جهان شده مستش، تو در خم کفرُ ایمانی کنون

01 خرداد 1398
Author :  
چه شمع تو روشن، یا خاموش بود، دلت مقابل قلبش صف کشیده کنون

جهان شده مستش، تو در خم کفرُ ایمانی کنون

کفر و ایمانت مرا، نی، خلق را بر باد داد        نی به ایمان، نی به کفرت، نیست دست آویزم کنون

هر دو را چون آتشی بر جان مخلوقت زدند          نی خمارم، نی که مست از جام می گردم کنون

کافر و مومن شدیم و، بر تفرق بین ما                             جار کردند و زدند و کشتند، از ما تا کنون  

تحفه اییست این، تا که کار ما به نااهلان شود،     در نبودت، آتشیست این، بر جان مخلوقت کنون

حرمتی بر جان مخلوقت نماند از این حریف         ترک واژه کن خدایا! رَستَم از این کفر و ایمانت کنون

راهیم من، بر دریای جوشانُ خروشانِ رُخت،            کفر و ایمان را چه حاصل، راهیم من، این کنون

زورقی خواهم، گذرکن، زین دل مواج و طوفان زای این،

کفر و ایمان وا نهاده، چشم اندر چشمِ یارم من کنون

کاش نی کفرُ ، نه ایمانی را به جانم می زدند،            جرعه ایی می داده ما را، در لبِ جامی کنون

کن فراموشم بدین کفر و، زین ایمان سست              غرقه خواهم جان و دل، در پیش آن یارم کنون

بی صدا، خاموش باش و، از ذکر ایمانت گذر                       بگذر از این قافله، تا حاصل، دیدار چون

بوق و کرنای آن ایمان کناری نِه که من،                     گشته ام کافر به ایمانت، رو به دیدارم کنون

جمله مخلوق از جمادُ، طاغیُ، ساقی کنون         ذکر او در قلب خود دارندُ تو، مسحور ایمانت کنون

داغ این کفر و ایمان، تو زدی بر صورت مخلوق او

جمع کن این کفرُ ایمانت، بس کن این، لابه کنون

بس که آتش می کشی مخلوق را در کفر و ایمانت چند،         ترسم آخر او شَوَد مقهور ایمانت کنون

او نباشد حاضر اندر این بلا دشتِ جنون                          عاقلی کن، واگذار ایمان و کفر، بر او کنون

خود مهیا می کند اسباب ایمان در دلم،                    ساقی این دل، میُ جام شراب است او کنون

کفر و ایمانت بِبُرد، زین دل هوای عاشقی،                   جمع کن این دام را، آزاد دل، خواهم کنون

کنون که تو غرق گشته ایی به دام ایمانت

منم به کفر او شده ام غرق، جام در دستم کنون

تو نیز بگذار دام ایمانت به کُنج گنجه ایی،                         محکمی قفلی بزن بر دامِ ایمانت کنون

خلاص کن جمله خلایق، زین محکمه ی ظلم       بردار قید کفر و ایمان، نشین تو بر لب جامت کنون

تو نیز جا خوش کن، بر لب جامِ میِ عشق یار     که سفره ی خشم و خروشت، فراری داد خلق کنون

بیا و آشتی کن تو با یار من کز ره عشق                جهان شده مستش، تو در خَم کفرُ ایمانی کنون

سروده شده در تاریخ 31 اردیبهشت 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظرات (0)

امتیاز 0 خارج از 5 بر اساس 0 رای
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر