مصطفی مصطفوی
چشمهایِ به آسمان مانده، حتی به نم بارانی اندک نیز، مستِ خوشیهای بسیار شده، و مدهوش از طرب، خود را گُم میکنند!
زخمهای خشک شده بر تنِ زخمی، که با هر کِش و قُوسِ روزگار تَرَکها برداشته، باز، دردناک و خونآلوده میشوند، از نَمِ نگاه آسمان تر شده، هوسِ التیام میکنند!
حتی قطرهها نیز احساسِ سیراب شدن را بر لبانِ خشک زنده کرده، فیل زمینیان از یادِ ترسالیها، آواز ترنم ریزشِ آب سر میدهند، یاد لطافت باران میکنند، خود را غرق در آب میبینند!
انگار نه انگار که سالهاست که به نَمی، چشم به راه بودهاند!
قطرات باران رقصکنان سوی زمین چنان در میغلتند، که تو گویی آنان به زمین، تشنهتر از زمینیان به بارانند، اشتیاقِ بارش در قطرها دیدنیست!
اما میان این عاشق و معشوق، همیشه این جداییست که حکمفرماست، تشنگی تقدیر زمین، و جدایی، تقدیر آسمان و زمین است، تو گویی عشق را آن صورتگرِ آسمان و زمین، با جدایی ناف برید!
صورتهاییکه به قصد شکارِ قطرههایی ناچیز، روی در آسمانِ بلند کشیدهاند، با فرود هر قطره بر تنِ رنجورِ تشنه به لطافت باران، با هرکدامشان نردِ عشق میبازند، تا بلکه سیلاب اشکها را، در میان قطرههای ناچیز باران، بر صورت خود گُم کنند، و سرابِ شادی را در برهوت صحرای خشکِ وجودشان، گُم کرده، التیامِ چشمهای سپید شده از انتظار باران را در تصادم با زخمها، جُسته، هوسباز بهبودی خیالی شوند!
قطرهها همچون سرمهایی، با آب چشمهای گریان، در هم میآمیزند، تا بر چشم بیمارِ ما مرهمی باشند، تا چشم از افق دوردستِ انتظاری بی پایان بردارند، لحظاتی در شادی وصالی گذرا غرق شوند، و سالهای دراز انتظار در افق را، که چشمها از ما کور و سفید کرد را، از یاد برند!
آنقدر خُشکی، تنِ رنجورمان را افسرده، که به نَمی نیز، مدهوش میشویم!
پاکستانی:
« با این فقرمان، چگونه میتوانیم بگوییم که خودمان را به عصر حجر برگرداندهایم؟ »
از قافله رهسپاران دنیا که عقب افتادی، هر رهگذر بی قواره و ناطوری، یا با بی اعتنایی از کنارت خواهد گذشت، و یا با نیشخندی از سر لودگی، تو را خواهد نواخت، شاید هم هوس کرد با لگدی بر تن خسته و در راه ماندهات، مزاحمت تو را از مسیر راه توسعه ملتها کم کند، چرا که افکار و رفتارت، رفتن سلّانه سلّانه و نابهنجارت را، مزاحم راه و رهروان راهِ توسعه و پیشرفت بشر میبیند و...
ایرانیان مدتهاست که از قافله پیشرفت و رقبا پس افتادند، گاه کسانی آمدند تا قافلهی به تاراج رفته را به سامان کنند، و این قطار خارج شده از ریل را به مسیر راه بیاورند، اما هر بار اسیر خدعه و نیرنگ محافظهکاران، واپسگرایان، کهنه پرستان، نوستیزان داخلی، و یا رقبا و یا دشمنان خارجی شدند، و پروژههای توسعه ایران عقیم ماند.
گاهی اسیر ایدئولوژی شدیم، خود را حق مطلق، و ایده خود را تنها صراط مستقیم خداوندی دانسته، دیگر ایدهها و دارندگانش را دشمن، و یا به هیچ انگاشتیم و... دچار شکاف شدیم و از راه ماندیم. گاه اسیر قدرت شدیم، حفظ دیکتاتور و سیستم دیکتاتوریاش تمام دغدغه و همه چیز ما شد، و همه را فدای آن کردیم. گاه یورش و تاخت و تاز خارجی، تومار زندگی ما ایرانیان را در هم پیچید، اما هر بار، نخبگان ما در رویای پرواز و گذر از این حال، در درههای هولناک ایدئولوژی، نیرنگ و خدعه داخلی، دیکتاتوری، و یا تاخت و تاز بیگانه سقوط کردند.
این روزها دونالد ترامپ، که دنیا را از مداری که سالها با آن خو گرفته بود، خارج کرده است، تهدید به استفاده فرصت طلبانه از واژه بی پایه و بی بنیان "خلیج عربی"، به جای "شاخاب پارس" یا همان "خلیج همیشه فارس" کرده است، و همین دل تمام ایرانیان را به درد آورد، اما این تهدید بیگانگان بر میراث فرهنگ و شهرنشینی ایرانیان، در درازای تاریخ، باعث دمیدن روح یگانگی در این وانفسای بیخیالی به حال ایران، در بین ایرانیان در تمام جهان شده است.
و خوشبختانه در این کیس، ایرانیانِ در دو سوی پیوستار تفاوتها، اختلافها، نابردباریها، و آن ایرانیانی که در میانه این دو قطب هستند، به هم نزدیک شده، و این هجوم به میراث معنوی ایران، توسط رئیس جمهور جنجالی ایالات متحده امریکا، خوی میهن پرستی را در دل همهی ایرانیان و ایراندوستان زنده کرده است، و در این برهوتِ بریدنها، ترکخوردنها، شکافها، پراکندگیها، جدا افتادنها، دودستگیها، دوگانگیها و...که دامن ایران و ایرانیان را گرفته است، این خود مُسَکِنی آرام بخش، بر درد زخمهای نو و کهنه ایران و ایرانیان است.
اما این روزها حال ایران چقدر بد و دردناک است، که باید بیگانهایی این چنین نیشتر بر زخم ما بزند، تا به خود آئیم و بفهمیم که برای رهایی و آزادی خود، به بیگانگان دست نیاوزیم، که آنان منجی ما ایرانیان نخواهند بود، که به قول آن نیک اندیش خودش صدا، «در کوله سربازان بیگانه آزادی را نخواهیم یافت» آنان به یک مشت دلار تمام ما و تمدن ما را، به بیگانهایی دیگر خواهند فروخت.
سوی دیگر ماجرای ایران در این روزهای سخت این است که باید به نظاره نشست که ایران و ایرانیان گرفتار آمده در گرداب مشکلات، همچون شکاری که در دام گرگهای درنده افتاده، از هر سو باید مراقب بود، تا دریده نشود، چرا که از شمال سهم ایران در خزر را روسها بردند، در جنوب نیز این همسایگان عرب منطقهاند که از ضعف دامنگیر شده بر ایران سو استفاده کرده، حاکمیت ایران را بر آبها، جزایر، و حتی میراث ایران در شاخاب پارس را نیز زیر سوال میبرند،
در خاوران هم ایدئولوژی طالبانی و داعشی، مرزهای فرهنگ، و خاک زرخیز و انسانساز خراسان باستان ایران را به توبره اسب تازیان و غازیان و خشک مغزان مسلمانی کشیده، که روزگار خراسانیان را سیاه، و آنان را روانه شهر و دیار دیگران کرده، و در باختران نیز، نوعثمانیگرایان، اِخوانی پَلَشت و از پشت خَنجرزَن و... منافع و امنیت ایران را به هدف تاراج خود تبدیل کردهاند.
و ایران، این ببر تیزتک، که در اثر خطاهای پیاپی حکومتها، به گربهایی نشسته تبدیل شده است، باز دوباره همین نیز، در اثر نابخردیهای کودکانه سردمدارانش که همیشه در تکبر و تفرعن، خود و ماموریت خود را به فراموشی میسپارند و...، در معرض دریده شدن است.
ایران ظرف پاک و مقدسی بود که تمام ایرانیان با ایدههای گوناگونشان در آن امنیت و بقا مییافتند، و این تنها چیزی بود که باید ایرانیان در آن یگانهوار و با هم میایستادند و از ویرانی و خسارت به آن جلوگیری، و جان و مال فدای آن میکردند، تا بماند و ماوای تمام ما، با وفور و تنوع ایدهها، اندیشهها، اقوام و گویشها باشد،
اما به راستی ره گم کردیم، و مدتهاست که از بالای سیاههی برترینها و نخستینگیهایمان، ایران را پایین کشیده، و به جای آن ایدهها و افراد را جایگزین کرده، و این ایدهها و افرادند که تقدس یافتند، و نابخردانه ایرانیان که هیچ، حتی ایران را نیز به پای ایده و یا افراد قربانی کردیم.
فراموش کردیم که ایرانیان با هر ایده و مرامی، در این تیکه از خاک دنیاست، که دوام و بقا مییابند، رها از اینکه به آیین مهر باشند، و یا زرتشت، رنگ آئین مزدک را به خود گیرند، یا مانی، خود را بر مبنای پرستش اهورامزدا هماهنگ کنند، و در مدار کردار، گفتار و پندار نیک بِزیَند، یا دین اسلام را شاخص سعادت بدانند و... در هر صورتی این ایران است که باید بماند، و گشتزار هر ایده و یا مرامی شود که ایرانیان در مسیر تاریخ خود بر میگزینند و یا آنرا به کناری مینهند.

از آن لحظه ایی که آن پدر و آن مادر، خطای نافرمانی مرتکب شدند، [1] عدالتِ صاحبِ فرمان در عدالتخانهی عرش بر این حکم قرار گرفت، که آن دو، و هر چه وارثان این ژن را از وادی قرب و بهشت برانند، و به وادی سرگشتگی، حیرانی، ویرانی، جنایت، کشتار، ذلالت، ضلالت، ظلم، غارت، جنگ، تکبر، تفرعن، بیرحمی، چپاول، مادیت و... در اندازند.
و من فرزند آن پدر و آن مادرم، بازماندهایی از آن سر سلسلهی نافرمانان، که حامل ژنِ این دو شدهام، و محکوم به گذران دوران محکومیتی، که اجرای حکمی چنین، نسل به نسل تمدید میشود، تا شاید شهابسنگی دوباره بر این زمین سقوط کند، و وضعیتی مشابه آنچه در سوره "خورشید" (شمس) توصیفش کرده است، رخ دهد، و نسل صاحبان این ژن نافرمان را، چون نسل دایناسورها از این جهان برکند، و بر این حکم، که انگار عفوی هرگز در آن نیست، با مرگ و نابودی صاحبان این ژن، پایانی زده شود، و این حُکمِ مُحکم و بی پایان، و رنجی که نسل اندر نسل به ارث میرسد، پایان پذیرد.
تا مرگی رقم خورد، و در میعادگاه دوبارهایی به روز حَشر، لقا با حق مطلق، دوباره شاید رقم خورد، و تصمیمی دوباره بر تک تک صاحبان این ژن، تقدیرگردانی کند. و آن میعادگاهی دلهرهآور است، که از دیداری دوباره میگوید، و دلم را در وادی دلهره و ترس میافکند.
این دنیا تمامش دلهره و رنج است، و ثانیه به ثانیهاش تهدید به هزار ابتلا، از مرگ و نابودی گرفته، تا گرفتار آمدن در دام انسانِ دامگستر و عاصی، که انسانیت و هر چه داشتههایت را به تاراج خواهد برد، و تو را در این زندانِ محکومیت، به رنجی بیشتر، دَر خواهد افکند و...، در میان این هراس و هول فراگیر، هراس این دیدار دوباره هم، باز مرا همراهی میکند.
او خود گفت که «ما انسان را در رنج آفریده ایم» [2]، اما بعد از بیرون راندن آن پدر و مادر از بهشتِ قرب، بی آنکه او بخواهد ما آدمیان را در رنجی مضاعف بیافریند، زندگی در این دنیا، با انسانهای غرق در رنج و محرومیت، خود رنجی بسیار در خود دارد، بماند محکومیت و داغ نافرمانی، و رنجِ رانده شدن، و از همه مهمتر، درگیر شدن با خود، آنچنان که تاریخ بشر، حکایت درد و رنج انسان را در کشتار و جنایت و بیرحمی در حق خود را به روشنی ثبت کرده است و... اینان خود تمام رنج و درد بود، و شاید دیگر لازم نبود که خداوند ما را دوباره در رنجی دیگر بیافریند.
آنگاه که آدم گُنَهی مرتکب شد، و عدالت خداوند تمام میراثخوارانِ دارنده ژنِ آدم و حوا را محکوم به زندگی در این دنیا کرد. از آن لحظهی هبوط، دیگر کسی روی آرامش خیال را ندید، حتی فرزندان آنان زوج نافرمان، زندگی بر آب! بود، کاش بر آب، بر بادی سهمگین رقم خورد، و آدم مسافر راهی پر خطر و هول انگیز شد، که تمامش سرگشتگی، حیرانی، جنایت، کشتار، ویرانی و... بود و هست.
خداوند در پس این هبوط و راندن، رسولانی بر هدایت این فرزندان آدم فرستاد، اما با رفتن آنان، حتی در بودنشان، پیروان شان گوی سبقت را در هر گونه نابهنجاری از هم ربودند، تا آنکه امروز یهود از مسلمان میکشد، و مسلمان از یهود، مسیحی از یهود، یهود مسیح را به دار میآویزد، و همه از همدیگر در اعدادی شگفت انگیز به دار کشیده و یا کشتار کردهاند.
و در این سفر است که در پس این هبوط، انسانها خود را دوباره نشان دادند و خواهند داد، که در کدام سمت ایستادند و خواهند ایستاد، سمت انسان بودن، رحمت و مهر ورزیدن، یا سمت آدم بودن و خطا کردن، دریدن، نافرمانی، خسارت، زجر و رنجِ دیگران و...
آدم اینجاست که باید آن ژن نافرمان و خطاپیشه را رها کند، تا در حالیکه تقدیر، کار آن حکم محکومیت غیر قابل تغییر و یا عفو را میکند، از خود تقدیرگردانی کرده، و به انسانیت، به اخلاق، به مدارا، به رحمت و مهرورزی روی آورد، و هر آنچه از این نوع، که تقدیر را برمیگرداند، تا دوباره خود را باز یابد، و بهشت آدمیت را برای خود بازسازد و..،
این است که باید از دریدن، چپاول، کشتار، جنایت، بدخویی، بدرفتاری، بدعهدی، تجاوز به حدود دیگران، سخت دلی، سنگ دلی، خشم، خسارت و... در گذشت، و به وادی حلم، بردباری، اخلاق، انسانیت، صبر، رحم، مهربانی، زیبایی، پاکی و... وارد شد، تا بلکه بتوان دوران محکومیت خود در این دنیا را بهتر گذراند، و بهتر به پایان برد، و دوباره لقایی زیبا، در دیداری دیگر با حضرت حق، در پس این انسان زیستن، برای خود رقم زد، و از دایرهایی که آن را «لایمکن الفرار» نام نهاده اند، جَست.
باید از بدیها گسست، به خوبیها پیوست، باید از دایره عصیانگرانِ به حقِ انسانِ زندان شده در این دنیا، گریخت، به وادی انسانیت پیوست، تا آدمیت را دوباره بازیافت، و لایق لقا با حضرت حق و وصول به بهشتی انسانی شد، ماندن در زندانِ محکومیتِ این دنیا، نه ممکن است، و نه دل بستن به دوست داشتنیهای این ویرانه، معقول خواهد بود، روش و نوع گذر از این بیابان، که در آن هبوطمان دادهاند، سرنوشت ساز است،
آنانی از این بیابان گذری موفقیت آمیز خواهند داشت که، به آدمیت بازگردند، که همان مهر ورزیدن، مدارا، پاکی و کمتر رنج رساندن به دیگران است و... باقی با هر دلیلی که به قافله تعدی و تجاوز به حقوق دیگران پیوستند، علاوه بر تحمل رنج دوره محکومیتِ ماندن در این بیدادگاه، بازگشتی به آدمیت نخواهند داشت، و این پایانِ وجودی در خورِ انسانیت، برای آنان خواهد بود.
زندگی و زنده بودن در این مسیر، هیچ نیست جز گُسستن از بدیها و ناپاکیها، و بَستن و پیوستن با درستیها و پاکیها، گاه باید گسست تا بلکه رها شد، بالا رفت، تا لایق دیدار و لقایی دوباره با اصل و پایهی گشت که در خورِ آنیم. باید جُست آنچه را که از انسانیت و آدمیتِ خود گم کردهایم، و همین گم کردنها ما را از انسانیت و آدمیت دور کرد. پیش از آنکه پایان رقم خُورد، باید از وادی سرابهای هولناک گذشت، تا باغهای سرسبز انسانیت را باز یافت، در فیروزه بیکران وجود، بقا یافت و آرامش گرفت.
"باشد که باز بینیم دیدار آشنا را" مولوی بلخی
[1] - « پس شیطان هر دو را از آن بلغزانید و از آنچه در آن بودند ایشان را به درآورد.» فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ ...؛ بقره آیه 36
« ای فرزندان آدم زنهار تا شیطان شما را به فتنه نیندازد چنانکه پدر و مادر شما را از بهشت بیرون راند.» يَا بَنِي آدَمَ لاَ يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ الْجَنَّةِ ...؛ اعراف آیه 27
« پس گفتیمای آدم در حقیقت این (ابلیس) برای تو و همسرت دشمنی (خطرناک) است زنهار تا شما را از بهشت به در نکند.» فَقُلْنَا يَا آدَمُ إِنَّ هَذَا عَدُوٌّ لَّكَ وَلِزَوْجِكَ فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ ...؛ طه آیه 117
[2] - «لَقَد خَلَقنَا الإِنسانَ فِی کَبَدٍ- آدمی را در رنج و برای رنج آفریدیم.»
نابسامانی های اقتصادی طبقه متوسط ایران را در معرض خطر نابودی قرار داده است
طبقه متوسط موتور محرک جامعه است،
طبقه اجتماعی است شامل افراد بسیاری در مشاغل مختلف میشود که از نظر ارزشهای فرهنگی بیشتر مشابه طبقه بالا و از نظر درآمد بیشتر مشابه طبقه کارگر هستند.
طبقه متوسط در واقع توازن قدرت اقتصادی و اجتماعی در جامعه را رقم میزند
ویرانی این طبقه ویرانی یک جامعه را در پی دارد
کاریکاتور برگرفته از یک نشریه امریکایی
ای پاکزاد و پاکتر از پاک وی خاکسارِ برتر از افلاک
مسجودِ کعبه شد خَرَقانت چونین که کرد، بُلحَسَن اِلّاک
قدرِ بشر ز عَرش فراتر بُردی و رُوفتی خس و خاشاک
چون تو گُلی مُنوّر و عطّار بیخار، کم برآمده از خاک
کم چون تو، بَر زاوج پریدهست در شَطح [1]، ای پرندهی چالاک
در حربِ ماورای طبیعت شطحت، چو تیغ، گرمِ چکاچاک
شعر عروج و شادی انسان گفتی بسیّ و سینه ز غم چاک
در حقِّ تو جُزین نتوان گفت ای خاکزادِ پاکتر از پاک
مهدی اخوان ثالث (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 21)
مهمترین دغدغه عرفان خودشناسی است و محور بحث آن به نوعی "خود" خواهد بود، این است که نوعی درخود غرق شدن، و فارغ شدن از خَلق، بیخیال دنیا و خَلقِ خدا و بیخیال اجتماع شدن و... گاهی در عرفان نهفته است، اما خرقانی دغدغهمند خَلق، دنیا و اجتماع آدمیان است، و از اینرو اهل زندگیست و کِشت و کار میکند، درخت میکارد، چهارپاداری میکند و...، و با دسترنج خود زندگی، خانقاه، مریدان و میهمانانِ بسیارِ وارد شده بر خود و دیارش را که به جهت دیدارش سیلوار میآیند، اداره میکند.
و لذا درویشی فقیر، و دستنگاهکن خلق نبوده، تا صدقهبگیر و نذرخور دیگران باشد، و بر عکس دستگاه خانقاهیاش نیز از دسترنجش اداره میشود تا آنجا که مدعی شدهاند که «در قرن چهارم و پنجم، تنها خانقاهی که از دسترنج صاحبش اداره میشده است، ظاهرا، فقط خانقاه ابوالحسن خرقانی بوده است» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 73) و او وقتی دستور به خوراندن غذا به واردشدگان به خرقان و خانقاه خود را به مریدان میداد، از دسترنج خود میبخشید و نه از مال و مِنال دیگران.
او اوج عرفان را جوانمردی و فتوت میداند و در مورد خود از ناجوانمردی میبیند که دست نیاز به سوی خَلق دراز کند، اما در همان حال روح جوانمردی و فتوت، که ریشه در فرهنگ اهل خراسان و شرقی دارد، او و تفکرش را در حل مشکلات اجتماعی درگیر میکند، تا به راه حلهایی برای زندگی آدمیان دست یابد، او به سان دیگر عرفای بزرگ منطقه شرق و خراسان همچون خواجه عبدالله انصاری، ابوسعید ابوالخیر، امام محمد و احمد غزالی توسی، سنایی غزنوی، عطار نیشابوری و مولانا جلال الدین محمد بلخی و دهها عارف بزرگ دیگر تاثیر زیادی در «رواج ارزشهای معنوی و اخلاقی در جامعه، تصحیح و تعمیق بینش توحیدی و فهم دینی مسلمانان، استنباطهای عمیق و دقیق از حقایق، معارف و آموزههای دینی و تحسین سعه صدر و بلند نظری و تسامح، و تقبیح تعصب و ظاهربینی و خودخواهی در میان مردم» (مشتاقمهر, 1389, ص. 19) داشته است.
او ریشه بسیاری از درگیریهای خشن اجتماعی را در نارواداری و عدم مدارا و تسامح و تساهل دیده، که آدمها درگیر تبدیل دین و آیین این و آن به صراطی شدهاند که، در نظر خودشان تنها راه سعادت همان است که آنان برگزیده و یا فهمیدهاند، و در مبارزه با کسانی که هنوز به این دین غالب در نیامدهاند، حتی از کشتن فرزند خرقانی و آویختن سر بریده او بر دروازه منزلش نیز برحذر نبودهاند و آنرا مجاز و لازم شمردند، کسانی که تفکرشان بر این است که غیر دین باورانی که به دین و آئین آنان نیستند، حتی لایق خوردن نان و زنده بودن هم نیستند.
و اینجاست که خرقانی آدمیان را به خداگونه و خداواره شدن دعوت میکند تا آدمیان، آدم را به خاطر آدم بودنش دوست داشته، و لایق حق حیات بدانند، و دوست داشتن را منوط به همکیش و همآیین شدن نکنند، و غیر همکیش را بسان خداوند که حتی کافران را نیز مورد لطف قرار میدهد، و آنچنان دوست دارد که به آنان نیز، به اندازه مومنان و گاه حتی بیش، از نعمتهای خود، و از جمله مهمترین آن حق زندگی اعطا میکند. خرقانی آدمیان را به الگوگیری از خدا در این مورد دعوت میکند، تا از تنشهای اجتماعی ناشی از تربیت رواج یافته از حاکمیت عباسیان، غزنویان و...، که تعصب دینی و نارواداری را میپراکندند، کاهش دهد.
ابوالحسن خرقانی زاده 352 و درگذشته در عاشورای 425 هجری در سن 73 سالگی در خرقان از بخش بسطام، شهرستان شاهرود، در استان سمنان است، که عارف و دانشمند نامی ایران، جناب فرید الدین عطار نیشابوری او را در تذکره اولیا، این چنین به وصف کشیده است که: «آن بحر اندوه، آن سختتر از کوه، آن آفتاب الهی، آسمان نامتناهی، آن عجوبه ربانی، آن قطب وقت، ابوالحسن خرقانی رحمه الله علیه، سلطانِ سلاطینِ مشایخ بود، و قطب اوتاد و ابدال عالمِ عالم، و پادشاه اهل طریقت، و حقیقت، و مُتمکَّن کوه صفت، و مُتِعیّن معرفت دایم، بدل در حضور و مشاهده، و به تن در خضوع و ریاضت و مجاهده بود، و صاحب اسرار حقایق و عالیهمت و بزرگمرتبه و در حضرت (حق)، آشنایی عظیم داشت، و در گستاخی (صمیمیت در ارتباط با حضرت حق) کرّ و فرّی [2] داشت که صفت نتوان کرد» (عطار نیشابوری, 1336, ص. 169).
و خرقانی خود میگوید «بر همه چیز کتابت بُوَد، مگر بر آب، و اگر گذر کنی بر دریا، از خونِ خویش بر آب کتابت کن، تا آن کَز پی تو درآید، داند که عاشقان و مستان و سوختگان رفتهاند» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 13)، این سخن او نشان از مخاطراتی دارد که در زندگی اهل معنا، همواره آنان را تهدید کرده و بسیاری از آنان را چون، حسین منصور حلّاج (مرگ 309 ه.ق)، عین القضات همدانی، شهاب الدین سهروردی (مرگ 587 ه.ق) و... به سرنوشتی دردناک مبتلا نمود؛ که خرقانی نیز خود از این قاعده جدا نبود، چرا که اهل ظاهر «شب سر پسر شیخ بریدند و در آستانه او نهادند» (عطار نیشابوری, 1336, ص. 176).
با آنکه او از اوج معرفت خود کم میگفت، و میدانست که نباید اسرار هویدا کرد، و از مقام عرفانی خود، سطح پایینِ جمعی که در آن می زیست را آگاه کند، آنچنان که گفت «اگر آنچ (ه) میان من و او (خداوند) هست چند ارزن دانهای با خلق بگویم، خلق مرا دیوانه خوانند ... اگر با عرشِ مجید بگویم و اگر به آفتاب بگویم از رفتن باز ایستد» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 55)، اما نمی که از این کوزه زراندود به بیرون خزید، مرگ اولادش را منجر شد.
با این حال که خرقانی خود در نارواداریها سوخت، و دم فرا نیاورد، اما او خود تئوریزهگر فرهنگ مدارا و رواداری گشت و فرهنگ تسامح و تساهل را در تفکر، اعتقاد و رفتار گستراند، که این بینش در توسعه صنعت گردشگری، گردشگرنوازی و توریستداری بسیار مهم و کارگشاست، چرا که پذیرا بودن برای داشتن یک صنعت گردشگری پویا، پیشرو، شکوفا و توسعه یافته بسیار مهم است، و کشورهایی در این زمینه موفقند، توانستهاند این فرهنگ را در بین مردم خود رواج داده، و تربیت شهروندان خود را بر اساس قبول تفاوتهای فرهنگی، فکری و رفتاری قرار داده که این باعث خواهد شد تا میهمانانی که در قالب گردشگر وارد این کشورها میشوند، در کمال آسایش و امنیت، دوره خوشِ گردشگریِ خود را گذرانده، و در چرخه این ورود و خروجِ امن، همراه با آسایشِ آنان است که، تداوم و توسعه این صنعت را در کشور خود تضمین کرده و میکنند.
ترکیه در کنار ما، با نزدیک به صد میلیارد دلار درآمد سالانه از گردشگری، در این زمینه بسیار موفق بود، تا آنجا که شهر استانبول، دومین شهر جهان به لحاظ بازدید کننده، بعد از بانکوک در تایلند که با 32.4 میلیون نفر بازدید کننده در سال 2024 در صدر نشست، و استانبول با 23 میلیون بازدید کنندهی سالانه مقام دوم را از آن خود کرد و بالاتر از لندن با 21.7 میلیون بازدیدکننده بین المللی قرار گرفت.
ده شهر جهان با بیشترین تعداد بازدیدکننده بین المللی در سال 2024

منبع : (Euromonitor/International, 2024)
ابوالحسن خرقانی با تجلیلی که از سوی قطب عالم عرفان شرق و ایران، یعنی بایزید بسطامی (188-261 ه.ق)، آن هم صد و اندی سال پیش از بدنیا آمدنش دریافت نمود [3] ، در زمان حیات خود، با درجهایی که از معرفت و معنا از خود نشان داد، میزبان افراد بزرگ [4] و کوچکی، در زادگاه و زیستگاه خود، در زمان حیاتش بود، که مرتب به دیدارش میآمدند، این افراد از فرهنگ، عقاید، رفتار و سطوح تفکر متفاوتی برخوردار بودند که همین باعث میشد تا اهل دیار یا حتی اهل منزل و مریدان او نسبت به آنان دچار بدرفتاری شوند.
خرقانی در واکنش بدین نوع تفکر، رفتار و منش آدمیان اطراف خود و... بود که مشی مدارا و پذیرش را، توصیه کرد و رواداری را یکی از ارکان اعتقادِ عرفانی خود معرفی، و بر سَردرِ خانقاه خود نوشت: «هر کَس که درین سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مَپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان اَرزد، البته بر خوان ابوالحسن به نان اَرزد» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 76).
او از دسترنج خود بی انتظارِ ما به ازایی میبخشید، آنچنان که حق تعالی نیز به « بوالحسن (روی) واگشتاد که سفره ما را (حتی) دعا به کار نیست» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 74) و وقتی خدا برای بخشش خود به خَلق انتظار یک دعا ندارد، چرا خرقانی که دیگر با حق مطلق، کاملا آمیخته است، انتظار مابه ازا داشته باشد؟
او دریافته بود که مهمترین عامل جدایی آدمیان، و نارواداریها، همین بحث عدم تحملِ دیدن تفاوتِ اعتقاد، افکار و رفتار است، که اغلب به خونریزی و حتی کُشتار یکدیگر منجر میشود، لذا در این سخن خود، اساس را بر نگاهی خداگونه و خداوار دیدن به همدیگر نهاد، تا آدمیان نیز همچون خداوند، این جداییها و تفاوت را نبینند و خود را در مواجه با آفریدهای متکثر خداوندی، کنترل کنند، و به همه تا ابد فهماند که وقتی خداوند بدون نظرداشت به تنوع اعتقاد، تفکر و حتی کفر آدمیان نسبت به خود، آنان را مورد لطف یکسان خود قرار داده، و بهترین داشته هر آدمی، یعنی زندگی را بدون نظرداشت به کفر و طغیان آنان، به او هدیه میکند، از چه رو ما که پیرو خداوند، و خلق شده توسط او هستیم باید از مصاحبت با همدیگر به واسطه تفاوت دیدگاه، تفکر، دین و... دچار تعلل شده و برای این ارتباط، خود و یا دیگری مشکلسازی کنیم، و همدیگر را نجس و یا لایق مرگ ببینیم، و در کمترین حالت آن، از ارتباط با یکدیگر به دلیل اعتقادی که ممکن است با ما متفاوت باشد، خودداری کنیم.
این همان دیدگاهی است که میتواند پایه و بسترساز صنعت گردشگری جهانی قرار گیرد، که وجود تفاوتها را به رسمیت شناخته، لایق وجود دانسته، اجازه دهیم ارتباطات آدمیان، در این صنعت شکل گیرد، و تبادل افکار و سخن، صورت واقع به خود گیرد، پیامها منتقل شود، اختلافات و سوتفاهمها برطرف، و زمینه صلح و آرامش بین آدمیان در گذر ارتباطات صحیح گردشگری که رو در رو، و چهره به چهره صورت میگیرد، برقرار شود.
از این رو شعاری که این متفکر انسانمدار ایرانی در یک هزار و اندی سال قبل، و از قضا در دوره حاکمیت حکومتهای نارواداری همچون غزنویان، عباسیان و... بیان، توسعه و ترویج شد، میتواند امروزه نیز در سربرگ تمام اوراق صنعت گردشگری، به عنوان یک معیار زیست انسانی مد نظر قرار گیرد، و صنعت گردشگری جهان را با چنین دیدگاه اهل رواداری در منطقه عرفان خیز بسطام آشنا کرده، و آنانرا به رویه و رفتاری جهانی تبدیل نمود و برای توسعه صنعت گردشگری و دستیابی به اهداف توسعه، اشتغالزایی و درآمدزایی و توسعه ارتباطات آدمیان و فهم یکدیگر بسترسازی نمود.
خرقانی در دهستان خرقان بدنیا آمد و در همانجا مُرد، برای این عارفِ ژرفاندیش ایرانی تنها سفرهایی که در تاریخ ثبت شده است، سفر به شهر آمل در طبرستان است، که برای ارتباط با پیر خود ابوالعباس قصاب آملی داشت، بیشترین دیدار او از بسطام (مرکز ایالت قومس باستان) در سه فرسخی (18 کیلومتری) خرقان بوده، که بر مقبره عارف نامی، بایزید بسطامی، حاضر شد، جالب اینکه او حتی به حج هم نرفت و ابوسعید ابوالخیر را نیز از این سفر باز داشت آنچنان که در کتاب "اسرارالتوحید" بیان شده است که گفت «ای بوسعید! چرا چنان نباشی که کعبه به تو آید؟» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 43).
اما با اینحال، همانگونه که گفته شد بهترین نظریات را در بسترسازی برای داشتن توریستهای فراوان را ابراز داشته است، چراکه روح روادار او ناشی از خودشناسی و خداشناسی او بود، و بیشترین سفر را به عالم والا داشت، و چنان در حق مطلق منهدم گردید که به چشم دل و یا حتی چشم سر دید که «چون زبانِ من به ذکر و توحیدِ حق گشاده شد، آسمانها و زمینها را دیدم که بر گردِ من طواف میکردند» و اینکه «هفتاد و سه سال باحق زندگانی کردم ... سفر چنان کردم که از عرش تا به ثری هرچه هست مرا یک قدم کردند» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 55).
ابوالحسن را باید متاثر از عرفان و معنویت خراسان دانست، که از ویژگیهای عرفان خراسان « انساندوستی و اندیشیدن به مصائب حیات انسانی و دردهای مردم و حتی جانوران دیگر» است «تقابلی آشکار ازین بابت، میان» تصوف ابن عربی (مرگ 638 ه.ق) و تصوف خرقانی آشکار است «در تصوف ابن عربی میتوان صوفی و عارف بود و مصائب و حتی نابودی هزاران انسان را چنان دید که گویی آب از آب تکان نخورده است» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 37).
شیوه عرفانی خرقانی در جنگی بی پایان با نَفس خود و صلحی بی پایان با خلق خدا را در خود دارد «من با خلق خدای صلح کردم که هرگز جنگ نکنم؛ و با نَفس (خود)، جنگی کردم، که هرگز صلح نکنم». او چنان بر آدمیان ملاحظه دارد که می گوید «اگر از ترکستان (فرارودان) تا دَرِ شام (اردن و سرزمین قدس) کسی را قدمی در سنگی آید زیانِ آن مراست، و از آنِ من است. تا در شام اندوهی در دلیست، آن دل از آنِ من است.» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 37).
شیوه عرفانی ابوالحسن خرقانی در خود رگههایی از جوانمردی دارد، که از ویژگیهای فرهنگ خراسانیان است، که شاید «آنچه سهروردی حکمت خسروانی میخواند (باشد) ... این جوانمردی بیگمان یک نوع معنویت سینه به سینه و کهنسال است که با مفهوم فتوت صوفیانه و یا فتوت اجتماعی و سیاسی بعد از خلیفه الناصر متفاوت است ... (اما) خرقانی از خویشتن و نیز پیرامونیانش با عنوان جوانمرد و جوانمردان یاد میکند و جوانمردی را حد والای سلوک و بودن در طریق» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 65) میداند.
که «بارزترین ویژگی جوانمردان، اخلاص و یکدلی در اعتقاد و عمل است، توحید ایشان از هرگونه شائبه شرک و غیریََت مبراست. خدا برای ایشان همه چیز است و مرکز اندیشه و گفتار و کردار آنان خداست، خرقانی دوستتر دارد که در سرای دنیا در زیر خار بُنی با خدا زندگی کند، تا در بهشت زیر درخت طوبی باشد و از خدا بی خبر!. استغنای از ردّ و قبول مردم، که به تعبیر ابوالحسن خرقانی، جوانمرد از خلق و بی اعتنایی به سرنوشت، و غم و شادی مردم نیست. حقی که پدر و مادر، نیازمندان، درماندگان و عموم مردم به گردن عارف دارند، هرگز مورد غفلت شیخ قرار نگرفته است» (مشتاقمهر, 1389, ص. 20).
کلان اندیشه ابوالحسن خرقانی بر این محور استوار است که دگر اندیشورزیهای او در کنار این عقیده شکل میگیرد « معرفت آدمی نسبت به ذاتِ حق موهبتی است، آن سَری که با کوششِ عقل به دست نمیآید» یعنی تجربه دینی از قلمرو عقل بیرون است و تا حق تعالی خود خویش را به ما ننماید سعیِ ما و سعیِ عقل برای شناخت او سعی باطلی است. که این عقیده خرقانی را عطار اینگونه خلاصه کرده است که «راه ازو خیزد، بدو، نی از خرد» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 65).
گرچه عرفان و عرفا را باید فراتر از نحلههای فقهی، دینی و علمی دانست، و ابوالحسن خرقانی نیز از این قاعده مستثنی نبوده، و زبان و تفکری انسانی و جهانی دارد، اما روش و بینش این عارف «که در ابتدا اُمی بود و به قول خواجه عبدالله انصاری نمیتوانست "الحمدلله" را درست قرائت کند و با خَربَندگی (بارکشی با چهارپایان) روزگار میگذراند، با تربیت نفس و اخلاص در عمل، به درجهایی رسید که به قول عطار در حضرت، آشنایی عظیم داشت و در گستاخی کرّ و فرَی داشت که صفت نتوان کرد» (مشتاقمهر, 1389, ص. 19) خود را نزدیک به اشعری مسلکی و شافعی مذهبی نشان داده است، که در عین حال به عِلم امام حنبلیان نیز ارادتمند بوده و البته در زمان او «قومس (استان سمنان فعلی به مرکزیت بسطام) و بیشترِ اهل جُرجان (استان گلستان) و بعضی از طبرستان (مازندران) حنفی و باقی حنبلی و شافعی» بودند، گرایش اغلب اهل زهد و عرفان به نحله شافعی به واسطه این است که «در معاملات و عبادت سختگیرتر از مذهب ابو حنیفه است» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 69).
خرقانی چنان در اوج روحانیت خود در خدا و عالم معنا غرق است که با اهل قدرت در دنیا خود را سازگار نمیبیند و در صلح نشان نمیداند، تا آنجا که داستان دیدار او با فاتحِ سومنات در هندوستان، که اکنون از فتح ری (420 هجری) باز میگردد، و در پایان آخرین فتح خود، در بازگشت به غزنین، در اوج فتوحات، این بنیانگذار غزنویان عزم دیدار خرقانی در خرقان میکند، در حالیکه ابوالحسن در آخرین سالهای عمر خود، در اوج فتوحات عالم معنا و معرفت، 5 سالی بیش تا پایان سفر این دنیایی خود ندارد (مرگ در 425 هجری)، و محمود غزنوی نیز یک سال بیش به آخر عمرِ نبرد و خونریزیهای دنیاییاش باقی نیست (او در421 هجری میمیرد)، و این دو فاتح، در اوج فتوحات خودند، خرقانی تن به دیدار محمود و فاتح دنیا میدهد، اما با بی اعتنایی کامل به قدرتِ فائق، و فرد مغروری همچون محمود غزنوی، که پیروزمند به آستان او آمده، کسی که آوازه جنگجویی و کشتارش در اوج است، اما بدرخواست محمود، و آمدن او بر دروازه خانقاه خرقانی، تن به این همسخنی و همنشینی با محمود میدهد،
اما خرقانی حتی یک قدم مقابل قدرت، به پیشواز نمیآید، و تصادم این دو سلطان، یکی فرمانروای زمین، و آن دیگری فاتح آسمان در این دیدار، شرایط دلهرهآوری را برای اهل او، و همراهان محمود در پیش دارد، که پیش بینی پایان تلخی را در نظرها ایجاد میکند، اما شرایطی رقم میخورد، که پیشوازی سرد، به بدرقهیی گرم پایان میپذیرد، و گلایه محمود از «بی اعتنایی نخست و این بدرقه گرم» از سوی ابوالحسن اینگونه پاسخ گفته میشود که «اول در رعونتِ (تکبر و غرور) پادشاهی و امتحان درآمدی، و به آخر در انکسار (فروتنی) درویشی میروی که آفتابِ دولتِ درویشی در تو تافته است، اول برای پادشاهی برنخاستم، آخر برای درویشی بر میخیزم» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 72).
خرقانیِ از اهل قدرت گریزان، و در دیدار نیکان حریص، چنین میگوید «از کارهای بزرگتر ذکر خدای است، و سخاوت، و پرهیز، و صحبتِ نیکان. و اگر هزار فرسنگ بشوی، تا از سلطانیان یکی را نبینی، آن روز سودی نیک کرده باشی» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 72).
References
Euromonitor/International. (2024, 12 4). Euromonitor International reveals world’s Top 100 City Destinations for 2024. Retrieved 4 21, 2025, from euromonitor.com: https://www.euromonitor.com/press/press-releases/december-2024/euromonitor-international-reveals-worlds-top-100-city-destinations-for-2024
شفیعیکدکنی, م. (1391). نوشته بر دریا از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی. تهران: انتشارات سخن.
عطار نیشابوری, ف. (1336). تذکره اولیا (چاپ پنجم ed., Vol. جلد اول). (م. قزوینی, Ed.) انتشارات مرکزی.
کاشانی, ع. (1376). مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه با مقدمه جلال الدین همایی. تهران: نشر هما.
مدرسی, ف., & مهرآورگیگلو, ق. (1391, بهار). بایزید بسطامی و مشرف عرفانی او. فصلنامه علمی پژوهشی زبان و ادب فارسی, 10, pp. 121-136.
مشتاقمهر, ر. (1389). عارف انساندوست، شیخ ابوالحسن خرقانی. نامه پارسی, 4(4), pp. 18-26.
میرآقایی, س. (1387, فروردین). معرفی مشاهیر گمنام از شهر بسطام، ابوالفضل محمد سهلگی. کیهان فرهنگی, 62- 63.
[1] - گفته عجیب و پیچیدهای است که از جوشش روح صاحب وجدِ عارف حاصل شده و حال روحی و معنوی او را وصف میکند.
[2] - عطار دو تن را «گستاخ درگاه» نامید یکی ابوالعباس قصاب آملی و دیگری یحیی معاذ رازی، اما ابوالحسن را گفت که «در گستاخی کر و فری که صفت نتوان کرد» که نشان از صمیمیت بین ایشان و حضرت حق بود.
[3] - آنچنان که در تذکره اولیا جناب عطار گزارش کرده است «بایزید هر سال یک نوبت بزیارت دهستان شدی بسر ریگ که آنجا قبور شهداست، چون بر خرقان گذر کردی، باستادی و نفس برکشیدی، مریدان از وی سوال کردند که شیخ اما هیچ بوی نمیشنویم، گفت آری که از این دیه دزدان بوی مردی میشنوم، مردی بود نام او علی و کنیت او ابوالحسن به سه درجه از من پیش بود، بار عیال کِشد، و کِشت کند و درخت نشاند.» (عطار نیشابوری, 1336, ص. 170)
[4] - گزارشات تاریخی نشان میدهد که ابوالحسن خرقانی در زمان حیات خود میزبان بزرگان سیاسی، علمی و عرفانی همچون سلطان محمود غزنوی(۳۶۱–۴۲۱ ه.ق)، ابوسعید ابوالخیر (۳۵۷– ۴۴۰ ه.ق)، ابو علی سینا (۳۷۰ـ۴۲۸ ق)، ناصرخسرو قبادیانی (۳۹۴–۴۸۱ ه.ق)، خواجه عبدالله انصاری و... در خرقان بوده است.
22 فروردین 1404)
آیا دیدار (شنبه 23 فروردین 1404) بین نمایندگان ایران و امریکا، به دههها پرداخت هزینههای خسارت غربستیزی و امریکاستیزی بیمارگونهایی که در تن ایران و ایرانیان کاشته و تزریق کرده اند، پایان خواهد داد؟! تنفر بیمارگونهای از غرب و امریکا که کم کم سیاست نسبتا اصولی «نه شرقی، نه غربی» بازمانده از انقلاب 57 را به حاشیه محو شدگی برد، و ایران را به دامن شرق متجاوز و جنایتکار انداخت، و ما را با دشمن آزادی و تمامیت ارضی کشورمان همراه و همقدم کرد، تا جایی که به رغم چشیدن مزه تجاوز به خاک خود، با دیکتاتور روس در تجاوز آشکارش به مردم و خاک اوکراین همکاسه شدیم و...، و حضور فن آوری نظامی ایران در این تجاوز به اوکراین و بلکه کل اروپا، ایران را بی آبرو، فرسوده، مستهلک و منزوی کرد.
اما آیا توازنی در روابط خارجی ایران در روابط با شرق و غرب ایجاد خواهد شد؟ آیا تن ایران از تب سوزنده این بیماری خسارتبار که دهههاست که گرفتارش کردهاند، رها خواهد شد؟ اینها سوالاتی است که پاسخ آن شاید در نتایج دیدار آقایان عباس عراقچی و استیو ویتکاف (Withkoff) در عمان باشد؛ دیداری که میتوانست، و باید در تهران به انجام میرسید، اما قهرهای کودکانهای که بین رهبران ایران و امریکا سالهاست دامن زده میشود، مانع از پایان این قهر رسوا، و چنین دیداری از تهران گردید.
مثل قهر نوجوانانی که بزرگترهای دو طرف دعوا، خندان و با تمسخر و پوزخندی کمدی وار از پس سر، شرایطی را مهیا میکنند، تا دو کودک و یا نوجوان خام و مغرورشان، به نوعی رو در روی یکدیگر قرار گیرند و ملاقاتی، سلامی و... کنند، بلکه این قهر ناشی از ناپختگی و غرور بیجای خامی کودکی و یا نوجوانی را پایان دهند.
سالهاست که مقامات عمانی و دیگر کشورهایی از این نوع، دچار چنین پروندهایی در روابط ایران و امریکا هستند، و دهههاست کشورهایی که خود از این نوع دعواهای کودکانه به دورند، ما را در دل خود به تمسخر میگیرند، که مجبورند بین دو کشور متمدن ایران و امریکا، میانجی دیدارهایی از این نوع باشند، که دیگر به بازی خندهآور و کمدی تراژیکی برای آنان نیز، تبدیل شده است؛
و باید دید، آیا سیستم فرسوده و محافظهکاری، که در مقابل چنین تغییر لازم و بدیهی در روابط خارجی مقاومت میکند، بدین رسوایی درازدامن پایان خواهد داد؟ سیستم و تفکری که با هر فرد و سازمانی که از اصلاح و تغییر و تحول در این رابطه بگوید، از سر تروشرویی وارد میشود، آنان را از اغیار میپندارد، و سخن آنان را به دشمنان نسبت داده، به آنان بدزبانی و حمله میکند.
در امریکا ستیزی، آنقدر زیاده روی کردهایم، و در این پارادیم آنقدر ماندهایم و پوسیدهایم، که کار به رویارویی نظامی کشیده شده، و این امریکاست که باید ناوهای جنگی، و هواپیماهای پهن پیکرش را به منطقه گسیل دارد، و دست به کار شود، تا بلکه ایران و روابط دو کشور را از این بیماری، نجات دهد،
و «عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد»، ضرب المثلی نابجا در اینجا، چرا که «عدو» شمردن امریکا در مقابل دشمنی که رقیب او یعنی روسیه در حق ایران و ایرانیان طی دویست سال گذشته روا داشته و میدارد، بسیار ناچیز است، و انسان شرمنده میشود که امریکا را با چنین سطحی از تاریخ روابط دو کشور، با روسیه در یک کاسه قرار دهد، که در این مورد هرگز امریکا «سگ زرد» و «برادر شغال» روس نبوده و نیست.
اشتباهات بزرگ و کوچکی در تاریخ روابط دو کشور ایران و امریکا هست، که از بزرگترین آن یعنی دست داشتن امریکاییها در کودتای 28 مرداد گرفته، تا اشتباه اخیر دونالد ترامپ، که قطعا دچار یک خطای راهبردی شد، و هر مشاوری که او را در دولت اولش بدین سمت و سو و تصمیم هدایت کرد، قطعا خیرخواه ترامپ و امریکا نبود، که قاتل همسنگر خود در مقابله با تروریسم اسلامی در شامات شد.
ترامپ دستور به ترور کسی داد، که با او در مقابله با داعش، القاعده و... بدون هیچ پیمانی، همپیمانی همراه، و همکاری تلاشگر و بدون هزینه برای امریکا بود، و امریکا و سپاه قدس در سوریه و عراق، رسما به مقابله با حکومت مخوفی برخاستند که اگر در عراق و شامات پا میگرفت، نه غرب، نه همیاران غرب در منطقه، و نه ایران، و در کل انسانیت از وجود آنان آسودگی نداشتند.
سردار سلیمانی و ترامپ هر دو در یک سنگر با این غول بیشاخ و دم جنگیدند و... و ترامپ به یار همراه خود در این نبرد، خیانتکارانه از پشت خنجر زد، و به حتم اکنون باید از کرده خود پشیمان باشد، گیرم هم که نباشد، مگر همراهان ج.ا.ایران در نبرد با داعش، اسراییل و... از امریکاییها کم در سوریه، عراق، لبنان و... کشتهاند، که انتظار داشته باشیم، آنان از ما نکشند؟! مگر ترامپ در روند روابط گُل و بلبل بین ج.ا.ایران و امریکا مرتکب چنین تروری گشت؟!
میگویند ترامپ قاتل سردار سلیمانی است، مگر دیگر ریاست جمهورهای امریکایی دست آلودهایی به خون نداشتند؟! مگر ما به صدام که قاتل صدها هزار ایرانی بود، نامه فدایت شوم ننوشتیم؟! صدام سرداران کمتری از ما کشته بود، که حال ترامپ استثنا شده است؟! مگر با روسیه که چند برابر خاک اسراییل، تنها از ایران، خاک جدا کرده است، دست دوستی دراز نکردهایم؟! امریکا در تاریخ خود چند وجب از خاک ایران را جدا کرده است؟! آیا روسها در تاریخ تجاوز خود به ایران، و سلاحهای آنان در دست صدام، سرداران کمتری از سپاه ایران را به کشتن داده و یا کشته اند؟!
مگر تمام ابزار نبرد صدام علیه کشورمان در جنگ خسارتبار هشت ساله را همین شرق و شرقگرایان همپیمانانش به صدام نداده بودند؟! مگر همین روس ها مجلس مشروطه را به توپ نبستند؟ مگر تمام ابزار جنگی ایران در این هشت سال جنگ و دفاع، غربی و امریکایی نبود؟! مگر همرزمان همین سردار قاسم سلیمانی، هواپیماهای گرانقیمت ترامپ را در آسمان دریای پارس و... سرنگون نکردند و...، و به هر تقدیر او به عنوان رئیس جمهور کشوری قدرتمند چون امریکا، تحمل کرد، و پاسخ آن را با بمباران نداد،
مگر همین ترامپ نبود که صبر پیشه کرد، تا پایگاه عین الاسد (چشم شیر) را با هماهنگی و یا بدون هماهنگیاش! موشک باران کنیم و خشم عمومی در کشور را مهار کنیم؟! و سعه صدر نشان داد، هر چند اگر ما ایرانیان قدرت ترامپ را میداشتیم، از چنان نخوت و غروری برخورداریم که هرگز اجازه ندهیم حتی یک تیر به سمت پایگاه ما شلیک شود و... چه رسد به موشکباران بزرگترین پایگاه امریکایی در لب راهبردی مرزهای عراق، سوریه و اردن.
حریف مذاکراتی آقای استیو ویتکاف (نماینده آقای دونالد ترامپ)، آقای عباس عراقچی (وزیر خارجه دولت چهاردهم) و هیات دیپلماتیک ایرانی همراهش خواهند بود، که این لحظه تاریخی را رقم خواهند زد، امیدوارم در این ماموریت موفق باشند، دعای خیر تمام دلهای نگران برای آبادانی و حفظ تمامیت ارضی ایران، و تمام صلح طلبان، و تمام جنبشهای ضد جنگ در جهان، بدرقه راه این هیاتهاست، تا بلکه قفلهای روابط بین ایران و امریکا را بشکنند، و دو کشور از این قهر کودکانهای که چهاردهه گرفتارش شده اند، رهایی دهند، تا در تعاملی روزمره، در پرتو روابطی عادی، از رسیدن کار روابط دو کشور، به این نقاط تقابل جدی، جلوگیری کنند، و از جمله لجبازی خجالت آوری که در روابط دو کشور حاکم است، پایان یابد که هر بار باید کشوری مسئولیت ارتباط بین این دو را عهدهدار شود، و گاه حتی ملت ایران شرمنده رهبران کشورهای با آبرو و بزرگواری چون ژاپن باشند، که پیامی بیاورند و حتی پیام را از آنان دریافت هم نکنیم، که تصور دستخالی بازگشتن چنین میانجیگران با شخصیتی، همچون آنچه که بر آقای شینزو آبه (نخست وزیر ژاپن) رفت، که در تاریخ روابط کشورها جز رسوایی برای ایران نخواهد بود.
دومین آرزو و البته نگرانی که دارم، برای دکتر عباس عراقچی و هیات همراهش است، که مبادا در بازگشت از این ماموریت، به سیبل لچک دریدگانِ بی آبرو، و دهان گشادی چون روزنامه کیهان، و دلواپسانی بیآبرویی از این دست، گرفتار نشوند، همچنان که، نفوذیهای روسیه و مثلث عبری، عربی و دلواپس در سیستم حاکمیتی ج.ا.ایران، هرچه خشم از برقراری روابط، و یا صلح با آمریکا داشتند را، بر سر ماموران مذاکره کننده با شش کشور بزرگ جهانی در فرایند مذاکرات پنج بعلاوه یک و برجام خالی کردند، مذاکراتی که سایه تحریم و جنگ را از سر ایران و ایرانیان برای سال ها کوتاه کرد.
امیدوارم مسئول شرافتمند و غیرتمندی در بین مسئولین کشور پیدا شود و مسئولیت اعزام این هیات به این مذاکرات را به عهده بگیرد و نگذارد، آنچه بر سر قهرمان دیپلماسی ایران، یعنی دکتر محمد جواد ظریف و البته در کل دولت آقای دکتر حسن روحانی آمد را، بر سر عراقچی و دولت مسعود پزشکیان هم فرود آورند، و حقد و کینه ایی که دکتر ظریف و دکتر حسن روحانی را از زندگی سیاسی ساقط کرد، بر سر عراقچی و پزشکیان هم سرازیر نشود، و کسی در این کشور مسئولیت دادن ماموریت مذاکرات برجام را به عهده نگرفت، و همه دهان بستند، و نظارهگر گرگان بی آبرویی شدند که این مردان شایسته را در هجومهای بیرحمانه و ناجوانمردانه خود دریدند، و به زندگی سیاسی اشان پایان دادند، و این لکه ننگ بر دامان دلواپسان مزدور روسیه و...، و نظاره کنندگان این شرایط در کشور، تا ابد باقی خواهد ماند،
چراکه تو گویی این مذاکره کننده قهار کشورمان، از سوی خود ماموریت داشتند تا روابط ویران ایران را با جهان و از جمله امریکا را ترمیم کنند، که در بازگشت مورد هجوم بیرحمانه و ناجوانمردانه مزدوران مکعب عبری، عربی، روسی و دلواپس در کشورمان قرار گرفتند، و این حملهی رسوا و ناجوانمردانه تا کنون نیز پایان نیافته، و رسواترین صحنههای نفوذ جواسیس و مافیای بیگانهی در پیرامون آن را، در سیستم حاکمیتی ایران رقم زدند،
آنچه در مجلس و قوه قضائیه در برکناری دکتر محمد جواد ظریف از معاونت راهبردی رئیس جمهوری دولت چهاردهم در چند ماه گذشته رقم خورد، و رد صلاحیت دکتر حسن روحانی برای کاندیداتوری در مجلس خبرگان دیده شد، تنها یک نمونه کوچک از نفوذ رسوای دشمنان و مزدوران بیگانه در ساختار حاکمیتی کشور ما بود، و ج.ا.ایران اصلا نیازی به داشتن سیستم های ضد جاسوسی قدرتمندی نداشت، تا تنها در پرونده حمله به دکتر جواد ظریف و دکتر حسن روحانی، به شناسایی و شکار جاسوسان قهار بیگانه در لباس خودیها نائل آید، و تعداد بیشماری از مارهای مزدور بیگانه که در سیستم حاکمیتی کشور لانه کردهاند، و مافیای بزرگ و شبکه ایی را در کل ارکان کشور تدارک دیده اند را شناسایی و پاکسازی کند،
اما چه میشود کرد، وقتی کشوری به جولانگاه جواسیس تبدیل میشود، از مزدوری بیگانه نیز در این کشور آنقدر قبح شکنی شده و می شود که نبرد با دلسوزان به ایران و سرنوشت آن، علنا در کشور و سیستم حاکمیتی آن، به مبارزه ایی آشکار و موفق تبدیل شده، و آشکارا جریان می یابد، و از دلسوزان به کشور در بکش بکشهای مافیای مزدور، یقهها دریده می شود، و لش آلوده سیستم ضد جاسوسی کشور، توان هیچ حرکتی در دفاع از ماموران نظام را در سیستم خود احساس نمیکند، تمام دستگاه عریض و طویل اطلاعاتی کشور می میرند، و در سکوت نظاره گر جولان جواسیس و مافیای شکل گرفته در پیرامون آنان می شوند، بلکه خود نیز به جاده صاف کنِ تحرک مزدوران بیگانه تبدیل می شوند.








