گزارش صعود به قله 5671 متری دماوند، 8 و 9 تیر1401
  •  

11 تیر 1401
Author :  
گرفتن عکس یادگاری با تابلوی قله دماوند

 

یادی از میرهادی مودب، همنورد صعود اول به دماوند:

25 خرداد 1396 بود که برای اولین بار قدم در عرصه سیمرغ گذاشتم و حکایت آن صعود زیبا و به یاد ماندنی را با سر گروهی یکی از پر تلاش ترین های قدرتمند عرصه فتح قله دماوند، آقای مرداد باباخانی، و به همراه دوست مهربان و همنورد خوبم، مرحوم میر هادی مودب رقم زدیم، متاسفانه آقای مودب را بعدها در یک حادثه کاملا غیر مترقبه و دردناک و فراموش نشدنی، در مسیر صعود به قله توچال از دست دادیم، و اکنون این بار دوم است که بعد از 5 سال که از آن صعود می گذرد، پای در مسیر صعود دوباره، به قله دماوند می گذارم، در حالی که این بار، تیرگان است که جایگاه افسانه ایی سیمرغ و "بام ایران" میزبان مهربان ما خواهد شد، در این مسیر بارها اشک در چشمانم حلقه زد، و در فقدان مرحوم مودب، می رفت تا جاری شود، هر بار او را در نقاطی از مسیر یادآوری کردم، انگار امروز او هم با من، در این صعود قدم به قدم، باز همراه شده بود.

این صعود را به پاسداران شهید این آب و خاک تقدیم می کنم :

نمی دانم چرا و به چه مناسبتی صعود دوم من به دماوند، ناخواسته و بی هیچ قصد قبلی، با یاد شهدای جنگ خسارتبار هشت ساله با حزب بعث عراق، گره خورد، چونکه از ابتدا یاد آنان مرا در بر گرفت، به عنوان مثال، ما ساعت 7 صبح را زمان قرار حرکت خود با همنوردان این صعود قرار دادیم، که نقطه ی زمانی قرار حرکت ما به سمت شهر پلور، و فتح قله دماوند باشد، اما بی قراری های داشتن قرار، مرا از ساعت 3 بامداد، به بیداری و مشغول شدن به کسب مقدمات، و ایجاد آمادگی های قبل از حرکت کشاند، از این رو بین ساعت 3 تا 7 صبح، وقت زیاد آوردم، و لاجرم سری به حساب توئیتری ام [1] زدم، تا آنرا چک کنم و کمی مشغول شوم تا وقت بگذرد، که با توئیت رزمنده ایی عزیز به نام قاسم محمدی [2] مواجه شدم، که رشته توئیتی را به امید ادامه توسط دیگران، صادر کرده بود که: 

"شما هم نام شهیدی را بگویید، من نام شهید مهدی باکری [3] را می آورم"

خواستم نام سید محسن را بیاورم، اما دیدم از مروت به دور است که در این مورد نیز، بین این همه همرزمان شهید به برادری ها بیندیشم، و آنان همه را واگذاشته، و نام شهید نسبی خود را بیاورم، در بین شهدایی که می شناختم، ذهنم روی شهید بزرگوار شلمچه "سلمان اعما بصیر" قفل کرد، لذا نوشتم "شهید سلمان اعما بصیر"، و عنوان مطلبی را که در خصوص ایشان قبلا نوشته و در سایت  منتشر کرده بودم : "شلمچه و دروازه های بصره ایستگاه آخر شهید سلمان اعما بصیر" را نیز به پیوست آن کرده، و به توئیت این رزمنده زمان جنگ، پاسخ گفتم. 

این گذشت، باز شهید دیگری جلوی چشمک زنان بر سر راهم سبز شد، که این صعود زیبا را به روح بلند پرواز او تقدیم می کنم، آری روح سرلشکر خلبان، شهید رستم ابراهیم زاده [4] ، چرا که قرارگاه و مکان آغاز این صعود، پل فرهنگ بر اتوبان نیایش (آیت الله هاشمی رفسنجانی) بود، که بر تابلوی کوچک این پل، نام این شهید جنگنده تیز پرواز آسمان ایران می درخشید، و از ساعت 6 و 30 دقیقه صبح دقایقی چند را با نام این رستم، در ارتش مدافع ایران زمین، در پای این پل سر کردم،

گرچه نگاه های مردمی که در یک ترافیک فشرده، در این ساعات روز، در اتومبیل های خود راهی محل کارشان بودند، و با چشمان گرد شده، به هیکل یک کوهنورد غرق در ابزار و امکانات خاص، و منتظر، می نگریستند، و با نگاه خود حرف های بسیاری داشتند، و این نگاه ها، مرا از عمق تفکر به شهدا و آن دوران ویرانی و کشتار، بیرون می کشید، اما باز تنها همین نام، و همین شغل این شهید بزرگوار، مرا به روزهای شهادت و ایثار جان، در جنگ خسارتبار هشت ساله می برد، و بهانه ایی می شد، تا به آن روزهای سختِ کشتن ها و کشته شدن ها، که در بین ما انسان ها، در هر جنگی حلال، مباح، طبیعی و منطقی می شوند، بیندیشم؛ به لحاظ تاریخی که نمی دانم تاریخنگاران، آن جنگ لعنتی را چگونه خواهند نگاشت و ترسیم می کنند، و از این همه خسارت، و از این همه باختن سرمایه ها، از دست دادن ها، ویرانی ها و... چگونه یاد خواهند کرد، از کسانی که جان برای ایران و ایرانیان فدا کردند و... چه خواهند نوشت، اما من نگاه خود را به این حادثه تلخ دارم، و معتقدم از دل جنگ باید صلح خارج شود، نه جنگ طلبی بیشتر و فراری بودن از آرامش و آسایش انسان و...

 سرلشکر خلبان شهید، رستم ابراهیم زاده را هرگز نمی شناسم، حتی نامش را هم نشنیده بودم، اما در آن روزهای سخت جنگ هشت ساله با متجاوزین بعثی عراق، اخبار قهرمانی جنگنده های نیروی هوایی ارتش، یکی از شیرین ترین شنیدنی ها، برای رزمندگان، و لابد برای عموم مردم ایران از آن جنگ سخت و لعنتی بود، که گاه با حمله خود به عمق سکونتگاه های کاخ نشینان و جنگ سالاران بعثی، انتقام سختی را از دشمن، در عمیق ترین، عمق خاک شان می کشیدند و...

 البته ما تنها اخبار پیروزی های آنان را می شنیدیم، و از اخبار این شهادت ها و تکه تکه شدن خلبانان خود بی خبر می ماندیم، و اکنون که جنگ تمام شده است، نام قهرمانان شهید از آنان را گاه بر خیابان ها، پل ها و... می بینیم، و این نام ها هم در میان درد و ناراحتی این مردم، از وضعیت فعلی اشان دارند، گم شده است، [5] آنان که در دوره زنده بودن شان ناشناخته، گمنام و مظلوم بودند، اکنون نیز تنها نامی از آن همه قهرمان و قهرمانی ها، باقی مانده است که بر اماکنی گذاشته می شود، و البته ما آنقدر شهید داده ایم، که هیچ خیابان، کوچه و ساختمانی را نمی توان یافت که از وجود این نام ها خالی باشد، و این خود باعث دلزدگی مردم نیز خواهد شد، چرا که نام ها هر روز عوض می شوند و با نام های جدید از شهدا و... جایگزین می شوند، و اصرار بر استفاده از نام شهدا، این خود ضد تبلیغ برای شهدا خواهد بود، و حیف از آن همه رشادت و قهرمانی که ...

تغییر مسیر صعود از جبهه شمال شرقی به جبهه جنوبی :

هفتم تیرماه بود که دوستان همنورد، برنامه صعود به دماوند را پیشنهاد دادند، اما مسیر صعود پیشنهادی، جبهه شمالشرقی تعیین شده بود، مسیری که یکی از مسیرهای 16 گانه منتهی به "بام ایران" است، که چندان مایل به صعود از آن مسیر نبودم، چرا که این مسیر طبق گزارش صعود ها، دارای شیب نسبتا زیادی است، و حتی در این ماه های سال، به واسطه یخچال های طبیعی قله دماوند، تنها با استفاده از کرامپون، باید بدان پای نهاد و صعود کرد، چرا که تراورس های هنگام صعود، باید برش هایی از میان یخچال های طبیعی زد، که من مایل به پذیرش چنین ریسکی، و عبور از مسیری چنین پر شیب و لغزنده نیستم، لذا با سکوت از کنار این فراخوان گذشتم، اما به علت به حد قابل توجه نرسیدن تعداد همنوردان برای عبور از مسیر جبهه شمالشرقی، بنای دوستان بر این امر قرار گرفت که مسیر جبهه جنوبی، که عمومی ترین مسیر صعود به دماوند است، برای این صعود انتخاب شود، و من هم به همین دلیل اعلام آمادگی دادم، و همراه شدم.

دوستان همنورد ما، از طریق آگاهان و راهنماهای محلی، وضعیت مسیر صعود به قله دماوند، از جبهه شمالشرقی را چک کرده بودند، که یکی از راه بلد های مسیر شمالشرقی اعلام کرده بود : "بدون کرامپون اصلا صعود ممکن نیست، و هنوز گروهی از این مسیر صعود نداشته است، صعود از این مسیر هنوز زود است، پیشنهاد می شود تا 20 تیرماه صبر کنید، تا یخچال ها کمی آب بشود و بنشیند تا بتوان از این مسیر صعود ایمنی داشت".

زمانبندی های صعود به قله دماوند، از مسیر جبهه جنوبی :

حرکت از تهران ساعت 7 و 15 صبح 8 تیرماه 1401

حضور در خروجی از پلور به روستای مون، به سمت رینه ساعت 9 و 48 دقیقه صبح

حضور در شهر رینه ساعت 9 و 53 دقیقه صبح

رسیدن به پارکینگ کوهنوردی رینه ساعت 10 و 3 دقیقه صبح

یک ساعت توقف و تهیه مقدمات حرکت به سمت گوسفندسرا

حرکت از پارکینگ رینه به سمت گوسفندسرا، با یک دستگاه لندرور، در ساعت 11 و 7 دقیقه صبح

رسیدن به گوسفندسرا، ساعت 11 و 52 دقیقه صبح و حرکت پیاده به سمت جانپناه بارگاه سوم

حضور در جانپناه بارگاه سوم در جبهه جنوبی قله دماوند ساعت 16 و 29 دقیقه،

آغاز صعود به قله دماوند از ساعت 5 و 3 دقیقه بامداد روز 9 تیرماه 1401

حضور در مقابل آبشار یخی، در ساعت 7 و 50 دقیقه صبح

رسیدن به بخش گوگردی پای قله دماوند، در ساعت 9 و 19 دقیقه صبح

رسیدن به قله دماوند، از ورودی جبهه جنوبی، در ساعت 10 و 14 دقیقه صبح

حرکت از قله در مسیر شن اسکی، و پایین آمدن، در ساعت 10 و 37 دقیقه صبح،

رسیدن به جانپناه بارگاه سوم، در ساعت 13 و 44 بعد از ظهر

استراحت تا ساعت 16 و حرکت به سمت پایین برای بازگشت

رسیدن به گوسفند سرا در ساعت 19 و 29 بعد از ظهر

حرکت با لندرور به سمت پارکینگ رینه، و حرکت به سمت تهران

زمانبندی مدت صرف شده در مسیر صعود :

رانندگی از تهران تا شهر رینه، از ساعت 7 و 15 دقیقه تا 9 و 52 صبح، تا ورودی روستای مون از جاده اصلی پلور، کل زمان صرف شده 2 ساعت و 37 دقیقه

رانندگی از رینه تا پارکینگ کوهنوردی رینه، از ساعت 9 و 52، تا ساعت 10 و 19 دقیقه صبح، به مدت 27 دقیقه

از پارکینگ رینه تا گوسفند سرا، طی مسیر با استفاده از یک دستگاه لندرور، از ساعت 11 و 7 دقیقه صبح تا 11 و 52 دقیقه به طول انجامید، جمعا 45 دقیقه

حرکت پیاده از گوسفندسرا تا جانپناه بارگاه سوم، در جبهه جنوبی قله دماوند، از ساعت 11 و 52 صبح تا ساعت 16 و 29 دقیقه بعد از ظهر، جمع راهپیمایی من، 4 ساعت و 21 دقیقه (45 دقیقه یا کمی بیشتر، از دیگر همنوردان دیرتر رسیدم)

شب مانی و استراحت در جانپناه بارگاه سوم از ساعت 16 و 29 دقیقه بعد از ظهر روز 8 تیرماه، تا ساعت 5 و 3 دقیقه بامداد روز 9 تیرماه 1401 ، به مدت حدود 12 ساعت نیم

کل زمان طی شده از جانپناه بارگاه سوم تا مقابل آبشار یخی، از ساعت 5 و 3 دقیقه بامداد تا ساعت 7 و 50 دقیقه صبح، به مدت 2 ساعت و 47 دقیقه

کل زمان طی شده از مقابل آبشار یخی تا شروع منطقه گوگردی قبل از قله دماوند از مسیر جبهه جنوبی، از ساعت 7 و 50 دقیقه صبح، تا ساعت 9 و 19 دقیقه، کل زمان طی شده 1 ساعت و 29 دقیقه

از پایان منطقه صخره ایی و در واقع آغاز منطقه پوشیده از گوگرد در پای قله، تا خود قله، حرکت بین ساعت های 9 و 19 دقیقه تا ساعت 10 و 14 دقیقه صبح، جمع کل زمان حرکت در این مسیر کوتاه اما سخت، به مدت 55 دقیقه.

مدت ماندن روی قله از ساعت 10 و 14 تا ساعت 10 و 37 دقیقه، به مدت 23 دقیقه

نزول از مسیر شن اسکی بین قله و جانپناه بارگاه سوم، از ساعت 10 و 37 دقیقه صبح، تا ساعت 13 و 44 دقیقه بعد از ظهر، جمع کل زمان پایین آمدن از این مسیر،  3 ساعت 7 دقیقه،

زمان پایین آمدن از جانپناه بارگاه سوم، تا گوسفند سرا از ساعت حدود 16 بعد از ظهر تا 19 و 35 دقیقه، حدود 3 ساعت و نیم

قیمت سرویس ها و اجناس و امکانات در این مسیر:

جدای از بالا بودن یا نبودن قیمت ها، به همت فدراسیون کوهنوردی ایران، نظم دهی خوبی در قیمت امکانات و سرویس دهی های این مسیر حاکم است، قیمت برخی از سرویس ها که ما استفاده کردیم عبارت است از :

کرایه اتومبیل، برای هر نفر از پارکینگ رینه تا گوسفند سرا و همچنین بازگشت از آنجا، هر مسیر صد هزار تومان

کرایه حمل کوله با قاطر از گوسفند سرا تا جانپناه بارگاه سوم، و بازگشت، هر کوله دویست هزار تومان و کوله ها در کیسه قرار داده می شود که هر کدام از این کیسه ها هم 15 هزار تومان است

چنانچه بخواهیم یک لندرور از پارکینگ رینه تا جناپناه و یا بازگشت، به صورت دربست در اختیار بگیریم، که هزینه 5 مسافر از شما اخذ می شود، یعنی باید 500 هزار تومان پرداخت کنید.

قیمت آب جوش برای فلاکس چای که حدود 5 لیوان آب می گیرد، 20 هزار تومان

چای نبات هر لیوان 10 هزار تومان

آب معدنی آشامیدنی، یک و نیم لیتری، هر بطری 25 هزار تومان

کف خوابی در جانپناه بارگاه سوم هر شب 20 هزار تومان

تخت خواب در جانپناه بارگاه سوم هر شب 30 هزار تومان

شنیدنی های جالب، از یک محلی مازندرانی پیرامون این صعود :

در مدت انتظار برای سوار شدن بر یکی از لندرورها برای رسیدن به گوسفند سرا، با یک راهنمای محلی مشغول صحبت شدیم، برخی از حرف هایش برای من جالب بود، ایشان می گفت :

"در مسیر صعود هرجا دیدید به شما فشار می آید از همانجا برگردید، اینجا اصلا کسی نیست که در صورت صعود با شرایط سخت، به شما بگوید بارک الله (کنایه از این امر که در صعود غیرتی نشوید که در هر صورت باید صعود را تکمیل کنید و خود و دیگران را دچار مشکل نکنید، منصرف شوید و همانجا تمامش کنید)".

"دنبال ورزش حرفه ایی نباشید، شما را نابود خواهد کرد، عمرتان را کم می کند، نمونه اش پدربزرگ من، او قهوه چی بود و در نهایت بزرگترین کاری که در طول عمرش می کرد، باز کردن شیر سماوری بود که چایی را به مسافران راه، تقدیم می کرد، او 120 سال عمر کرد، ولی پدرم که پسر همین مرد بود، از سال 1317 در کار آوردن گوگرد از بالای قله دماوند بود و نهایت هم در 75 سالگی فوت کردند، چرا؟! چون شغل او آوردن گوگرد از روی قله دماوند بود، و هر از چند وقت یک بار، این قله را صعود می کرد، و مقداری که می توانست، گوگرد از آن بالا بر می داشت و پایین می آورد و به یک جهود (یهودی) می فروخت، که ظاهرا برای مصارف ضد عفونی کردن، استفاده داشته است، عمرش در این راه کوتاه شد."

نسل شقایق ها را این مردم برداشتند :

در مدت انتظار در پارکینگ کوهنوردی رینه، مراجعات متعددی به این مکان بود، عده ایی راه قله را می پرسیدند، و می خواستند اولین قله برای صعود را از دماوند شروع کنند!! و... عده ایی هم سراغ دشت شقایق ها را می گرفتند، راهنمای محلی، دوست نداشت حتی آدرس این شقایق ها را به این رهگذران بدهد، می گفت : "از موقعی که دشت شقایق ها شهرت یافت، این مردم از مرد و زن برای دیدن این منطقه آمدند، هرچه شقایق بود را کندند، و از بین بردند، امروز دیگر دشتی از شقایق ها، وجود خارجی ندارد، یعنی دشت آن هست، اما در آن شقایقی را نمی توان یافت".

مشکل در صعود، در مسیر گوسفند سرا به جانپناه بارگاه سوم :

در صعود قبلی به دماوند، حرکت پیمایشی و کوله کشی خود را از پارکینگ رینه شروع کردیم، اما اینبار داشت به من بر می خورد و احساس خسارت می کردم که با ماشین تا گوسفند سرا برویم، و شروع پیمایش صعود ما از آنجا آغاز گردد، و از گوسفند سرا تا بارگاه سوم نیز، حمل کوله های سنگین را به قاطرها بسپاریم، از این رو، دچار تردید شدم، و به خودم اجازه ندادم، کوله را نیز به قاطر چی ها بسپارم، چرا که چنین صعودی را دل نا چسب تلقی می کردم،

اما متاسفانه در مسیر پیمایش بین گوسفند سرا تا بارگاه سوم، دچار مشکل جسمی شدیدی شدم، به طوری که در انتهای کار خود را در کنار دوستم میرهادی مودب تصور می کردم که در آخرین لحظات تسلیم مرگ تدارک دیده توسط خود شد، و جان به جان آفرین تسلیم کرد و... شدت این حال بد بسیار آزارم می داد، و همین مشکل باعث شد که بین 45 دقیقه، تا یک ساعت دیرتر از بقیه ی تیم، به جانپناه بارگاه سوم برسم،

در این مسیر دل درد شدیدی در قسمت معده و یا کمی پایین تر حتی قسمت بالایی روده ها احساس می کردم، که گاه امانم را می برید، حالت نفخ در ناحیه معده داشتم، نوعی درد هم در ناحیه قفسه سینه با درجه کمتر حس می کرد، بعلاوه نوعی کلافه گی در احوال، عدم رفت و آمد مناسب تنفس، و این که فکر می کردم شکمم پر از آب شده، و در حالی که هیچ خوراکی نخورده ام، و شکمم آب لمبو شده است، و در آن انتها هم ضعف و بی حالی، و به نوعی احساس خطر، و این که شرایطم به سمت بیهوشی پیش می رود و... این شد که سخت ترین شرایط را در بیست دقیقه آخر مسیر به چشم خود دیدم؛

این حال در طول مسیر از کم شروع شد و هی که بالا رفتم شدت یافت، در حال بسیار بدی بودم، به حدی که توان بالا آوردن سر و نشان دادن احساسات، و پاسخ سلام همنوردان در حال عبور را نیز نداشتم، در اوج این شرایط، تیم دو نفره از دخترخانم ها، که تنها یک گروه از چندین گروهی بودند که ما پیش از این در مسیر صعود جا گذاشته، و نزدیک به یک ساعت قبل، از آنها عبور کرده بودیم و سرعت و نوع حرکت آنها در مسیر به حدی پایین بود که انتظار نداشتم که حتی آنها بتوانند تا بارگاه سوم هم بیایند! از راه رسیدند،

اولی که همیشه در میسر جلوتر از دوست خودش بود، و از پوشش معمولی پیراهن و شلوار کوهنوردی برخوردار بود، از حالم پرسید، و توضیح که دادم، کمی کشک و قره قروت از کوله اش در آورد و به من داد، که با خوردن این خوردنی به ظاهر کم اهمیت، اما بسیار مهم در کوه و کوهنوردی، کمی نفسم باز شد، و مقداری از هوشیاریم باز گشت،

گفت: "حالت چطور است؟" وقت گذشته بود نمی توانستم این دوستان همنورد را معطل خود کنم، چون آنها باید می رفتند و به استراحت خود می رسیدند، تا آماده صعود صبح که سخت ترین قسمت صعود است، شوند، لذا گفتم : "بهتر شدم، شما بروید به صعودتان برسید، من هم خوب می شوم، و می آیم!" ولی به واقع حالم اصلا تعریفی نداشت،

آن یکی دیگر که با پوشش بسیار کاملی، در کوه حاضر شده بود اما از دوست همنوردش کندتر حرکت می کرد، با گذشتن دوستش از من، از راه رسید، او چادری و کاملا محجبه بود، که پوشش لباسش، خیلی به چشم می آمد، چرا که با این چادر و نوع پوشش، همنوردانی را می دیدم که به نگاه تردید می نگریستند، که آیا او هم صعود خواهد کرد؟!، و پیش از این، موقع گذر از آنان، همنوردی که او نیز همزمان با ما از آنان می گذشت، با نگاه ظن به ایشان نگریسته و گفته بود "این را ببین، احتمالا اهل اداره ایی و یا جایی هست، پول به او داده اند که این طوری در کوه خودنمایی کند؟!" سوال دیگری این بود که "این خانم ها با این وضع آمادگی بدنی و نوع حرکت کندی که دارند، و هر چند قدم کمی می ایستند و سپس حرکت می کنند، با این سرعت و... اینها چگونه می خواهند صعود کنند؟!!" و...

اما به رغم این ها، او که رسید، ایستاد و از حالم پرسید، احوالم را که گفتم، موضوع برایش جدی به نظر آمد، و هرچه گفتم "شما برو، من به زودی خوب می شوم، و می آیم، دوست شما به من کشک و قره قروت داده به زودی خوب می شوم و می آیم"، اما او گفت "نمی شود که شما را در این حال رها کنم، در کوه نباید مشکلات خود را مخفی کرد، باید به همنوردان گفت تا حل شود، کمی روی همان قسمت درد خود در روی معده ات بخواب"، من که حالم کمی بهتر شده بود، دم رو، معده ام را روی سنگی قرار داده، و روی آن کمی خوابیدم، مدتی گذشت و بلند شدم، حالم داشت بهتر می شد، انگار هم کشک و هم انرژی مثبت، و هم این تکنیک ایشان، و این همراهی، داشت اثرش را می کرد،

از روی معده ام که بلند شدم، گفت : "حالت چطور است؟"، گفتم "بهترم"، گفت "اگر بهتری بلند شو بریم، راهت را ادامه بده"، گفتم "نه شما بروید من الان بهتر می شوم و می آیم"، ادامه داد "اکی کوله ات را من بر می دارم، شما دست خالی بیا، و بیدرنگ کوله کوچک و پلنگی اش را از پشت خود جدا کرد و داشت روی زمین می گذاشت، که دیدم هوا خیلی پس است، الان است که کوله ام را نیز بردارد، زودتر از اینکه حالم به اندازه کافی خوب شده باشد، بلند شدم و کوله ام را در میان اصرار ایشان که "نه بگذار من بر می دارم، شما کوله من را بردار"، برداشتم و بر پشتم انداختم و هر طور که بود، خودم را حرکت دادم، و او هم به دنبال من به راه افتاد، حالم هر لحظه بهتر می شد، مهمتر از همه، از دلدردم کمی کاسته شده بود، و نفسم هم بهتر می آمد،

و کمک این دو خانم بسیار جوان و در دید اول ناشی، اما پر توان و صبور، و با فکر، مرا به راه انداخت و به زودی تنها یک ربع و یا بیست دقیقه که ادامه مسیر دادیم، به بارگاه سوم رسیدیم، و من دوستان همنوردم را دیدم که در حال آمادگی اند تا برگردند، و به کمک من بشتابند، اما من رسیدم و آنها با تکان دادن دست، مرا خوش آمد گفتند.

هر صعود، هر زمان و هر قله ایی شرایط و مسایل خود را دارد :

در کوهنوردی، هر صعود، هر زمان، و هر مکان، حتی اگر یک صعود تکراری به یک قله خاص و آشنا باشد، شرایط و مسایل خاص و البته متفاوت خود را دارد، و باید طبق شرایط موجود برنامه ریزی و عمل کرد، تجربه صعود قبلی، هر چند کمک می کند، ولی هرگز ملاک عمل نمی تواند باشد، گرچه در صعود قبلی در همین مسیر، پیمایشی طولانی تر، و کوله کشی بیشتری را قدرتمندانه تجربه، و با سرعت بیشتری صعود کرده بودم، اما باید متوجه می بودم که آن صعود دیگر گذشت، باید با شرایط جدید، فکر و برنامه ریزی و عمل کرد، اگر این چنین فکر می کردم شاید این مشکل تا این حد، برای من پیش نمی آمد.

اما اشتباهات من و همنوردان دیگر :

اول این که آب کم برداشته بودم، حال آنکه فکر می کردم در مسیر آب هست، و لذا گرچه آب داشتم ولی به اندازه کافی نبود، چرا که ضعف و بیماری مدت صعود را طولانی کرد، و گرچه اگر این طور نبود باز هم آب کم نمی آوردم ولی با طولانی شدن زمان صعود آب کم آوردم، هر چند شربت داشتم، اما خوردن شربت، شما را تشنه تر خواهد کرد، اگرچه دوست همنوردم، علی آقا آب به اندازه کافی داشت، و مرا بی آب نگذاشت، اما نوشیدن آب فراوان در کوه یکی از لازمه های صعود سالم و خوب است، در حالی که در صعود قبلی ما در مسیر خود با چشمه ها و رودخانه های پر آبی در همین مسیر جنوبی، برخورد کردیم و نیاز به حمل آب آنچنانی نبود، اما در این صعود، دماوند انگار خشک شده بود، چشمه ایی در مسیر نبود، حتی در بارگاه سوم هم مجبور به خرید آب معدنی شدیم! این خیلی باعث تاسف است که در پای، و بر روی یال های دماوند بلند مرتبه و پر برف، چشمه ایی از آب جاری دیده نمی شود، تا کوهنوردی از آن آب بردارد! و حتی گله ها هم به دنبال آب در مسیرها، در جستجو بودند.

هر صعودی شرایط و مسایل خود را دارد، اینجا وقتی همه کوله را به قاطر چی ها می سپارند حمل آن توسط شخص دیگر همراه آنها، باعث نا هم خوانی شما با دیگران خواهد شد، و آنان را مجبور می کند تا در چنین شرایطی جور شما را هم بکشند، در حالی که آنان برنامه خود را با وزن مناسب کوله ایی ریخته اند که بر می دارند.

با تصورات قبلی، از شرایط صعودهای سابق، نباید صعود جدید را برنامه ریزی کرد، قله ها در هر صعودی مقتضای خاص خود را دارند و فصل ها، زمان ها که تغییر می کند، شرایط نیز متفاوت می شود، ممکن است در شرایط جسمی و زمانی خاصی، شما صعود متفاوتی داشته باشید، ولی این صعود را باید با شرایط جدید، که جدیدا آنرا جویا شده اید، برنامه ریزی و عمل کرد.

تغییر فاکتور سنی بسیار مهم است، و باید طبق آن و با داشتن ارزیابی جدید از توان جسمی خود، تصمیم گرفت، از آخرین صعود من به قله دماوند، در همین جبهه جنوبی اکنون 5 سال می گذشت و من هرگز شرایط و آمادگی سابق را نداشتم، و باید این فاکتور را در برنامه ریزی صعود خود، در نظر می گرفتم.

کشک و قره قروت اگرچه از ملزومات ما در صعود های سابق با استاد و همنورد با سابقه ام بود، و این را در مسیر همیشه مصرف می کردیم، اما آن موقع ها، هرگز به ضرورت و اهمیت آن در صعود پی نبرده بودم، این گونه که در این صعود به معجزه آن پی بردم، و اگرچه سابق بر این طبق عادت آن را همراه خود داشتم، اکنون معتقدم هر کوهنوردی باید مقداری کشک و قره قروت ضرورتا همراه خود داشته باشد.

باید مسایل خود را به همنوردان عبوری گفت، اگر این خانم ها خود نمی ایستادند و از حالم نمی پرسیدند، شاید من انگیزه ایی برای گرفتن کمک و طرح مشکل با کسی را نداشتم، کما این که عده زیادی از کنارم گذشتند، عده ایی حتی با گفتن درودی و خسته نباشی، از من گذشتند، که یک ایراد از من بود که از آنها کمک نخواستم، و یک ایراد هم از آنان که مرا در آن حال گذاشتند، و گذشتند، مرا که حتی حال سر بالا آوردن و پاسخ را نداشتم، ولی نایستادند و پیگیر حال و دلیل این وضع من نشدند، که چرا این چنین نشسته ام، و چنین حال بدی دارم. آخرین گروه، چهار نفر بودند که از بارگاه سوم به سمت پایین می رفتند، همه تک به تک سلام کردند، ولی من که چنان حالی داشتم که حتی تکانی هم نتوانستم بخورم، و آنان بی اهمیت به این وضع گذشتند!

درست بعد از گذشتن آنها بود که دیگر احساس کردم دارم تسلیم بی هوشی یا حتی در انتها مرگ می شوم، چرا که هم تنفس خوبی نداشتم، و هم احساس می کردم به آخر خط رسیدم، و دیگر نه امکان ماندن، نه امکان پایین رفتن، نه امکان تحمل این حال را داشتم، حالم بسیار زجر آور بود، و شاید فکر می کردم که با از حال رفتن، از شر این حال هم راحت می شوم، و داشتم به خود می قبولاندم که دیگر وقت تغییر است، باید گذاشت تا این شرایط، گرچه با مرگ، تغییر یابد!

مشکل دیگر اهمیت زیاد به استرس های ناشی از عظمت قله دماوند، باعث شد که در تنظیم لباس این صعود خوب و طبق تجربه ام سابق عمل نکنم، و لباس نامناسبی برای این صعود داشته باشم، در بیشتر صعودها من از شلوار پنبه ایی و یا کتانی استفاده می کردم که این باعث می شود تبادل هوا بین بدن و بیرون تنظیم شود، اما در این صعود لباس کرتکس مخصوص کوهنوردی استفاده کردم، که این، تبادل بیرون و درون را دچار مشکل می کرد، و در این هوای گرم، قسمت پایین تنه ام خیس عرق شده، و این خود باعث دفع بیش از حد آب بدن و افزایش تشنگی ام می شد،

مشکل بعدی شروع ساعت استارت ما در حدود میانه روز از گوسفند سرا بود، که گرم ترین ساعات روز است، که این خود باعث تشنگی بیشتر می شود، مطلب بعدی این بود که قسمت بالا تنه هم باید لباس کم می کردم، چرا که در این ساعات گرم روز، تعرق زیاد تر خواهد بود، و هر کوهنورد باید هوشیارانه با توجه به واقعیت های کوه، و زمان حرکت، شدت دما و... لباس را در هر قسمت از صعود تعویض و تنظیم کند که در این زمینه هم من مشکل داشتم، همه اینها به این دلیل بود که استرس اهمیت دماوند، برنامه تجربی مرا بر هم زد و به مشکلاتم افزود

 لزوم فرهنگ سازی زندگی در اماکن عمومی :

با هر شرایطی که بود، به کمک این دخترخانم های کوهنورد صبور گرگانی، خود را به بارگاه سوم رساندم، با خود فکر می کردم که صعود من به همین مکان ختم می شود و من در چادر مانده، و فردا صبح دوستان همنوردم صعود خود را بدون من ادامه خواهند داد، و در کل به فکر بازنشست شدن کامل از کوهنوردی هم گاه بودم، اما کمی استراحت، تقویت جسمی از طریق خوردن یک نهار نسبتا خوب، و شب مانی در اینجا، حالم را جا آورد، و بامدادان هنوز ساعت 4 نرسیده بودیم، زودتر از دیگر همنوردان بیدار شدم و آنها را هم بیدار کردم، و آمادگی گرفتیم، تا آخرین مرحله صعود را استارت بزنیم، در حالی که دو همنورد دیگرم پیش خود برنامه ریزی کرده بودند که مرا بالاتر از ادامه صعود منصرف کرده و برگردانند و خود بدون من صعود ادامه دهند، اما در فاز آخر صعود با حالی بسیار خوب، صعود را به انجام رساندم، و آنان دلیلی برای برگرداندن من نیافتند.

اما شب را به سختی گذراندم، چرا که هم سالن خواب در بارگاه سوم در وضع آشفته ایی بود، یکی از باشگاه های کوهنوردی مشهور، گروه حدود 40 نفره ایی از کوهنوردان خارجی را آورده بود، تغذیه و گفتگوی آنان که به نظر می رسید صعود خود را انجام داده اند و تنها به تبادل نظر پیرامون این صعود مشغولند، تا پاسی از شب ادامه داشت، دو بار به زبان انگلیسی به آنها توضیح دادم که "ما تا چند ساعت دیگر صعودی سخت را در پیش داریم و نیاز به استراحت داریم تا تجدید قوا کنیم"، اما آنها مدتی یواش تر صحبت می کردند و بعد کار به روال عادی بر می گشت، در بار دوم از جای خود باز بلند شدم و همه را ابتدا به ساکت کشاندم، و سپس مفصل تر توضیح مجدد دادم، که "ما نیاز به سکوت برای استراحت داریم"، و با عصبانیت گفتم "شما با این همه صحبت کردن، تمام مشکلات کشور خود را می خواهید اینجا حل کردید؟!" که یکی از آنان که به نظر می رسید جوان ترین پسر گروه مذکور بود و در سخن گفتن در این جمع هم ید طولایی داشت، ناراحت شد و در پاسخ گفت "ما در کشور خود مشکلی نداریم که اینجا بخواهیم آنرا حل کنیم؟!"

کوهنوردان خارجی مذکور بیشتر اهل روسیه، آلمان، و حتی یک هندی تبار کرالایی با زبان مالایالم و اهل ایرلند بودند، بالاخره بعد دو ساعت اینها نیز سالن را ترک کردند، اما مشکل حل نشد، چرا که متاسفانه نه خارجی ها و نه حتی همنوردان ایرانی، مقررات و پروتکل های زندگی جمعی را بلد نیستند، چرا که با پایان همهمه و صحبت های گروهی کوهنوردان خارجی، نوبت به گروه های دو، سه و چهار نفره ایرانی رسید که با رسیدن به اینجا از صعودها، قیمت خوردنی ها در فروشگاه بارگاه سوم، مسایل سیاسی کشور، گفتگوهای برجام، حتی مسایل تجاری خود و... سخن بگویند،

ساعت دیگر به یازده شب نزدیک شده بود که آخرین زوج کوهنورد ایرانی ما که لهجه مازندرانی داشتند، از گوسفند سرا خود را به سالن رساندند، و سخن گفتن آنان آغاز شد، و بلند بلند شروع کردند حرف زدن، این صحبت کردن ها آنقدر روی مخم بود که اعصابم را به هم ریخته بود، اما کنترل خوبی به خودم داشتم که ناراحتی نکنم، ولی خیلی به من سخت می آمد، چون نمی توانستم کمی بخوابم، خوابی که برای صعود فردا شدیدا به آن نیاز داشتم، در نهایت بلند شدم و به این دو همنورد کامله مرد (حدود 60 تا 65 ساله بودند) که فردا یکی از چند گروهی بودند که ما آنان را جا گذاشته و خود را جلوتر از آنها به قله رساندیم، مورد خطاب قرار دادم، "دوستان ما فردا صعود داریم، لطفا صحبت نکنید، تا کمی بخوابیم"، که پاسخ یکی از آنها این بود که "مگر می شود صحبت نکرد؟!" و به صحبت کردن ادامه داد.

نهایت هم دیدم که فایده ایی ندارد چشمان را بستم و خودم را به این موج صحبت ها که از گروهی به گروهی دیگر شیف می کرد، سپردم و دیگر هیچ نگفتم، تا این که ساعت از نیمه شب گذشت، دیگر امیدم را به خوابیدن از دست دادم، آمدن و رفتن ها، نمی گذاشت بخوابم، در انتهای کار بود که بین ساعات 2 تا 3 و نیم بامداد احتمالا یکی دو سه چرتی زدم، و این شد تمام خواب این شب حساس، که از غروب آفتاب تا بامداد به تلاش برای خوابیدن گذشت.

متاسفانه فرهنگ سکوت در اماکن عمومی، چه در بین میهمانان خارجی و چه همنوردان ایرانی، در حالی که همه می دانند یک خواب خوب قبل از یک صعود سخت، چقدر اهمیت دارد، معنی نداشت.

شروع صعود و حال و سرعت خوب و شعف آور :

ساعت به چهار بامداد نزدیک شده بود که پیش از زنگ زدن موبایلم، بیدار شدم و بساط خواب را جمع کردم و دوستان همنورد گروه را بیدار کردم و کوله حمله را تدارک دیدیم و شروع به حرکت کردیم، گروه های متعددی را پشت سر گذاشتیم، از جمله آنها آن دو دوست مازندرانی ما بودند که رو به دوستم همنوردم کردم و دستم را به طرف این دو همنورد بردم که این دوستان نگذاشتند دیشب بخوابم، به آنها گفتم حرف نزنید تا بخوابیم فردا صعود داریم، دوستان گفتند مگر می شود که حرف نزد؟! در واقع می خواستم به آنها یادآوری کنم که در این هنگامه صعود هر کوهنوردی به انرژی بسیاری نیاز دارد که یکی از راه های کسب قسمتی از این انرژی که برای یک صعود موثر واجب است، همان خواب کافی قبل از صعود است، که این دوستان همنورد با حیای ما، در پاسخ هیچ نگفتند و در واقع با سکوت خود اظهار شرمساری کرده و تایید دادند، که شما راست می گویید،

دومین گروه که در مسیر صعود از آنها گذشتیم، تیم دو نفره خانم ها بود که این بار خانم چادری جلوتر از دوست دیگرش می رفت، و در حالی که آنها ساعت 2 بامداد حرکت کرده بودند، ما از آنها گذشتیم و وقتی مرا در این کسوت دیدند، با تعجب به خود نگاهی کردند که چطور می شود، کوهنوردی با آن حال اکنون این چنین پیش می رود،

اما در کل مسیر تمام کسانی که جلوتر از ما قرار داشتند را با یک سرعت معقول و بدون عجله و ثابت، پشت سر گذاشتم و به سمت قله می رفتیم، در این مسیر تنها دو نفر که هر کدام به تنهایی صعود می کردند، از ما سبقت گرفتند، باقی را جا گذاشتیم و گذشتیم، گروه هایی از کاشان، تیم های خارجی که روس بودند و... هر کدام در گروه های 20 نفره، ده نفره، شش نفره، چهار نفره، سه نفره و... به سوی قله در حرکت بودند.

عادت خوب و بد بعضی از همنوردان :

عادت خوبی که بین همنوردان تقریبا عمومیت دارد این است که بسیاری هنگام عبور از هم با درودی و احوال پرسی و یا تبریکی، به هم انرژی مثبت می دهند و می گذرند، اما برخی نیز عادت بدی دارند، از مشکلات مسیر بزرگ نمایی می کنند، و تحویل صعود کنندگان می دهند! مثلا در این مسیر همنوردی داشتیم که از قله بر می گشت و وقتی دوست همنوردم از حال و هوای قله پرسید، گفت باد شدیدی می وزد که شاید هشتاد کیلومتر در ساعت سرعت داشته باشد، و البته این را بسیاری از همنوردان می دانند که چنین بادی ممکن است انسان را از جا کنده و به اطراف پرت کند، و گاه چنین بادی، چنین حجم صعود کننده ایی ممکن نیست که هر دو با هم اتفاق افتاده باشند، یعنی با افزایش سرعت باد، حجم گروه های صعود کننده نیز کاهش می یابد و به عکس.

نظر یک همنورد روس پیرامون مسایل جاری بین المللی :

در بین آبشار یخی تا پایان قسمت صخره ایی نزدیک قله، با یک زوج روس زبان ارتباط گرفتم، که در بین تیم های بسیار صعود کنندگان امروز به سوی قله در حرکت بودند، درودی را هدیه کردم، که نحوه پاسخ مرا متوجه کرد که خارجی اند، از این رو با استفاده از زبان انگلیسی کمی با هم صحبت کردیم و مدتی همقدم شدیم، او از پوتین گفت، که دمکراسی و مردم سالاری روسیه را ویران کرد، و به دیکتاتوری مادام العمر خود تبدیل کرد، ایشان ایدئولوژی کمونیسم را بهتر از سرمایه داری می دانست، و معتقد بود سوسیالیسم کشورهای اسکاندیناوی نماد زیبای سوسیالیسم و کمونیسم واقعی هستند، نه شوروی سابق، کار پوتین را بر مدار ملی گرایی روسی می دانست، که به اوکراین حمله کرده است، نه پیروی از ایدئولوژی کمونیسم.

فضای گوگردی قله دماوند، کمبود آب :

یخچال های طبیعی قله دماوند به طرز آشکاری در حال آب شدن هستند، ولی آب چشمه قابل شربی را نمی توان یافت، گردی از گوگرد بر برف ها نشسته است، و این آب را آلوده می کند، به طوری که از آب جاری در بارگاه سوم نتوانستیم استفاده خوراکی کنیم، چون هم آلوده به گوگرد و هم کدر بود، دفعه قبل ما از آب چشمه مذکور استفاده کردیم و مشکلی هم نبود، اما اینبار مجبور به خرید آب معدنی شدیم که با قاطرها از پایین می آورند.

وجود باد موافق ما را با مشکل تنفس در قسمتی که پایین تر از قله، گاز گوگرد بیرون می زند، مواجه نکرد، اما در مسیر صعود، هر گروهی را که از قله باز می گشتند، با بوی گوگردی که روی لباس آنان متصاعد می شد، می توانستیم تشخیص دهیم که از قله آمده یا خیر،

دفعه قبل که صعود کردم، چنین مساله ایی را متوجه نشدم، ولی امروز بارز بود، در بازگشت از قله نیز با آنکه صورت و دست های خود را شستم از سوزش چشم خلاص نشدم و لذا به گروه هلال احمر مستقر در بارگاه سوم مراجعه کردم که دوستان قطره ایی در چشمم افشاندند که تا مدتی حال چشمم بهتر بود، ولی باز سوزش شروع می شد.

شدت باد از پیش بینی سایت های هواشناسی بیشتر بود :

شدت باد که طبق پیش بینی ها، باید حداکثر تا 35 کیلومتر می بود، بیشتر از این ها بود، و شاید بین  40 تا 50 هم می رسید، به همین دلیل زودتر از آنچه که انتظار داشتیم از قله پایین آمدیم چرا که انتظار می رفت سرعت باد با نزدیک شدن به ساعات ظهر بیشتر هم شود، بزرگترین مشکل آب و هوایی قله همین شدت باد بود که باعث نگرانی شد. الگوی آب هوایی این روزهای قله دماوند نشان می دهد که ناپایدار ترین هوای قله، مخصوص حدود ظهر است، و باد در این زمان به اوج خود می رسد.

شن اسکی بهترین مسیر برای کاهش ارتفاع بود :

امروز برنامه بازگشت به تهران را داشتیم لذا بهترین و سریعترین مسیر بازگشت را مسیر شن اسکی سمت چپ یالی قرار دادیم که از آن برای صعود به قله استفاده کرده بودیم، و لذا در کمترین زمان ممکن خود را به پایین رساندیم.

Click to enlarge image IMG_4393.JPG

شقایق های زیبای دامنه دماوند

[1] - @wwwwmostafa

[2] - ایشان خود را در پروفایل توئیتری اش (@ghasemsabz)، این چنین معرفی کرده است:  "یک جانباز جنگ هستم که عضو گردان حبیب لشکر 27 بوده و با افتخار اصلاح طلب و میرحسینیم و عضوی از جنبش سبز و مدافع آیت الله منتظری. عاشق دیوانه وار وطن" 

[3] - شاید هم شهید ابراهیم همت، اکنون این نام از خاطرم پاک شده است

[4] - در اینترنت سرچ زدم با ببینم این شهید که بوده و چگونه به شهادت رسیده است تا این که در سایت "ولات نیوز" مطلبی را در خصوص ایشان تحت عنوان "شهید نوروز – شهید مظلوم" یافتم، با خود گفتم شاید بی خود نبود که این نام این شهید نظرم را در میان خیل تابلوهای خیابان ها به خود جلب کرد، او قهرمانی مظلوم و بوده است : "۲۹ اسفندماه ۱۳۶۲، خلبان رستم ابراهیم ‌زاده گنبدی، برای چند دهمین بار مامور شد تا از مرزهای ایران دفاع کند. او در دفاعی جانانه، مانند همیشه چون عقابی تیزپرواز به پیشواز متجاوزین رفت؛ اما اینبار جنگنده او مورد اصابت قرار گرفت ولی وی مصمم بود تا جنگنده را به آشیانه برگرداند و به همین دلیل تا آخرین لحظات دکمه اجکت را فشار نداد. چهار فرزندش در ارومیه چشم به راهش بودند اما خاک میهن و حفظ سرمایه‌های کشور، درست زمانی که خاک ایران مورد تجاوز بود و کشور در شدیدترین تحریم ها قرار داشت؛ برایش در ارجحیت قرار داشتند. او در آن لحظات فقط به ماموریتی که بر عهده‌اش بود فکر میکرد چرا که وطنش را بیشتر از هر چیز دیگری دوست داشت. مربیان آمریکائیش که دو دوره تخصصی را زیر نظر آنها با موفقیت طی کرده و موفق به دریافت جایزه ویژه شده بود؛ پس از انقلاب از او خواسته بودند تا به آمریکا بازگردد و در ارتش این کشور مشغول شود؛ اما او قبول نکرده و در میهنش ماند تا از وجب به وجب خاکش دفاع کند. در لحظه آخر اجکت را فشار داد؛ اما دیگر دیر شده بود و فرزندانش برای همیشه چشم به راهش ماندند. شهید سرگرد خلبان رستم ابراهیم‌زاده گنبدی، تنها چند ساعت مانده به تحویل سال در ۲۹ اسفند سال ۱۳۶۲ جانش را فدای ایران کرد تا عیدی کودکانش خبر شهادتش باشد و دو دختر و دو پسرش تا ابد با شنیدن صدای توپ تحویل سال، آخرین لحظات زندگی پدرشان را تجسم کنند. چون پدرشان شهید نوروز بود؛ شهیدی که در شهرش ارومیه تاکنون مظلوم واقع شده است. نه بزرگداشتی، و نه محله‌ای و خیابانی به نام او نیست. نام او اکنون بر تابلوی یک خیابانچه ۳۰ متری که حتی یک خانه هم در آن وجود ندارد، نقش بسته است. اما ای کاش نبود؛ چرا که این بیشتر نوعی اهانت به صاحت مقدس شهیدی گرانمایه است که میتواند سرمایه‌ای برای استان و شهر ارومیه باشد. آرامگاه این شهید تنها چند قطعه با یادمان شهیدان والامقام حمید باکری و مهدی باکری فاصله دارد. اما معلوم نیست که چرا تا کنون اینگونه مورد بی‌مهری قرار گرفته است!؟ مگر چند شهید در استان داریم که با درجه سرگردی و خلبانی فانتوم، به درجه شهادت نائل آمده‌اند؟ بنیادشهید و امورایثارگران آذربایجان غربی، شورای نامگذاری اماکن و معابر ارومیه و سایر نهاد های مربوطه باید پاسخگوی بی‌مهری روا داشته در طول این چند سال به ساحت این شهیدوالامقام باشند."

[5] - منظورم گرفتاری های اقتصادی، امنیتی، سیاسی و... مردم ایران است، به عنوان مثال همین صبح دم که سری به توئیتر زدم، یکی از مشترکین این شبکه اجتماعی عظیم، به نام آقای مصطفی جلالی (@mostafa_jalali1) که خود را " فعال حقوق بشر، فعال محيط زيست، دموکراسی خواه " معرفی کرده است، در خوش باوری شگفت آوری، امید داشت که با عوض شدن اعضای "شورای نگهبان" قانون اساسی" ج.ا.ایران، 98% مشکلات ایران حل شود، و این چنین نوشته بود که :  " ترکیب شورای نگهبان تغییر کند، ۹۸٪ مشکلات کشور  و مردم حل می شود. خواست ملی" که طاقت نیاوردم که بر این خوش باوری سکوت کنم، و در پاسخ نوشتم : "متاسفانه اینطور نیست، سیستم قانونی حاکم بر این شورا با حق حاکمیت مردم بر سرنوشت خود، مغایرت دارد، البته افراد ساکن بر این کرسی بسیار مهمند، اما حتی سواستفاده گرها را هم بیرون کنند، باز وجود این ساختار اجازه نخواهد داد تا قوانین طبق نظر نمایندگان مردم تصویب شود، نه یک عده معین شده"

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (5)

This comment was minimized by the moderator on the site

اولین کسی که ادعای صعود به دماوند را کرده‌است ابودلف خزرجی است که در سال ۲۹۲ ه (۹۰۵م) در سفرنامه خود به صعودش اشاره کرده و شرحی از قله دماوند ارائه داده‌است. پس از وی قزوینی مسعودی، ابن فقیه و نیز ناصر خسرو نیز اشاراتی به صعود دماوند داشته‌اند.
در زمان‌های قدیم عدّه‌ای خود را به قلهٔ دماوند رسانیده بودند. ناصر خسرو در سفرنامه‌اش نوشته‌است که گویند بر سر دماوند چاهی است که نوشادر و کبریت (گوگرد) از آن گیرند. صاحب آثار البلاد و اخبار العباد با نقل قولی دست دوم می‌گوید که عدّه‌ای از اهالی آن نواحی می‌گفته‌اند که در طی پنج روز و پنج شب به قلهٔ دماوند رسیده‌اند و قلهٔ آن را مسطح با مساحت صد جریب یافته‌اند گرچه از دور به مخروط می‌ماند.
اما اولین صعود اروپاییان به قله دماوند را می‌توان به توماس هربرت انگلیسی در سال ۱۰۰۶ش (۱۶۲۷م) از جبهه جنوبی نسبت داد. پس از وی صعود موفقیت‌آمیز به قلهٔ دماوند در سال ۱۸۳۷ توسط تیلر تامسن صورت گرفته‌است. همچنین نخستین صعود مستند ایرانی به این قله، به سال ۱۸۵۷ بازمی‌گردد که تیم سرهنگ محمدصادق‌خان قاجار ارتفاع آن را ۶۶۱۳ ذرع تعیین نمود

This comment was minimized by the moderator on the site

دامنه های دماوندو دیدم یاد اوایل کارم افتادم محل کارم شهرستان دماوند بودهرسال خرداد کلاسامون که تموم میشد فقط مراقب امتحان بودیم ،بعضی وقتها ده پونزده نفری یک مینی بوس میگرفتیمو میرفتیم اینجاها واقعا همینقدر سبزو خرم بود ،یبار بارون شدیدی گرفت، ماشینم مارو گذاشته بود وقرار بود عصربیاد دنبالمون ،ماهم سرتاپا خیس بودیم یواش یواش راه افتادیم تا به یک امامزاده رسیدیم ازون قدیمیاش نه امروزی ،رفتیم تو خیلی جالب بود دورتادورش پشتی گذاشته بودن و ظرف ظروف اشپزی داشت ماهم سماورشو روشن کردیم چایی گذاشتیم تواین فاصله لباسامونم خشک شد .

This comment was minimized by the moderator on the site

مادرم را می کشم تا زنده بمانم!
مجتبی لشکربلوکی

نسل بعد راجع به ما (نسل فعلی) چه قضاوتی خواهند کرد؟ نسلی بی عقل، پرمدعا، فاسد و زیاده خواه که تا می توانست خورد و برد و از خود زمینی سوخته به جای گذاشت!؟ امیدوارم چنین قضاوتی نکنند اما یک بار به این آمار و ارقام نگاه کنیم بعد خودمان را بگذاریم جای نسل بعدی.
از جنگل شروع کنیم: د‌ر ایران هر ۲۰ثانیه مساحتی به اند‌ازه یک زمین فوتبال از جنگل‌های کشور نابود‌ می‌شود! طی ۶د‌هه اخیر، ۱.۵میلیون هکتار از سطح جنگل‌های کشور کم شد‌ه. هر ۵ سال یک‌میلیون هکتار از جنگل‌های ایران حذف می‌شود‌. اگر با همین روند‌ پیش برویم تا ۷۵ سال دیگر اثری از جنگل‌های امروزی ایران باقی نمی‌ماند‌! تخریب تدریجی پوشش گیاهی طی ۱۰۰ سال بدست ما و پدرانمان بوده وضعیت اسف باری رقم زده است.
به آب نگاه کنیم؛ در سال های گذشته، ۷۴ میلیارد مترمکعب بیش از ظرفیت از سفره‌های آب زیرزمینی برداشت شده و این روند در ۱۰ سال آینده ادامه خواهد یافت. به بهانه خودکفایی در کشاورزی، در ۱۰ سال آینده امنیت غذایی را از دست خواهیم داد. چون امنیت غذایی، ارتباط مستقیم با ذخایر آب شیرین دارد.
خاک ایران حال بدتری دارد: بر اساس گزارش ۲۰۱۸ سازمان ملل کل فرسایش خاک جهان ۲۴ میلیارد تن است و یک دوازدهم آن یعنی ۲ میلیارد تن در ایران! در حالیکه ایران یک صدم خاک جهان را دارد. میزان فرسایش خاک ایران ۸ برابر میانگین جهانی است. موضوع وقتی نگران کننده‌تر می‌شود که بدانیم شکل گیری یک سانتی مترمکعب خاک در ایران به طور متوسط ۸۰۰ سال زمان نیاز دارد در صورتی که متوسط شکل‌گیری خاک در کره زمین ۴۰۰ سال است بنابراین وخامت اوضاع در ایران ۱۶ برابر متوسط جهانی است.
نگاهی به تنوع زیستی کنیم: به عنوان نمونه تعداد سم‌داران (کَل، بز، قوچ، میش، آهو، جبیر، گوزن، شوکا و..) به نسبت ۴۷ سال پیش که سازمان محیط زیست تشکیل شده ۹۰ درصد کمتر شده. این وحشتناک است. ممکن است از خود بپرسیم حالا چه می شود اگر یگ گونه گیاهی یا جانوری از بین برود. برای تقریب به ذهن بگویم که محیط زیست یک اکوسیستم است اگر یک جز آن حذف شود تمام چرخه هایی که به آن وابسته است زنجیره وار تخریب خواهد شد. این خاصیت اکوسیستم هاست مانند این است که بگویید من تمام بدنم خوب کار می کند فقط معده ام کار نمی کند. خوب چه ایرادی دارد؟
در انتشار کربن نیز پنجمین کشور آلاینده‌ جهان هستیم!
آنچه نوشته شده فقط گوشه ای از فاجعه زیست محیطی است که در رسانه ها بازتاب داشته (منابع: تابناک، ایرنا، همشهری آنلاین، ایمنا، فرارو)
تحلیل و تجویز راهبردی:
بخشی از چالش های زیست محیطی تقصیر ما و نسل ما نیست. مثلا به‌طور طبیعی میزان بارندگی ایران یک سوم میانگین جهانی و تبخیر آب، سه برابر حد جهانی است. حالامتأسفانه در چنین اقلیمی دچار خشکسالی هم شدیم. اما آیا این همه ماجرا است؟ اتلاف آب در تامین آب شهری ۳۵٪ است که ۲۰٪ بیشتر از متوسط جهانی است. این هم تقصیر زمین و زمان است؟ یا بی تدبیری و بی ... ما؟ آیا نمی توان با کشت فراسرزمینی، واردات مجازی آب (واردات محصولات کشاورزی با مصرف آب بالا) و ممنوعیت تولید و صادرات محصولات کشاورزی با مصرف آب بالا و ده ها تدبیر تجربه شده جهانی موضوع را مدیریت کرد؟
فراموش نکنیم وضعیت اقتصادی و فقر، محیط‌زیست کشور را به خطر انداخته. میلیون ها نفر در کشور زیر خط فقرند و این موضوع می‌تواند به افزایش شکار و اضافه برداشت آب و قطع بدون مجوز درختان جنگل منجر شود. برخی کارشناسان زیست‌محیطی می‌گویند اگر اقتصاد خراب باشد، فاتحه محیط‌زیست هم خوانده است.
چه می توان کرد؟
اعتراف می‌کنم سواد من، مثل عموم شهروندها، در حوزه محیط زیست و تاثیر یک بطری پلاستیکی که در کنار ساحل رها می‌کنم ناچیز است و مطمئنم اگر بدانم که پسماندها چه بلایی سر طبیعت می آورند معقولانه تر رفتار خواهم کرد. تغییر در جوامع از جمع اندکی که متفاوت فکر و عمل می‌کنند شروع می‌شود و سپس مانند ویروس همه گیر می شود. آنچه از دست ما برمی آید: تغییر رفتار فردی (به عنوان آدم های متفاوت از عموم جامعه) در کنار افزایش آگاهی جمعی (برای تشویق عموم جامعه به حفاظت از محیط زیست) مانند راه اندازی پویش‌های نجات خاک و جنگل و سرزمین.
نظام حکمرانی توانایی حل مسایل پیچیده را از دست داده. باید به کمک آن رفت. با تبدیل مشکل به مساله، تبدیل مساله به دستورکار و سپس مشارکت در سیاست گذاری منطقی برای دستور کار. راهی جز نتوکراسی (حکمرانی شبکه ای و همکاری چند جانبه دولت، بخش مدنی، رسانه‌ها و بخش خصوصی) نداریم.
کسانی که مادر خود (طبیعت و کره زمین) را می کشند، ممکن است در کوتاه مدت زنده بمانند اما در بلندمدت طبیعت تنبیه سختی برای شان در نظر خواهد گرفت.
شبکه توسعه @I_D_Network
به نقل از کانال شخصی مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki

This comment was minimized by the moderator on the site

سلام ،دومین صعودتون را به قله زیبای دماوند تبریک میگم ،انشالله همیشه با سلامتی و شادی بر قله های موفقیت باشین .
گزارشهای صعودتون روزی یکیشونو میخونم برام جالبن، ومهم اینه که با صداقت مینویسین هر جا کم اوردین سختتون بود راهم میگین ،ماهمدونیها هرجا سفر میریم یک شیشه عرق نعنا با خودمون میبریم اگر تو دماوند همراهتون بود مشکلتونو فکر کنم حل میکرد،چون تو سفر حالا یا اب و یا میوه و .... ممکنه الوده باشه با خوردن عرق نعنا معده ضد عفونی میشه .

This comment was minimized by the moderator on the site

جورج مالوری کوهنورد پر آوازه انگلیسی و از پیشکسوتان صعود اورست در پاسخ به این پرسش که چرا به کوه می ره ، پاسخ داد: چون قله آن بالا است.
مرام هیچ ورزشی مثل کوهنوردی نیست تا غیر کوهنورد بتونه کوهنورد رو بفهمه، ورزشی به دور از چشم مردم، تماشاگر و تشویق، به دور از خود نمایی
رفاقت به جای رقابت
در پایان یک برنامه کوهنوردی، دست یکی را بالا و دیگری را پایین نمی برند، در این ورزش کسی پای دیگری را نمی‌گیره و تنه نمی زنه، اینجا بدون حضور داور و دوربین هیچکس خطا نمی کنه و همه به یکدیگر خسته نباشید می‌گن.
کمک به در راه‌ماندگان اصلی پذیرفته شده است. نشان دادن راه و هشدار دادن خطر یک عادته.
به کسی که هیچ‌گاه اون رو ندیدی و شاید در آینده هم هیچ گاه او را نبینی کمک می‌کنی چرا که کوه چنین ایجاب می‌کنه.
پس گزاف نیست اگر بگوییم کوهنوردی مدرسه اخلاق است.

هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

کامنت ها

«افسانۀ زن شرقی» افسانه‌ای دربارۀ «زن شرقی» از دیرباز در ذهن عموم ایرانی‌ها وجود داشته است؛ تصور ز...
چرا مردم از دست مقامات 4 دهه و مادام العمر کشور عصبانی هستند و نسبت به عملکرد آنها اعتراض دارند .....