مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

The president of the United States of America

Mr. Donald Trump

withdrawal of JCPOA and Maximum Pressure will defame you

Hi Sr.

I want to thanks, for your decision, not to launch a military response to the shoot-down of the US’s drone, as you learned that 150 Iranians would be killed by. It very nice to be careful of people’s lives, it will be written down in your strong point of your presidency.

 But have you ever ask yourself, why and how we have reached to this dangerous point; Which the policy, that was in the hands of politicians previously, now it is the initiative is in hand of some pro-war in your administration and this side also?!!

 I will tell you, your withdrawal of international backed signed nuclear deal (Joint Comprehensive Plan of Action JCPOA), and after that, your “maximum pressure” policy is going to pick us up to a war situation, and at that time you will be face off, so many people who have to be killed, in war practices,

 like George Walker Bush, the 43rd president of the United States, as your colleague in the Republican party have done it, against Iraqis people, during 2nd Persian Gulf War, that unfortunately, which was done for “Mass Destruction Weapons”, the accusation which never verified and the weapon that never found in Iraq.

And now you are going to take Iranian and American people, to war spot, in the name of “Nuclear Weapon”, I can tell you, you can write your name as an exception among Republican presidents who don’t make war. It can be possible, exactly.

It needs to back to international treaties like JCPOA, as you pull out from JCPOA as a positive step which is done by US ex-government, who can trust your promises to be faithful toward a new deal that you are speaking about, it can be predictable to forgot, new deal even, if you suddenly find it bad in future also, you made a distrust able world with such a policy.

Please have consideration to your administration policies, it will take the world to an unsafe and deadly position.

construction of USA doesn’t need to destroying rest of the world, and it will defame you in the history of humanity, let yourself to be one of the world’s uplifters, and write your name in the world’s people commonsense deferent.

Thanks to hearing from me

Seyed Mostafa Mostafavi

26/June/2019

 

رئیس جمهور ایالات متحده امریکا

آقای دونالد ترامپ

پا پس کشیدن از برجام و سیاست فشار حداکثری شما را بدنام خواهد کرد

سلام آقای رئیس جمهور

می خواهم از شما تشکر کنم، به خاطر تصمیم تان بعد از سرنگونی پهپاد امریکایی، موقعی که متوجه شدید، حمله واکنشی شما، به کشته شدن 150 ایرانی منجر می شود، از آن منصرف شدید. این بسیار خوب است که در مورد جان مردم دقیق هستید، و این به عنوان یک نقطه قوت در پرونده ریاست جمهوری شما ثبت خواهد شد.

اما آیا هرگز از خود پرسیده اید که چرا و چگونه ما به این نقطه خطرناک رسیدیم؛ که سیاستی که در دستان سیاستمداران بود، اکنون ابتکار عملی در دستان طرفداران جنگ در دولت شما و این سو قرار گرفته است؟!!

من پاسخ این پرسش را به شما خواهم گفت، پا پس کشیدن شما از قرار داد هسته ایی برجام که یک قرار داد امضا شده و مورد حمایت بین الملل بود، و متعاقب آن سیاست فشار حداکثری شما، می رود که تا ما را به سمت موقعیت جنگ قرار دهد، و این شرایط، شما را با تعداد زیادی از مردمان کشته شده در صحنه جنگ مواجهه خواهد کرد.

همچون آقای جرج واکر بوش، چهل و سومین رئیس جمهور امریکا، که به عنوان همکار شما در حزب جمهوریخواه امریکا، که آن را علیه مردم عراق در جریان جنگ دوم خلیج فارس انجام داد، کاری که متاسفانه برای مبارزه "سلاح های کشتار جمعی" انجام شد، اتهامی که هرگز تایید نشد، و سلاحی که هرگز در عراق یافت نگردید.

و اکنون شما یک بار دیگر، تحت نام "سلاح هسته ایی" مردم امریکا و ایران را به سمت موقعیت جنگی می برید، من به شما می توانم می گویم که شما می توانید نام خود را به عنوان یک استثنا در بین ریاست جمهورهای جمهوریخواه امریکا ثبت کنید، که جنگی را باعث نشده، و این امر واقعا ممکن است.

و برای این نیاز است که به قراردادهای بین المللی مثل برجام باز گردید. همچنان که با عقب نشینی از برجام که به عنوان یک قدم مثبتی که دولت قبلی امریکا برداشت. چه کسی می تواند به قول های شما اعتماد کند، تا در مقابل قرارداد های جدیدی که از آن سخن می گویید، وفادار باشید، و اگر آن را در آیند نا مناسب یافتید حتی به آن نیز وفادار بمانید. این قابل پیش بینی است که حتی اگر قرارداد جدید را نیز نامناسب یافتید، آنرا نیز فراموش کنید، شما با چنین سیاستی که در پیش گرفتید جهان را غیر قابل اطمینان ساختید.

لطفا عنایتی به سیاست های دولتمردان خود داشته باشید، که این سیاست جهان را به سوی ناامنی و موقعیت های کشنده هدایت خواهد کرد.

ساختن امریکا نیازی به ویران کردن بقیه جهان ندارد، و این شما را در تاریخ انسانیت بدنام خواهد کرد، اجازه دهید نام شما به عنوان یکی از ارتقا دهندگان جهان نوشته شود، و نام خود را در افکار عمومی جهان به صورت متفاوتی بنویسید

متشکرم از این که به من گوش فرا دادید

سید مصطفی مصطفوی 

26/جون/2019

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

با توجه به شرایط پیش آمده در روابط ایران و امریکا و طبل شوم جنگ که بین دو کشور در حال نواختن است، در حالی که اگر جنگ در گیرد، دیگر چندان ربطی به حاکمیت کشورها ندارد، و ویرانی آن را همه خواهند چشید، لذا در راستای شعار "نه به جنگ"، بهتر است ایرانیان مقیم امریکا برای دور کردن شرایط جنگی و خطر از کیان ایران و ایرانیان، عفریت جنگ که دیگر خوب و بد نمی شناسد، هر چه در توان دارند بکار گیرند، همانگونه که جوانان دوره انقلاب از هر امکانی استفاده می کردند و مرتب روش های مختلف را امتحان می کردند، تا به هدف خود برسند؛ خاطراتی که در پایین می آید، می تواند نشانگر بخشی از این اقدامات باشد، که در راستای منافع ایران و ایرانیان در آن روزها در جریان بود، اکنون نیز این روش ها می تواند مد نظر ایرانیان مقیم امریکا و کانادا قرار گیرد، تا بتوان ابتکار عمل را از جنگ طلبان دو طرف خارج کرد.

خاطراتی که ذیلا می آید، برگرفته از مصاحبه با یکی از دانشجویان ایرانی عضو "انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی امریکا کانادا" است که به چگونگی مبارزه با رژیم شاه از طریق تاثیر گذاری بر سیستم رای گیری امریکا در ایالت های مختلف اشاره دارد، خاطراتی از حوادث و بازیگران قیام سال های 1356 تا 1357، دو سالی که قیام مردم ایران آغاز شد و شدت گرفت و بدنبال آن به سقوط سلسله پهلوی انجامید، این خاطرات در تاریخ 1 تیر 1398 روایت شده است:

"من در سیاتل امریکا، در منزل خانم سن و سال داری به نام کاترین لی (K.Lee) اتاقی را به مبلغ ماهانه 60 دلار اجاره کرده بودم، اجداد این خانم اهل اسکاتلند در انگلستان، که به امریکا مهاجرت کرده بودند، او یک رادیو بزرگ قدیمی داشت و همیشه اخبار جهان را از طریق خبرگزاری BBC دنبال می کرد.

انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی امریکا - کانادا هر سال شب عید که می شد، یک عکس بزرگ از آقای خمینی، که تقویم سال جدید روی آن چاپ شده بود، را برای ما می فرستاد، و من آن را بر دیوار هال همین منزل نصب کرده بودم، اگرچه این خانم امریکایی آقای خمینی را نمی شناخت ولی با عصای خود به او اشاره می کرد و می گفت "او مرد خوبی هست (He is a nice man)"، ایشان این نظر را از روی چهره و تصویر آقای خمینی، و توضیحاتی که من به او در خصوص آقای خمینی داده بودم، می داد، و شناخت خاصی از آقای خمینی نداشت.

خدا می داند که این خانم با اصل و نصب انگلیسی چقدر انسان مودب و با فهم و کمالی بود، به عنوان مثال یخچال ما مشترک بود و او می دانست که ما با گوشت خوک مساله داریم، من را صدا می کرد می گفت، ببین من این گوشت های خود را اینجا و در این طرف یخچال گذاشتم، تا با مواد غذایی شما ارتباطی نداشته باشد، با این که صاحب خانه بود و وسایل خانه هم متعلق به ایشان بود، تا این حد مراعات من دانشجوی خارجی و میهمان خود را می کرد؛

او یک دختری داشت که در تونس شوهر داده بود، و دخترش برای او از شمال افریقا یک قالیچه دستباف فرستاده بود، و من که با فرهنگ قالی و... آشنا بودم، مرتب به این فکر می کردم که ممکن است این قالیچه در وسط اطاق، برای این خانم پیر مشکل ساز شود، و به ایشان تذکر می دادم که مواظب باشد که پایش به این قالیچه گیر نکند، و موجب حادثه برای او نشود، ولی متاسفانه همین اتفاق هم افتاد و همان که پیش بینی می کردم شد،

 یک بار وقتی از دانشگاه به منزل برگشتم، دیدم که زمین خورده و کتف ایشان شکسته است، فورا پسرش گُردون را که صاحب دو فرزند بود و سه منزل آنطرف تر، منزل داشتند را خبر کردم و او را با کمک پسرش به بیمارستان دانشگاه بردیم و تحت درمان قرار دادیم،

ولی بخشی از پول بیمه درمان که سهم بیمار بود را نداشت که بپردازد، چیزی حدود 150 دلار، من به او پیشنهاد دادم که این پول را از من قرض بگیرد، ولی او قبول نمی کرد، که همینطوری و بی دلیل از من پول بگیرد، و گفت شما قبول کن که دستگاه تایپ من را برداری، تا من به عنوان ما به ازای آن، این پول را قبول کنم. واقعا انسان هایی با معرفت و با خصوصیات بارز انسانی بودند، و رعایت همه چیز را می کردند، مسلمانی آنجاست، و مسلمانی هم در واقع همین است.

این خانم با اینکه بازنشسته و پیر بود، خیلی سرزنده و فعال بودند، روزی 7 الی 8 جلسه در نشست های مختلف مذهبی، اجتماعی، سیاسی و... مربوط به جامعه امریکا و جمع های خانم ها در سیاتل شرکت می کرد،

انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی امریکا - کانادا کارت پستال هایی را چاپ و آماده کرده بود و برای ما (اعضای انجمن) در هر ایالتی ارسال کرد، تا ما آن را به مقصد برسانیم، از این کارت ها حدود 300 الی 400 عدد سهم ایالت واشنگتن و شهر ما سیاتل بود، این کارت ها با متنی از سوی رای دهندگان امریکایی، خطاب سناتور همان ایالت چاپ و توزیع شده بود،

هر ایالت امریکا دو سناتور داشت، که روی این کارت ها از قول طرفداران و رای دهندگانش، خطاب به این سناتور ها نوشته بود که "دیگر از شاه ایران پشتیبانی نکنید،" مدیریت انجمن اسلامی به ما گفته بود که اینها را به رای دهندگان همان ایالت بدهید تا آنرا به دست این سناتورها در همان ایالت خود برسانند؛ ما باید این کارت ها را به دست افرادی در بین امریکایی ها می سپردیم که خود رای دهنده باشند، و این رای دهندگان هم معمولا در هر ایالت مشخص هستند.

همانطور هم شد و من 30 الی 40 کارتی را که سهم من برای پخش کردن این کارت ها می شد، را به دست کسانی رساندم که اهل رای دادن باشند، جوانان امریکایی که ما در دانشگاه می دیدیم، اهل رای دادن نبودند، و رای دهندگان معمولا همین پیرزنان و پیرمردها و... بودند.

خانم کاترین که این کارت ها را در دست من دید، گفت بده به من، همین امروز این ها را برای شما پخش می کنم تا رای دهندگان برای سناتور ایالت ارسال کنند. و همین کار را هم کرد."

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

من خود شریعتی را نه دیده ام و نه با آثار او آشنایی کافی دارم، اما کتاب های او را عنوان به عنوان، در چاپ های بی کیفیت که معلوم بود، زیر زمینی و اما در تعداد زیاد، به روش "از تولید به مصرف" منتشر می شد، و جوانان قبل از انقلاب آنرا بین خود دست به دست می کردند، را دیده ام، شاید در آن کم سن و سالی، عدم جذابیت اوراق و چاپ هم بود که هرگز این کتاب ها را با همان ولع تمام که بزرگترها می خواندند، رغبت نمی کردیم که بگیریم و چند خط از آن را بخوانیم و...

به عدد انگشتان دست هم شاید سخنرانی های او را گوش کرده باشم، شریعتی متعلق به جوانانی بود که انقلاب را به سمت پیروزی بردند، و مبارزات ضد استبدادی و حاکمیت فردی را پیش راندند، جوانان دور بعد، از شریعتی چیزی نمی دانند جز خیابانی که به نامش مانده است، بین نسل انقلاب کرده و نسل بر نتیجه انقلاب نشسته، یک گسست و شکاف کامل وجود دارد، وقتی پای صحبت جوانان انقلاب کرده می نشینی انگار آنان از دنیایی دیگر آمده اند و از دنیا و آرمان ها و افراد دیگری می گویند، که نسل ما کاملا از آن بی خبر است، که این ناشی از مشکل رسانه ها در کشور ماست، رسانه هایی که به هرکه بخواهند تریبون می دهند، و قادرند یک نسل را از داشتن تریبون محروم کنند، و به نوعی از صفحه اجتماع حذف نمایند.

اول تیرماه 1398 در حواشی سالروز فوت دکتر علی شریعتی مصاحبه ای تحت عنوان " پروژه تاریخی شفاهی ایران، دوره پهلوی دوم" توسط دفتر تاریخ شفاهی و تصویری ایران" حاوی روایت جناب آقای دکتر سید حسین نصر، [1] از پرونده فعالیت دکتر علی شریعتی به دستم رسید، که خیلی برایم تامل بر انگیز بود، متن سخنان ایشان در این کلیپ 7 دقیقه و 24 ثانیه ایی که توسط "تاریخ آنلاین" منتشر شده است، بدین شرح است :

حسینیه ارشاد
مسجد حسینیه ارشاد

"من تماسم با مرحوم دکتر شریعتی بیشتر از طریق حسینیه ارشاد بود. یک فردی به نام آقای همایون، آمد این حسینیه را درست کرد، و چهار نفر را به عنوان رایزن ها و مشاورین اصلی این مرکز انتخاب کرد، مرکب از مرحوم مطهری، خود بنده، شریعتی و کسی به نام شاهچراغی که یک حجت الاسلام بود، بسیار باهوش و برجسته، که بیچاره سکته کرد و در جوانی مرد، مال شیراز بود. ما چهار نفر بودیم.

بعد هم من شریعتی را جاهای دیگر ملاقات کردم، و تو دفترم یک بار خواستم باهاش صحبت کردم، ولی بیشتر تماس ها توسط حسینیه ارشاد بود. جنبه های سیاسی زندگی شریعتی، طرفدارانش این را یکجوری تعبیر می کنند، مخالفانش یک جوری تعبیر می کنند. ولی واقعیت امر این است که شریعتی رفت در مشهد و شروع کرد به درس دادن، دکتر جلال متینی که رئیس دانشگاه فردوسی مشهد بود، خودش هم راجع به این موضوع نوشته و چیز گفته است، آنوقت سازمان امنیت (ساواک) پشتیبانی بسیار بسیار قوی از او می کرد. به خاطر این که عضو سازمان امنیت بود، به طور قوی، به یک طوری یا نحوی یا همکاری و یا عضویت داشت. در این شکی نبود.

منتها او (دکتر شریعتی) می گوید من این کار را می کردم برای پیشبرد اهداف انقلابی، یک عده می گویند نه اینطور نیست، تعبیری دیگر دارند که من به آن کاری ندارم. حتی وقتی که ممنوع الدرس شد ولی می توانست... سازمان امنیت به دانشگاه فردوسی دستور داده بود که حقوقش را بدهند؛ بعد هم که آوردنش تهران مشاور وزیر علوم بود، روزها هیچ کاری نمی کرد و حقوق خیلی خوبی می گرفت. از وزیر علوم حقوق می گرفت همان موقع که این حرف های تند را می زد.

راجع به این جلسه براتون بگم، من اصولا با این نوع چپ گرایی دینی از اول فوق العاده بد بودم، بد یعنی این که اختلاط حق و باطل بدتر از خود باطل است، منافق در قرآن به این معنیه، که بعدها اسمش رو گذاشتند روی مجاهدین خلق، اصلا این واژه منافق که اینقدر منفی است در قرآن، مال همین مورد است،

خوب آن داستان معروف که جاهای دیگر هم بنده نقل کردم، شاید در نوشته های دیگر ذکر شده باشد، من و آقای (شهید مرتضی) مطهری، اول تعجب می کردیم که چطور است که این کاشی های (حسینیه ارشاد) و... هر چه دستور می دهیم برای حسینیه ارشاد که ساخته بشه .... البته آقای همایون ثروتی داشت، ولی شما نمی دانم رفته بودید آن تو (ی حسینیه ارشاد) یا نه، دیدید چطوری در آمده، مثلا من مبل داخلی آن را من گفتم فرنگی سفارش بدیم، که آنوقت هتل شاه عباس درست شده بود ابراهیمی را فرستادن پیش من که خیلی با استعداد بود، گفتم او طراحی کند مبل هایی را که جنبه ایرانی داشته باشد و این موارد، هر کاری که ما می گفتیم می شد، یعنی نمی گفتند که ما متاسفانه بودجه نداریم و... کاشی های به این زیبایی و...

من و مطهری در حیرت بودیم، بعد معلوم شد پول ها از سازمان امنیت می آید، پول های ساخت حسینیه ارشاد همه اش نه ولی بدون شک از سازمان امنیت کمک می شد. بعدها این معلوم شد.

یک شب، که شب عاشورا بود، و من و مرحوم مطهری، و یک فردی به نام دکتر اسماعیل یزدی، که برادر ابراهیم یزدی بود که این رییس دانشکده دندانپزشکی دانشگاه تهران بود، از وقتی که در بوستون (امریکا) درس می خواند، دوست خیلی نزدیک من بود، خیلی هم خانواده متدینی بودند، من آن موقع ابراهیم یزدی را اصلا نمی شناختم، اسمش را فقط شنیده بودم، اسماعیل یزدی با من دوست بود، ما سه تایی رفتیم تا شب عاشورا را آنجا (حسینیه ارشاد) بگذرانیم، رفتیم تو نشستیم و حالا آنجا پر پر بود و آن بالا شریعتی داره سخنرانی می کند، و یک سخنرانی خیلی خیلی تند کرد، در مدح (ارنست) چه گوارا؛

و گفت حضرت امام حسین ع در واقع چه گوارای عصر خودشان بودند و چه گوارا، امام حسین عصر خود، البته من اولیش را یادم هست ولی دومیش را مطمئن نیستم. یک همچین چیزی گفت.

این را که گفت آقای مطهری به پهلوی من زد و من از جایم بلند شدم و گفتم اصلا اینجا جای من نیست، ایشان هم گفت من هم همینطور، آمدیم بیرون، آقای همایون در اتاق جلو و دفتر (حسینیه) نشسته بود، و ما فورا یک کاغذی گرفتیم و استعفا دادیم (از مشاورت ایشان در حسینیه ارشاد)، دوتایی ما (مطهری و نصر) روی یک کاغذ استعفای خود را نوشتیم و امضا کردیم و هر چه آقای همایون اصرار کرد گفتیم که نه، اینجا جای ما نیست و آمدیم برون و رابطه من با حسینیه ارشاد تمام شد. مال آقای مطهری هم همینطور، حالا این را داشته باشید.

چند روز بعد ، یک جلسه ایی راجع به شریعتی و حسینیه ارشاد در وزارت دربار تشکیل شد، آن آقای ثابتی نامی که در سازمان امنیت بود، اون یک طرفداری عجب و غریبی از شریعتی کرد؛ و گفتش که اینه (شریعتی) که افراد را از کمونیسم بر می گرداند. جوان ها خیلی دنبالش هستند، و آنهایی که دنبال او می روند دیگر کمونیسم نیستند.

من همانجا گفتم این خیلی خطرناکتر از کمونیسم بودند، و اینها (با گفته من) مخالفت شدید کردند و گزارش شدیدی را به ضد من برای شاه فرستاد. من هم خودم رفتم و دلایلم را به شاه گفتم، شاه هم گفت که حالا ولش کنید و هرچه؛ کاری به شریعتی نداشته باشید، شاه اسما شریعتی را می شناخت، من هم قضیه را ول کردم؛ ولی رابطه ام به کلی با حسینیه از بین رفته بود تا این که، این نهضتِ ... چند ماه بعد مجاهدین خلق فعالیت خود را شروع کرده بودند و شروع کردند به ترور کردن و... خانه های تیمی به آن می گفتند آن وقت، خانه های آنها را در شمال گرفتند، آنجا مقدار زیادی کتاب های شریعتی پیدا شد.

شاه دوباره مرا خواست و گفت شما راست می گفتید، این آقا (دکتر علی شریعتی) در واقع ایدئولوگ این گروه های... اون وقت نمی گفتند گروهک و می گفتند گروه مجاهدین خلق، و من دادم که بگیرند او را."   

این مطلب را با یکی از دانشجویان سابق انجمن اسلامی دانشجویان امریکا و کانادا که سال ها یکی از همراهان شریعتی در دوره مبارزات حسینیه ارشاد و همگام سخنرانی های پر شور او بود، روایت کردم، ایشان در این خصوص عنوان داشت :

"29 خرداد 1356 که آقای شریعتی فوت شدند، من در سیاتل در امریکا بودم، پسر آقای شریعتی (احسان) هم در شهری در نزدیکی سیاتل در کالج (مقطع بین دبیرستان و دانشگاه) درس می خواند، می ترسیدند که (به واسطه پسر شریعتی بودن) کاری سرش بیاورند، لذا اسم مستعار برای ایشان گذاشته بودیم، او را مهدی صدا می کردیم.

فهمیدن این جریان هم به این صورت بود که، یکی از دانشجویان به نام مهدی در جلسات ما شرکت می کرد، و می گفتند در شهری نزدیک سیاتل در کالج درس می خواند، بعد از 29 خرداد نامبرده را دیگر ندیدم که در جلسات حضور یابد. از دیگر دوستان پرسیدم که ایشان کجاست و چرا دیگر در مراسم انجمن شرکت نمی کند، دوستان پاسخ دادند، که مگر شما نمی دانی که نام اصلی او "احسان" است و فرزند دکتر علی شریعتی است، و عمدا ما اسم مستعار برای ایشان انتخاب کردیم، تا کسی او را نشناسد، و من دیگر او را ندیدم.

عده زیادی شریعتی را جاده صاف کن انقلاب می دانند؛ و آقایان بعد از انقلاب هم زیاد حق او را ضایع نکردند و بزرگترین خیابان را که قبلا خیابان "کوروش کبیر" بود، را به نام او تغییر دادند، و هم اکنون هم این نام از زمان آقای خمینی تاکنون به نام دکتر علی شریعتی مانده است، این در حالی است که نام خیابان ولی عصر را خیابان دکتر محمد مصدق ابتدا نامیدند، و بعد تغییر دادند و الان خیابان کوچکی را به نام دکتر مصدق نام داده اند.

آقای سید حسین نصر گفتند که شریعتی از طرف ساواک بودند، این مطلب درستی نیست. خود آقای سید حسین نصر هم در حسینیه ارشاد صحبت می کرد، البته نه مثل بقیه، ایشان آنوقت رییس دانشگاه آریامهر بود، دو جلد کتاب حسینیه ارشاد اولین بار منتشر کرد، این کتاب ممکن است در کتابخانه خود حسینیه ارشاد باشد، خیلی کتاب خوبی بود که عنوانش "محمد خاتم پیامبران"  که دو جلد است و با جلد نفیس هم درست کرده اند، اغلب کسانی که "سرشون به کلاه شون" می ارزید در ایران آن موقع، در این کتاب یک مقاله ایی تخصصی در خصوص پیامبر نوشته اند،

مطهری (مرتضی)، پدر شریعتی (محمد تقی)، سید حسین نصر، رفسنجانی (اکبر هاشمی)، خامنه ای (سید علی)، شیخ مرتضی شبستری، صدر بلاغی و... اینها بزرگان بودند. اغلب این ها که حرفی برای گفتن داشتند، هر کدام مقاله ایی برای این کتاب تخصصی نوشتند، اولین چیزی که من از همین آقای سید حسین نصر خواندم، مقاله تخصصی اش در خصوص پیامبر بود که در این کتاب به چاپ رسید.،

 البته نکاتی در ذهن من می رسد که خدا منو ببخشد اگر غیبت کسی را بکنم، شریعتی طوری بود که حسادت برانگیز بود، و آن موقع هم نسبت به او حسادت داشتند، و الان هم هست، مثلا با خود می گویند که چرا یک خیابان به این بزرگی به نام شریعتی است، و ما هیچی،   

فرض محال که محال نیست، گیرم دکتر شریعتی در ساواک هم بوده است، تاریخ اسلام دریایی است که در آن می توان تقیه را هم دید، می توان علی ابن یقطین را هم دید که در دربار بغداد برای شیعه کار کرده است، فرض کنیم که حرف جناب نصر درست باشد، که من قبول ندارم! کار دکتر شریعتی کفر آمیزی هم نبوده است،

من از آخرین جلسه ایی که دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد داشت، یادم هست، آن موقع این ساختمان مسجد که گنبد دارد را تازه تا مرحله اسکلت زیر زمین را زده بودند، و روی آن را پوشانده بودند، آذر ماه 1351 بود، آن موقع من در محلات (استان مرکزی) کار می کردم و از آنجا برای سخنرانی های دکتر به تهران می آمدم مثل هزاران نفر که دیگر که از جاهای دیگر می آمدند،

وقتی هفته قبلش دکتر در جمع همه افراد حاضر سخنرانی کرد گفت، "اینها به من گفتند (منظورش ساواک بود) که هفته بعد حق نداری به حسینیه ارشاد بیایی، و سخنرانی کنی، ولی من به ایشان گفتم که دیر متوجه شدید، اگر من بروم، هر شهر ایران می شود حسینیه ارشاد،" (این مطلب را آذر 1351 گفت)، خیلی از حاضرین از شهرهای دیگر می آمدند، بچه هایی مثل من از تمام شهرها کرمانشاه، خرم آباد و... می آمدند، شریعتی می گفت "از حالا به بعد گفتم تعطیل نکنید، اگر تعطیل کردید اوضاع بدتر می شود، و آن موقع هر شهر ایران می شود حسینیه ارشاد، برای این که من رسالتم را انجام دادم و حرف هایم را گفته ام، اگر تعطیل کردید به ضرر شماست، من حرف های خود را زده ام، و با این حساب هر شهر ایران می شود حسینیه ارشاد، تا حالا اگر تهران فقط بود حالا همه شهرها حسینیه ارشاد خواهد شد. (منظور دکتر شریعتی امثال ما بود) که در شهرهای مختلف حرف من را خواهند زد، حرف من را به گوش مردم خواهند رساند،" همینطور هم بود ما پنجشنبه و جمعه که می آمدیم تهران، وقتی می رفتم محلات همه دور من جمع می شدند که شریعتی چی گفت، من هم وظیفه ام بود که بگویم،  همین کلام دکتر بود.

هفته دیگر علیرغم این گفته شریعتی که گفته اند تعطیل کن، اما ما آمدیم، در تهران هم داشت برف می بارید، خیلی سرد هم بود، روی همان زیر زمین مسجد ما چوب و هرچه دم دست بود، گرد هم آورده و آتش درست کردیم و دور آتش ایستاده و منتظر شدیم که درب حسینیه باز شود، مردم هم مرتب می آمدند و به جمعیت افزوده می شد، اما درب حسینیه را باز نمی کردند، کل خیابان شریعتی پر از آدم هایی شد، که برای شنیدن سخنرانی دکتر آمده بودند، یک مرتبه از بلندگو حسینیه اعلام کردند، که "آقا (ی شریعتی) می خواستند برای سخنرانی بیایند که در مسیر دستگیر شده اند".

حرف های دکتر شریعتی بکر بود، با درد ما جوانان آشنا بود، شریعتی کسی بود که وقتی به سخنرانی می ایستاد 4 ساعت و نیم صحبت می کرد، همین آقای مطهری، رفسنجانی و خامنه ایی هم در حسینیه ارشاد صحبت می کردند، اما ربع ساعت که حرف می زدند، مردم خواب شان می گرفت، و آنها نمی توانستند مردم را پای منبر خود به گوش نگهدارند، ولی شریعتی 4 ساعت پشت هم حرف می زد و شاید 5 الی 6 تا سیگار را هم در حین سخنرانی می کشید و گوش شنونده همچنان تیز بود و به هوش بود که چه می خواهد بگوید.

پشت تریبون که حرف می زد سیگارش هم روشن بود و پکی هم به آن می زد، با کراوات و کت و شلوار ایستاده حرف می زد، شریعتی در سخنوری خیلی قوی بود، من 4 ساعت، سه ساعت و... یادم هست که سخن گفته است؛ همه مثل من در این مدت به هوش بودند و گوش می کردند، اگر می خواستی یادداشت کنی که مشغول یادداشت برداری می شدی و خوابت نمی برد، اگر گوش می کردی هم سخنانش چنان بکر و تازه و با درد هایت آشنا بود که اجازه نمی داد که چرت بزنی، صحبت های دکتر جذب کننده و بکر بود، آن چیزی بود که ما به دنبالش بودیم، و یک جمله اش را در جاهای دیگر پیدا نمی کردیم، در سخنان دکتر این مواردی که ما به آن تبشنه بودیم موج می زد؛ جایگاه او در بین جوان ها اینگونه بود؛ جمله هایش را به هدفی در قلب تو و تمام شنونده هایی می زد که آمده بودند تا بشنوند؛

ولی در سخنرانی آقایان دیگر، نیم ساعت بیشتر دوام نمی آوردی، اینها درد را خوب تشخیص نمی دادند، اول باید درد را شناخت، و شریعتی درد را می شناخت، او می دانست که درد جوان ها فقط سقوط نظام شاه نبود؛

در بین سخنرانان حسینیه ارشاد آقای رفسنجانی خیلی فعال تر از دیگران بود، او سلسله سخنرانی های متعددی تحت عنوان "عدالت اجتماعی در اسلام" را داشتند که به صورت سلسله سخنرانی بود و دوام دار تر؛ اما اقای خامنه ایی جوان تر و شاید هم سن و سال من را داشتند، و گاه گاهی به حسینیه ارشاد می آمدند، یکی از قلیل سخنرانی های ایشان را که من یادم هست، در خصوص "صلح امام حسن (ع)" بود که بعدها فهمیدم، یک فرد خارجی کتابی تحت عنوان "صلح امام حسن" به زبان عربی نوشته اند، که ایشان آن کتاب را از عربی به فارسی ترجمه می کردند. اطلاعات فعلی من هم بر این حکایت دارد که همان کتاب به فارسی و تحت عنوان "صلح امام حسن، نرمش قهرمانانه" منتشر شده است. 

کاخ جوانان که کمی پایین تر از حسینیه ارشاد برای سرگرمی جوانان تاسیس کرده بودند، وقتی شریعتی سخنرانی داشت، تعطیل می شد، چرا؟!! چون شریعتی دردشناس بود و سخنرانان دیگر حسینیه ارشاد هیچکدام شان درد شناس نبودند، و اینجاست که حسادت بر انگیز می شد، و این خاصیت بشر است و طبیعی؛ خود سید حسین نصر آدم پر مغزی است، مثل دیگران باسواد بودند، ولی این سواد فایده ندارد، چون سواد شان به درد جوان ها نمی خورد. باید درد را شناخت."

[1] - که در این کلیپ ایشان به عنوان "رئیس دانشگاه آریامهر و رئیس دفتر فرح پهلوی" معرفی شده اند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گرچه بیش از سی سال از جنگ می گذرد، گاه با خود می اندیشم، که همچون زمان جنگ و رزم، هنوز بدین جمله امام خمینی که "باید به تکلیف خود عمل کرد" وفادار مانده ام، و مبنا و موتور محرک آنچه انجام می دهم نیز، بر همین اصل استوار است، که "بدون نظر داشت به سود و زیان خود"، آنچه درست می بینم را، تکلیف خود دانسته و بدان عمل نمایم،

اما مشکل این رویکرد به زندگی، که از قضا بدین منوال تربیت هم شده ایم، در این است که، دیوانه ها و افراد خالی از تفکر و تعقل و غیر طبیعی ها هم، به نظر می رسد درست به همین راه و روشند، و بدون نظر داشت به عواقب عمل خود، بدانچه تکلیف خود احساس می کنند، عمل کرده؛ و در حالیکه اغیار و صاحبان اندیشه و تفکر، عمل چنین فردی را به عقل و محاسبه کشیده و آنچنان آن را از ریل خارج می بینند که بدین طرز فکر و عمل قاه قاه می خندند، و اهل و صاحبان اینگونه انسان ها، از کرده های چنین افرادی خون دل می خورند، و تنها محکوم به تحملند؛

گاه این فلسفه عمل را به سان روش انسان های در راه مانده و بی تکلیف می بینم، که نمی دانند چه کنند، و از هر سو برای آنچه فکر می کنند، راه نجات است، اقدامی می کنند تا شاید از این درماندگی و در راه ماندگی رهایی یابند، و شاید هم نه، و خود را به شانس و تقدیر می سپارند.

اما در این شیوه عمل به تکلیف، سوال مهمتر از روش کار، این است که اصلا تکلیف چیست، که بدان تکلیف عمل کنیم. تکلیف را اگر دیگران مشخص کنند، که این دیگر تکلیف ما نیست، تکلیف خودشان است، و اگر خود بخواهیم تعیین تکلیف کنیم، که این همان عمل به سان دیوانه ها و در راه ماندگان است، پس تکلیف چیست؟!

من که نمی دانم تکلیف چیست، پس بر مبنای همان آزادی که خداوند در تصمیم و عمل برایم نهاد، به همان رای که هر فرد (چه در این دنیا و یا آن جهان) مسئول و پاسخگوی عمل خود است و...، اخلاق، وجدان و... را مبنای عمل و قضاوت خود قرار داده، و ترجیح می دهم همان در راه مانده و دیوانه باشم، تا پیرو تکلیفی که دیگران بر اساس خواست درونی خود، و با توجه به خصوصیات خودخواهی و... انسانی (که بسیار طبیعی هم هست) تعیین می کنند.

من همچنان به تکلیفی عمل می کنم که آنرا تکلیف خود احساس می کنم.

بگذار خداوندگار از ما بپرسد که چرا دیوانگی کردی، آنگاه بگوییم در همین حد، یافتیم و شدیم. خدایا! آیا بر نادانان حرجی است؟!! و اگر راه درست برویم که، رهایی و سعادت را یافته ایم و سرفراز خواهیم بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

فردا اول تیرماه، بلندترین روز سال است، که من آن را روز یلدا [1] می نامم، و آمدن چنین روزی یعنی نقطه آغازین "چله تابستان"، [2] که آمدنش نوید شروع گرمای بیشتر است، و رسیدن میوه های تابستانی، و وفور میوه در این فصل؛ اما در این روز جمعه 31 خرداد، می توانیم، در روز وداع با خرداد 1398، و سوال بزرگ که آیا خرداد 1399 را هم خواهیم دید یا نه؟! صعودی دیگر به قله 3964 متری توچال، از مسیر یال شیرپلا را دوباره تجربه کنیم، تجربه ایی که به هر دلیل می تواند، حتی آخرین تجربه صعود باشد؛

شب گذشته را با اخبار سرنگونی پرنده جاسوس "گلوبال هاوک" امریکایی (MQ4c) به نیمه بردم و ساعت 12 نیمه شب را نشان می داد که من هنوز نخوابیده و در فکر تبعات این سرنگونی بودم، و اخبارش را دنبال می کردم، تنها شاید دقایقی به تعداد انگشتان دست خوابم برد، که زنگ موبایلم کوس حرکت صعود را زد، و به ناچار طبق وعده، خواب و راحت رها کرده و راهی شدم،

خیابان ها مثل روزهای معمول، مملو از کسانی بود که در این ساعات نیمه شب یا راهی منازل خود بودند، و یا راهی بستنی خوری ها و آش خوری ها و زیارت امامزاده صالح در تجریش، و ما هم در میان سیل ترافیک آنان راهی همان مقصد، اما به قصد، صعود به توچال از محور دربند، وقت زیادی از ما در این مسیر صرف شد و در این اتصال 30 خرداد به 31 خرداد، باز نعمت صعود به توچال، این دقایق بامداد را به کوهنوردی اختصاص می داد،

 به طتز به یکی از همنوردان که در مسیر با ما همقدم شد، و از کرج برای فتح این قله آمده بود، و شب را در پناهگاه شیرپلا سر کرده، و قله سبلان را بالای 5000 متر اعلام می کرد، گفتم "لطفا 36 متر تخفیف دهید، تا قله توچال را هم در زمره قله های 4000 متری البرز مرکزی جای دهیم، همانگونه که به سبلان 200 متر تخفیف دادید، و آنرا 5000 متری اعلام می کنید".

دیروز نیروهای نظامی ایران یک هواپیمای جاسوسی مهم امریکایی را سرنگون کردند، گرچه این توانایی در دفاع از مرزهای هوایی کشورمان ستودنی و افتخار آمیز است، و در مقابل ناتوانی همسایگانی همچون پاکستان و افغانستان در کنترل حریم هوایی اشان، که در این سال های اخیر، عرصه هواپیماهای بی سرنشین امریکایی بود، و آنان هر کجا را که خواستند زدند، کشتند و...،

اما این پیروزی می تواند مقدمه نابودی کشور نیز شود، چیزی که من هرگز آنرا نمی خواهم، نه می پسندم، شکست در سرنگونی یک شی جاسوس بهتر است، از پیروزی منتهی به نابودی و کشتار مردم کشورم؛ اما مسئولین سپاه در کنگره 5400 شهید استان کردستان روی این حرکت مانور تبلیغاتی شدیدی به راه انداختند، حق هم داشتند زیرا به لحاظ نظامی، این کار مهمی است و... اما آیا خیر کشور ما نیز در چنین رویارویی است، این سوالی است که از نظامیان نباید پرسید که آنان با این سوال بیگانه اند و از دید خود بدان پاسخ خواهند گفت؛ و من طبق همین سوال، همچنان بر این عقیده ام که جنگ برنده ایی نخواهد داشت، و پیروز آن هم در نهایت شکست خورده ایی بیش نیست.

و این را حتمی می دانم که پیروز هر جنگی باید بر خاکسترهای بازمانده از جنگ، خاکستر نشین شود، حتی اگر ما امریکایی ها را شکست دهیم، باز هم شکست خورده ایم، و امریکایی ها هم به همین درد گرفتارند، و به نسبتی همینطور خواهند بود، و در صورت پیروزی بر ما نیز، ننگ این جنگ نابرابر که با عهد شکنی بر ما تحمیل می کنند، بر دامن دولت آقای ترامپ و جمهوری خواهان تا ابد در تاریخ روابط ایران و امریکا خواهد ماند؛ همانگونه که سایه شوم پیروزی آنان در نبرد ویتنام، ژاپن و... بر دامن سیاستمداران وقت امریکایی در تاریخ سیاست امریکا ماند؛ و جنایت این دو جنگ دامنگیر تاریخ امریکاست و خواهد بود.

لذا برای من این شکست ها و پیروزی ها بر چنین دشمنی جای افتخار ندارد، مرا بیمناک هم می کند، چرا که پیامد آن چنان زیانبار خواهد بود، که شیرینی هر پیروزی را بر دل مردم ایران تلخ خواهد کرد، خدا کند این حادثه هم به جنگ منتهی نشود، و البته کار ما شده خدا کند، خدا کند... کردن، و هر روز بهانه ایی برای جنگ، توسط دو طرف آماده می شود، و کار ما باز همان خدا کند، خدا کند، است و بس.

ترامپ با زیرپا نهادن مفاد تفاهم نامه امضا شده برجام، و بی حق کردن ایران، از مزایای اقتصادی اش، زیر فشار و تحریم حداکثری، ما را تسلیم می خواهد؛ و در این زمینه، دارد شرایط ایجاد یک جنگ بی پایان را در بین جنگ طلبان دو طرف آماده می کند، و امروز ابتکار عمل در دست ماشه به دستان و جنگاوران است، و ترامپ با گسیل نیرو به منطقه خلیج فارس، در فرصت حضور چشمگیر نیروهایش در آب های جنوب ایران، با بر هم زدن موازنه قدرت بین همسایگان، به نظر من در حال آماده کردن شرایطی است که وقتی جنگ را شروع کرد، طرف ایرانی را مقصر و شروع کننده جنگ اعلام و جا بیندازد، و متاسفانه نظامیان ما شادمانانه از سرنگونی هواپیمای امریکایی و... می گویند؛

و این را همه کارشناسان می دانند که ترامپ در حال مهیا کردن شرایط انتخاب دوباره اش در قدرت در انتخابات سال 2020 است، و قدرت برای قدرتمداران به سان هواست، برای موجود زنده، و انسان قدرتمدار بدون قدرت مرده است، و او برای رسیدن مجدد بدین کرسی، از کنار کشته شدن میلیون ها انسان به راحتی خواهد گذشت.

این را در شرایط کشورهای منطقه هم می توان دید و این تنها ترامپ نیست که این چنین مبتلا به ظلم است، و دیگران نیز برای ادامه موروثی قدرت در خاندان و گروه خود، حاضرند کشوری را به جنگ ببرند و بعد از کشته ها و ویرانی های فراوان، آنکه را می خواهند بر جای کثیف خود بنشانند، بن سلمان، نتانیاهو و.... همه و همه در این امر مشترکند، و پایمال کردن خون ما انسان ها، برای هموار کردن مسیر قدرت شان اصلا بی معنی و بی ارزش است.

این یک حقیقت غیر قابل انکار است که جنگ از ما کشتار و ویرانی می خواهد، و برای این کار هزینه ایی هم نخواهد داد، چرا که چرخه خشونت، خود حلقه های دیگر خود را تولید و به پیش خواهد برد، خدا کند ایران در چنین چرخه ایی نیفتد. متاسفانه بازی گری بازیگران دست باز این صحنه، سخن از کنار کشیدن خدا دارد و وقتی جنگ را برای سوریه، عراق و... نوشتند، چرا برای ایران و عربستان و... ننویسند، مگر ما چه تفاوتی داریم، وقتی یمن را دارند ویران می کنند، و روزانه از این مردم فقیر و بی یار و یاور می کشند و تسویه حساب نژادی و قومی دارند، از ایران و عربستان و امارات هم می شود، چنین کرد، گناهی هم نیست و مثل بقیه توجیه خواهد شد.

دغدغه آغاز این جنگ، در این صعود که از نیمه شب آغاز گشت، با من در میان سیاهی سنگ ها و صخره و سایه هر گیاهی همراه بود، یعنی وقتی ساعت 2 بامداد صعود خود را از میدان سربند، در سربالایی های شیرپلا آغاز کردیم، سایه شوم جنگ هم سایه به سایه با من آمد، تا :

  • ساعت 4 و 25 دقیقه به پناهگاه شیرپلا رسیدیم
  • ساعت 4 و 53 دقیقه از پناهگاه شیرپلا، بعد از استراحت و... به سمت قله حرکت کردیم.
  • ساعت 6 و 43 در جانپناه مرحوم امیری حضور یافتیم
  • و در نهایت در ساعت 8 و 44 دقیقه به قله توچال رسیدیم، و بعد از دقایقی راهی پایین شدیم

اما تهران با این همه زیبایی برای رسیدن ترامپ و امثالهم به قدرت در امریکا و...، حیف است که ویران شود؛ سیل انسان ها از هر قوم و مذهب و تنها با نشان مشترک و هدف برابر کوهنوردی، به سوی قله رهسپارند، مثل همیشه انگار نه انگار که جنگ آوران در دو سوی خلیج فارس، مشغول زورآمایی اند، و ممکن است به یک نبرد تمام عیار بی پایان، تبدیل شود؛

در جانپناه امیری یکی از دوستان را دیدم که انتهای عصای چوبی اش، به طرز جالبی خم و دایره وار شده بود، بیدرنگ گفتم : "شما باید کرد باشید"، گفت "بله، شما از کجای ایران هستید"؛ گفتم از شاهرود، گفت "هنرپیشه ی خانم از شهر شما می شناسم که نامش را فراموش کرده ام"؛ گفتم، آقای داود میرباقری از هنرمندان بنام شهر ماست، او را سریع به یاد آورد و تجلیل کرد؛

او اما دل و زبانش از عشقش به "شیخ ابوالحسن خرقانی" و "شیخ بایزید بسطامی" ما می گفت؛ و من از او در کنار آب جدا شدم، تا آب برداشته خود از چشمه را به دوست تشنه ام برسانم، که منتظر این آب گوارا بود، و در بین این راه بودم که یاد این جمله شیخ ابوالحسن خرقانی افتادم و آنرا بلند، به طوری که این دوست کُرد من هم بشنود، خواندم، که فرمودند:

"هر که در این سرای (خانه ابوالحسن خرقانی) در آمد، آب و نانش دهید وز ایمانش مپرسید، که آنکه نزد باری تعالی (خداوند) به جانی اَرزد (که بدو اعطا کرده است)، در خوان ابوالحسن به نان و آبی نیز می ارزد (بدون توجه به نوع عقیده و مسلک و مرامش)". و این جمله زیبا و عصاره رحمت رحمانی در این دامنه کوه انعکاس یافت و همه آنرا شنیدند؛ و این دوست کرد من هم گفت "این شاید ناب ترین جمله، در ادبیات ایران است، که از دهان مبارک شیخ ابوالحسن بیرون تراویده است" و من هم گفتم این جمله لایق سر درب سازمان ملل در نیویورک است، او از من دور شد تا به قله ایی برود، که ما هم آبی نوشیده و نفسی تازه کنیم و در پی او به سوی هدف مشترک مان راهی شویم.

آب های چشمه نرگس و چشمه مرشد، صدای آهنگین خود را به کوهنوردان در حال حرکت در یال هدیه می کنند، تا در این لحظات پایان صعود آنان را همراهی نمایند؛ و این جمله انسانی و عارفانه شیخ ابوالحسن خرقانی، هم به زیبایی این آواز آب مزید شد، و انرژی رونده ایی را که ما را به قله می برد، به رغم این شب دهشتناک گذشته، و استراحت و خوابی که، نداشتیم، برای ما انرژی حرکت بود، و همچنان با ما همراه و همیار، تا در این صعود زیبا کمکیارمان باشد.

و در انتها در بالای قله باز سر و دست رو به آسمان بردیم، و از خدایی درخواست ها کردیم، که شدیدا این روزها جای خالی دستش را برای زیر و رو کردن این شرایط ناگوار و دهشتناک آمادگی به جنگ، و هوس خون ریزی جنگ طلبان و شیاطین انسان نما را، می بینم و کاری از دستم بر نمی آید الا باز خواستن از او.

باز به یاد این جملات دکتر علی شریعتی افتادم که در مقام این ساعات صبح صعود می فرمود : " در فلق بگریز ای سوار سپیده صبح، که سیاهی شب همه جا را فراگرفته‌ است، که افسونگران چیره دست در گره‌ها می ‌دمند و دوستان دشمن کام"

دکتر عزیز! تو درست می گویی که : "آنگاه که کمیت عقل می‌لنگند، نیایش بلند ترین قله تعبیر را در پرواز عشق در شب ظلمانی عقل پیدا می‌کند."

 ایران! دست هایی که به ویرانی ات دست به کارند، کُل و شُل باد، چشم هایی که به ویرانی ات چشم دوخته اند، کور باد.

Click to enlarge image war-Trump.PNG

ترامپ نشسته بر کرسی تصمیم در حالی که به او جنگ پیشنهاد می دهند

[1] - بلندترین شب سال را شب یلدا می نامند و من هم به همین دلیل بلند ترین روز سال را روز یلدا می نامم

[2] - چهل روز اول تابستان یعنی سی روز تیرماه، بعلاوه ده روز اول از مردادماه، که با هم چله تابستان را در گاه شمار باستانی ایرانیان تشکیل می دهند و خصوصا کشاورزان در این ایام کار فوق العاده در تولید و برداشت خود دارند و داشتند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

پرونده تاریخ مبارزات دکتر علی شریعتی، گرچه یک تجربه تکراری در تاریخ غمبار رهبران انقلاب های جهانی است، و تاکنون هم تا حدودی به او در نوشته هایم پرداخته ام، اما می خواستم بی هیچ نوشتنی از او، از کنارش امسال بگذرم، ولی نشد، چند جمله ایی از میان مطالبش، که از طریق فضای مجازی، در سالروز عروجش، به دستم رسید، باز دلم را آشوب کرد، و اکنون که یک نیمه ی دلم روی قله مهرچال است [1] که دوستان امروز در حال صعودش هستند، یک نیمه دلم نیز با دکتر علی شریعتی است و از او می نویسم؛ 

شریعتی فردی نیست که بتوان انقلاب و تاریخش را خواند، و از روی آن نقطه بلند در این تاریخ شکوهمند، به راحتی پرید، و این خط درشت را در بین خطوط دیگر وَر داد و از آن به راحتی عبور کرد، 29 خرداد، سالروز پر کشیدن معلم انقلاب، اعجوبه سخن و پیوند دهنده تفکر، تئوری پرداز و الگوساز مبارزه ایدئولوژیک است، که از دل مفاهیم شیعه و جامعه شناسی دانشگاه های غرب و شرق ایدئولوژی خاصی را اسخراج کرد، او جوانی از این مرز و بوم بود، که حاصل کار مطالعاتی اش، این شد که غرب را به شرق، و شرق را به غرب با مهارتی ستودنی، پینه زد، و چنان مبارزه در ذهنش درونی شده بود، که مفاهیمی را بیرون کشید، تا به مبارزه ایدئولوژیکی او برای "آزادی" ملتش، کمک کند، و به پیروزی آنان منتهی شود، او در این راه به اعتراف دوستان و دشمنان بسیارش، موفق بود. اما نمی دانم دکتر خود می دانست، که حصار ایدئولوژیک خود چه زندانی مخوفی است، و چه بندی بر پای روندگان خواهد شد، یا نه؟!! 

اما گرچه برخی "نمک شناسند" و پدیده ها را در زمان خود دیده، سنجیده و فارغ از نظر خود نسبت بدان، ارزش آنرا در جای خود ارج می نهند، و لذا برغم زاویه ایی که با شریعتی و تفکرش پیدا کرده اند، خود را بی پرده مدیون او اعلام می کنند، [2] و خدماتش را فراموش نکرده اند، اما گروهی نیز هستند که دوستانه همان موقع او را انحراف و شکست [3] در حرکت ایران و ایرانیان دانستند، و این نظر خود را نیز، به خود او کتبا نوشتند، و کسانی هم که اکنون وقتی کارنامه 40 ساله انقلاب، یعنی حاصل مبارزه او را می نگرند، او را یکی از متهمین اصلی شرایطی می دانند،که در آن هستیم، اما شریعتی همسنگرانی در دوران مبارزه هم دارد، که با او چنان دمخور و همنفس بودند، که شاید از سیگار او هم پُکی عمیق و دوستانه زدند، و اکنون قدرت دارند و او را به نسیان و فراموشی سپرده اند [4] و... همه مدیون شریعتی اند، گرچه مخالفش باشند، و او را بعد از مرگ هم موی دماغ خود بدانند.

مغزهای کوچکی که به بزرگی نشستگان می خنند
مغزهای کوچکی که به بزرگی تفکر نشستگان می خندند

اما او در زمان خود بعنوان رقیبی بزرگ برای جنبش های مختلف و جور واجور چپ بود که نسل روشنفکر و دانش آموخته ایران را، در عقب ماندگی دیگر اقشار جامعه آنروز، از آن خود کرده بودند، دانشگاه و عقبه فکری اش را در سیطره خود داشتند و گروه های فعالی بودند که در بهترین حالت، و بعد از پیروزی، نتیجه ی پیروزی آنان، ما را به یکی از اقمار بلوک شوروی سابق تبدیل می کرد، یعنی یک عقبگرد عظیم، که حداقل باز باید سال ها جنایت، خشونت، استبداد و... را تجربه می کردیم، تا نظام شوروی فرو بپاشد و شاید رهایی یابیم،

که تجربه کشورهای اقمار شوروی نشان می دهد حتی با فروپاشی شوروی نیز هنوز "استبداد سرخ" در حاکمیت های موروثی و اختناق آور خود در شکل ریاست جمهوری های مادام العمر در کشورهای اقماری شوروی سابق ادامه دارد، و چه موقع این کشور ها به دمکراسی خواهند رسید معلوم نیست.

و از آن سو نیز پیشوایان دینی که بخش زیادی از جامعه را در سیطره نفوذ خود داشتند، در حالیکه حرفی برای گفتن نداشته و خود در بی خبری، بی تحرکی و...، غرق در آموزه هایی بودند که مدت ها دست به دست شده و بهار و یا خزان صفویه، تزویر و فساد قاجاریه، و اصلاحات سلسله پهلوی و...، را به خود دیده، و نمی دانم چه بگویم که چه از این قالب های نامتوازن بیرون آمده بود، و اما نسل حاملان مذهب در آن روزگار مبارزه، گرفتار "حفظ شرایط موجود" بودند، و آنرا مناسب آنچه که خود را پاسدارش می دانستند، دانسته، و قلیل مبارزین برخواسته از بین آنان نیز منفور و موی دماغ دیگران محسوب می شدند، و حتی بعد از پیروزی انقلاب هم این مبارزین در بین اهل خود، در اقلیت محض قرار داشتند.

در چنین شرایطی که قشر جوان این کشور در هجوم چپ و عقب ماندگی این سو، تحت فشار شدید بود، شریعتی به عنوان یک نیروی نجات بخش از راه رسید، و یک پله ی بزرگ جامعه فکری ایران را ارتقا داد، و البته خود یک سال قبل از پیروزی حرکت بزرگش، که در آن نقش اساسی و بی بدیل داشت، از بین همفکران و مردمی که شیفته سخن و روش مبارزه خود کرده بود، رفت،

البته اکنون که نگاه می کنم، شریعتی خیلی خوش شانس بود که نماند و در فتنه پس از پیروزی، له، و یا قربانی جریانات بعد از آن شود، و به سرنوشت دیگر اوتاد و ایدئولوگ ها، به ترور (حذف فیزیکی و شخصیتی) مبتلا گردد، و خوشبختانه آنچه بر دیگران و همفکرانش رفت، شامل او نشد؛ و البته حقش هم نبود که بعد از این همه مبارزه، بعد از آن پیروزی بزرگ، شامل این جفا نیز گردد، جفایی که دیگران به راحتی شاملش شدند و بساط شان در همان سال های اولیه یک به یک جمع شد؛ و این مصداق آیه 216 سوره بقره [5] بود که خداوند می فرماید " چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است" و شریعتی اگر مخیر به ماندن و رفتن بود شاید ماندن و دیدن پیروزی را خواستار می شد، تا حاصل حرکت خود را ببیند، که به کجا و چه بِکِش، بِکِشی می انجامد. اما خداوند رفتن را برای او انتخاب کرد؛ یادش گرامی باد.

عده ایی شریعتی را انحراف می دانستند
عده ایی شریعتی را انحراف می دانستند

اما مطالبی از دکتر که مرا به نوشتن این یادداشت مجبور کرد :

  • اگر نمی‌توانی بالا بروی، سیب باش تا افتادنت اندیشه‌ای را بالا برد
  • ستایشگر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد، نه چگونگی اندیشه‌ها را.
  • ابراهیم‌وار زندگی کن و در عصر خویش معمار کعبه ایمان خویش باش.
  • هر کس مظلوم است، خودش ظالم را یاری کرده‌است.
  • مردن هم همچون زیستن بهانه‌ای می‌خواهد.
  • وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی، هر جا که می‌خواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست. (کتاب پس از شهادت)
  • از سکوت اگر به خشم آمدی سکوت کن.
  • آنان که به هر ذلتی تن می‌دهند تا زنده بمانند، مردگان خاموش و پلید تاریخند.
  • میوه‌های گوارا و معطر تاریخ، انسان‌هایی هستند که سعادت را به خاطر صعود به قله عظمت، به اعماق دره پرت کرده‌اند.
  • زیبایی به خوش سیرتی است نه به خوش صورتی.
  • ظلم است که معلم را به شمع تشبیه کرد زیرا شمع را می‌سازند که بسوزد ولی معلم می‌سوزد که بسازد.
  • دوستدار هنرمندانی بوده‌ام که به جای خاتمکاری و کاشیکاری‌های ظریف و آرایش‌های رقیق و نازک‌کارانه، وقار کوهستان‌های لجوج و خشم طوفان‌های وحشی و ابهت و اقتدار آسمان گرفته و مصمم زمستانی و پهندشت‌های دهشتناک و خشن را سرمایه هنر خویش ساخته‌اند
  • بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هر چند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد؛ اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن
  • انسان نقطه‌ای است بین دو بی نهایت، بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته
  • سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد، اما… زندگی به من آموخت، برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد.
  • در فلق بگریز ای سوار سپیده صبح که سیاهی شب همه جا را فراگرفته‌ است که افسونگران چیره دست در گره‌ها می‌دمند و دوستان دشمن کام
  • نه، من هرگز نمی‌نالم؛ قرن ها نالیدن بس است؛ می‌خواهم فریاد کنم؛ اگر نتوانستم، سکوت می‌کنم؛ خاموش مردن بهتر از نالیدن است
  • آن«امانت» که خدا بر زمین و آسمان ها و کوه ها عرضه کرد و از برداشتنش سر باز زدند و انسان برداشت، همین است. نه عشق است و نه معرفت است و نه طاعت…«مسئولیت ساختن خویش» است. کاری که در ید قدرت خداوندی است انسان خود به دست می‌گیرد!…( کتاب هبوط)
  • آنگاه که کمیت عقل می‌لنگند، نیایش بلند ترین قله تعبیر را در پرواز عشق در شب ظلمانی عقل پیدا می‌کند.
  • توده مردم به یک آگاهی نیاز دارند، و روشنفکر به ایمان.
  • شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می‌شود و اگر دشمنش را نمی‌کشد رسوا می‌کند.
  • چه فاجعه‌ای است که باطل به دستی عقل را شمشیر می‌گیرد، و به دستی شرع را سپر.
  • تقلید نه تنها با تعقل سازگار نیست، بلکه اساسا کار عقل این است که هرگاه نمی‌داند، از آنکه می‌داند تقلید می‌کند و لازمه عقل این است که در این جا خود را نفی نماید و عقل آگاه را جانشین خود کند.
  • لازمه توحید خداوند، توحید عالم است و لازمه توحید عالم، توحید انسان است.
  • وقتی عشق فرمان می‌دهد، محال سر تسلیم فرو می‌آورد.
  • عشق عبارت است از همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن، این انتخاب بزرگی است ، چه انتخابی!.
  • وارد کردن علم و صنعت، در اجتماع بی ایمان و بدون ایدوئولوژی مشخص، همچون فرو کردن درخت‌های بزرگ و میوه دار است در زمین نامساعد در فصل نا مناسب.
  • فلسفه زندگی انسان امروز در این جمله خلاصه می‌شود : فدا کردن آسایش زندگی برای ساختن وسایل آسایش زندگی.
  • هیچ چیز به وسیله دشمن منحرف نمی‌شود، دشمن زنده کننده دشمن است، بلکه آنچه که یک فکر و یک مذهب را مسخ می‌کند، دوست است یا دشمنی که در جامعه، دوست، خودش را نشان می‌دهد.
  • هنر تجلی روح خلاق آدمی است، هنر با مذهب خویشاوندی دیرین دارد… هنر یک ذات عرفانی و جوهر احساس مذهبی دارد.
  • جهل، نفع و ترس عوامل انحراف بشری
  • از تنهایی به میان مردم می‌گریزم، و از مردم به تنهایی پناه می برم
  • آنان که «عشق» را در زندگی «خلق» جانشین «نان» می‌کنند، فریبکارانند، که نام فریبشان را «زهد» گذاشته‌اند.
  • مردی بوده‌ام از مردم و می زیسته‌ام در جمع و اما مردی نیز هستم در این دنیای بزرگ که در آنم و مردی در انتهای این تاریخ شگفت که در من جاری است و نیز مردی در خویش و در یک کلمه مردی با بودن و در این صورت دردهای وجود، رنج‌های زیستن، حرف زدن انسانی تنها در این عالم، بیگانه با این «بودن»!
  • هر کس مسیحی دارد، بودایی که باید از غیب برسد، ظهور کند، بر او ظاهر گردد، و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود. زندگی جستجوی نیمه‌ها است در پی نیمه‌ها،

نور را به سوی دار بردن
نور را به سوی دار بردن و نظارگران آن صحنه

[1] - قله ایی در اطراف تهران، با نزدیک به 4000 متر ارتفاع، که تیمی از دوستان کوهنوردم امروز پنج شنبه، این قله را هدف صعود آخر هفته ایی خود قرار داده اند، و اکنون در حال صعودند و من در خانه نشسته و با شریعتی همنوا شده ام، نیم دلم آنجاست و نیم دلم اینجا و با دکتر و زندگی او کلنجار می رود.

[2] - "... آقای صحری که از نسل دانشجویان پیش از انقلاب بود، در آن سفر به بهشت زهرا، از تاثیر حضور استاد دکتر علی شریعتی در زندگی اش گفت که برایم خیلی جالب بود، ایشان اذعان داشت که اگر شریعتی در مبارزات پیش از انقلاب در دانشگاه نبود، بسیاری از نیروهای واجد تفکرات مذهبی از جمله خود ایشان، از کسانی بودند که در دوران مبارزات، به دامن گروه های چپ مارکسیست - کمونیست افتاده بودند و..." برگرفته یادداشت هایم در پست ذیل که کل این جریان را می توان در آن دید : http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/715.html

[3] -  قبلا مطلبی در این خصوص تحت عنوان " آقای شریعتی! تفکر شما نمی تواند ایران را نجات دهد " نوشته ام. اهم مطالب این پست در آدرس ذیل قابل دستیابی است :  http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/sokan-in-on/600.html

[4] - "علی شریعتی - شهیدی از یاد رفته که پیکر پاکش بی هرگونه تفحص یافتنی است" عنوان مطلبی است خطاب به آنان که می توانند ولی از آوردن پیکر همسنگر دوران مبارزه به داخل کشور مسامحه می کنند تا او غربت خود در دوران مبارزه را همچنان بعد از مرگش نیز با خود داشته علی شریعتی - شهیدی از یاد رفته که پیکر پاکش بی هرگونه تفحص یافتنی استl

[5] - "جهاد در راه خدا، بر شما مقرّر شد؛ در حالی که برایتان ناخوشایند است. چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است. و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شرِّ شما در آن است. و خدا می‌داند، و شما نمی‌دانید." كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ  وَعَسَى أَن تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ  وَعَسَى أَن تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ 216  بقره

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

Vultures are going to fly over our death bodies

On the US side, president trump [1] speaks of "no war", but ultimate (inhumanitc-cruel) pressure to search for direct talk with Iranian government…, and this side the Iranian supreme leader speaks of "no war and no negotiation" with “the disloyal US president”!

And the third side who have fallen in love with a bloodshed, new war in the Middle East… are engaging to provide all that they need to start it, to achieve their goals, and lead the process to came to true, the proposal which map it, in their dirty minds. And they are very active to lead the situation to what they want, what about the price for the region’s nations?!! no one care about it.

 The observers can approve that, the pro-war elements, were successful, to arrange some indications that, can be sufficient excuse to start the war, and change a "no war, no peace", to a war position easily.

And the atmosphere is ready, to one of the two sides, to decide, to start it.

What about the people in between, who are care about them?! the people who don’t want any other war, in both side, they can do nothing.

Initiative is in the hand of warmongers, the first one who decide to start the war, this is our situation in this region.

This is the Middle East, the region which. God, ignore it, and hand it over to some forces, who want to achieve their goals by sword, and no peace is being seen in the horizon of blood, fire… for decades.

Decades of war, bloodshed, looting, destroying, displacing, aggression… of the Middle East nations is not going to came to end, and a new case by the Trump administrators, under the name of nuke non-proliferation, is under operation.  

every time this invasion to this innocent nations, is starts with a new name, last time was in the name of mass-destruction weapons in Iraq, and now anther accusation for Iran is provided, and it is going to be test.

A dirty joke which leading the region to new war, new face of cruel actions, bloodshed, looting, destroying, displacing, aggression…

[1] - https://www.theguardian.com/world/2019/jun/05/donald-trump-us-war-iran Donald Trump says US is not seeking war with Iran

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جامعه ایران، جامعه ایی زنده و در حال تحول است، زنده بودنش را می توان از تداوم، پیگیری، و اصرار آن، در بهره مندی از آزادی در خور، و رهایی از تسلط ناخواسته (فردی، گروهی، ایدئولوژیک، خارجی، داخلی و...) بر خود، و دنبال نمودن حق تعیین سرنوشت، مشاهده و حس نمود، حرکت نسبتا بزرگ "جنبش سبز" آخرین تحرک بزرگ ملت ایران بود، که این خصوصیت و خواست تاریخی را دنبال کرد و در خود داشت و نشان داد.

انسان مرده، جامعه مرده، فرهنگ مرده، و حتی خدای مرده و.. را تاریخ نویسان، بسیار ثبت کرده اند، بله جهان در کنار انسان ها و جوامع مرده، حتی خدایان مرده زیادی را نیز به خود دیده است، دانشمندان علم اجتماع جامعه را همچون ارگانیسم زنده در نظر می گیرند، که به حیات خود، در درجات مختلف سلامت، بیماری، مرگ، نیمه مرده، فعال، بیش فعال و... ادامه می دهد.

جامعه ایران به سان تمام جوامع درخور توجه جهان، یک ارگانیسم زنده اییست که سعی می کند تنگناهای پیش روی خواست های خود را بردارد، و گاهی برای رسیدن به آن تکان های شدیدی هم به خود داده است، که این موارد، تاریخ ساز مایه مباهات ملتی شد که امروز آن را در بین ملل زنده ی جهان می توان طبقه بندی و جای داد، یکی از مهمترین تنگناهایی که جامعه ایران را همواره آزار می دهد، و سعی بلیغ در خلاصی از آن را دارد، سلطه (خارجی و داخلی) و استبداد مسلط بوده است، و حرکت به سمت خلاصی از آن، گاه به موفقیت نسبی ختم، و گاه کامیابی به آینده و شرایط مناسب تر محول شده است، ولی هیچگاه نمی توان این حرکت را ناکام ارزیابی کرد؛

موانع ریز و درشت، گرچه تقریبا همیشه موجود بوده اند، ولی انگار هیچگاه منجر به توقف و یا فراموشی این خواست مهم ایرانیان نشده است، و تلاش های این جامعه زنده انسانی، برای رهایی از سلطه (خارجی و داخلی) را می توان همیشه زیر پوست جامعه ایران دید و حس کرد؛ حرکت پیشگامانه مردم ایران در این راه، در دهه های اخیر شدت و پیگیری شگرفی را نشان می دهد، و این حرکت حوادث مهمی را نیز آفریده است.

چه آنگاه که در جریان "جنبش مشروطیت" سعی کرد خود را از استبداد و سلطه سیستم پادشاهی قجرها خلاص کند، و آزادی و حق تعیین سرنوشت خود را کسب نماید، چه در جریان "جنبش ملی شدن صنعت و ثروت نفت"، که تلاشی برای رهایی از سلطه خارجی بود، و چه با باز تولید استبداد فردی (بعد از پیروزی مشروطه)، در جریان حاکمیت 50 ساله سلسله پهلوی دوباره اوج گرفت، و به "انقلاب 1357" انجامید، و برغم پیشرفت های جامعه ایران در زمان حکومت خاندان پهلوی، اما ملت ایران باز خود را راضی بدین پیشرفت ندید، و بر حاکمیت فردی و فقدان دمکراسی کافی قیام کرد؛ شاه بیت این قیام هم "آزادی و حق تعیین سرنوشت" بود.

پس از انقلاب نیز فارغ از این که ما آن را منطقی و درست بدانیم و یا ندانیم، اقشار مختلف مردم ایران با احساس کمبود در میزان اعطای آزادی، احساس استقلال و رهایی از سلطه فردی و طبقاتی، تسلط بر سرنوشت و حق تعیین آن و... را پیگیر شده است و این پیگیری منجر به حرکات واکنشی نسبتا شدید گردید، که نمود بارز آن "جنبش سبز" بود، که راه خود را در یک مقیاس نسبتا بزرگ آغاز کرد، تا به خواسته های اصلاحی، در راستای حق انتخاب نمایندگان خود، برای پیگیری جدی خواسته های مردم ایران، و رفتن راهی که از نمایندگان واقعی خود انتظار دارند، و در واقع کسب آزادی در حق تعیین سرنوشت و پیشبرد خواست آزادیخواهانه خود و... در پیش گرفت.

جنبش سبز نشان داد که جامعه ایران همچون آتشفشانی که هر از چند گاهی، احساس خفقان شدید کرده و فوران می کند، در زیر پوست جامعه ایران به کسب آزادی در خور، و رهایی از بندهای ایدئولوژیک مسلط ناخواسته، که این ممکن است آزادی آنان را تحدید نماید و به سلطه فرد، طبقه، تفکر و... منجر شود و... پایبند است، و زنده، مستدام و فعال، به انواع و اقسام و اشکال تسلط ناخواسته تن نخواهد داد، و این خواست همچنان در رگ های جامعه زنده ایران جریان دارد، تا به نتیجه در خور خود دست یابد.

این روزها در ده سالگی اوج حرکت سبز پوشان در سال 1388، که چه می خواستند، و چه نمی خواستند، خواست های آزادیخواهانه و نفی سلطه این مردم  و تقاضای حق تعیین سرنوشت آنان را نیز نمایندگی کرده، و آنرا فریاد زدند، می توان تبلور یک حرکت تاریخی و مستدام را به عینه دید.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گرمای هوایی که بلافاصله بعد از عید فطر، ایران درگرفت چنان به جان برف های قله ها افتاده است، که ذوب شدن و محو لکه های برف را روزانه می توان با چشم غیر مسلح محاسبه و حس کرد، و در این سوی جنوبی یال های قله توچال، ناپدید شدن لکه های برف از صعود سوم  [1]تاکنون آن کاملا محسوس و روشن است.

 امروز کار صعود ما هنگامی به پایان رسید که گرمای هوا در ایستگاه هفت تله کابین که هنوز به برکت برف های زیادش کاملا قابل اسکی بازی است، به 7 درجه سانتی گراد، ایستگاه 5 تله کابین توچال به 15 درجه سانتی گراد و به قول همنوردم در ایستگاه یک در ولنجک این شاید به بیش از 30 درجه سانتی گراد در ساعت 10 و نیم صبح می رسد.

اما نقاب های برفی قله توچال در سمت شمالی اش، به پیش بینی دوست همنوردم ممکن است که تا شهریور بتواند خود را حفظ و به نمایش بگذارد و خدا را چه شاید، شاید این برف بر برف های نوی سال بارشی آینده در پاییز بتوانند ملاقاتی دوستانه داشته باشند. ولی به رغم این برف ها هوا بسیار گرم شده است، و حال که اینگونه گرم است تابستانش چه خواهد بود؟!

اما صعود در ساعات بامداد زیر نور ماه بزرگ و زیبای سحری و نور انعکاس یافته از شهر تهران، بسیار دوست داشتنی و حضور خداوند را در این ساعات صبح بهتر می تواند در زندگی خود حس کرد، طول زمان صعود این هفته به قله دم دستی، 3964 متری و البته دوست داشتنی توچال، 6 ساعت 50 دقیقه به طول انجامید که زمانبندی این صعود به شرح ذیل می باشد :

  • حرکت از پارک جمشیدیه در ساعت 2 و 20 بامداد 24 خرداد 1398
  • حضور اردوگاه پیشاهنگی کلکچال در ساعت 4 صبح (هنگام اذان صبح)
  • رسیدن به گردنه دو راهی شیرپلا - پیازچال در پای قله کلکچال ساعت 5 و 34 دقیقه.
  • حضور در بالای چشمه پیازچال ساعت 6 و 17 دقیقه صبح
  • رسیدن به قله لزون ساعت 7 و 27 دقیقه صبح
  • حضور در بالای یال چهار پالون ساعت 8 و 37
  • رسیدن به پناهگاه قله توچال در ساعت 9 و 10 دقیقه صبح

عکس های از صعود امروز :

 

[1] - صعود سوم برابر است با ده خرداد 1398  که گزارش و عکس های این صعود در آدرس ذیل قابل مطالعه است : http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/723.html

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

انگار ناف ما را با هیاهو و غوغا بریده اند، اگر روزگاری به خاطر جوانی کردنِ جوانان، جشن هایمان پر از هیاهو و غوغا بود، جمع بزرگان در یک انضباط و متانت خاصی برگزار می شد، بی غوغا و هیاهو و در شان آنان، اما امروز دیگر غوغا و هیاهو جشن و عزا نمی شناسد، هر دو پر است از همهمه ایی برای هیچ، دیگر در هیچ جمعی نمی توان آسایش به همراه سکوتی متانت بار دید و دمی در خود فر رفت و با خود بود، حتی اگر شده به مقتضای سن و سال.

کوچه پر از هیاهوست، از صبح وانتی ها می آیند و هی فریاد می زنند "خورده ریز انباری، خورده ریز شرکت، آهن قراضه و... خریداریم". مجلس ختم و یادبود مردگان مان، که لابد باید در آن قرآنی را تک به تک و در جمعی گردهم آمده، ختم کرده و هدیه به روح مرحوم تازه گذشته کرد، نیز یک میکروفن قوی به گلوی فریاد کشی بلند آواز، وصل است و صدای او را بلندگوهای پر قدرت در چهار دور مسجد بر سر حاضرین مثل پتک می کوبد، تا تحمل لحظاتی حضور را هم از تو بگیرد، یک لحظه تو را آسوده نمی گذارد، تا در آیاتی فرو روی، که سهم توست و به برکت مرگ دوستی، و یا عزیزی باید بخوانی و متمرکز شوی تا بفهمی، خداوندگارت با تو از چه موضوعات سخن گفته است، و مقصود او از این سخن چه بوده است.

 و یا حتی در مراسم تشییع و یا در حین وداع با تن عمر به پایان رسیده او نیز باز، بلندگوها غوغا می کنند، و گوینده ایی، مرتبط از جمع حاضر درخواست بلیغ و عاجزانه دارد که "بلند بگو لا اله الا الله، محمد است رسولُ،  علی ولی الله، گواه باش به روز قیامت ای الله، که گفتم اشهد ان لا اله الا الله و..." و یا هنگامی که تن او را در گور می گذارند و باید او را در ذهن خود به هنگام الحاق به خاک همراهی کنی،

باز این دعای تلقین است که مزاحم فکری توست تا هرگز نتوانی با شرایطی که در آن هستی، ارتباطی قلبی و روحی برقرار کرده، و متفکرانه این لحظات را کشف کنی؛ اذکاری هم که به عنوان تلقین گفته می شود را من، اصلا نفهمیدم که فلسفه آن چیست، چطور می شود، ما که در این عالم مادی هستیم، بخواهیم و بتوانیم به کسی که از عالم پست ما عبور کرده و در عالم بالاتر است و به لقا الله پیوسته است، و در عالم شهود است، و از ما در به بسیاری از مسایل واقف تر است، توجیه و هدایت کنیم که در پاسخ به سوالات نکیر و منکر چه بگوید؟!!

و کاملا فراموش می کنیم که روح او، از این جسم خاکی اش، جدا شده و این روح اوست که باید پاسخگوی این سوالات باشد، و آن روح دیگر نیازی به تکان دادن شانه های میت ندارد، که بدین وسیله تحریک شود و لابد خوابش نبرد، و حرف های ما را بشنود،

تازه او عمریست که این حرف ها را در زنده بودن شنیده است، و اگر شنیدنش اثری داشت حتما گذاشته و در این لحظاتی که او با عالم بالا در ارتباط است نیازی به اتصال به این عالم دون ندارد، و در عالمی بسیار عظیم تر، او اکنون از همه ما آگاه تر از عالمیست که در اوست، و در جایی سیر می کند که ما را بدان راهی نیست و شاید این اوست که باید شانه های ما را تکان دهد و امری را به ما تلقین نماید و... و ما را چه کار که به او رسم پاسخ گفتن بگوییم، گو اینکه نوزادی در شکم مادر، رسم زندگی در این دنیا را به هنگام تولد به اطرافیان متذکر شود، و در آن لحظه یکی به این نوزاد بگوید، دهان ببند بچه، که تو به شنیدن از ما محتاج تری، و آنچه تو می خواهی به ما بگویی، ما سال هاست که آن را تجربه کرده و در آن غرقیم و...

بگذریم از این بحث ها، که ما در رسومات خود مشغولیم و فعلا نجاتی برایمان نیست، سکوت خود به کیمیایی دست نایافتنی تبدیل شده است، تا در گوشه ایی از یک مکان معنوی، و یا در لحظه ایی از یک مراسم معنوی سکوت را نیابیم تا در خود فرو رویم، کمی تفکر کنیم که به عنوان مثال، این جسد که می برند، نوبتی است و نوبت به این تن فاخر ما نیز خواهد رسید، که به هزار شامپوی گران قیمت آن را می شوییم، و بهترین تن پوش را بدان می پوشیم و گرامی اش می داریم، و تازه اگر خوش شانس باشیم، بر دستان دوستان و آشنایان به همین صورت بدرقه خواهیم شد و...

کاش جامعه ما با بلندگوها و آمپلی فایرها روزی خداحافظی کند، کاش ورود این آلات هیاهو و غوغا به کشور ممنوع شود، کاش این ها را از مساجد و معابد برچینند، و این رسم بر انداخته شود که "بلند" صلوات بفرست، بلند بگو لا اله الا الله، بلند بگو مرگ بر ...

و کسی یکبار برای همیشه بگوید، کمی سکوت کنید! در خود فرو روید، چند لحظه ایی تفکر کنید، لحظاتی مزاحمت صوتی خود را تمام کنید و... و چند دقیقه ایی که به دنبال جنازه انسانی رهسپارید، در سکوتی متفکرانه در عاقبت خود فرو روید، و سخن به بلندی نکنید، تا اسرار ساری و جاری در این لحظات را درک کنید، و پیام این آمدن و رفتن ها، در هیاهوی شما گم نشود.

کاش در مراسم یادبود ها بلندگوها را خاموش، مساجد و معابد خالی از این آلات هیاهو، و مداح ها را کنار دیگران بنشانند تا با آنان دمی در خود فرو روند، و در تفکر غرق شوند، و اگر کسی خواست، با اجازه جمع در یک حالت آرام و بدون هیاهو، بدون بلندگو و با متانت احساس خود را از آن لحظه اظهار کند،

کاش بلندگوها که فرصت هرگونه تفکری را از ما گرفته اند، جمع شوند. در شب قدر "که از هزار ماه بهتر است"، این بلندگوها هستند که با غوغای خود این شب را تا به صبح ضایع می کنند، در روز عاشورا که باید در سکوت فرو روفت، و پیام آزادمردی، آزادگی، آزاد اندیشی، آزاد بودن را شنید، پیام ارزشمند این روز نیز، در زیر بمباران هیاهوی بلندگو ها و مداحان گم می شود، تا پیامی از آن حادثه شنیده نشود و... و این روز را هم مستکبرین و ظالمین، به راحتی از سر خود بگذرانند و...

در ایام یاد بود انقلاب و شهدا نیز این بلندگوهای لعنتی، نمی گذارند که بفهمی کجا هستی، برای چه آمدی، و در بین کدام مردم قرار داری، و شعار تو و شهدا و انقلاب چه بود، و آن آرمان به چه روزی افتاده است، و پیام انقلابت به کجا ختم شد و...، اینجا نیز بلندگوها مسئول ساخت هیاهویی اند که در غوغا سالاری و همهمه ی آنان، هر پیام و تفکری و به خود آمدنی گم شود.

سکوت، همهمه ، غوغا
  به سکوت گوش فراده، چراکه حرف های زیادی برای گفتن دارد - مولانا و سکوت

 تو در کنار کعبه که گفته می شود مکان ذکر است، و یاد خدا نیز، باز در ذکر بلندی که کناری ات می گوید، خود و تعداد طوافت را نیز حتی در همهمه انجام مناسک و هروله طواف کنندگان گم می کنی، اگر در کنار و رو به قبر رسول خدا هم بخواهی باز دل را در سکوت روانه روح آن بزرگ مرد کنی، باز وقتی شرطه ایی تو را در آن حال گریه ببیند، با نهیب حرام، حرام و... تو را از این حال هم باز می دارد و تا هیچ بهره ایی از سکوت و مکان نبری، و هرگز در خود فرو نرفته، نشسته پاک از هر لحظه ایی خارج شوی.

اینجا شهر هیاهوست، شهر غوغا، شهر غوغا سالاران، تا تو هیچ نفهمی، و مثل یک برده ی زنجیر شده، با نوای ناهمگون و مطالب سخیف و دست پایین بلندگو ها، و بلندگو به دستان، همراه شوی و در مسیری بروی که برایت ترسیم کرده اند، نه در مسیری که ذهن و تفکرت، تو را بدان می خواند، و می تواند از درون تو را اصلاح کند و از این مخمصه خارج نماید.

و این تنها معلول خواست بلندگو دارها و صاحبان تریبون نیست، و ما هم در به وجود آمدن این شرایط مقصریم چرا که با سکوت بیگانه ایم، و دنیای سکوت برای ما نیز غیر قابل تحمل است، و به قول استاد فرزانه دکتر عبدالکریم سروش :

"ما در زورگاری زندگی می کنیم که حقیقتا پر از غوغاست، این عالم پر از سر و صداست، (انسان) برای شنیدن صدای طبیعت، صدای ضمیر درون، صدای خدا و... به سکوت احتیاج دارد. تحمل سکوت از ما رفته است، پس از اندکی سکوت، ما وحشت می کنیم، حس می کنیم وارد دنیایی دیگر شدیم، دنیایی که نا آشناست برای ما، و می کوشیم که به سرعت از آن جهان فرار کنیم، و بیرون برویم و دوباره یک مشغولیتی، یک صدایی، غوغایی، نغمه ایی و... پیدا کنیم و خود را از آن جهان نا آشنا بیرون بکشیم. در سکوت آدمی با خودش آشناتر می شود، و به خودش نزدیک تر می شود. به خودش می اندیشد، و لایه های وجودی خود را مثل یک دفتر ورق می زند. و این خوشایند ما نیست، ما نمی خواهیم خود را بشناسیم، ما معمولا از خود فراری هستیم. سکوت وقتی به معنای حقیقی می آید، می آید تا ما را به خود ما نشان دهد، عارف آلمانی مایستر اکهارت می گوید "شبیه ترین پدیده به خدا سکوت است". این یعنی هرچه شما سکوت را تجربه کنی خدا را بیشتر تجربه کرده ایی. سن اگوستین موسس طیف کاتولیک در مسیحیت می گوید، روزی در کلیسا مشغول دعا و تزرع و فریاد بودم، انگار کسی به دیدنم آمد و گفت من از ضمیر شما آگاهم و نیاز به این همه سرو صدا، برای بیان خواسته خود ندارید، ولی شما برای شنیدن صدای من (خداوند) به سکوت نیاز دارید".

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در در این ظلم، هوس هیچ ساحلی نخوا...
بسیارزیبا نه به جنگ نه به جنگ نه به جنگ آن سالهای بعدروزگارسیاه مردم مثل زخمی ناسور برپیشانی تاریخ...
- یک نظر اضافه کرد در آیا کشتار، جنایت و ویرانی را ب...
یک وکیل، چاه خود را به معلم فروخت☢ دو روز بعد وکیل آمد پیش معلم و گفت: آقا من چاه را به شما فروختم ...