنگ، ادب و زبان [5] پارسی و ایرانی [6] هنوز که هنوز است در آن مناطق حضوری قوی دارد، [7]

این مردم در فلات ایران فرهنگی قرار دارند و انتظار دارند که مام میهن [8] نیز، نیم نگاهی هم به آنان، و وضع شان داشته باشد [9] و به حال و روز آنها نیز برسیم، اما سرزمین های ایران در قسمت خراسان بزرگ، ورارود، سُغد، باکتریا و... انگار به فراموشی رفته اند و چشم سیاست گذاران ما در سرزمین های عربیزه شده خاورمیانه، گم شده، و در حقیقت آنها حتی خود را هم انگار در آن سرزمین های فتنه گم کرده اند، و فریاد مظلومیت اهل کاشغر و ملک ختن را نمی شنوند و یا خود را به ناشنوایی زده اند، تسویه نژادی، فرهنگی، اجتماعی که چینی ها در این مرزهای شرقی ما راه انداخته اند، دنیا را تکان داده است، اما همه خاموش به نظاره نشسته ایم، چه آنان که داعیه اسلام دارند، چه آنان که داعیه رهبری جهان اسلام دارند، چه آنان که در همسایگی این جهنم بزرگ زندگی می کنند، چه آنان که حقوق بشر را قبله اقدامات خود دارند، وجدان های بشری تکان خورده ولی صاحبان قدرت جهانی، در جهان اسلام، سازمان های آسیایی و... همه، خاموشی مرگباری را پیشه کرده اند، این تنها غربی ها هستند که گاهی صدایی بلند می کنند و همین.

سیاست های چین در این منطقه اگرچه با هدف اعلام شده اصلاح مذهبی طرح و اجرا می گردد، لیکن نتیجه اسلام زدایی آنان در واقع فرهنگی را از بین می برد که مردم این منطقه با وام گیری از ایرانیان چه به نام اسلام، چه با تاثیر از فرهنگ زرتشتی و مانویت، و حتی فرهنگ عرفانی – ایرانی کسب کرده و قرن ها با آن زیسته اند.  

به این گزارش ترجمه شده توجه کنید، گرچه ممکن است دقیق نباشد ولی پنجره ای است به شرایط دروازه های شرقی ورود ایرانیان به  چین و ماچین :

چینی ها مسجدی در سین کیانگ را ویران و به توالت عمومی تبدیل کردند [10]

نبرد چین علیه مسلمانان سین کیانگ به مرحله جدیدی ارتقا یافت، و همانگونه که گزارشات نشان می دهد مقامات چینی مسجدی را که در سال 2018 در روستای سونتاق [11] منطقه آتوش [12] ویران کرده بودند، اکنون بر ویرانه هایش توالت عمومی ساختند.

مردم روستای سونتاق در منازل خود توالت دارند و این روستا به ندرت توریست هایی برای دیدار دارد، لذا مردم محل معتقدند که نیازی به توالت عمومی هم نبود، مقامات چینی هم بر این امر به خوبی اطلاع دارند و حتی همین توالت عمومی نیز به روی مردم باز نشده است. حقیقت تلخ اینکه چین مسلمانان ایغور را در ایالت سین کیانگ مورد هدف قرار داده و در همین راستا تاکنون 70 درصد از مساجد این ایالت را ویران کرده، و با ساخت این توالت، تنها بدین زخم ها افزوده است.

بنابراین چنین کاری اولین اقدام در این رابطه نیست. در سال 2019 چینی ها مسجد ازنا [13] را ویران، و اکنون فروشگاهی که الکل و سیگار عرضه می کند، بر ویرانه های این مسجد سر برآورده است.

بر اساس اعلام گروه پروژه حقوق بشر ایغورها، [14] مقامات شهر ختن [15] تلاش داشته اند تا یک کارخانه تولید لباس زیر را در ویرانه های مسجدی در این شهر بنا کنند. پکن طی سه سال گذشته بین 10 تا 15 هزار مسجد را در ایالت سین کیانگ ویران کرده است. [1]

گزارش گاردین که سال گذشته منتشر شد تصاویر ماهواره ایی را نشان می دهد که حرم امام عاصم [16] که در منطقه صحرایی تکلی مکان [17] قرار داشت، و از نقاط مورد توجه مسلمانان منطقه ختن نیز بود، ویران شده، چینی ها اخیرا ساختمان های اطراف این حرم و مسجد را خراب و این مکان اکنون به بیابان تبدیل شده است.

تصاویر مشابهی از شهر کارگیلیک [18] سین کیانگ نیز موجود است که در سال 2018 مسجد آن ویران شد، چینی ها به دنبال پاک کردن هویت بی همتای ایغورهای مسلمان هستند. آنها به دنبال چینی کردن [19] اسلام در این منطقه اند و تنها مطلبی که هست شرم دارند این مطلب را روشنی و بلند اعلام کنند.

در سال 2019 چین برنامه ایی پنج ساله را تحت عنوان "هدایت اسلام به سمت مسالمت آمیز شدن با سوسیالیسم" [20] اعلام کرد. دولت چین همچنین "کمپین اصلاح مسجد" را نیز در دست اجرا دارد. چین دارای 22 میلیون مسلمان است که از این تعداد 11 میلیون مسلمان ایغورند. آنها می خواهند که مسلمانان را در جامعه هان [21] که جامعه نژادی اکثریت چین است هضم نماید،  لذا پکن حاضر است به هر روشی در این ارتباط دست یازد. لذا دست نیروهای خود را برای نسل گشی ایغورها در سین کیانگ باز گذاشته است.

مقامات محلی چینی منطقه سین کیانگ یک میلیون هشتصد هزار نفر از ایغورها را در کمپ های مخصوص زندانی کرده اند، تعداد زیادی را کشته و اعضای بدن آنان را برداشته اند. به زنان ایغور تجاوز می شود، مردان آنان را عقیم می کنند، و کودکان را از والدین خود دور می کنند.

چین جنگی گسترده را علیه مسلمانان خود آغاز کرده، که فرهنگ، تاریخ، مذهب شان را هدف قرار داده، و مسلمانان ساکن در سین کیانگ نمی توانند اقدامی در راستای مقابله با این وضع داشته باشند. کاری که از مردم خارج از این ایالت تحت فشار بر می آید، ولی متاسفانه کسی کاری نمی کند. اقدامات چین باید از سوی جهان اسلام تقبیح شود، ولی آنها همه سکوت کرده اند.

عربستان سعودی که خود را رهبر خودخوانده جهان اسلام می داند، کلمه ایی علیه چین نمی گوید، ترکیه که رقیب سعودی در این ارتباط است، و خود را محق ترین رهبر مسلمانان جهان می داند و میزبان کسانی است که از ظلم چینی ها در سین کیانگ جسته اند، نیز فراریان را به پکن بازپس می دهد.

پاکستان نیز طوری وانمود می کند که حتی اطلاعی از آنچه در سین کیانگ می گذرد نمی داند. مالزی نیز می گوید که نمی تواند اعتراض کند چرا که چینی ها پاسخی به اعتراضات نمی دهند و ایران نیز در حقیقت چین را در قبال این اقدامات محق می داند، و می گوید چین با تسلط بر ایغورها به اسلام خدمت می کند.

باقی دنیا نیز شاهد بیانیه های فعالین حقوق بشر، و به تماشای کشتار مسلمانان توسط حاکمیت چین نشسته است، که دست از این اقدامات بر نمی دارد. چین توالتی ساخته و همچنان که دنیا با وجدان خود فلش تانک آنرا می زند تا جنایات چینی ها را بشوید.


 

[1] - "به شهر کاشغر [کاشگر] در آمدیم و در لحظه‌ی پا نهادن به این شهر، گویی استحاله‌ای شگرف، در من پدیدار شد. بی‌اختیار به کودکی خود، پرواز کردم و خود را، در پس کوچه‌های پشت شاهچراغ (ع) شیراز یافتم. گویی، کاشغر آشنای کودکی‌ام بود... همان کوچه‌پس‌کوچه‌های قدیمی که یادآور کوچه‌‌های "هفت‌پیچ" و "قهر و آشتی" در بافت قدیمی شهرهای ایران بود. همان خانه‌هایی که در معماری سنتی ایران، از روی سقف کوچه‌ها به هم راه داشتند...
فضای کاشغر، مرا به محله‌های سردزک، درِ شیخ و کوچه‌سارهای مدرسه تاریخی منصوریه، در شیرازِ کودکی‌ام برد... فضای کاشغر، مرا به انگشتری‌های فیروزه نشان، عقیق‌های شجری و تسبیح‌های شاه‌مقصودی بازار بین‌الحرمین... [برد]. فضا، فضای سنگلج بود... و چه افسوس، و پیش خود اندیشیدم، شاید کوچه‌ای در هرات و مرو و بلخ نیز، بدین‌گونه است و شاید، میدان ریگستان سمرقند و پیرامون مدرسه‌ی میرعرب در بخارا را نیز... و شاید لعل‌فروشی در بدخشان..." منبع

[2] - سعدی شیرازی از شعرای ایرانی است که سفرهایی به مناطق اطراف داشته و این سفر در تفکر و حکمت او انعکاس داشته است

[3] -  "چشم ها را بايد شست،    جور ديگر بايد ديد،   چترها را بايد بست،   زير باران بايد رفت،      فکر را خاطره را زير باران بايد برد،   با همه مردم شهر زير،   باران بايد رفت،   دوست را زير باران بايد ديد،   عشق را زير باران بايد جست،   هر کجا هستم٬باشم،      آسمان مال من است،    پنجره ٬‌فکر٬‌ هوا‌٬ عشق  ، زمين مال من است،    چشم ها را بايد شست،    جور ديگر بايد ديد،     چترها را بايد بست،     زير باران بايد رفت"                سهراب سپهری

[4] - جمله ایی از ادب پارسی که کنایه از قرار دادن وجدان خود به عنوان یک مشاور و قاضی است که طی آن دیگر نتوان خود را گول زد، و یا دخالت دیگران را بهانه بی عملی قرار داد.

[5] - "حدود 35 درصد لغات و کلمات زبان اویغوری از زبان فارسی به عاریت گرفته شده است،"  منبع

[6] - "سعدي شاعر بزرگ ايراني است . " گلستان"  و " بوستان " وي تاثير عميقي در افكار فلسفي ، ادبيات و هنر و اخلاق مردم اويغور گذاشته است . سعدي در" گلستان" داستاني را بيان مي كند كه كودكان اويغور درمسجد كاشغر زبان عربي را ياد مي گرفتند . سعدي در آنجا شعر خود رابه زبان عربي قرائت مي كند ، كودكان اويغوري كه با سعدي آشنا نبودند گفتند : در اينجا شعر سعدي بيشتر به زبان فارسي نوشته شده است ، اگرشما به زبان فارسي حرف بزنيد ، ما آن را مي فهميم . از اين داستان مي توان استنباط كرد كه اشعار سعدي در زمان حياتش در ميان مردم اويغور كاشغر رايج بوده است."   منبع

[7] - "محمد كاشغري دانشمند معروف اويغور درقرن 11 ميلادي در" لغت نامه بزرگ زبان تركي"  (Divan Lugat - at Turk ) ضمن تشريح واژه " تات " (Tat ) اشاره مي كند: به نظر تركها منظور از تات انساني است كه به زبان فارسي حرف مي زند . درضرب المثل آمده است : بدون تات ترك نيست و بدون سر كلاه نيست ، به معني اينكه همانگونه كه بدون سركلاه وجود ندارد . بدون فارسها هم تركها وجود نداشتند . اين ضرب‌المثل رابطه فارس ها با مليت ترك را بطور زنده بيان مي كند." منبع

[8] - motherland   - ام القری

[9] - دچار وضعی شده ایم که اخبار چنین اقداماتی را در تویتر تسلیمه نسرین (@taslimanasreen) نویسنده دگراندیش بنگلادسی باید خواند، رسانه های ما از این سو خبری ندارند و یا اگر دارند نشر نمی دهند،

[10] -     https://www.wionews.com/world/chinese-authorities-demolish-mosque-in-xinjiang-build-public-toilet-321313

[11] - Suntagh

[12] - Atush

[13] - Azna mosque به همراه مسجد دیگری به نام بستقام (Bastaggam) دو مسجد از مساجد سه گانه این منطقه بودند که در سال 2016 در راستای سیاست اعلامی مقامات چینی مبنی بر اصلاح مساجد ویران شدند

[14] - the Uighur human rights project

[15] - Hotan

[16] - Imam Asim shrine

[17] - Taklamakan

[18] - Kargilik

[19] - Sinicize

[20] - "guide Islam to be compatible with socialism"

[21] - Han

 [1] - به رغم غریب به ذهن بودن اعمال دیکتاتوری سوسیالیسم و کمونیسم، که از ایدئولوژی آنان پدید می آید اما به نظر می رسد در این آمار اغراق شده باشد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

خواهم که رفت تا انتهای رود، آنجا که آب بی هیاهو و نرم از زمین می جوشد، از نرمی اش تو گویی آمده است تا مرحمی بر زخم های کهنه دل ما، یا التیامی بر تن سوراخ سوراخ از شدت و حدت عبور قافله تاریخ پرشتاب ظلم باشد؛ از او خواهم پرسید از چه بی هیاهو از زمین می جوشی، و چون بر سطح روان شدی، این چنین پر هیاهو قصد ما می کنی، و چنان می نمایی که به بلعیدنِ مان می اندیشی، تو به قصد سیراب کردن مان آمدی، یا خفه کردن؟! دست هایت ابتدا به نرمی آب است، اما هنگامی که بر ما دست و تسلط یافتی، چنان گلو می گیری که انگار آهنی سخت بر دستانت بسته اند. حال آنکه ما از آب شفا و خرمی می خواستیم، و تو را سردی بر آتش دل خود می دیدیم، اما گویا تو خود آتشی بر جانُ، و بهر غرق کردن ما می آیی.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...