راهداری، راهبانی من نخواهم، رهروی خواهمُ بس

17 تیر 1398
Author :  
صف به صف در راه جانان - رهروان را او خوش است

راهداری، راهبانی من نخواهم، رهروی خواهمُ بس

خواهم که شکست، عهد و پیمانی که بستم،     کین عهد تنها، زنجیری به پایم شدُ بس

من عهد بستم تا که رهوارم شوی       من شدم مقهورِ آن خوی هیولاییُ بس

تو تعهد بسته بودی تا به انجامم بری،    من کنون غرقم به غم، بیداد و فریادستُ بس

واژه ها بر من خروشی سخت دارند زآنکه من،     بر مدار دیگری با تو سخن دارمُ بس

عشوه ها کردی دلم را در ربودی چند وقت،      بر مدار عشق، سرگردانُ حیرانمُ بس

من رها کردم همه خود را، زمان زیستن،     تو رهایم کردی اما، بی کَسُ، بی یارُ بس

عشوه کم کن، تو ما را برده ایی از دل، قرار        بی قرارم، در کنارم، بر مدار این ملالم کردُ بس

من سپردم دل، تا که با دلدار خود گردم عجین     تو رهایم کردی آخر، در دل مواج دریاییُ بس

دل سپردن بر دل امواجِ جانگیرت به عشق،      کن تو آرامم به راهی، مامنی، دلدار یاریُ بس

من تو را گم کرده ام، در این هوای خونچکان      عشق خونریزت ز ما برده قرارُ، دارُ بس

تحفه ی، این موجُ ، گردابُ ، هوای عاشقی      مرگ را، نابودیُ ، حیرانی ام افزودُ بس

ترک مِی خواهم نمود، خواهم شکست، این جام را       می، خرابم کرد و غرقم من، به حیرانیُ بس

راهداری، راهواری، رَفتنُ، گُفتن زِ راه     چله چله، بر کنار راه، ما را طعمه ی این کردٌ، آنم کَردُ بس

من کنون در راه ماندم، بیرَهَم، راهی ندارم بر رهی      ره تو بِنما، بی رهاوردم، بیراه، به راه ماندمُ بس

نیک بنگر، بیرَهَم بردی، به راهم تو ندادی یک رهی    باز من از تو مدد جویم، که بیراهم، رَهایم دِهُ بس

این چه ظلمیست، چه بیداد، از این راهدار من،    ره به بیراهی بری، راهی نپردازی، به گمراهیُ بس

گُمرَهان را، رها کن تو، بگو راهی نه بنمایند او،       خود به راه خود، به دیدار تو، خواهد شدُ بس

این هیولا را بگو، تا بر کناری رفته از این راه سخت،      ما به پای خود به دیدارت، مشتاقُ راهواریمُ بس

دیده بندد او به ما، چشمم به دیدار تو مست،    خواهد آن لحظه، که آید، موسم دیدار، بی اغیارُ بس

عاشقا! من عهد بشکستم، شکستم جام را،        جامِ تو، بشکستنی نَبوَد، تویی جانانُ جانِ ماُ بس

عهد را تجدید کردم، طالب جامی دگر زین جامدان،/جامی از احساس و عقلم ده، کین داروی دردستُ، درمانستُ بس

نوش دارویی فِرست، نی بعد مرگِ عاشقان         زَن شرابی تو به جامم، زانکه بر عهدم بجا ماندمُ بس

ظلم یارانت ز ما بردار ای ساقی، که ساقی را می ایی،       بایدت آتش فروزد، غرق غم بنماید این جان را، و بس

من به تو ره می سپارم، ره به پیمانه زنم،       ره به جامم می رسد، یا نی رسد، ما را همین خوش هستُ بس

راهدانُ، راهزن، هر دو به راهم تو نهی     راهداری، راهبانی من نخواهم، رهروی خواهمُ بس

رهروانت را به کامِ جامِ اکسیرِ غمی      پس تو بِنوازُ، راهی کن، به راهی که تو دانیُ بس

عهد بستم که بدین راه رم تا دمِ دوست،        شهد دیدارت فراموشم کند، از این همه هجرانُ بس

نظم نوشته ایی به تاریخ 17 تیرماه 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظرات (0)

امتیاز 0 خارج از 5 بر اساس 0 رای
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر