شب و آه، و شبآهت ها، گفته ها و ناگفته های یک رویداد هنری

19 بهمن 1398
Author :  
خود را به باد سپرده

اهمیت و نقش هنر و هنرمند 

پایه های به زمین مانده هنر ایران را جوانانی باید، تا واجد شانه هایی به ستبری و پهنی قهرمانان بزرگ ایران زمین باشند، تا بتوانند این هیکل بلند قامت، و استوار هنر ایرانزمین را همچنان بر پای دارند، و بر موانع گسترده ایی فایق آیند که، در تاریخ این آب و خاکِ بر تاراج رفته، و در معرض هجوم های بی وقفه، که پایانی بر آن نیست، نجات بخش آنی شوند که بنیان تاریخ و تمدن مردم ایران زمین بر آن استوار است؛

امروز هنر مهمترین حامل تاریخ ایران و تمدن ایرانی است، این "میدان نقش جهان" است که می تواند از صفویه به زبانی روشن سخن گوید، و یا "تخت جمشید"، که بیانگر حوادثی است که بر ایران باستان رفته، و چند قطعه ایی هنری که از صحرای جیرفت بیرون زد، فریاد بر آورد، که دیگر سخن از 2500 سال تمدن ایران مگویید، چرا که تاریخ مستند، با این یافته ها، به 7 هزار سال پیش پس کشیده شد، و این پس رفتن در عمق تاریخ این کشور، مرهون هنر دستان هنرمندانی است که در هفت هزار سال پیش نشستند، و جان در سر انگشتان خود تجمیع کرده، و نقش زدند، تا حافظ تاریخ ملتی باشند، که هر ویرانگری آمد، سعی کرد تا نشانه های زندگی و افتخارات او را پاک کند، و موجودیت او را بدین وسیله منکر شود، و حتی امروز جناب ترامپ هم به شیوه اسلاف، از "بمباران مراکز فرهنگی" در وهله اول، در مواجهه با این مردم ،سخن می گوید، گویا او نیز رمز ماندگاری ما را فهمیده است، که تهدید او نیز عوامل ماندگاری ما را نشانه گرفته است.

اما به رغم این همه نابودگری متجاوزین و غارتگران موجودیت ایران، به همت هنر و هنرمندان، برغم نابودی کتابخانه ها، با اهل فضل گرد آمده بر دایره هنر و علم، نشانه های وجود ما، خود را در زیر خاک ها محفوظ داشته اند، تا ایرانِ مستند به هنر و خلاقیت، خود را در پس خروارها ویرانی و نابودی همچنان به اثبات رساند.

میراث هایی که به افتخار باید پاس داشت

سنت خاندان های بزرگ ایرانی، دنبال کردنِ هنر و حرفه خانوادگی است، و اجداد ما آنقدر بر این امر اصرار داشتند که روزگاری خروج از چارچوب های حرفه ایی، خانوادگی نه ممکن بود و نه کسی را توانایی بر آن، زیرا که حرفه و هنر خود هویت دهنده، و سازنده طبقات و جایگاه اجتماعی افراد آن بود، البته اهل هنر هرگز نه نیازی به خروج از طبقه و حرفه خانوادگی خود داشتند، و نه از بودن در سلک خانوادگی خود دچار احساس حقارت شدند، بلکه با افتخار ماندن و حفظ هنر خود را وظیفه دانسته و دنبال می کردند،

پیش از سیزدهم دیماه 1398 خود را آماده رویش امید کرده بودیم، تا شاهد اولین نمایشگاه هنر نقاشی سرکار خانم صدری باشیم، ولی متاسفانه تصمیم رییس جمهور امریکا مبنی بر پایان همکاری با سردار قاسم سلیمانی در مبارزه با اسلام سیاسی داعشی، در شامات و میانرودان، که ناشی از پایان منطق و گفتگو بین آنها بود، به امیدها مُهر ختم زد، و این سردار ایرانی، قربانی پایان گفتگوهای سازنده شد، و اگر انسداد گفتگو پیش نمی آمد، حاصل زور را این چنین لخت و عریان بر دامن و اشک های جاری مردم خود نمی دیدیدیم؛

تا در این سو هم، به دنبال خواست حریف برای به تعطیلی کشیدن کشور، در بی تدبیری و بی سلیقگی تمام، دستور به تعطیلی تمام فعالیت های هنری کشور خود داده، و حتی به فعالیت نمایشگاه ها، سینماها و... پیش از شروع هیچ جنگی، به دست خود اقدام کنیم، و امید را در دل مردم خود بسوزانیم، و شرایط را برای زدن گره ایی محکم تر در کار خود مهیا کنیم، و خود به دست خود با تعطیل کردن جامعه، حتی جامعه هنری و...، تیشه به ریشه خود زنیم، و در یک فضای التهابی، که خود بدان دامن زده ایم، به حوادث دردناک کشتار هموطنان خود در کرمان، و هواپیمای اکراینی منجر شویم، و به دنبال آن مردمی نیز به اعتراض برخیزند، و هنرمندان دیگری نیز در اعتراض، به این شرایط، با زمین نهادن همکاری، با وقایع هنری مهم سال، دمینوی ضربات بر هنر، هنروری و هنرمندان را تسریع و تسهیل نمایند، و واقعه مهم هنری مثل بزرگداشت های هنری بی نظیر فجر را، این چنین دچار خسارت کنیم، که در این خسارت، هم خود، و هم روی آوردندگان به ترور، هر دو مقصریم.

این بود که برگزاری اولین نمایشگاه نقاشی هنرمند نورسته، سرکار خانم صدری نیز به اجبار به این روزها، و در میانه بهمن منتقل شد، فارغ از شایستگی های فردی، این هنرمند شایسته تقدیر، که فرزند خلف هنر و هنرمند صاحب سبک و بنام نقاشی کشورمان، جناب استاد حسین صدری است، که اکنون این هنرمند دوست داشتنی و پر آوازه ایران که دایره کارهای جالبش به حضور در گستره بروز هنر ایران در مجامع بین المللی نیز کشیده و افتخار آفریده است، و در بعد داخلی نیز دریافت کننده مدال درجه یک هنر کشور، از دست بالاترین مقام رسمی کشور، یعنی ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران هستند، اینک شاهد گام های نخستین حضور رسمی فرزند خود در عرصه بروز هنری است، که این گام مهم و امید آفرین، با پدید آوردن کلکسیونی از نقاشی های پر حرف و محتوا، که در نمایشگاه نقاشی؛ تحت عنوان "شب آهت" بروز یافته، و بالندگی خود را تجربه کرده و می کند.

ویژگی هنر و هنروران جوان

هنر دنیایی از حرف های گفته و ناگفته در خود دارد، گاه حامل عصیان هنرمند و یا بیانگر اعتراض جامعه ایی است، که او در آن رشد و نمو یافته است، و گاه حامل روایت روند تغییر، و بر آمدنش از اقیانوس مرده ایی از ایستایی هاست که، دیگر خوب یا بد، بپسندیم و یا نپسندیم، نمی خواهد بر روند آبا و اجدادی اش بماند، و غلاف می شکند، و می رُویَد، تا روییدن های دوباره و جدید را، محقق سازد.

 گرچه در حاصل کار ارشمند پیران دنیای هنر، می توان، بعضی حقایق تلخ و شیرین را که در خشت خام دیده اند، را با زحمت فراوان دید، و درک کرد، اما هنروران جوان در پاکی و معصومیت خود، شروع های بزرگ خود را دارند، و گاه روایتگر عریان ترین شکل حقیقتی هستند، که باید با هزار زحمت در آثار بزرگان دید، یافت، و درک کرد.

چنین هنرمندانی که پیچ و خم روزگار را هنوز طی نکرده اند، حقایق دریافته خود را نیز نمی توانند، و یا نمی خواهند در پیچ و خم تکنیک های هنری موجود مسدود و مخفی کرده، لذا روشن و واضح به بیان روندی می روند، که در محاسبات محافظه کارانه و ترس های سرد و گرم چشیده ها می ماسد، و ناگفته، و یا گفته شده، در پیچیدگی ها مستور می ماند،

البته به نوعی می توان گفت جامعه راحت الحلقوم خور کنونی ما نیز، چندان مشتاق پیچیدگی های عمیق هنری نیست، و شکار آنچه در جستجویش هست را، در عمق های کم، اما راحت، بر صید در عمق های زیاد، و سخت ترجیح داده، بدین گونه تحصیل مقصود را سریع و بی زحمت، تمنا می کند.

اما "شب آهت" از چه سخن گفت

شبآهت بیانگر هنری آنچه در دنیای زنانه جاریست، بوده، آنرا روایت و ثبت می کند، به خصوص دنیای جوانان این قشر، هم از "شب" می گوید و هم از "آه" های نهفته در پستوی ذهن گوینده و شنونده ی پیام، و روایتگر شباهت ها، و افتراق دو دوره، دوره ایی که گذشت، که شنیدن آهنگ غمبار شکستن استخوان هایش را، دیگر نیازی به گوش های مسلح به هزار تکنیک و مهارت نیست، و به روشنی می توان دید که می شکند و فرو می ریزد، و هم از آغاز دوره ایی می گوید، که به روشنی روز خود را بروز می دهد، تحمیل می کند، و پیش می رود؛ گویا وقوع "پارادایم شیفت"، خود را اینک فاش فریاد می زند، تا منکران به خواب رفته، و یا به خواب زده را بیدار کند؛ و به روشنی حلول دوره های جدید را با صدای ناقوس های بلند خود اعلام می دارد. و خدا کند این دیگر تکرار غمبار دوره ایی پیش گذرانده نباشد، بلکه شروع دوره ایی تازه، واجد افق ها و مشخصاتی باشد، که به رهایی از دایره تکرارها و خلاصی از دور باطل و رنج آور تناسخ منجر، و به انسان جدید، ختم گردد، و انتقال از سلولی به سلولی دیگر نباشد.

بدبختانه گاه سلولی جدید انگاشته می شود، اما در واقع تکرار روندی است که امتحان پس داده، و گذشته، و ما در اثر فراموشی تاریخی، از انتقال بدان مسرور می شویم، حال آنکه، این سلول کهنه ایی است که، پیش از این، نسلی و یا حتی نسل هایی عمر در آن گذرانده، و تباه شده اند، و از زجر تعفن بودن در آن، درب و دیوارش را به زحمت شکسته اند، و با ذوق و شوق وارد سلول و روند دیگری شدند، که آن نیز از قضا، پیش از آن درک شده بود، و روزگاری حضور در آن، ابتدا شور انگیز، و بعد سراب خود را نشان داد، و غم و اندوه به زودی باشندگان در آن را فرا گرفت.

اما من به جوانان امیدوارم، چرا که این آنانند که می توانند درب های آهنین و حصار های پاره نشدنی انگاشته را، بشکنند و پیش روند، و وقتی حرکت و مهاجرت از مرحله ایی به مرحله ایی نو، عمومیت می یابد، دل انسان محکم می گردد، چرا که این به یک خواست جمعی مبدل گشته است، پس احتمال نزدیکی آن به حقیقت و خیر نیز ممکن است بسیار نزدیکتر و بیشتر باشد، و این دیگر تحجر نبوده، بلکه یک پیشرفت را، هدف گرفته است.

فارغ از آهی که در اثر قیمت گذاری بر این آثار هنری، به هواست، دنیای به تصویر کشیده شده در این نمایشگاه، قطار مسلسل وار مصائبی را روایتگر است، که بر جامعه زنان ایران می توان دید، و شلیک متمادی و پشت سر هم، این همه ردیف شدن حرف های نو به نو، که مانند پتکی بر چشمان تو ضربه وارد می کند، و حرف هایی را برجسته می سازد، که خود آه است که از پی آهی کشیده می شود.

فضای حاکم بر نمایشگاه حکایتگر تکرار بی وقفه و مسلسل وار مسایل جور واجوری جامعه زنان است، که از وضعیت جامعه ایی حکایت می کند، که نیمی از جمعیت جامعه بشری را تشکیل می دهند، و دست به گریبان نا امیدی ها و امیدهایند، و لزوم توجه به خود را داد می زنند،

و تو که در موضوع گرفتار آمدی، و در به در به دنبال یافتن تنوعی هستی، تا از فکرِ به زنجیر کشاننده و تمرکز دهنده این چینش، بِرَهی، و دمی آسایش یافته، و یا از دیدن مشکل فرار کنی، اما انگار راه فراری نیست، چرا که بیان عریان مسایل، راه فرارت را می بندد، و حرف هایی که پی در پی و در هر تابلویی نهفته است، امکان فرار را از تو گرفته و مجبورت می کند، تا با مشکل و مسایل گفته شده، روبرو شده، و نتوانی فراری را برای خود، در پریدن از شاخه ایی به شاخه ایی دیگر تجربه کنی.

این است که باید بمانی و تا آخر، سلسله ایی از حرف ها را بشنوی، و برای ذهن به جوشش در آمده خود پاسخی بیابی. اینجا شما ناچار به شنیدنی، هر چند، بهترین راه آسودگی در خواب ماندن های انتخابی، و نشنیدن هاست.

اینجاست که غلبه رنگ های سیاه، سرخ، قهوه ایی بر روشنایی رنگ های روشن را می توان حس کرد؛ زنگ خطری که مثل ناقوس های خاموش کلیسای نوتردام، به هنگام سوختن در شهر هنر جهانی، یعنی پاریس، شعله کشیدند و سوختند، و دیگران با چشمانی اشکبار تنها به نظاره سوختن ها نشستند، و کاری از کسی نیامد، تا در پیش چشم همه، این سمبل زیبایی بسوزد و خاکستر شود، در "شب آهت" نیز باید ایستاد و سوختن ها را دید و شنید.

سوختنی که البته با صرف میلیون یورو هزینه، ممکن است به نوعی جبران شود، اما در واقع جبرانی در کار نخواهد بود، چرا که کلیسای سوخته، دیگر کلیسا نخواهد شد، آنچه سوخت، دیگر سوخته است، نشستن زیر سقف نویی که بر دیوارهای سوخته گذاشته خواهند شد، اصلا نه به صلاح است، و نه عقلانی، و ترمیم آن با صرف هزاران خرج، تنها به ساختن آینه ایی از عبرت منجر خواهد شد، تا بنایی مفید.

جامعه جوان ما نیز غرق در مسایل خود می سوزد، و خاکستر می شود، و شاید عده ایی بگویند، که ما این را بعدها، به موقع خود، ترمیم خواهیم کرد، حال آنکه ترمیم فقط به باقی گذاشتن هیکل درست، اما بی مصرفی، عبرت آموز منجر خواهد شد، و گاه خرابی ها را هرگز ساختنی در پی نبوده و نسل به نسل این خرابی منتقل خواهد شد، یعنی علاوه بر این که یک نسل از بین خواهد رفت، نسل بعدی نیز در بقایای آن، تنها موفق به علت یابی سوختن ها خواهد شد، و اشک حسرت از چشم ها سرازیر می گردد.

اینجا می توان دید که بعد از آن همه پیچیدن گوهر نحیف فرشتگان در پارچه های زمخت تدارک دیده شده، که تحمیل این همه رنج حمل آن توسط آنان همواره تو را به سوال و پرسش می کشد، اکنون این همه عریانی، باز فریادی است که مثل پتک بر مغز تو می نوازد، که بعد از آن همه تحمیل، آیا باز تحمیلی جدید و  اینبار خود خواسته رخ می نماید؟!

روزگاری آن همه، آنها تحمیل کردند، و روزگاری این همه، خود بر خود تحمیل خواهیم کرد! و چه زمانی جامعه ما به اعتدال خواهد رسید، و تا به کی باید بین دو انتهای پیوستار، در افراط سیر کرد، و در بی تعادلی در رفت و آمد، بود، و جامعه ایران چه موقعی در وسط "خم نرمال"، به تعادل رسیده، و قرار خواهد گرفت، این ها همه سوال هایی است که من جوابی برایش هم اکنون ندارم.

چشم های نگران، خواب آلود، متفکر و... و آنچه به چشم می آید، و خود را در چشم ها فرو می کند، انگار اینجا مجمعی از چشم هاست که هزار نکته می توان از آن شنید، دید و حس کرد؛ سلسله ایی از چشم ها که گاهی نگران، گاهی در خواب، گاهی در بیداری تمام، در تفکری عمیق فرو رفته، گاهی در تبی خونین می سوزد، و گاهی به زور باز نگهداشته می شود، حتی بیش از حد لزوم، و گاهی همین چشم بر زندگی، بسته در هوای سرگردانی و بی وزنی، خود را رها کرده، چشم به هر آنچه بر او می گذرد بسته نگهداشته، و خود را به بادهای رونده به آسمان سپرده، و در افق دید چشم های بزرگ نظاره گر، شاهد رقص مرگ خود، در آسمان بی وزنی بوده، و در بی خودی از خود، فرو رفته، و خودکشی و رهایی در برابر یک دنیا چشم را رقم زده، حال آنکه همه ی این ها، در یک سکوت وهم انگیز، منجر به هیچ تکانی نمی شوند، و فریادهای بلندِ خاموشی را می ماند، که می آیند و می روند، و بر می انگیزانند، ولی طرفی نبسته، در آخر نتیجه صفر، و تنها حسرت و غم را برجای خواهند گذاشت.

کاش این فریادها، این حرف های کلفتِ محکمِ واجد دردهای نهفتهِ پیچیده شده در حریر لطیف هنر، به تغییری منتهی شود، کاش تکرارها، به بی حسی و ستبری منتهی نگردد، چرا که برای گفتن این همه حرف، یک عمر صرف می شود، تا گفته ها، گفته شود، هوش دارها داده شود، بلکه شنیده و دیده شوند، اما برای به حرکت در آوردن یک چرخ زنگ زده غولپیکر، و یا یک وجدان بیدار اما بی عار و تعصب، و تفکر بی شرم و دریده و خشن، تنها جاری شدن خون های بی شمار است که می تواند، به ریشه کنی وضعی منجر شود، و متاسفانه گاه این بدنه سنگین بر گل نشسته را، حتی اگر تکانی محکم هم داده شود، حرکتی در پی نخواهد بود.

اما تو خود باید پای در راه نهاده، آب های آلوده جاری را پی گرفت، تا به چشمه های ذلال پاک رسید، و از آلودگی و آلوده سازها گذشت، و چشمه ایی را یافت، جایی که دیگر دست های ناپاک را بدان دسترس نیست، باید در فضای مغشوش و سیاه مسیر تند کوه های بلند پای نهاد و بالا رفت، و به کشف سر منشاهای پاک، راه پیمود، آنرا یافت، و آدرس داد، تا دیگران هم با نوشیدن از آن پاکی ها، زنده و تطهیر شوند.

یک کتاب حرف در این تابلوهاست، و مجالی بر ماندن نیست، و حوصله ایی بر نشستن و گفتن، زیرا ایستادن و رفتن، بر نشستن و دیدن و گفتن، ارجح است.            

Click to enlarge image IMG_3847.JPG

خانمی در لباس مردانه، این روزها دیگر مرزها برداشته شده است

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
سید مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (1)

This comment was minimized by the moderator on the site

یکی از دوستان که این پست را مشاهده کرده بود، برایم نوشت :
پست های جدیدت رو خواندم و به تماشا نسشتم‎
ممنون که دعوتم کردی به نمایشگاه خانم صدری
پرتره های جذابی بودن‎
و قاب هایی ارزشمند‎
انگار خودم رفتم نمایشگاه و یا گالری شوون /حس خوبی به من داد‎
موضوع خانم های برهنه هم‎ موضوع جدیدی نیست‎
به مذهبی بودن هم. ربطی نداره‎
جوان ها با دنیای مدرن میرن جلو‎
فرا مرزی می اندیشند و عمل می کنن‎
و این دلیل خدشه دار شدن عقایدشان نیست‎
نگاه نو و اندیشه های نو از بطن جامعه‎
چقدر براشون مایه گداشتی و جدن خوشم امد‎
کار خوبی کردی‎
عالی بودن الحق که تربیت شده. استاد صدری هستن‎

There are no comments posted here yet

نظر خود را اضافه کنید.

  1. Posting comment as a guest. Sign up or login to your account.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

آخرین خبر رویتر

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.