The Latest

متاسفانه سرویس دهنده وبلاگ، یعنی بلاگفا مدتی دچار مرگ شد و مرگ موقتی اش از اردیبهشت ماه  تاکنون به طول انجامید. امیدوارم هیچ سرای ِ قلم و تفکری هرگز نمیرد. چند مطلبی که خواهد آمد را در این مدت در سایت wordpress نوشته بودم که به اینجا هم منتقل می کنم. همچنین اطلاعات وبلاگم از بهمن 1392 تا کنون نیز پریده که دوباره منتقل خواهم کرد. اکنون که می بینم در این خواب دوماهه حافظه بیش از یکساله خود را هم از دست داده است. بدا به حال انسان هایی که بر دیوار بی اعتبار این دنیا بخواهند یادگاری بنویسند که به حادثه ای پاک خواهد شد. 

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ ساعت 11:0 شماره پست: 402

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

می اندیشیدم که چرا این چنین به بزرگداشت مکان ها روی آورده ایم و دل ناآرام ِمان در جستجوی مکانی است تا در آن آرامش یابد، حال آنکه آرامش را باید در درون خود جُست، ولی با این حال چشم هایِ مان بدین سو و آن سو در جستجوی مکانی است که از آن بوی آرامش بمشام آید. شاید این سقوطی بزرگ برای بشر باشد که گاهی این مکانست که به بشرِ موجود در خود عزت و ارزش می دهد، حال آن که باید این امر وارونه باشد.

اگر این پیشفرض را بپذیریم که خلق کننده، بشر را با چنان ابعاد و خصوصیاتی از روح خود آفرید و چنان امید و انتظاری بزرگ از او دارد و بشر گُل سرسبد و شاهکارِ عظمتِ آفرینشش و... است پس هیچ مکانی اَشرف و اولی بر او نخواهد بود که به بشر شَرف دهد و هر مکانی باید شرف خود را از انسان و انسانیت بگیرد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سلام بر تو ای آموزگارم، تو که چشمانم را از هزار منظره مغشوش و مبهمِ اطرافم به سوی خودم باز گرداندی، که خود را بشناس، و آنکه خود را شناخت، خواهد دانست که در این هزارتویِ زندگی چه کند. تو که آدرس دادن به هزار راه تاریکِ نرفته و ندیده را وانهادی و به نزدیکترین راه، که بر خودِ انسان ختم می شود، هدایتم کردی. تو که مرا به قدرشناسی خود و جایگاهم در این جهان دلالتم دادی، تو که از جانِ خود مایه گذاشتی تا مرا با نوری ندیده و پنهان شده در لایه های جهلِ دوران آشنایم کنی. تو که هنجارهایِ نابهنجارِ زمانه را شکستی تا قابله یِ تولد بهنجاری باشی که در بدو تولد، نابهنجارش می بینند و لاجرم بر هدمش فرمان می دهند، اما تو به این نور ایمان داشتی و از طعنه نگاهبانان زمانه و دشنه ی جهلِ شان نگران و اما بی اعتنا ماندی تا خورشیدِ روز و ماه روشنگر شبش طلوع کند و بر تاریکی هر عصر غلبه یابد. تو که نور را بر چشمان عادت کرده امان بر تاریکی تاباندی. سلام بر تو که گاه سرزمینت تحمل نوری را که در دستانِ با کفایتت حمل می شد را نداشت و ناگزیر بر تمام علایق و وابستگی هایت پشت کردی تا رنج سفر و غربت بر خود و اهلت هموار و متحمل شوی، تا همچنان حامل نوری باشی که نخواستی بر زمینش نهی. درود بر تو و بر نوری که در کلام تو تلالو گوهر هدایت را حامل است، روزت پیشاپیش مبارک، در هر کجا که هستی و به هر نامی که خوانده می شوی، تو آموزگارم خواهی بود هرچند که به نامی دیگرت صدا زنند. 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 17:27 شماره پست: 594

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

رییس محترم جمهور جناب آقای روحانی که ظاهرا درد بی قانونی در رفتار مردانِ قانون را چشیده اند، شنبه گذشته راه علاج را رجوع به قانون دیدند و به درستی عنوان داشتند که "... پلیس موظف به اجرای اسلام نیست، بلکه وظیفه پلیس اجرای قانون است و اگر غیر از این باشد، در مخمصه فکری قرار گرفته و مردم را نیز گرفتار خواهیم ساخت. پلیس جایی می‌تواند وارد شود که اولا مصوبه قانونی وجود داشته باشد، ثانیا قانون روشن و شفاف ابلاغ شده باشد."

این سخنان ریاست محترم ج.ا.ایران کاملا منطقی است و می تواند جلوی بسیاری از اِعمال سلیقه ی مردانی که در گردنه های اِعمالِ قانون نشسته اند را بگیرد و آنان را به رعایت مو به موی قانون سوق دهد، و این که آنها باید چشم به خط، خط و کلمه، کلمه ی قوانینی داشته باشند که به آنان ابلاغ گریده است، نه این که به دل خود و یا منویات دل این و آن مراجعه کنند تا معروف و منکری را تشخیص دهند و به اجتهاد دل خود و دستور این و آن، با آن برخورد کنند. این همان هرج و مرج است که هر فردی مطابق با اجتهاد خود در نقطه نقطه این کشور به اجرای منویات دل خود و یا دیگری در جایگاه های قانونی اقدام کند و این منویات این و آن باید به قانون تبدیل شود تا قابل اجرا باشد، در غیر این صورت ملاک عمل نخواهد بود.

بصیرت آقای روحانی به بی قانونی هایی که به نام خدا، اسلام، ولایت و... توسط افراد مسول نشسته بر گردنه های اعمال قانون انجام می شود، را باید ستود که ایشان را بر آن داشت که این سخن سنجیده را بیان دارد. کاش این سخن را به بخشنامه ایی اجرایی تبدیل کرده و به تمامی دستگاه ها ابلاغ کنند، که افراد موظف شوند منویات دل این و آن را به کناری نهاده و برای اقدامات در راستای انجام وظیفه قانونی خود، مصوبه ی قانونی ارایه دهند و صرفا به این که "ما" این تشخیص را دادیم و یا "او" داد، تصمیم نگیرند. 

این بخشنامه ایی آرمانی، اساسی و عدالت گستر (که یکی از اهداف مهم و از آرمان های اساسی اسلام همین عدالت گستری است) خواهد بود، که امید است روزی به این بلوغ برسیم و آن دستور صادر و اجرا گردد؛ و بدین وسیله به محدود سازی و نهایتا بستن دستانِ بازی منجر گردد که دیروز و یا امروز به فتوای ذهن خود و یا نظر ناشی از ذهن خاصِ مراجع متعددی که بدان ها وابسته اند، اقدام کرده و می کنند و با استفاده از این رویه شوم (به کناری رفتن قانون و محور شدن منویات این و آن)، اجتهادات، تصمیمات و نظر خود را تحت نام  مفاهیم کلی همچون اسلام و... به خورد جامعه می دهند و اعمال می کنند. 

ای کاش روزی برسد که از این هرج و مرج ناشی از کلمات کلی همچون "اسلام" و... خلاص شویم و هر کسی عقیده خود را به نام این مفاهیم وسیع، نامعین و... بر دیگران تحمیل ننماید و قانون را که عصاره دین (اسلام)، اخلاق و مصلحت جامعه است و توسط قانون گذاران بعد از چکش کاری های کارشناسی و مطابق قوانین کلی کشور تعیین شده، محور و مبنای عمل و تصمیم قرار گیرد و در این صورت است که امنیت (فکری، شغلی، اجتماعی و...) همه تامین خواهد گردید، چیزی که در این هرج و مرج تشخیص های فردی و گروهی به نام اسلام، خدا و... نقض می شود. 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1392 ساعت 14:46 شماره پست: 593

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دوستی که به تبیین جایگاه برخی موضوعات اساسی در اسلام داد سخن می راند، گفت: "این که برای انسان آزادی، اختیار، مالکیت و... قایلید، باید بدانید که در اسلام این ها ارزشی محسوب نمی شوند و در خصوص جایگاه مالکیت در اسلام باید گفت که ما در برابر خدا هیییییییییچ نداریم، و همه از آنِ اوست."

گفتم گیرم که در مقابل خالقِ خود هیچ نداشته باشیم و بی ادعا، که ما مخلوق اوییم و رسم ادب حکم می کند که اظهار فقر کنیم؛ ولی داده هایی داریم که این همه تاکید به سوالِ نکیر و منکرمان می کند و بهشت و جهنمی از قبال آن مسولیت ساخته می شود، که نداده و نداشته را چه مسولیتی متصور است؟!!.

از سویی دیگر، صدای خود خفیف دار و سخن به آهستگی ران برادر، که اگر این تئوری تان را نمایندگان خدا در زمین؟!! بشنوند، ممکن است بر موج این تئوری سوار و این چند متاع نیم بندِ نداشته امان! را نیز که تو امانتی از نزدِ خدا بیش نمی دانی را، به نمایندگی از او؟!! از ما باز پس ستانند، و واقعا بیچیزمان کنند!.

امروز می بینی که نمایندگان خدا؟!! به نمایندگی اش چه جنایت ها که نمی آفرینند و تئوری های اینچنینی در خدمت ظلمِ شان قرار گرفته تا اسب غارتگرِ جان، مال، عزت و آبرو را بر بدنِ رنجور بندگان و مخلوقات خدا بتازانند و به زعم خود حق خدا را از مخلوقش استیفا نمایند؛ که در این دور وارونه، دیروزمان مثل امروزمان بود و با همین تئوری، فردایمان هم مثل امروزمان خواهد بود.

 باید گفت که به رغم این دوست، خداوند بسیار داده و ما بسیار داریم و بر همین داده ها و داشته هاست که انتظار از ما دارد وگرنه اگر نداده بود و نداشتیم که انتظاری نباید می داشت؛ از فقیران چه انتظار باید داشت؟!!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 10:17 شماره پست: 591

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دوست عزیزم، صاحبِ جیغ های بلند! جیغ جیغویِ عزیزی که می فرماید" کاندر پس خرداد بهاری نبود !!!." ولی قبلا بوده، هست و خواهد بود انشاالله؛ اگر این مردم اراده کنند، اندر پس بهمن و حتی دی بهاری برپا کنند که بهار اردیبهشتی به پایش لُنگ اندازد. بگذریم از این جیغ تان، که جیغی کشیدی و نخواستی اکوی آن را داشته باشی و بخشِ نظراتش را غیر فعال گذاشتید؟!؛ ولی باید بگویم که من امیدوارم. اما در پاسخ به مرقومه اتان که فرمودید :

حال و هوای صعود تیرگاهی به قله زیبای توچال

"با درود بیکران بر سید بزرگوار که واقعا حوصله به خرج دادند و هر آنچه توانستید در طبق اخلاص نهادند . بنده هم با تمام این مباحث موافقم (چه آنکه من هم الان مسلمانم و عبادت خدا می کنم - و البته بیشتر خود را مسلمان موروثی می بینم و نه استدلالی!) باز هم جسارتا، سوال اصلی بنده در خصوص علت آفرینش بود و نه اثبات وجود خدا و برقراری رابطه عاشقانه و عارفانه با وی. اصل سوال بنده این بود :واقعا اگر انسان خلق نمی شد چه مشکلی پیش می آمد؟ نه اینکه، حالا که خلق شده ایم چگونه در پی خدا بگردیم و با او چگونه باشیم؟ من سوالم را با ذکر یک مثال مطرح میکنم .من خلقت (اجباری) انسان را مانند این می دانم که یک نفر (که نمیدانم نیّتش چیست) دست مرا به زور گرفته (بدون دعوت قبلی و توجیه و حق انتخاب در رفتن! ) و در یک جشن مهمانی و پر از نعمت بر روی صندلی نشانده است و با کمال دست و دلبازی هم میگوید هر چه میخواهی بخور و لذت ببر اما: به شرطی که هر 10 دقیقه بیایی مرا مدح و تمجید کنی و اگر این کار را بکنی در پایان مراسم، 100 سکه طلا هم به تو می دهم و اگر نافرمانی کنی، بعد از جشن، ترا در گودال آتش می اندازم !آیا ترتیب دادن این جشن و اینگونه دعوت و این چنین شرط و آنگونه عاقبتی، به نظر منطقی می رسد؟! شاید به ظاهر ، این جشن ناخواسته یک توفیق اجباری بنظر برسد (هم فال است و هم تماشا) و بهتر آن است که گوش به فرمان این چنین شخصی باشیم، ولی لذت این جشن در آن است که برگزار کننده جشن هیچ درخواستی نداشته باشد و اگر هم تمجید او را نکردیم مستوجب قهر و عذاب او نشویم !اما می بینیم که در دستگاه خداوندی دو راه بیشتر نیست :حمد و ثنای اجباری و گرفتن امتیاز بیشتر و در غیر اینصورت آتش جهنم !لذا اختیار، وقتی معنا داشت که راه سومی هم وجود داشت و به عبارتی : نه بهشت (به بهای عبادت اجباری) و نه جهنم (به بهای نافرمانی اختیاری) - اما می بینیم که اینگونه نیست !بازهم تشکر ویژه از شما دوست عزیز،  ارادتمند"

 باید با کمال تواضع بگویم که:

الف) تاکید دارم که در هزارتوی این اقیانوس معرفت، بشر تنها جرعه هایی بیش نگرفته و در فقرِ توانِ تکیه بر خود، باید فعلا به متون مذهبی که پیشروترین پاسخگویان به سوالاتی از این دستند (البته آنها هم دریایی از سوال و ابهام در خود دارند)، اعتماد کرد و لذا من نیز مثل شما بیشتر متعبدانه و موروثی مسلمانم تا استدلالی، شاهد مثال آن نیز این که روزانه سوال هایی بی پاسخ ذهنم را مشغول می کند و با آنها درگیرم، اگرچه بر جزیزه هایی محکم و سنگی استوارم، ولی در پاره ای از موارد ایمانم متزلزل و مملو از سوال و شک است، ولی در مورد دودلی ها و شک هایی که به وجود می آید هرگز غم و ترسی به دل راه نمی دهم که دل به "خدا هيچ کس را جز به اندازه طاقتش مکلف نمی کند (1)" خوش داشته ام، و می دانم حکیم دانا، عدالت و حِکمتش حُکم می کند که بنده ای را به ندانسته ای سوال و یا تنبیه نکند.

ب) اما مهمترین فرازِ سخنم با شما اینکه، با برداشت شما از اجباری بودنِ حضور انسان در این دنیا که اصل و اساس استدلالتان است، با شما موافق نیستم و همچون برخی از فلاسفه ی اسلامی و همچنین آنچه متون مذهبی بر این امر تاکید دارند، موافقم و معتقدم که انسان در جایی (برخی آن را عالم "مثال" می نامند) به حضور در این میدانِ امتحان دنیایی رضایت داده است و این عهد را پذیرفته و سپس در این میدان پا نهاده است و این "بار" را خود به اختیار بر گردن گرفته است و قرآن (2) شاید به همین مناسبت است که از ارایه بار امانت به انسان و پذیرش او در بین موجودات دیگر، سخن به میان می آورد.

ج) در خصوص علت آفرینش نیز همانگونه که گفتم هدف خلقت انسان تکامل اوست و این فرصتی است که به واسطه داشتن آزادی و اختیار، این موجودِ مختار می تواند خود را در مراتب انسانیت که همان اصل و ریشه ی خدایی اوست در وجود خداوندی که او نیز بخشی از آن و تراوشی است از او، و نوری است که از نورالانوار (3) تابیده است، ارتقا یابد و مراتب کمال خود را تکمیل نماید، پس معتقدم زندگی فرصتِ رشد است که خداوند به ما عطا فرمودند و همین عطا و اختیار است که مسولیت آور است وگرنه چه سوالی و چه جوابی و یا به عبارتی چه بهشتی و چه جهنمی می تواند فلسفه وجود داشته باشد؟!. اگر انسان خلق نمی شد و وارد چنین بازی و امتحانی بزرگ نمی شد، تکامل و ارتقایی هم نداشت و این همان خسرانی است که در صورت نیامدن در این میدان دامنگیر ما انسان ها می شد و لذا باید گفت خداوند بر انسان منت نهاد و چنین میدانِ رشدی را در اختیارش قرار داد.

د) در صورت پذیرش اجباری بودن آفرینش انسان و آوردن اجباری او به این آوردگاه، پاسخ به شما مشکل خواهد بود و در آن صورت شاید شرایط همانگونه باشد که شما فرمودید. ولی حتی در همان صورت هم اگر بپذیریم که او خالق و حکیم کُل است نباید این چنین بر انسان سخت آید که مالکی بر ملک خود حکم به غیر منطق کند (البته خداوند بری از هرگونه قانون شکنی و نقض عهد است)، و در ثانی اگر بتوان به نقطه ای رسید که آن نقطه، بی هرگونه شکی از خواست او بدانیم، به حِکمتش باید گردن نهاد هرچند این درخواست را منطقی هم ندانیم که البته حقیر او را عاشق انسان می دانم و معتقدم در روابط عاشق و معشوق و درخواست های بین این دو، لزوما ممکن است منطقی در کار نباشد.

در عین حال من دستان خود را در مقابل سوال عظیم و حکیمانه ای که کردید بالا می برم که نه فلسفه خوانده ام و نه به امور دین احاطه لازم دارم و آنچه فعلا از مغز کوچکم تراوش کرد، بی هیچ منتی تقدیم نمودم. سرفراز باشید و استوار و موفق، و اگر در جستجوی مقدسِ خود به جوابی رسیدید حقیر را هم بی نصیب مگذارید.

1-     سوره  البقرة آیه  286 - لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا...

2-      إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا (72 سوره احزاب) امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم آنه از حمل آن ابا کردند و از آن هراس داشتند، امّا انسان آن را بر دوش کشید او بسیار ظالم و جاهل بود (قدر این مقام عظیم را ندانست وبه خود ستم کرد).

3-    اصطلاحی که فیلسوف مقتول، جوان ناکامِ علمی ایرانی ما حضرت شیخ شهاب سهروردی (ره) برای خداوند استفاده می کند 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 8:52 شماره پست: 590

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دوستم، جنابِ "جیغ جیغو" ی عزیز، که از آن دور دست ها یعنی"جیغ آباد سفلی (1)"، ما فراموش شدگان در ده بالا و در"جیغ آباد علیا" را مورد لطف و محبت خود قرار دادید؛ بر شما درود می فرستم، در پاسخ به ندایت که فرمودید :

"سلام بر مصطفی عزیز، اکثر پست هایت را می خوانم و کسب فیض میکنم... ولی برای من، هیچکدام دلچسب تر از پستی تحت عنوان "خدایا از تکرار به رخ کشیدن ضعف هایم خسته نشدی؟! (2)" نبود و نیست! چرا که اگر به این سوال شما (که سوال همگی انسان هاست) پاسخ داده شود پاسخ خیلی سوالات دیگر نیز داده خواهد شد. خوشحال میشوم که در زمینه راز آفرینش انسان (که به نظر من عبث مینماید!) مطالبی ارائه شود. واقعا اگر انسان خلق نمی شد چه مشکلی پیش می آمد؟ و حالا هم که اجبارا (نه اختیارا) خلق شده، اگر شرور و جنایتکار از آب درآمده (که در همان روز ازل، ملائک این پیش بینی بجا را کردند و به خدا گوشزد نموند!) آیا مسئول مستقیمش خود خدا نیست؟! مگر روح خدا در انسان دمیده نشده است و ماده اولیه اش را هم که خود خدا خلق کرده است! پس دیگر خدا دنبال چی می گشت که دست به این بازی غم انگیز زد و به قول شما، چه جای آزمودن موجودی است که دست ساز خودش می باشد؟! من که واقعا دارم دیوانه می شوم! ممنون از شما"

باید بگویم که، راز آفرینش، خدا، انسان، عشق و... را هنوز سردمداران علم بشر از جمله فلاسفه و... نتوانسته اند رمز گشایی کنند، چه رسد به حقیر که نشخوار کننده زحمات فکری نسل ها غواصانیم که به قصد صید این گوهرهای ذیقمت از جان گذشتند و عمرهای گرانمایه صرف کردند و نظریه ها دادند و به همین دلیل هم بعضا بردار شدند، جام شوکران نوشیدند، آواره بیابان ها و تبعیدگاه های سخت شدند و... و متحمل زحمات طاقت فرسایی شدند تا از این اقیانوس حقیقت پرده ایی بردارند و از این مخلوطِ روشنی و تاریکی رازی بنمایانند.

 می دانید که در دنیای باستان و حتی سده های گذشته و حتی هم اکنون تفکرات فعلی که در علم و مواجهه با نظریات جدید، باستانی مسلکند، نظریه های جدید را خط قرمز شکنی و انحراف و مُضر به حال بشر ارزیابی کرده و عقوبت بر آن مترتب دانسته و می دارند؛ ولی بعضی علیرغم این واقعیت، خطر کرده و در عمق این اقیانوس، تا آنجا که نفس داشتند عمیق شدند، با این حساب هرگز کسی را به انتها هنوز راهی نبوده است، و لذا نظریه پردازان علوم انسانی هر یک توصیفی از انواری که دیدند داشته و خواهند داشت و این روند احتمالا تا بشر هست ادامه خواهد یافت. حقیقت این است که این اقیانوس را عمقی عظیم پیش بینی می شود که محققین و غواصانِ آن باید به امکانات های متعددی مجهز شوند که مقدمه حرکتِ شان در این راه (که بسی مهم خواهد بود)، فراهم گردد.

شواهد تاریخ زندگی بشر نشان از ذاتی خداجوی و پرستشگرانه در او دارد که این خود نشانی از حقیقتی انکار ناپذیر و لایق پرستیدن دارد؛ و اگر چه مسلمانم و اعتقاد مسلمانی را از اجداد خود به ارث برده ام، ولی فارغ از همه اعتقاداتی که مُتعبِدانه بدان اعتقاد دارم، عقلا و منطقا ناظم و خالقی را به شهود می بینم که مافوق همه چیز، خودنمایی می کند؛ که وقتی به دیگران هم نظر می کنم، هر مکتبی همچون من، نامی و تصوری از او دارند. پیام آورانی (ع) نیز در تاریکی مادیت بشر و طبیعت نامکشوف، بخش های ناروشنی را پیشروانه برای بشر مکشوف داشته اند که اکنون پیشروترین مُتون حل کننده سوالات شما ازآنِ همین پیام آوران و باقی مانده پیامِ آنهاست که نمونه آن قرآن کریم است. پس تا رسیدن به حقایقی بالاتر باید به همین که داریم اتکا کنیم و بدان اعتماد کرده و در عین حال از پژوهش و نوآوری باز نایستیم و بر نوآوران نشوریم و بر نوآورده ها هراسناک نشویم، تا حقیقتِ همه آنچه که بر ما مجهول است، روشن شود.

ما چشمه هایی از نور را دیده ایم و لذا نباید همچون جهان مادیت به دلیل سختی راه و غامض بودن مساله و... و عدم توانایی در کشف این سوالاتِ سخت، به نفی آن اقدام و یا با بی اعتنایی از کنارش بگذریم و اهمیت این رموز، باید ما را به سوی حل این سوالات، متفکرانه و فعال در صحنه نگهدارد تا "غایت آمال عارفین" هم خود مددی کند و راهی بر این نامکشوفات یافت شود.

اگرچه علمای علوم مختلف از جمله فلاسفه و... منطقا هم اکنون نمی توانم پاسخگوی کامل همه سوالات شما باشند، ولی بگذار به شیوه اجداد ایرانیم برای پاسخ به این شبهات به عرفان روی آورم و از این طریق مدد گیرم و پاسخ برخی از سوالات شما را در حد دیوار کوتاه تفکرم داده باشم.

البته این را هم بگویم که حتی خدا هم نخواسته است که به جواب برخی از سوال ها در این ارتباط پاسخ گوید و رازهایی را هَمُو نیز سر به مهر می خواهد؟!! "از تو درباره روح سؤال مي‏كنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است و جز اندكي از دانش به شما داده نشده است (3)" و لذا هنوز همه در ابتدای راهیم و تنها به مدد وحی و رابطه ایی که بین آسمان و زمین و از طریق پیام آوران خداوند (ص) برقرار شد، امروز مقداری از معمای عظیم حل شده و امروز علما و منطقا تنها می توان ایمان داشت که "وجودی" هست و لاجرم "واجب الوجودی" با همه ی قدرت و حکمت و... می تواند منشاء وجود و تکیه گاه خلقت باشد.

خوشبختانه امروز رشد عقلی بشر باعث گردیده که واسطه های بین آسمان و زمین نقش ببازند و بشر تا حدودی از دست آنان خلاص شود و به خود اجازه دهد و یا اجازه یابد، که با خدا و یا خالق خود بی واسطه سخن گوید که نمونه اش را شما در آن پست من دیدید و آن در واقع مویه ایی بود بین من و او، چون او را باور دارم که وجود دارد اگرچه به ابعاد و اندازه هایش احاطه یی ندارم در حد مغز کوچکم او را تصور و تصویر سازی ذهنی کرده ام، ولی از روی خلقت و نشانه هایش می توانم حدس بزنم که رابطه بین من او از چه جنس است؛ ولی آنچه مسلم است امروز ما در مرحله ایی هستیم که تک تک می توانیم فارغ از حد و حدود و توان و وضع مان او را خطاب قرار دهیم و همچون مخلوقی، یا بر کاستی های خود درخواست و شکوه داشته باشیم و یا به داشته ها، شکر و قدردانی و...

این نیز خود حاصل قرن ها مبارزه بشر برای رشد فکری خود است، که نهایتا از گوسفندان گله های جادوگران قبایل و یا معبد داران تاریخ و... در حال رهاییست و مجوز ارتباط مستقیم با خداوند را ازآنِ خود کرده تا مستقیما با او سخن گوید، وگرنه تا چندی پیش رابط هایی با دریافت دستمزدهای گزاف و از جمله قربانی های انسانی، این مهم را به انجام می رساندند.

دلمشغولی های ذاتی بشر به ماوراء ماده، همواره سخن از وجود "او" (که ماورایی است)، داشته و رابطه ایی عاشقانه را می توان بین او و خود، در درون خود جست و اگر ما از او نباشیم، این رابطه ی عاشقانه ی وصل جویی هم بی معنی خواهد بود؛ و لذا بشر بخشی از اوست که این چنین بدو مشغول است و از دیگر عناصر عالم ماده در این خصوص، متمایز گردیده است، گذشته از اعتقادات متعبدانه خود که رگه های از آن را در منطق سخن من هم شما خواهید یافت و نمی توانم آن را از تفکر خود جدا کنم، ولی من دلیل این آمد و رفت (مرگ و زندگی)، یعنی خلقِ انسان و ورود او به عالم ماده، و وصل دوباره ی او، که با مرگ شکل می گیرد را کل فرایند زندگی بشر در این دنیا می بینم و در بین این نیز چیزی جز عشق بازی و قهر و آشتی بین من و او نیست.

او همچون آهنربایی قدرتمند ذرات جدا شده از خود (انسان به عالم ماده آمده) را به سوی خود جلب می کند و ما نیز همچون براده های جدا شده، بسته به دوری و نزدیک بدو (که این دوری و نزدیکی را نیز انسان بودن و نزدیک بودن به انسانیتِ واقعیِ ناشی از نوعِ رفتارِ ناشی از اختیارمان در این جهان تعیین می کند) مراتبی در مدار او داریم در واقع هدف هر انسان در غایت زندگیش ناخودآگاه (که با تفکر و تعقل این امر خودآگاه و عاشقانه دنبال می شود)، بازگشت به اصل خدایی خود است که در ذات انسان همواره نیروی انرژی بخشِ حرکتش می باشد که او را به انسان بودن فرا می خواند و در مقابل نیز نیرویی که او را به جدا شدن و فرار ترغیب می کند و زندگی در واقع نبرد بین وصل و جدایی است که وصل یعنی تکامل و بالا رفتن و نهایتا به خدا پیوستن، و جدایی یعنی نابودی و محو شدن در عالم ماده. پس هدف خلقت انسان تکامل اوست و این فرصتی است که به واسطه داشتن آزادی و اختیار، این موجودِ مختار می تواند خود را در مراتب انسانیت که همان اصل خدایی اوست در وجود خداوندی که او نیز بخشی از آن است، ارتقا یابد و مراتب کمال خود را افزایش دهد، پس زندگی فرصتِ رشد انسان است که خداوند به ما داد و به دیگر موجودات خلق شده اش از جمله فرشتگان و عناصر ماده و... نداد.

عنصر "اختیار" اصل و وسیله ایی اساسی است که خداوند به انسان خلق شده (جدا شدگان از خود)، داده تا خود هر طور که می خواهند آزادانه به انتخاب نشیند، یا وصل دوباره و یا فَصلُ و نابودی. این عنصر اختیار و آزادی انتخاب است که مسولیت نتایج اقدامات بشر را به خود او باز می گرداند و نه به خدا و خالقش، زیرا خداوند انسان را مختار به انتخاب آفرید. علیرغم این اختیار و آزادی، بنده معتقد به داده هایی هستم که خداوند خود تصمیم به اعطایش می گیرد، و زمین و زمان را طوری جُفت و جور می کند که از مجموع آن مولانا، مولانا شود، حافظ، حافظ گردد، یا محمد (ص) در آن باتلاق مُتعفن جهل، سردمدار نور گردد و... این جاست که گلایه ها و شکوه های ما نیز آغاز می شود که چرا ما نه؟!! آنچه در آن نوشته من به خداوند خرده گرفتم از این دست بود.

در عین حال من بین خود و خدای خود یک رابطه پدر و فرزندی، ارباب و نوکری، خالق و مخلوقی، بالانشینی و پایین نشینی و... و مهمتر از همه عاشق و معشوقی قایلم، که مرا به چنین سخن گفتن با او اجازت می دهد و ترغیب می کند و از آنجا که لزوما درخواست های عاشق از معشوق، نوکر از ارباب و... و بالعکس، عاقلانه و منطقی نیست، پس سخن به گزاف گفتن با دوست هم مانعی در دوستی نبوده و یا بالعکس حتی ممکن است باعث افزایش دوستی و بهانه ایی برای گفتگو باشد؛ و البته بالعکس آن هم صادق است. گاه درخواست کودکی از مادرش، نوشیدن سَمی است که جانش را خواهد فرسود، اما او در عالم کودکیش خود را بر آن مُحِق دانسته و بر نوشِ آن پای می فشارد و بر خوردنش زار می زند.  

 با این حساب علیرغم تاریک و روشن های زندگی بشر و به رغم این که تمام متون به جای مانده از خلقت تا کنون رمزگشایی نشده است، ولی راه تفکرِ بشر برای کشف این راز همچنان باز و هرکس مطابق سایز پیاله خود از این بحر معرفت، یکی جرعه ایی بر می کشد و دیگری سطلی از آن بر می دارد و... ، باید به قدر خود برداشت که بی بهره شدن از آن خسران است برادر.

آری برادر! بازی عاشق و معشوق گرچه تمام درد است و فِراق، اما شیرینی این درد به هزار آسایشِ بی دردی می ارزد. این بازی رنج آور را به عشقِ وصل باید فعالانه دنبال کرد که سرانجامش همه صلح است و قرار. این بی قراری به هزار سکون می ارزد. این آزمون، آزمون انسانیت است و مسابقه یِ انسان شدن، گرچه راحتیِ تنِ مادی، در تامین غرایز، ولی پرخوری از این غذایی مرگ آور، به چاقی مفرط مادی، و مانع پرواز روح و نهایتا سقوط خواهد بود.

1-    Http://jighagha.persianblog.ir

2-    خدایا از تکرار به رخ کشیدن ضعف هایم خسته نشدی؟! دلنوشته ای مربوط به روز پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ است که در آدرس ذیل قابل رویت است (http://mostafa111.blogfa.com/post/578/)

3-    و يسئلونك عن الروح قل الروح من أمر ربي و ما أوتيتم من العلم الا قليلاً (اسرا آيه 85)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 10:36 شماره پست: 589

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 خداوند بزرگ قدرتمندترین موجود در جهان بوده، می باشد و خواهد بود؛ همه ی هستی در ید قدرتش سیر می کند؛ لذاست که رفتار و سیره اش می تواند میزان سنجش حق بودن یا نبودن، بوده و این را به خوبی نشان دهد.

در مُلک این قادر مطلق فارغ از این که شما چگونه فکر می کنی، یا عمل می کنید، حداقل از مواهب دنیایی بهره مندی و گاها وقتی نگاهی سطحی و گذرا می کنی به نظر می رسد، حتی کسانی که به زعم ما در زمره دشمنانش قرار دارند، هم از مواهب دنیایی بیشتر بهره دارند؛ سرزمین های حاصلخیز و آباد، قدرت جهانی، ثروت جهانی، علم جهانی، آسایش بهتر و...

 

شاید این گفته شاعر هم در راستای توجیه همین وضعیت بوده است که :  هر که در این جمع مقرب تر است، جام بلا بیشترش می دهند.

در ذل قدرتش، مخلوقات او از شر قدرت لایزال و بی انتهایش احساس امنیت کامل می کنند به طوری که انگار از او ترسی وجود ندارد و او مجبور می شود عده یی (ص) را برای انذار و ترساندن و تذکر این مردم اعزام نماید و یا رسولانی (ع) را برای یاد آوری و به راه آوردن شان بفرستد، لذاست که او را باید بی خطرترین و قدرتمندترین موجود دانست.

مخلوقاتش به عینه می بینند که فارغ از اعتقاد و یا عمل خود نسبت به این حلیم و کریم مطلق، حداقل در این دنیا مطابق تلاش و لیاقت و ظرفیت های شان می توانند متمتع باشند.

خداوند متعال اگرچه بندگان خود را بیشتر دوست دارد و با غیر بندگانش دشمن است ولی اختیار بنده شدن را به آنان واگذار کرده و انسان ها اگر بخواهند می توانند طوق بندگی را بر گردن خود با افتخار بنهند و یا ننهند؛ که اگر ننهند هم چیزی عوض نمی شود و باز ذیل چتر گسترده بهره مندی از نعمات او قرار می گیرند و در این دنیای مادی می توانند بهره خود را داشته و شاید هم بهره مندتر! باشند.

این است خصوصیت قدرت مداری خداوندی؛ ولی در همین جهان قدرتمندانی هم هستند که آنان نیز خود را خداگونه و یا نماینده خداوند می دانند و انسان می ماند که چطور؟! و میزان سنج آن چیست؟

شاید برای جدا سازی سره از ناسره، سیره خداوندی در برخورد با بندگانش می تواند میزان سنج خوبی برای سنجش خداگونه بودن صاحبان قدرت باشد.

صاحب قدرتی که با زور و با فشار به بنده سازی مخلوقات خداوند (آن هم بنده خود نه بنده خداوند) دست می زند چطور می تواند خود را خداگونه و یا نماینده خداوند بداند در حالی که خداوند در این راه هرگز به زور متوسل نشده است.

قدرتمندی که از تنعم درگاهش جز بندگانِ او تمتعی ندارند چطور می تواند دم از خدایی بودن و خداگونه عمل کردن بزند. در حالی که خداوند بهره مندی از مواهب را به تلاش و لیاقت و ظرفیت فردی منوط کرده است، نه بندگی.

قدرت مداران این دنیایی که تنها بنده ساز و بنده پرورند و برای افرد ذل حکومت خود آزادی در این رابطه قایل نیستند و تنها آنانی در دستگاه قدرت شان بهره می گیرند که بنده شده و یا اظهار بندگی کنند (اگرچه در دل شان هم شاید به این امر راضی نشوند) و میزان بهره مندی را نیز میزان سرسپردگی تعیین می کند (نه لیاقت و تلاش)، و هر چه مطیع تر، مقرب تر و برخوردارتر خواهد بود؛ چطور می توانند ادعای خداگونه بودن و یا نمایندگی خدا را کنند.

 این جا تفاوت سکان داری خدایی و شیطانی را می توان دریافت.

سیستمی را می توان خدایی و از نوع سکان داری خدا و نزدیک به آن دانست که این شرایط را برای مردمش فراهم کند، که بدون در نظر گرفتن اعتقاد و یا باورشان از عدالت در برخورداری، برخوردار و بر مبانی تلاش و لیاقت به مواهب (قدرت، ثروت و...) دست یابند، در غیر این صورت به سیستم شیطانی نزدیک می شوند.   

حداقل بعد از  بعثت رسول رحمت (ص) که گفته می شود خداوند عذاب دنیایی (همچون عاد، ثمود و..) را از بندگان متخلف خود برداشت، خداوند دیگر مبنای بهره مندی را بندگی خود قرار نداد، بلکه مبنا را تلاش و لیاقت قرار داده است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 9:6 شماره پست: 401

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گاهی انسان با خود فکر می کند که برای فرار از استرس و فشارهای جور وا جور زمانه که به انسان تحمیل می شوند چه می تواند کرد. گروهی از افراد عاقل و طبیعی به ورزش روی می آورند، گروهی با سفر خود را تسکین می دهند و... گروهی هم که عقل را در طاقچه گذاشته اند و از داشتنش فراموشش شان شده، به مخدرات رو می کنند و اسیر این غول مرد افکن می شوند؛ این دسته توسط زهر نیش این غول رستم افکن، در خواب و بی حسی کشنده، فرو می روند و دنیای خود و اطرافیان شان را به نابودی می کشند.

لاکوتای پیر مردی حکیم بود، او می دانست که

قلب یک مرد خارج از طبیعت سخت خو سنگ واره خواهد شد

او می دانست بی احترامی، به موجودات در حال رشد، و موجودات زنده

به زودی به عدم احترام به انسان ها منجر خواهد شد

قسمتی از یک قطعه ادبی از ادبیات سرخ پوستان امریکا

اما راه بهتری هم هست. آن هم ادبیات است که این راه گریزی بسیار بهتر برای انسان فراهم می کند، خواندن و نوشتن و غرق شدن در دنیای ادبیات می تواند گذرگاه خوبی به سوی فراموشی و خلاصی از درد روزگار باشد. در این دریای پر محتوا ماهی های بزرگی می توان صید کرد و در عین حال از استرس و فکر و اندیشه های مشکل زا نیز خلاص شد. این شیوه در قدیم هم رایج بود. افرادی که عاشق می شدند و معشوق در دسترس نبود، به یاد معشوق منظور در خود و در ادبیات فرو می رفتند و در وصف عشق به معشوق خود شعر می گفتند و خود را تخلیه روانی می کردند و در غیاب عشق با او عشق بازی می کردند و در همین بازی عشق با معشوق خیالی هم بود که متوجه می شدند که معشوق واقعی جایی دیگر است؛ و این اول رستگاری بود و رسیدن به این مرحله را در عرفان به بیداری تعبیر می کنند و یا به قول انگلیسی ها (enlightenment) و این همان قدم اول در عرفان است که از عشقی زمینی به عشقی بالاتر انسان ارتقا می یابد رفتن به اوج را برای انسان مهیا می کند که باید از این دنیای مادی کمی جدا شد و جدا شدن از این مادیت دوای دردهای دیوانه کننده یی از جمله استرس و... است که جنبه روانی و غیر مادی دارد. پس در دوره مهجوریت ادبیات؛ امروز که انسان مورد هجوم از همه جهت، دچار مشکلاتی شده، بهتر است که ادبیات را دریابد و در اقیانوس معرفت آن خود را غرق کند تا مسایل دنیای مادی کمتر زجرش دهد. در این جا شاید فردی از در درآید و گوید که قرآن می فرماید "این ذکر خداست که دل را آرام می کند" ولی باید گفت که اگرچه ذکر خدا چنین کارکردی البته دارد ولی راز و نیاز با معشوق خود ذکر است و ادبیات فارسی مملو از معرفت خداوندی است و این خود نوعی راز و نیاز، و این اقیانوس عظیم مملو از ذکر است. پس ادبیات را دریابیم که درمانی است بر دردها.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 8:31 شماره پست: 400

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

"در بهار آزادی       جای شهدا خالی"

عنوان شعاری بود که بلافاصله بعد از پیروزی این انقلاب بزرگ و خونین به زبان انقلابیون باقی مانده از مبارزه جاری شد که نشانه اوج تاسف آنان بود که بعد از سال ها تلاش خونبار همراه شکنجه، خوف، خشونت و وحشت خود را موفق می دیدند؛ ولی تاسفِ فقدانِ همیاران و انقلابیون با ارزشی را می خوردند که از شروع تلاش های انقلابی تا زمان پیروزی با آنان همراه و همسنگرِ مبارزه بودند و متاسفانه عمرشان به دیدن لحظه مقصود کفاف نداد. این درحالی بودکه این انقلاب ثمره تلاش و زجرهایی بود که آن انقلابیون و از جمله این شهدا متحمل شده بودند و لذا این شعار بسیار بجا و به موقع بود. چند سالی که گذشت جنگ تحمیلی هم اتفاق افتاد و شهدای از ین جمع افزایش زیادی یافت و بسیاری از انقلابیون هم در این سال ها به جمع شهدا پیوستند و یا به رحمت خدا رفتند تا این که امام شهدا (ره) هم به آنان پیوست و این بار جای او هم خالی شد.

 ولی این روزها وقتی توجه می کنیم نه تنها جای شهدا؛ جای امام (ره) شهدا و بلکه جای خانواده های آنان هم در جمع های ما و یا پشت تریبون های ما خالی است؛  گرچه خالی بودن جای شهدا و خمینی کبیر (ره) در دنیای مادی ما طبیعی است، ولی خالی بودن جای بازماندگان از این بزرگواران و خانواده های آنان که حق بزرگ و غیر قابل ارزش گذاری بر ما دارند، طبیعی نمی تواند باشد. این روز ها و دیگر روزها و خصوصا در سالروز پیروزی این انقلاب جای آنان نیز در مراسمات و یادواره روزهای پیروزی، و در پشت تریبون های این کشور از جمله در پشت تریبون صدا و سیما بسیار بسیار خالی است و بعضی انگار کاملا از یاد رفته اند و وجود خارجی هم ندارند در حالی که بزرگان این خانواده ها از جان برای این انقلاب و کشور دریغ نکردند؛ و در واقع صاحبان اصلی این انقلاب، آنانندُ ولی ما از آوردن آنان به جمع های خود و تکریم آنان و شنیدن سخن شان دریغ می کنیم.

حضور افراد زایش شده ی جدید در بین انقلابیون، اگرچه ممکن است مناسب و باعث مسرت شود؛ ولی اگر این افراد نو زایش شده با عقبه این انقلاب ارتباط (فکری و سیره) نداشته باشند و قطع ارتباط شوند، مشکل زا خواهند شد و شاید راه به بیراهه ختم شود. اگر انقلابیون دیروز و خانواده های باز مانده از آنها نباشند و نگویند که شهدا چه می خواستند و چگونه می اندیشیدند و برای چه به مبارزه پرداختند، شاید راه انقلاب هم گم شود، و کم کم سر از نا کجا آباد در آورد؛ که به درستی گفته اند که "گذشته چراغ راه آینده است" و گذشته افتخار آفرین این انقلاب، انقلابیون و همرکابان آنان یعنی خانواده های آنانند.

از ترتیب دهندگان جمع ها و مراسمات جشن پیروزی و... خصوصا از تریبون دهندگان صدا و سیما باید پرسید که انقلابیون دیروز در کجای برنامه های شما قرار دارند؟ آیا آمدن امام و همراهانش از پاریس را فقط باید از راننده "بلیزر" او، آن هم به تکرار شنید؟! که از فرودگاه تا بهشت زهرا روایت کننده راه و مسیر رانندگی خود باشد؟! مسیری که امام (ره) تا پیروزی طی کرد تنها از فرودگاه تا بهشت زهرا نبود و این برادر بزرگوار تنها شاهد این صحنه نیست، امام در مسیر مبارزه، مسیرهای زیادی را به همراهی یاران زیادی طی کرد و اگر همین سفر خطیر را هم در نظر گیریم، این مسیر از پاریس تا تهران و از آنجا تا بهشت زهرا و... نیز هست که بسیاری در این میسر ایشان را همراهی کردند که جایشان این روز ها خالی است؛ و باید به سراغ آنان و یا در صورت فقدان شان به سراغ خانواده های آنان نیز رفت. این سفر برای امام  (ره) و همراهانش سفر خطر بود و آنان به واقع جان در کف گرفتند و سوار تابوتی شدند که حاملین آنان هر تصمیمی که می خواستند می توانستند برایش بگیرند؛ و لذا همراهان امام در این سفر یاد لیله المبیت را با کارشان زنده کردند. 

قبل از این که امام (ره) در 12 بهمن 1357 وارد کشور شود و شروع دهه فجر پیروزی را رقم بزند، ده ها بزرگ از بزرگان این کشور در رکاب او و دیگر رهبران مبارزه جان در طبق اخلاص گذاشتند که از این تعداد بعضی هنوز هم حاضرند و برخی نیز خداوند آنان را از ما جدا کرد و نزد خود برد، تا جایشان در جمع ما خالی باشد، ولی هنوز که هنوز است خانواده های این شهدا و درگذشتگان که همراهان آنان در این مبارزه سخت و نفس گیر بودند، باقیند و سینه های شان مملو از خاطرات شهدای شان و در رکاب شدگان تاریخ این انقلاب است که برای مردم خاطرات آنان حتما شنیدنی است. آنان بهترین کسانی هستند که می توانند از دغدغه شهدای شان و انقلابیون بزرگ بگویند و راه و رسم و اهداف شان را تبیین نمایند.

جمجمه آیت الله سعیدی را شکنجه گران زنده زنده سوراخ کردند ولی از خانواده او در جمع های ما اثری نیست. خانواده آیت طالقانی در بین زندان رفته های و مورد تعدی قرار گرفته ها در زمان شاه بیشترین خسارات و زجرها را به همراه پدر دیدند ولی از آنان اثری در جمع های ما نیست. از خانواده شهید محمد علی رجایی فردی در بین جمع های ما دیده نمی شود، شهید محمد حسین بهشتی و... هم همینطور. از خانواده دکتر علی شریعتی (معلم شهید انقلاب) فردی در پشت تریبون های این کشور دیده نمی شود و اگر از فرزندان شهید مطهری آقای علی مطهری و یا برادر شهید باهنر در سیاست وارد نشده بودند، نشانی از آنان هم نبود، البته نمی دانم از خانواده آنان همچون همسران شان هنوز در قید حیات هستند یا خیر؛ از آنها هم اثری نیست از همه مهمتر در مراسمات این روزها و در صدا و سیما جایی برای خانواده امام خمینی (ره) هم نیست و آنان هم دیده نمی شوند؟!.

این در حالی است که از همه نزدیک تر به این شهدا و امام شهدا (ره) خانواده های آنان هستند. این انقطاع از آنان، بسیار خطرناک است که اگر انقلابیون و خانواده های آنان از جمع ها حذف شوند و سخن شان شنیده نشود و پیام شان منتشر نگردد؛ از بین راه پیوستگان و این اواخر پیوسته ها، ممکن است راه را به سمت دیگری که اولویت بنیانگذاران نبود هدایت کنند.

 افسوس که در این بهار آزادی باید گفت هم جای شهدا، هم  جای امام شهدا؛ و هم جای بسیاری از انقلابیون و حتی خانواده های آنان هم خالی است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 20:43 شماره پست

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...