هر سبزه که بر کنار جویی رسته‌ست            گویی ز لب فرشته‌خویی رسته‌ست

   پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی               کآن سبزه ز خاک لاله‌رویی رسته‌ست

خیام نیشابوری

انگیزه‌ها و پی‌آمد پای نگرفتن قله‌های اندیشه در ایران، و هزاره‌ایی شدن تابیدن نور آنان در سرزمین ما.

برف‌های ماندگار، که در درازای سال، و همچنین در تابستان داغِ نیازِ آدمی، ذخیره‌گاه روان‌ماندن دجله‌های پر خروش اندیشه و دانش خواهند بود، بر زمین‌های بلند فرو خواهند ریخت، و اینجا در سرزمین من، چکاد‌های اندیشه تا رفتند که پای گیرند و بلندا یابند، و پُر و پیمان شوند، بزودی دستی ناکار بر آمد، و هموارشان ساخت، تا پستی بماند و بس، و بلندای اندیشه‌ شکل نگیرد، که بعدها اندیشه‌های نو بر آن فرو بارند، و بر بلندایش بیفزایند، تا ایرانیان نیز دماوندها، و بلکه اورست‌های پر از دانش و فرزانگی داشته باشند، و در پای آن بلندِ خانه‌زاد، از زلالش سیراب شوند.

این است که ایرانیانِ گرفتار آمده در شهر به بیابان دگرگون شده‌ی اندیشه‌ی خود، در انتظار تک مایه‌های اندیشناکی همچون زرتشت، مزدک، سهروردی، ابن سینا و... ماندند، که هر هزاره یکبار، زایشگر نور دانشِ آنان شوند، و در این آسمان بیمار از تندبادهای پراکننده، گرچه ابرهایی کلفتی از اندیشه‌ی پاک و روشن همواره شکل گرفتند، اما با توفان‌های سهمگین رو برو شده، بادی بنیانکن، آنان را پراکند و بُرد، و این سرزمین بر بنیان اندیشه‌هایی آئین‌نامه‌ایی (رسمی)، برون زده از باید و نبایدهای پایداری سازمان قدرت، در بردگی مانده، و از زایش‌های سِتبر درازدامن، بی بهره ماند.

چرا که سازمان قدرت در ایران همواره ترسید تا اندیشه‌ایی بیرون از آنچه او می‌اندیشد، و آنرا سزاوار می‌داند، زاده شود، پر و بال گیرد، و بلندایی چون دماوند یابد، و اینچنین بود که گاه فرمانروایان، تمام کودکان و نورستگانِ جوانِ خوش اقبال و بداقبال در اندیشه را، یکجا با هم گردن زدند، تا مبادا موسایی از بین آنان برخیزد، و خوان چیرگی آنان را در بیم و ترس نهاده، و یا برچیند. قدرت همواره ترسید، که مبادا بلندایی در اندیشه، چنان اوج گیرد که بر اندیشه آئین‌نامه‌ایی او سایه افکند و...

و این چنین سامان قدرت، ما ایرانیان را به مردمی دگرگون‌ ساخت، که همواره چشم به بلندادهای اندیشه پیوسته‌ایی داشت، که در بیرون از این سرزمین، و در بستر شایسته و بایسته دیگر مردمان در باختر و خاور ما شکل گرفتند، و بالیدند و...

و شد آنچه نباید می‌شد، که اکنون نیز چشم به راه اندیشه‌ایی رهایبخش، و نوآوریِ زندگی‌آوری در باختر و یا خاورزمین باشیم، همچنانکه این روزها نبرد بر سر این است که "شرقگرایی"، و یا "غرب‌گرایی" ، کدام بهتر، شایسته‌تر و یا رهایی‌آور برای ما خواهند بود، و ما را از دام ایستایی و درجازدن خواهد رهانید، چرا که همواره چشمه‌های اندیشه آزادِ ایرانیانِ فرهیخته، که در کویر بیداد این سرزمین گُل دادند، در کمترین زمان، خزانِ خود را دیدند، و زیر پای گزمگان زبان و اندیشه‌ نافهم قدرت، لگدمال شدند، و یا به پای اندیشه زورچپان شده‌ی آئین‌نامه‌ایی، برآمده از سازمان قدرت، سربریده، سربه نیست شدند.

مزدک بامداد، که اندیشه‌ایی ویرایشگر در آئین دیرپای زرتشت در ایران است، یکی از آنان بود، که داستانش به اندازه چندین "عاشورا" اندوه و درد در خود دارد، که چون داستان سیاوش، مویه‌گران می‌توانند سروده‌های دردناکی بر آن نگاشته، هر شنونده پاکدلی را به زار زدن اندازند.

ما در سرزمینی زاده، و زیستیم، که هر اندیشه نویی را "دگراندیشی" در نگاه آمد، و دگراندیشان را، حتی دادگران این سرزمین نیز بر‌نتافتند، تا آنجا که مزدک‌ ایران‌زمین را نیز به همراه صدها هزار پیروش، "انوشیروان دادگر" ما، با موبدانی برخاسته از نیایشگاه‌های مهر ایزد دانا و توانا، با هم از دم تیغ خشم و... گذراندند! چراکه بر اندیشه آئین‌نامه‌ایی برآمده از سامانه قدرت ساسانی آنان شورید، و خواست تا طرحی نو دراندازد!

تو گویی در این سرزمین نفرین شده، آنچه در فرایند آئین‌نامه‌ایی به فرمان درمی‌آید، به سان داغی بر تن بردگانِ زیست‌ور در این زیستگاه، باید تا مرگ بماند، و رهایی از آن نباشد! اینان تازه دادگران! مایند، که بعدِ سرکوب، داستان برخوردشان با شکست خوردگانِ خوار شده، از آنان دادگر ساخت! [1] وای بر بیدادگران‌مان که در بیدادگری سرآمدند، تا آنجا که از کنار واژه داد نیز رد نشده‌اند! که دادگرانش سرها از این مردم، زیر سنگ قدرت کوبیدند، و له کردند.

اندیشه‌ی مزدک می‌توانست بر بلندای چکادِ اوج گرفته‌ی زرتشت، که آن نیز، در دست و پای سازمان قدرت (موبدان و شاه) بی ارج، بی بند و بار، پا خورده و خوار شده بود، بلندا افزاید، و آن را از پیرایه‌های ناجور بِرهاند، اما به هنگام تُنده و جوانه‌زدن بر درخت اندیشه‌ی این سرزمین، به هنگام زایش، خفه شد، حال آنکه مزدک پایه اندیشه‌ی ویرایشگرانه خود را بر نابودی پنج دیوِ آدم و آدمیت‌کُش، چون "رشک (حسد)، کینه، خشم، نیاز و آز (حرص)،" بنا نهاد، که از بیماری‌های همه‌گیر و پایدارِ سازمان قدرت در این سرزمین بوده، و هست.

او خیز برداشت، تا نور امید رهایی را در چشم توده‌های ایرانی بِدرخشاند، او که راه رهایی را، در رخت بر بستن این پنج دیو ویرانگر، از وجود و زندگی آدمیان می‌دانست، و می‌جست، تا سرزمین و مردم ایران را به جهانی مانا، پاک، و یزدانپسند، دوباره باز گرداند، و چنین آدمیتی را دوباره بازآفریند.

او دریافته و یادگرفته بود که یکی از بر زمین زنندگان آدمی و آدمیت، همانا "نیاز" است، و آدم باید برای آدم شدن، از نیاز، خود را به مقداری بِرَهاند، تا که "روباه، گرگ و... سرشت" [2] و ددمنش نشود، که چنین سرشتی، او را به چپاولگر جان و داشته‌های این و آن، و همچنین آدمیت وادار خواهد کرد، چیزی که سازمان قدرت در ایران بدان بیمار است، تا آنجا که باشندگان در این سازمان، توان دست اندازی خود بر جان و مال این مردم رعیت پنداشته شده را، تنها نیم بند انگشت، از توان و حق خداوندی بر آنان کمتر می‌بینند و می‌دانند!

مزدک دانست که نیاز (به امنیت، تامین خود و...) در قدم نخست، آدمیت را از آدم ستانده، و آدمِ خالی از سرشت آدمیت، دیگران را نیز به سوی نابودی خواهد برد؛ او به برابری آدم‌ها باور داشت، آموخته‌ها و یافته‌هایش میگفت، هرکه این برابری را رد کرد، و یا نادیده گرفت، خود را چنان برجسته خواهد دید، که سزاوار و شایسته و بایسته چیرگی بر دیگران، زان پس این چیرگی‌جویی‌اش، چه آتش‌ها که بر خرمن آدم و آدمیت نخواهد زد، و برای نهادینه کردن این چیرگی، آدمیان را به چه خواری‌ها و پستی‌هایی که نخواهد کشید، و آنان را به پایه‌ها، طبقه‌ها و کاست‌های گونه گون از بالا به پایین تقسیم کرده، و راهی خواهد جست، تا این مرزهای ستمگرانه، بیدادگرانه و زورگویانه چیرگی را، برای همیشه مانا نماید،

و در این راه چنان در تاخت و تاز و چنگ اندازی فرو خواهد غلتید، که آدم را از آدمیت به دور داشته، و به سِلک درندگانِ سنگدل، دگردیسی داده، تا آنجا که برای نگاهداشت این چیرگی بر دیگران و داشته‌هایشان، تمام آنان را بر پای این اندیشه ناپاک، سرکوب، و سربریده، زندگی آنان را پایمال و ویران ساخته، و هرچه آدمیت را بر پای آن، به سلاخ‌خانه ‌خواهد فرستاد. 

پیش از مزدک، برادر ایرانی‌تبار [3] دیگرش، سیدارتا گوتاما بودا (زاده 563 تا 480 و درگذشته حدود ۴۸۳ تا ۴۰۰ پیش از میلاد مسیح در سن 80 سالگی) نیز وقتی به جایگاه روشنی [4] و بینش دست یافت، دریافت که تنها با لگام زدن بر اسب چموش "نیاز" است که می‌توان آدمیان را از سرکشی و بیدادگری و تبهکاری در حق خود و دیگران بازداشت، و از رنج و درد آدمی کاست، و او را از تباهی رهانید.

و درست هم فهمیده بود، چرا که کارنامه این اندیشه فرزانه و دانا نشان می‌داد که می‌توان به همین روش، نیاز را به مهمیز کشید و مهار کرد، و آشوکاهای [5] خونریز و ستمگر را، به آدمیانی آدمخو دگرگون ساخت. کنون نیز بعد از نزدیک به سه هزار سال، هنوز صدها میلیون نفر [6] در آنسوی رود سند، و در سرزمین باختر و جنوب باختری آسیا، رهایی و رستگاری خود را در آموزه‌های بودا می‌جویند، تا خود را از چرخه بی پایان رنجِ زندگی در این جهان برهانند،

در این سرزمین اما، از مزدکیان تنها نامی مانده است، پیام‌آوری ایرانی، که در ایران بدون پیرو است! اینست که می‌توان دید که چگونه خانه‌زادی در خانه‌ی خود یک وجب جای ندارد، ناهمسانی این سرزمین ملخ‌زده، با همسایه خاوری‌اش در همین است، هند سرزمین هزار اندیشه و باور است، و اینجا همواره فرمان رسید که تنها یک اندیشه، یک باور، شایسته، بایسته و سزاوار ماندن است، باقی باید بروند، و نابود شوند، و به "زباله‌دان تاریخ" سپرده شوند.

مزدک بیش از هزار سال بعد از جناب گوتاما بودا، چهار دیو دیگر را هم یافت و شناخت، و بر سیاهه پدیدآورندگان ویرانی آدم و آدمیت افزود، و می‌رفت تا همبودگاه و زیستگاه مُغ‌زده، فرو رفته در گِل ابتذال زرتشتی‌گری، و آلوده به ناشایستی‌ها، و نابایستی‌ها، اندیشه ویران مردم خود را پاک گرداند، و آنان را رهایی بخشد،

اما گردهم‌آیی از خدایگان، آز، نیاز، کینه، رشک و خشم که در پرستشگاه‌ها، و خانه‌ی قدرت، سازمانی هراس‌افکن و چیرگی‌جو را بنا ساخته بودند، او و هرچه پیروانش را به تزویر، به کشتارگاه‌ها کشیدند، و بر پای درخت دیوگونه خود، ددمنشانه سر به نیست کردند، تا بر خانه‌ی بی بنیان و عنکبوتی تنیده شده به دست قدرت و آئین رسمی، خدشه‌ایی وارد نشود، جایی که زایشگر، و پرستشگاه ناشایستگی‌ها شده بود، و از هرچه دگرگونی به سوی نور گریزان بود، و به چشمه زایشگر تاریکی دگردیسی یافته، و یک مردم را تک به تک، و یا یکباره و همگانی، به ویرانی کشیده، به پرتگاه نابودی می‌برد.

گردهم‌آیی که در تاریکخانه‌ی خود، نورِ آموزه‌های کارا، راهگشا، زندگی ساز، و پر از آدمیتِ زرتشتِ [7] بزرگ را هم به لجن کشید، تا لباس روئین‌تنانه "گفتار، کردار و پندار نیکِ" این پیام آور زندگی را، از تن ایرانیان انداخته، در میانه‌ی راه، تنِ ناتوان، لاغر، نزار، رنجور و بی پشتیبان‌شان را خوراک مرگ، و اندیشه گرگ‌های ناپاکِ بیابان‌های بی بهره از دانش و اندیشه پاک گردانند.

 آن راهنمای پیشرویی که در فرزانش نبرد بین تاریکی و روشنی، چنان اندیشه ورزی کرد، و فریادگر رهایی آدم از تاریکی شد، که فرهنگی آدمی‌خو، پر از مَنشِ زیستِ آدمیزادی را، در جهانِ فرو رفته در منش ددانِ بیدادگر، فراهم ساخت، و ابزاری کارا پدید آورد که آب، خاک، حیوان و آدمیان از گزند آدم در پناه نگاهداشت، تا نه آدمیان درنده‌ی هم باشند، و نه درندگی و زیاده‌خواهی و چیرگی‌خواهی‌شان، جاندران و جانوران را بیازارد، آب و خاک را بیالاید و... و زندگی را از این جهان بِرُباید و بَرکَند.

و اکنون در گردهم‌آیی بین کاخ و پرستشگاه‌ها، همه‌ی این کارکردِ آموزه‌های زرتشت، به پای قدرت، و استواریِ فرمانروایان، و سامانِ قدرت هم‌آمده با دین آئین‌نامه‌ایی، به نابودی کشیده شده بود، و آنان دیگر تنها نامی از نیکی، داد، دادگری، دادستانی و آدمیت بر خود داشتند، و یزدان و مردمانی پاک که در گرداگرد آنان، و زیر مهمیز آنان می‌زیستند را، به فراموشی سپرده بودند،

و سازمان قدرت در درون تنها به چیرگی خود بر مردمانش، و در برون به زانو زدن والرین‌ [8] ها به پای اسب زین شده از "رشک، کینه، خشم، نیاز و آز" می‌اندیشید، و برای همین هم، همواره در اندیشه جنگ در این راه، آماده، بسیج شده و پرکار می‌نمود، و مُغان ویژه‌خوار و ویژه‌جویی که قدرت و ثروت را تنها شایسته و بایسته دستانِ خود، و دیگر ارباب آتشکده‌ها، و سازمان فراهمگر قدرت آنان می‌خواست، با فرمانروایانی بِه‌نما که از دادگری تنها نامش را با خود داشتند، لچک سه‌برِ زر، زور و تزویر را فراهم ساختند، تا با دیدن هر بامدادِ رهایی، که کینه، خشم، نیاز، آز و رشک‌شان را به جوشش درآورد، از بیم اینکه مبادا با آمدن بامدادی خانه‌ی عنکبوتی‌شان، از شبنم صبح، فرو ریزد، و دگر باره مجبور شوند، تن به کردار، گفتار و پندار نیک دهند، ابزاری کارا برای رو در رویی فراهم داشتند، تا هرگز تن به کردار، پندار و گفتار نیک ندهند، که برای آنان کاری سخت بود، و در آمدن در این سلک، تنها خوشایند آدمیان است، و به هرز رفتگان از آدمیت را، حتی اندیشه‌ی درآمدن بدین سلک نیز، بسی خشم و سختی فزاید، و در برابر نیازشان به چیرگی بر دیگران، و تشنگی آزمندانه و نیازمندانه‌شان به قدرت و ثروت، پاگیر و ناخن شکن است.

این بود که وقتی بُرِش سخن، و اندیشه‌ی نو، و راهکارِ کارای مزدک بامداد را دیدند، که دل از ایرانیان ربوده، و چشم‌ها به خود خیره ساخته، نور امید در دل‌های خسته از ستم دوانده و...، بستر خودساخته‌ی آتشِ رشک‌شان شعله‌ور شد، خشم‌شان چنان بر‌انگیخت، که مزدک و پیروانش را بعد از جوشیدن و بالیدن، به کشتارگاه‌ها کشیده، از دم تیغ ستم گذراندند.

در حالیکه آنقدر از شمار، فَروری، توانایی و رخنه‌ آنان در دل مردم خود بیمناک بودند، که به نیرنگ و تزویر دست یازیدند، و در یک روز، هر آنچه از مزدکیان توانستند گردآورده، سرازیر در زمین دفن کردند، و یا از دم تیغ گذراندند، تا آنجا که گویند شمار کشتار شدگان به صدها هزار شهید رسید، که تن‌های‌شان سرنگون در خاک دفن شد، یا بر درختان آویخته گشتند، و مزدک را خودِ انوشیروان دادگرِ ما! به رشک و خشم، پس از عبور دادنش از میانِ پیکر بیشمار پیروانِ جان باخته‌اش، که در «خونبارترین و فجیع‌ترین کشتارهای دسته‌جمعی و نسل‌کشی‌ها» در گاهنامه آدمیت گرفتار آمده بودند، به درختی آویخت و تیربارانش ساخت،

تا گاهشمار این مردم ستمدیده، همواره به یاد داشته باشد، که مزدکِ آنان را نیز، همچون دیگرِ پیرایشگران، آراستگی‌جویان، بازسازیگران و ویرایش‌جویانِ این مرز و بوم، به سانِ مانی و دیگر دادخواهان، فرمانروایان این مرز و بوم خود به کشتارگاه‌ها، و یا به پای دار ستمِ خود بردند، این را ناکسان در چشم این مردم، فرو کردند، تا بیم و هراس را در دل ما، همواره نهادینه سازند.

تا ایرانیان بدانند که در پس نام‌ها، جُستَن آدمیت و درستی گناه است، و در ورای نام‌ها و کارنامه آدمیان، باید کردار، گفتار و پندار نیک را نخست در خود پرورش داد، و سپس دیگران را، بی نگاه به نام و نشان‌شان، به داوری نشست، ورنه دچار نیرنگ شده، باربار باید به همراه مزدک‌های خود، به کشتارگاه‌ها رفت، و به پای لچکِ زر، زور و تزویر درهم شکسته، ازپای درآمده، شکست را چشید.

به نگارش درآمده در شاهرود، در شب چله، پایان سی‌امین روز از برج آذر 1404، برابر با 22 دسامبر 2025

سنگ‌نگاره‌ایی پیرامون انوشیروان دادگر، در کاخ دادگستری

[1]- رفتارِ حکومت پس از سرکوب مزدکیان، به روایتِ «ایران در زمان ساسانیان» (آرتور کریستن‌سن، برگردان رشید یاسمی)، که مستند به تاریخ‌های دوره‌ی اسلامی است: «انوشیروان دارایی‌هایی را که مزدکیان ربوده بودند به صاحبان آن‌ها بازگرداند و دارایی‌های بی‌صاحب را برای بازسازی خرابی‌ها اختصاص داد؛ درباره‌ی زنانی که مزدکیان ربوده بودند فرمود که اگر آن زن قبل از آن رویداد، شوهر نداشته یا شویش در این میان درگذشته است اگر مرد رباینده از نظر طبقه‌ی اجتماعی با آن زن برابر باشد باید او را به همسری خود درآورد وگرنه زن آزاد است که او را به شوهری خود گزینش کند یا نکند و اگر شوهر قانونی زن، زنده بود زن به او بازمی‌گشت؛ هر کودکی که پدر و مادرش مشکوک بود باید به خانواده‌ای تعلق می‌یافت که در آن زندگی می‌کرد و در آن خانواده حق ارث داشت وگرنه پادشاه نگهداری‌شان را بر عهده گرفته، آنان را "فرزندان خود" نامید؛ هر کس خسارتی به دیگری وارد کرده بود یا دارایی دیگران را دزدیده بود مجبور به پرداخت غرامت می‌شد و به جزایی متناسب با جرم خود می‌رسید؛ خانواده‌هایی را که پس از کشته شدن سرپرست خانواده، به تنگدستی افتاده بودند سرشماری کردند و به شماره‌ی یتیمان و زنان بی‌شوهر به هر یک خرجی دادند؛ دختران را به مردان هم‌طبقه‌ی آن‌ها داد و جهیزیه‌ی آن‌ها را از خزانه‌ی دولتی تهیه کرد و پسران را از دودمان نجیب، زن داد و آن‌ها را آموزش داد و در دربار به کار گرفت؛ و ساختمان‌ها و زمین‌هایی را که پس از کوتاه شدن دست صاحبان آن‌ها و نابودی قنات‌ها به ویرانی رفته بود دوباره آباد کرد؛ و بر روی پل‌های چوبی و سنگی ویژه‌ای که مورد دست‌برد دزدان و بزه‌کاران بود، استحکاماتی ساخت؛ هم‌چنین به فرمان انوشیروان، شهر نوبندگان و بغداد کهن و اردبیل و مداین به بهترین نحو بازسازی شدند».

[2]- همانگونه که فرزانگی فرهنگی ایرانیان، به آنان می گفت: "آنچه شیران را کُند روبَه مزاج، احتیاج است، احتیاج است، احتیاج"

[3]- بر پایهٔ پژوهش‌هایی راناجیت پال، بودا از شاهزادگان ایرانی‌تبار بوده است. تاثیر اندیشه او در ایران نیز چنان بود که آیین بودایی در خراسان بزرگ تا اندازه‌ای ریشه گرفته بود که یکی از کانون‌ها و نیایش‌گاه‌های بزرگ آن در صومعهٔ بودایی بلخ بود. این صومعه به سانسکریت، «ناوا ویهارا» نام داشت که معنی آن «صومعهٔ نو» است. این نام در فراگویی پارسی‌زبانان به گونهٔ نوبهار درآمد. لقبی که به گردانندگان این صومعه در زبان سانسکریت داده بودند، «پراموکها» به معنی «سرور» بود و نام خانوادهٔ برجستهٔ ایرانی برمکیان از همین لقب گرفته شده است. برمکی‌ها عهده‌دار و گردانندهٔ این نیایش‌گاه بودایی بودند.، سکه‌ای از پیروز پسر اردشیر ساسانی یافت شده که در آن وی از ارج‌گذاری خویش نسبت به دو دین زرتشتی و بودا خبر می‌دهد.

[4]- Enlightenment در قلب زندگی، آموزه‌ها و ساخت جامعه معنوی بودا، روشن‌بینی و روسندلی قرار دارد که بیداری یا رهایی نیز نامیده می‌شود. روشن‌بینی چیزی است که یک فرد را به بودا تبدیل می‌کند، به معنای واقعی کلمه «کسی که بیدار است»، و این همان چیزی است که آدمیان با تمرین آن را در خود پرورش می‌دهند، تا به مقام آدمیت دست یافته و از رنج بِرَهَند، و از چرخه زندگی دردناک رها شوند.

[5]- آشوکا (سلطنت ۲۶۸ تا ۲۳۲ پیش از میلاد) پیرامون دو سده و نیم پس از بودا، و شاهی از دودمان موریا بود که به کیش بودایی و آموزه‌های بودایی باورِ راستین یافت و همهٔ زندگی خود را وقف تحققِ عملیِ اصول آن نمود. گرچه قبل از ایمان آوردن به بودا پادشاهی خونریز و مستبد بود و بر بیشتر شبه قاره هندوستان از بخش‌هایی از افغانستان امروزی گرفته تا میسوره در دوردست‌های بنگال و تا جنوب گوآی کنونی فرمان راند.

[6]- برآورد جمعیتی سال ۲۰۲۰ نشان می‌دهد، ۹۱٫۲٪ جمعیت ۳۲۴٬۱۹۰٬۰۰۰ نفری بودایی‌ها به‌ترتیب بیشترین جمعیت، در ۱۰ کشور تایلند، چین، میانمار، ژاپن، ویتنام، کامبوج، سریلانکا، کره جنوبی، هند و مالزی متمرکز است. بودایی‌ها ٪۴٫۱ جمعیت جهان را تشکیل می‌دهند. تایلند بیش از شصت، چین بیش از پنجاه، میانمار و ژاپن هرکدام بیش از چهل، ویتنام بیش از بیست، کامبوج و سریلانکا هرکدام بیش از ده، و کره جنوبی و هند و مالزی هرکدام بین شش تا ده میلیون بودایی را در خود جای داده‌اند

[7] - زَرْتُشْتْ یا زَرْدُشْتْ رهبر و اصلاح‌گر دینی، فیلسوف و شاعر ایرانی بود. او به پیروانش آموخت که هستی میدان نبرد نیروهای خیر و شر است و انسان آزاد است جایگاه خود در این مبارزه را برگزیند. آموزه‌های او، هستهٔ اصلی مزدیسنا را تشکیل می‌دهد. سروده‌های خود او، گاتاها، که کهن‌ترین بخش اوستا را تشکیل می‌دهد، یکی از منابع اصلی برای شناخت زرتشت هستند.

[8]- والِریَن امپراتور روم که از سال ۲۰۰ تا پس از سال ۲۶۰ زندگی کرد، از سال ۲۵۳ تا ۲۶۰ امپراتور روم بوده‌است. در سال ۲۶۰ شاپور یکم شاهنشاه ساسانی در نبرد ادسا، والرین امپراتور، سناتورها و سربازان وی را اسیر کرد. شاپور به افتخار این پیروزی دستور تراشیدن پیکره‌ای عظیم در دل کوه مهر (رحمت) در نقش رستم و تنگ چوگان داد که وی را پیروزمندانه نشسته بر اسب نشان می‌دهد این به گونه ای است که امپراتور شکست خوردهٔ روم فروتنانه در برابر پادشاه پارسی زانو زده‌است؛ همچنین به دستور وی با استفاده از اسرای رومی دستور ساخت «پل قدیم» یا «دژپل» واقع در شهرستان دزفول ساخته شده‌است.

جامعه ایران با تمرکز بر دو بال «روح انقلابی» و «غیرت دینی» با ساخت جامعه‌ایی مخروطی به ناکجا آباد رهنمون شد، و وحدت آن خدشه‌دار گردید، حال آنکه با تمرکز بر محور ایران تمدنی و سرزمینی، بیشترین یگانگی ملی میسر می‌شد، و استوانه‌ایی می‌ساخت، که همه، تنها با ایرانی بودن، بدور از نوع ایده، قوم و گویش به گرداگرد آن به چرخش در می‌آمدند، از جانگذشتگی می‌کردند، دلسوزی و حرکت برای وطن، برای همه ایرانیان میسر، و هزینه‌هایش بین یک ملت تقسیم می‌شد، و ماندگارتر و محکم‌تر ‌بودند، و دشمن این چنین کشور را خوار نمی‌کرد.

تقدس دادن، و محور نمودن انقلاب و ایده، ما را از ظرفیت بزرگ ملیت، که برای هزاره‌ها مردمان‌مان را در خود جای داد، در آن آسودیم، و مانایی‌امان را نگهبان بود و... غافل شدیم، در این مدت کشور فقیر و فقیرتر شد، شکاف‌ها گسترده، و افزایش یافت، گریز از مرکز، دامنگیرمان شد، و مردم دستگیره‌ی یگانگی خود را باختند و...، ایرانیان تنها باید حول محور ایران، وحدت یابد، نه یک ایده، یک فرد و..، که محور نمودن چیزی غیر از ایران، ایرانیان را تنها به سوی پراکندگی و نابودی، و طعمه این و آن شدن خواهد برد.

انقلاب و انقلابی‌گری در حالی محور و قاعده وحدت جامعه قرار داده شد، و ملت ایران خودی و غیرخودی شدند که، هیچکس به ما نگفت که تئوری‌پرداز اصلی ایده انقلاب، و انقلابی‌گری افراطی، و محور شدن ایده و نظام ایدئولوژیک، و بستر سازی جامعه انقلابی، بیشتر به ایدئولوژیست‌های چپ مارکسیست و کمونیستی باز می‌گشت که در سده بیستم میلادی، بسیار رایج بودند، آنرا تئوریزه، و سرنوشت بسیاری از ملت‌های جهان را سیاه کردند، کشتارگاه‌های بزرگ به وجود آوردند، و تسویه حساب‌های خونین کردند، زندان‌ها و شکنجه‌گاه‌های مخوف را رقم زدند، دست به سرکوب‌های جمعی زدند، نظام‌های منظم اما بی تحرک را به وجود آوردند، که روح نوآوری و رشد را در آدم‌ها کُشتند، دیکتاتوری‌های مخوف و امنیتی را رقم زدند،

جوامع را به مرده‌های متحرک تبدیل کردند، توده‌هایی بی اندیشه، اما آتشین مزاج، که تمام اراده شخصی از آنان ستانده، و تنها اراده‌ایی که برای‌شان اصل، و اساس، و بر جای گذاشته شد، رسیدن و تحقق آرمان‌های ایدئولوژیکی بود، که برآیند آن فرمانروایی یک طبقه، یک حزب، و یا یک پیشوا بود، که او را «پیشوای خلق» می‌نامیدند، که بر گُرده توده‌ها سوار می‌شد، و از تولد تا مرگ، نسل اندر نسل از هر آدم و خاندان او بار می‌کشید، تا آرمان‌های حزبی و ایدئولوژیک به بار نشیند، دوام یابد. و فرصت یکبار زیستِ باکرامت و آزادانه که حق هر انسان است، به پای یک ایده، فرد و یا ساختار خرج و نابود ‌می‌شد.

حال آنکه نهایت تحقق آن ایده و یا ساختار، چیزی جز اسارت توده‌ها، و آقایی یک حزب، بی چون و چرایی فرمان پیشوا، اطاعت محض از او، حرکت در مسیر تعیین شده او، همچون اسب‌های عصّاری که در «جهازخانه» با چشمان بسته و یا جهت داده شده، تنها گرد هدفی تعیین شده می‌چرخند، و اگر بخواهند، تنها با قدم شمارِ گام‌هایی که برداشته‌اند، و ضرب آن در روزهای رفته، می‌توانند با خود بیندیشند، که چقدر پیش رفته‌اند؟! در حالی که به واقع هیچ حرکتی نداشته، و گرد یک ایده، یا یک هدف مقدس شمرده شده، طواف کرده، که برای تک به تک آنان، تنها صرف عمری بیش نبود، بدون بهره، رشد و حرکتی به سوی کمال انسانی.

حال آنکه برای استثمارگرانِ چنین آدمی، قدرت، ثروت و شوکتی به ارمغان آورد، که دوام و بقای خود، و این سیستم را، تضمین نمایند، و برای اعضای چنین جامعه‌ایی، نه رشدی، و نه کرامتی و نه سعادت، نه آزادی، و نه شادی و شعفی به بار نیاورد، و عمر آنان تنها در حرکت و تلاشی، برای تحقق آرمانی بی سر و ته، که انسان را از انسانیت تهی کرده، او را به ابزارِ پیگیری امور ایدئولوژیک تبدیل می‌نمود، که چون برده‌ایی، آرزوهای دور و دراز صاحبان قدرت را پی می‌گرفت، و انسان را به ماشینی سخت و بی روح، برای انجام تکلیف، و کار در مسیر اهداف روزانه تبدیل می‌کرد، که وظیفه داشت صبحگاهان پرچمی را بی‌افرازد، و شبانگاهان آنرا به زیر کشد، و روزهای تعطیل در گردهمایی‌های بزرگ، در صفوف منظم نشسته، و با کف زدن‌های طولانی، و شعارهای انقلابی بلند و کوبنده، به استقبال سخنان پیشوا رفته، و بدان گوش فرا دهد، و با ایده او اعلام وفاداری کند، ایده و پیشوایی که هرچه بر عمرش افزوده می‌گشت، عزت، کرامت و آزادی بیشتری از او می‌ستاند.

انقلاب‌هایی که به نام آزادی، و مردمی که به درستی، و برای آزادی بپا خاستند، اما به رغم دستیابی به پیروزی، از شرایط انقلاب و انقلابی‌گری گذر نکردند، چراکه از خیزشگران خواسته شد که تا آخرین نفس انقلابی بمانند، تا آخرین خواست‌های انقلاب تحقق یابد، و همه دیدند که تحقق این اهداف در پس این پیروزی، تنها ساخت زندانی بزرگ، سرباز، مخوف و ایدئولوژیک برای ملت‌های به پاخاسته بود، که اینک همه باید خود مشارکت می‌کردند، تا در چینش و تکمیل دیوارهای این زندان بزرگ سهم خود را ایفا کنند، تا کامل و موثر شود و...،

بازمانده زنده و ظاهر این الگوی انقلابی، که رگ غیرت بسیاری از انقلابیون برای داشتن، تداوم، و حفظ آن در گردن‌ها متورم می‌شد، و می‌شود، نظام دیکتاتوری حزبی، و فردی کره شمالی است که دیکتاتوری پایدار کمونیستی را برای دهه‌ها فراهم کرد، تداوم داد، و به نظر می‌رسد، غرب نیز بدش نمی‌آید تا این مجموعه فاسد، زورگو، و این بزرگترین قربانگاه انسان و انسانیت، باقی بماند، به عمد این الگو در دایره جهان سیاست حفظ شده، و از بین برده‌ نشد، تا هم وحدت خود را در برابر این دشمن بشریت، حفظ کنند، و هم برآیند و پایان و انتهایِ تحقق آرمان‌های انقلابی را، به هر آزادیخواه پرشور نشان دهند، که چگونه بعد از پیروزی، در انقلاب‌های آزادیبخش، ملتی دوباره، و به مرور به رعیت فرمانروایان انقلابی خود تبدیل می‌شوند، و گرفتار فرماندهی، که وجه همت آن پیشوای انقلابی، ساخت نظامی آهنین مجهز به موشک و اتم است، که تنها آورده آن، خلاصی از دستبرد نظام سرمایه‌داری، و زورگویی غرب است، آن هم در محاصره تحریم از برون، و سیم خاردارهایی از درون، که حتی امواج رادیویی را هم باید پارازیت کند، تا صدایی به گوش کسی در این سوی دیوارها نرسد، نسیم آزادی نَوَزد، بوی آزادی نیاید، و سخن از آزادی گفته نشود، الا قرائتی از آزادی که جز اسارتی ژرف و مخوف، نام دیگری نمی‌توان بر آن نهاد.

سیستم ظالمانه‌ایی که در مقابلِ ارزانی داشتن توان مقاومت در برابر زورگویی غرب، همه چیز را از مردم تحت سیطره خود خواهد ستاند، و ملتی خواهد ساخت بدون عزت، کرامت، بدون داشتن حق تعیین سرنوشت، حق آزادی انتخاب، حق زندگی آبرومند، حق داشتن سیستم قضایی مستقل، حق داشتن آزادی بیان و رسانه‌های مستقل، حق مسافرت، حق داشتن ارتباط و درس آموزی از جهانیان، حق دیدن پیشرفت دیگران، حق خواندن دیگران، حق الگوبرداری از تجربه دیگران، حق خیزش، حق اعتراض، حق داشتن احزاب پیگیر و نماینده مردم، حق همه‌ی آنچه دیگر ملت‌ها دارند، و داشتنش برای آنان بدیهی است، اما برای او ممنوع می‌شود، بدون داشتن حق برخورداری از وزش بادِ تن‌نوازِ تجربه و آزموده‌های بشری، بر صورت زرد و پر از بیماری و کمبود خود، که از او ستانده ‌شده، تا در محاصره تحریم دیگران، و خود تحریمی‌ها، از هر چیزی محروم بماند، و هرآنچه را که دیگران آزموده‌اند، او دوباره آنرا بیازماید، و برایش هزینه دهد، چرا برایند کار دیگران را در خارج از ایده ارزیابی کرده و می‌داند، از این به جز ابزار سرکوب، هیچ چیز دیگران را قابل استفاده نمی‌داند و...؛

حقوق بدیهی انسانی نادیده گرفته می‌شود که - بنا به ارزش‌های انقلابی رایج، و یا همان معیارهای نابهنجارِ هنجار شده توسط حزب، و یا پیشوا و یا به سلیقه دنباله‌روهای آنان - حتی آرزوی داشتنش هم جرم است، گرایش به داشتنش نیز انحراف و آلودگی ایدئولوژیک شمرده شده، و تو را از رد شدن از فیلترهای گزینشی محروم می‌کند، و در نتیجه از دست دادن حق کار و داشتن شغل، و این که ممکن است تو را از داشتن دیگر برخورداری‌های انسانی، اجتماعی و...، از جمله حق حیات نیز محروم کند، که در صورت زنده ماندن، میانه اش اسارت، و پایان‌ش گرفتار آمدن در مرگی مظلومانه، تدریجی، و در دردناک‌ترین حالت است و...

چرا که در چنین نظام تمامیت‌خواه، امنیتی، مخوف و پر از خشونت، همه چیزِ انسان، حتی آبگرم، و گرمای منزلت، در کنترل و سیطره نظام تمرکزگرایِ خود قرار می‌دهند، که با دادن یک کد ملی به تو، که همان شماره زندانی، در زندان‌های بزرگ و مخوف است، تو را حتی از نام و نَسَبت نیز جدا کرده و محروم کنند، و تمام داشته و حقوق تو را به این کد متصل کرده، و اختصاص دهند، تا با ستاندن همین کد، تمام داشته هایت را با هم، و یا یک به یک بتوانند از تو بستانند، تمام داشته‌های تو در اسارت تصمیم سازانی باشد که در چنین فرمانروایی متمرکزی، با چند خط رای یک قاضی دادگاه انقلابی، یا تصمیم یک نهاد قانونگذار، به راحتی دادنی، و یا پس گرفتنی باشد،

تو بدون این کد چند رقمی، حتی توان اثبات ملیت خود را نیز نخواهی داشت، با باطل کردن کارت ملی‌ات، توان هرگونه داد و ستد، داشتن حساب بانکی، اتصال به پرونده تحصیلی، ازدواج، برخورداری از حق دارو و درمان، مالکیت، مسافرت، و حتی فرار را نیز نخواهی داشت، و در کل، زندگی‌ات را هم از دست خواهی داد، چرا که در این زندان بزرگ، نام، تبار و ریشه ارتباط خانوادگی‌، اجتماعی و ملی‌ات را به یک شماره چند رقمی منتقل، و می‌شناسند، که با اعطای آن شماره، تو از همه حقوق برخوردار، و یا با یک فرمان دیگر محروم خواهی شد، بدون آن شماره هیچ اتوبوس، قطار و هواپیمایی، تو را سوار نخواهد کرد، هیچ مدرسه ایی و دانشگاهی تو را ثبت نام نخواهد کرد و...

و این است که در چنین نظام متمرکزی، که قدرت، ثروت، و هرگونه برخورداری در دست سیستمی قرار می‌گیرد که مثل مخروط، و به سوی یک نقطه‌ی پایه، که پیشوای خلق در آن نشسته است، هدایت و متصل می‌شود، جامعه‌ایی ساخته می‌شود که تمام سعی خود را باید داشت، که در آن نقطه خلاصه و ذوب شود، وگرنه باطل، ضد انقلاب و منحرف تلقی خواهی شد، جامعه‌ایی شدیدا متمایلِ به سمت نقطه کانون مخروط، که هر نقطه در عالم را که دشمن قلمداد کرد، تو نیز باید با آن دشمن باشی، و هر که دوست گرفت، دوست باید شمرده شود، و در جهت مخروطی شدن بیشتر جامعه، برای تو تصمیم خواهد گرفت، و هدف‌گیری‌ها خواهد داشت.

حال آنکه جامعه بهنجارِ عدالت محور و آزاد، شدیدا تمایل به شکل استوانه‌ایی شدن دارد، تا عدالت و آزادی و تعادل که بنای جامعه بهنجار است، فضای شکل گیری داشته باشد، تا قدرت، ثروت، و برخورداری‌ها، در حالتی چرخشی، شایسته سالار، تلاش محور و... در آن تقسیم شود، نابهنجاری‌ها مخفی نماند و به زودی خود را نشان دهند، و به سطح آیند، و هر نابهنجاری که شکل استوانه را بر هم ریزد، همه را متاثر نماید، تا به کمک آیند، و برای تداوم حرکت بهنجار، رفع نقص کنند، تا دوباره حرکت ایجاد کنند، تا همه با هم، همبسته و مشترک، حرکت را میسر نمایند، و سرعت دهند، و جامعه تداوم حرکت یابد.

در جامعه مخروطی اما تمام حرکت دورانی، و طواف‌گرِ به گرد یک نقطه، و همه بَند و منوط به نقطه‌ایی می‌شوند که در نبود آن، جامعه از هم خواهد پاشید، و سقوط حتمی خواهد بود، تو گویی تمام موجودیت و هویت آن جامعه، در همان نقطه کانونی تعریف شده است، و این جامعه در دوگانه دوام و یا فروریزش، آمد و شد دارد، یا می‌ماند، و یا فرو می‌ریزد و همه چیزش را از دست خواهد داد، هرچه نقطه کانونی مخروط قدرتمندتر، ثروتمندتر و موثرتر باشد، دوامش بیشتر خواهد بود، اما در بودش نیز، یک جامعه با تمام وجود و داشته هایش، مثل یک پاندولِ آویزان، گرچه حرکتی دائم دارد،

اما این تنها حرکتی درجا، با تحرک بسیار، و گاه دورانی و سرگیجه آور است، که در واقع حرکتی نیست، گشتن به دور خود، یا پیشوای خلق خواهد بود، و در نقطه‌ایی که او نشسته، تکان می‌خورد، در بهترین و منطقی‌ترین حالت، به سان پاندول ساعتی‌ست، که منظم می‌رود و باز می‌گردد، و این آمد و شد، تنها ایام را رقم می‌زند، رشدی در کار نخواهد بود، حرکت اعضای این جامعه، ادای وظیفه‌ایی بیش نیست.

اینجا برابری تنها در انجام وظیفه‌ایی معنی می‌شود، که به تک تک اعضا، یکسان سپرده‌اند، و همه باید فردی و گروهی تلاش کنند، تا آرمان و اهداف سیستم، برقرار، و تحقق یابند، هدف والا و عدالت در همان تداوم و افزایش قدرت پیشوای خلق است، که تعریف می‌شود، که در بودنش ماندگاری جامعه‌ی مرده، مردابی و پاندولی تضمین، و با دوام‌تر و قدرتمندتر خواهد بود، و در نبودش این ویرانی کامل است که رخ می‌نمایاند، مکانیسمی که همه را ملزم و منقاد به حفظ شرایط موجود می‌کند.

حال آنکه در جامعه استوانه‌ایی کانونی وجود ندارد که همه منوط به منویات دل او باشند، الا مثلا مرزها و سرزمینی که انسان‌ها در پرتو برابری فرصت‌ها، آزادی فردی و اجتماعی و عدالت قضایی و قانونی، گوشه، گوشه آنرا خود ساخته، و یا با هم می‌سازند، قلبی و درونی بدان وفادارند، می‌توان حرکت جمعی و فردی، یا جابجایی موثر را در آن دید، درجا زدن گاهی ممکن است، اما همه می‌دانند، پایانش نابودی‌ست، و همه به سوی هدفی یگانه، با منافع جمعی و فردی، با برخورداری تک به تک و جمعی، در حرکت، و همه از فرصت برخورداری از قدرت، ثروت و تاثیر، و افزایش و کاهش آن برخوردارند،

گرچه فرصت و حق برخورداری از قدرت و ثروت در جامعه مخروطی، از قاعده تا نوک بسیار متفاوت است، و میل به تمرکز در نوک مخروط را با شدت تمام دارد، اما در جامعه استوانه‌ایی از بالا تا پایین برابر، چرخشی، و تقسیم آن، با عدالتی وسواس‌گونه، علمی و بر حسب سنن طبیعی پی گرفته، و در مسیری قانونمند و برابر طی می‌شود، تا جامعه شکل استوانه‌ی، منظم و برابر به خود گیرد، و آنرا حفظ کند و بر هم نخورد،

از این رو مواهب جامعه به شکل مناسبی، در روندی قابل پیش بینی، و با نظرداشت به شایستگی و تلاش تقسیم شده است، و این یک اصل در جامعه استوانه‌ایی است که هرچه در این تقسیم بندی به درستی عمل شود، سرعت استوانه نیز بیشتر، و تضمین شده‌تر است، بالا و پایین شدن‌ها، دائمی و چرخشی منظم دارد، ایستایی در محور، دائمی نبوده، الا به شایستگی و تلاش، و از این رو قائد اعظم و یا پیشوای خلقی در چنین جامعه‌ایی شکل نمی‌گیرد، و پیشوایی و قائد بودن، در چرخشی تند، در کل جامعه رد و بدل، و تقسیم می‌شود، هر یک از اعضا خود قائد اعظم خود، و در خدمت جامعه، و متقابلا جامعه نیز در خدمت اوست.

 آری جامعه انقلابی شدیدا به سوی تشکیل جامعه مخروطی تمایل دارد، و فردِ مسئول و آزادی را که لابد باید در مقابل خداوند، در میعادگاه معادی حتمی، تک به تک پاسخگو باشد را، نابود، بی اثر، و تهی از کاراکترهای انسانی کرده، در پای ایده، پیشوا و...، با خونسردی تمام سَر می‌بُرد و نابود و بی‌اثر می‌کند.

اما «غیرت دینی» یا همان عصبیت اعتقادی که در جامعه ایدئولوژیک، بنیاد ایده و آئین را از درون متلاشی می‌کند، چراکه باورمندان را از خود بی‌خود، و از خودسازی منحرف، و همت او را متوجه برون، و مشغول به دیگران می‌کند، حال آنکه آئین و دین، بیشتر امری درونی و فرد ساز است، امری ایمانی و بیشتر با خاصیت انسان‌سازی از درون را دارد، و کارکرد پایه آن، ساخت و نظم بخشی درونی به رفتار، اندیشه و پندار هر آدمی‌ست، کارکرد آن انسان‌سازی از طریق ایجاد شورشی درونی، برای خودسازی، در نتیجه حرکت درست فردی در جامعه است،

دغدغه‌های حل مشکلات بیرونی، بیشتر از طریق کار روی درونمایه تک تک انسان‌هاست، که دنبال می‌شود تا توسط خودشان، حل مسایل ممکن شود، تا انسان به یک ترمز درونی متصل شود، تا مسایل و کژکرداری‌ها، با توسل به این ترمز درونی حل ‌شوند، و جامعه سازی، با ساخت تک تک آجرهای آن جامعه، توسط خودشان، ممکن و میسور ‌شود، ایده‌ها در این نگرش، اکثرا داعیه انسان‌سازی دارد، تا جامعه سازی؛ اولویت فرد است تا جامعه، فشار از درون مد نظر است تا فشار از برون، تا با تحرک بخشی از درون، برای اصلاح خود، برای انسان بودن، برای آدم بودن، اخلاقی زیستن، درست زیستن، درست عمل کردن و... حرکت خود را پی ‌گیرند.

و به عکس این فرایند، غیرت دینی و تعصب اعتقادی، انسان‌ها را از درون زیستی، به برون‌نگری می‌برد، و اینگونه است که به جای انسان سازی، جامعه‌سازی وجه همت مروجان تئوری غیرت دینی می‌شود، بر خلاف دین که انسان سازی را اصل قرار داده، در این نگرش، اصل از انسان‌سازی، به سوی جامعه‌سازی متوجه شده، دغدغه‌ها، کارکرد و اندیشه اصلاحی، تغییر جهت می‌دهند،

این روش، به نوعی همپوشی با همت چپ کمونیستی نیز دارد، که جامعه‌سازی را وجه همت خود دارد، و فرد را فراموش کرده، در درجه دوم اهمیت قرار می‌دهد، و همه چیز، و از جمله فرد را به پایِ ساختِ جامعه‌ی مد نظر قربانی می‌کند، حتی انسان‌هایی که پایه و اساس هر جامعه‌اند، و خودِ این پایه‌ی اصلی، به پای جامعه قربانی می‌شود. انسانی که وجه همت و هدف خود را، از خود، به سمت جامعه بُرد، خود را فدای آن خواهد کرد، این خود شامل اخلاق، شخصیت، انسانیت، ثروت، پیشرفت و حتی دین و آئین اوست، که چنین باورمندی خود را مجاز می‌بیند، همه را به پای جامعه قربان کند،

بزرگترین جنایات توسط چنین انسان‌هایی، با هدف درست کردن جامعه است که انجام می‌شود، خون ریختن، آبرو ریختن، نابود کردنِ موانعی که در راه ساخت جامعه تشخیص داده می‌شوند و... به راحتی و با خونسردی، مجاز تلقی شده، و انجام می‌شود، قصی القلب‌های دینی را در این خیل باید دید، که از گزمگان بیرحم خیابان‌، تا میدان‌داران عرصه جنگ و مبارزه، تا فرمانروایان خونریز دینمداری همچون ملا هبت الله، بن لادن، ابوبکر بغدادی، ملاعمرها و... در این جمله قرار می‌گریند که بسیار معتقد و مُقَّید به هدف، اما بدون اخلاق، رحم، رحمت، اعتقاد به حق الناس و... می‌توانند جنایت‌های هولناک، کشتارهای بزرگ، حق ناحق کردن‌های بسیار بیافرینند، و خود را لایق بهشت هم ببینند.

همانگونه که طالبان در افغانستان، ترمز «حق الناس» را به کناری نهاده، تمام زنان زیر فرمانروایی خود را از حق کار و تحصیل دانش اندوزی محروم کرد، و لابد بعد از برافراشتن پرچم الا اله الا الله خود، بر کنگره‌های بلند سراسر جهان، و به قول دکتر عباسی خودمان، تبدیل کاخ سفید به حسینیه، و تبدیل تمام معابد و کاخ‌های جهان به مسجد، در حجم جهانی، نیم جهانیان از کار و تحصیل باز خواهند داشت، و بعد از کلاس شش ابتدایی، همه زنان جهان از کار و دانش محروم خواهند شد و... خشونت نهفته در این عمل را، هیچ تئوری جز آرمانِ مقدس و غیرت دینی جامعه‌سازیِ برونگرا نمی‌تواند تئوریزه کرده، و توجیه‌گر باشد،

چرا که اندیشه دینی درونگرا و خودساز، با ترمز «حق الناس» به نوعی پرهیزگاری مبتلاست که او را از ظلم این چنین به دیگران باز می‌دارد، و به خود هرگز اجازه نمی‌دهد، دست به چنین جنایت هولناکی زده، و این گستره بزرگ از حقوق انسان‌ها را پایمالِ ایده و اندیشه خود نماید، چرا که حق تحصیل، حق کار و... را از حق الناس می‌داند، و گرفتن آن را سقوط در جهنم، برای خود ارزیابی خواهد کرد،

چنین باورمند خودسازی کرده‌ایی، هرگز به خود اجازه نخواهد داد، برای ساخت جامعه آرمانی خود، نیمی از بشریت را بنا به ایده‌ی جامعه ساز خود، از این حقوق مسلَّم انسانی (کار، تحصیل و...) محروم کند، و زنان را زندانی کُنج خانه‌هایی کند، که به نظر او باید فرزندپروری، خدمت به همسر و... تنها روند جاری، در وظیفه آنان باشد، و این چنین نیمی از انسان‌ها را از حق انتخاب، آزادی و تغییر و تحول در زندگی خود محروم نماید، تا جامعه‌ایی ایدال، که فکر می‌کند بر اساس ایده و آرمانِ دینی که او آن را اجتهاد کرده، و تشخیص داده است، محقق شود، چنین انسانی، با چنین غیرت دینی، دیگر انسان نیست، او انسان بودن را، چیزی جز تحقق آرمان دینی خود نمی‌بیند، حتی اگر به نابودی حقوق، و یا حتی از بین رفتن جانِ نیمی از آدم‌ها در مسیر آرمان او منتهی شود.

چنین روح انقلابی و غیرت دینی است که به خود اجازه می‌دهد برای امر به معروف و نهی از منکری، که معروف و منکرش را، تنها در پستوی ذهن خود اجتهاد کرده، تشخیص داده، و تجویز کرده، خون بریزد، زندان کند، محدودیت سازد، و به هیچ اعتراضی در هر مقیاس و حدی، وقعی ننهاده، استوار، به راه خود ادامه دهد، و هیچ اصلاحی را در عمل خود بر نتابد، فریاد هیچ همسنگری را در مسیر جهد و جهاد و تشخیص تکلیف خود حتی نشنود، دنیای تجربه دیگران را به هیچ گرفته، خود را از هر تجربه بشری مستغنی ببیند، چرا که ایده، هدف و آرمان خود را، بر هر چیز دیگر، حتی اخلاق، انسانیت، رحمانیت و... مقدم می‌بیند. پیش می‌رود تا صخره‌های سفت و سخت سنت خداوندی، بلکه سَرش را متلاشی، و او را از راهی که برگزیده، بازگرداند.

به نگارش در آمده در شاهرود - به تاریخ شنبه 15 شهریور 1404 برابر با  6 سپتامبر 2025

حال ناخوش جامعه و جهان ما، حافظِ مکتبِ فرزانگی شیراز را به سرایش چگامه‌ایی تکان دهنده برانگیخت، که تن انسان کمال‌جو، تغییر‌طلب، تحول‌خواه و برتری‌جو را به لرزه در می‌آورد، و پرده از حقیقت روشن شرایط انسان‌ها در این جامعه و جهان برمی‌دارد، آنگاه که لگام از اسب سخن، به شیوه فاشِ نمودن اسرار، برداشت و گفت: « زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست» [1] و این پرده برداری چقدر دردناک و هولناک است، به ویژه آنکه از سوی «لسان الغیب» ابراز می‌شود.

اما پرسش اساسی که وجود دارد، این استکه، آخر چرا کسی نتوانست خوش بنشیند؟! خوشی حرام شده است، یا خوش بودن از دسترس ما انسان‌ها دور داشته شده است؟ و اگر اینگونه نیست، چه چیز، چه کسان و یا کسانی سد راه خوش بودنِ انسانند؟! آیا این تقدیر خدایِ آسمان فیروزه رنگ است، که کسی زیر این آسمان آبی، خوش ننشیند؟!

بی‌شک خدای آفریننده زیبایی، از نازیبایی به دور باید دیده شود، و آفریننده‌ی خوشی، خود راه را بر تغییر، تحول و در نتیجه تقدیرگردانی به سمت خوشی را نباید بسته باشد، او که در جایی تغییر را از جانب خود، و آنرا منوط و مشروط به تغییر در درون انفاس انسان‌ها کرد، تا تقدیر گشایی کند. [2]  

آیا چنین آفریننده‌ایی جهان را زجرآور کرده، تا انسان همیشه در رنج و درد بماند، و کسی را راهی به آرامش و خوشی نباشد؟ آیا دنیا جهنمی‌ست برای اهل دنیا؟! و یا اینکه کسانی سد راه تغییر از ناخوشی به خوشی‌اند، تا اصلاحی به سمت خوشی در جهان به وجود نیاید، و دستانی درکارند تا زندگیِ ساکنان زیر این چرخ نیلوفری را همواره به عرصه‌ایی برای زجر و ناخوشی تبدیل کنند؟!

آنچه روشن است، زیاده خواهی انسان، طبقات انسانی، نژادها، ایده‌ها و... آنان را وا داشت تا برای داشتن برتری، و تثبیت آن در خود، به کسب قدرت و ثروت بیشتر، و انحصاری کردن آن در دستان خود، اقدام کرده و کنند، آری جهان در ناخوشی غرق است، و یکی از موانع تغییر از ناخوشی به خوشی در جهان، همین انحصار طلبی، تمامیت خواهی، و درجه یک و دو کردن انسان‌ها بوده و هست،

چراکه خوشی جامعه خرج کسب و تثبیت قدرت و ثروت در دست اینان گردیده و می گردد، و این خودخواهی همواره هارمونی دنیای ما را در هم ریخت و شکست، تا جوامعی بهنجار (نرمال) و متوازن شکل نگیرد، و انسان اسیر جامعه ایی کاریکاتوریزه شود، که در آن راه راستی و درستی را مطابق با شرایط و امکانات خود نمی‌یابد.

گذشته از این که ایران و جامعه ما در این میان، همواره مبتلا به هجوم‌های پی در پی بود، و جامعه‌ایی امن و آرام و خوش شکل نگرفت، ولی هرگاه هجوم‌های سیل آسا و ویرانگر اسکندری، چنگیزی، ترکی و تورانی، اسلامی و... به این جامعه فرصت داد، تا روی آرامش به خود گیرد، از درون، باز زنجیرهایی پای جامعه را گرفت، تا بزرگانش فرصت و میدان اندیشیدن، عمل و جولان به سمت خوشی نداشته باشند، و این جامعه در بیشتر مواقع در باتلاق ایستایی، حرکت روی مدار صفر، و بلکه گاه گام برداشتن به پس، بِماند.

یکی از موانع شکل‌گیری دنیایی آرام و منطقی، برای زیستی دلخوشانه، زیر این آسمان آبی و زیبا، فقه و فقها بوده‌اند، که با بستن میدان اندیشه، و تنگ کردن میدان تحرک اندیشمندان، و اهل کار و عمل، دنیای ما را در ایستایی قرار دادند، که ‌نتوان جهان خود را مطابق با شرایط و امکانات‌ِ تک تکِ مان به شکلی تازه‌تر، طوری شکل دهیم که بتوان در شرایط خود تغییر ایجاد کرده، که چنین تغییری، نتیجه وعده الهی شود، و با روغن کاری چرخ جامعه، حرکت به سمت آرامش و دلخوشی، با دو بال زمین و آسمان به وجود آید.

حداقل در هزاره‌ی گذشته اسلامی، و پیش از آن، در هزاره‌های تمدنی ایران، فقه، و فقهای مسلمان و زرتشتی، با اصل قرار دادن خود، دانش و اهداف فقهی خود، دیگران را منظومه‌ایی گَردان به دور خود خواستند، گاه خود شاه بودند، و گاه حتی شاه را هم در منظومه خود داشتند، گاه دانش را در انحصار خود می‌خواستند و داشتند، ارتباط با خدا و متون دینی را در انحصار خود گرفتند، و تفسیر و تاویل آن را در دامنه قدرت و صلاحیت خود نگه داشتند و ماندند تا خوشی زیر این سپهر آبی آسمان، بی معنی و ناممکن تلقی شود و..،

و این چنین بود که فقه به عنوان یک وسیله، برای زندگی راحت‌تر، خود به هدف تبدیل شد، بالا نشینی‌اش هدفی مقدس، و بلندجایگاه، لاجرم جای او، و آنقدر بر بلنداها نشست، که تنها خود را لایق فرمانروایی دید، جایگاهی دست نایافتنی برای دیگران، در اوجی تغییر ناپذیر، و بدون خدشه، مستند به حکم خدا، و شایسته سرکوب سرهایی که گاه ایده‌ایی غیر از این را در سر داشتند، و یا از سر گذراندند، و یا گاه حقیقتی، گاه راه حلی، گاه سِرِّی را یافتند، و از دلایل رنج و درد انسان گفتند، و از عامل ناخوشی، و یا وسیله‌ی برای حل مسائل جامعه خود پیشنهاد دادند، که خلاصه بشر بدین مبتلاست، و باید آن کُند تا نجات یابد و...، تا به زعم خود، بر شرایط ناخوش روزگار فائق آیند، و یا سر به شورش نهادند، که، «فلک را سخت بشکافیم، و طرحی نو در اندازیم.»

اما هرگونه اندیشه و اندیشورزی، خارج از دایره اصول فقه، و یافته‌های مسلطِ بر هر دوره فقهی، هنجار شکنی، نامتعارف، انحراف از محور، خارج از اصول و...، ارزیابی، و همین باعث شد تا اندیشورزانی چُنین، به سرنوشت‌های تلخ مبتلا شوند و... این چنین است که جامعه در بغرنج‌ترین شرایط هم، نخبگانی در دسترس خود نداشت و یا به خود ندید، و نتوانست که انسداد شکنی کند، و ماند تا ویران شود، و راه خروجی نیافته، تا بماند و بپوسد و سرمایه‌های مالی و انسانی‌اش مضمحل شوند.

مثال روشن این نوع دخالت مُخَرِّب فقه و فقها در ایجاد انسداد را، در آنچه می‌توان به چشم دید که در اجرای «نظارت استصوابی» و دیگر سازوکارهای سلیقه‌ی فقهای حاکم بر شورای نگهبان، و به رهبری فقه و فقها، بر اهل اصلاح، و جامعه اصلاح طلب، دگراندیش، تحول‌خواه و... در سه دهه گذشته آمد، حذف و پالایش بزرگ و خالص سازی از نخبگان جامعه ایرانی، با هدف یکدست سازی حاکمیت و حکمرانان، توسط شورای نگهبان، که ذیل نظارتی وسیع و غیر پاسخگو به جامعه، که برای خود قائل بودند، به نخبه‌گشی تمام عیار و پروژه سرمایه سوز بزرگی تبدیل شد، که هرگونه روزنه‌های تغییر را به انحا مختلف بست، تا پیش رویم و جامعه این چنین در بن بست کوچه‌های سیاست جهانی، منطقه‌ایی و داخلی، مبتلا و رنجور، گرفتار شود.

و فریاد هشدار و اعلام ضرورت اصلاحِ هیچ اندیشمندی، چه آنان که در سیستم جامعه فقهی مسلط بر جامعه ایران بلند شدند، و فریاد زدند، چه آنان که از سر خیرخواهی وطن، و یا خوشی که برای هموطنان خود آرزو می‌کردند، در خارج جامعه انقلابی بلند شدند و گفتند و...، همه در گلوها خفه، و یا در صورت ابراز هم، بی اثر ماند، تا جامعه راه به جایی نبرد، و در محاصره بن بست‌ها، شکاف‌ها، ویرانی‌ها، ندیدن‌ها، نادیده‌ها و... دیگر کاری از پیش نتواند برد، و جامعه با صخره‌های استخوان شکن جهانی، منطقه‌ایی و داخلی مواجه، و برخورد کند و خُرد شود.

چنین فقه و فقاهتی آنقدر در حقانیت مطلق خود غرق است، که شاید هرگز فکر نکردند، اگر پای از گلوی دیگران بردارند، جامعه‌ایی زیباتر، و پویاتر شکل گیرد، که مردمش با همه‌ی ایده‌ها و اندیشه‌ها به صورت متوازن و بی تبعیض پا به میدان اندیشه و عمل بگذارند و آرامتر بنشینند، و راه خوشی و آرامش بجویند، و طرح و نظری دیگر را، به میان دایره تصمیم آورند، تا جامعه را به سمت پاکی جسم و روح برده، لایق خوشی نمایند؛

فقها هرگز فکر نکردند که این چه اصولی است که اکثر نخبگان و سردمداران برجسته‌ی علوم متفاوت را، به زیر تیغ می‌کشد، و سیاست می‌کند، و سرِ سردمداران علم و عمل را زیر سنگِ احکامِ خود، خُرد و خمیر می‌کند، و یکدستی و سکونِ مرداب گونه‌ایی را به جامعه‌ بدون حرکتِ خود، تحمیل ‌می‌نماید.

نگاهی به زندگی و فرایند اندیشورزیِ بزرگترین فلاسفه ایران از جمله ابن سینا، فارابی، سهروردی، ملاصدرا و... نشان می‌دهد، آنان همواره تحت تعقیب، و در یا در حال فرار از احکام فقه و فقها بودند؛ بزرگترین عرفای این مرز و بوم همچون منصور حلاج بیضاوی [3] ، عین القضات همدانی [4] ، بایزید بسطامی [5] ، مولوی بلخی و... متواری و یا کشته احکام فقهی، و برداشت‌های فقها بودند. بزرگترین دانشمندان ایرانی همچون زکریای رازی با سَد سِکندر مذهب دست و پنجه نرم کردند. بزرگترین ادیبان و فرزانگان همچون حافظ شیرازی، ابوالقاسم فردوسی، خیام نیشابوری، احمد کسروی، صادق هدایت و... توسط فقه و فقها منحرف و لایق طرد دیده شدند. بزرگترین سیاستمداران و حکمرانان ایرانی، همچون کوروش کبیر، داریوش و... لایق داشتن روزی در تقویم ایرانیان نبودند، و یا لایق قبر و بزرگداشتی در سرزمین خود نبوده و نیستند. و چه بسیار دولتمردان و اهل سیاست که به حکم شرع ترور شدند، کسانی چون سید حسین فاطمی و...

از همه عجیب تر این که تیغ فقه و فقها، از اهل فقه و فقاهت هم نگذشت، و فقها در میان خود نیز؛ تحمل فقهایی را نکردند، که از اندیشه مسلط روی برکشیدند، و افراد زیادی از اهل فقه، خود مقهور احکامی شدند که ناشی از تکفیر، انحراف دیدن دیگران بود، و نظراتی که بدیع به نظر رسید، و یا متفاوت از اندیشه‌ی اصیل و محوریِ مسلط دیده و یا به نظر آمد، که قائلان به این اندیشه، دیگران را از پیش پای خود برداشتند.

فقه و فقاهت با این درجه از تمامیت‌خواهی و حقانیت مطلقی که برای خود قائل است، نخواهد توانست ارکستی از اندیشه‌ها و دانش‌های دیگر را تدارک بیند، و به حقانیت و راهگشایی دستآوردهای دیگران تن دهد، اما روزگاری باید برسد که ناخوشی که دامن انسان و جامعه انسانی را گرفته است، دلیلی شود تا این ناخوشی به رسمیت شناخته شود، و اجازه داده شود تا انسان‌ها فارغ از اندیشه و ایده‌های رسمی، میدان بروز یابند و خود را بروز دهند و بشناسانند، و تلاش کنند تا بلکه در درون خود و جامعه تغییر ایجاد کنند، تا انسان و جامعه لایق آن شوند که خداوند ضرورت بیند و به این وضع ناخوش پایان دهد، و انسان‌ها خود منجی خود شوند.

شاهرود -  یکشنبه 19 مرداد 1404 برابر با 10 آگوست 2025

آیت الله منتظری:

«اگر اکثریت مردم، مسلمان نباشند، و یا به هر دلیل خواهان عمل به قوانین اسلامی و تحقق ارزش های اسلامی نباشند

حکومت شرعا و عقلا حق ندارد با اعمال زور و اکراه قوانین و ارزش های دینی را به عمل در آورد.»

کتاب «حکومت دینی و حقوق انسان» صفحه 29

[1] -  حافظ شیرازی می فرماید:     مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست      که به پیمانه‌کشی شهره شدم روز الست     من همان دم که وضو ساختم از چشمهٔ عشق        چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست     می بده تا دهمت آگهی از سر قضا          که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست        کمر کوه کم است از کمر مور این جا     ناامید از در رحمت مشو ای باده‌پرست         به جز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد           زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست         جان فدای دهنش باد که در باغ نظر         چمن آرای جهان، خوشتر از این غنچه نبست       حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد          یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست

[2] - آيه ۱۱ سوره رعد كه می‌فرمايد: «خدا حال هیچ قومی را دگرگون نخواهد کرد تا زمانی که خود آن قوم حالشان را تغییر دهند» «إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛»

[3] - شاعر، عارف و صوفی پُرآوازهٔ ایرانی سده سوم هجری است. او در ۲۴۴ هجری به دنیا آمد به خاطر عقایدش، عده‌ای از علمای اسلامی آموزه‌هایش را مصداق کفرگویی دانسته، او را به اتهام صوفی بودن تکفیر، و حکم به ارتدادش دادند. قاضی شرع بغداد به دستور ابوالفضل جعفر مقتدر، خلیفه عباسی حکم اعدامش را صادر کرد و به جرم کُفرگویی و الحاد  پس از شکنجه و تازیانه در ملاعام به دار آویختند  فرمان قتل حلاج در ۲۴ ذی‌القعده ۳۰۹ هـ.ق. صادر شد. او را ابتدا هزار تازیانه زدند، دست و پایش را بریدند و بدنش را به دار آویختند، سپس سرش را بریدند، جسدش را آتش زدند و خاکسترش را به دجله ریختند.

[4] - حکیم، نویسنده، شاعر، مفسر قرآن، محدث و فقیه ایرانی بود که به زبان‌های فارسی، عربی و زبان پارسی میانه آشنایی داشت و درعین‌حال در عرفان و تصوف در بالاترین جایگاه قرار داشت. او از شاگردان عمر خیام و احمد غزالی بوده‌است و در آثار خود از استادش غزالی گفته‌های بسیار نقل کرده است. او در سن ۳۳ سالگی به تهمت الحاد و زندقه در همدان بر دار کشیده شد، بدنش شمع آجین شد، سوزانده و خاکسترش به باد داده شد.

[5] – بایزید را هفت بار به جرم کفرگویی از بسطام بیرون انداختند، و او می گفت خوشا شهری که کافرش من باشم، در میان نظرات متفاوت، بعضی فقهای شیعه شخصیت بایزید را مورد انتقاد قرار داده‌اند از متقدمین کسی چون مقدس اردبیلی قائل به اعتقاد متصوفه از جمله بایزید به حلول یا اتحاد بوده و از متأخرین سید ابوالقاسم خوئی که وی را قائل به وحدت وجود و موجود دانسته، این دو بر وی طعن وارد نموده‌اند. همچنین فقهایی چون لطف‌الله صافی گلپایگانی با توجیه‌ناپذیر و تأویل‌ناپذیر بودن سخنان بایزید و سید صادق شیرازی که به نقل حر عاملی آورده وی مورد سرزنش مکرر محمد تقی نهمین پیشوای شیعیان، قرار گرفته‌است و سید محمدباقر شیرازی که با مخالف شرع دانستن همایش برای وی و میرزا یدالله دوزدوزانی با این نقل که وی یک عمر منحرف بوده و اواخر عمر به واسطهٔ جعفر صادق ششمین پیشوای شیعیان، مستبصر شده‌است مخالفت خود را با همایش درنظرگرفته برای تجلیل از بایزید در شاهرود طی اعلامیه‌هایی ابراز داشتند. مکارم شیرازی معتقد است برخی از شطحیات بایزید بر اعتقاد او به حلول و اتحاد دلالت دارد

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در ایران چگونه و توسط چه کسانی بس...
️ «وقتی لجاجت هزینه‌ساز میشود؛ فرصت مذاکره با ترامپ برای همیشه از دست رفت» «دیگر مذاکرات با ایران پ...
- یک نظر اضافه کرد در با این دست فرمان آمریکای ترامپ...
دونالد ترامپ یادداشت ریاستی‌ای را امضا کرد که بر اساس آن، آمریکا موظف می‌شود از ۶۶ سازمان بین‌المللی...