تا که ببینم من که او، کی و کجا از در رسد

19 خرداد 1398
Author :  
بر درگهت من مانده ام، تا یار از در، در رسد

تا که ببینم من که او، کی و کجا از در رسد

فرزند خاکمُ، ز خاک برخاسته، بر خاک نشسته ام!    زین خاک برخیزم! همان، دیدار یارم می رسد

آن روز هم با اشک خود، در هم کِشم من چشم را،    خیسش کنم این خاک را، دیدار یارم می رسد

اندوهگینم من بدو، وین هجر طولانی ز او           چون گاه وصلش در رسد، دیدار یارم می رسد

اسرار این تنهایی اش، بسته هزاران سال، چشم       بر ما فقیران درش، کی یار از در می رسد؟!

او کیمیای دلِ ماست، ما کشته در فقر و سکوت     او غرق تنهایی به خود، عشقش به ما کی می رسد؟!

دردم فزون شد زین سخن، چون درد را من میکشم،    گو کی بدین درد جگر، درمان دردم می رسد؟!

بسته چنان او چشم خود، پایم در این محراب خون،    بر گو که کی ما را در این، لُجه یاری می رسد؟

معتاد گشتم من بدو، دردش بُوَد درمان من،    ‎  معتاد به دردی این چنین، درمان نخواهم، دَر رَسَد!

او چه رَسَد، چه نَرسد، بر خاک این درگاه او،          چشمم به دروازه بُوَد، تا یار هم از در رسد

ما را در این دریای غم، کردی رها، ای خوشصَنم!       برخیز و تاری ساز کن، تا یار هم از در رسد

مست شراب باده ایی، کو داد در روز ازل،       مستی برفت از یاد من، این یار کی از در رسد؟!

درمان نمی گردد دلم، بس کن تو ای دل شکوه ات،     شکوه نمی آرد صَنم، تا یار خود از در رسد

این درد و این درمان من، این شکوه و این جان من،     گردد فدا در آن دمی، که یار از دَر، دَر رسد

من آشیان خویش را، کردم بلند بر اوج غم،       این آسمان ابری ام، بی بارش است، تا او رَسَد

یارا بلندم کرده ایی، در اوج غم جا داده ایی،    این انتظار دیدنت، این لحظه را گو کی رسد

بی آشیانم من کنون، وامانده در غم، غرق او   در انتظارت من شدم، دیوانه ی این "کی رسد"

شد "کی رسد" محراب من، محراب نا فرجام من،      فرجام خواهم زین سبب، فرجام ما، گو کی رسد؟!

آیا دِلی مانده ست به تو؟ فرجام خواهان تو را،        بستند به چوب بندگی، ایندم بگو، آزادیم کی در رسد؟!

حلاجِ تو بر دار شد، عین القضاتت سوختند،       ابن مقفع در تنور، می گفت یارم کی رسد

فریاد خواهم که کشم، اندر دلِ دریاییِ غم       دریا شده مقهور من، ساحل بگو، کی در رسد

این دادخواهی تا به کی، گردد قرین با آه من،      برگو کین دادخواه، یا یار، از دَر کی رسد؟

شور شررها من زدم، بر این دَرُ دروازه ات    شور و شراری رو نشد، شور و شرارت کی رسد؟!

آتش زدم بر خوان غم، کین خوان مرا در خود گرفت،     اکنون بسوختم من در آن، درمان ما، گو کی رسد؟!

بر من نباشد خوان غم، غم را نباشد با دلم،       همراز گشتم با همان، اَسرار یاری، در رسد

این چشمه های غم کنون، اندر دلم آتش گشود       تا ذکر یاری را کنم، کو هم، از در می رسد

چشمم شده ثابت بدو، اندر افق در جستجو      شاید بیابم من دَری، کو زان دَر، از دَر رسد

او چشمه ها در من گشود، چشمم گرفتارست بدو      تا که ببینم من که او، کی و کجا از در رسد

من کور گشتم زین سبق، در انتظارش خوبُ بد      درمان نشد دردم به این، کو یار ما، کی در رسد؟!

نظم نوشته ایی به تاریخ 18 خرداد 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظرات (0)

امتیاز 0 خارج از 5 بر اساس 0 رای
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر