ساقی چِه تواند ساخت، با این می و پیمانه؟!
  •  

07 دی 1404
Author :  

«ما را که بَرَد خانه؟» [1] او کَز خانه برون انداخت؟!

من عاشقِ میخانه، او ساقی این خانه،

رنج است بدین می هَم،

زَهر است بدین ساغر، میخانه و خُمخانه،

دادَست مرا رنجی، پردرد چو پیمانه،

خواهد که روم سویش،

زنجیر زنم لب را، پیمانه به پیمانه!

پایانِ این درد است، همراهی خُمخانه؟!

درد است میان می، نوشاند زِ پیمانه!

عشق است تمامش رنج،

فارغ چه سان بودن، از رنج به میخانه!

وقتی همه‌اش رنج است، می، ساغر و میخانه،

دَردَست همان درمان، درمان چه سان سازد، این ساغر و میخانه؟!

فریاد برآرم من، بر مِنبَر و میخانه،

کین درد رها چون کرد، ما را ازین خانه؟!

میخانه‌اش رنج است، خمخانه‌اش پُردَرد،

ساقی چِه تواند ساخت، با این می و پیمانه؟!

دردست زِ دست او، درمان، به دستِ او،

 این دادن و این بردن، از چیست به پیمانه؟!

به نظم درآمده در شاهرود، یکشنبه 7 دیماه 1404 برابر با 28 دسامبر 2025

 [1] - مولانا جلال الدین بلخی می فرماید:  مَن، بی‌خود و تو، بی‌خود؛ ما را کِه بَرَد خانِه؟        مَن، چَنْد، تو را گُفْتَم: «کَم خور دو سِه پیمانِه!»؟        دَر شَهْر، یِکی کَس را هُشْیار نِمی‌بینَم      هَر یِک بَتَر از دیگَر، شوریدِه و دیوانِه       جانا! بِه خَرابات آ تا لِذَّتِ جان بینی!        جان را چِه خوشی باشد، بی‌صُحْبَتِ جانانِه؟    هَر گوشِه، یِکی مَسْتی، دَسْتی زِ بَرِ دَسْتی      وان ساقیِ هَر هَسْتی، با ساغَرِ شاهانه       تو، وَقْفِ خَراباتی، دَخْلَت، مِی و خَرْجَت مِی       زین وَقْف به هُشْیاران، مَسْپار یِکی دانِه      اِی لولیِ بَربَط‌زَن! تو، مَسْت‌تَری یا مَن؟     اِی پیشِ چو تو مَسْتی، اَفْسونِ مَن، اَفْسانِه           اَز خانِه بُرون رَفْتَم، مَسْتیم بِه پیش آمَد       دَر هَر نَظَرَش مُضْمَر، صَد گُلْشَن و کاشانِه        چون کَشْتیِ بی‌لَنْگَر، کَژ می‌شُد و مَژ می‌شُد      وَز حَسْرَتِ او مُرْدِه، صَد عاقِل و فَرْزانِه      گُفْتَم: «زِ کُجایی تو؟»، تَسْخَر زَد و گُفْت: «اِی جان!      نیمیم ز تُرْکِسْتان، نیمیم ز فَرْغانِه        نیمیم زِ آب و گِل، نیمیم زِ جان و دِل      نیمیم لَبِ دَرْیا، نیمی هَمِه دُرْدانِه»       گُفْتَم که: «رَفیقی کُن با مَن کِه مَنَم خویشَت»     گُفْتا کِه: «بِنَشْناسَم، مَن، خویش، زِ بیگانِه»      مَن، بی‌دِل و دَسْتارَم، دَر خانِهٔ خَمّارم         یِک سینِه سُخَن دارَم، هین شَرْح دَهَم یا نِه؟         دَر حَلْقِهٔ لَنْگانی، می‌بایَدْت لَنْگیدَن        این پَنْد نَنوشیدی، اَز خواجِهٔ عُلْیانِه؟        سَرمَسْتِ چُنان خوبی، کِی کَم بُوَد از چوبی؟      بَرخاسْت فَغان آخَر، از اُسْتُنِ حَنّانِه     شَمْس‌ُالْحَقِ تَبْریزی! اَز خَلْق چِه پَرْهیزی؟         اَکْنون کِه دَراَفْکَنْدی، صَد فِتْنِهٔ فَتّانِه    

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (2)

Rated 5 out of 5 based on 1 voters
This comment was minimized by the moderator on the site

مائيم كه ازباده ى بى جام خوشيم
هرصبح منوريم و هرشام خوشيم
گويند سرانجام نداريدشما
مائيم كه بى هيچ سرانجام خوشيم

شاهرود زيبا
This comment was minimized by the moderator on the site

خوش باشید

مصطفوی
هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

درود خداویران گذارد خاک این فرمانروایان را.......... انشاالله انشاالله انشاالله .......................
- یک نظر اضافه کرد در ایران چگونه و توسط چه کسانی بس...
️ «وقتی لجاجت هزینه‌ساز میشود؛ فرصت مذاکره با ترامپ برای همیشه از دست رفت» «دیگر مذاکرات با ایران پ...