The Latest

سّر زیبایی نهرها در پا گرفتن زندگی در پای آن است پس بیاییم همچون نهرها باشیم که زندگی در پای ما سر بگیرد و "مرگ" را برای افراد زیرپای خود و دیگران به ارمغان نیاوریم این واژه "مرگ" که مدت هاست بر سر زبان مان انداخته اند و جاری است، با خوی مسلمانی و خداگونه بودن انسان سازگار نیست.

مرگ بر کسی که مرا قبول ندارد، مرگ بر کسی با من دشمن است، مرگ بر کسی که حقی از من باطل کرده و... چنین آرزوهایی برای دیگران نشان از دوری از خدا گونه بودن است. چنین آرزو هایی نشان می دهد که ما از خداوند و خداگونه بودن چقدر دوریم که برای دیگر بندگانِ او، هر چند ممکن است خاطی و منحرف باشند، "مرگ" طلب می کنیم در حالی که اگر این منطق مبنای درستی برای لایق به مرگ شدن، باشد خداوند بر ما اولی تر است و حق او را بسیاری از جمله خود ما زایل می کنیم و او باید طبق این قاعده اکثر ما را جاروب کند که همواره خشم او را با اعمال خود بر می انگیزیم؛ و اگر این گونه بود بسیاری از انسان ها از صحنه جهان بر می افتادند.
ولی آن شاعر خوش فهم می گوید "عجب صبری خدا دارد، من اگر جای او بودم ..." و خدا را باید شاکر باشیم که شریکی برای خود نگرفت و هیچ کدام ما جای او نیستیم.
لذا این منطق درستی نیست که برای انسان ها به واسطه مشکلی که دارند و یا انحرافی که در آنان می بینیم و یا کجی که در رفتارشان است، طلب مرگ کنیم، باید برای انسان های دیگر طلب زندگی کرد و اگر چنانچه که خود را حق می دانیم، هدایت غیر خود را بخواهیم نه "مرگ" شان را.
این با خوی و مرام و مسلک ائمه دین اسلام و دیگر ادیان الهی (ص) هم سازگار نیست و در جوانمردی و فتوتی که در آنان سراغ دارم، آنان را به دور از این می بینم که درخواست "مرگ" مخالف و دشمن خود و حتی قاتلین خود را کرده باشند. وقتی علی (ع) وصیت نحوه رفتار با قاتل خود (ابن ملجم) را به امام حسن (ع) می کند می گوید که این حق وارث خون است که قصاص کند و اگر زنده ماندم خود می دانم چه کنم، که مطمئنم طبق آیه شریفه قرآن ایشان بخشش را مد نظر داشت و یا در واقعه عاشورا در سخن صاحب آن روز (ع)، سخنی از نفرین و آرزوی "مرگ" برای دشمنان جنایتکار خود نیست؛
چون اینان (ع) به هدایت بشر آمده اند و دل هاشان چون دل های ما نیست و از هوای نفس خالی است و نمی خواهند همچون ما باشند که با مرگِ طرف مقابل شان، دل شان خنک شود و دل مبارک آنان به هدایت انسان ها خنک می شود تا "مرگ" آنها، و علی (ع) آنقدر در این راه پیش رفت که بر جنازه دشمنان خود هم می گریست، چون راضی به مرگ شان نبود و می خواست که زنده می ماندند و این سرا را بدون هدایت ترک نمی کردند و هدایت شده راهی دیار باقی می شدند.
اما ما به دور از سیره و راه ائمه (ع) خود با نثار و آرزوی "مرگ" برای غیر خود، نابودی آنان را طلب می کنیم، کار را به جایی رسانده ایم که حتی برای مخالفین عقیدتی خود که از خودمانند و به آنچه ما رسیده ایم، نرسیده اند و آنچه ما استنباط کرده ایم، نکرده اند و با عقل، علم، منطق و استدلال به بطلان راه و تفکر ما سخن می گویند، هم "مرگ" حواله می کنیم این در حالی است که باید به "مجادله احسن" در مقابل استدلال آنان روی آورد و از این نوع سخنان در مواجهه با غیر خود، طبق دستور روشن قرآن کریم دور باشیم.
و جالب این است که توجهی هم نداریم که اگر خداوند به حرف ما گوش کند و دعای ما را مستجاب نماید از جمعیت چند میلیاردی زمین، چند میلیونی باقی نمی گذاریم و مثل طوفان نوح (ع) زمین از دیگر بندگان خدا پاک خواهد شد و تنها ما می مانیم و خود.
تاریخ انبیا از جمله نوح (ع) و... نشان می دهد که آنان (ع) خواستار تنبیه امت خود نشدند بلکه خداوند خود تصمیم به این کار گرفت و وسعت کشتار و یا تنبیه بندگان را نیز خود خدا تعیین می کرد نه بندگانش (از جمله پیامبران مامور به امت ها). و ائمه اعزامی از ناحیه ذات اقدس الهی (ع) تنها مامور به هدایت بودند و باقی کارها (از جمله زمان مرگ و لزوم آن) را خداوند خود تصمیم می گرفت.
پس بیاییم در خواسته های خود برای زندگی دیگران تجدید نظر کنیم و همچون ائمه ادیان الهی (ع)، چون نهرهایی زیبا باشیم که زندگی در پای آنان شکل می گیرد که زیبایی نهرها به زندگی بخشی به دیگران است نه نثار "مرگ" به آنان.

 

+  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 11:11 AM دوشنبه هفدهم شهریور 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جولان سپاه شیطان همواره چنان پر هیمنه، پر سر و صدا و همراه با گرد و خاک زیاد ظاهر می شود تا آنچه دیده نشود، خوب ها و خوبی ها باشد؛ و در هیاهوی شان به زیر نقاب و گرد و خاک برخاسته از تزویر و نیرنگ شان رفته و زیبایی حرکت جبهه الهی دیده نشود و در برابر بوق و کرنای شان به محاق رفته و دل های مومنین را خالی کنند که "غلبه با ماست و همه باید عاقل! شوید و به انقیاد ما درآیید که سر سرکشانتان زیر سنگ ماست  و کوبیده خواهد شد"؛

ولی این وعده الهی است که خداوند نصرت خود را شامل سپاه حق و مظلومین خواهد کرد و بساط بدی ها و ظالمین را بر خواهد چید؛ اگرچه شواهد صحنه به واسطه ی نیرنگ شان نشان از ظفرِ دروغ، بدخواهی، پلشتی و... داشته باشد و بدی ها چنان جولان دهند که انگار حقیقت و حق توقفی ندارند؛ ولی اینطور نخواهد ماند و در کشاکش حق و باطل، این باطل است که رفتنی و خاموش شدنی خواهد بود.
شاید گاهی چنین به نظر آید که خداوند هم تنها به نظاره گری غیر فعال در رابطه با کنترل این سپاه جهل و تزویر تبدیل شده، ولی او نشان داده است که وقتی به حرکت در آید، چنان سیلی نثارشان کند و چنان بساطی از آنان جمع کند که آثاری از آنان نماند و تنها به عبرتی برای تاریخ تبدیل شوند. او مثال های زیای از اقوامی در قرآن کریم دارد که اهل باطل تمدن های عظیمی را با کارهای بزرگ دنیایی به وجود آوردند اما اکنون حتی باستان شناسان هم نتوانسته اند آثاری از همین کارهای عظیم دنیایی آنان بیابند و قهر خداوند آنان را به یکباره محو کرده است.
پس دل قوی دار که مرام حق اگرچه ممکن است روزگاری از صحنه زندگی به دور باشد، ولی حرکتی زاینده و پاینده است که می رود تا سر انجام راهبری بشر را بر عهده گیرد و تا آن موقع نباید نا امید شد و مقهور حیله و نیرنگ دنیا پرستان و قدرتمداران گردید و از حرکت ایستاد و تسلیم جهل شد.

 

+  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 12:15 PM |  شنبه پانزدهم شهریور 1393  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بهشت، و این مکان و موقعیتی که برخی آرزویش را دارند و برایش شتابان می دوند و تلاش می کنند؛ برخی نا امید از دست یابی به آن بی تحرک شده اند؛ برخی بی اعتنا به آن و این قبیل وعده ها، سبک زندگی خود را دارند و آنطوری زندگی می کنند که میل دارند و گوششان هم به سخنانی که از عواقب آن می گویند، بدهکار نیست. برخی اصلا نمی خواهند در این خصوص چیزی بشنوند و حتی از سخن گفتن در پیرامونش و سخن گویان در این خصوص بیزار و گریزانند. عده یی هم که بهشت را در سیطره خود می دانند، برخی شان به فروش قسمتی از آن مُلک آن جهانی، به متاع این جهانیِ بندگانِ خدا اقدام می کنند و بعضی هم انگار خود را مطمئنا در بهشت می بینند و بلکه سهام دار و از کارگزاران سازمان اداره ی آن و لذا به برنامه ریزی برای آن اقدام کرده و سخن از بردن دیگران به آنجا می کنند، حتی به زور!

برخی در این باره می شنوند و می مانند که بر فرض این که وارد بهشتی با مشخصات ذکر شده در سوره مبارکه واقعه هم که شویم، اصلا زندگی بی پایان در ناز و نعمت این چنینی و با امکاناتی بی نظیری نظیر آنچه گفته شده، یعنی چه؟ یک دور طولانی بخور و بخواب و...؟! آیا این یک دورِ ملال آور تکرار افراطی لذت نخواهد بود؟! چقدر گرایشات ناشی از وجه حیوانی (خور و خواب و...) انسان باید  قدرتمند باشد، که در آرزوی برخورداری از چنین افراطی در نعمت ها باشد؟!
ولی آنچه بهشت را برای من جذاب می کند تا هوادارش باشم این ناز و نعمت آن نیست بلکه :
اول این که بهشت را نتیجه انسان زیستن و خداگونه بودن معرفی می کنند، پس بد نیست که برای چنین وعده یی هم که شده خود را عادت دهیم که انسانی و خداگونه زیست کنیم و از خوی حیوانی خود دورتر باشیم که حتی اگر بهشتی هم در میان نبود باز انسان زیستن و خداگونه بودن خود زیبا و دوست داشتنی است و اگر این اعمال مان به بهشت هم ختم نشود باز ترجیح می دهم که دُرست باشم و از درنده خویی و باطل کردن حقوق دیگران و... به دور باشم.
دومین مطلب که بهشت را برایم جذاب می کند این که آنجا محفل و جمع خوبان است و در صورت حضور در آن همنشینی با آنانی نصیب تو می شود که می خواهی با آنان باشی، عصاره های بشریت از جمله صالحان، مصلحین، پیامبران، دانشمندان، نیکوکاران، نیک گویان، نیک خویان و... همه را در آنجا جمع خواهی دید و ملاقات شان خواهی کرد که در هر لحظه همنشینیِ با آنان روح انسان ارتقا می یابد. حرف های این محفل ملال آور و بیهوده، کسالت زا و آلوده نیست؛ ریا و دوز و کلک و به طمع دست آوردی نیست؛ خشم و خشونت و کینه در آن یافت نمی شود؛ سیاست بازی و مکر و حیله و نیرنگ در سخن آنان نیست، به نابردباری و هزار رذیله دیگر آلوده نباشد؛ سخن به حذف این و آن و باطل کردن حقوق دیگران و تقلیل این و آن نمی گویند و... آنجا نیک می گویند و نیک می شنوند.
ناز و نعمت بهشت مرا به خود جذب نمی کند. مگر انسان به غیر از یک شکم نیمه پر و... که نیاز جسمی او را تامین کند چه می خواهد و یا خواهش های نفسانی دیگر (در صورت تعادل روح انسان) چقدر است؛ مقدار متعادلی از نعمات کافی است که آن را راضی کند و بقیه اش برایم دلربایی ندارد. قاعدتا هر انسان متعادلی به یک لیوان شیرِ مورد نیاز بدنش که دست یافت، دیگر اضافه بر آن را لغو می بیند و حتی روئیتش هم ملال آور می شود و ضرورتی به جاری بودن نهر شیر در زیر پای خود نمی بیند و... جرعه یی آب گوارا تشنگی اش را بر طرف می کند و اگر نهرِ جاری دل انسان را جذب می کند به خاطر زندگی بخشی به دیگرِ موجودات است و سّر زیبایی نهرها در پا گرفتن زندگی در پای آن است که انسان هم به طراوت آن موجودات است که شاد می شود وگرنه نهر جاری چه مزیتی دارد مارا لیوانی از آب کفایت می کند و...
 

 

+  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 11:7 PM | پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

يَا مَرْيَمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ وَاسْجُدِي وَارْكَعِي مَعَ الرَّاكِعِينَ (آل عمران 43) «اى مريم، فرمانبرِ پروردگار خود باش و سجده كن و با ركوع ‏كنندگان ركوع نما» در این آیه شریفه خداوند به حضرت مریم (س) از طریق ملائکه خود توصیه می کند که با رکوع و سجده کنندگان، به رکوع و سجود خداوند بپردازد.

این توصیه در حالی صورت می گیرد که کجی ها در زمان مریم (س) به اوج رسیده بود و طبیعتا رهبران مذهبیِ که صحنه گردانان مراسم رکوع و سجود در معابد و اماکن مذهبیند؛ در انحراف جامعه منحرف خود، نقش منحصر به فرد و موثری دارند.
این خانم پاک و مجرد (س) که به صورت معجزه واری باید حامل نوزادی به نام مسیح (ع) می شد،
 ملزم به همراهی در رکوع و سجود با کسانی شد که فرزندش نوید بخش خلاصی مردم زمانه ی خود از دست آنان و تفکرات منحط آنان بود؛ کسانی که دین موسی (ع) را به انحراف کشیدند و دستورات تورات مقدس را تحریف و واژگونه کرده و آن را از درون تهی کردند و دین و آیینی که برای نجات انسان های آن عصر و تسهیل زندگی آنان در این دنیا آمده بود را از انتفاع خارج کرده و به صفات رذیله ی بسیاری از جمله ربا و... مبتلا کردند و سخت زندگیِ مردم آن روز را به چالش کشیده بودند.
کجی ها در همین زمانی که مریم مقدس ما به این کار امر شد، اوج گرفته بود و مردم آن روز مثل ما که از اوج گرفتن انحراف، نابردباری و ظلم زمانه، منتظر ظهور مهدی موعود (عج) و نجات خود هستیم؛ آنان نیز چشم انتظار منجی نجات بخش خود بودند تا در بخشی از فرایند نجات از طریق مسیح خود، از اربابان وقت معابد نجات یابند، کسانی که صادر کننده ی مجوز کجی ها و ظلم ها بودند و در عین حال صاحب سجده گاه ها و اماکن عبادت و مسلط بر آن اماکن و صحنه گردان مراسم سجده و رکوع بودند و با همه این مسایل باز به مریم (س) توصیه می شود با همین رکوع کنندگانِ آلوده به انحراف به رکوع و سجود خداوند بپردازد؟!
 لذا به همین دلیل به نظر می رسد فارغ از این که راکعین و سجده کنندگان در جماعت های عبادی کی هستند و... می توان و باید با آنان همراه شد؟!!!.
از سوی دیگر نیز این توصیه خداوند است که وَلَا تَجَسَّسُوا
 )حجرات آیه12)؛ در زندگی و احوال همدیگر زیاد جستجوگر نباشیم که چون از محتویات دل و اعمال همدیگر مطلع گردیم از هم متنفر و فراری خواهیم شد. شناخت از همدیگر هم علم خوبی نیست و باعث دوری ما انسان ها از هم می شود و لذا از جمله انسان نباید زیاد جستجو کند و عیوب این جماعت را که آنان نیز مثل ما انسان هایی معمولی و اسیر هوای نفس و شیطان و تمامی گرفتاری های بشری هستند و بیخود ما از آنان انتظار زیادی داریم، و آنان را زیر ذره بین قرار نداد تا به واسطه این شناخت از حضور در جمع های شان زده شد و خودداری کرد. در این خصوص فقط معصومین (ص) هستند که می توان آنان را پاک دانست.
ولی با همه این حرف ها انسان می ماند که چگونه می توان به فردی در رکوع و سجود اقتدا کرد که تو را به واسطه اعتقادت مستحق مرگ می داند و به خون تو تشنه است و یا از تو بیزار است و یا هیچ حقوقی برای تو قایل نیست و یا تو از او بیزاری و طبق این آیه باید او را امام خود قرار دهی و با او و به واسطه او به دیدار خداوند بروی و با خداوند خود سخن کنی در حالی که می دانی دل و دهان و دست او سخت آلوده ظلم و گناه و... است و لذاست که به نظر می رسد این فرمان خداوند شامل کسانی نباشد
 که عیب آشکار داشته و منادی مسایلی باشند که خلاف آشکار دین خداوند است تا حضور در جماعت شان به تحکیم موقعیت ظالمین و منحرفین منجر گردد.

 

+  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 4:4 PM |  یکشنبه نهم شهریور 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

قلدرنمایان زبون

به سیره علوی (ع) که می نگری او چه در قدرت باشد و یا نباشد، عادل است و عدل او حکم می کند که موضع شخصی یکسانی در برابر نابکاری و نابکاران داشته باشد و زمانی که به حق یا باطلی قایل است تفاوت نمی کند که علی (ع) در جایگاه خلیفه باشد، یا در نخلستان باغدار، یا مُغَنّی و در حال حفر چاه و یا در کنج خانه محصور تحریم قدرتمندان باشد، آنچه را که حق می داند، حق است و آنچه را باطل می داند، باطل؛ و موقعیت او در قدرت، در تعیین حق و باطل بودن امری تاثیری ندارد؛ ممکن است نسبت به باطلی سکوت کند و آن را بیان ندارد، لیکن به آن حق قایل است و پیگیر تحققش.

در مقابل چنین آزاد مرد و آزاد منشی (ع)، مستبدینی زبون و بوقلمون صفت هم هستند که مواضع آنان در مقابل دیگران (حق و باطل) را میزان قدرتی تعیین می کند که در هر زمان در دست دارند و در خود احساس می کنند؛ و لذا به میزان قدرتی که می یابند و جای پای خود را محکم ببینند عرصه را بر رقبای داخلی خود تنگ می کنند، زمانی که هیچ قدرتی ندارند حتی با رقیب هم سفره اند و دمخور، رفیق گرمابه و گلستان می نمایانند بلکه از نعمت وجود رقیب کاملا بهره مندند و... و وقتی که جای پای خود را محکم دیدند و لزومی به تکیه بدان نبود، تمام گذشته ننگین و زالو وار خود را فراموش کرده و بر شانه های کسانی که زمانی بر آن شانه ها سوار شده و بالا رفته اند، تازیانه ستم را به چنان خشمی می کوبند که حامل کینه و بغض سال ها معذوریت ناشی از بی قدرتی باشد.

قلدرمابان زبون


برای چنین ابن الوقت هایی این میزان قدرت است که تعیین می کند در مقابل رقبا تا چه حد باید بود و توریه و تحمل کرد و یا سخت گرفت و سهل، تا زمانش فرا رسد و وقتی که زمانش رسید گرگ وار بر سر رقیب ریخته و چون گله گرگان گرسنه و تشنه به خون در زمستان سخت که به ناگاه بر عضوی از تیم خود برای دریدنش هجوم می برند و او را طعمه خود می کنند، این مستبدین هم ناگهان چهره عوض کرده و رقیب همراه به طعمه یی لایق دریدن تبدیل می شود و حساب ها تسویه می شود.
در نگاه این زبونان قلدرنما، میزان عزت همسنگران همسنگ با تو به میزان خطری بستگی دارد که برای موقعیت تو دارند، لذا هرچه خطر کمتر باشد دشمنی نهفته در دل این زبونان هم نسبت به آنان کمتر خواهد بود. ولی چنانچه احساس خطری کنند، او را در دل خود سیبلِ ظلم کرده و نهایتا هم به حذف رقیب از زندگی اش ختم می شود. برای این خوی ناجوانمردی نمونه های تاریخی زیادی هست و "حسین کامل" داماد صدام یکی از این نمونه هاست، او که در کمک به تحکیم قدرت صدام بسیار کوشید، ولی وقتی صدام خطری از ناحیه او احساس می کند تمام خدمات و زحماتش برای تحکیم قدرت خود را فراموش کرده و به طرز فجیهی او را از زندگی ساقط می کند. چون گربه یی بی صفت شده و چشم بر همه لطف های که او در تحکیم قدرتش انجام داده بود بست و او را که با نزدیک ترین های او یعنی دخترش ازدواج کرده بود را به طرزی کشت که متجاوزین امریکایی را نکشت.
جای دوری نباید رفت در همین کشورمان هم وقتی نگاه می کنی از این قدرت مداران مستبد و قلدرنما که در عین حال که در درون خود زبون و خارند، زیاد می توان یافت که یاران صدیق و خدمتگذاران به خود و کشور را که سال ها از نعمت شان متنعم بودند را در نهایت به تیغ ظلم ناکسان خود سپردند. اگر کمی به عقب برگردیم، نمونه اش همین ناصرالدین شاه قاجار است که نزدیک به نیم قرن سلطه ی بی خردی و خفت انگیزش را بر ایران دوام بود، همین زبون قلدرنما، امیرکبیر را که خدمات زیادی هم به ایران و هم به این مستبد بی کفایت طولانی در ظلم کرد، و در حالی که این شاه بی کفایت قَجری بر شانه های این چهره ماندگار ایران سال ها سوار بود و داماد این خاندان ننگین هم شده بود، ولی وقتی احساس کرد از ناحیه امیرکبیر خطری ممکن است متوجه قدرتش شود چشم به همه ی خدمات و شانه های او که نردبان قدرتش شده بود بست و بدصفت تر از خودش را برای رگ زدن این مرد بزرگ روانه کاشان کرد تا او را در حمام فین به شهادت رساند.
او نیز با متجاوزین به مرزهای ایران این نکرد که با یار دیرینه و همسفره و یار گرمابه و گلستان خود کرد و گرگ صفتی خود را در مقابل یار دیرینه اش به ظهور رساند. این شاه بی کفایت قجری که اطرافیان مجیزه گو و پستش او را قَدَر قُدرت و قوی شوکتش و... می نامیدند، چنان در باطن زبون و خوار بود و که بر شانه هایی که نردبان قدرتش بودند و به دستانی که برای تحکیم آن سال ها یاری اش کرده بودند این چنین تیغ ظلم فرو کرد و خونش ریخت.
قلدرنمایان زبون و ناجوانمرد در تاریخ این کشور زیادند که گربه صفت توانستند چشم به خدمات یاران خود ببندند و شانه های نردبانان قدرت شان را به تیغ ظلم بشکنند و آنان را از خود برانند و چون بر این یاران خشم گرفتند در زمان مناسب گرگ صفت بر آنان شوریدند و بر این خشم بماندند تا تن هاشان را پاره کردند. تاریخ حکایت می کند که خشم آنان بر یاران سابق خود بیش از حدی بود که بر متجاوزین به خاک این کشور روا می داشتند. در قاموس این نابخردانِ زبون، متجاوزین به خاک مام میهن عزیزتر و بهتر و قابل اغماز تر از تهدید کنندگان حریم قدرت شان در داخلند و جزایی بیشتری باید دریافت دارند. با متجاوزین به خاک می شود به رافت و اغماز برخورد کرد ولی با کسانی که برای حریم قدرتشان خطری باشند و حتی این خطر خیالی و ناشی از سعایت دیگران هم که باشد، هرگز از راه مصالحه نمی توان در آمد. چشم این زبونان قادر به تحمل و دیدن هیچ رقیب داخلی نیست حتی اگر در محاصره رقبای خارجی باشند، هر قد بلندتر از خود را اره می کنند و در کنارشان هیچ قد بلند تر از خودشان نمی توان یافت لذا در حالی که در زمان ناصرالدین شاه قجری بیشترین خاک این کشور از دست رفت و هیچ واکنش مناسبی بدین تجاوزات نداشت ولی در مقابل تهدید خطر قدرتش از داخل هرگز اغماز نکرد و یار دیرینه و مشاور صادقش امیر کبیر را بدون اغماز به تیغ بی صفت ترین جنایت کاران سپرد. این است مرام این زبونانِ قلدرنما.

 

+  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 1:48 PM | شنبه هشتم شهریور 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بیاییم بگردیم و در بین خود آبرومندی یافته که نزد صاحب آسمان ها و زمین اعتباری داشته و در پشت او قرار گرفته و نماز بارانی بخوانیم و از آسمان طلب آب کنیم که غبارِ خشکسالی بر سرزمین مان سخت نشسته و همه را از حیوان، نبات و انسان را آزار می دهد. حتی سرزمین های سرسبز خزری هم که برق طراوت سبزی اش چشم ها را خیره می کرد، اکنون همچون برهوت شده و گرد خشکی سخت بر آنجا هم نشسته است، و زنده ماندن حیوان و نبات در دیگر سرزمین هایمان هم همچون معجزه می نماید.

گرما، تشنگی و خشکی بر دشت و دمن غلبه کرده و انگار آسمان با زمین چنان قهر کرده، که بر رنج زمینیان گریه اش نمی آید و حتی اشکی هم بر ما جاری نمی کند. دعای آبرومندان شهره امان هم انگار بی اثر شده و در آسمان شنونده یی ندارد و هرچه دعا می کنیم و می کنند باز گرماست و بی رحمیِ خورشیدی تابنده که بر سر ما مستدام است، که نه توان خلاصی از آن است و نه سایه سردی می یابی که بدانجا پناه بری؛ و حتی در زیر سایه هایی هم که بیابی، گرمای این خورشید مستولی شده بر ما، جسم و جان ها را می سوزاند و آزار می دهد. 

 

+   نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 9:54 PM | شنبه هشتم شهریور 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

آبادی بود به قدر لازم منتفع از نعمت خداوندی، خصوصا جمعی برخوردار و از برای خود شأن خانی قایل؛ جُدای از خانِ خانان، صفر علی خان که در اوج عزت می نشست و بر گردش جماعتی همیشه حاضر؛ دو زانو نشسته و به تمجید او و حکمت و قدرتش مدام ذاکر؛ امرش مطاع و منویات دلش برچشم ها؛ منافعش به هر قیمتی تامین و...، این جماعت پیش از سحرگهی به همره خانِ خانان بر مدار تکرار نانوشته یی در بین اهالی به حمام شدند.

از قضا تازه واردی هم بی اطلاع زین مدار و حضور خانِ خانان و جمع خانچه ها، به قصد قربت، ادای واجب، کسب پاکیزگی، به رسم روزگار بقچه به زیر بغل، راهی حمام شد، چون به دروازه حمام رسید، کورمال، کورمال از پله های تاریک آن پایین رفت و وارد رختکن شد و جای خالی یافت و لخت گردید و لنگ برکمر، راهی سالن تنشورخانه در نبش خزینه گردید.
ولی چون پای اول به داخل نهاد اصوات منعکس شده در صحن حمام بدو نشان از حضور جمعی می داد که مشغول شست و شو بودند و قیل و قال. او هم غافل از این جمع و حد و حدود و مدار و قرارشان، بر قصد ادامه راه مصمم و همچنان بر هدفش استوار ماند؛ که مجبور بدان نیز بود.
غریبه پای به داخل حمام نهاده و ننهاده بود که صدای هشدار گونه یی او را از پای نهادن بر خان مَتّقی (یا همان محمدتقی خودمان) آگاه کرد که "آهای بپّا، خان َمتّقی را لکد نکنی" چون خواست پای در یمین نهد هشداری دیگر او را از پای نهادن بر حسین خان منع کرد، و چون به یسار قصد کرد هشدار سومی او را نسبت به لگد نکرد عزیزخان مطلع گردانید و...
بیچاره در کشاکش این هشدارهای متعدد گیج و مبهوط مانده بود که چگونه راه به مقصود یابد و وظیفه غسل به جای آورد، که ناگاه فکری به خاطرش رسید و در آن تاریکی خم شد تا با لمس زمینِ کفِ حمام جای خالی در بین حدود حریم این خانان، برای پای نهادن یافته و از میان شان به حمام شده و ره به سوی خزینه یافته تاسِ آبی چند بر بدن ریخته، غسلی به جای آورد و از این مهلکه به در رود.
لذا چارپا گونه در حال گذر به سوی خزینه بود که ناگاه تعادل از کف بداد و به یک طرف درغلطید؛ که از بد حادثه گویا بر دامن صفر علی خان، خانِ خانان افتاده بود و لذا جماعت هم بدون هیچ مقدمه یی بر سرش ریختند.
بی نوا غافل از وضعی که برایش پیش آمده بود، خود را به ناگاه زیر مشت و لگد و فحش خانچه ها و نوچه ها یافت و وقتی که دقِ دل ها شان خالی شد و صدای غریو اهالیِ حاضر به حمام فرو نشست، با صدای نحیفی که از هر مقطع آن دردی حکایت می شد، گفت:
یکی از این همه خان ها را بفروشید و فانوسی بر این حمام تان نهید که حریم خان های شما بسیار، راه از میان آن ناهموار، روزگار بر غیرِ شما دشوار، در این خطوط پیچ در پیچ بین حریم خان ها رعیتی را توان عبور به مقصد نشاید، خزینه از دسترس دور و کسب تاسی آب ناممکن و...
او به شمارش این مشکلات بود که چون چشم بازکرد و خونابه از چشم برداشت، دید گوشی برای شندیدن سخنانش نمانده و جماعت از پی خانِ خانان رفته اند و او نیز تنها در وسط حمام افتاده و انگار با خود سخن می گند و صبح هم دمیده و نمازش قضا شده.

 

+  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 7:52 PM |  چهارشنبه پنجم شهریور 139

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

والسلام علی من التبع الهدی (سوره مبارکه طه)

مدت هاست که بساط جهاد برپا کرده اید و نقشه یی هم که از هدف نهایی تان منتشر کرده اید، نشان از تلاش برای احیای سرزمین یکپارچه اسلامی دارد. یکپارچگی اسلامی آرزوی همه مسلمانان است. ولی از خدعه ی خدعه گران جهان اسلام غافل مشو و از آنجا که "گذشته چراغ راه آینده است" نظری هم به عملکرد خلافت های بزرگ و یکپارچه اسلامی قبلی بینداز تا ببینی اولا آنها چقدر درد دین داشتند و ثانیا اسلام در آن زمان ها در چه وضعیتی قرار داشت.
نگاهی به تاریخ این امپراتوری های وسیع به اصطلاح اسلامی از امویان، عباسیان، عثمانی ها و... نشان می دهد که در این دوره ها اولا اسلام در درجه چندوم اهمیت بود و هدف اصلی تنها حفظ و تحکیم حاکمیت امپراتورانی بوده است که به هر وسیله یی از جمله اسلام دست یازیدند تا پایه های سلطه خود را بر گرده ما استوار کنند؛ و آنچه از اسلام آنان به اوج رساندند صرفا ساخت مساجد بود و اجرای برخی از احکام صوری از اسلام، که پوسته یی باشد بر فسادی که در تفکر و عمل آنان بود.
 تاریخ نشان می دهد که فارغ از اهداف سردمداران جنبش های اسلامی که از پشت پرده آن را هدایت می کنند، پیاده نظام این جنبش ها همیشه هدفی مقدس داشته و برای آن خالصانه جنگیده اند و در آن راه از هیچ تلاشی هم فروگذار نبوده و از جان و مال هم دریغ نکردند و این در مورد شما هم حتما صدق می کند، لذا احساسات پاک مسلمانان در راه هدف مقدسان ستودنی و قابل درک است.
باید بگویم من نیز همچون شما دردِ تفرق و چندپارچگی را در جامعه اسلامی امروز می بینم. این واضح است که با سو استفاده از این وضع چند میلیون آواره صهیونیست که خداوند آنان از زمان گوساله پرستی سامری متفرق کرد، غیرت و آبروی نزدیک به یک و نیم میلیارد مسلمان جهان را به مسخره گرفته اند و با آن بازی می کنند؛ تا کی زمان حرکت این شیر خفته فرا رسد و آنان را به سزای جنایات و خیانت های شان برساند. تو راست می گویی فرقه فرقه شده ایم و پراکنده و راه علاج را در یکپارچگی مناطق اسلامی یافته یی؛ این درست،
اما "رحمت اللعالمین (ص)" آمده بود که اخلاق را به اوج رسانده و راه سعادت انسان (فارغ از دین و اعتقادش) را بنمایاند و ما را انسان کرده تا با انسان شدن به خداوند نزدیک شویم و نهایتا انسان بمیریم، چون رسول رحمت (ص) دریافته بود اگر انسان بمیریم، آنگاه است که لایق لقا حضرت حق خواهیم بود.
این البته حقیقتی انکار ناشدنی است که انسان دربند چگونه می تواند، انسان باشد؟! او که کرامت خدادادی انسانی اش به سخره این و آن گرفته شده است. این دربند شدن هم تفاوت نمی کند در بند فرهنگ غرب باشی یا شرق و یا حتی دربند اسلام باشی؟ بند، بند است و تو را در هر محدوده یی به بند کشند تفاوت نمی کند، آنجا زندان تو خواهد بود، پس بدون رضایت، تحمیل اسلام هم انسان را به دربند شده یی تبدیل می کند که این بند شدن جز فساد و تباهی برای دربند کننده و دربند شونده چیزی به ارمغان نخواهد آورد.
تو را نمی دانم در چه بندی گرفتار آمده یی و تو را آنقدر سقوط داده اند که حتی به بند کشیدن غیر از خود هم راضی نیستی و تنها با خون اوست که تشنگی ات برطرف می شود. این سقوط عظیم باید تو را به خود آورد تا در خود نظری دوباره بیندازی که در کجا گرفتارت کرده اند که این چنین سقوطی را تجربه می کنی که راضی می شوی به بدترین وضع بندگان خدا و حتی گویندگان "اشهد ان لا اله الا الله" و "ان محمد رسول الله" که بر پرچم تو از قضا نقش بسته را از جان بی جان کنی.
 
با این حساب توصیه برادرانه یی به شما دارم که تا قبل از آمدن لحظه پشیمانی، در اعمال و اهداف خود نظری دوباره اندازید و ببینید تا چه حد در این مسیر حرکت می کنید. " حاسِبُوا اَنْفُسَکُم قبلَ اَن تُحاسَبُوا" (حدیث شریف نبوی (ص)
در حرکت شما نقاطی است که انسان را به تامل وا می دارد که " فأين تذهبون"
 (آیه 26 سوره تکویر):
-
       کشتار اقلیت های دینی و هرگونه مخالف : سیره و سنت نبی رحمت (ص) در مقابل یهود مدینه النبی یا یثرب آن روز چیزی غیر از حرکت شماست در حالی که یهود اینقدر در قرآن مذمت شده اند ولی آیا اگر یهود مدینه  النبی پیمان شکنی نمی کرد و با کفار قریش در نابودی اسلام در جنگ خندق همکار نمی شد، آیا رحمت للعالمین (ص) کاری به کار آنان داشت و آیا آنان اکنون در مناطق خود ساکن نبودند؟ قطعا بودند. مگر این که سردمدارانی مثل سردمداران شما بر یهود می تاختند و آنان را می کشتند و بیرون شان می کردند. زیرا قطعا پیامبر رحمت (ص) از هر گونه تجاوزی به حقوق مردمی که برای هدایت شان آمده است از جمله اهل کتاب و... مبری بود و هست.
-
       کشتار شیعیان: شما به ریشه تاریخی دشمنان شیعه نگاه کنید از بوسفیانیان که به زور ایمان آوردند و دیگرانی که در رقابت قبیله یی با بنی هاشم مشکل داشتند، شروع شد و تا به حال هم ادامه یافته است. برادر داعشی من! فارغ از هتاکان به عقاید دیگران که در هر دینی هستند، شیعه جز رجوع به وصایا و تعالیم اصیل ختم نبوت (ص) نگرانی دیگری ندارد. این است شیعه واقعی، و حالا شما آیا جز این فکر می کنید؟! این اعتقاد چه اشکالی دارد که به سلاخی پیروانش بسیار فعالانه بر می خیزید و آنان را حتی به رسم جاهلیت قبل از اسلام لایق بردگی هم نمی دانید و این خون شان است که بر آتش خشم شیطانی تان سردی زاست.
-
       این دنیا را خداوند برای همه آفرید و به همه نعمت ها داد و شما چرا باید آنان را از نعمت جان و... هم بی بهره کنید؟! به قول شیخ العارفین حضرت شیخ ابوالحسن خرقانی (ره) که فرمودند "هرکه در این سرای در آمد نان و آبش دهید و از دین و ایمانش مبپرسید که مخلوقی را که خداوند جان بخشید به نزد ابوالحسن به نان و آبی ارزد." پس تو نیز از این عارف اسلامی درس بگیر و دیگرانی را که خداوند نعمت ها داده است از این نعمت بی بهره نکن که باید در پیشگاه حضرت حق برای این سلب نعمت از بندگانش پاسخ گو باشی.
ای برادر! این چهره یی که شما از اسلام ساخته اید که خون از نوک انگشت و ریش بلند شما می چکد و پرچم سیاه شما که نوید دهنده سیاهی و تباهی برای مردم تحت سلطه اتان است، اسلام را که راهنمای بشر برای ابد است را تبدیل به دیوی وحشتناک و خونریز کرده اید که بندگان خدا را از خدا و دین و اسلام بیزار و می رمانید.
پس تا " يَومَ الحَسرَةِ" نرسیده به خود آی و افسار خود از افکار و دستورات ناپاک عده یی دنیا طلب که کاخ های نفتی آنان بر استعمار بندگان خدا استوار است و ریشه دین آنان در جاهلیت قبل از اسلام و برتری های قومی و زبانی استوار است، رها کن و بیش از این عمله ظلم نشده و جنایت نیافرین که "وَ لَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَکَ مِنَ الْأُولى (سوره ضحی)" تا خوار دنیا و آخرت نشوی. خداوند در قرآن انسان را به کرات به تعقل فرا می خواند پس در اولین اقدام، خود در عمل و تفکر خود تعقل کن تا ببینی در کجایی و چه چهره یی را در حال صورت گری هستی.
                        والسلام علی من التبع الهدی 

 

+  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 5:1 PM | چهارشنبه پنجم شهریور 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بالاخره کُنتور اندازی آمار مرگ و ویرانی در فلسطین و غزه متوقف شد؛ در حالی که عقربه های مرگ تا کنون نزدیک به دو هزار و دویست قتلِ جنایت بار و یازده هزار جراحت را ثبت کرده اند. البته معلوم هم نیست این جراحت ها با بدن های پاره شده از مردم در محاصره منطقه، چه خواهند کرد و کار مجروحین چند هزار نفره به کجا ختم خواهد شد. ولی این شمارش عدد جنایت فعلا به پایان رسیده تا باز به بهانه یی دیگر سر باز کند و باز کنتورهای جنایت و ویرانی و قتل شمارش آغاز کنند. 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

استاد عارف، شاعر و فیلسوفم، دکتر سید عبدالحمید ضیایی این را بنوشت که :

چون برسی به کوی ما، خامُشی است خویِ ما
زان که ز گفت و گوی ما، گرد و غبار می رسد...
خبری قلب تهی کننده داد که
 :
این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد
و با این خبر ناگوار ما را که از دیدارش محروم بودیم، از نوشته های گاه گاهش هم محروم کرد. ما که دل خوش به خواندن سخنش، چشم به روز شدن وبلاگش دوخته بودیم، از این نعمت هم محروم شدیم.
 این است رسم محروم شدن های پی در پی از مواهب این دنیا، انگار باید از هرچه دوست داری به مرور دست شوییده و محروم شوی. 
اما دکتر عزیز! ما کجا و کویِ شما آزاد مردان با بصیرتِ اهل دل کجا؟! لب به سخن که می گشایی به هر سطری دُر و گوهر می فشانی. سخنت مغز دار و ریشه در مغزِ سخن دارد. "عطار هفت شهر عشق را گشت و ما وندر خم یک کوچه ایم." تا موقعی که خامُوشی، خویِ ما هم شود، زمانی زیاد خواهد رفت و در چشم انداز معرفتِ خود هم چنین افقی را تا به حال ندیده ام لذا ما را به کوی خامُوشی شما فعلا راهی نیست. گرچه گرد و غبار گفتگوی ما هم برپاست، و حتی چشم های خودمان را هم کور کرده است؛ اما "خال مه رویان سیاه و دانه فلفل سیاه هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا." عرصه سخن شما گرد عطر و عنبر می فشاند و سخن ما گرچه در پی زودن غبار دل و خالی کردن آن از غم و درد و رنج است، لیکن در مقام سخن هیچ، و گردخاک کردن بی هنرانی است که در عدم حضور هنرمندان خاک می کنند.
 

 

+  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 8:54 PM | جمعه سی و یکم مرداد 1393    

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...