SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha
سخنی به نظم و نثر

سخنی به نظم و نثر (22)

  • 24
  • مهر

گفتی که دلدار توام        دلداری ات را رو نما

گفتی پریشان توام    گفتم پریشانی چرا

مقصود شد روشن زمن    عشق است انجام مرا

لیکن به عشق و عاشقی     ماوا نمی ماند مرا

ماوا بود آغوش تو   ماوا بدین دوری چرا

ماوا نمی خواهم برو    ماوا نمی باشد مرا

من ساخته از دردم، بگو   درمان نمی باشد مرا

حُسن جمالت می کشد    زین لب بدان دندان مرا

دست از دل زارم بدار        ای جان و دل رسوا مرا

زین رو سیاهی تا به کی    خواهی کنی دنیا مرا

من کشته عشق تو ام      کشته تو می خواهی مرا؟

کشته شدم اکنون برو    تنها رهایم کن مرا

گفتی خریدار توام    تنها رها کردی مرا

رسوای رنجورم  برو     تنها رهایم کن مرا

پی جوی عشقت گشته ام      اندوه، دو چندان شد مرا

رو دست بر دار از دلم     نادیده غوغا شد مرا

من این حکایت را کجا    گویم رها گردد مرا

از آتش دل داده گی        دل مبتلا کردست مرا

رو و رها کن عاشقی     عشق است رسوایی مرا

رسوا بدین دربار عشق    رسوا کند آقا مرا

من کنج این خلوت شدم     خلوت رها کردست مرا

خلوت نخواهم زین پسین    دروازه ی جلوت مرا

من سوختم آتشفشان   آتش به جانم شد مرا

مردانه آتش می کشی   خرقه بدین جلوت مرا

خرقه کنون رفت از تنم    لیکن تنی نیست مرا

تا که کنم قربان تو      این جان و این تن چون مرا

نیست این جهان را جایگاه    این جان و این تن را مرا

تا که کنم رسوا به تو   این جان و این دل را رها

24  مهر ماه 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 10
  • مهر

لبم به جام تو گشت مجنون، و عاشق و مست

مستم من از دیدار روی جمال تو

مست که نه، هوشیارم، و بدیدار تو مست‎

‎ عشقم تویی و دیدار تو مستم می کند

عشقی، و دیدار هم برایت شده مست‎

وارد چو شدم بر دل دیوانه تو

مستی ز سرم جست، به دیدار تو مست‎

خوب است نگاهی بکنی بر دل دیوانه من

 این  دل که بود هر لحظه در هوای تو مست‎

در ره عشق تو دادم همه سرمایه ی خود

دل گشت به تو سرمست و دیوانه و مست‎

شادی و غمم به هم شد اکنون که تو

دادی دل خود به یار دیرینه ی مست‎

مستی من نبود نشان ز ابروی تو یار

چشم است، که او هم، به ابروی تو مست ‎

افتاده ام کنون به خاک سیاه غمت چنان

دل گشته دوباره مجنون، وز روی تو مست‎

دیوانه ی آن جمال نیکو خصال توام

دیدار دوباره کن، تو ای مقصود منِ مست‎

کنون که ندارم عنان دل در دست

دلم روانه است، سوی ابروی تو مست‎

لبم به پیمانه جمال تو گشت روان

کنون چرا تو دهی حواله به پیمانه ی مست‎

و من چنان مدهوش دلِ گرم نواز توام

حواله ام نده ای دوست به پیمانه و مست‎

پیمانه خود تو پر کن از شوق و شرار عشق

که عشق مراست، دلیل مستی و پیمانه و مست‎

دلم به هوای روی تو پر می کشد ز جان

تو نیز به نگاهی، بکن تو این دل مست‎

گشته ام هوادار روی تو ای دلیل مستی من

تو خود دلیل دل باش و باز بکن، تو مست‎

‎مستی فزون شده کنون ز مستی دل من

کجاست قهقه مستی یار دلکش و مست‎

منم قلندر مستی به جام یار خوش لب خود

لبم به جام تو گشت مجنون، و عاشق و مست‎

‎کنون که سرخوشم از جام و کام لب تو

لب است، لب دار می و پیمانه ی مست

روحم به قفس شده در فراق دل تو

دل کجا و لب و پیمانه ی دلداری مست

‎ سید بس است تو ختم کن حکایت مستی

پیمانه به سر شد و شکست این دل مست

دیدار دوست، ما را به میخانه کشانده است

نوشیدیم و نوشیدم و گشتیم از می تو مست‎

جانم کنون شد همره لبان پر داستان تو

لیکن ندیدم جز تو من، دیوانه ایی مجنون و مست‎

من خود ندانم چون کنم در این هوای عاشقی

مجنون شدم، محروم از او، بازم به عشقش مست مست‎

بازم روان است زین چمن، گل های رنگارنگ دل

 دل می شود رنگی ز او، وز راز گل ها مست مست‎

دل شد به آغوش تو بند، این است گناه این دلم

آغوش تو شد گو در کجاست تا گیرمش مستانه مست

گویند گناه است عشق تو، آغوش چون مدهوش تو

گویم کجاست تا گیرمش من در بغل مستانه مست

من زین همه دل دادگی در تو نجستم جز به عشق

دنیای من آغوش توست گو تا که گیرم مست مست‎

من باغبان دل شدم، چندی به عشقت رهسپار

کشتم در او من بذر عشق، زین خاک بی بر، مست‎ مست

کنون منم و عشق و هجران عاشقانه هایم تنها

حکایت عشق من کنون شد نوای بلبلان مست‎

گفتی تو باز کن برت برای دلم باز آر

گفتم دلم جولانگه دل است و نوای توی مست‎

کردم حکایت این دل خراب بر دل تو

دلت نسوخت از برای این آواره ی مست‎

حکایت غم هجران و این دل شیدایی

چگونه گویم به تو هوشیار و بی قرار و مست‎

شدم خراب ز بهر وصال همچو تویی کنون

همه شدند نکوهیده گوی این دیوانه ی مست‎

دلم به دل شده مشتاق و گوش به فرمان دل است

دلی که منسب و میزبانش، گردیده مست‎

خواهم که شوم مست و شیدایی یارم به عشق

تا باز کنم دروازه ی دلش به شیدایی دل مست‎

حسن نظرش مرا به خود می خواند

عشق است که می کند او را مست مست‎

محو گشتم من بدین دل در سرای عاشقی

عاشقی گاهی مدارا می کند، گاهی که مست

کنون منم و این حکایت هجران و عاشقی

هجر تو مرا می برد به کام مستی مست

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 04
  • مهر

دادی تو دل و دیده ام به باد ز عشق

آنگاه که رخ نمودی تو در برابرم ز عشق‎

رفتم ز دست انگه که عنانم بدست تو بود

دیگر نخواهم این عنان، که این هم برای عشق  ‎

ای دوست دلم به مهر تو بود گرم و مطمئن

گرمی کجاست در برابر این بارانِ مهرِ عشق ‎

ذهنم چون دلم به یاد تو پر می کشد ز من

درد است که درمان نخواهم، این درد جز به عشق‎

دیگر مخواه زمن که پایبند عشق شوم

زیراکه عرصه سیمرغ جای ورزیدن است‎ به عشق

این جا حریم مرغ های هوادار به عشق بود

ما را به عرصه این مرغ ها کجاست راه، به عشق

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 30
  • شهریور

صبح شلوغ تنهایی ام

بدور حُسن روی صدها، حلقه می زند دل من

میان این همه صدها، غرق تنهایی ام‎

بدیدار صد حسن صف بسته است دلم

میان این همه صف، باز در تنهایی ام

تنها کجاست و تنهایی ایم چه شد

هرگز نه ایم تنها، من و تنهایی ام

هزار تنها بُوَد مرا در این سفر همراه

خوشند چون من و حال تنهایی ام ‎   

غرقم در این حال و غواصی دلم

من واله و شیدای حس خوش تنهایی ام ‎ 

آرزو دارم یکه و رها چو تو

من هم رها نتوانم، ز تنهایی ام‎

هزار یار پریچهر به گرد من جمعند

هزار نکته بر آید زین فَرّ تنهایی ام ‎

‎قلبم گواه می دهد که ما را در این خوشی بس

حکایت من و این صبح شلوغِ تنهایی ام ‎

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 29
  • شهریور

شیرین قلب من

شیرین قلب من ای مظهر جمال

دایم بتاب تو بر این زار و بی قرار‎

من قطب نمای دلم کوک می کنم

بر خط ابرو و این خال پر شرار‎

من بوسه ها روانه این ماه کرده ام

اما ندیده روی خوشی من ز روی یار ‎

گشتم به دور خال لبت یار من ببین

عمری برفت و نصیب نگردید روی یار‎

لب در لبُ، وصالم نبود مختصر

این مختصر هم که گذشت در انتظار یار

‎آغوش من همیشه باز بودست بر دلم

بازم دلم هوای چون منی نداشت به اختصار‎

زنجیر دل چه خواهم، ای شیرین و بی قرار

زنجیر بدین محکمی از چه بسته یار‎

دشنه مخواه زین هوس، کز کفم برفت

عشق است که ماندگار گشته ام به یار‎

من بوسه از گوشه لبت خواستم، بده

دیگر چرا سخن از دشنه می کنی به یار ‎

افتاد شماره نفسم، زین عشق و این وصالت

این دست دست برای چیست، ز سوی یار‎

بیمار گشته ام به دل و دلبری چو تو

گلگون کن تو هم گونه به دیدار حُسن یار ‎

گشته ام من هم خریدار رخ گلگون تو

لب سرخ و امتداد رخ گل گونه یار ‎

عشق و هوسم  به هم شد ای یار

این نامه ز بر بخوان تو بر یار‎

مدهوش شدم ز عشق لیلی

مدهوشی ام تو خود باز گو بَرِ یار‎

شکسته ام دام هوس، به عشق گرفتار

عشق و هوسم یافت خریدار

 

دلدار یار

لرزیده ام من سوی تو، افروخته، آتش به دل

می سوزدم این جانُ جان، گردم من آخر دور یار

فرمان بده، تا من شوم، قربانی ات ای یار من

جانم شود چون تحفه ایی، قربان اون دلدار یار‎

جانم به لب شد زین وصال، این بخت نیکو فال سال

آتش کجاست، سوزد مرا، تا جان شود، محکوم یار‎

 

آه و اشک یار

من بوسه ایی ز یار خود، خواستم اهدا کند

 لیکن به دریا خفته ام، اکنون به آهی اشکبار‎

گرمی کجاست، سردی کجاست، حسم برفت از جان من

 من جان چه خواهم، چونکه او قربان کند، در پای یار‎

لرزان و گریانم به تو، تو در پی درد منی؟!

دردی نمانده بهر من، جز درد بی درمان یار‎

از سوز عشق تو شدم، در آب سرد زندگی

عشقم به آتش می کشد، این زندگانی بهر یار‎

در ظلم این آتش شدم، افروخته چون چوب تر

اندر صدای جیغ و جیغ، آشفته گشته خواب یار‎

خوابت به رویا گشته سیر، سیر از من دلگیر و پیر

سوزم ز عشق و عاشقی، در انتظار حرف یار‎

دارد تفاوت حال من، این حال بی حالات من

مجنون نخواهی تو برو، از صحنه دیدار یار‎

بزمم کنون در رزم شد، یارم چون در بزم شد

گویا فراموشش شده، این بخت بی یار یار‎

یادت کنم هر لحظه ایی، دریام توفانی شود

زین سیل بی همتای عشق، گردد بساحل یاد یار‎

آن دشنه پشمینه ات رفته است اندر جان من

زین مرگ و یکدم زندگی، گردیده خرسندم به یار‎

رنگین کنم من جامه ام در محضرت نیکو مثال

ای تو مثال زندگی، این زندگی است یا مرگ یار ‎

گاهی

گاهی به دام عشق تو، گاهی به راه مرحمت

گاهی میان غم رها، گاهی خوشم آغوش یار‎

گاهی فدایی گشته ام، گاهی شدم شیدای تو

گاهی به دردت مبتلا، تو همچنان فارغ ز یار‎

گاهی به دستم دشنه ایی، گاهی گلی از بهر یار

گاهی مدارا می کنی، گاه شکنجی بهر یار ‎

گاهی علیلت می شوم، گاهی شجاعم همچو شیر

لیکن به پای عشق تو، اکنون گرفتارم به یار‎

گاهی به تب می سوزمت، گاهی مدارا می کنم

گاهی هوای عاشقی است، تابان روانم سوی یار‎

گاهی به لب می دوزمت، گاهی به جان فرسوده ام

گاهی لب عطشانم و گریان روانه سوی یار‎

من عاشقی عشق پیشه ام، عشقم کجاست بی ریشه ام

ریشه کجاست می جویمش،  بر خط و اون ابروی یار‎

گریان شدم بر حال خود، این حال و این دلدار خود

جویم هوای عاشقی، بر قامت دلدار یار‎

جستم دلم را در رخت، جستی مرا بیرون ز دل

دل کن به روی من تو باز، ای دلبر و دلدار یار‎

ای ناز دلبرین

من گشته ام بلاکش دوران عجیب نیست

درد بی عشقی است که به بلا برده است یار‎

می خواهدت که به سلامت عبور کرد

از تب مسوز و برون آی ز تب که یار

‎من بودم و تو بودی و عشق و عاشقی

دردی که شد، درمان به رویت روی یار‎

چون آتش گداخته گردیده ام به عشق

عشق است که گداخته می کند جان یار‎

نهان ز داغ و دوریت نشاید شد

 سوزد به درد عشق، توان و جان یار‎

دیوان شعر من از عشق تو پر است

ای پرده نشین عشق، رخ نما بار دگر به یار‎

نهان مشو تو چنین از رخم که شد

این رخ همه نکته دان و مثال بی مثال یار‎

شدم بدین بزم شبانه همره و همراهت

که صبح را به تماشا نشیند اینک یار‎

ترا صبح تمنا چه سان رسد ای یار

که یار تو بر صبح تمنا کشد هزار منت یار‎ 

منم به بزم تو ای چراغ دل، چنان مشتاق

چنانکه به اشتیاق یار نشیند برای یار‎

شوریده گشته دلم در نوای و شور رخت

ذهنم به قافیه ماند و در بند ابروی یار‎

به صبح رسید این شب تار و بی قراری ام اکنون

برو به حضرت دوست می سپارمت ای یار‎

رها گشتی زمن و من رها نیم ز تو

دل شده شیدا و در اندیشه دیدار یار‎

‎من گرمی دلم را به تو دارم ای عزیز

زین گرمی تو است که شدم من همپای یار‎

من خود مسافرم بدین درد و عاشقی

گشتم به عشق مبتلا و شدم عاشق به دیدار یار‎

تنها نیم به تو ام همراه گشته ام

تنها میان این سفر عشق با دل یار‎

من و تو انتظار و صدای عشق،

شاید کند نظری سوی ما دل بی انتظار یار ‎

من کوک شدم به عشق تو ای ناز دلبرین

دل را که نکته به نکته روایت شدم به یار ‎

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 22
  • شهریور

ساحل دلبرگشای دوست

‎ ‎من واژه واژه ی، عشق را جستجو شدم

واژه کجاست تا که کنم من فدای دوست ‎

من گشته ام به وادی این واژه ها خراب

دوست در کجاست تا که شوم من خراب دوست‎

ای دل تو در خرابی خود ایمنی، بمان

شاید که دوست هم بشود روزی، خراب دوست ‎

من سایه سار گُلشن این عشق و عاشقی

یافتم فقط در پس ردای دلبر آسای دوست‎

من اسب سرکش این عشق و عاشقی

جستم به ساحل دلبر گشای دوست‎

من رفته ام ز شهر تو ای عاشق حزین

در جستجوی چشم کمان دار، سای دوست‎

من رُفته ام این دلِ غم دار ز عشق او

شاید که یافتم عشق، اندر ورای دوست‎

من می روم ز وادی حزن و خزین که اوست

من مبتلا، و اوست مبتلا به دوست

من گشته ام هزار کوچه ی دلم

تا یافتم داروی دردآشنای دوست ‎

ای دردهای بی امان و دلآرای من بسوز

زین دل که نیست، جای خوش نوای دوست ‎

درد دلم به دوری و نزدیکی اش نرفت

تا من شوم هزار روز، مبتلای دوست ‎

بیمار گشته ام به روی خوشش زان سبب که او

درمان کند این دلِ گشته مبتلا به دوست ‎

یارب به من بگو که چه سوداست عاشقی

بر باد می دهد همه ایمان و عاشقیست

دل رفت و ایمان و توکل همه فنا

این هم به لطف چشم خمارین عُزار دوست ‎

این چشم متبلا و این دیده خماریت

مارا به غمزه کشت، شده مبتلا به دوست‎

پرواز کرد این دم روح شاعرانه ام

در مستی و خماری و بی قرارِ دوست  ‎

بوسیده ام لب خندانت ای غزال

تا چشم نیفتد به تو، کجاست کام دوست

‎من در پی ات، لعل رخت گشته ام هزار

من گشته ام هزار لعل رخ، از برای دوست‎

جانم ملول گشت زین نایافتنی های چند

یافتن کجاست، جستن چه شد، از برای دوست   ‎

خوابت پرید زین قصه پر غصه غمم

از جستن و نیافتن از برای دوست   ‎

من زین نشستن و گفتن، در انتظار

یافتم هزار جستن و نیافتن از برای دوست ‎

من واژه واژه عشق را جستجو شدم 

 

کجاست

فرهاد کوهکنم، شیرین من کجاست

شیرین لبِ هزار غمزه ام چه جاست‎

من گشته ام هزار کوه، در پی اش

آن لولی مست هزار چهره ام کجاست‎

من را به سنگ بسته و یارم بدل چرا

آن سنگدل هزار خانه ام کجاست‎

من کُشته گشتم از غم دیدار روی او

آن مهوش زیبا چهره ام کجاست

گشتم خموش من بدین وادی خموش

چشم بی مثالِ خموش دلبرم کجاست

 

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 21
  • شهریور

‎روزنه ایی میان دل تو

بستی که بستی، پنجره های اضافی را

این روزنه های نیم بند به خوشبختی را

من روزنه ایی باز میان دل تو می خواهم

تا باز کنم گره های سخت معمایی را

من که به یک نگاه شیدایی روی ماهت شدم

تو در هزار کرشمه به سُخره ام نشستی دل شیدا را

 

عنان دل

تو غوغا می کنی ای دل

دل بی دل، چه غوغایی

دلی تو، دلبری تو

توانم نیست، غوغایی

تو افکندی عنان دل

عنان بر دل چکار آید

دلم را بی عنان کردی

شکار این و آن کردی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 04
  • شهریور

سحر! ای صبح دل انگیز جان،

دل ما رفت به تاراج غمت، رخ بنما،

دل به بیدادت شده ست زار و ملول،

کار اکنون به شک افتاد است، رخ بنما،

هر بار به جستجویت، گشتیم ستیغ ها را،

جز آتش خورشید، سهمی نبود ما را

سوختیم و سیاه گشتیم، زین همه سیاه بختی

سوزاند و خاکستر، این بخت سیاه، ما را

سحر ای کام دل ما، آیا سحری هست؟!! گاهی حتی به وجودت هم شک می کنم، هر بار که تو را در ستیغ قله های شرق جستم، دیری نپایید که صبر و انتظارم را اشعه های داغی پاسخ گفتند، که در پس ستیغ های بلند، به کمین غارت عشق و طراوت صورتم نشسته بودند، و سوختم و صورتم از انتظارت کدر شد، و هر بار این خورشید سوزان بود که پاسخگوی انتظاری بود که برای دیدنت داشتم؛ و تا به عصر سوزاند، و به سخره ام گرفت و به بازیچه ایی برای دلش تبدیل شدم و به هنگام غروب خسته از تمسخرم، و مست از غارت شادی و طراوتم، باز رخ در ستیغ های مغرب کشید، تا باز در صبحی دگر، ما را به بازی های سوزان و مسخره خود گیرد و لذت ببرد.

و باز همچنان تو رخ ننمودی، آه ای سحر، اصلن سحری خواهد بود؟!!، دارم شک می کنم به وجودت؛ زیرا هر بار اشعه های خورشید، با شعار نوید تو آمده بودند، ما را به سُخره تازیانه های داغ خود گرفتند، و هزاران بار با همین شگرد، آمدند و رفتند و میلیون ها از ما را عمر ستاندند و باز سحری در کار نبود؛ تو و عده دیدار تو، اکنون ما را به جایی رسانده اید، که حتی واژه سحر و درک تو هم، به بازیچه ایی تبدیل گردید، تا حتی هر "چراغ قوه" به دستی هم ما را گول زده، و در تاریکی و خاموشی با نشان دادن چند اشعه، از لمحات تو گوید و جلب مان کند و سپس در بی خبری تمام، هنگامی که در سِحر واژه سَحر فرومان برد، سخت به غارتمان بنشیند؛ تا آنجا که دیگر سحر برای سحرخیزان و جویندگان سحر به سرابی تبدیل شود، و سحرخیزان همچنان برخیزند و بی خبرانه مست و متوجه نورهایی شوند که به اغوای شان روشن می شود، تا خوب که در خود فرو شان بردند، به غارت و چپاول شان مشغول و موفق گردند، و حکایت ما شده داستان دست هایی که در سوراخی فرو می رود و هزاران بار گزیده می شود، و باز هم قصه مارها و دست های گزیده شده، که در هم می شوند و برای ده هزارمین بار، گزیده و حکایت همچنان باقی است. و گاه آرزو می کنم، کاش نه سحری بود و نه انتظار سحری، زیرا که چنین است حکایت انتظار سحر و دست های هزار بار گزیده شده.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 04
  • شهریور

تا که شدم زنده به وعده ی وصال

روی ندارم از درت، وعده به منتها رسان

من که وصال ندیده ام، جام تو از بلا بده

بلا اگر که خوش تره، بلا به منتها رسان

این همه روی ز من مکش، دلبر دلربای من

روی مرا بدان درِ، مقصد درگشا رسان

من که شدم سوی تو، تو هم دلی روانه کن

چون که ندادی دلی، دلم به آشنا رسان

بریدم من از همه، رو سوی تو کرده ام

تو هم نگاهی سوی من، یا دل آشنا رسان

ای که تو هر دمی به من، جام بلا می دهی

جام به جام می بده، زنده به منتها رسان

جام مرا شکسته ایی، قلب مرا ربوده ایی

روز مرا شب مکن، شام به منتها رسان‎

تلخ ترین جام را چشانده ایی تو بر لبم

کنون تو جام دگری، شکر به لب ها رسان‎

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 02
  • شهریور

زمانه! به پستوی عشقت چنان گرفتارم کرد

  که برون ز پستوی عشقت نتوانم زیست یار

حکایت لب لعلت، ای نگارین ابروی من

برون ز چهره ی ماهت، تصویر نتوانم یار

منم چله نشین درِ احسانت ای نوازشگر دل صبح

حکایت این انتظار و این عشق نتوانم یار

برون شو تو از این خرقه ی بی وفایی ها

که من تحمل این دوری ات، ندارم یار

تو ای دلالت عمرم، تو ای حکایت عشق

بدون تو این عمر به پایان، نتوانم یار

تو ای دلیل، در سلسله جنبان عاشقی، ای یار

شتاب که خود را بی قرار به تو، نتوانم یار

فروغ نور دل و دیده های عاشقان بی پناه!

 بدین پناهگاه مشتاقم، و بی پناه نتوانم یار      

مانده ایی تو در دلم، و ماندگار گشته ایی

به بستر دلم پایدار گشته ایی تو ای یار

ای روح غزل، ای قصیده های دل من

بشتابید واژه ها تا روان تان کنم سوی یار

منعمی خواهم ز طاق پشت ابرویش

کنون گرفتار شدم،  بدان خَم عاشقانه ای یار

می خوابم اینک بدان امید که در خوابت بینم

تا صبح به انتظار غزل، شب زنده دارتم ای یار

ای نیشتر تیز در دل آشوب زده ام

بِبُر تو رگ به رگ، رگ های آشوبناکم ای یار‎

آشوب می زند چو نی دلم از یاد تو به عشق

ای عشق پاک به آشوب بکش مرا تو ای یار

ترسم که جام تهی گردد از عشقت ای عزیز

پیمانه به عشق می خواهم از لبت ای یار

ای بهترین و ای کس و کارم بدین دنیا

بشتاب به بازار که خریدار توام ای یار‎

من خریدار لب و خال لبت گشتم کنون

 تو سزاوارمی و من هم سزاوار توام‎ ای یار

ای دل که می کنی جان، هر دم به هوای یار

یارم کجاست که چنین خوار می کند ای یار

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از2

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.