SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс
سخنی به نظم و نثر

سخنی به نظم و نثر (47)

  • 21
  • دی

 ما را به امید صبح، به درازا کشید تا به سحر 

ای طولانی ترین، یلدای بی قراری های شبانه ام      دراز شد، سیاهی طولانی ات ای شب

بی قرار و بی تابم، به سرگردانی های شبانه ام،      آن هم که گم شد در این سیاهی طولانی ات ای شب

گم گشته ام میان همه سیاهی ذهن مغشوشم     تو مرا دوباره باز یاب با نور ماه شبانه ات ای شب

ما را به امید صبح، به درازا کشید تا به سحر        صبحی نخواهم از تو، تا که هستم بی قرار به شب

سروده شده در 30  آذر 1397

 

امید ای آخرین تیر در ترکش ما    دریاب مرا که به داشتنت سخت محتاجم

امید ای کمان کشیده بر غم ها    پرتاب کن که به تیرت سخت محتاجم

17 آذر 1397

 

حکم است، حکم ما، که هر چه خواستیم آن بشود     جان است، جان شما، بدانچه خواستیم قربان بشود

ماییم که پرده دار غیب خداییم و بس   گوییم که آنچه خواهیم باید آن بشود

16 آذر 1397

 

ای صاحب چشم و ابروی کمان دار دلم     دلبر چو شدی، دلبر و دلدار برایم تو بمانی

من چشمه جوشان دلم، ای صبح امیدم     امید من ای چشمه جوشان خدایی، تو همانی

 

او ساخت، و به هزار چرا گرفتارم کرد   ‎ روزگارم گذشت با چراهایی که پاسخ نداشت

هی چرا کردم، باز هم چرا، و هی باز چرا    او پاسخی بدین چون و چراها، نبود و نداشت

29 آذر 1397

 

یاد یاران کُشته ما را در فراق روی شان    یادشان جاری کند اشک بر رخسار ما   ‎

ابرهای یادشان چون رخ نمایند در دلم     آسمان قلب من ابری شود، اشکی بر رخسار ما‎‎

10 آذر 1397

 

سپرده ام خود را به موج، موجی که         انسان را با خود به قعر نیستی می برد

سرمایه ی عمر ما گرفته و پیش می راند      کاروان کشته های متحرک که با خود می برد

28  آبان 1397

 

به دقایق این جهان چو می نگرم   جز می و میخانه ات نمی بینم

تویی عشق اول و آخر من    جز به نامت سخن نمی شنوم

نیک چو در شاهد و ساقی می نگرم    جز به نام تو می نمی نوشم

 

مگس دلم دور می زند به دور دلم       تا غمی یافته و نشیند بر آن  ‎

مگس صفت شد این دل و هردم نشست به غمی    کجاست شادی تا که نشانم دلم بر آن


ای کاش بیدها را سر نمی بریدند‎، این جماعت همه ی بیدها را سر خواهند برید، تا آب را از جوی بدر کنند، و در جوی دیگری که می خواهند، جاریش نمایند.‎

23 آبان 1397

 


نخواب که خواب تو را ز من ربود‎     یارب این ربودن خواب از کجا رسید

 

سجاده ات به می عشق رنگین بود‎    این بود که ما هم به سجاده ات شدیم‎

 

من کجا رخنه در دل یار کجا      تا دستی نکند دراز، کجا توانم گرفت دست

 

من خریدار دل عاشق کش یار شدم     دل او هم نظری بر من مفلس دارد؟!

 

رنگ تو به رنگ عشق مزین است    ما را کجا و رنگ عشق زدن به تو

یار آنچه بخواهد، نظر یار همان است   عشق آنچه طلب کرد بر او عرضه نمایم

شیرین من ای نگارین گل یاس!      یاری ز تو می خواهم تا کوه کَنَم چون او

رویای من ای دوست، حکایت توست    حکایت شب دوستی و آشنایی توست

تو زمستان مرا، بهار خرمی بودی    کنون ز حسن بهار بگو، که در رخ توست

18 مهر 1397   

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 20
  • دی

ره نبود است، که روان وز پی این ساقی و مطرب شده اند

کیستی که چنین دیده ی من، مست نگاه تو شده        عالمی چون که ندیدست تو را، وز پی انگور شدند

نی به انگور، نه تاک، نی به خُم و خمخانه     ره نبود است، که روان وز پی این ساقی و مطرب شده اند

همه مستند، خمار از مستی نانوشیده می ایی آتشزن    من کجایم؟ که آنها ز پی گم گشته تاری ز ابروی تو شدند

خسروانِ مُلک حُسن پی کرده خیالند، اندر پی تو      ما بدین راه شدیم، راه نبردیم بدان ره، که شدند

خود بگو این چه غوغاست، که به پا کردی تو      تو شدی ناله ی من، خواب و خیالم، که همه با تو شدند  

عفریت قدرت

ای عفریت خوش رخ، و بد رکاب قدرت    پشت درب ورودت باید، همه چیر را باخت

پشت درب خانه ات، انسانیت همه برفت    از خٌلق و آنچه خَلّاق به همه داد، شد لخت

سروده شده در تاریخ 8 دیماه 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 16
  • دی

من او را هستم، اما او مرا نیست

"طریق عشق جانان بی بلا نیست     زمانی بی بلا بودن روا نیست" [1]

ولی جانا بلا غرقم به خود کرد     مرا در خود نشاند، اینک دلم نیست

بلا آمد به جانم آتش افکند،      ولی در آتشم، اما دلی نیست

مرا مشغول کرد در آتش خود،    دل آتش شده، رُخصت به غم نیست

در آن آتش که می سوزد همه جان    مرا رخصت به کام دیگری نیست

تو و این آتشُ، این دردُ، این غم     مرا مشغول، به درد دیگری نیست

مرا چون دردِ بی درمان شدی چند،    بدین هنگامه هم بازم غمی نیست

شدم مشغول چون بر درد و درمان    تو رفتی از دلم، و اکنون دلم نیست

جانا تو بُگذار که ز لقایت اثر اُفتد     اندر پس آن دیده ما را گذری نیست

من چشم بِگرداندم و، نادیده رویت   گردیده ام عاشق، وَ زِ مجنون خبری نیست

ای زهره چشمک زن عشقم، رُخی بِنما      چشمک زدنت، بُرد دلم، و زِ درمان اثری نیست

فریاد زِ این ظلم، که بیداد نموده است   در چشم بلا دیده ما هم، اثری نیست

رفتی تو ز چشمم، به یک طرفه عینی    این دیدن تو درد، و زِ درمان اثری نیست

در خوف شدم تا که شوم کافرِ بر تو     ای عشقِ همه عاشق، بی عشق که جان نیست

صلابه کشیدی تو نگاه دل من را    بی حُسن نگاهت، نظرگاهِ دل نیست

من مست شدم از دیدن یکباره رویت،    بی دیدن تو، جلوه ایی از مست شدن نیست

رفتی تو ز اقبال دلم روی نِمودی     زین روی نمودن به تو هم، باز دری نیست

باز است ز اغیار، هزار درب به رویم    ای صاحب درب های بسته، باز دری نیست؟

بر بند همه درب به رویم تا که گردم     طوّافِ درت، اُفت و خیزانِ دری نیست

نگشای درت، و دیوانه و شیدایم کن   کین درد دل انگیز، غمِ طوّاف گرت نیست

درد است، بلا، سرگردانی همه چند    برگرد درت چون من شیدا، کسی نیست

هستند به گردت همه عُشاقِ جهانی     لیکن چو منِ درد کشِ، زرد رخی نیست

سوسن بنما رخ، که این دلِ خسته زِ آفاق   مجنون دردی است، که ز درمان اثرش نیست

حق است که آید نسیمی ز رخ دلبرِ این جان،    درد است زِ درمان، و دل را خبری نیست

ای رازگه دردِ نهانی، و ای صاحب درمان    ما را به رُخت، بَختِ دل آسا، رهی نیست؟!

ما پنجه به دل گشته، بِخون شد جگر ما    ای صبح دل آسا، زِ صبحت اثری نیست؟

دیوانه ی چشمت، به خَمِ اَبروی کمانت     دل مست شد از عشق، وَ زِ مستی اثری نیست

ما را به خرابات گذر دادی و رفتی    این را به چه منظور، که از می اثری نیست

ظلم است، یا لطف، بدین راه که بُردی     ره من بزدم، بر در آن خانه که کس نیست

تق تق بِزَدم، هر دَم و ساعت، دَرت را    دل مانده به بد کامی، زِ پاسخ اثری نیست

شامم سحری خواهد، ای گُلرخ جان ها     زین رخ نمودن آیا، به دیدار رهی نیست؟!

دیوانه شدم، مست شدم، زین همه گفتن     زین گفتن من، به رخت، آیا نِشانُ اَثری نیست؟

بردار حجاب از رخ گلگون و قشنگت   شیدای تو را زین همه گفتن، دری، روزنه ایی نیست؟

رفتی تو ز یادم، همه ی آن رخ زیبا    بردار تو این پرده، که این پرده دری نیست

ما را به مثالِ رخ تو راه فُتاده است   تو خود شدی از چشم برون، آمدنی نیست؟!

ای حاصل دریوزگی ما همه عشاق   از پرده برون آی، که زین راه، رهی نیست

ما را به وصالت دمی از می نما مست     مستی به جهان، جز ز می یار، رهی نیست

ای تاک بدوش، و ای شه صاحب میِ عشاق،    جامی تو به نرمی بنما، کز پی آن دم، غمی نیست

غم را بسپاریم بدین صاحب دم، جام،     وقت است که این جام بنوشیم، که کم نیست

لطفست همه، عین خُم عشق بُوَد این،      ای صاحب خُم، به جرعه ای از جام لبی نیست؟!

وقت است، عدالت به مدد آید و گوید     ای جام جهان بین، ز تو بر ما نظری نیست؟!

چند است که من کُوفته ام درب ارادت به دَرِ تو،  ای صاحب درب های عدالت، خبرت نیست؟

صُبحی، خَبری، مالک حُسنی، نَظری ده   کین شام سیه را، به غیرت سحری نیست

ای معرکه دار همه ی حُسن و جمالم   کوتاه دمی هم که شده، هیچ نظری نیست؟!

من واله و شیدا شدم از یکه نگاهت،    زین یکه نگاه تو شدم مست، نگاهِ دِگری نیست؟!

افسرده نگردم اگر از صبح بگویم   زین صبح دل انگیز نگاهت، اثری نیست؟!

ای صاحب مُلک و مَلکوت، دمی از اوج درا     بر ذیل درا، کین آمدنت را خطری نیست

دیوانه و عاشق همه در گرد تو در ذیل    زین آمدنت، لطف فزاید، غوغا شدنی نیست

چشمان همه، مست رخ دلدار در آندم    ای دیده مستم، به خود آی؛ آمدنی نیست

گر آمدنی بود به عشقش هزارند     از آمدنش مست شدند، آمدنی نیست

باید که بِگَردیم، گِرد شمع مستانه این دل   مستی چو فزاید، غم آید، که او را آمدنی نیست

نادیده و ناآمده مستم منِ عاشق،     گر آمدنی بود، زِ پس آن، غمی نیست

من عاشق این غم شده ام، در دل شب ها   غم آمدنیست، درد همینطور، و او نیست

گر آمده بود او، غم و درد بِرَفتی،    سجاده، مستی و می، و این جام دگر نیست

صد جامِ می و آن همه مستی، دگر نیست    ساقی چو نباشد دگر تُنگ و میی نیست

۱۰:۴۴

Sunday, 06 January 2019

یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷

 

[1] - فرید الدین عطار نیشابوری می فرماید

طریق عشق جانا بی بلا نیست   زمانی بی بلا بودن روا نیست

اگر صد تیر بر جان تو آید   چو تیر از شست او باشد خطا نیست

از آنجا هرچه آید راست آید  تو کژ منگر که کژ دیدن روا نیست

سر مویی نمی‌دانی ازین سر   تو را گر در سر مویی رضا نیست

بلاکش، تا لقای دوست بینی   که مرد بی بلا مرد لقا نیست

میان صد بلا خوش باش با او  خود آنجا کو بود هرگز بلا نیست

کسی کو روز و شب خوش نیست با او   شبش خوش باد کانکس مرد ما نیست

که باشی تو که او خون تو ریزد وگر ریزد جز اینت خون‌بها نیست

دوای جان مجوی و تن فرو ده   که درد عشق را هرگز دوا نیست

درین دریای بی پایان کسی را  سر مویی امید آشنا نیست

تو از دریا جدایی و عجب این  که این دریا ز تو یکدم جدا نیست

تو او را حاصلی و او تورا گم   تو او را هستی اما او تورا نیست

خیال کژ مبر اینجا و بشناس  که هر کو در خدا گم شد خدا نیست

ولی روی بقا هرگز نبینی   که تا ز اول نگردی از فنا نیست

چو تو در وی فنا گردی به کلی  تو را دایم ورای این بقا نیست

ز حیرت چون دل عطار امروز  درین گرداب خون یک مبتلا نیست

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 08
  • دی

توفان مکن ای دل، که عاشقی سوداست   

غمگین مکن دل من، ز افول گفتن ها     اندر دلم، افول ناشدنی گشته ایی تو یار‎

احساس و عاطفه ام، میل پرواز کرده به تو     تو باز مرا گذاشتی و رفتی به انتظار‎

زنجیر کرده ایی دل من را، تو در خیال      دل نیست که انبان خیال توست، در انتظار

دلگیر مشو تو ز همنفسی با من حزین،     چون تو گلی، حزینی به کنارت، به انتظار‎

من تو شدم، تو من شدی، در وادی دلخستگان   من هم شدم نمناک چشم، شد دیدنت هم انتظار‎

من بغض ها گشودم از دل خود، تا که بارشی      گردد به چشم هایم هویدا در انتظار

ای ابر های خیال انگیز دل، ز من روید    تا من کنم خلوتی، با این دلِ نشسته به انتظار

توفان مکن ای دل که عاشقی سوداست   سودای سرنوشت که دارم، به انتظار

سروده شده در 4 مهرماه 1397

دردهایش را به جان من می خرم دیوانه وار  

آسمان دل که جای عشق باشد اندر آن         سفره ایست آشفته از انواع درد و آرزو

دردهایش را به جان من می خرم دیوانه وار    آرزو را من چه سازم، کشنده است، آرزو

دل چو وا گردد به گرد شمع عشقی جان فزا،       دردها بیرون بریزد از دلم با آروز

سفره دل چون که وا شد در بر آن عشق تام     دردها درمان شود، آندم فراموش آرزو

محو گردد در رخ آن صبح عام و عشق تام    گم شود در آن میان هم عشق، درد و آرزو

فارغ از او چون شدم، بازم به درد آید دلم      در نبودش بازخوانی می شود، هم درد، هم آن آرزو

دیده ام باز چون مجنون عشق و دیدن رخ می شود،      تو نباشی، دردها را تازه می گردد، درمان آرزو

کن حکایت دیده را ای دل که سودایت برفت       دردها مانده است بر دل، دیده گریان بر این آرزو

سفره دل وا کن و بازم به اشک آلوده کن       گونه ها را خیس از درد اندرون، و دوری از آن آرزو

آرزو دارم که درد از جان فزون گردد دمی     فانی ام سازد بدین سودای دل با آن درد و آرزو

راحتم سازد از این درد؛ وزان دیوار بلند آرزو      پشت دیوارش بماندند و بمردند، صاحبان آرزو

دل ببند و، دیده وا کن ای که خان آرزو        عشق درمان است بر دردم، حاکی از آن آرزو

5 دیماه 1397

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 02
  • دی

 

او قبله را نمود، اما هنوز، رهم بدین شبِ بی جهت است

ای شاهِ شه نشین، شب های دراز بندگی           سجاده ات کجاست، قبله ات کدام جهت است

بگذار راز غمین این پرواز، در دل شب،      ماند به پر، کین روزگار، سخت بی جهت است

من قبله جسته ام زین راز دار و قبله نمای شب،      او قبله را نمود، اما هنوز، رهم بدین شبِ بی جهت است

من سرخی شفق را به صبح دیده ام       اما به سرخی شب رفتنم، هم، باز بی جهت است

ماندم که آرزوی صبح کنم، یا که نه     چون در ورای صبح، باز شامی بی جهت است

این سلسله موی دوّار، مرا به مرگ می برد     گرداب، آبی است، که به سمت قعری، نا جهت است

من مانده در سلسله مویت، ای یار خوش نفسم    این سلسله موی هم، در باد شامگاهی، بی جهت است

برقِ نگاهت برده از دل، همه هوش و حواس من       این هوش و این حواس هم باز، در بادی بی جهت است

زان شعله های لب سرخت سوخت، ایمان و عقیده ام     زین سوختن هم، شعله ها باز، در بی جهت است

گردن فراز، که از درازی گردن فرود آورم دل را     این فراز و فرود هم، باز به غایت، بی جهت است

دل را برای تو کنم سفره ی راز های مگوی خود      این راز گفتنم، هم باز از ندایی، بی جهت است

سر را به سینه ات گذاشته، تا که گیرم دوباره جان       این جان گرفتنم هم، باز برای کاری، بی جهت است

خواهی که برد لذت این راز بندگی، به صبح     بردار سر ز جام و ببین، که این همان جهت است

باید که دید در آفاق و در انفس او را        رازی که بر سر بازار نشسته، و با تو هم جهت است

من هم شدم مشغول جام و می و عشق کنون     وا مانده از راز ماندم و، هم یار هم جهت است

مشغول شدم به روی ماه نشانش تا به صبح     شب را ببین که در این ثانیه ها باز هم جهت است

صبح و شبش همه با هم، در من یکی شدند     نه صبح او صبح است و، نه شامِ هم جهت است

هر دو یکی است در این جامه دان عشق،    سرخی، سیاهی، و سبزی با سپیدی هم جهت است

تو از در صلح درا، در این وادی غمین عشق       خواهی که دید، جنگ و صلح هم، با تو هم جهت است

بی معنی است جنگ و صلح در این سرای غریب       غربت هم در آغوش عشق، با جام هم جهت است

آتش کجاست، جام چه شد، جسم من بسوخت      بگذار بسوزد این جسم، که این همان جهت است

صبح قرین عشق، با جامِ شامِ عشق پرور،     هر دو بدین راه خونِ عشق، هم جهت است

 ما را به رکوع و سجود نگه داشته اند      چون گم کرده جهت، این راه هم جهت است

بگذار و بگذر این مقال که خوشتر از سخن،      هزار راز ناگفته است، که مانده بر دهن است

سروده شده در 2 دی ماه 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 02
  • دی

جان به پیمانه زدم، دیده و دل رفت مرا

دل نماندست مرا، دیده بی دل شده ام    جان به پیمانه زدم، دیده و دل رفت مرا‎

حسرت دیدن رویت، سپر دیده شده    دیده بگشا و ببین، جان ز تنم رفت مرا

رخ و رخسار غمینت، ز پس پرده برون    کام باز کن و بگو، که کامی نرفت مرا

مَنِ عاشق شده ام، روضه گر تنهایی      غنچه وا کن تو به لطف، که ایام برفت مرا

دیده ام، چون که به ماه تو پدیدار، به شب،    شب من روز، و آید جانی، که برفت مرا

نچشیدی غم هجرت، تو در این وانفسا،   گر چشیدی، تو به عشق، باز گرد مرا

سید این پرده دری باز بِنِه، در این شب     که سیاهی شبش، گشته دل آسا مرا

کنون که خو گرفته ام، به سیاهی این شب ها    گو رهایم کند این هجر، در این دام مرا

صبح این عصر غزل خیز، رهینم با عشق     گیرد از صبح وصالِ رخِ تو، امید مرا

شب طولانی وصل است، و غزل خوانست شمع   صبح امید رُخش، تابید به پیمانه مرا

شده پیمانه ز خون دل من سرخ کنون     ای خدای سحرِ عشق، آیا سحری هست مرا

سحری من ز تو خواهم، که نباشد صبحی    در پس صبح اگر، باز شامیست مرا

مو تو افشان کن، بَرِ رَخشِشِ این خورشیدم    تو همان نوری، و دلم، محفل آنست مرا

تو بتاب بر دل ناپاک، و پاکم اکنون   که در این وادی دل، پاکی و ناپاک، نیست مرا

رخشش نور تو، پاکی است همه عالم را      تو بتابان و خلاصم کن، از این عالم بی تاک، مرا

لب به لب، کام به کام، خواهم گذر کردند، زین    صبح امید نخواهم، که تباهی است، مرا

بگذر از لب، تو از کام، از این می، سید    چون که او رخ بنماید، بُوَد این را، همه امید مرا

این همه ناز و کرشمه که بُوَد در رخ او     همه در وادی عشق است، که طبیب است مرا

گذشتم و گذشت، زین سد محکم فراق    سد عاشق کُش آن، لهبت آتش کِش عیار مرا

دیده پنهان در پس اشکی که از چشمم چکید     چشم ها گریان، و دل آشوب گردید مرا   

تو لب آبی، و از آب گذر کردی تو         تو کنون جانی، و از جام هم گذر دادی مرا

سروده شده در 1 دیماه 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 28
  • آذر

آزادی ای اکسیر نایاب روزگار ما

آزادی ای اکسیر نایاب، در کیمیای بشر!     امید به داشتنت نسل ها، ز ما که برد

تو وعده تحقق ناب خدا بودی به ما،     اما بشر ز من این هدیه باز پس گرفت و برد

ما را به صبح امید تو هزار بار فریفته اند،    صبحی که طلوع کرد، اما، ناگه غروب برد

بی تو من کجا به خدایی، رسم که او،    آزادترین است، و او هم هزارها، ز ما برد

من به کجا شوم آزاد، اگر نگردم من       به ملک او  آزاد، آزاد وشی که هرگز نمُرد

ما را خدایی، خواهند، و نمی دهند ما را،           آن را که خدا داد، باز او گرفت و برد

روزم به شب شد، و شب ها هم به صبح رسید   لیکن ندیده ام، چه هدیه فرستاد، گرفت و برد

ای تلخ کام زمان! که آزادیست تو را         دایم طلب تو می کنی از این و آن که، برد!

برگیر دست خود به دست، ای دستگیر خود   دستی ز آسمان نیاید، جز آن که، گیرد و برد

باید که خود دست گیری ز دست خود،     آن دستگیر هم آید، اما به قصدِ، گرفت و برد

من قصه های آمد و رفتن، هزار بار دیده ام   اما به آزادی، دستی ندیدم که گرفت و برد

باید که خود کنی آزاد ز قید و بند، خود را     دستی نباشد به آزادی، که گیرد دست، و برد

"ما را به رخت و چوب شبانی فریفته اند"   این گرگ نگیرد دستی، جز برای خورد و برد

ما را ز روز واقعه ترسانده اند چنین      لیکن روز واقعه امروزست، که از دست رفت، و برد

بردند آبروی هر چه دستگیران عالمی    به نام آزادی، تو را به هزار بند، کشید و برد

من یافته ام اکسیر این راز دلخراش      باید به انجام نگریست، و سپس رفت و برد

هر روز با شعار خوشش، کاروانی رسید و برد    باید به انجام نگریست، بعد گذاشت که برد

مدهوش مشو به نام خوش طلعت آزادی بشر     این دامگهی است، که هزار دام نهاد و برد

دیدی که گرفت هر خس و خاشک، بر دهن     این نام نامی خوشنام آزادی، آنکه برد

باید که جستجو نمود در پس لایه های شب   زین شب نشین که ز صبح آزادی، گفت و برد

 آنگه که او عیان نمود، همه کُنه ذات خود    باید که گفت بگذار سلطنت و مُکنت، و آنچه برد

هرگاه گذشت، ز آنچه او به کف آورده از فریب     آنگه بگو که این قافله با توست، گرفت و برد

بس دلفریب، به راه خوش آزادی نشسته اند    گیرند از تو عنان دل، و بیدل تو را گرفت و برد

سوراخ و دخمه ی ماردارِ، کسب آزادی     بس دست ها ز ما، برای آزادی گرفت و برد

دستی دگر مخواه، که کنم در این سوراخ پر ز مار      کین سوراخ جز نیش نداشت، ز ما دست بُرد

مارها، دست و دلِ همه را برده اند، به نام او     اما صبح که شد، باز قافله را بردند، همچنانکه برد

باید که جست، دستی ز دستان پاک خود     تا برد قافله زین دامگه، که باز او خورد و برد

راهی نبود و نیست و مباد، بجز کسب آزادی   لیکن مباد، سپردن قافله به پیشین کسی که برد

آزادی ای هدیه ناب خدایی به ما، بیا      برگیر دست جمله بشر، و پیش ران، که باید برد

این قافله را هزار مار، به تزویر برده اند     در وادی خوش انتظار آزادی، به انحراف، که برد؟

مردانِ مرد داده ایم ما، بدین راه ناهوار    مردانگی کن، و رسان تو به مقصد، بدین راهبرد

راهی به جز صداقت نداشته و نداریم، ما    باید سپرد راه را به خود، و همره صادق، و برد

آزادی ای اکسیر ناب خدایی، بنشین به انتظار   خواهم که جست و یافت، تو را بدین راهبرد

صدق و صداقت و انسانیت بُوَد ابزار،     مردان مرد خواهد که مسلح شوند، به این راهبرد

بس مارها نشسته اند، به کمین در این شب ها    تا باز برند قافله را، به منوال خورد و برد

بس سلسله ها آمدند و سکه زدند، به نام او    سکه به زیر پا نهاده، و مشغول خورد و برد

اینک ماییم و آزادی بشر در پیش      باید که گذشت از این تجربه، و این راه برد

راهی است پر ز سنگلاخ تزویر، و کینه و فریب    بستن کمر به صدق و صداقت، و سپس راه برد 

سروده شده در تاریخ 27 آذر 1397

      

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 21
  • آذر

ای خوش ترین نگاه به من، ای نور تابناک

سلام بر تو ای آفتاب عالمتاب هر روزم         تابیدنت را عاشقم، به رخشیدنت مدهوش

با من بمان ای گل روشن ضمیرم، ای ماه     به نورت، سخت محتاجم و گرمایت مدهوش

غروبت را لطف می بینم، ناشی از عشق       طلوعت بهنگام صبحگاهان، مراست، زندگی بخش

هزاران سال اجدادم به لطفت مفتخر بودند  و اکنون شاملم من، و هم بسیار شادم، و هم خوش

ای خوش ترین نگاه به من، ای نور تابناک    آمدنت خوش است، و رفتنت خوشتر ز خوش

ما را پناه گرم خود گیر ای مامن دل های سرد       ای گرم ترین سلام، تو سرد ترین کلام مباش

ما را به دیدنت به صبح، امید می فزاید،     مرهمی باش بر دل های ناتوان و مستمند و ریش

صبحگاهان پرندگان بعشق تو سُرایند     غروب بر بال پرندگان، به هنگام بازگشت نیز ترانه باش

من مستمند نورم، و تو خود تمام نوری     ما را به نور خویش گرم ساز، و بسازِ مان بَشّاش

آنگاه که تو ز آسمان عشقم فرود آیی     دیگر ما را زندگی تمام است، و نبیند خوش

سروده شده در تاریخ 20 آذر 1397 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 18
  • آذر

این صبح، تا به کی طلوع نکند، در نگاه تو

من منتظر بهارم، و بهاری نیست مرا    ای بهار دل! کجاست نفسگاه سبز تو

من بی زمستان، بهار را می طلبم     ای صبح بی تبسم سردم، کجاست کام تو

صبرم تمام، عمرم به پایان رسید، از غم تو     ای رستخیز بهار، کجاست سبزباران، روی تو

گویا که سبزی، به چهره سرخ ما نیامده،      ای سرخ روی زیبا مثال من، آمدم در پی تو

ما را به صبح سبز بهاری، وعده می دهی      این صبح، تا به کی طلوع نکند، در نگاه تو

ما خوش خوشک سوی آخر، روانه ایم      ای برگ های زندگی، تا به کی، بی سبزی تو

من نرمی علف های بهاری را طالبم       نی زردی برگ های پاییزگون و سرد تو

رنگین کمان باران بهاری، چو شکل گرفت   آندم چشیده ام ز روی خوشِ سبزروی تو

زردی پاییز، و سبزی بهارت، همه خوشند     لیکن به حال سرد من دوا، سبز است روی تو

سبزم نما، و سبزی گلگون، چشان به چشم     زین شب، سیاهی و تاریکی، نیست روا به تو

سروده شده  18 آذر 1397

 

گازی به سیب سرخ لب

باید که گاز زد بر این سیب سرخ لب        گازی به بزرگی یک لقمه لذیذ، در دهان

ما را به لذت گازی، تو لب فرست       سرخین خصال سیب وشی، قالب دهان

ترد و تمیز و پر از آب و شهد      تا که شوم چون تو مست، با او در این دهان

ای صاحب دهان؛ و سیب و شراب و شهد     ده لذتی بدین حسن نکوفال، این کام، وین دهان

بوییده ام به صبح، سیب را به اصل و فرع      نیکو طعم، و نکو اصل و، خاص این دهان

سر می خورد به روی لبم عطر و بوی او      تا چانه به فریاد آید، و گیرد گاز در دهان

فریاد سیب به هوا رود، گوید چرا که من     گویم تویی فقط لایق این شان و این دهان

ما را عمری، به اسارت تو برده ایی     اکنون برو تو بر لبُ، این گزش دندان در این دهان

سروده شده  18 آذر 1397

 

ز شرش شعله ها می سوزد، هر دم در آتش

دلم در کوچه پس کوچه های شهر می گردد،      پی گمگشته ایی، سخت پرسان و شتابان، در گردش

زبان خاموش، اما دل پر از آشوب، پر از جوشش،     نمی دانم چرا در اندرونم، چون سیر و سرکه در چرخش

هوایی پاک می جویم، سخن روشن بسان آفتاب    که روشن باشد و خالی ز هر گونه شرر، شورش

ندایی، صحبتی، اندیشه ایی، آرام و بی غوغا     سروری، شادی ایی، و یا لبخند زیبایی، ز آرامش

به رغم آنچه من پیشوازش می رم اکنون    ولی او به دنبال شر و شرار و شهرت و شورش

خدایا وارد مخمصه ایی، درگاه سوزانی شدیم اکنون    که از شرش، شعله ها سوزد، هر دم در این آتش

سروده شده  18 آذر 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 16
  • آذر

دیدی که به بادی خزان شدیم

شقایق! لب بند و برو تو زین قلب بیخیال     که تو گریان ز رفتن، و من گریان به ماندنم

شقایق ای گل لطیف صبحگاه بهاری من    به رفتنت، کنون به کنارم، و من هم رفتنی شدم

خروش سهمگین رفتنت، مرا نیز رفتنی کرد،     نشسته ام به داغت، ای گل بی مثال بهاری ام

می روم تا که نشینم به داغ رفتن تو،     بهار شادی من! دیدی که به باد کوچکی خزان شدیم؟!‎

سروده شده در شنبه 14 مهر1397

بارش های این فصل، ما را زنده کرد، و باز "خداست که زنده می کند و می میراند"

عکس های ذیل در 16 آذر 1397 از دامنه کوه توچال هنگام طلوع خورشید گرفته شده است

تقدیم به همه زیبایی دوستان

Click to enlarge image IMG_6324.JPG

طلوع خورشید در نیمه آذر بعد از بارش

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از4

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر