SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha
سخنی به نظم و نثر

سخنی به نظم و نثر (9)

  • 27
  • مرداد

 

قفل دل باز کن تا در خلوتگه دل ‎

رقص و سماع عشق را عیان بینی ‎

 

جانم من بسته به جانت، در این فرصت دیدار بیا‎

تو غنیمت شمر این وعده، و از پی دیدار بیا‎

حسن رویت، خم ابروی تو شد، وعده گه عشاقت ‎

خود بدین راه به تمایل پا بنه، و به رغبت تو بیا‎

رغبتی هست تو مارا، که به دیدار بیایی، یانه؟

گر تو را نیست چنین، باز از پی دلدار بیا

تو به لطف و کرمت در پی عشاق خود

با همه ناز و کرشمه تو به دیدار بیا

ما همه ناز کشان خم ابروی توایم

این هم ناز و کرشمه خریدارمُ، تو باز بیا

 

باورم نیست که تو در پس این دیواری‎

یا که در نقطه مرکز، به هر پرگاری

تو شدی نقطه زن مرکز دلداری ما

رخ نما، تا که شوی نقطه پرگار دلم

 

ای غنچه نشکفته دیدار، چرا بسته شدی‎

ای نور نتابیده، ز چه روی محو شدی ‎

ای شهد شکرگونه، که شهدت نچشیدیم چند‎

ای قند شکر پاره زچه روی، محو شدی‎

 

دلم در واژه می گردد تا بیابد واژه ایی لایق دوست

تا کنم گل واژه قربان به پای و بر دوست

 

من ماه نی ام، ستاره ایی در درگه دوست ‎

آسمانت پر ستاره، من یکی در آن بودم

 

می روی جانم را با خود می بری‎

من تا کجا باید شوم تا تو شوم

 

تابیدن تاریکی بر ماه کجا شاید ‎

شب با من و من با شب‎

گشتیم هم آغوش تو، تا ماه بر آید

 

ای ماه تو بر کنار بمان‎

چون ماه من از تو بر کنار است‎

تو ماه شبی برو ز آغوشم ‎باز

چون ماه من آغوشگه روز من است

ای ماه مزاحم، ز شبت دلگیرم

معشوق من اینک، روشنی بخش دل است‎

 

ای ماه که می جویی، آغوش به تاریکی

دانی که روشنایی است، تحفه برای این ماه

 

ای خیالت زده و جام شرابم ریخته 

بده پیمانه که محتاج می عشق توام

پیمانه ز سر گیر که دیوانه وش رویت را

چشم شهلای تو کشته است و دیوانه ابروی توام

من که غرقم در خال لب سوز عشق یار

افروخته دلم، در طلب خال لب سوز توام

 

ترک این خانه خمار کن سوی همه عشاق شو     

شوق عشق و عاشقی ما را به سلطانی برد‎

 

‎ترک کن پنجره را و از در شو     

این در است که تو را به بیرون می برد‎

 

من ز عشقت دل سودا زده دادم ز دست  

دل که نه همه ی جان برفت از دستم

 

من مرورت را به چشم خویش می بینم که چند    

در دلم چنگی است، جان سوز و جان افزاست این ‎

 

یار را با ما نباشد دلبری     

دلبری از یار جستن دلبریست‎

 

اندوه نگاهت مرا مست می کند

اندوهت این کند، عشقت چه ها کند

 

ماه من ای ماه در هم گشته ام‎

بوسه ای، گوشه لبی، دلدار را لبریز کن‎

 

لب ریز شدم ز عشق رویت ای ماه 

ای ماه وشم، گوشه لبی ده تو مرا

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 24
  • مرداد

در فراق جنون، عاشقی بر باد رفت‎

عشق می باید، تا به او درمان شوی‎

 

درد بی درمان عشق را عاشقی درمان بود

عاشقی است درمان درد بی پایان عشق

 

جنون که کنون شراره می کشد از دل من

پروانه وشم سوخته آتش اویم

 

در اوج لب و چشم یار بی مثال من‎

مجنون نشسته و شاهی کند تو را‎

 

از ابروان کمندت همی کشم‎

درد غم جدایی و تیری که شد رها‎

 

برو به کنج دلم در خواب خوش باش‎

خواب خوشی که به سودا دهم تو را‎

 

کشتی مرا و نکشتی بلا و غم‎

غم گشته مبتلا به بلا گشته ایم ما‎

خوش دردی است درد بی درمان عشق‎

تحفه ایست این درد که بیقرارم می کند‎

هدیه ایست که بی جهان خارم می کند‎

خانه ای است که بی خانمان و زارم می کند‎

کاشانه ایی است که بی پناه و هوارم می کند‎

 

در وادی عشق ره به بی راهه زدم‎

جان دادم و اندر پی جانانه زدم‎

جان کندم و جان دادنی نبود مرا‎

در وادی عشق جانانه ایی نبود مرا‎

 

در محکمه عشق محکومت بودم‎

در عشق تمام میخکوبت بودم‎

چشم از تو ندارم ای معشوق دلم

معشوق آواره به غمخانه چرا می خواهم

 

ای عشق برو زین دل ویرانه من‎

ویران ترم مخواه، که ویرانه ام ترا‎

 

محکوم تر از من در این وادی نخواهی یافت‎

که باختم نرد عشق و هیچ نجستم ز عاشقی

 

به گاه وصل تو جستم وصال تو‎

در مدح عشق رقصیدم و نفهمیدم تورا‎

 

چشمم به حلقه شهلای تو گرفتار آمده‎

سخت می جنبم و حرکتی نیست مرا‎

 

در وادی حیرتت چنان می گردم‎

انگار راه دانم و راه پرورم در این وادی‎

 

گشتم به گرد عشق که آزاد کند مرا‎

بی هیچ غل و زنجیر گرفتار کرد مرا‎

 

ای قلب پاره پاره چنین خون مکن مرا‎

در وادی عشق تو چنین خونیم چرا‎

 

ای نکته دان عشق که پیروز وشی تو‎

در گرد وادی عشق، پیروزی ام کجاست

دیوانه ام و به وادی دیوانگانم کرده اند‎

زنجیر به قلب ناتوانم کرده اند‎

 

ای بلبل سحر بخوان تو هم بخوان به عشق‎

کز عشق جاودانه تر نخواهی یافت‎

 

سر عشق را ندانم که چیست ‎

دانم که ویرانی است و سرگردانی‎

 

ای نوح کشتی عشق من‎

تو بگو ساحلت کجاست

با من بگو که حل این مشکلت کجاست

از داغ عشق پشت مان خونین است

خون می کند به جام، جامدار ما

لعل سرخ جام می

سردابه ام را آتش است

آتشی خواهم که این سردابه را خونین کند

 

 از نشان یار سینه زخم برداشته است

این زخم را به روضه رضوان نمی دهم

 

کجاست کلید دار عشق! تا باز کند قفل بسته را‎

ای قلب لبریز از هوای عشق و یار گذشته را

کعبه عشقم رو به ویرانی نهاد

کجاست جامه داری که پا پس نهاد

 

در سکوت عشق ستاره ها هم به خاموشی می روند‎

در مستی جنونست که آسمان دلم ستاره باران است

 

چشم روزگار گریان مباد به روی تو‎

روی تو را ماه هم به خجالت نگاه می کند‎

 

اشک هایت را به قیمت خوب خریدارم‎

از عشق، معجونی است که می تراود تو را‎

 

بر نگاهت سخت محتاجم کرده ایی‎

از عشق محو تماشا و ویرانم کرده ایی

 

ای بوسه زن به لب عاشقانه ام‎

بشتاب که مریض نگاهتم‎

 

بوسه ات بر گونه آلوده ام از شبنم صبح

زد شرر بر جان شب خیز و رنجیده ام‎

 

گفتم وصالت مقصد است ‎

مقصد کجاست ای یار من‎

گفتی تو مقصد دان نه ایی‎

مقصد کجا بنمایمت‎‎

گفتم دمی با تو خوشم ‎

گفتی خوشی ناید تو را ‎

گفتم دمی مجنون بشو‎

گفتی که مجنونی خوش است‎؟

مجنون بشو ای عاشق خسته جگر‎

مجنون تویی لیلی منم ‎

لیلی تویی مجنون منم‎

مجنون و لیلی گشتنی، باید که دلداری کند‎

 

گفتم خرابت گشته ام ای مه جبین خوش مثال ‎

گفتی برو فردا بیا ای یار من، آنجا بیا‎

گفتم خرابت گشته ام ‎

گفتی برو فردا بیا‎

فردا که شد گفتی برو‎

با یار خود آنجا بیا‎

گفتم ندارم یارکی‎

ای ظالمِ از سنگ دل ‎

گفتی برو کاری ندارم من به این فردا بیا

 

" دل به تو سجده می کند، گرچه تو قبله نیستی ..."‎

قبله تویی جام تویی خانه و کاشانه تویی‎

 

" نییم بی تو دمی بی غم کجایی ..."‎

کجا باشم همانجا که شمایی‎

غم و غمخانه با ما زاده گشته ‎

کجا باشم همانجا که تو هستی‎

 

"در انتظار فرصت عمری تباه کردم. فرصت جوانی ام بود من اشتباه کردم"‎

گفتمت فرصتت چون ابر است در می گذرد‎

شدی گرفتار گفته و این و آن و از من درگذشتی‎

 

حال وقت گریه نیست وقت سیر و گشت و گذار است ‎

گریه وا بنه و عمر به گشت و گذار بگذر‎

 

"تو نکو کاری و من بد کردم"‎

نکو کاری خصلت تو بود و من گرفتارش‎

دلبری حکایت راه تو و من گرفتارش‎

 

"دل بردی از من به یغما‎"

یغما گری کار ما بود و هیچ نصیب نگشت‎

 

حکایت تشنه ایی به سراب گرفتارم‎

سراب من تویی و من به تو گرفتارم

 

عشق در دل می سوزاند و خاکسترم کرده‎

جام پر از شراب و دل در آتشش سوزان‎

 

هم بودیم، و از هم دور و اکنون دورتر‎

اسیر قلب منی، تو ای یار شیرین سخنم‎

 

خدا! به تو می سپارمش این خوبترین قرارم را

گرچه قرار و مسکنتی نیست، بی قراری ها را

‎دل چو عاشق شد، هوایی در هوای یار شد‎

‎با تو بودم بی تو بودم، لیک بودم و هستم‎

با تو ام، بی توام، هستی ام از بودن توست ‎

 

دلبری کار معشوق و دل است

دل دلخسته حریف دل ماست ‎

در رفت ز دستم دل دیوانه او‎

جان فدایی بایدت، دیوانگی‎

‎جان فدایان را نشاید زندگی ‎

مردگی است ای جان جانان زندگی ‎

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 23
  • مرداد

این خاک که تو بر سر می کنی، از گِل ماست‎

از خاک کویرِ دل پژمرده ماست

خاکست ولی خاک گلوی عاشقان است

مرگیست که از گُل عشق تراود

مرگی است پر از فخر و غرور و شادمانی

پرواز دهد قلب و دلت به شادمانی

 

لب غنچه مکن بر دل دیوانه من‎

دیوانه شوم، جان به باد خواهم داد

 

لیلی ام من، که تو بادم خطاب می کنی؟!!

این چنین بی اجر و قربم، خاک می کنی؟!! ‎

بادی، و به باد داده ایی تو دل ما‎

بادی، و تو برده ایی آرامش ما

 

دل نَبُوَد، بیدادگه واژه هاست‎

عرصه جنگ همه مشاطه هاست

دل که کنی وا همه را ریخته

بر در سلطانیِ دل داده ها

عرضه سیمرغ، خرگاه من است ‎

خیمه گه غصه و آه من است

ره چو تو بردی به بر سرخ او

سرخ وش و سینه کباب من است

 

هنگ گردنت در وادی عشق صفایی دارد‎

ماندنت در عشق و صحرایش تماشایی بود‎

 

پای بگذاری بچشمم، جهانی را منور می کنی‎

عاشقی را بر سر دار جنون اوج شکرپاشی ست این‎

پای بر دل می نهی، این پای بر چشمم نی است‎

چشم پر خون می کنی، انگه که دل را چشم باز‎

 

گفت سِرّ دل، حدیث عشق آن گوهر نهاد‎

آتشی زد بر هزاران لاشِ گوهر سوز را‎

 

سر عشق و عاشقی در قالب معناست این ‎

گوهر است، گوهر شناسی بایدت تا رو کند‎

 

 سِرّ روی دلبران در بستر دیوانگی

روشنی بخش حریم لیلی و دربار شد

در بر عشق مجازی جستم آن یار گران

مه جبینم رخ نماید، آیا زین میان؟

 

افتاده ام به دام عشق و می کَنَم جان‎

جانی نمانده است به عشق، تا سماع کند‎

 

ما سرخوشان عشق، همه چیر باخته ایم ‎

تا سر عشق به دست آید، و مبتلا شویم‎

 

ای مرغ گیج طبع من برو، کمی بخواب ‎

تا خواب عشق بینی و سرخوش و کامروا شوی‎

 

" احوال دلم هر سحر از باد بپرس"‎

احوال دلت مرا به ابطال کشید‎

قلب و سخنم به روی اجلال کشید‎

 

ای باد صبا، سحر چرا می آید‎

این دامگه خبر چرا می آید

افروخت دلم به غم، سحر باز نشد،

این مرغ سحر بگو چرا می آید

 

"برو این دام بر مرغ دگر نه"

که این دامت مرا در بسترش کشت

 

در هوایت نبودم آن دم که در هوایم بودی

مدهوش سماع و رقص عشقم بودی

اکنون که با توام نگاهبانم باش

تا در قفست نمیرم این دم به سماع

 

این مرغ سحر نوید عشق می دهد

‎عشق و جنون، نوید یار می دهد

و بر مرده دلم، عاشقی می پاشد‎

 

سبزم به روی یار که انگار مه وشی است ‎

با بود او بر تارک گلویم، عشق می رود‎

 

شیرینی لبش به دارم می کشد‎

داری که مبتلا و سوی یارم می کشد‎

 

می سرایم از لب یار و هوای عاشقی‎

عشقست و جنون است و هوای عاشقی‎

 

 هورا بکش به زیر تابوت عشق من‎

عشقست که به بدرغه جنون نشسته است ‎

 

ای هفت فلک مرا رها کنید‎

تا بگذرم ز عشق، و به جنون رساندم‎

 

مجنون عشق لیلی ام و خواب خوراکم گذشته است ‎

خواهان دار لبشم تا به عشق در رسم ‎

 

لیلی وشان جهان مرا رها کنید‎

لیلی کجاست که مجنون به کُشت رفت‎

مجبوب من که به دام عشق نرفت‎

دل پاره کرد و به دام جنون فتاد‎

 

دردی است عاشقی که فراغ را نهایت است‎

دردی است فراغ که عشق را طراوت است‎

وصل است سکان عشق که به تدبیر عاشقی‎

داری شود به هنگام عشق در راه عاشقی ‎

ای سرخوش مست، تو دل از ما برده ایی‎

بر دار عشق تو دلم را به یغما برده ایی

 

ای مست عشق به هوشیاری ات مناز‎

ای هوشیار مست، به این مستی ات مناز

 

عاشق چو گشتی به دل جام سقوط کن‎

تا با شراب ناب توانا کنم تو را‎

 

تهدید می کنم به عشق که مجنون شوی تو هم‎

بر بارگاه عشق توهم حاضر شوی سماع کنان‎

بر جام غم چو نشستی صبور باش‎

عشق است و صبوری دوچندانم آرزوست‎

صبریست بر لب جام می، و مست و عاشقی‎

شاهد بیا که جام دگر ساز کنیم‎

 

 ای پادشاه حسن به انجام می رسد‎

وصل وصال بی مثال عاشقی‎

باشد که حُسن مددکار من شود‎

در بستر جنون و مدار عاشقی‎

 

از وصل گفتمت ای شاهد قرین ‎

باشد که فراموش شود، مدار زندگی‎

 

نشکن دلم را که این مرغ ‎

بر خیزد از بستر و مدار عاشقی‎

 

جانم به غم گرفتار آمده ‎

غم را دریغ نکن از جان آدمی‎

 

غمخانه ام خراب می عشق است و شاهد و ساقی‎

ساقی کجاست، عشق و جنون و عاشقی‎

 

مدهوش عشقم و لیلی رفته است ‎

غمخانه ام خراب شده، در پای عاشقی‎

 

عشق و جنون مرا خاک می کند‎

در پای عشق و اندر مدار عاشقی‎

 

ای عشق تو هم بیا به جنون در پناه من‎

من در پناه تو، و تو در پناه من ‎

 

غمخانه بگذار که خراب شود‎

ای یار بی قرین، قرابت نگه بدار

ای عشق من و سخنم در اوج دار‎

در اوج که می روم تو هم روا بدار ‎

همراه عشق و هم نفس جان باده ها‎

باده بده ز عشق و جنون به می خواره ها

پایم به گِل مانده و عشق، مراست‎ جان

من عشق می خواهم و جنون و می، می خوارگی

 

عاشق صفت! نفسم بند می شود‎

در پای باده و اندر مدار عشق‎

 

ای صبح بی غزلم، کی طلوع بایدت ‎

ماندم به شب، گرفتار عاشقی‎

 

پایم به گِل مانده و راهی به رفتنم نیست ‎

ماندم به عشق و کجاست جان عاشقی ‎

ای دردهای جهان به من رسید‎

خواهم که بمیرم به درد و مراد عاشقی‎

خواهم که ماند در این وادی خروش ‎

جایی که کٌشت، جان عاشقی‎

دردم فزون شد چون ز لعل لبش یادی شد‎

یاری که گذاشت مرا اندر مدار عاشقی‎

رفته است زین دل، و دل با اوست حال ‎

حالی به من نمانده در این راه عاشقی‎

مجنون شدم به عشق و عشق کُشت مرا‎

کشته است، عشق، مجنون و عاشقی ‎

بازم کنید بند، تا به پرواز دل رسم ‎

دل را رها کنید، بدین درد عاشقی‎

در بستر صبح جنونم، رهایی است ‎

آرام گیرم زین پس ببستر جنون عاشقی‎

 

"به حباب نگران. لب یک رود قسم ، و به کوتاهی آن لحظه شادی که بگذشت. غصه هم می گذرد"

سهراب جان سپهری‎

غصه را با عشق کردم تا که مجنونش کنم‎

در هوای دوست بی چونش کنم

هر چه گشتم در دل دیوانگی

دل ندیدم تا که مجنونش کنم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 22
  • مرداد

ای دوست مخواه که نباشم مبتلای دوست

بر چشم دل مگذارم، لطف بی منتهای دوست‎

چشم است سر سرای، و اندر هوای اوست‎

حق است دوست، و لطف بی انتهای دوست ‎

عشق است دوست، و من در اشتیاق دوست‎

بر خرمن دلم نشسته صفای بی انتهای دوست ‎

گشتم به لطف مبتلا، به خم ابروی و لعل لبش ‎

ای دوست بر سریر دلم نشین، تا انتها که اوست

کین دل بود، جایگه دوست‎ به هر دمی

این است سریر به پای قدم گشای دوست‎

گردی چو مبتلا به لطف و صفای او ‎

زنجیر به گردن و گردی فدای دوست‎

ای دوست بده باده ایی به دست خود ‎

زیرا که شد دلم مملو از هوای دوست‎

ای دوست خوب من ای سوسن دلم

از لطف، نگار بر دلم از نوای دوست‎

بر لوح دل نشسته ایی و من مبتلا به تو

ای مبتلا شنو تو نوای خوشنوای دوست

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 01
  • مرداد

بشکنید ای بغض ها و پاره کنید این گلو را،

تا مانع فریاد نشود،

تا بلکه برون ریزد درد ظلم های بی پایانِ غرق شدگان در بیداد را،

تا خالی شود از دردهای متراکم و جان سوز،

پاره شود گره های پر از خون و خونابه،

برون ریزد گلایه های دردناک دل های ستم دیده،

تا شاید پاره شود رگ ها و خون از دل جاری شود؛

تا بلکه خوندل ها به دادمان برسند و فرو نشاند این آتش جان سوز را،

دل سوخته را آتشی بیش مطلب و مقصود است،

تا چنان سوزد که دیگر دلی نماند، تا که حسی کند،

و آنگاه که دیگر حسی نباشد،

رهایی حاصل است، و دیگر خلاص،

آنگاه دیگر سوختن ها پایان یافته است،

دیگر تو را "رها" خواهند نامید،

دیگر هر دوست و دشمنی نمی تواند با جرقه ایی تمام وجودت را به آتش بکشد،

دیگر نخواهی سوخت،

و آنروز که سوختن پایان یابد

دیگر تو را چه غم خواهد بود،

دیگر خدا هم، همچون تو شاهد سوختنت نخواهد بود،

ایزدا!

دیگر تحمل سوختن هایی بیش از این را ندارم،

خدایا این همه آتش برای این وجود ضعیف؟!

ما را چه دیدی که این چنین در شعله های بلند و سوزان مان انداختی؟!

مگر ما کی هستیم، که این چنین باید بسوزیم؟!

پروردگارا!

ریزان و ضعیفان از خلق خود را، بزرگ و قوی انگاشتی،

ما کجا و این توفان های سهمگین،

ما کجا و توان تحمل این شعله های قدرتمند.

قلبی به اندازه یک مشت را کجا گنجایش این همه آتش و درد بود،

کاش این قلب بایستد، و بی حسی حاصل شود،

کاش از سنگ و بی حس بودم،

که سنگ ها راست، نعمتی بزرگ،

چقدر راحتند که بی حس از کنار هر حادثه ایی می گذرند،

در ریز و درشت حوادث، در جایگاه شان محکم ایستاده اند،

اما ما،

 به هر بادی چون بید می لرزیم،

به هر جرقه ایی آتش می گیریم و به تمام می سوزیم،

به هر لرزشی فرو می ریزیم.

و باز آن قطعه سنگ، به مثال کوهی، بر هزار حادثه ایستاده و راحت نظاره گر است.

و چقدر آسوده اند، بی حس شدگان

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 28
  • تیر

کاش دلیل تازه ایی برای زیستن می یافتم

کاش نقطه ایی ارزشمندتر برای دوست داشتن بود

کاش برای عشق، معنایی روشنتر و ملموس تر بود

اما حیف!

در روزگار گم شدن در بی معنایی ها،

تکیه گاه هایم سست تر از آنی است که بتوان بر آن تکیه زد

قرارگاه هایم بی بنیادتر از آن است که بر آن قرار گیرم،

آه! بی قراری ها را پایانی نیست،

آسودگی خیال، اکسیریست دست نایافتنی،

غرق بی معنایی میان مرگ و زندگی دست و پا زدن است،

کاش بازیچه های زندگی، باز شنبه تا چهارشنبه هایم را می بلعید؛

تا تنها دو روز برای فکر کردن به روزگارم، وقت می ماند.

تا بی خیال حال، پنج روز را در حال، مردگی می کردیم،

تا تمام شود این فرصت کوتاه، و تمام،

تا تمام شود فرصت گل زدن های بی معنی،

و گل خوردن های اساسی،

کاش،

و باز اسیر کاشکی هایی که کاشتند و هیچ از مقبره اش سبز نشد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 24
  • تیر

آه ای قافیه باخته ها!

غم قافیه های باخته را مخورید،

چرا که قافیه ها سر انجام باختنی است

و همه، روزی قافیه را خواهند باخت

قافیه ها را باید باخت تا عبور کرد

و از قافیه های بسته و اسارت بار گریخت و خلاص شد

با این قافیه های موجود، زندگی باز خواهد ایستاد،

زندگی روزی بی قافیه خواهد شد

و تا نشود زندگی زندگی نخواهد شد

این قافیه های یکنواخت و خسته کننده اگر نشکند

در این قافیه خواهیم ماند و خواهیم سوخت و خواهیم پوسید

این قافیه ها اگر نشکست هم، تو خود آنرا بکشن

باید شکست و گریخت،

از این قافیه های تنگ و تاریک

زندان قافیه های تنگ را گریختنی است

ورنه باید ماند و نظاره گر نابودی خود شد

بشکنید ای بندهای قافیه ایی

بشکنید ای حصارهای زیبانمای قافیه ایی

بشکنید ای زندان های بی منتهای نظم اسارت بار

بشکنید تا آزاد شوید، ورنه در تنگی اش خفه خواهید شد.

و ای قافیه های باخته شده!

شاید خلاص، و زین پس دیگر در پس شما به اسارت نباشم

شاید!

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 21
  • تیر

در خلسه های امواج سهمگین تنهایی،

این لهیب عشق است که زندگی می بخشد،

ورنه باید دق کرد و مرد،

عشق، واژه ایی است که ما آنرا ساختیم

تا از پس دردهای نازل شده برآییم

از پس تقدیرهای ناگوار و نوشته شده

از پس رنج های بی پایان

عشق!

ای درمان دردهای بی درمان

ای داروی غم های پنهان

ای اکسیر حیات

ای مرحم دل های سوخته، از ظلم های بی پایان

همچنان بمان که نزول درد را انگار پایانی نیست

و تو همچنان خواهی درخشید

عشق!

گرچه زمینی ات می پندارم

اما انگار از هر آسمانی، آسمانی تری

گویا از آسمان هم دارویی شفابخش تر از تو نیامده

بتاب ای گوهر درخشنده و شفابخش، بتاب

و شما ای سرسپردگان عشق!

دل سپارید،

که دل سپردن از سر سپردگی سر است،

گرچه او سرسپرده می خواست،

ما دل سپرده بودیم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 05
  • خرداد

این روزها هوای پرواز دارم،

در آن بالا بالاها

جایی که عقابان تیزپرواز سیر می کنند

در آنجا که نفس باز است و از آلودگی ها خالیست

آنجا که آسمان بی منت، به هر بهانه ایی، وقت و بی موقع می بارد

و دریغی از بارش حتی اگر به قطراتی هم که شده، ندارد

آنجا که هر پایی بدان نرسیده

و تنها مردان سحرخیزند که عاشقانه در آن سیر می کنند

جایی که آهنگ باد، طوفانی است و مدام می وزد

و به چشم بهم زدنی تو را روانه جایی دگر خواهد کرد

در آنجا که آذرخش صاعقه ها نزدیکترین به زمینند

آنجا که جای خس و خاشاک نیست

عرصه عرصه ی صخره هاست، شیب های سخت

پرتگاه هایی که جان را برلبت آماده کندن می کند

دیار مبارزات سخت و طاقت فرسا

آنجا که خورشید را هم ابرها از زمین دور می کنند

و همه چیز دست نخورده و پاک از آلودگی هاست

انگار خداوند دایم به چهر پردازی اش مشغول است

و رنگ و لعابش عوض می کند

درحالی که جاهای دیگر را انگار به حال خود رها کرده است

+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 8:38 PM توسط سید مصطفی مصطفوی  | 5 نظر

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت انسان است که تبلور ان در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، در همین راستا است که خواستم با داشتن وبلاکی من هم به خیل استقاده کنندگان از این سیستم پیوسته و از ان بهره مند شوم.