مصطفی مصطفوی
گاهی دلم هوای یقه گیری می کند، اما مگر گریبانی نرم تر، بی خطرتر، بی ضررتر از یقه ی تو هست؟!
صاحبان کدام یقه را می توان گریبان گرفت، بی آنکه خسارتش تا ابد گریبانگیرت نشود؟!
گاه دلم هوای فرار می کند،
اما به کجا؟!
مگر می شود فرارگاهی امن یافت،
باز هر چه می نگرم، بعد از خود، امن ترین ها نزد توست؛ و تو پناهنده پذیرترینی.
بارها غرق در تنهایی های بی پایان خود، خواستم دست، به دامانی شوم،
اما نزدیکتر، دارنده تر و برازنده تر از سرای تو، پرده ایی برای آویختن ندیدم، و تو همواره نزدیکترین و بخشنده ترینی.
گاهی به سرم می زند که عاشق شوم، و در عالم عشق گم شوم؛
اما کدام معشوقی می توان یافت که تو را با هرآنچه که هستی بپذیرد؛
در پشت دربِ تمنای هر معشوقی خواستم بار خود بیفکنم، فریاد برآورد که "خود را بِتکان، وآنگاه وارد شو"،
و من هیچگاه نتوانستم، بار و بُنه از خود زمین نهاده، بی آنها سفر کنم؛
باز این تنها تو بودی که گفتی: "هر که هستی، هر چه هستی، بیا، پذیرایت منم".
اما چه حیف که با این همه حُسن،
انگار دیواری به بلندای این زندگی بین من و تو برپاست،
و به رغم این حضور احساس شدنی ات، تو آنقدر از ما دوری که نمی دانم این دوری، از بُعد راه تا توست، یا ناشی از کوری چشم ها، و یا کری گوش های من است، که نه می بینمت، نه می شنومت؛
لمس تو انگار برایم محال شده است؛
این است که از هم جدا افتاده ایم؛
و در پس همین جدایی هاست، که به غارت و چپاول ناکسان رفتیم؛
این همان شکوه ی بی انتهای ماست؛
فریاد اعتراضی بلند و تاریخی،
کزعمق دره بی پایان درد و رنج ما برپاست،
شکوه و شکایتی که سوار بر زوزه تندباد های بی پایان سنگینی این درد، از عمق تاریخ ما برپاست،
و شاید همین فریاد گوشخراش، تو را نیز آزار می دهد،
اما دریغ!
که بر استمرار این بنای سهمگین درد، بر شانه های نحیف ما، رضایت داده،
و بی حرکتت می بینم؟!
بی حرکت که نه!
گاه تکانی به خود داده، خودی نشان می دهی،
و در پس آن، باز چنان می روی، که انگار نبودی و نیستی،
گویا تصمیم تو تنها بر این است، که فقط تو را فراموش نکنیم؛ همین و بس.
و تو گویا بر آنچه که بر ما می رود، رضایت داده ایی؟!
"برگزاری مراسم مذهبی عزاداری امام حسین برای جامعه ما بهرههای فراوان معنوی دارد و نمیتوان از آن چشم پوشید. توسل به ائمه اطهار و به خصوص بهرهمندیهای معنوی مردم از آئینهای مرتبط با سوگواری حضرت سیدالشهدا یک نیاز روحی غیرقابل انکار بوده و برگزاری این آئین شکوهمند یک ضرورت قطعی است."
متاسفانه این جملات در حالی از رئیس جمهور صادر می شود که سیر صعودی آمار کشتار ویروس کرونا در موج دوم خود از مردم دنیا و صد البته مردم ایران، در صدر اخبار جهان است، و اکنون موج اول همه گیری این ویروس هم نیست که بگوییم اطلاع نداشتیم، و ابعادش روشن نبود، و این تصمیم را گرفتیم و یا آن تصمیم را نگرفتیم! و تصمیم سازان کشور و رئیس جمهور دانسته از وخامت حال جامعه، و کشتاری که ویروس کرونا دارد، با زیر پا نهادن اولویت "ضرورت قطعی حفظ جان مردم"، تن به برگزاری مراسم محرم داده است و نتوانسته اند از آن "چشم بپوشند"، و لذاست که این خطا هرگز بخشودنی نخواهد بود.
دولت نباید تحت تاثیر گروه های فشاری که همین الان سخنگوهایش از بی برو برگرد بودن برپایی مراسم محرم سخن می گویند، [1] علم و منطق و ضرورت و اولویت های واقعی و قطعی را به کناری نهاده، و این چنین تمام ریسک خطر تجمع مردم، را قبول کند، در حالیکه خود ایشان به تازگی از آلودگی ۲۵ میلیون نفر در کشور به ویروس کرونا خبر دادند، و اینکه بین۳۰ تا ۳۵ میلیون نفر دیگر نیز در معرض خطر ابتلا به بیماری کووید ۱۹ هستند، و به گفته خود ایشان سرعت انتشار ویروس مذکور طوریست که "تقریبا دو برابر تعدادی که تا به امروز بیمارستان رفتند در روزهای آینده به بیمارستان نیازمند میشوند." در این شرایط سخن از گشایش مراسم عمومی محرم، و بستن پیشاپیش دست کارشناسان امر برای اقدام کارشناسانه در آن خصوص، بسیار سوال بر انگیز است.
در همین وضع کنونی نیز تصمیم سازان کشورمان به "غافلگیری" و در بدبینانه اش سیاسی کاری در کنترل موج اول کرونا متهمند که با نبستن مراکز مذهبی و... و قرنطینه نکردن شهر قم، به انتشار سریع و وسیع کرونا در کشور دامن زدند، که کشتار بزرگی را از مردم مظلوم ایران به دنبال داشت، اما اکنون وقتی مسئولین کشور خود بیان داشته اند که "تا پایان سال جاری خورشیدی "و احتمالا اوائل سال آینده" کشور "درگیر" ویروس کرونا خواهد بود، چرا باید با برگزاری مراسم محرم، به بهانه "نیاز روحی غیرقابل انکار" به گسترش بیش از پیش این بیماری کمک کرد.
چنانچه تصمیم سازان کشور تن به برگزاری مراسم محرم دهند، در حالی که تعطیلی آن هیچ حرامی را حلال نخواهد کرد، و اصلا هم "ضرورت قطعی" نیست، شائبه تعلل آنان در کنترل موج اول کرونا نیز تقویت خواهد شد، که با تشخیص این گونه "ضرورت قطعی" همچون برگزاری "شکوهمند" مراسم 22 بهمن و متعاقب آن انتخابات مجلس یازدهم در اسفندماه 1398، اقدام لازم و ضروری را برای کنترل کرونا به کناری نهاده، و فجایع کشتار بسیار مردم را به دلایل این تشخیص های واهی خود موجب شدند.
لذا از دولت انتظار می رود که بدین ضرورت های غیر ضروری، تحت عنوان "ضرورت قطعی" تن نداده، و حفظ جان شهروندان که دقیقا "ضرورت قطعی" و بالاترین وظیفه حاکمیت است را در صدر اولویت های اساسی خود قرار داده و با تعطیلی هر گونه مراسمی اعم از عزا، جشن و... بیش از این جان مردم را هزینه این گونه ضرورت های غیرضروری نکند.
-
موج اقیانوس آلودگی که خانه و کاشانه ها به باد خواهد داد
موج اقیانوس آلودگی که خانه و کاشانه ها به باد خواهد داد
-
ویروسی که علم را هم به چالش کشیده و ابعادش پوشیده است
ویروسی که علم را هم به چالش کشیده و ابعادش پوشیده است
-
ویروسی که از همه چی خواری چینی ها ناشی شد
ویروسی که از همه چی خواری چینی ها ناشی شد
-
مسئولین گوش های خود را به روی علم و منطق باز کنند
مسئولین گوش های خود را به روی علم و منطق باز کنند
-
باید تغییر کرد وگرنه کشته خواهی شد
باید تغییر کرد وگرنه کشته خواهی شد
-
همه باید هر کاری که می توانیم کنیم تا این ویروس نابود شود
همه باید هر کاری که می توانیم کنیم تا این ویروس نابود شود
-
عبادت فردی بهترین راه مبارزه با کرونا
عبادت فردی بهترین راه مبارزه با کرونا
-
دنیای کرونایی ما
دنیای کرونایی ما
https://mostafa111.ir/component/k2/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/562-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C.html?start=720#sigProId0234a17866
[1] - محمد تقی رهبر امام جمعه اصفهان "در اینکه ویروس کرونا سلامت مردم را به طور جدی به خطر انداخته است هیچ شکی نیست، اما این را هم نباید در نظر داشت که ایرانیها در قدیمالایام زیر تازیانهها هم عزاداری برای امام حسین را فراموش نکردند و بمب و موشکهای جنگ هم باعث نشد مساجد و تکیهها در ماه محرم خالی بمانند."
جناب وحیدخان! یادداشت شما در پاسخ به نامه [1] آیت الله سید محمد موسوی خوئینی ها به رهبری را خواندم[2]، و باید گفت حدیث نفس و رقیب سیاسی نواختن و آماج طعن و کین ساختن بود، و از منش و سبک سیاسی این نامه بر می آید که جز تداوم و ماندن بر روش های ناصواب جاری، نمی خواهید، و خواهان تاختن بر همین روشید، تا کاشانه و اهلش را به تاراج خس و خاشاک دهید.
اخلاق که رخت بر بسته، و از رسم باستانی فروتنی نیز ردی دیده نمی شود؛ مدارا که هیچ، حتی نمی خواهیم فریادی، سکوت وهم انگیز و مردابی ما را بشکند، و با برآمدن هر صدایی، غوغایی به پا می شود، تا آن صدا هم در بین این همه هیاهو گم شود، و "این نیز بگذرد"! چرا که بر این راهبردیم که "از این ستون به آن ستون فرج است"، و دانسته از داشته ها و قصد خود، باز خود و روشمان را "حق مطلق"، انگاشته، بر صورت دیگرانی که ناظر بر کجی ها، و کج روی این سیاست کلی اند، به جرمی خود انگاشته، چنگ انداخته، و اگر دلسوزی سه، چهار خط در شرح آن نوشت و یا گفت، و بر خروج از وضع موجود راهی نشان داد، و آنرا مشفقانه گوشزد نمود، و بر بروز و تداوم و ماندگاری تاریکی نور انداخت، با حمله ایی جمعی مواجهه می شود، و در شیوه ایی ناصواب هر آنچه رواست و نارواست نثار ناصح و مصلح کرده تا به زعم خود تمام راه های "امر به معروف و نهی از منکر" که به تصمیم گیرنده نهایی هر تصمیمی در کشور ختم می شود، را بسته داشته و چنان اطراف او را مین گذاری کنیم، تا کسی را ره بدان راه نباشد، و در آینده توانایی و انگیزه ایی نباشد که نامه ایی بنویسد، و از طعن و کین در امان باشد، و دیگر بزرگ و کوچکی جرات "نصیحت الملوک" نکند، حتی اگر آن "بزرگمرد" ی منتسب به بنیانگذار انقلاب، خود ایدئولوگ انقلاب و... باشد، و یا از یاران او، و حتی خاندانش و...
اما در روزگاری که دیگر این شرایط ناصواب در حال تبدیل به رویه است، و انگار حق مسلم جریان سیاسی اصولگرایی است که خود مساوی انقلاب و اسلام و حق مطلق انگاشته و کسی را یارای این نباشد که بگوید "روی چشم شما ابروست"، تعجبم از نگاشته شما، آنگاه بر انگیخته شد که دیدم اصولاگرایان از "جمهوریت" سخن می گویند! حال آنکه با وجود "نظارت استصوابی" و شورای مطلق العنان نگهبانِ اسیرِ در تیولِ کاملِ، درازمدت و بی پایانِ اصولگرایانِ مادام العمر، و دور باطلی که این تسلط بی نظارت و بسیط ایجاد کرده است، واژه اساسی "جمهوریت" در هویت اصلی انقلاب، بی اثر گردیده است و این روزها، این جمهوریتی که از آن یاد می کنید، تنها تضمین کننده حضور تفکر "خودی" ها، در صندلی های قدرت مادام العمرِ، بدون پاسخگویی و مطلق العنان شده است، آن هم با استفاده از روش های ناصواب و ناطور مهندسی کامل انتخابات؛ روشی که تنها متضمن حضور کسانی در ساختار این جمهوری! اند که مستظهر به وصل به قدرت اصولگرایان باشند، یا تکمیل کننده طرح های بلندمدت، میان مدت و گوتاه مدت آنان در تداوم حضور در قدرت و تثبیت و تنظیم شرایط آن، تا با بالانس حریف های انتخاباتی، طوری شود که دوستان اصولاگرا در پست هایی که دوست دارند، و برای شان برنامه ریزی شده است، جای گیرند، حتی اگر به قیمت خانه نشین کردن یک مردم، قهر و عدم حضور آنان در انتخابات باشد، چرا که مثلا باید "مجلس انقلابی!" یازدهم با حضور کاندیداهای تعیین شده، (مهم هم نیست پرونده دار و بی پرونده!) برای عبور از "شرایط خطیر!" کنونی تشکیل شود، حتی اگر ده درصد مردم رغبت کنند در آن انتخابات شرکت کنند.
جناب آقای جلیلی!
به حریف اصلاح طلب خود چنان تاخته اید که دوستان همفکرتان نامه شما را "طوفان جلیلی در پاسخ نامه نویسی خوئینی ها" ارزیابی کردند، و حریف سیاسی خود را متهم به کینه از "جمهوریت" کردید، حال آنکه خود می دانید که به واقع و آشکارا "پوستین وارونه پوشیده اید" و وجه "جمهوریت" این انقلاب را طی دهه های گذشته، سردمداران جناح سیاسی اصولگرا، قدم به قدم از محتوا خالی کردند، تا امروز نه "مجلس در راس امور باشد" و نه رئیس "جمهور" مردم ایران در جایگاه ریاست خود برجمهور مردم ایران قرار داشته باشد، و او قدرتی برای تغییر وضع این مردم نداشته باشد، و به بازیچه اجرای مصوبات شوراهای "عالی" انتصابی تبدیل شود، و آچمز ترتیباتی باشد که انتصابیون بر او تحمیل می کنند، و رای، شعار و قول این رئیس "جمهور"، به جمهور مردم ایران، همیشه نقش بر آب باشد و رای و نظر "بالاترین مقام رسمی" این کشور حتی بر رای و نظر یک قاضی همچون قاضی "منصوری" هم تفوق نداشته باشد و نچربد، و او نتواند حتی روی یکی از شعارهای انتخاباتی خود بماند، و اصرارش بر شعار و یا قولی که به "ولی نعمت" های خود داده است، اخراج او را از جمع مدال داران بصیرت! و طعمه حمله تریبون داران با بصیرت شود، تا این رویه خسارتبار در امر جمهوریت، اقتضائات جمهوری بودن، انتخابات، امانت داری، اسلام، اخلاق و... به عینه رخ نشان دهد و به صورت نانوشته، بر همه معلوم و مبرهن شود که، رئیس "جمهور"، در این کشور هیچکاره است، مجلس نیز محلی از اِعراب ندارد، همچنان که مجلسی که "در راس امور است"، از آنچه بر این کشور می گذرد بی اطلاع، و بی اثر باشد.
از سوی دیگر در حالی شما اصلاح طلبان را از رای مردم خود "ترسان" معرفی می کنید که این جناح سیاسی تنها راه ورود به کار را رای مردم می داند، چرا که رقیب، تمام راه های دیگر را به غیر خودی های خود بسته، و اصلاح طلبان تنها از دروازه آگاهی مردم است که توان عبور به سمت قدرت انتخابی برای تاثیر گذاری، اصلاح و تغییر در این کشور دارند.
همین شرایط است که سوزنی از افرادی که برای اصولگرایان غیر خودی تلقی می شوند توان عبور از دروازه های نهادهای انتصابی غصب شده توسط اصولگرایان را ندارد، و چنانچه خودی باشد، فیل هم اگر باشد به همت تسلط دوستان در پست های متعدد و قدرتمند انتصابی، می تواند از سوراخ سوزنی او را عبور داد؛ لذاست که نهاد انتخابات را با لطایف الحیل و سو استفاده از ظرفیت های قانونی، و تفسیرهای بی اساس از مفاد قانون اساسی و... بی اثر کرده، تا بتوان "مجلسی انقلابی!" همچون مجلس یازدهم را از عناصر خود پر کرد، چرا که این جناح مسلط بر مراکز قدرت می داند، این "مردم آگاه" - که رقیب را از آگاهی آنان ترسان می بینید! - اگر در صحنه انتخابات حضور حداکثری داشته باشند، جایی برای اوتاد اصولگرایان هم در قدرت و کرسی های انتخابی نخواهد ماند، همچنان که هرگاه مردم حماسه حضور آفریدند، و مهندسی ها اجازه گریزی به مردم داد، اوتاد اصولگرایان را هم، همین مردم آگاه با رای خود از دور خارج کردند، و هیچ دوپینگی در برابر "آگاهی" و "حضور حماسی مردم" موثر نبود، و این حضور چون عصای موسا، سحر و جادوی تمام دست اندازی های جناح اصولگرا به ظرفیت نهادهای انتصابی، نظامی، امنیتی، مذهبی و... را بی اثر کرد و مطمئن باش اگر فرصتی دوباره باز یابند، همین خواهند کرد.
جناب جلیلی عزیز! اصولگرایان هرگز بدین امر که به خود منتسب می کنند که"ناصر" بر "جبهه الله" و خداوند هستند، ایمان نداشته، که اگر داشتند هرگز به خود اجازه نمی دادند که این چنین یک انقلاب، و قانون اساسی آن را که عصاره خون صدها هزار شهید است، را از وجوه قدرت مردم تهی کرده، و به اسارت افکار و افراد خود گیرند، و اگر معتقد به "ان تنصروا الله ینصرکم" بودند این همه تزویر را در طول دهه ها به کار نمی بردند تا قدم به قدم، و سنگر به سنگر راهی چنین غلط طی شود، و فرد به فرد از تنوع های سیاسی آنانی که خون دل خوردند تا این انقلاب پیروز شد، حذف شوند و انقلاب را در تیول خود گیرند و قانون اساسی آنرا از ارکانش تهی، به خصوص از دو رکن "آزادی" و "جمهوریت" که از ارکان روح و قانون تصریح شده اصلی و اساسی آن تهی کرده، و به این روزش اندازند، حال آنکه شعار تبعیت اصولگرایان از "اسلامیت" هم از اساس بی اساس است، چرا که اصولگرایان نشان داده اند که "اصل" را تنها حضور خود در قدرت، و "اصول" را تکمیل و یکپارچه سازی حضور جناح خود در مصادر قدرت می بینند، چرا که وفاداری به اصول را تنها در کسانی می بینید که بصیر باشند و تداوم و تثبیت نسل اندر نسل اصولگرایان را در قدرت تضمین کنند، و بر این امر تسلیم باشند.
لذا هیچگاه در سخن "انتظار" اصولگرایان برای "نصر خداوندی" صداقتی ندیدم، و مرتب در تحرکات سیاسی آنان تکیه به منابع قدرت انتصابی، و در راستای غصب منابع بیشتر قدرت را دیدم، چرا که از خدا و مردم نا امیدند، و تداوم خود را در تزویر، مغلطه، بی قانونی، سواستفاده و... جستجو کرده، و لذاست که تن به این همه دسآویزی که بر خلاف های لخت و آشکار از قانون، اسلام، مردم، اخلاق، امانت، جمهوریت، اسلامیت، تعهد و... است، نمی داد و هر روز هم بر این روند استمرار و تعمیق بیشتری نداشتند.
اما جناب جلیلی عزیز!
این روزها طعنه برجام را بسیار بر زبان اصولگرایان می بینم، حال آنکه خود بهتر می دانند که چه پدیده بزرگ و بی بدیلی در دیپلماسی ایران (نه فقط انقلابیون) بود، و این نقطه روشن در حرکت ایرانیان، در دنیا مورد استقبال آزادگان و صلح طلبان است، و این تنها زورمداران، قلدران، جنگ طلبان، اهل بلبشو، کاسبان تحریم و... هستند که آنرا بر نمی تابند، و مطابق اهداف و منافع خود نمی بینند، اما همین نقطه روشن در تاریخ دیپلماسی هم، قربانی تحرکات سه ضلع شوم عربی، عبری و دلواپسان داخلی شد، که در تهران، ریاض و اورشلیم، دست در دست هم، هر کاری که از آنان بر آمد و آنرا را برای شکست این قرارداد لازم دیدند، کردند تا این پروژه "صلح بزرگ" را به شکست برسانند؛ و خیلی ها برغم دانستن این امر، در جمع دلواپسانید، حال آنکه می دانند این پیمان صلح برای ایران و ایرانیان چقدر مهم، اثر گذار و لازم است، و آن "خدو" که از آن یاد می کنید اگر صحت داشت، دشمنانِ این حرکتِ آچمز کننده دشمنان مردم ایران، اینقدر برای پاره کردن، سوزاندن و بی اثر کردنش تعجیل و تدارک نداشتند و حاضر به پرداخت هزینه های بزرگ نمی شدند.
اما متاسفانه دلواپسان داخلی یک ظلع این همین مثلث شوم شدند و چنان کردند که تا به زعم خود هیچ "سیب و گلابی" از این درختزار صلح و دوستی کشورها، بعد از آن همه تنش و تهدید، نصیب مردم مظلوم ایران نشود، و با خودخواهی جناحی که در بین دلواپسان می بینیم یکی از دلایل مخالفت آنان هم تنها این بود که چنین حرکتی در زمان حضور رقیب در قدرت انتخابی صورت گرفت، و می ترسیدید که مبادا وجه قدرت نرم حریف سیاسی نزد مردم صلح طلب ایران افزایش یابد، لذا این مقدمه صلح بزرگ را بر خود و مردم ایران حرام کردند، تا طرح صلحی به نتیجه نرسد، که سود تبلیغاتی آن نصیب رقیب سیاسی اصولگرایان شود، حتی اگر خیر همه و حتی خود آنان را هم در بر داشته باشد؛ و خودخواهی های سیاسی، منجر به حرکت در روند بی اثر کردن هر پیشرفت در صلح جهانی شد، تا منافع جناحی اصولگرایان تامین گردد، حتی اگر این دود آتشی که بر می افروزند، چشم جهانیان را کور، و دهان میلیون ها ایرانی، و مردم منطقه خاور میانه را به منافع برجام باز نگهدارد، و بی نصیب کند، و نسبت به انقلاب و انقلابیون و مردان سیاست منتخب شان ناامید نماید! و "اقیانوس امید مردم" را بعد از آن حماسه حضور انتخاباتی به "سراب" تبدیل کند،
اما دلواپسان راضی شدند که این بشود تا برغم شعار رئیس "جمهور" مبنی بر "امید" و "تدبیر"، "بی تدبیری" حریف سیاسی اصولگرایان به اثبات رسانده شود، و "امید" امیدواران ناامید شود، حتی اگر جنگ بی رحمانه جناحی داخلی، به پرونده های بین المللی و ملی گسترش داده شود، غمی در ساحه منطق تمامیت خواهی اصولگرایی نبوده و نیست، چرا که تمام هدف اصلی اصولگرایان بی آبرو کردن حریف سیاسی است، تا پیروزی ملی؛ چون در منطق تمامیت خواهان، "دیگی که برای ما نجوشد کله ... بجوشد".
اما حاجاقا جلیلی! عبارت "بر گرده مردم سوار شدن" لایق افراد منتسب به جریان سیاسی اصولگرایی است، که تنها با استفاده از دوپینگ های حضور انحصاری در قدرت حاکمیتی و پست های انتصابی می توانند بر صندلی های قدرت تکیه زنند، و همواره مصالح انقلاب، ایران و مردم را فدای حضور خود در قدرت می کنند؛ نه افراد و گروه های منتسب به اصلاح طلبان و...که تنها موقعی در قدرت (آن هم از نوع انتخابی آن) سهیم می شوند که مردم "حماسه حضور" در انتخابات داشتند، و راه برای حضور آنان در بخش انتخابی قدرت را فقط مردم هموار کردند، وگرنه پست های انتصابی در تیول "گرده سواران" سال هاست که مانده، و می ماند تا لابد فرزندان شان بعد از مرگ، جای پدران شان را پر کنند، چون کشور، انقلاب! قول داده است که تا آمدن عزراییل آنان باید در صندلی های متعدد و مادام العمر خود مستدام باشند، تا جوان اصولگرایی و یا فرزندشان جایشان را بگیرد.
جناب آقا وحید! مشاطه گری در برابر منابع قدرت ناشی از پست های باد آورده انتصابی هم، چشم جناح انتصابیون را به حقایق، کور و گوش های آنان را کر می کند و در خوشبینانه ترین حالتش بر آن چشم می بندند، و گوش کر، و چشم کور می کنند تا این روند ادامه یابد، این است که در بی قانونی و مطلق العنانی کامل "کنسرت" ها را تعطیل و لذت آن حلال را بر مردم حرام می کنند، تا حتی شادی و تفریح معنوی را هم از مردمی که در کنسرت موسیقی شجریان، ناظری، سراج، اصفهانی و... موج می زند، محروم کنند، چرا که تصور می کنند کنسرتروها از اصولگرایان نیستند، و البته در منطق انتصابیون، "هر که با ما نیست بر ماست"، و در این خودآگاهی است که انتصابیون، اعتماد به نفسی به خود ندارند و مشکوک به خود و توانایی های فردی اشان در بین مردم، هر روز طرحی می دهند تا مردم را از حقوق خود بی حق کنند، و آتش قدرت را بر کماچ قدرت انتصابی خود بیشتر بکشند، به طور سیری ناپذیری بیشتر متنعم باشند.
و در حالی صدور تفکر و اندیشه، را شعار خود می کنند که در عدم حضور مردم است که می توانند کرسی های انتخابی را از آن خود کنند که این نشان می دهد حتی در بین مردم خود هم نتوانسته اند، نفوذ کنند، و در عدم حضور مردم در جبهه و جمع خود است، که اصولگرایان هسته های نظامی را به عنوان پایگاه مستحکم خود قرار داده، تا با تجمیع "سلاح، رسانه و پول" تداوم حضور تفکر و در واقع هدف اصلی خود یعنی حضور در پست ها انتصابی را تضمین و تدام دهند، در حالی که آن "پیرمرد" حضور سیاسیون و سیاست را در بین نظامیان حرام کرد، اما برغم روشنی وصیت ایشان، این حرام را هم حلال کردند، تا تکیه گاه این جناح سیاسی نظامیان و ظرفیت های نظامی – امنیتی شود، در حالی که این ظرفیت ملی، تنها باید تکیه گاه مردم و کشور باشند، نه تضمین کننده تداوم حضور یک محفل سیاسی که حول قدرت انتصابی تجمیع یافته اند.
"دردسرتان ندهم حاج آقا جلیلی!" اگر واقعا اصولگرایان دلسوز واژه ولایت، امر ولایت، جایگاه ولایت، فرهنگ ولایت و... هستند، بهتر است دور و بر "جایگاه ولایت" را خالی کنند، تا حایل بین این جایگاه و مردمش نباشند و مردم بتوانند به گرد آن جمع شوند و بیش از این، آن جایگاه خرج قدرت طلبی و تداوم خواهی حضور یک جناح سیاسی در قدرت نشود، و آن را سپر بی آبرویی تحرکات سیاسی - جناحی، تمامیت خواهی، خود حق مطلق بینی خود نکنند، همینطور نهادهای حاکمیتی و ملی دیگر، مثل دستگاه های نظامی، مراکز دینی، فرهنگی، اجتماعی و... که وجه ملی دارند و اکنون به گروگان جناح اصولگرایان در آمده است.
جناب جلیلی این "مشاطگی شیطانِ قدرت"، هم شما، هم اسلام، هم انقلاب، هم مردم، هم کشور و... را بر باد خواهد داد، و روزی آیندگان تاریخ غمبار ما را خواهندخواند و به اصولگرایان خواهند گفت، "خدا قوت پهلوان!"، که هر آنچه آزادمردان و آزادزنان، شهدا، زرمندگان، مبارزین، انقلابیون و... و در یک کلام مردم ایران، طی بیش از دو نسل، از مشروطه تا به حال، جمع کردند را، اصولگرایان یکجا خرج حضور خود در قدرت کردند، و قدرت معنوی آزادیخواهی و رهایی انسان را بر باد هوای نفسِ قدرت طلبِ خود دادند.
[1] - بسم الله الرحمن الرحیم، محضر مقام معظّم رهبری، آیت الله خامنهای، دامت برکاته، با اهداء سلام، بهاختصار، مطالبی را در محضر ملت شریف ایران به استحضار عالی میرسانم، به امید آنکه در آن درنگ شود و مایهٔ خیر ملت و کشور و جمهوری اسلامی باشد. آنچه از مسموعات و مشاهدات و مطالعهٔ گزارشها و تحلیلها دریافت کردهام آشکارا حاکی از آن است که آنچه در ذهن و زبان بسیاری از مردم و در زندگی آنان میگذرد زیبندهٔ نظامی نیست که با پرچم اسلام به دنیا معرفی میشود: در ذهن این مردم باورهایی که پشتوانهٔ استحکام و نیز مقبولیت و مشروعیت نظام اسلامی بود به گونهای روزافزون آسیب دیده و میبیند. بر زبان بسیاری از مردم در کوی و برزن و در برخی محافل و مجالس، سخنانی میرود که از عمق بیاعتقادی و بیاعتمادی نسبت به مدیریت کلان و مدیران کشور حکایت میکند. تورم روزافزون، همراه با کاهش درآمد اقشار گسترده، نهتنها زندگی امروز مردم را گرفتار دشواریهای طاقتفرسا کرده که ناهنجاری در درون بسیاری از خانوادهها را گسترش داده و آنان را نگران آیندهٔ نامعلوم خود و فرزندانشان ساخته است. علاوه بر این مردمِ گرفتار در تلاطم زندگی و مشکلات طاقتسوز معیشتی، بسیارند انسانهای ناراضی از اوضاع فرهنگی و سیاسی که گرفتار بیعدالتیهای غیرقابلانکار شدهاند. البته هنوز کم نیستند کسانی که اصلاحِ امور و تغییر وضع نامطلوب کنونی را از عالیترین جایگاه مدیریت کشور انتظار میکشند. در چشم این خیل عظیم، اوضاع غیرقابلدوام امروز صرفاً معلول تصمیمات مدیرانی که میآیند و میروند نیست (که البته این آمدنها و رفتنها هم خارج از چارچوب ارادهٔ عالی و حاکم بر کل مقدرات کشور نیست). از نگاه مردم، شیوهٔ مدیریت در بالاترین سطح، و قدرتِ نافذ آن، نقشآفرینِ اصلی در تمام یا اکثر مهامّ امور کشور است. مردمی که چنین انتظاری دارند هرگز الزامات و محدودیتهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی (که البته چهل سال از آن گذشته است) و نیز کینهتوزی دشمنان انقلاب، بهویژه آمریکا و رژیم غاصب صهیونیستی را نادیده نمیگیرند. همچنین آنان از پیامدهای دفاع مقدس غافل نیستند و به شهیدان و مجاهدان و نقشآفرینان آن حماسهٔ ملی و اسلامی، که فرزندان همین ملت بودند، سپاس و درود بیپایان تقدیم میکنند. اما همین مردم بر این باورند که مدیریت کشور، بهویژه عالیترین سطح آن، باید با ملاحظهٔ همین مشکلات و چالشها شیوهای در مدیریت امور به کار میبست که امروز گرفتار این آشفتگیهای فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی و … نمیشدیم. اینجانب، با رعایت اختصار، مهمترین مطلب از گفتنیهای بسیار را که لازم میدانستم به عرض رساندم و بیش از این به ملت بزرگوار ایران و حضرتعالی تصدیع نمیدهم و تنها با یک کلام دیگر سخن را به پایان میبرم: اگر شیوهای که تاکنون به کار رفته است نتیجهٔ محاسبات متعارف و براساس آراء و تحلیلهای شناختهشده در حکمرانی است، پس هستند پرشمار صاحبنظرانی که حق دارند و باید مجاز باشند تا زبان و قلم به نقد بگشایند و درست و نادرست این روش را تذکر دهند و اصلاح آن را با تأکید درخواست کنند و نگران پیامدهای ناگوار بهرهمندی از این حق طبیعی و الهی نباشند. اما اگر مبنای تصمیمات این چند دهه دانستههایی از مبادی غیرمتعارف است که تنها در اختیار خواصی از بندگان خدای متعال است که بنده و امثال بنده هیچ حظّی از آن نداریم و، در نتیجه، آنچه بر کشور و مردم و جمهوری اسلامی میگذرد سرنوشتی محتوم و گریزناپذیر است، پس همگان تسلیم امر محتوم و مشیّت الهی خواهیم بود، انشاءالله. از تصدیعی که دادم پوزش میخواهم و دوام عمر و سلامتی آن حضرت را از خداوند خواستارم. سید محمد موسوی خوئینی ۹۹/۴/۷
[2] - http://jalili-vahid.ir/?p=1842
گرچه غبار سهمگین کشتار مهیب و پرتعداد ما در صحنه های داغ و حماسی جنگ هشت ساله، تا حدود زیادی به زمین نشسته است، و می رود تا کم کم آثار مخرب خود را از چشم های ما دور و پنهان سازد، جنگی که آثار زیانبارش برای نسل ها باقی خواهد ماند، و تاریخ این کشور و این مردم این میزان خرابی و ویرانی و از دست دادن جان های با ارزش و بی شمار را هرگز نباید فراموش کند، وضعیتی که برخی از آن بهشتی ساخته و پرداخته، و دل شان برای تکرار دوباره اش لک زده است؟! در حالی که باید با خطر و حتی احتمال تکرار چنین جنگ هایی مبارزه کرد، و جای "جنبش های ضد جنگ" و حرکت های عظیم صلح طلبانه در کشور ما کاملا خالی است؛
صحنه هایی که مو بر تن انسان ناظر بر حوادث سلاخی انسان، در حین این جنگ، سیخ می کرد، و در مقابل، گردانندگان و زورمداران و سیاست پیشه گان جهانی و منطقه ایی در کولوسئوم [1] بزرگ منطقه خاورمیانه، فرصت بی نظیری از کشتار را خلق کردند، و سال های پایانی قرن 20 را، که خود قرن کشتارهای بزرگ جهانیست، را به نظاره نحوه قتل عام ما از همدیگر نشستند، و در لذت دیدن این موفقیت خود، در بپا سازی این فتنه بزرگ، گاه در دل خود، به خاطر موفقیت در کشتار طرف مقابل به ما باریکلا [2] گفتند و گاه به عراقی ها؛ اما حتی امروز نیز که از آن جنگ، دهه ها گذشته است، غبار جنگ گاه بر می خیزد و در چشم های ما فرو می رود.
اکنون ده ها سال از پایان آن جنگ طولانی می گذرد، که هر روز خبری از رفتن مادری و یا پدری از شهدای جنگ می رسد، که در میان آنها هستند کسانی که حتی تا به حال نیز به جنازه عزیزان خود دست نیافته اند، در حالی که چشم به درب منازل خود داشتند، تا خبری از فرزند شان برسد، و در همین انتظار نیز به ملاقات ملک الموت رفتند، و یکی یکی در حال ترک ما هستند؛ [3] و نسلی در حال انقراض است که برای این جنگ هشت ساله، سرباز تامین کردند، و در میان آنان هستند خانواده هایی که دو، سه و چهار شهید هم تقدیم نموده اند، و امروز سیاسیون ما وقتی در منطقه ایی حضور می یابند، (بعضی به اخلاص، و بعضی به رسم سیاست پیشگی خود و...) خدمت این خانواده ها می رسند و با لوح تقدیری و... مراتب قدر دانی خود را اعلام می دارند و...
در این روزهای داغ خبرهای ناگوار از کشتار ما توسط ویروس کرونا، به عکس هایی چند از همرزم شهیدم، غلامرضا جلالی دست یافتم که مرا دست به قلم کرد، تا در آستانه 33 مین سالگرد شهادت این دوست خوبم که در همین روزها از میان ما رفت، یادی از او تازه کنم، غلامرضا که در 29 تیرماه 1366 در ضلع جنوبی جزیره مجنون به شهادت رسید، و ده سال آب و خاک های گرم این جزیره نفتخیز، که آن را باید معراج الشهدای پر تعداد از فرزندان این مردم دانست، پیکر این شهید را در خود به امانت نگهداشت، تا این که بعد از 10 سال در 1377 پیکر شهید غلامرضا جلالی را باز پس داد، تا به شهر و خانه اش بازگشته و تحویل خانواده اش شود، و اکنون او در مزار شهدای شهر شاهرود، در کنار دوستان همرزمش آرمیده است.
هر چند نوشتن از آن شهدا بسیار سخت است، چرا که آنقدر از جنگ گذشته، که تنها این عکس ها و اسناد است که می تواند خاطرات آن صحنه ها را به خوبی حفظ کنند، و ذهن پریشان و ناظر بر مصیبت بی پایان این مردم و این آب و خاک ما، آنقدر مشکل دار شده است که یادآوری آن صحنه ها را مشکل می کند و اکنون دیگر جز شمایی کلی از آن روزهای سخت، ذهن ما نیز به عنوان ناظران آن صحنه ها، در حال خالی و پاک شدن است، تا ما هم به عنوان نسل فراموشکار، باز در چرخه تکرار جنگ، بی اثر بنشینیم و نظاره گر آماده سازی تغارهای جدیدی مملو از خمیر جنگ های جدید باشیم، که در تنور داغ خاورمیانه با خون جوانان ما باید ور آمده و دوباره پخته شود،
هر چند این روزها امریکای جنایتکار! توسط دونالد ترامپی رهبری می شود که دیگر انگار علاقه ایی به صحنه های داغ کشتار جنگی ندارد، و به نحو آشکاری از این امر خودداری می کند، اما این تروریسم اقتصادی آنان است که از ما کشتار می کند، هر چند بارها صحنه های آماده ایی از شروع جنگ به وجود آمد، و تحرکات جبهه عربی – عبری – دلواپسان داخلی، ایران و امریکا را تا آستانه شروع جنگی دیگر برد، اما این پیرمرد تاجرپیشه، خوشبختانه به قول ما "از هیمنه ایران ترسید!" و به سیاست دوری از جنگ خود تا کنون که ادامه داده و بر این شعار انتخاباتی خود پایدار مانده است، و خدا کند بر این مدار همچنان بماند.
سال 1364 بود که در روند یک اعزام جدید پذیرفته شدم، اما آموزش ندیده ها، و یا به قولی بسیجی های صفر کیلومتر و بدون خط و خش را راهی پادگان شهید کلاهدوز در شهمیرزاد سمنان کردند، تا ابتدا آموزش های لازم را ببینند و سپس عازم مناطق جنگی شوند، از همه شهرهای استان بودند، و ما هم به اتفاق تعداد دیگری از جمله همین دوست خوشمرامم شهید غلامرضا جلالی عزیز، و از جمله جمع دیگری از دوستان هم سن و سال که از شهرستان شاهرود آمده بودیم، در این دوره آموزشی حضور داشتیم.
طبق معمول، اکثریت نیروی آموزشی این پادگان را در آن زمان ما شاهرودی ها تشکیل می دادیم، گرچه به لحاظ کادر آموزشی پادگان، شرایط درست برعکس بود، و از نیروهای پاسدار اهل شاهرود فردی در بین کادر آموزشی آن دیده نمی شد، [4] اما در میان کادر آموزشی که آموزش ما را به عهده داشتند، از شهرهای دیگر استان از جمله شهر دامغان (آقای اکبرپور فکر کنم بود که ش.م.ر تدریس می کرد)، از سرخه (آقای مداح فکر کنم) و... بودند و البته بیشتر نیروهای کادر آن پادگان از نیروهای سپاه شهر سمنان بودند.
پادگان آموزشی شهید کلاهدوز شهمیرزاد که نوع ساختمان ها و از نوع تجمل خاصی که در طراحی خود داشت، معلوم بود از زمان شاه بجای مانده، و شیوه ساختمان سازی و تجهیزات در نظر گرفته شده و معماری حساب شده اش گویای این امر بود که در خلال یک طرح ملی در زمان پهلوی، برای امری خاص مثل سازمان پیشاهنگی و... در نظر گرفته شده است، ساختمان خوابگاه هایش در دو طرف یک بلوار بلند و پر درخت، در شیب زمین های ناصاف دره ایی این شهر زیبا جای گرفته بودند، و در انتهای این شیب ساختمان بزرگی، این دو ردیف ساختمان ها را به هم می رساند، که در آن زمان برای ما نقش نمازخانه و رستوران را بازی می کرد و جلوی همین ساختمان بزرگ که بلوار را قطع می کرد، محوطه صبحگاه پادگان قرار داشت.
آن موقع ها 14 سال سن داشتم و شهید غلامرضا جلالی تنها چهارماهِ شناسنامه ایی از من بزرگتر بود، اما او دو سال بعد، یعنی در 29 تیرماه 1366 در حالی که تنها 17 سال و 5 ماه و 18 روز طول عمر از خدا گرفته بود، و در نوجوانی و در سرزمین جنگ های آبی – خاکی، یعنی در جزیره مجنون جنوبی، روی از این جهان فرو بست، و خوش به اقبال بود که رفت و این روزها را ندید، و امروز نباید پاسخگوی سوالات از وضعی باشد، که معلوم نیست به کجا ختم خواهد شد.
دوره آموزشی ما در پادگان شهید کلاهدوز به زودی سپری شد، با خاطراتی خوب از یاد گرفتن ها و سختی های خودش که برای ما کمی عجیب هم بود، چرا این همه سخت گیری ها را به نوعی درک نمی کردیم، در حالی که نمی دانستیم صحنه نبردی سخت، که سخت تر از این حرف هاست، در انتظار ماست؛ یادم هست یک بار ما را به یک اردوی حضور در بیابان ها، در نزدیکی های پایگاه شکاری نیروی هوایی ارتش در جنوب سمنان بردند، آنجا برای ما به سان عرفات برای حاجیان بود، تجربه ایی از دوری از تخت های خواب خود در پادگان، که در هوای نسبتا سرد آن روزها گرم و مطبوع بود، و ساختمان هایی که برای ما انگار مثل یک اردوگاه پیشاهنگی می نمود، دوره ایی آموزشی و تعلیمی که شام، نهار، صبحانه، سلمانی و... همه این گونه موارد به حد نسبتا مطلوبی مهیا بود، و در این اردو بود که ما به کشف ساعات حضور در مکان هایی نایل می شدیم که از شهر و امکاناتش به کلی به دور بود، به طوری که آنان که سنی از آنها گذشته بود، و شدیدا به صرف گاه و بی گاه نوشیدنی چای معتاد بودند، دادشان به هوا خواست که ما هیچی نمی خواهیم، فقط لیوانی چای ما را راضی می کند و...
در پادگان حتی "خشم شب" [5] نیز به شوخی یی، که کمی جدیست، می نمود، فقط وقتی ما را داخل کانتینر حمل و نقل کالا توسط کشتی ها بردند، و آقای اکبر پور مربی ش.م.ر ما درب آن را بست، ماسکی به ما داد که تنها 5 درصد هوای آلوده را صاف می کرد، سپس در خلال یک اقدام آموزشی، گاز اشک آوری را که دود سوزنده و خفه کننده ایی داشت را، در کانتینر مملو از ما، رها کرد و خود با ما در کانتینر ماند، و ما مزه خفه شدن را خوب فهمیدیم، و ضرورت ماسک زدن، در مقابل حمله شیمیایی دشمن را به نحو عملی به ما تفهیم کرد.
و نهایتا هم دوره آموزشی ما به اتمام رسید و همه را بعد از یک مرخصی کوتاه در 6/مهرماه/1364 به جبهه اعزام کردند، و با توجه به این که گردان موسی بن جعفر (متشکل از نیروهای سمنان، دامغان و گرمسار درآن سال) دچار کمبود نیرو بود، ما از پیوستن به یگان های اعزامی از شاهرود مثل گردان کربلا، که از نیروهای اعزامی از شاهرود تشکیل می شد، محروم شده و به همراه نیروهای این گردان، برای اولین بار در خط مقدم حضور یافتیم، آن هم در جبهه هورالعظیم [6] و منطقه عملیاتی پد خندق [7] که از مراکز پدافندی تیپ 21 امام رضا در آن زمان بود، تیپی که مشترکا توسط نیروهای استان خراسان و سمنان تامین نیرو می گردید.
سوم بهمن 1364 در واقع پایانی بر ماموریت ما در"گردان حضرت موسی بن جعفر سمنان" بود و زمان ماموریت ما در این گردان هم به پایان رسید، و ما ناراحت بودیم که ماموریت ما در جنگ به پایان می رسید در حالیکه در عملیات آفندی [8] شرکت نکرده ایم، و حاصل این حضور ما تنها شرکت در یک عملیات پدافندی در جاده خندق [9] بود، لذا خود را مغموم تصور کرده، و می خواستیم که بمانیم تا در یک عملیات مهم شرکت کنیم، و سپس به شهر خود برگردیم.
از همین رو به اتفاق شهید غلامرضا جلالی و چند تن دیگر از همرزمان دوره آموزشی، تصمیم گرفتیم که در پایان دوره ماموریت خود در گردان موسی بن جعفر، به شهرستان شاهرود باز نگردیم و با توجه به این که در دسته "ادوات" گردان مذکور آموزش سلاح "دوشکا" را دیده بودیم و این سلاح از جمله سلاح های سازمانی گردان ادوات تیپ 21 امام رضا نیز بود، خود را بدانجا معرفی و به گردان ادوات تیپ 21 امام رضا بپیوندیم، [10] و بدین ترتیب دوره حضور خود را در جنگ آنقدر تمدید کردیم، که شرکت در عملیاتی بزرگ نصیب ما شود.
و خوشبختانه در همین جا بود که به اتفاق این شهید بزرگوار در عملیات والفجر هشت [11] شرکت کردیم، و تنها با اتمام همین عملیات بود که راضی به بازگشت از جنگ شدیم و به شاهرود باز گشتیم؛ و متاسفانه این آخرین حضور من در کنار این شهید بزرگوار در جنگ نیز بود، چرا که تا شهادتش دیگر در هیچ اعزامی با هم همراه نبودیم، تا این که بعدها فهمیدم ایشان در عملیاتی تحت عنوان تک مجنون، [12] روی پد غربی [13] جزیره مجنون جنوبی به درجه رفیع شهادت رسیده اند.
آنچنان که من متوجه شدم، ایشان نیز از جمله غواص هایی بود که در این عملیات شرکت کرد و ابتدا مجروح شد و به دلیل شدت جراحات و ناتوانی جسمی، نتوانست خود را به پشت جبهه بکشد و همانجا ماند و به شهادت رسید، و ده سال جنازه او در آن آب های خونین جزیزه مجنون ماند، تا این عاشق پیشه از عشق جنگ، سیرابِ شرابی ناب شود، و پس از سال ها، این تنها در عملیات تفحص بود که باقی مانده از پیکر پاکش یافت شد و به دیار و اهلش بازگشت.
دوست همرزم و اهل دلِ خوبم، صحنه شهادت شهید غلامرضا جلالی را در ذیل یک عکسی نایاب از جنگ، این چنین ترسیم کرد، عکسی از مجروحیت آقای علی اکبر مقدسی [14]، که آر.پی.جی ضد نفر دشمن در ران پای این رزمنده فرو رفته بود، و کسی را نه جرات بیرون کشیدن آن بود، چرا که ممکن بود جراحت ها را افرایش دهد، و خونریزی افزایش یافته، و به شهادت او بینجامد، و از طرفی حمل این مجروح که با خود این بمب همراه را داشت نیز خطرناک بود، چرا که هر لحظه ممکن بود این بمب منفجر شود، و تلفات را افزایش دهد، هم مشکل می نمود و... :
"دلم نیامد عکس مهیج "مقدسی رزمنده مجروح" بیاید و سریع برود! ولی از نوجوان شهید غلامرضا جلالی چیزی نوشته نشود! خدا کند خانواده شهید (مخصوصا مادر محترم شهید) توی این گروه (تلگرامی) نباشند! دقیقا به همین صورتی که آر.پی.جی ضد نفر پای علی اکبر مقدسی رو شکافته و عمل نکرده بود، برای غلامرضا هم اتفاق افتاد! غلامرضا با اون وضعیتی که داشت تلاش می کرد، سوار قایق بشود که نشد (نتوانست) ... پد غربی، کربلایی شده بود آن شب... خیلی ها رفتند، بچه های شاهرود... [15] بچه های دامغان! غلامرضا هم همراه آنان (همه ی شهدای آن شب) رفت، جسدها هم برنگشت!"
چهره جذاب، خندان، شاداب و پر شور و تکاپوی این شهید بزرگوار را هرگز از یاد نخواهم برد، چرا که حضوری برجسته در جمع داشت، پسری شاد و با روحیه ایی شوخ، و دلچسب و دوست داشتنی بود، و اگرچه فقط در طول دوره آموزش در پادگان آموزشی شهید کلاهدوز شهمیرزاد سمنان و این چند وقت حضور در جنگ با هم بودیم و با هم آشنا شدیم، ولی در همین دوره کوتاه هم خیلی با هم دوستی عمیقی پیدا کردیم؛ تکیه کلامش "هارتون" بود، کلمه ایی در لهجه شاهرودی و یا ساخته خود شهید بود، که زیاد تو شوخی هایش از آن استفاده می کرد، و معنی آن را من هرگز نفهمیدم و نمی دانم،
آن موقع ها پول تو جیبی ما به خرید یک دوربین عکاسی هم نمی رسید، یادم هست که یک بار یک دوربین 110 یاشیکا را از یکی دیگر از رزمندگان حاضر در جمع ما قرض گرفتیم، و به اهواز برده و با خرید یک حلقه فیلم دوازده تایی، عکاس هایی را در یک روز انداختیم، که شامل عکس هایی از مناظر اهواز، مناظر زیبای مقر لشکر 5 نصر (همان لشکر 92 زرهی اهواز) و... تا تمام فیلم های آن را یک روزه تمام کرده و دوربین را به صاحبش برگردانم، در میان این 12 عکس، عکسی هم با حضور این شهید دارم، که تنها یادگار فیزیکی من از ایشان است.
اکنون وقتی به عدم وجود دوربین عکاسی برای ثبت آن لحظه های ناب فکر می کنم، واقعا قلبم دچار ناراحتی می شود، در این نبرد لحظه های سختی وجود داشت که تاریخ این کشور در حال رقم خوردن بود، و بسیاری از صحنه ها قابل ثبت بود و ارزش ثبت را هم داشت، ولی وسیله ایی در این راستا در دسترس نبود، و حالکه امروز ارزش آن لحظات مشخص می شود، جا دارد دستگاه امینی بدون سانسور و خوب و بد کردن، به جمع آوری تمامی عکس های موجود از جنگ اقدام کند؛ که بدین وسیله خاطرات و حقیقت جنگ را برای آیندگان حفظ کند، و به نظر من هر کدام از این عکس ها می تواند گویایی بسیاری از مسایل جنگ باشد، اگرچه ممکن است یک عکس، بسیار ساده به نظر آید، ولی همین عکس ها مستند جنگیست که در طول تاریخ این کشور بسیار ارزشمند است.
اما آنچه راجع به شرایط، منطقه و عملیاتی که شهید غلامرضا جلالی در آن شهید شد، می دانم و می توانم ذکر کنم این است که در زمان حضور این دوست همرزم سابقم در جزیره مجنون، که به شهادتش در همان مکان ختم شد، ما نیز به همراه دیگرانی در این منطقه حاضر شدیم، بهار 1366 بود که بزودی به عملیات شناسایی ما در جاده "شط علی" پایان دادند و به منطقه ایی، کمی پایین تر، در سرزمین های جنوبی تر هور العظیم، و یکی از راهبردی ترین مناطق آن یعنی جزایر مجنون اعزام شدیم، جایی که وصف حال رزمندگانی که آن مناطق را در سال 1362 و در خلال عملیات بزرگ خیبر به تصرف خود در آوردند و در عملیات سال 1363 که نام بدر به خود گرفت، و این دو عملیات و عملیات های دیگر داخل هور به نبرد نیزارها مشهورند، تثبیتش کردند، را شنیده بودم، که چطور زیر فشار آتش دشمن ماه ها مقاومت کردند و خون دادند تا این جزایر را بگیرند و یا آن را حفظ کنند.
فارغ از برادرانم که در نبردهای بزرگ نیزارها شرکت مستقیم داشتند، و طعم بمب های شیمیایی را که صدام در اوج استیصال بر علیه ما، برای اولین بار در جنگ استفاده کرد، را چشیده بودند، در حالی که در آموزش ها و تمرین های قبل از نبرد آنان، نه اسمی از این مواد برده شد، و نه آمادگی برای مقابله با آن بود، و لذا وقتی صدام مستاصل از حملات رزمندگان ما، به تنگ آمد و از این عامل بازدارنده ناجوانمردانه و ظالمانه سود جست، حتی نیروهای ما اطلاعی از این سلاح و این که چه کاری سرشان خواهد آورد نداشتند و با آثار باقی مانده از بمب های رها شده در منطقه عملیاتی هم بدون ترس و بی اطلاع از عواقبش ور می رفتند، موادی که وقتی دشمن استفاده کرد، رزمندگانی که در معرض آن قرار گرفتند بسته به شدت در معرض قرار گرفتن، یا سیستم تنفسی خود را از دست دادند و خفه شدند و یا تاول های بزرگ و آبداری در نقاط باز بدنشان زد که به علت درد شدید توان هر حرکتی را از آنان سلب کرد، برادرم می گفت آنقدر پوست ما سیاه شده بود که قادر نبودیم حتی همدیگر را بشناسیم.
آری اینک ما در سرزمین هایی بودیم که بدین روش های سخت فتح شده بود، گذشته از مواد شیمیایی که تعداد زیادی از رزمجوهای ما را در این دو عملیات از بین برد، جزایر مجنون شمالی و جنوبی مجموعاً دویست کیلومتر مربع بیشتر وسعت ندارد، البته حجم خشکی های مصنوعی آن که توسط انگلیسی ها قبل از جنگ و برای کشف و استخراج نفت ساخته شد، و جاده های مشبک آن شامل پد غربی و پد شرقی و پد مرکزی، بعلاوه جزیره شمالی مجنون، از این مقدار هم بسیار کمتر است و شاید تنها یک دهم این دویست کیلومتر مربع، خشکی است، که زیر آتش میلیون ها گلوله دشمن قرار گرفت تا عرصه را بر رزمندگانی که روی این جاده ها بودند، تنگ شود و آن را ترک کنند.
محاسبه ایی در زمان جنگ نشان می داد که در هفتاد و دو ساعت اولیه پیروزی، دشمن یک میلیون انواع گلوله توپ، خمپاره و... روی نیروهای ما در این منطقه محدود ریختند، و همین حجم آتش به شهادت حاج ابراهیم همت و تعداد دیگری از فرماندهان جنگ انجامید، که دوشادوش نیروهای خود در خطوط مقدم نبرد حضور داشتند. حجم تلفات نیروهای ما آنقدر گسترده بود که ادامه حضور در بسیاری از مناطق آزاد شده میسر نبود و مجبور به ترک بسیاری از مناطق تصرف شده، شدیم، و در آخر فقط جزایر مجنون بود که از عملیات خیبر، و از عملیات بدر نیز تنها جاده سیزده کیلومتری پد خندق در دست نیروهای خودی باقی ماند، و در سال 1366 حال دشمن در یک سیاست گام به گام سعی می کرد این مختصر مناطق باقی مانده از آن عملیات های بزرگ را هم که خیلی مهم بودند را هم پس بگیرد، و ما را به سمت مناطق داخلی کشورمان پیش براند.
آری اینجا در جزیره مجنون، آبراهه ها، خطوط اول، دوم و... ما اینک پای در جای پای مردانی می گذاشتیم که در چنین صحنه هایی حضور یافته بودند، شهدای ما در این منطقه آنقدر زیاد بود، که شاید نقطه ایی بدون خون، روی این جزایر نتوان یافت، اینجا حال و هوای دیگری حاکم بود، و دشمن می خواست همین مناطق باقی مانده از عقب نشینی های بزرگ ما، در خلال سختی عملیات های خیبر و بدر را نیز از ما بگیرد، تا حاصلی از آن عملیات ها نماند.
گشت های شناسایی ما در این منطقه بیشتر آشنایی با آبراهه های منتهی به دشمن بود، این منطقه نه به وسعت و آرامش منطقه "شط علی" بود، و نه آرامش خط شط علی را داشت، منطقه حساسی بود، و جزیره مجنون به لحاظ نظامی برای ما و دشمن بسیار مهم و راهبردی بود، و دفاع و جنگ هم در اینجا سخت تر و پرخطرتر بود. به همین دلیل هم بعد از افتادن جزایر به دست ما، دشمن فشار زیادی را آورد تا آن را پس بگیرد، اما موفقیت کلی نداشت، اما به رغم این عدم موفقیت کلی، تلاش های دشمن همچنان ادامه داشت.
خطر بالای کار در جزیره مجنون باعث شده بود تا ارتباط آسمانی افراد در جزیره با آسمان و آسمانیان محکم تر باشد، گذشته از حجم معنویتی که عموما در وجود رزمندگان ما با حضور در جنگ اوج می گرفت، ولی این حال و هوا در شرایط خطر افزایش بیشتری می یافت، و لذا در حالی که بچه ها به حفظ جزایر فکر می کردند و بدین لحاظ زمینی بودند، اما قلب هاشان همیشه در آسمان سیر می کرد و اینجا انگار فاصله زمین و آسمان به طرز آشکاری کاهش یافته بود.
شکل خاص و مشبک پدهای جزیره باعث شده بود که دشمن بتواند آتش خود را روی جزایر و یا هر کدام از پدهای هندسی و منظم آن متمرکز کند و این تمرکز باعث می شد تا به تعداد تلفات نیروهای ما بیفزاید و دشمن بعد از عملیات والفجر هشت و فتح فاو در اسفندماه سال 1364، که حیثیت نظامی اش را ویران کرد، برنامه ایی را برای عملیات های جبرانی تدارک دید که به دفاع متحرک مشهور بود، و نیروهای دشمن هر از چند گاهی به نقطه ایی در طول جبهه های طولانی جنگی از شمال تا جنوب حمله ور می شدند، یعنی نیروهای پاتک کننده دشمن در گارد ریاست جمهوری که در حمله ها قهارانه عمل می کردند، به صورت یک نیروی متحرک در آمده و خود و تجهیزات شان را به اندک زمانی در جبهه های طولانی جابجا و به نقطه ایی از قبل هماهنگ شده، حمله می کردند، یکی از این مناطق جزیره مجنون بود که از زمان تسخیر آن توسط ما روی آرامش را به خود ندیده بود و همواره دشمن در صدد پس گرفتن آن بود.
من فکر نمی کنم مزار شهدای هیچ شهری در سطح کشور خالی از شهدای منطقه جزایر مجنون باشد، و یا تیپ و لشکری نیست که در منطقه مجنون ماموریت آفندی و یا پدافندی نگرفته باشد، مجنون کلکسیون شهدای ایران را در خود دارد، همانگون که فاو و شلمچه همین وضع را دارند، مجنون واقعا شیدای سرکشیدن خون لیلی هایی بود که در آنجا حضور می یافتند، عاشق پیاله های می نابی بود که از خون رزمندگان ما سرخ بود و پیاپی از این خون می نوشید و مست می شد و پایانی بر درخواست پیاله هایی جدید برایش نبود و هر بار که باز می نوشید، با هر جرعه ایی مست تر شده و عربده های مستانه اش بیشتر بالا می گرفت و لذا انفجارهای ناشی از گلوله باران سخت و حملات پیاپی این منطقه توسط دشمن خاموش شدنی نبود و ما را بازیچه مستی بی پایان خود کرده بود.
عملیات های دشمن در این نقطه بارها و بارها به قصد تصرف آن اتفاق افتاده و ادامه دار بود، و 20 تیرماه سال 1366 نیز مثل 6 اردیبهشت سال 1365 باز شاهد هجوم های دشمن به جزیرهی جنوبی مجنون بودیم، که بخشهایی از پد شرقی و غربی را به تصرف خود در آوردند و تدابیر نیروهای خودی برای بازپسگیری مناطق از دست رفته به هدف اجرا در نیامد و دشمن پد غربی، که جاده ایی چهار کیلومتری بود را اینک در تسخیر خود داشت، و تیپ 12 قائم نیز در تاریخ 28 تیرماه 1366 عملیاتی را برای بازپس گرفتن پد غربی انجام داد که نیروهای ما در مرحله اول به بیشتر اهداف تعیین شده خود در پد غربی موفق شدند، ولی باز آتش شدید و مؤثر دشمن روی نیروهای عملیات کننده، بر روی این جاده باریک باعث شد که ، نیروهای خودی مجبور به عقبنشینی سریع شوند و دشمن دوباره آنرا پس گرفت، همانگونه که در 20 شهریور 1365 لشکر 32 انصار الحسین همدان هم با همین شرایط مواجه شده بودند، و دشمن روی پد غربی عملیات کرده بود، امسال نیز نیروهای استان سمنان و... باید عملیاتی را برای بازپس گیری پد غربی در جزیره راهبردی مجنون داشته باشند که در خلال یک راهبرد گام به گام به دست دشمن افتاده بود و باید بازپس گرفته می شد.
شرایط جنگی در جزیره مجنون باعث شده بود تا دفاع از جزیره مجنون جنوبی كه در روی سه جاده باریك داخل آب و به موازات یكدیگر به نام های پد غربی، پد شرقی و پد مركزی، باید صورت می گرفت، و این فرصت و امکان فعالیت وسیع و گسترده را از ما و دشمن سلب می کرد و اکنون دشمن با استفاده از آبراهه های موجود و منتهی به جزیره و آتش شدید توپخانه، ابتدا سنگرهای مستقر روی جاده را هدف قرار داده و منهدم کرده، و سپس از طریق کشتار مدافعان اقدام به هجوم و تصرف پد غربی نمود و می خواست نهایتا خود را به جزیره شمالی رسانده و ما را از جزایر مجنون بیرون کند و این موفقیت برای آنان در بُعد تبلیغات جنگ خیلی مهم و اساسی بود، به دلیل اهمیت منطقه، جنگ سنگر به سنگر ادامه داشت.
تیمی از بچه های واحد اطلاعات و عملیات نیز در این عملیات درگیر بودند اما وسعت کم منطقه عملیاتی و حجم محدود عملیات باعث شده بود تا همه در این کار سهیم نباشیم و از جمله تیم شناسایی که ما عضو آن بودیم در این عملیات، مستقیم شرکت نکرد، البته در سنگر اجتماعی واحد در عقبه، بیشتر نیروهای واحد تجمع کرده بودند، تقریبا همه حضور داشتند و این نشان می داد که شرایط آنقدر بغرنج است که واحد ما نمی توانست تصمیم بگیرد آیا همه نیروها باید اینجا و در معرض خطر باشند یا اینکه قسمتی از آنها بمانند و بقیه به نقطه امن تر منتقل شوند، از طرفی حجم منطقه کم بود و نیروی زیادی نمی خواست، از سویی نیز عملیات طوری بود که ممکن بود به نیروی اضافی نیاز شود.
ما تا پیش از این عملیات در اینجا تنها به شناسایی آبراهه های مهم مشعول بودیم که دسترسی ما را به دشمن میسر می کردند، آب در بعضی از آبراهه های این نقطه بسیار عمیق تر از جاده خندق (و یا همان حچرده خودمان) و یا حتی شط علی بود، از جمله در یکی از آن آبراهه ها که مشهور به نهر سوئیپ بود و از قضا بسیار مهم و اساسی بود، و از دل مناطق تحت اشغال ما تا دل مناطق دشمن ادامه داشت، آبراهه ایی شاخص و اساسی در جزیره مجنون، که اگر رو به غرب و به سوی دشمن می ایستادی جزایر در سمت چپ پد خندق قرار داشت، و در واقع جزایر مجنون که شامل دو جزیره شمالی و جنوبیست، در مقابل پاسگاه مرزی طلائیه در این سوی قرار داشتند،
جزیره مجنون جنوبی در سمت غرب، درست در مقابل شهر القرنه عراق و در پانزده کیلومتری آن قرار دارد که دو رود دجله و فرات در اینجا به هم دست می دهند و اروندرود بزرگ شکل می گیرد و با عبور از کنار بصره و با پیوستن کارون در نزدیکی خرمشهر به آن به پرآب ترین قسمت خود تبدیل و نهایتا به خلیج فارس می ریزد. و این جزایر هم در واقع جاده هایی مشبکی هستند که متصل به مرز با ایران بین القرنه و طلاییه ساخته شده اند، و میدان و چاه های نفت آن مشهور است، شاید 50 چاه نفت در آن حفر شده، که من خود پای یکی دو تای آن چاه ها، موقعی که در جزیره مجنون بودیم، حاضر شدم.
جاده های سازنده جزایر و پدها متصل به هم، با شکل هندسی خاص خود باعث شده بود که دشمن گلوگاه هایی را در روی آن در نظر گرفته، و از طریق دکل های دیدبانی که اشراف آنان را بر روی خشکی های حضور ما را افزایش می داد، آتش خود را روی معابری خاص مثل سه راه ها متمرکز و ثابت نگهدارد، و بدین وسیله از ما تلفات می گرفت. "سه راه مرگ" یکی از این نقاط منتهی به پد غربی و شرقی در جزیره مجنون جنوبی بود.
پد غربی زمانی در 20 تیرماه 1366 مورد حمله نیروهای دشمن قرار گرفت و قسمتی از پد چهار کیلومتری غربی توسط دشمن تصاحب شد، این زمان همان زمانی بود که مردم اقبالی به جنگ نداشتند و اعزام ها در استان و در کل کشور دیگر مورد استقبال چندانی از سوی مردم قرار نمی گرفت، به طوری که در فراخوان 11 خرداد 1366 از کل استان سمنان تنها 45 نفر به جبهه اعزام شدند.
در مقابل دشمن، هم به لحاظ نیرو، هم به لحاظ تکنیک جنگ، هم کمک های بین المللی وضع خوبی پیدا کرده بود و از لحاظ کمک های نظامی که از شرق (شوروی سابق) و غرب (خصوصا فرانسه، آلمان و...) و اینک امریکا دریافت داشته بود، عمق کشورمان را مورد هدف قرار می داد و مرتب به مسولین این عملیات ها توسط صدام مدال شجاعت داده می شد، هواپیماهای میراژ اف1 آنها که جدیدا از فرانسه تحویل شان شده بود، اکنون می توانستند عمق کشورمان از جمله اصفهان، جزیره خارک، حتی نکا و... را مورد حمله قرار دهند، و همین روحیه آنان را به اوج می رساند و کاری کرده بود که آنان حالت تهاجمی تری به خود بگیرند.
عملیات ما برای بازپس گیری پد غربی در تاریخ 28 تیر 1366 انجام شد و از جمله به شهادت تعدادی از نیروهای عمل کننده ما انجامید، در این عملیات علی اصغر پازوکی که به عنوان یکی از اعضای تیم واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 قائم در این حمله با نیروهای تهاجمی ما شرکت کرده بود و از دوستان بسیار خوب و نزدیک من و اهل گرمسار بود، به شهادت رسید، اصغر پازوکی نیز از جمله بچه های ورزیده و آماده به رزمی بود که در واحد ما مشغول به خدمت بود، که به قول بنگاه داران اتومبیل، مدل آخر 1348 و متولد اسفندماه آن سال بود و با من تنها چهار ماه فاصله سنی و بزرگتر بود، (درست مثل شهید غلامرضا جلالی که با او در یک روز دنیا آمدند و در هر دو در یک روز و یک عملیات به شهادت رسیدند، شهید پازوکی البته به لحاظ جسمی و نیز استیل بدنی اش هم از من درشت اندام تر بود، ولی با این حال و با این سن کم تا لحظه شهادت نزدیک به دو سال سابقه حضور در جنگ و جبهه داشت و لذا از لحاظ سنی و مدت حضور در جبهه با هم نسبتا مشترک بودیم، و این نشان می داد که او نیز در سنین بسیار پایین به جبهه اعزام شده بود.
و من بی خبر از حضور شهید غلامرضا جلالی در این عملیات، جایی که می توانستم با او دیداری داشته باشم، اما بی خبر ماندم تا همدیگر نبینیم و او رفت و ما ماندیم. این هم خاطره ایی از عملیات های جزیره که کمی طنز در خود دارد و توسط یکی از دوستان در یکی از کانال های تلگرامی منتشر شد :
"اون شب عراقیها، تمامِ همّ و غمِشون رو گذاشته بودند که جنگ رو تموم کنند! چون هر چه مهمات داشتند، رو سرِ ما خالی میکردند! بعد از چهار ساعت نگهبانی زیرِ اون آتشِ شدید و شدتِ و حِدّتِ گرمای «هور» بالاخره «پاسبخش»ها اومدند و نگهبانیِ ما هم تموم شد و ما مثلِ باد از دلِ کانالی که به سنگرها چسبیده بود در حالِ دور شدن از اون مهلکه بودیم. اونقدر تیر میاومد که حتی داخلِ کانال هم امن نبود. تیرها میاومدند و از اطرافِ ما رد میشدند، به دیوارۀ کانال میخوردند و قالب تهی میکردند. «داود» (هم پُستیِ اون شب) چند متری جلوتر از من میدوید. در همون حال که سرم پائین بود و به صورتِ خمیده میدویدم متوجۀ رگبارهای شدید و گلوله بارانِ جاده هم بودم. برخی تیرها انگار زیگزاگ میرفتند! و برخی هم کفِ جاده رو نشونه رفته بودند. در حالِ دویدن بودم که یهو «پا»م 180 درجه چرخید و زیرش خالی شد و نقشِ زمین شدم. بالاخره یکی از اون تیرها زمینگیرم کرد!
داد زدم: «داود! داود! من تیر خوردم، کمک!» اما داود به دویدن ادامه داد و فریاد زد: «میرم کمک بیارم»!
یاد گرفته بودیم که در این طور مواقع «ذکر» بگیم. گفتم: «یا مهدی!» / «یا صاحب الزمان» / «یا فاطمۀ زهرا»
کسی هم نبود که به دادم برسه. مدتی در همون حال باقی موندم که دیدم یکی توی اون تاریکی و زیرِ بارانی از گلوله با لگد کوبید به کمرم! برگشتم دیدم «رضا اسدیانِ» خودمونه!
گفتم: «رضا! تیر خوردم!»
گفت: «پس چرا میگی یا مهدی، یا زهرا⁉️»
با تعجب گفتم: «پس چی بگم⁉️»
با ناز و ادا گفت: «این طور مواقع بگو آخ «ننه جون»، وای «بابا» !
ولی با اون لگد و این شوخی، زیرِ اون حجمِ آتش، روی سرم ایستاد و با کمکِ یه تعداد غواص که از خط میاومدند منو عقبِ یه نیسان بار زدند! و نیسان هم به سرعت به سمت بیمارستان صحرائی امام رضا حرکت کرد."
عکس هایی که از شهید غلامرضا جلالی بدست آورده ام
روایت شهادت شهید غلامرضا جلالی - شاهرود
روایت شهادت شهید غلامرضا جلالی - شاهرود
این عکس را از قبرنوشته او در آن نوروز با سعادت برداشتم
این عکس را از قبرنوشته او در آن نوروز با سعادت برداشتم
این تنها یادگار من از شهید غلامرضا جلالی است، نفر وسط با آن لبخند ملیح که در مقر گردان ادوات تیپ 21 امام رضا برداشتم
این تنها یادگار من از شهید غلامرضا جلالی است، نفر وسط با آن لبخند ملیح که در مقر گردان ادوات تیپ 21 امام رضا برداشتم
مشخصات شهید غلامرضا جلالی
مشخصات شهید غلامرضا جلالی
نفرات ایستاده، نفر دوم از سمت راست شهید غلام رضا جلالی
نفرات ایستاده، نفر دوم از سمت راست شهید غلام رضا جلالی
شهید غلامرضا جلالی در بین دوستان بازیگر تاتر در جلیقه با ریش سبیل
شهید غلامرضا جلالی در بین دوستان بازیگر تاتر در جلیقه با ریش سبیل
شهید غلامرضا جلالی در شمایل یک بازیگر تئاتر
شهید غلامرضا جلالی در شمایل یک بازیگر تئاتر
کودکی شهید غلامرضا جلالی
کودکی شهید غلامرضا جلالی
تابوت شهید غلامرضا جلالی با دو دوست همنوردش شهید مصطفی اخیانی و قدیر فرجی
تابوت شهید غلامرضا جلالی با دو دوست همنوردش شهید مصطفی اخیانی و قدیر فرجی
تشییع پیکر شهید غلامرضا جلالی
تشییع پیکر شهید غلامرضا جلالی
تشییع پیکر شهید غلامرضا جلالی
تشییع پیکر شهید غلامرضا جلالی
این سه شهید را در سال 1377 با هم تشییع کردند، غلامرضا جلالی، قدیر فرجی و مصطفی اخیانی
این سه شهید را در سال 1377 با هم تشییع کردند، غلامرضا جلالی، قدیر فرجی و مصطفی اخیانی
نفر سمت چپ شهید غلامرضا جلالی
نفر سمت چپ شهید غلامرضا جلالی
نفر اول سمت چپ شهید غلامرضا جلالی
نفر اول سمت چپ شهید غلامرضا جلالی
دوست خوبم چی می نویسی، وصیت نامه است یا نامه ایی به اهلت؟
دوست خوبم چی می نویسی، وصیت نامه است یا نامه ایی به اهلت؟
شهید غلامرضا جلالی در سینه زنی دوره در خلال جنگ
شهید غلامرضا جلالی در سینه زنی دوره در خلال جنگ
حسینیه گردان، شهیدغلامرضا جلالی دفترش را داده است به مرحوم آیت الله طاهری تا برایش یادگاری بنویسد
حسینیه گردان، شهیدغلامرضا جلالی دفترش را داده است به مرحوم آیت الله طاهری تا برایش یادگاری بنویسد
دیپلم افتخاری که مدیرکل آموزش و پرورش شاهرود به این شهید اعطا کرد
دیپلم افتخاری که مدیرکل آموزش و پرورش شاهرود به این شهید اعطا کرد
با این پلاک باقی مانده جسد پاک این شهید غواص را از بین آب و خاک جزیره مجنون یافتند
با این پلاک باقی مانده جسد پاک این شهید غواص را از بین آب و خاک جزیره مجنون یافتند
کودکی شهید غلامرضا جلالی
کودکی شهید غلامرضا جلالی
مراسم تشییع شهید غلامرضا جلالی
مراسم تشییع شهید غلامرضا جلالی
شهید مصطفی اخیانی را نمی شناسم، یا او را به یاد ندارم، اما با او شهید، تفحص و تشییع شد، لذا حیفم آمد عکس های که از او نیز یافت ام را اینجا نیاورم
مشخصات شهید قدیر فرجی، همرزم شهید غلامرضا جلالی
مشخصات شهید قدیر فرجی، همرزم شهید غلامرضا جلالی
مشخصات شهید مصطفی اخیانی ، همرزم شهید غلامرضا جلالی
مشخصات شهید مصطفی اخیانی ، همرزم شهید غلامرضا جلالی
نفر سمت چپ شهید مصطفی اخیانی
نفر سمت چپ شهید مصطفی اخیانی
ایستاده نفر اول شهید مصطفی اخیانی، مقر قائمیه دزفول سال 1365
ایستاده نفر اول شهید مصطفی اخیانی، مقر قائمیه دزفول سال 1365
نفرات نشسته، نفر اول از سمت چپ شهید مصطفی اخیانی
نفرات نشسته، نفر اول از سمت چپ شهید مصطفی اخیانی
نفر دوم از سمت راست، شهید مصطفی اخیانی
نفر دوم از سمت راست، شهید مصطفی اخیانی
نفر اول از سمت راست شهید مصطفی اخیانی
نفر اول از سمت راست شهید مصطفی اخیانی
ردیف عقب - نفر دوم از سمت راست، شهید مصطفی اخیانی
ردیف عقب - نفر دوم از سمت راست، شهید مصطفی اخیانی
نفر دوم از سمت چپ شهید مصطفی اخیانی
نفر دوم از سمت چپ شهید مصطفی اخیانی
نفر وسط شهید مصطفی اخیانی
نفر وسط شهید مصطفی اخیانی
شهید ابراهیم ذبیحی همرزم شهید غلامرضا جلالی در تک مجنون، به همراه شهید ابراهیم حسینی
شهید ابراهیم ذبیحی همرزم شهید غلامرضا جلالی در تک مجنون، به همراه شهید ابراهیم حسینی
شهید قدیر فرجی را هم نمی شناسم و یا او را به یاد نمی آورم، اما با شهید غلامرضا جلالی و مصطفی اخیانی با هم در یک روز شهید، تفحص و نهایتا تشییع شدند، حیفم آمد عکسی را هم که از او یافته ام را نادیده بگیرم و و در کنار این دو شهید نیاورم، جالب است که این شهید در این نبرد در حال گذراندن خدمت سربازی، و سرباز بودند، و جالبتر این که بیش از 24 ماه و 23 روز از مدت خدمت خود را نیز طی کرده بود، و هنوز در جبهه حضور داشته است، نمی دانم چرا ترخیص نشده، تا در این عملیات شهید بشود؟! البته فکر کنم آن موقع در شرایط اضطرار جنگی مدت خدمت سربازی 27 ماه بود.
[1] - در عصر روم باستان یکی از رسوم جنایتبار این فرهنگ این بود که، اسیران و بردگان را در استادیوم هایی بزرگی به نام کولوسئوم که هر شهر برای خود چنین محل های نمایش جمعی را داشت، می آوردند تا موجبات شادی و پر کردن اوقات فراغت مردم خود را ایجاد کنند، و مردم شهر در اطراف استادیوم، روی پله های ساخته شده در شیب ها می نشستند و مثل صحنه یک تئاتر به نظاره مبارزه انسان ها با هم، و یا با حیوانات وحشی می شدند، که به جان آنها می انداختند و بدین ترتیب از مردن و تکه تکه شدن انسان ها در این صحنه نمایش لذت می بردند.
[2] - همان جمله عربی "فتارک الله" به معنی احسن گفتن به خود برای انجام کاری سخت می باشد، که در فارسی مخفف شده و تبدیل به "باریکلا" شده است.
[3] - مادر شهید تقی نیکوحرف از شهدای شهر دامغان از آن جمله است که در تاریخ 26 تیرماه، بعد از 38 سال انتظار به رحمت خداوند رفتند، آقای خامنه ایی درباره این گونه والدین شهدا گفته اند : "چقدر سخت است یک خانوادهای مفقودالاثر داشته باشد، خانوادهای که نمیدانند جوانشان زنده است یا نه، هر لحظهای برای آنها مثل شب عملیات است، دائم در حال نگرانیاند آیا زنده است، آیا شهید شده آیا زنده خواهند ماند آیا او را خواهند دید؟".
[4] - این همان منبع بروز اختلافی است که همواره برای مردم شاهرود و سمنان وجود داشته و برای اهالی شاهرود دردآور و اعتراض برانگیز است، اختلافی که از زمان پهلوی تاکنون ادامه یافته است؛ و در حالی که پتانسیل شهرستان شاهرود در همه صحنه ها شاید نصف بقیه استان است، اما در جذب امکانات، متاسفانه این امر بروزی ندارد و عدالت در هیچکدام از حکومت ها، چه آن زمان که به عنوان رژیم ستم شاهی! از آن یاد می کنند، و چه این حکومت که حکومت آن را ادامه حاکمیت عدل علی! از آن یاد می شود تامین نگردید و انگار نمی شود.
[5] - شب هنگام و معمولا موقعی که همه در خواب عمیق فرو می رفتیم کادر آموزشی در میان هیاهو و با تیراندازی های مشقی در داخل خوابگاه ما را با یک حمله ناگهانی که غافلگیر شده ایم آشنا می کردند و باید سریع از تخت بیرون می آمدیم و لباس پوشیده و در کمترین زمان خود را به میدان پادگان می رساندیم و معمولا به دنبال آن پیاده روی های شبانه و... هم داشتیم. آموزش فضای وحشت و تعجیل به خاطر آمادگی برای غافلگیر شدن توسط دشمن و تمرین گرفتن تصمیم های لحظه ایی، در این عملیات آموزشی تمرین می شد.
[6] - هور عظیم عبارت است از آبهای راکدی که از تجمیع پسآب رودخانههای دجله، کرخه نور، طیب و دویرج و نیز بارانهای فصلی به وجود میآید، مرز ایران از آب های هور می گذرد، عمق آب های هور حدود نیم متر تا سه متر است. هور پوشیده از گیاهان مردابی، بویژه نیزار، بردی و چولان است. آب های کرخه، سابله و... هورالعظیم را سیراب می کند، که دو سوم حجم هور در خاک عراق قرار دارد
[7] - خاطرات این حضور را در پستی تحت عنوان "رقص مرگ در میان نیزار – جاده خندق، قربانگاه شهید محمد رضا رجبی" در آدرس http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/1024-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%E2%80%93-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%82%D8%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B1%D8%AC%D8%A8%DB%8C.html می توان به مطالعه نشست.
[8] - پدافند یک کلمه نظامی در مقابل کلمه آفند به معنی عملیات دفاعی در مقابل عملیات تهاجمی است
[9] - منطقه جاده خندق در دل هورهای مرزی ایران و عراق قرار داشت و این جاده در جهت شرقی – غربی به خشکی های عراق در دشت های منطقه عمومی شهر القرنه می پیوست و با ساحل این دشت فاصله یک کیلومتری بیشتر نداشت و شب ها انعکاس نور چراغ های شهر القرنه عراق را می توانستیم، از این نقطه در آسمان شب ببینیم، روی دکل های دیدبانی این منطقه هم که می رفتی دشت های مجاور شهر القرنه و جاده بصره - العماره قابل روئیت بود، این منطقه پوشیده از آب های اضافی و پساب سیل وار رود دجله است که در نقطه ایی پایین تر از شهر القرنه عراق با فرات به هم پیوسته و "اروند رود" را شکل می دهند، پساب این رودها که به این دشت ها سرازیر می شود، محیط طبیعی زیبایی از نیزار و آبراهه های بسیار را شکل می داد که مملو از ماهی و مرغان دریایی مهاجر و بومی می شود. برای رسیدن به جاده خندق باید ده ها کیلومتر در جاده های غرق در آب های هور مسافت طی کرد تا به نزدیکی های خشکی دشت مانند منطقه عمومی شهر القرنه عراق رسید. با استقلال نیروهای استان سمنان از تیپ 21 امام رضا ع استان خراسان و تشکیل تیپ 12 قائم استان سمنان، این خط پدافندی نیز از تیپ 21 امام رضا به تیپ 12 قائم به ارث رسید و تامین نیروی مدافع و پشتیبانی این نقطه از مرزهای جنگی هم به استان سمنان واگذار گردید.
[10] - گردان حضرت موسی بن جعفر از گردان های تیپ 21 امام رضا بود، تیپی که ساختمان های "5 طبقه" را در حاشیه شهر اهواز مقر ستادی خود قرار داده بود، که ظاهرا این ساختمان ها متعلق به "لشکر 92 زرهی" ارتش در اهواز بود، و در قسمت دیگری از ساختمان های این لشکر مقر "لشکر 5 نصر" سپاه خراسان هم مستقر بودند، گردان ادوات تیپ 21 امام رضا نیز در آن زمان در زاغه های مهمات لشکر 92 زرهی جای گرفته بود.
[11] - خاطرات این نبرد را تحت عنوان "عملیات والفجر 8، زندگی زیر چتری از آتش برای بوارین، ام الرصاص و فاو" نگاشته ام که در آدرس http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1040-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%AC%D8%B18%D8%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%DA%86%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%B5-%D9%88-%D9%81%D8%A7%D9%88.html می توان به آن مراجعه کرد،
[12] - خاطرات این صحنه را تحت عنوان "خاطرات 17 ماهه آخر جنگ، جزیره مجنون، نبرد پدغربی، شهید اصغر پازوکی" به نگارش در آورده ام که در آدرس http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1063-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-17-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%8C-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86%D8%8C-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%AF%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C.htmlقابل مراجعه است.
[13] - سه جاده باریك در داخل آب به موازات یكدیگر به نام های پد غربی، پد شرقی و پد مركزی جزیره مجنون جنوبی را می ساختند که بعلاوه جزیره مجنون شمالی، آنان را جزایر مجنون می شناسند، شهر هویزه در شمال شرقی جزیره ی مجنون واقع است. در غرب آن رودخانه ی دجله، در جنوب آن شهرک القرنه و در شمال آن شهرک العزیز واقع است. در حوالی منطقه پنجاه روستا وجود دارد که ساکنین آن بومیان شیعه و غیر نظامی اند. در بیشتر آبراه های جزایر مجنون برای این که نه قایق و نه نیروهای نظامی حرکت نتواند کند، دشمن ارتفاع آب را حدود هفتاد سانتی متر نگه داشته بود. جزایر مجنون جزیرههایی مصنوعی بودند که در داخل هور ایجاد شده بود. از لحاظ جغرافیایی، این جزایر در شمال طلاییه و در جنوب تنگه چزابه قرار دارند.
[14] - از رزمندگان اهل دامغان که در عملیات والفجر 8 مجروح شد و آر.پی.جی ضد نفر دشمن در ران پای او فرو رفت و عمل نکرد و با همین وضع به عقب منتقل شد.
[15] - برخی دیگر از شهدای شهرستان شاهرود که در کنار غلامرضا جلالی و در همین عملیات به شهادت رسیدند و اینک مزار شهدای این شهر میزبان آنان است، و من در آن نوروز رویایی، بر مزار تک تک آنان حضور یافته و توشه برچیدم عبارتند از :
سنگ نوشته بر قبور برخی شهدای پد غربی جزیر مجنون در تاریخ 29/4/1366 خفته بر مزار شاهرود
280- بسیجی شهید مصطفی اخیانی فرزند عبدالرزاق، ولادت 1347، که در مورخه 29/4/1366 در منطقه عملیاتی جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت نایل و پیکر پاکش پس از ده سال بخاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید "خدایا راضی ام کن به این که بدنم در راهت قطعه قطعه گردد زیراکه اینگونه مردن برای من شیرین تر است" به صبح زندگی این خاکدان رفتی که دانستی به مقصد می رسد اهل شهادت از سحر خیزی
وصیت نامه این شهید بزرگوار بدین شرح است : بسم الله الرحمن الرحیم سخنی با پدر و مادرم
"رب ارحمهما ربیانی صغیرا" پدر و مادرم می دانید و می دانم و خدا نیز آگاه است که این حقیر جوابگوی ذره ای از زحمت و رنجهای شما نمی توانم باشم . عزیزان من در راه پرورش اینجانب زحمات فراوان کشیدید و به لطف پروردگار چنین فرزندی به اجتماع تحویل دادید پس راضی نباشید که فرزندتان راهی جز راه حسین برود و با مرگی جز مرگ حسین گونه بمیرد و شاد باشید که خداوند چنین کرامتی ارزانیتان داشت، که افتخار دنیا و آخرت را نصیب شما کرد و پسرتان را در راه خود پذیرفت. پدر و مادرم اگر در این راه به شهادت رسیدم ، هیچ اندوهی به دل راه ندهید و خوشحال باشید. مادرم در عزایم گریه نکن که گریه تو مایه شادی دشمنان است. در آخر از شما التماس دعا داشته و حلالیت می طلبم. فرزندتان مصطفی
سخن این حقیر با امت حزب الله، بسمه تعالی، برادران و خواهرانم سفارش این حقیر به تمامی این است که تا آخرین لحظه زندگی دست از این پیر خمین برندارید و همواره پشتیبان ولایت فقیه و روحانیت در صحنه باشید . چرا که دشمنان، اسلام را بدون این دو می خواهند. شما حافظ خون شهدایید پس مبادا که لحظه ای از حرمت آن غافل گردید. از حضور در صحنه دریغ نکنید و به هیچ یک از عوامل استکبار اجازه اعلام موجودیت ندهید. از شما می خواهم که دعا به امام رافراموش نکنید و این بنده حقیر را که سخت محتاج به دعای شماست، فراموش نشود. در پایان از تمامی کسانی که به نحوی حق بر گردن این حقیر دارند، حلالیت طلبیده و التماس دعا دارم. برادر کوچک شما بنده گنهکار مصطفی اخیانی
سخنی با برادران همکلاسم و معلمان گرامی، بسمه تعالی، معلمان گرامی و استادان عزیز که به هر صورتی در پرورش و تعلیم این حقیر نقشی داشته اید، از تمامی شما از صمیم قلب تشکر می کنم، هرچند از زحمات شما ذره ای نیز قابل قدردانی نخواهد بود. از معلمان گرامی تقاضا دارم که در کار خود ایمان کامل داشته و با تلاش فراوان در و « معلمی شغل انبیاست » تربیت صحیح این فرزندان امت حزب الله کوشا باشید. چرا که مبادا که در این شغل شریف خیانتی صورت گیرد که در برابر خداوند مسئول خواهید بود. ای برادران و همکلاسان و دوستان عزیز بدانید که از اهم امور پس از حضور در جبهه، درس خواندن و حاضر شدن در کلاس درس است. با سعی و تلاش هرچه تما متر به یادگیری پرداخته و راه را بر آنهایی که بویی از انقلاب و ولایت نبرده اند، ببندید و مگذارید که خدایی نکرده، اینان میدان را از شما بربایند و آینده کشور را در دست بگیرند و بدانید خون شهدا در دست شماست، مبادا که آنرا پایمال کنید و در پایان از تمامی همکلاسان و معلمان گرامی حلالیت می طلبم. والسلام
سخنی با شما کبوتران عاشق، من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدواالله علیه فمن هم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و و اما شما ای کبوتران عاشق دلسوخته که به یکباره دنیا را رها کرده و از ما بدلوا تبدیلاً دنیایتان بریدید و گوی سبقت را درمیدان سعادت و قرب الی الله ربودید و چیزی جز عشق حسیندر دل ندارید و پروانه ای هستید در گرد شمع فروزان عالم هستی، دیوانه وار رو به سوی معشوق نهید و از بلاها و مصائب هراسی به دل راه ندهید. آری: در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی برادران من مبادا که لحظه ای از خدا غافل گردید. مبادا که لحظ ه ای ذکر او را از لب بردارید که تنها رمز موفقیت ما در همین ذکرها و مناجا ت های شبانه است . اخلاص را توشه راه خود کنید که تنها ملاک اعمال است. شرکت در عزای اباعبدالله فراموشتان نگردد که زندگی و استواری اسلام در گروه همین است و در آخر از یاری امام عزیزمان این پیر جماران دست برندارید و همواره دعاگوی او باشید . از تمام شما التماس دعا داشته و حلالیت می طلبم. « والسلام » برادر کوچک شما مصطفی اخیانی
سخنی با آشنایان و وابستگان، بسم الله الرحمن الرحیم، آشنایان و وابستگان: اول و آخرین توصیه این حقیر به شما عزیزان این است که بکوشید همواره در خط ولایت بوده، لحظه ای از پیروی این ابراهیم زمان، دست برندارید. از آنهایی که تاکنون احتمالاً در انجام وظایف خود نسبت به این انقلاب قصور داشته اید ، تقاضامی کنم دست از اینگونه اعمال بردارید، که عقوبتی سخت در پیش دارد و مبادا که آن زمان که دیگر پشیمانی نفعی ندارد، از خواب غفلت بیدار شوید. در آخر از همگی شما علی الخصوص آنهایی که بر گردن این حقیر حقی دارند، حلالیت طلب کرده و التماس دعا دارم.
ملتمس دعا العبد الحقیر العاصی مصطفی اخیانی
281- بسیجی شهید ابراهیم ذبیحی فرزند علی اکبر، ولادت 1351، که در مورخه 29/4/1366 در منطقه عملیاتی بدر کربلای جزیره مجنون به خیل شهدا پیوست و پیکر مطهرش پس از 10 سال به خاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید "خدا را شکر می گویم که توفیق حاصل شد که من هم به جبهه بیایم و ادای تکلیف کنم" خوشا با فرق خونین در لقا یار رفتن سر جدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن

شهیدان ابراهیم حسینی و ابراهیم ذبیحی - سد گتوند در شوشتر
284- دانش آموز بسیجی شهید قدیر فرجی فرزند شیرولی، ولادت 1345، شهادت 29/4/1366 که در منطقه عملیاتی بدر جزیره مجنون به فیض شهادت نایل آمد و پیکر پاکش پس از ده سال بخاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید "خداوندا ! در قرآن مستحکمت فرمودی از میان مومنین مردانی هستد که با خدای خویش پیمان بستند و گروهی از آنان به این وعده وفا کردند، این گروه شهید هستند".
کاش بشر بدین مرحله از فهم می رسید که خداوند در جهان خانه ایی ندارد، و این جهان را به عنوان خانه ایی برای زیست موقت موجوداتی که در آن خلق کرده بدان ها واگذار نموده است، و گرچه او خانه ایی بر زمین ندارد، اما کل جهان در معرض اوست، بی آنکه از قدرتش سود جوید، و نظم عمومی را که خود چیده است، و ما در احاطه آنیم (سنت خداوندی) بر هم زند، قانون و قدرتش بر ما جاریست، و این خود هستیم که باید این جهان را با لحاظ وجدان انسانی خود، اداره کنیم؛
مکان هایی که ما به خداوند منتسب می کنیم و برایش قباله مالکیت، و قانون حضور این و آن را می نویسیم، و یا بر سر آن با هم مجادله، جنگ و نزاع می کنیم و...، می تواند تنها نقطه ایی از نقاطی باشد که بر این زمین، بی شمار وجود دارند، و هر یک این قابلیت را دارند که از آن محل، انسان با او ارتباط گرفته، و این تنها اوج تعصب مذهبی ماست که بر سر این عبادتگاه ها نزاع، جنگ و خونریزی می کنیم، و از بندگانش می کشیم و یا از ما می کشند.
در حالی که برای ارتباط با خدا جای خاصی مطرح نیست، و همه آنچه ما به خدا منتسب می کنیم و یا اختصاص می دهیم او به ما داده است تا در یک زندگی اجتماعی و بشری انسانیت خود را گسترش و بروز دهیم، و اگر دعوایی بر سر مکان هاست، ناشی از جهل و انحراف ما انسان ها از معیارهای انسانی ماست، ورنه پروردگار از رگ گردن بر ما نزدیک تر است [1] و اصلا او از ما دور نیست، که ما به جایی خاص برویم تا با او سخن کنیم.
به این نمونه نگاه کنید :
دهه هاست که اقلیت مسلمان هند توسط هندوهای افراطی تحت فشارند و در عدد هزاران کشته می شوند تا مسجد بابری به عنوان مکانی خاص به پیروان رام (خدای هندوان) تعلق گیرد، و هندوهای افراطی با سوار شدن بر موج احساسات مذهبی عوام، و همراه کردن آنها با خود و تخریب این مسجد تاریخی، و متعاقب آن با بی اثر کردن قوانین جمهوری سکولار دمکرات هند، اعمال نفوذ سیاسی، نقض استقلال سیستم قضائی هند و... بالاخره مکان این مسجد را از آن خود کردند، تا معبد رام را بر ویرانه های آن ساخته، خدای رام صاحب معبد محل تولد خود شود؛
این نیز بعد از ظلم های بیشمار در مقابل چشم جهانیان شد، اما هنوز جوهر این حکم پیروزی برای آنها خشک نشده است که مقامات اقلیت بودایی مذهب هند (که آنان نیز مثل مسلمانان روزگاری حاکمیت کل هند را در دست داشتند) مدعی شدند که شواهد تاریخی یافته شده در ویرانه های مسجد بابری نشان می دهد که این محل به لحاظ تاریخی به جامعه بودایی هند تعلق دارد. و قضاوت این امر با هندوان نیز باید به سازمان جهانی یونسکو، وابسته به سازمان ملل سپرده شود، و تو گویی هندوهای افراطی از این پس در صورت ادامه مقاومت بودایی ها بر این مالکیت، باید فشار و کشتار دیگری را بر جامعه بودایی خود که آنها نیز اقلیت ناچیزی در هند هستند، اعمال دارند تا این جایگاه خدای خود را بسازند، و لابد از این پس باید از بوداییان کشتار کنند و...
از سوی دیگر در 23 تیرماه 1399 (13 جولای)، آقای کی.پی شارما اولی (K.P Sharma Oli) نخست وزیر نپال هم در مراسم بزرگداشت تولد شاعر مشهور نپالی بهانوبهکتا (Bhanubhakta) [2] در کاتماندو (پایتخت نپال)، محل تولد "رام" را در نپال دانست و عنوان داشت که "گرچه آیودیای (Ayodhya) اصلی در تُوری (Thori) در غرب بیرگونج (Birgunj) در جنوب کشور نپال قرار دارد، هند اعلام داشته است که مکان هندی، محل تولد خدای رام است. [3] ما نیز بر این اعتقادیم که الهه سیتا (Sita) با شاهزاده رام هندی ازدواج کرد، اما آیودیا (محل تولد خدای رام) روستایی است که در غرب بیرگونج (در نپال) قرار دارد. در هند اختلافات بزرگی در مورد آیودیا (محل تولد خدای رام) هست (و این مکان در هند مدعیان زیادی دارد)، اما در مورد آیودیای نپال اختلافی نیست (و مدعی ندارد)".
این است که در کشمکش تسلط و صاحب شدن مراجع قدرت مذهبی خاص بر اماکن مذهبی، هزاران نفر کشته می شوند تا عده ایی تسلط خود را بر چند صد متر زمین خاص به عنوان جایگاه خداوند، تثبیت کنند؛ و از منافع معنوی، قدرت و ثروت ناشی از آن بهره مند باشند.
در این سوی دنیا، و در خاورمیانه نیز یهودیان می گویند قدس و بیت المقدس بر خرابه های معبد سلیمان بنا شده و باید ویران شود، و معبد سلیمان دوباره بر آن برپا شود، و این داستان جهل و انحراف ما همچنان خون از دو طرف می گیرد، و خداوند که به ظاهر خود موضوع اصلی دعوا در این بحران های وسیع بین انسان هاست، در آن بالا نشسته و از این دعواها مبراست، و بندگانش بر سر او جدل می کنند، از هم می کشند و کشته می شوند.
این شرایط را که می بینیم به یاد این پنج پاره های ارزشمندِ شاعر عصر صفوی، جناب شیخ بهایی می افتم که اینگونه سرودند :
تاکی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟ ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را میطلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوهگه یار حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهائی که دلش زار غم توست هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
[1] - آیه 16 سوره ق (نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ)
[2] - این شاعر نپالی در سال 1814 در تانهو (Tanhu) در غرب نپال به دنیا آمد به واسطه ترجمه کتاب رامایانا به زبان نپالی مشهور است، او در سال 1868 از این دنیا چشم بست.
[3] - آیودیا روستایی است در نزدیکی شهر فیض آباد در ایالت اتارپرادش هند که هندوهای افراطی معتقدند محل تولد خدای رام (از خدایان مهم هندوهاست) دقیقا زیر مسجد بابری قرار دارد که در زمان اورنگ زیب پادشاه گورکانی هند ساخته شد، لذا این مسجد را دو دهه قبل ویران کردند و حکم نیز از دادگاه هند گرفتند که معبد را بر ویرانه های این مسجد بسازند، اما اکنون دو مدعی جدید یافته است، یکی بوداییان که مکان مسجد را از آن خود می دانند و نپالی ها که معتقدند محل تولد رام در کشور آنهاست نه در آیودیای هند.
من به خود حیرانم!
او به خود بیخودُ، بی خبرُ، بر منِ حیران، حیران!
آخر این حیرانی ها، راه من را به کجا خواهد برد؟!
کی شود شُل، گریبانِ من از حیرانی،
هست آیا رهایی؟!
از پس این همه نادانی، وز، وسعت این دشتِ سوالات بلند،
سپیدارها چون بیرق ها،
می کشند اینجا سر، در زمینِ پر از حیرتُ حیرانی ما،
رو بدان سقف بلند،
و در این سو، آسمانیست فراخ،
اما چه سود؟!
نی ره به آسمانم گشود، و نی حاصلی در زمینم دارند چند،
آخرش!
در بی ثمریُ تلاشی بی حاصل،
شده اند چوبک خشکی،
تا که داری باشند، و دار کشند، سوالی ساده،
یا که سوزند زندیقی را، به جُرم اشراقی چند،
اینک آن محکومم من!
از داشتنت، و بر داشتنت!
نعمتی ناخواسته،
چون این سپیدارهای قد کشیده و بی حاصل،
نه به تمکین توام راهم بود،
نه به ترکت توانایم هست،
اینکم من،
نه به تقصیر توان، راه به پایان بُرد خود،
نه به پایان توام، راضی من،
چون که پایانِ تو، پایانی نیست،
ابتداییست به ظلمی دیگر،
صورتی تازه ز حکم!
نعلی تازه بر نعشِ دگر،
دور تکراریست ز عشق، که به نفرت بُردست راه،
حاکمی، اما،
محکومی علی الابد،
چهره ها تازه، روح ها باقی و قدیم،
در تناسخ،
در حلولی به جسمی دیگر،
در ظهوری و نزولی تازه،
حکم تکرارست تناسخ، دیگر،
از این جسم، به جسمی دیگر،
روح آتش، که به تکرار بسوزاند مرا،
بایدم، کین روحِ آتش بیداد گذشت،
تا تناسخ شود از بیخ و بن آزاد از آتش،
آرشی خواهم من،
که به تیری بندد چند،
روح این آتشُ، اندازد دور،
این حلولِ غم انگیزُ، تکرارِ بی پایان را،
ریشه کن باید کرد،
ریشه این دل بیدادگرِ آتش را،
ریشه در خاک، فرو باید کرد،
همان خاک که زان خاک، سرودند انسان را،
که برای همه از نوع خودُ، غیر از خود،
راه زیستنُ، زندگی می جوید او،
ریشه باید کَشید از آتش،
از غرورِ اشرف بودن، اشرف زیستن،
وزین شرفِ بی شرفی،
ریشه ها باید شست،
از غرورِ اُفتادن خود، زان چکه ی آن، خصلت ناب خداوندی خود،
باید این لحظه به خاک آلودن،
بینی نفس سرکش شیطان صفتِ ذل خداوندی را،
که من انسانم، من
من بنده آن نورم، و از آتش دور،
منِ خاکی کجا، آتش سوزان کجا،
که من خاکی را این آتش،
در طمع، به یک تیله بُرّان و بی حاصل بُرد،
بایدم خاکی بود،
پرحاصل،
چشم امید همه خلق بر این حاصلخیزیست،
روح آتش!
تو برو!
زین خانه خاکسترِ سوزان ز بیداد خود،
تو رها کن انسان،
ریشه ات را تو بکن، زین گِل خشک،
کَز سوز گرمای تو سوخت،
ریشه این منِ انسانُ، انسانیت من
به نظم در آمده در تاریخ 22 تیرماه 1399
دست نگهدارید؟!! به راحتی بیرون نریزید! شاید آخرین نسخه از یک جزوه، یک کتاب نایاب، یک سند ارزشمند، دستنوشته ایی از یک انسان فرهیخته و ناآشنا، دلنوشته های یک آشنا به عالم دل و... در بین همین اوراقی باشد که شما آن را لایق زباله انگاشته اید، و قصد بیرون ریختن آن را دارید!
این روزها خانه ها آنقدر کوچک، و بدون انباری و کتابخانه مناسب است، که همواره مواردی هستند که می پنداریم باید از شرش خلاص شویم!
اما از آن سو نیز شهرهای ما از کتابخانه هایی با وسعت، قوانین و تدابیر لازم، و کتابدارهایی با وسعت نظر مناسب و حساس به گنجینه های اطلاعات و... برخوردار نیست که پذیرای کتاب ها و اسنادی باشد که اگر شهروندان دیگر بدان احساس نیازی ندارند، اما به واقع حاوی اطلاعات خوبی در مورد مناطق، اوضاع، بزرگان و... شهر و یا منطقه ماست، آنرا با آغوش باز پذیرا باشند و حفظ نمایند.
قلب یک شهر را باید آرشیو اسناد، کتاب ها و میراث نوشتاری، صوتی و تصویری در مورد آن منطقه تشکیل دهد، و همواره این کتابخانه ها و کتابدارهایش باید با حرص و ولع تمام در انتظار افرادی باشند که دارایی نوشتاری، گفتاری، تصویری و... خود را بدان هدیه می دهند، تا هم کتابخانه ها همواره تکمیل محتوا شوند، و هم دُردانه های دانش و آگاهی در بین زباله ها به خمیر ساخت کارتن، بسته های کادو و... سپرده نشوند.
عکس هایی که در این پست می آید برگ هایی از کتابچه اییست که در سال 1346 توسط "جمعیت شیر و خورشید شهرستان شاهرود" که همان "جمعیت هلال احمر" فعلی محسوب می شود، تهیه و چاپ گردید، و دارای اطلاعات و آمار جالبی در خصوص وضعیت شهرستان شاهرود و بخش های تابعه آن در آن زمان و پیش از آن است، که محتوایش نشان می دهد این پروژه توسط انسان کاربلد و فرهیخته ایی انجام، و اطلاعات جمع آوری و ثبت گردیده اند، و به صورت واقع بینانه ایی، دست اندرکاران این کتابچه آنرا "شناسنامه شهرستان شاهرود" نامیده اند.
این کتابچه نیز از جمله کتاب ها و اوراقی بود که برای خمیر شدن به کارخانه خاص این امر، فرستاده می شد، که از قضا در تور انسان دانا و گوهرشناسی افتاد که قدر آن را دانست، و از این محموله جدا کرد، و نجات داد؛ گزیده ایی از این کتابچه را عکس برداری کردم، که عینا می آورم :
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
وضعیت شهرستان شاهرود در آینه آمار جمعیت شیرخورشید در سال 1346
ملت ها ابتدا باید در جهت تضعیف جریانات جنگ طلب در درون خود اقدام کنند، سپس از خداوند نیز بخواهند که آنان را از شر مسببان جنگ ها دور بدارد، اما مهمترین عامل بازدارنده از وقوع جنگ ها، افکار عمومی ملت هاست که نباید اجازه و رضایت دهد، جنگی آغاز شود، و نقشه جنگ طلبانی را که عطش جنگ دارند را، که به هر قیمتی می خواهند کشور را به سوی جنگ بکشانند، خود خنثی نمایند، چرا که جنگ و نبرد سرمایه های بسیاری را از ملت ها و کشورها نابود می کند، و تنها این بعد از جنگ، و خوابیدن گردِ خاکستر آن است که انگشت ندامت را به دهان ما می بریم، که چه سرمایه هایی از دست رفت، که جایگزینی برای آن وجود ندارد.
هر چند ما شعار می دهیم که "شهیدان زنده اند"، ولی به حال ما و جامعه ما چه سود که آنان زنده اند و نزد خدای خود روزی می خورند، در حالی که جامعه و ملت از وجود قهرمانان خود محروم می شود، انسان های نابی که این چنین حاضر بودند بی هیچ طمع در کسب قدرت و ثروت، برای آب و خاک و ملت خود، از جان نیز بگذرند؛ این خسارت جبران ناپذیری است که آه از دل انسان هایی که این سرمایه ها را می شناسند، و قدر می دانند، بلند می کند.
در طی این چند دهه از عمر انقلاب می گذرد و یا پیش و حین آن، جان ها و سرمایه های بسیار ارزشمندی در انواع مختلف و به بهانه های متفاوت از دست رفت، انسان هایی که هر یک سرمایه ایی بزرگ برای ملت و کشور بودند و آرمان های بزرگی در ذهن، برای خود، کشور و ملت و یا حتی جهانیان داشتند، و سرمایه هایی این چنینی در عدد چندین، صد هزار نفر، از ملت ما دریغ شدند، این روزها در این هنگامه های غم است که جای خالی تک تک آنان بیشتر از قبل احساس می شود، توبره تهی که سرمایه آن برخی توسط خود و برخی توسط دشمن به تاراج رفت، و بدا به حال جامعه ایی که روند بی اثر کردن نیروهایش، و به حاشیه راندن سرمایه هایش چنان داغ است که به راحتی این غربال نیروها به نام "ریزش ها"، تئوریزه و مباح هم می شود، و بیش از پیش، فیلترهای ریزنده سرمایه های آن، تقویت و حمایت بی دریغ هم می شود.
اکنون در این هنگامه غم، حتی نام شهدا هم که ما مدتی با آنها هسنگر، همرزم همنفس، همهدف و... بودیم، تاثیرگذار بوده و هست، به طوری که برای نام نهادن فرزندان مان نیز از نام آنان الهام می گرفتیم و می گیریم، در دوره جنگ، در آن زمان که غرق در نبرد، شهید و شهادت بودیم، حتی برای نام گذاری فرزندان خود که به دنیا می آمدند نیز، نیم نگاهی به این عزیزان داشتیم، رزمندگان زیادی را می شناسم که نام فررزندان خود را با تاسی از نام شهیدی خاص، نام گذاری کردند، در بین خانواده ها هم همینگونه بود.
به عنوان مثال حدود سال 7 - 1366 (یعنی سی سال پیش) بود که فرزند دوم، برادرم به دنیا آمد، در حالی که او نیز چون من در آن زمان در منطقه عملیاتی بود، و تراکم کاری اش حتی اجازه بازگشت از منطقه جنگی را در زمان تولد فرزندش هم به او نمی داد، و می خواست این وضعیت عارض شده را از آن راه دور رفع و رجوع نماید، لذا بدون هیچگونه بازگشتی، اقدامات لازم بر این تولد را از مقر صادقین تیپ 12 قائم، در نزدیکی باختران (آنروز و کرمانشاه فعلی) هدایت می کرد، او مرا فرا خواند و ضمن دادن این خبر خوش، از من برای تعیین نام این نوزاد به نوعی استمداد کرد، تا فرایند اداری گرفتن شناسنامه این تازه وارد را، از این نقطه در غرب کشور، پیگیر باشد، و لذا از من پرسید چه نامی بر او بگذاریم؟
آن روزها من تحت تاثیر شهادت دو برادر شهید، سید کمال الدین و سید جمال الدین میری بودم، که از همشهری های ما بودند، و هر دو در یک سال (1364) به فاصله کمتر از سه ماه از همدیگر به شهادت رسیدند، و لذا در هنگامی که آنان در پس زمینه ذهنی ام بودند، ضمن اشاره به نام این دو بزرگوار گفتم، "سید جمال الدین" و "سید کمال الدین" هم زیباست و... او هم استقبال کرد و بعدها با سبک و سنگین کردن انتخاب های دیگرش، تصمیم بر نهادن نام سید جمال الدین بر این فرزند تازه به دنیا آمده قرار گرفت، و همین هم شد نام این نوزاد.
به همان صورت که بعد از شهادت سید محسن، ایشان فرزند اولش را نیز سید محسن نامید، بعضی دیگر نیز فرزندان خود را محسن نامیدند، و این نام گذاری ها، در واقع به نوعی تقدیری بود از شهدا، اما این روزها که در عکس های شهدا گشت و گذار می کنم، عکس هایی که خود اسناد جنگ ماست، و تاریخ گویایی از این جنگ طولانی را در خود دارد، تاریخ کسانی را که برای دفاع از این آب و خاک برخاستند و نقش هایی بزرگ آفریدند، را در خود ثبت کرده اند، این خاطرات نیز از جلوی چشمانم رژه می رود، و آه و افسوسم به هواست.
شهید سید جمال الدین میری، متولد 15/7/1342 در حالی که مسئولیت پیک گردان اعزامی از شاهرود را بر عهده داشتند، در اثر اصابت ترکش به سرش در تاریخ 21/11/1364 در عملیات بزرگ والفجر 8 به شهادت رسید؛ گزارشی از آن شب وحشت انگیز را قبلا نوشتم، که چطور ما در تیپ 21 امام رضا با همکاری چند تیپ و لشکر دیگر عملیاتی را برای فریب دشمن در مقابل خرمشهر آغاز کردیم، تا رزمندگان دیگری فرصت یابند از سمت فاو وارد خاک دشمن شده، و موفق شوند از رودخانه خشمگین اروند، و موانع مستحکم دشمن در آن بگذرند، این شهید در همان حمله به جزایر بوارین و ام الرصاص به شهادت رسیدند، در حالی که در زمان شهادت تنها 23 سال سن داشت.
و برادر بزرگترش سيدكمال الدين ميري که متولد 12/11/1339 بود نیز پیش از این در تاریخ 16/9/1364، با سمت مسئول دسته در منطقه عملیاتی هورالعظیم و خط پدافندی جاده خندق حضور یافته بود، که بر اثر اصابت تركش به شكم، دست و پاها، به شهادت رسیدند، او نیز در زمان شهادتش تنها 25 سال سن داشت.
آنها در نبردی جان خود را تقدیم دفاع از مرز و بوم و جامعه خود کردند که در بوجود آمدن آن نبرد نقشی نداشتند؛ اما باید گفت که ما واجد جامعه نرمالی نیستیم، و نیروها و وزنه هایی که لازمه چنین جامعه ایی هستند، و باید شکل بگیرند، شکل نمی گیرند، یکی از نیروهایی که لازمه منطقه جنگخیز ماست، گروه های فعال صلح طلب و ضد جنگ است، که اگر داشتیم شاید بر این کشور هشت سال جنگ توسط نیروهای جنگ طلب آن زمان تحمیل نمی شد؛ کاش در خلال سال های 8-1359 جنبش ها، و نیروهای ضد جنگ قوی در کشورمان و در منطقه خاورمیانه فعال بودند و می داشتیم تا جلوی حادث شدن این جنگ را می گرفتند، چیزی که هنوز نیز منطقه خاورمیانه و کشورمان از آن محروم است در حالی طعم تلخ جنگ را چشیده است و ویرانی و خسارت های بی پایانش را می بیند و هنوز با آن دست به گریبان است، منطقه و کشوری که هنوز آبستن جنگ های بزرگ است، اما ما فاقد آن نیروی جنگستیز موثر هستیم، در مجالس ما فراکسیون ضد جنگی هیچگاه وجود نداشت و به عکس شعارهای هیجان انگیز مرگ بر این و مرگ بر آن بازار بهتری داشته است و... و هنوز ملت های منطقه با این همه خسارتی که از جنگ های بی پایان و پی در پی که دیده اند، بر ضرورت ایجاد این ساز و کار لازم دست نیافته اند، در حالی که آفت زده ترین منطقه جهان از لحاظ جنگ ها و درگیری های دائم هستیم، ولی هنوز که هنوز است یا به شکل گیری این نیروها رضایت داده نمی شود و یا چنین ضرورتی از سوی قوه عاقله ملی احساس نمی شود، که در هر صورت این نشان از بیماری شدید جامعه ما از این لحاظ است.
شهید سید جمال الدین میری در آینه عکس های جنگ
مشخصات شهید سید جمال الدین میری
مشخصات شهید سید جمال الدین میری
شهیدان سید جمال میری و کاظم میرحسنی در لباس ورزش باستانی
شهیدان سید جمال میری و کاظم میرحسنی در لباس ورزش باستانی
شش شهید در یک قاب، از راست شهید محمد مهدی حجی، منصور شیخ کبیر، شهید سید جمال الدین میری، شهید سید محمود اردکانی، شهید سید جواد صداقت، شهید سید کمال الدین میری، شهید حسین غنیمت پور
شش شهید در یک قاب، از راست شهید محمد مهدی حجی، منصور شیخ کبیر، شهید سید جمال الدین میری، شهید سید محمود اردکانی، شهید سید جواد صداقت، شهید سید کمال الدین میری، شهید حسین غنیمت پور
نفر سوم از چپ، نفرات ایستاده شهید سید جمال الدین میری
نفر سوم از چپ، نفرات ایستاده شهید سید جمال الدین میری
سه شهید در یک قاب، از چپ شهید سید جمال الدین میری، شهید اخوی عرب، شهید سید محمود سید اردکانی
سه شهید در یک قاب، از چپ شهید سید جمال الدین میری، شهید اخوی عرب، شهید سید محمود سید اردکانی
بهمن 1364، قبل از عملیات والفجر 8 که شهید شدند، پادگان حمیدیه اهواز ، نفر اول نشسته از چپ شهید سید جمال الدین میری
بهمن 1364، قبل از عملیات والفجر 8 که شهید شدند، پادگان حمیدیه اهواز ، نفر اول نشسته از چپ شهید سید جمال الدین میری
سه شهید در یک قاب، از چپ شهید سید جمال الدین میری، شهید اخوی عرب، شهید سید محمود سید اردکانی
سه شهید در یک قاب، از چپ شهید سید جمال الدین میری، شهید اخوی عرب، شهید سید محمود سید اردکانی
از راست ایستاده ها، شهید سید جمال الدین میری، شهید سید محمود سید اردکانی ،
از راست ایستاده ها، شهید سید جمال الدین میری، شهید سید محمود سید اردکانی ،
شهید حسین غنیمت پور در اول صف، شهید محمود عرب، اسماعیل قاسمپور، شهید سید جمال میری، شهید محمود اردکانی،
شهید حسین غنیمت پور در اول صف، شهید محمود عرب، اسماعیل قاسمپور، شهید سید جمال میری، شهید محمود اردکانی،
عکس اعزام شهید سید جمال الدین میری به جنگ
عکس اعزام شهید سید جمال الدین میری به جنگ
مقر کاتیوشا، مریوان، 1362، عملیات والفجر 4، ورزش باستانی نفر سمت راست تصویر سید جمال الدین میری
مقر کاتیوشا، مریوان، 1362، عملیات والفجر 4، ورزش باستانی نفر سمت راست تصویر سید جمال الدین میری
نفری که داره بوسیده می شود شهید سید جمال الدین میری است مقر انرژی اتمی
نفری که داره بوسیده می شود شهید سید جمال الدین میری است مقر انرژی اتمی
دو شهید در یک قاب شهید سید جمال الدین میری و شهید عباس قاسمپور
دو شهید در یک قاب شهید سید جمال الدین میری و شهید عباس قاسمپور
عکسی تکی از شهید سید جمال الدین میری
عکسی تکی از شهید سید جمال الدین میری
شهید سید جمال الدین میری پرچم به دست
شهید سید جمال الدین میری پرچم به دست
شهید سید محمود سید اردکانی و شهید سید جمال الدین میری
شهید سید محمود سید اردکانی و شهید سید جمال الدین میری
شهید سید محمود سید اردکانی و شهید سید جمال الدین میری به دیدار شهدا رفتند
شهید سید محمود سید اردکانی و شهید سید جمال الدین میری به دیدار شهدا رفتند
شهید سید محمود سید اردکانی و شهید سید جمال الدین میری - دوستی عمیق شهدا با هم
شهید سید محمود سید اردکانی و شهید سید جمال الدین میری - دوستی عمیق شهدا با هم
از چپ شهید اخوی عرب، شهید سید جمال الدین میری، شهید حسین غنیمت پور
از چپ شهید اخوی عرب، شهید سید جمال الدین میری، شهید حسین غنیمت پور
از راست شهید سید جمال الدین میری، شهید سید محمود سید اردکانی
از راست شهید سید جمال الدین میری، شهید سید محمود سید اردکانی
شهید سید جمال میری نفر ایستاده از سمت چپ نفر سوم
شهید سید جمال میری نفر ایستاده از سمت چپ نفر سوم
نفر وسط شهید سید جمال میری در حالی توصیه به عکاس
نفر وسط شهید سید جمال میری در حالی توصیه به عکاس
شهید سید جمال میری نفرات ایستاده از چپ نفر دوم
شهید سید جمال میری نفرات ایستاده از چپ نفر دوم
شهید سید جمال میری نفرات نشسته از راست نفر دوم
شهید سید جمال میری نفرات نشسته از راست نفر دوم
شهید سید کمال الدین میری در آینه عکس های جنگ
عکس پرسنلی شهید سید کمال میری
عکس پرسنلی شهید سید کمال میری
مشخصات شهید سید کمال الدین میری
مشخصات شهید سید کمال الدین میری
شهید سید کمال الدین میری
شهید سید کمال الدین میری
شهید سید کمال الدین میری در جمع دوستان
شهید سید کمال الدین میری در جمع دوستان
سید کمال الدین میری درجمع دوستان
سید کمال الدین میری درجمع دوستان
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
مراسم تشییع پیکر شهید سید کمال الدین میری در شاهرود
سید کمال الدین میری درجمع دوستان
سید کمال الدین میری درجمع دوستان
سید کمال الدین میری درجمع دوستان
سید کمال الدین میری درجمع دوستان
شهید سید کمال الدین میری در جمع دوستان جنگ
شهید سید کمال الدین میری در جمع دوستان جنگ
شهید سید کمال میری و شهید حسین منتظری و مرحوم منصور حیدریان
شهید سید کمال میری و شهید حسین منتظری و مرحوم منصور حیدریان
شهید سید کمال الدین میری در جمع دوستان هنگام اعزام به جنگ
شهید سید کمال الدین میری در جمع دوستان هنگام اعزام به جنگ
نیروهای دسته تحت امر شهید سید کمال الدین میری در جاده خندق بعد از او شهید کرمانیان جای ایشان به فرماندهی منصوب شد
نیروهای دسته تحت امر شهید سید کمال الدین میری در جاده خندق بعد از او شهید کرمانیان جای ایشان به فرماندهی منصوب شد
ردیف دوم نشسته از سمت راست نفر اول شهید سید کمال میری
ردیف دوم نشسته از سمت راست نفر اول شهید سید کمال میری
این روزها طبقه شهدا، شاید تنها قشری، از اقشار و طبقات دخیل در این انقلاب، جنگ و... هستند که سرمایه ملی تلقی شده و می توان هنوز بر آنان تکیه کرد، تا سرمایه آبروی این انقلاب و کشور باشند، چرا که نبرد قدرت، ثروت و... بسیاری دیگر از اقشار و سرمایه ها را در مسیر تاریخ انقلاب درگیر و گاه نابود کرده است؛ به طوری که خرابی های ناشی از مسابقه در کسب حداکثر قدرت و ثروت، عدم رعایت حداقل ها در یک رقابت سالم، طبیعی و مباح، حتی مرجع بودن گروه های مرجعی که برای مدت ها ملجا و پناهگاه مردم بودند را، در اثر رفتارهای ناشایست از بین برد و امروز نارضایتی از روند مسابقه بی پایان تسخیر سنگرهای قدرت و ثروت که بعد از رحلت امام به صورت آشکار و لخت در آمده، و هر روز بی پرده تر از دیروز، مثل موشی که بر انبار غله افتاده، نسوج محکم انسجام ما را جویده و دست ها را از تکیه گاه های محکمی که داشتیم، رها می کند و... به طوری که امروز این جریان جاری در انقلاب و کشور، به هر نقطه ایی برای رسیدن به اهداف خود که دست می یازد، و متوسل می شود، لاجرم آنرا نیز نابود می کند، به عنوان مثال استفاده بیش از حد این جریان از قدرت دین به عنوان وسیله ایی برای توجیه وضع موجود، و تحرکات آنان، حتی به نابودی دین و اعتقادات در بین بسیاری شده، و این محکم ترین نقطه فرهنگی که تا پیش از این نگاهبان انسجام ملی بود نیز، به پدیده ایی منفور بین برخی از مردم تبدیل و هر روز می توان آثار این نفرت را در دین گریزی ها، و به خصوص نسل جدید مشاهده کرد.
این روزها افراد زیادی را می توان دید که آرزوی مرگ می کنند، تا نباشند و این وضع خفتبارِ بودن، و تماشا کردن بی اثر خود را نبینند، که اگر این نبود، آرزو برای مرگ، هرگز کار عاقلانه ایی نیست، و زندگی و خدمت، و تلاش برای اصلاح و بهبود، بهتر از رفتن و نداشتن فرصت خدمت به خلق خداست. گویند از هیچ انقلابی تاکنون مردم سالاری و یا همان دمکراسی و به زبان ساده حاکمیت مردم بر خودشان، زاده نشده، اما انتظار از انقلاب ما به عنوان یک حرکت الهی برای رهایی ایرانیان و در نهایت بشر، از معضلات دنیای حیوانی، بیشتر از هر انقلابی بود، اما گویا استثنایی وجود ندارد و انسان ها همه از یک ریشه اند، و قدرت و ثروت طلبی چشم خواص را بیشتر از عامه مردم بر این رسالت روشن خود می بندد، و ریشه فساد و دریدگی شیرازه ها در خواص است، و هرچه بالاتر می روی مشکل هم بزرگتر می شود، و این است که گویند "آب از سرچشمه گل آلود است"
و همین وضع است که کار اصلاح هم به جایی نمی رسد، چرا که تفوّق بر صاحبان قدرت و ثروت های بزرگ، و آوردن پاکی و رهایی، انگار دوباره به حرکت هایی بزرگ نیاز دارد و کار از دست انگشت شمار مصلحین نیز خارج شده است، و آنها را هم در این نبرد بی پایان بی آبرو می کنند و اراده ایی بزرگ، با لشکری بزرگ از مردان با اراده می خواهد که ناپاکی ها را به کناری نهاده، و دوباره دست به کار شوند و "آب رفته از جوی" را به مسیر اصلی خود باز گردانند.
این روزها مدتی است به برکت فضای مجازی (تلگرام) [1] با عکس های شهدا و همرزمان زمان جنگ قرین و همراهم، و وقتی مرور می کنم و می بینم که آنان با چه خلوص نیتی، به برداشتن بار سنگین جنگی بزرگ به طول هشت سال اقدام کردند، قبطه می خورم که چطور بعضی سیاسیون ما دل شان می آید که چنین سرمایه ایی عظیم را خرج پیروزی های سیاسی - جناحی قدرت و ثروت شان می کنند و حتی کنگره شهدای عزیزی چون اینان را نیز جولانگاه سخنرانانی کرده اند که جز به قدرت رسیدن جناح خود، به چیز دیگری فکر نمی کنند و...
یکی از شهدایی که در این تصاویر چهره اش بارها به چشمم خورد، شهید سید احمد امیریان است، و همین مرا بر آن داشت تا نام او را در اینترنت هم جستجویی بزنم و در این جستجو به وصیتنامه این شهید هم دست یافتم، مطالعه وصیت چون اویی که فقط 21 سال از خدا عمر گرفت و از اولین کسانی بود که به دفاع از کشور در مقابل تجاوز خارجی برخاست، و در همان سال های اول جنگ به شهادت رسید که نگاه می کنی، قلب های تسخیر شده این جوانان را برای خدمت به کشور و آرمان خود، و رسیدن به هدف مقدسی که برای خود ترسیم کرده بودند، را می توانی به چشم سر ببینی؛
البته من هرگز با این شهید در این نبرد بزرگ قرین و همراه نبودم، چرا که از شهادت او سه سال می گذشت، ما تنها به سن حضور در جنگ رسیدیم، اما او در زمانی جنگید که فتح خرمشهر به انجام رسید و این اوج ما در این نبرد طولانی بود، و بعد از آن هرگز این اوج را در جنگ ندیدیم و تکرار نشد، اما متاسفانه سیاسیون ما از این اوج سودی نجستند، و به پایان این جنگ همتی به خرج ندادند و آنقدر این جنگ ادامه یافت، تا به مرحله خفت تن دادن به یک صلح تحمیلی رسیدیم، و در اوج ضعف، و در زمانی که در تمام جبهه ها شکست پشت شکست بر ما عارض شده بود، مجبور به نوشیدن جام زهر تسلیم شدیم؛ و در این بین هزاران هزار از ما کشته شدند، جوانانی که هر کدام شان سرمایه های بزرگ این کشور و انقلاب بودند، مظلومانه زیر چرخ سیاست ها و اهداف، سیاست مداران داخلی و خارجی مدافع ادامه این جنگ له شدند،
و این نبرد را انگار هنوز هم پایانی نیست، و هر روزه دشمنان در سوریه، عراق و... با وقاحت تمام از سربازان و وابستگان به ما می کشند و ما حتی از اعلام خبرش، تعداد شان و... هم عاجزیم و دهان ها بسته، گوش ها کر، به این روند کشتار نظاره گریم، و با خیال راحت عبور می کنیم، انگار نه انگار.
نمی دانم ناقوس جنگ را کی پایانی خواهد بود، اما بر کشتگان بر آرمان ها و دفاع از وطن هرگز شماتتی نیست، چرا که آنان سرباز این راهند، و البته نیز بر پایان و یا آغاز هیچ نبردی، دستی ندارند، و تنها به وظیفه شغلی و آرمانی خود عمل می کنند، و شاید از این لحاظ است که سرباز در فرهنگ هر آزادمردی حسابش از دیگران جداست، همچنان که امام سجاد در صحیفه سجادیه خود برای مرزداران دعا می کند، حال آنکه مرزداران دوران او همان سربازان یزید و... بودند، که روزی دشت نینوا را از خون پدر، برادران و یاران شان رنگین کردند؛ این است که امروز و در هر روز باید بر خاک این عزیزان که از ما هستند، دخیل عشق بست و بر تقدس آنان، احترام و قدرشناسی را جاری ساخت،
از فروردین 1395 که بر مزار این شهید، در گلزار شهدای شاهرود حاضر شدم، و بر خاک مقدس مزارش ادای احترام کردم، چهار سال می گذرد، همچنان که بر سنگ قبر او این چنین نوشته بودند : "پاسدار شهید سید احمد امیریان فرزند سید علی اکبر، ولادت 1342، شهادت 10/2/1361، که در کربلای خونین شهر به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید : ما می رویم تا امام بماند، این رهبری امام بود که این خط سرخ را به من و دیگر شهدا آموخت و من رهبری امام را از دل و جان پذیرفتم".
اما در این چند روز که با عکس های شهدا در فضای مجازی دمخور بودم، چند بار به چهره نورانی او برخوردم که در میان همرزمان خود عکس به یادگار بجای گذاشته بود، و حیفم آمد چند خطی به میزان بضاعت خود، برای او ننویسم. وصیت نامه اش را از فضای مجازی جستجو کرده و بدست آورده، مطالعه کردم، حرف های آشنایی که از دل هایی پاک، چون او برخواسته بود، از زبان کسانی که بیش از اندازه به راه و مقصد خود، کشور، و انقلاب شان امیدوار بودند، و در همان امیدواری هم دست به قلم شدند، درون خود را برون ریختند، و خوش به سعادت شان که در همان امید، و در اوج، رفتند و این روزها ندیدند،
روزگاری که برای نشستن همسنگران آنان بر کرسی های سبز مجلس یازدهم، هستند کسانی در مصادر قدرت بی حد و حصر و فاقد هرگونه نظارت و سوال و جواب، که یک ملت را خانه نشین می کنند، تا ترکیب مجلسی را با مهندسی و به میل خود بچینند، که همانی باشد که می خواهند، و البته نتیجه این عمل نیز افتضاح رویارویی این مجلس با دولتی است که از خود نمی دانند، و این رویارویی صحنه های متعفن نبرد قدرت را، بیش از پیش به دید جهانیان خواهد کشید، همین یکی دو روز گذشته حرکت این مجلس در آوردن وزیر امور خارجه ایی [2] که مجری سیاست های کلی است، بود، که مشی حرکت خود را از بالاترین نقطه نظام بر او دیکته می کنند، تا مجری اش باشد، و در حالی که همه می دانند او کسی است که توان همآوردی با دنیای دیپلماسی جهانی را دارد و... و برجام با آن همه عظمتش، کارنامه اجرایی اوست، که باید منبع درسی دیپلماسی کشور در تاریخ ایران شود، اما همین نقطه قوت چون از آنان نیست نقطه ضعف تلقی شده و به مضحکه کردن و توهین و مقابله با آن بر می خیزند.
همین مجلسیانی که در هنگامه قهر بسیاری از مردم از صندوق رای، بدین صندلی های سبز، با آرایی ناچیز تکیه زده اند، سعی می کنند چنین سرداری از دیپلماسی کشور را به لجن بکشند، حال آنکه خود آنان که دکتر محمد جواد ظریف را دروغگو و... صدا می زنند خود در یک دروغ بزرگ، با دوپینگ و سو استفاده از قدرت شورای نگهبان، بر این کرسی ها نشسته اند و... و البته تاریخ و مردان متفکر آزاد، به قضاوت چنین رویارویی مضحکی خواهند نشست، که آنچه نثار این سردار بزرگ دیپلماسی کشور کردند، برازنده خود آنان است یا دکتر ظریف.
اما خوش به سعادت شهدا که امروز نیستند تا نبرد گسترش قدرت و ثروت را بدین رسوایی در بین یاران خود ببینند، خوش به سعادت شهید سید احمد امیریان، که افتخار همراهی با پدر بزرگوارش را در یکی از شب های محرم، در آشپزخانه ایی که برای تهیه غذا برای عزاداران حسینی، با ایشان همنشین شدم، و وقتی خود را معرفی کردم، از دوستی و محبت جاری بین خود و مرحوم پدرم گفت، و من نیز از زلال روح بزرگ ایشان بهره ها بردم، و از بزرگواری، مردم داری، محبت، وفا، حسن اخلاق، بخشش، گشاده دستی و بسیاری از ملکات فاضله و اخلاق انسانی که در وجود مبارکشان دیدم، چشیدم، و لذت بردم، و حق است که از چنین پدری چنین فرزندی پدید آید که پله های سعادت را در همان جوانی و در اوج برود، و نامی نیکو از خود بر جای گذارد. رحمت خداوند نثار روح شهدایی که برای دفاع از این آب و خاک، در مقابل تجاوز بیگانه جان در طبق اخلاص نهادند و جاودانه شدند.
بارها در جاده اهواز خرمشهر برای آمادگی جهت عملیات های کربلای 4 و 5 آمده و رفته ام، جاده ایی که مثل جزایر مجنون، مثل فاو و... محل عروج شهدای زیادی از ما بود، از جمله شهید سید احمد امیریان که در روز اول عملیات بیت المقدس [3] شهید شد و به واقع بخت با او یار بود، که برود و این روزهای رسوا را نبیند.
شهید سید احمد امیریان، عکس پرسنلی
شهید سید احمد امیریان، عکس پرسنلی
شهید سید احمد امیریان، نفر دوم از سمت چپ ، نشسته ها
شهید سید احمد امیریان، نفر دوم از سمت چپ ، نشسته ها
شهید سید احمد امیریان، نفر اول در سمت چپ
شهید سید احمد امیریان، نفر اول در سمت چپ
شهید سید احمد امیریان، مشخصات شهید
شهید سید احمد امیریان، مشخصات شهید
شهید سید احمد امیریان، نفر وسط در بین این پنج نفر
شهید سید احمد امیریان، نفر وسط در بین این پنج نفر
شهید سید احمد امیریان، دو شهید در یک قاب لباس قرمز شهید حجی
شهید سید احمد امیریان، دو شهید در یک قاب لباس قرمز شهید حجی
شهید سید احمد امیریان، نشسته ها نفر سمت چپ
شهید سید احمد امیریان، نشسته ها نفر سمت چپ
نفر سمت راست شهید سید احمد امیریان
نفر سمت راست شهید سید احمد امیریان
اما متن وصیت نامه این شهید :
بسم الله الرحمن الرحیم
و بسم رب الشهدا
« و من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه [ فمنهم] من قضی نحبه »
« و احینی و یا رب سعیداً و توفنی شهیداً. اللهم الرزقنی توفیق شهادة فی سبیلک »
شهیدان زنده اند الله اکبر، به خون خود غلطیده اند الله اکبر، ما همه سرباز توییم خمینی، گوش به فرمان توییم خمینی،
کفن بدوز بهر تنم مادرم، خواهرم،
مگو عزیزتر از علی اکبرم مادرم، خواهرم
یاران همه سوی مرگ رفتند، بشتاب که تا زنده نمانی
برادران و خواهران عزیز، مگر جان من عزیزتر از حسین بن علی (ع) یا خونم قرمزتر از او بود؟ یا مگر خون من سرخ تر از خون بهشتی ها، رجایی ها و هاشمی نژاد هاست. پدر عزیزم، مادر عزیزم، لحظه ای تفکر کنید ببینید ما که به رجایی عزیز و بهشتی عزیز وفادار بودیم و به آنها رأی دادیم ، چگونه آنها را تنها بگذاریم و با تنهایی بمانیم؟ مگر ندیدیم که بهشتی رفت ، چگونه ما باید بمانیم؟ آیا این رسم انسانیت است که ما بمانیم ، یاران همه به سوی لقاءالله بروند مگر ما لیاقت آن را نداریم.
مادر عزیز، یادت هست که می گفتیم که کاش ما هم در زمان سیدالشهدا بودیم و در کربلا شهید می شدیم. که روایت امام حسین(ع) می فرماید : هر روز عاشورا ما عاشورا و هر سرزمینی کربلاست، پس ما به ندای رهبر عزیز لبیک گفته و در روز عاشورا (هر روزی که باشد) و در سرزمین کربلا (ایران) شهید بشویم. پس مادر عزیز، من آگاهانه با چشم باز، با دید عمیق، این راه را انتخاب کردم، راهی که رجایی عزیز و باهنر محبوب [و] شهید مظلوم بهشتی انتخاب کرد ، من هم انتخاب میکنم. مادر جان ، ما هم فروشنده شدیم، فروشندة جان خود. در قرآن می فرماید: "خداوند جان ها و دل های پاک شما را خریداری می کند به قیمت بهشت". پس مادر چه خریداری بهتر از خدا. بعضی ها، جان هایشان را به خلق به بهای اندک می فروشند. بله ما هم خود فروخته ایم، خود فروخته به خالق، به کسی که ما را آفرید. بله ما مانند دیگران خود را به آمریکا یا به شوروی نمی فروشیم، خود را به خدا می فروشیم. انشاءالله که خداوند قبول کند. روایت هست که در روز قیامت چهار دسته هستند که می توانند (شفیع) ضامن دیگران بشوند، یکی از این چهار دسته شهدا هستند. مادر، پدر، برادر و خواهر، در این دنیا نتوانستم زحمات شما را جبران کنم. امیدوارم که ضامن معتبری در قیامت برایتان باشم.
برادران، خواهران ، از شما می خواهم که اعتقادتان را به رهبری ولایت فقیه (امام خمینی) بیشتر کنید و محکم تر و استوارتر دهان مخالفین ولایت فقیه را بکوبید هرچند پدرتان باشد. من می خواهم که در تشییع جنازه ام فقط و باید آنهایی شرکت کنند که اعتقاد قوی به ولایت فقیه دارند و آنها که اعتقاد ندارند زیر جنازه ام نیایند که در روز قیامت از آنها شاکی خواهم بود. این رهبری امام بود که این خط سرخ را به من و دیگر شهدا آموخت و من رهبری امام را از دل و جان پذیرفته ام و شما برادرانم هم بپذیرید که خط سرخ شهادت را بیاموزید و هدایت کننده این خط روحانیت می باشد که در رأس این روحانیت عالم بزرگوار، شهید مظلوم دکتر بهشتی، بود که با شهادتش عزم خود را استوارتر کردم و به راهم که شهادت بود اعتقاد بیشتری پیدا کردم، و مشتم را محکم تر گره کردم برای کوبیدن دهان ضد انقلابیون.
پدر عزیز ، شما از آزمایشات الهی هنوز فارغ نشدی و این یک آزمایش است و امیدوارم که از این امتحان سرافراز بیرون بیایید و مادر، شنیدی که روایتی است خوشا به حال مادر شهدا، می دانم مادر چقدر دوست داشتی که مادر شهید باشی، و به این آرزویت رسیدی و اسلحه ام را نگذار زمین بیفتد، و سنگرم خالی بماند.
برادرم را راهنمایی کن، و این خط را به او بشناسان. برادران پاسدار عزیز، چند وقتی در خدمت شما بودم. من از همۀ شما راضی هستم و از شما هیچ گونه بدی ندیدم، و امیدوارم هرچه به شما بدی کردم، مرا ببخشید و نظم و نظامت را که از خواسته های شهید رجایی بوده و همچنین تبعیت از دستورات فرماندهان را احترام بشمارید و مادر و پدر عزیز ، برایم شیون نکنید. چون دشمنان ما شاد می شوند. مرا در کنار شهدای شاهرود دفن کنید و همچنین وسایل و دارایی ها را به هر صورت که صلاح باشد، خرج و واگذار نمایید. در خاتمه درود و سلام گرم و صمیمانه خودم را به رهبرم، امیدم، قلبم، ولی فقیه ام، نایب امامم ، فرزند جدم نثار می کنم و همچنین سلام خود را به آیت الله منتظری و آیت الله خامنه ای و آیت الله رفسنجانی ... می رسانم و درود به شهدای اسلام از هابیل تا شهدای امروز.
جان نثار الله- فرمانبر روح الله- سرباز امام زمان
کوچک همگی شما
سید احمد امیریان
13/7/60
[1] - کانال تلگرامی "آلبوم عکس های دوران دفاع مقدس"، https://t.me/joinchat/EMnDrRKtQEhzOBusHwyEZg
[2] - محمدجواد ظریف، وزیر امورخارجه ایران در جلسه علنی مجلس برای ارائه گزارش درباره مسائل سیاست خارجی ایران حاضر شد که از سوی برخی از نمایندگان «دروغگو» خطاب شد. ظریف خطاب به نمایندگان گفت: حرف ها و توهین ها را به جان می خرم. به من ذلیل گفتید در صورتی که رهبر انقلاب شجاع گفته بودند، به من دروغگو گفتید در صورتی که رهبر انقلاب به من صادق گفته بودند. اما من وظیفه دارم از شما به عنوان نمایندگان مردم بزرگ ایران بشنوم. از انتقادها و تندی های شما تشکر می کنم. همه ما در یک کشتی نشسته ایم. آمریکا، لیبرال، اصلاح طلب اصولگرا نمی شناسد. رژیم صهیونیستی اصلاح طلب و اصولگرا نمی شناسد زیرا با جغرافیا ایران مخالف است. وی افزود: باید در همه موارد در برابر سیاست های آمریکا ایستادگی کنیم و هفته قبل دیدید که بنده در شورای امنیت سازمان ملل متحد چگونه در مقابل سیاست های آمریکا ایستادم و مسئولان وزارت امور خارجه هم به همین گونه عمل کردند. وزیر امور خارجه ایران همچنین در بخشی از سخنان خود به جلساتش با قاسم سلیمانی اشاره کرد و توضیح داد: هر هفته با هم نشست داشتیم و هماهنگی می کردیم. صحبت های منطقه ای با هماهنگی یکدیگر بود و آنهایی که ایشان، سیدحسن نصرالله و مقاومت عراق و لبنان و فلسطین را می شناسند و با آنها دمخور هستند، می دانند که روابط ما چگونه بود. اما شما به من ذلیل گفتید در صورتی که رهبری به من شجاع گفتند، به من دروغگو گفتید در صورتی که رهبری به من صادق گفتند. از انتقادها و تندی های شما تشکر می کنم، اما بدانید که همه ما در یک کشتی نشسته ایم و با هم هستیم. ظریف با تاکید بر اینکه برجام تحمیلی بر آمریکا بود، تصریح کرد: تاریخ و آینده نشان خواهد داد که برجام سند افتخار ایران هست و خواهد بود و در تاریخ این کشور ثبت خواهد شد.
[3] - عملیات بیتالمقدس یا الی بیتالمقدس بزرگترین عملیات نیروهای مسلح ایران در جنگ ایران و عراق محسوب میشود. نیروهای ایرانی با توان ۱۳۰ هزار سرباز در ساعت ۳۰ دقیقه بامداد ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۱ در محور اهواز، خرمشهر و دشت آزادگان، به فرماندهی امیر سپهبد علی صیاد شیرازی، با هدف آزادسازی خرمشهر این عملیات را آغاز کردند. عملیات بیتالمقدس ۳ هفته بطول انجامید. در ابتدا نیروهای عراقی با هدف آغاز عملیات دفاعی از خرمشهر عقبنشینی کردند و در تاریخ ۱ خرداد ۱۳۶۱ ارتش عراق پاتک بزرگی را برای پس زدن نیروهای مسلح ایران آغاز نمود و سرانجام نیروهای ایرانی توانستند در مقابل پاتک گسترده ارتش عراق، مقاومت نمایند و در تاریخ ۳ خرداد ۱۳۶۱ نیروهای ایرانی، بهطور کامل بر شهر خرمشهر مسلط شدند و این شهر را که از روزهای نخست جنگ به اشغال ارتش عراق درآمده بود، آزاد نمودند. در هنگام عقبنشینی نیروهای ارتش عراق، بیش از ۱۹٫۰۰۰ سرباز عراقی به اسارت نیروهای ایرانی درآمدند، همچنین مقادیر قابلتوجهی مهمات و ادوات رزمی باقیمانده در خرمشهر نیز در کنترل نیروهای ایرانی قرار گرفت. انجام عملیات بیتالمقدس در ۴ مرحله برنامهریزی شده بود، که هر مرحله در مقایسه با عملیات ثامن الائمه و عملیات طریق القدس خود یک عملیات بزرگ به حساب میآید. آزادسازی خرمشهر که در پی اجرای مرحله چهارم انجام گرفت، از مهمترین نتایج این عملیات بود.
انتظار برای بالارفتن از شیب های پایان یابنده بر بلندای، بلندترین چکاد استان تهران یعنی خُلِنو [1] هم به پایان رسید، جمعه 13 تیرماه 1399 روز پایان این انتظار بود، کاری سخت، چنانچه که پیش از این، وقتی به راه های دسترسی به این قله شکوهمند فکر می کردم، گاه بر موفقیت خود در حضور بر بلندای آن تردید می کردم، لذا پیشمطالعه این صعود را نیز انجام ندادم، تا کار هدایت و حتی ارزیابی توانایی خود برای این صعود را، به دوستان تیم و راه بلدان خود سپرده، که با توجه به توانایی که در کار من در صعود های پیشین از جمله صعود به آزادکوه و... دیده بودند، نظرشان بر این بود که "تو می توانی این صعود را هم به راحتی داشته باشی"، و لذا خود از پیشداوری های قبل از صعود خودداری کرده و به نظر آنان اعتماد کردم و جسارت این صعود را به خود دادم.
بهترین زمان برای صعود به این قله زیبا و دیدنی استان تهران، ماه های تیر و مرداد (جولای و اگوست) است و اکنون در ابتدای تیرماه را به عنوان زمان صعود خود انتخاب کردیم.
این صعود نشان داد به رغم بارش های زمستانی و گاه بهاری، مدت هاست که آسمان از بارش بر خاک ما عقب نشسته، و اینجا و در بام تهران هم آنچه آب دیده می شود و تری، تنها به آب ذوب شده از برف ها متکیست و زمین آن بلندا نیز خشک است، و به قول آن چوپان اهل لالون، [2] اگر در آینده نزدیک باران نبارد، این سبزه بر کوه نشسته کنونی نیز، به زودی خشک خواهد شد.
زمان صعود ما از روستای لالون تا قله، به صورت خالص با کسر زمان های استراحت و... حدود 5 ساعت بوده است.
کل زمان رفت و برگشت با احتساب زمان های استراحت و... از روستای لالون تا قله، و از قله تا لالون، 13 ساعت 25 دقیقه به طول انجامید.
اگرچه در قله کمی احساس سردرد و در واقع دردی میان دو ابر داشتم، اما وقتی در حال نزول بودیم، این درد افزایش یافت، تا قبل از رسیدن به یال قله برج و استراحت جمعی برای خیز آخر و نزول از طریق شن اسکی یال قله برج به سمت آبشار لالون، دچار دو بینی شدم و تا روستای لالون این دو بینی مرا آزار داد، و از دیدن بدقت مسیرهایی که پا می گذاشتم از این به بعد محروم بودم، لذا با خطرهایی هم مواجهه شدم، ولی به همت دوستان همنورد و همنوردانی از دیگر تیم هایی که در مسیرم بودند، این قسمت را نیز، از ابتدا شن اسکی یال برج تا آبشار لالون و از آنجا تا روستای را با همکاری همتیمی هایم عبور کرده و به سلامت به مقصد رسیدم.
این حالت مشکل در بینایی در حرکت که بودیم تشدید می شد و در هنگام استراحت بهبود نسبی می یافت. به دور دست که نگاه می کردم این دوبینی تشدید یافته، و در نگاه به نقطه های نزدیک، کاهش عارضه داشتم. در کوهنوردی های سابق چنین حالتی برایم رخ نداده بود، و این پدیده ایی بدیع بود که در حین صعود به خلنو مرا در گرفت.
این قله را قرار بود سال گذشته به همراه دوست همنوردم، مرحوم میر هادی مودب صعود کنیم، اما به علت این که صعود آنان از طریق تیغه های ژاندارک صورت می گرفت، در آخرین لحظه حضور و همراهی من با آنان کنسل شد.
اما زمانبندی این صعود :
- ساعت 4 صبح جمعه 13 تیرماه حرکت از تهران، و نماز صبح را در حال انتظار برای رسیدن بقیه همراهان در گردنه قوچک، با دوستانی دیگر بودم که تا آخر این صعود با ما به نوعی در مسیر همراه بودند و در مسیر بارها تیم آنان را دیدم و خوش و بشی با هم داشتیم، چرا که از همانجا مشخص شد که آنها نیز مثل ما راهی قله بلند و خاطره انگیز خلنو هستند.
- ساعت 4 و 54 دقیقه صبح، حضور در فشم، سر جاده زایگان، لالون،
- ساعت 5 و 6 دقیقه صبح به تابلو لالون – امامزاده عبدالله رسیدیم که ما را از سمت چپ از جاده فشم – گرمابدر جدا می کند و به زودی ما را به روستای لالون خواهد رساند.
- ساعت 5 و 13 حضور در روستای لالون و پارک اتومبیل برای پیگیری صعود از طریق پیاده، در اینجا ارتفاع از سطح دریا حدود 2400 متر می باشد.
- ساعت 5 و 30 دقیقه صبح حرکت پیاده در مسیر خیابان ورزا [3] در این روستای زیبا
- ساعت 6 و 14 دقیقه صبح به تنگه ایی رسیدیم که باید کفش ها را در آورده و شلوار را بالا زد تا از آب گذشت، بلافاصله بعد از این تنگه اولین توده یخچالی خود نمایی می کرد که از زمستان گذشته همچنان باقی مانده است و کم کم در حال آب شدن است. متاسفانه در مسیر آب! یک لاشه مرده قاطر قرار دارد! که با این که کسانی سعی کرده اند با سوزاندن آن، از آنجا گند زدایی کنند ولی لاشه هنوز نیم سوز است و بوی تعفن آن آزار دهنده، و این نشان می دهد با از بردن حیوانات تمیز کننده طبیعت، از جمله کلاغ ها، لاشخورها، شغال ها، کفتارها و... که ماموریت پاکسازی محیط زیست از لاشه ها را به عهده دارند چه بلایی را سر خود می آوریم، حجم آبی که توسط همین لاشه آلوده می شود، قابل محاسبه نیست، و این سلامت هزاران از ما را به خطر می اندازد، صاحب این قاطر که هیچ، اهل لالون که هیچ، محیط زیست، بهداشت و سلامت و... کسی نیست که این خطر را از سلامت هزاران نفر دور کند.
- اینجا مجمع قله های فراوان بالای 4000 متر در استان تهران و مازندران است، که خلنو بلندترین آن در استان تهران و دماوند بلندترین در استان مازندران و بلکه ایران و پس از دماوند البته علم کوه که افتخار صعود به آن را نداشتم، به طوری که در مسیر دره ورزا که مسیر حرکت ما به سوی خلنو است، یال شرقی سرکچال (حدود 4130 متر ارتفاع، بر اساس داده های گوگل مپ[4]) را در سمت چپ خود داشتیم که این قله نیز از بلندترین هاست و قله برج (حدود 4280 متر)که در پیش روی ماست و... قله های مهرچال (3912 متر) و پیرزن کلون (3842 متر) و هم هن (3590 متر) را هم در پشت سر خود می توانیم ببنیم. از هر قسمت کوه و دره چشمه ایی جاریست، و دره ایی که ما در امتداد آن در حرکت هستیم مملو از بهمن هایی است که زمستان گذشته از یال های سرکچال به کف دره آمده اند و اکنون ده ها متر روی هم تلانبار شده و زیر آن دالان های درست شده، گنبد مانند، که و به قول یکی از همنوردان، انسان را به یاد بازارهای سرپوشیده قدیمی شهرهای قدیمی ایران می اندازد، گویا معماران آن در عهد قدیم از همین دالان ها الهام گرفته اند، که با قوس ها زیبای کچ بری سقف آن مشخص شده اند.
- ساعت 6 و 31 دقیقه در مسیر دره، در حدود ارتفاع 2620 متری، به جایی رسیدیم که نوک قله برج با لکه های بزرگ برفی خود را نمودار می کرد.
- ساعت 6 و 59 دقیقه در مسیر دره به جایی رسیدم که در آنتهای آن قله برج کاملا مشخص است، از این جا به بعد مسیر ما حدود 40 درجه به سمت چپ گردش می کند.
- ساعت 7 و 19 دقیقه به چشمه تلخاب رسیدیم که در یک مکان می توان سه چشمه را دید، که هر کدام آب های آن با محلول های خاص از آن خارج می شوند، یکی آب گازداری دارد که در صورت نوشیدن ممکن است دچار مشکل معده شوید، لذا توصیه می شود که از نوشیدن آن تا انتهای صعود خودداری کنید و فقط اگر اصرار بر نوشیدن آب گازدار دارید، آن را به منزل برده و در آنجا آن را نوشیده و مزه اش را امتحان کنید (آب سودا)، که اگر مشکل معده پیدا کردید (در صورت حساسیت به گاز آن)، در کار صعود شما مشکلی ایجاد نکند، چشمه بعدی آب تلخی دارد که قابل نوشیدن نیست و یک چشمه ایی هم که آب آن خوردنی و گواراست، لذا در یک نقطه سه چشمه با آب های متفاوت را می توان دید. در چشمه تلخاب ارتفاع حدود 3000 متر می باشد، این جا هم یک مجتمع کمپینگ است که کوهنوردان صعود دو روزه چادرهای خود را برپا کرده اند.
- اما پیش از رسیدن به پای قله برج در سمت مقابل که بین یال های سرکچال و برج است، باید در جایی که ارتفاع حدود 3200 متر می باشد، به سمت راست پیچید، تا از پهنه یکی از یال های شرقی قله برج، به سوی بالا صعود خود را ادامه داد.
- در ابتدای این دره در ساعت 7 و 53 دقیقه به آبشار نسبتا بلندی رسیدیم که به "آبشار لالون" مشهور است و حدود 3400 متر ارتفاع دارد؛ که آب ها را از همین یال شرقی و سمت جنوبی قله برج و... را به سوی لالون رهسپار می کند، به طوری که اگر پشت به این آبشار بایستی، سه قله سرکچال با عظمتی باور نکردنی با یخچال های بسیار زیبا و صخره ها و پرتگاه های عظیمش خود نمایی می کنند.
- بالای آبشار پر است از چادر های انفرادی تک نفره، دو نفره و... که مربوط به کسانی است که شب را اینجا مانده اند تا صعودی دو روزه به قله خلنو داشته باشند.
- ساعت 8 و 7 دقیقه صبح ما خود را به بالاترین نقطه چادرها رسانده و برای صبحانه و استراحت توقف کردیم.
- ساعت 8 و 54 دقیقه هم بعد از صبحانه و استراحت، صعود از یال شرقی قله برج را آغاز کردیم که ما را به گردنه ایی در ارتفاع 3940 متری می رساند که می توان از آن مقداری در حدود 100 متر ارتفاع کم کرد و وارد کاسه ایی شد که پاکوب های آن در سمت شمال این کاسه که بین ارتفاع 3800 تا 4000 متر قرار دارند، شما را به سوی قله خلنو خواهد برد، و یا این که در سمت غرب صعود خود را روی یال شرقی قله برج به سمت غرب ادامه داده و پس از فتح قله، از طریق تیغه های ژاندارک خود را به قله خلنو کوچک و سپس خلنوی بزرگ رساند که مقصد همه صعود کنندگان است (راهی که برای غیر حرفه ایی ها و افراد فاقد ابزار پیشنهاد نمی شود).
- ساعت 10 و 24 دقیقه ما خود را به این گردنه در ارتفاع 3940 متری رسانده و کمی توقف کرده، تا بقیه تیم هم برسند، اما با نا امید شدن از آمدن قریب الوقوع آنها، راه خود را در ساعت 10 و 36 دقیقه پی گرفته و دو نفری ادامه مسیر داده، و به سمت کاسه سرازیر شدیم. آب برف های این کاسه، و سمت شرق قله خلنو و قله برج بعد از آب شدن در مسیر دره ایی به سمت دشت لار، [5] خواهند رفت که پیش از این گزارش حضور در مسیر این آب ها را نوشته بودم. لذا دوست داشتم مسیر برگشت ما از همین دره باشد، ولی تحقق آنچه شما در کوهستان هوس می کنید، باید همراه کلی مطالعه و داشتن راه بلد و... باشد، و دوست داشتن های شما معمولا محقق نمی شود.
- ساعت 11 و 21 دقیقه خود را به آن سوی کاسه رسانده و با عبور از چند لکه برف بزرگ، در ارتفاع حدود 4000 متر صعود را از یال قله خلنوی کوچک (حدود 4280 متر ارتفاع دارد) که اکنون در انتهای کاسه، روی یال آن قرار داریم، ادامه دادیم.
- ساعت 11 و 30 دقیقه خود را به بالای این یال قبل از رسیدن به قله خلنوی کوچک (در حدود ارتفاع 4120 متر) رسانده و از این پس بر دامنه شمالی قله خلنوی کوچک، اُریب، تراورس کرده و خود را باید به گردنه ایی (در ارتفاع حدود 4265 متر) می رساندیم که بین قله خلنوی کوچک و خلنوی اصلی قرار داشت، که مقصد صعود کنندگان قله خلنو اصلی و بزرگ است، می رساندیم.
- ساعت 11 و 55 دقیقه بود که این مسیر نیز با لکه ها و نقاب برفی اش به اتمام رسید و اینجا در ارتفاع 4265 متری، مسیر ما با مسیر کسانی که از قله برج، به قصد فتح قله خلنو می آمدند، یکی شده راه به سوی شمال گرفته و تا چند دقیقه دیگر بر قله خلنو خواهیم بود، مسیر صعود به برج و سپس به خلنو، مسیری خاص برای کوهنوردان حرفه ایی است، که در بین خود خطر عبور از تیغه های ژاندارک را باید به جان خرید، و با فتح قله برج، سپس به فتح قله خلنو کوچک و بزرگ اقدام کرد. از جمله افرادی که از سمت قله برج می آمدند دو نفر ورزشکاران "اسکای رانینگ" بودند که با سرعت زیادی و تسلط عضلانی فوق العاده و بدون ابزار کوهنوردی، کوله، کفش و... از ما گذشتند و به سرعت به سوی قله خلنو می رفتند. دوست همنوردم با آنها خوش و بشی کرد و از زمانبندی های صعود آنان بسیار متعجب شد.
- ساعت 12 و 7 دقیقه بود که ما خود را به قله 4375 متری [6] خلنو رساندیم و اینجا انتهای یک صعود به یاد ماندنی بود، در سمت مقابل خود قله شکوهمند آزادکوه در استان مازندران، خود نمایی می کند و درست 400 متر که در سمت شمال قله خلنو ارتفاع کم کنی وارد استان مازندران خواهی شد. و از این پس بازگشتی سخت در انتظار صعود کنندگان است چرا که هم عبور از لکه های برفی را در پیش دارند و هم شیب های تند یال شرقی قله برج تا آبشار لالون.
- وقتی ما به قله رسیدیم تیم های زیادی بالای قله بودند، و تیم های زیادی هم از راه می رسیدند، ما منتظر قسمتی از تیم مان بودیم، که از آنها جدا افتاده بودیم، و نهایتا باد تندی وزیدن گرفت و با توجه به پیش بینی ها مبنی بر بارش، سریعا تصمیم به نزول گرفتیم و بعد از نا امیدی از آمدن هم تیمی ها بود، که در ساعت 12 و 54 دقیقه راه بازگشت را در پیش گرفتیم، اما تنها بعد از رسیدن به پایین گردنه (در ارتفاع 4240 متری) بین دو قله خلنو بود که دیدیم دوستان باقی مانده ما هم از راه رسیدند،
- ما هم از این پس راه بازگشت را با قدم های آهسته، و در مسیرهای طولانی تر بازگشت در پیش گرفتیم تا دوستان دیگر تیم ما هم صعود خود را به انجام رسانده و بازگردند، به طوری که ساعت 14 و هفت دقیقه بود که ما تازه خود را به پایین ترین مکان پاکوب ها در کاسه (ارتفاع حدود 3900 متری) رسانده بودیم و مسیری که می شد تنها با 20 دقیقه طی کرد را یک ساعت و 13 دقیقه تا اینجا طی کرده بودیم، ولی هنوز اثری از دوستان نبود.
- بالاخره خود را به ما در جمله آخرین نفراتی که از قله باز می گشتند، رساندند و ما کاسه را به سمت بالا حرکت کردیم، تا در گردنه استراحت یک ربع ساعتی داشته و راه نزول از شیب های یال شرقی برج به سمت آبشار لالون را در پیش گیریم. مسیر شن اسکی که شیب تندی دارد و با استفاده از این شن اسکی ها به راحتی می توان نزول کرد، اما مشکل دوبینی مرا از لذت بردن از این نزول باز می داشت چرا که نمی توانستم روی قدم های خود تمرکز داشته باشم، چرا که دید مناسبی اصلا نداشتم، دوستی مقداری قره قروت و کشک به من داد، بعد هم کمی خرما، و اگرچه اثر فوری نداشت، اما روحیه بخش بود، همه این امکانات در کوله هر کوهنوردی از جمله خود من بود، ولی کسی حال و حس کوله زمین گذاشتن و برداشتن این ها را ندارد و معمولا کوهنوردانی هستند که عاقل تر از ما هستند و این ها را دم دست دارند و فورا به داد انسان می رسند، بالاخره این شیب ها هم تمام شد و در معیت دوست همنوردم خود را به محل صبحانه رسانده و منتظر بقیه شدیم.
- ساعت 16 و 18 دقیقه بعد از ظهر بود که شیب های یال قله برج را به پایان رسانده و در بالای آبشار در محل صرف صبحانه برای استراحتی چند نشستیم، در حالی که دیگر چادری نبود و همه جمع کرده و راه بازگشت را در پی گرفته بودند، و به جز ما و یکی دو تیم که منتظر دوستان خود بودند، همه بازگشته بودند.
- ساعت 17 بعد از استراحت و صرف غذا، مجددا حرکت خود را به سوی روستای لالون در پیش گرفتیم تا صعود یک روزه ما به بام استان تهران، یعنی قله خلنو که تابلوی فدراسیون کوهنوردی استان تهران به عنوان لوح سیمرغ بر آن مندرج است و بدین ترتیب به همه کوهنوردان گواهینامه لوح سیمرغ داده می شود، به پایان برسد.
- ساعت 18 و 55 دقیقه خود را به محل عبور از آب در تنگه بالای روستای لالون رساندیم و از آب گذشته و به زودی در روستای لالون خواهیم بود. و راه بازگشت به تهران را در پیش خواهیم گرفت.
- حرکت به سمت تهران از لالون ساعت 19 و 43 دقیقه غروب 13 تیرماه 1399
مدخل ورودی به دره ورزا راه منتهی شده به قله برج و سپس خلنو
مدخل ورودی به دره ورزا راه منتهی شده به قله برج و سپس خلنو
زیبایی های طبیعت لالون
زیبایی های طبیعت لالون
تنگه دره ورزا در بالای روستای لالون در مسیر صعود به خلنو
تنگه دره ورزا در بالای روستای لالون در مسیر صعود به خلنو
دره ورزا به سوی صعود به قله خلنو
دره ورزا به سوی صعود به قله خلنو
تنل های کنده شده توسط آب در یخچال های مسیر صعود به خلنو
تنل های کنده شده توسط آب در یخچال های مسیر صعود به خلنو
چشمه ها و یخچال های پای یال سرکچال در مسیر دره ورزا به سوی صعود به خلنو
چشمه ها و یخچال های پای یال سرکچال در مسیر دره ورزا به سوی صعود به خلنو
یخچال ها و پاکوب ها به سوی صعود به خلنو
یخچال ها و پاکوب ها به سوی صعود به خلنو
پای یال برج، آبشار لالون در مسیر صعود به خلنو
پای یال برج، آبشار لالون در مسیر صعود به خلنو
زیبایی های مسیر صعود به خلنو بین سرکچال و قله ورزا
زیبایی های مسیر صعود به خلنو بین سرکچال و قله ورزا
کمپینگ چادرهای کوهنوردان بالای آبشار لالون در مسیر صعود به خلنو
کمپینگ چادرهای کوهنوردان بالای آبشار لالون در مسیر صعود به خلنو
شیب تند مسیر یال قله برج برای رسیدن به گردنه ایی که بین برج و خلنو قرار درد
شیب تند مسیر یال قله برج برای رسیدن به گردنه ایی که بین برج و خلنو قرار درد
درره ورزا عکس از آبشار لالون پشت به قله برج
درره ورزا عکس از آبشار لالون پشت به قله برج
عکس از گردنه یال برج به سمت کاسه در مسیر صعود به خلنو
عکس از گردنه یال برج به سمت کاسه در مسیر صعود به خلنو
لکه های برفی بزرگ کاسه بین یال برج و خلنو
لکه های برفی بزرگ کاسه بین یال برج و خلنو
پاکوب های کاسه بین یال قله برج و خلنو در سمت کاسه
پاکوب های کاسه بین یال قله برج و خلنو در سمت کاسه
پاکوب های کاسه بین یال قله برج و خلنو در سمت کاسه
پاکوب های کاسه بین یال قله برج و خلنو در سمت کاسه
بر روی یال جنوبی قله خلنوی کوچک در مسیر صعود به خلنوی بزرگ
بر روی یال جنوبی قله خلنوی کوچک در مسیر صعود به خلنوی بزرگ
بر روی یال قله خلنوی کوچک پیش به سوی صعود به گردنه و سپس قله خلنو
بر روی یال قله خلنوی کوچک پیش به سوی صعود به گردنه و سپس قله خلنو
بر فراز گردنه بین خلنوی کوچک و بزرگ این هم دو اسکای رانینگکار در مسیر صعود به خلنو
بر فراز گردنه بین خلنوی کوچک و بزرگ این هم دو اسکای رانینگکار در مسیر صعود به خلنو
دریاچه خلنو عکس از گردنه بین دو خلنو
دریاچه خلنو عکس از گردنه بین دو خلنو
خط الراس منتهی به قله خلنو، عکس از قله خلنو
خط الراس منتهی به قله خلنو، عکس از قله خلنو
بر بلندای بام استان تهران، قله خلنو
بر بلندای بام استان تهران، قله خلنو
صعود کنندگان بر قله خلنو در حال استراحت
صعود کنندگان بر قله خلنو در حال استراحت
عکس یادگاری با تابلوهای قله خلنو، بام استان تهران
عکس یادگاری با تابلوهای قله خلنو، بام استان تهران
گل های روییده بر ارتفاع 4000 متر
گل های روییده بر ارتفاع 4000 متر
کاسه بین یال برج و یال خلنو، بره های بسیار مسیر
کاسه بین یال برج و یال خلنو، بره های بسیار مسیر
نقشه صعود ما از روستای لالون تا قله خلنو
نقشه صعود ما از روستای لالون تا قله خلنو
قلل سرکچال ها عکس از گردنه ورزا در حین صعود به خلنو
قلل سرکچال ها عکس از گردنه ورزا در حین صعود به خلنو
[1] - Kholeno
[2] - اسم اصلی این روستای زیبا که در منطقه باستانی و تاریخی رودبار قصران قرار دارد، لالان (Lalan) است که به گویش اهل تهران، به لالون تغییر گویش یافته است، در این منطقه بکر تاریخی می توان اسامی اصیل بسیاری را یافت که هزاران سال است که به همت و خوش سلیقگی اهل محل تغییر نیافته و همچنان پا برجاست، و حامل تاریخ این ملت است و مفاهیم بکر تاریخی.
[3] - در فرهنگ حاشیه نشیانان کوهستان البرز "ورزا" به گاو نری گفته می شود که به اندازه کافی قدرتمند است، که می توان خیش و گاو آهن را بر او بست، و زمین را بدین طریق برای کشاورزی آماده نمود و شخم زد. استفاده شورای روستا لالون از نام "ورزا" برای نامگذاری خیابان اصلی این ده زیبا، برایم جالب بود و در دلم حسابی از آنان تقدیر کردم، چراکه نام هایی اینچنینی برای زنده نگهداشتن گویش هایی که در فرهنگ باستان از آن سود جسته ایم، بسیار موثر است. البته فکر می کنم با توجه به این که این خیابان در مسیر دره ایی است که به کوهی ختم می شود، که خود بیش از 4000 متر ارتفاع دارد که ورزا نام دارد، به همین دلیل است این خیابان نیز نام ورزا به خود گرفته است، نام جالب دیگری را هم در مسیر دیدم، که کوچه ایی به نام "لاربندک"، نامیده اند که این نیز نشان از خوش سلیقگی شورا در نام گذاری ها بر اساس نام های محلی است، که خود حامل وجوه تاریخی و فرهنگ غنی مردم زیست کننده در این سرزمین های باستانی است، آنچه باعث تعجب است این که به رغم کوهستانی بودن محل که باید اسامی بر مبنای دامپروری استوار باشد، این اسم مبنای فرهنگ کشاورزی دارد که خاص زمین های صاف است، امروز گیلاس های لالون در حال سرخ شدن هستند و تا چند روز آینده وارد بازار خواهند شد، اما درختان سیب را آفتی زده است که تمام برگ های آن را خورده است و تنها چوب برگ ها مانده و سبزی به بعضی درخت های سیب دیده نمی شود، برگ ها سفید می زند، و این بسیار غم انگیز است که درخت از خوردن و نفس کشیدن با از دست دادن برگ ها محروم می شود.
[4] - در این آدرس https://www.google.com/maps/@36.0669876,51.5627424,14.75z/data=!5m1!1e4
[5] - گزارش این حضور را تحت عنوان "گرمابدر به دشت لار، دروازه عبور از عرض البرز مرکزی" قبلا در این آدرس اینترنتی http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/725.html منتشر کرده ام.
[6] - البته گوگل مپ ارتفاع این قله را حدود 3328 متر نشان می دهد، که داده های گوگل مپ مذکور به نظر می رسد با واقعیت فاصله دارد.








