SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha

چگونه به یک سرباز گارد جاویدان تبدیل شدم

16 آبان 1397
Author :  
سرباز گارد در مقابل کاخ مرمر

سال 1346 بود که به سن اعزام به اجباری (سربازی) رسیدم و می دانستیم که برای جلب سرباز خواهند آمد و بالاخره آمدند و ما را برای اعزام ثبت نام کرده، و قرار شد در موعد مقرر اعزام، در مسجد اخیانی ها در شاهرود تجمع کنیم. همین کار را هم کردم و وارد مسجد که شدم افسر حاضر گفت "شناسنامه (ات را بده)" و من هم که مراتب احترام و عرف نظام را نمی دانستم، و بجای "بفرما قربان" گفتم: "بگیر" و او هم بی درنگ با یک شُمُش (ترکه چوب نرم درخت) که در دستش داشت شروع به زدن خم لنگ های من (در ناحیه پاهایم) کرد و کتک حسابی به من زد.

که "بگیر چیه؟! از همین الان تو سربازی، درست صحبت کن، نظم داشته باش..." پدرم که برای بدرقه آمده بود، هم با دیدن این صحنه به گریه افتاد و رفت. بعد هم همه ما را به مرکز آموزش 304 بیرجند اعزام کردند، و ابتدا فرمانده پادگان، آقای سرهنگ ستاد بازرگان برای ما سخنرانی کرد، و آموزش ها شروع شد، هفده روز من در این پادگان بودم.

یکبار ارشد ما گفت، بروید آن کلاغ را بگیرید و بیاورد، و در واقع این تنبیه بخاطر سخن و یا خنده ایی و یا بی نظمی بود که یکی از سربازها داخل صف کرده بود. کاری محال، ولی کسی توان نداشت که مخالفت کند. محوطه این پادگان رمل و ماسه ایی بود، و من آنقدر به دنبال این کلاغ دویده بودم که حالم خراب شده و به حالت مرگ افتادم، مرا به مسجد پادگان منتقل کردند، در حالت نیمه بیهوشی بودم و یکی از دوستان هم که با هم اعزام شده بودیم، به این عنوان که در حال مرگ هستم، داشت روی سرم قرآن می خواند.

بعد از هفده روز مرا نزد سروان دکتر طاهری (اهل شهر بسطام) فرستادند، که با تیمی برای امتحان و انتخاب سرباز نمونه برای نیروی گارد جاویدان، به پادگان بیرجند اعزام شده بود، و در درمانگاه شهر بیرجند استقرار داشتند، و او هم وقتی حال مرا دید، که نمیتوانم خوب راه بروم، با مهربانی گفت، "چی شده پسرم؟!" من هم گفتم "الان 16 روزه که این پوتین ها توی پای منه، اندازه ام نیست و بندهای پوتین، گوشت پای منو بریده و رفته داخل گوشت پا، با بشین و پاشو هایی که می دهند، این وضعیت بدتر هم شده ..." وقتی شرح حالم را شنید، ناراحت شد و گفت "مگر اینها انسان نیستند؟!"   

در نزدیکی دفترش یک چشمه آب بود، بلافاصله یک سرباز را احضار کرد و گفت : این سرباز را ببر و پاهاش را در آب قرار دهید، آنقدر نگهدارید تا پوتین ها در آب نرم شده و سپس آرام آرام بندها را باز کنید و پایش را از پوتین بیرون بکشید، حدود سه چهار ساعتی پاهایم را در آب نگهداشم تا پوتین ها نرم شد و بعد بندهای پوتین را باز کردیم و از پا جدا کردیم. کارمان که تمام شد به همین سرباز دستور داد، که وسایل این سرباز را ببرید پادگان بیرجند تحویل بدهید، او با این استیل بدنی و... مناسب سربازی گارد سلطنتی است و از همین لحظه او سرباز پذیرفته شده گارد خواهد بود، و آمارش را جزو سربازان پذیرفته شده اعلام کنید. با توجه به زخم های پاهایم به من دمپایی دادند و با همان دمپایی ها به پادگان سلطنت آباد تهران منتقل شدم.

به میدان پادگان سلطنت آباد تهران هم که رسیدیم، اولین کاری که کردند تمام آنچه به تن داشتیم، همه را گرفتند و ما را به حمام فرستادند. در حالی که حمام های پادگان بیرجند با گونی از هم جدا می شد و نه درب داشت و نه پیکر درست، آبش هم از بشکه ها تامین می شد، اینجا حمام ها آنقدر تمیز بود که دل مان نمی خواست که از آن بیرون بیاییم، آب گرم و عالی، بیرون که آمدیم دیدیم یک دست لباس نظامی نو آورده اند و خیاط هم آمده و اندازه گیری می کند که این لباس به تن ما خوب و درست بنشینه، سایز پوتین ها هم همینطور، کفش راحتی هم دادند که به همین صورت بود؛ و ما را به گروهان سه، گردان چهار، مرکز آموزش پادگان سلطنت آباد فرستادند، و بدین ترتیب شدیم سرباز گارد جاویدان.

نهارخوری پادگان هم که معرکه بود، میز و صندلی استیل، که صندلی ها گرد و به زیر میز با لولایی وصل می شد و بعد از صرف غذا می رفت زیر میز، پیش دستی های ملامین (که تازه این جنس ظروف باب شده بود)، قاشق ها، لیوان ها همه یک شماره خاص داشت و معلوم بود از آن کیست، بهداشتی و تمیز؛ در حالی که در پادگان بیرجند یک کاسه داشتیم که هم غذا می خوردیم، هم آب و... آن هم از جنس روی که خودمان خریده بودیم. اینجا همه چیز مرتب بود و چهار نفر سرباز هم از خود ما بودند، که مامور پذیرایی بودند، خلاصه خیلی سرکیف بودیم که عجب جایی آمده ایم.

اینجا اگر می دویدیم و ورزش و تمرین می کردیم، روی اصول صحیح انجام می شد، بعد از پایان آموزش هم به گروهان 12، گردان سه رزمی گارد سلطنتی فرستاده شدیم؛ یک شب در میان، یا دو شب در میان، می رفتیم آمادگاه صاحبقرانیه (کاخ نیاوران)، بعضی مواقع هم نوبت ما می شد که به کاخ های شهر می رفتیم. یک هفته می رفتیم باغ شاه، 15 روز، بعضی موقع ها یک ماه هم می رفتیم کاخ های شهر، مثل کاخ نخست وزیری، کاخ همایونی، کاخ عبدالرضا، کاخ محمود رضا، کاخ غلامرضا، کاخ مرمر.

یادمه یک شب عید نوروز بود، که من نگهبان دور کاخ شاهپور غلامرضا بودم، جایی که نگهبانی می دادیم روی چمن بود، و طوری می رفتیم که پای ما صدا ندهد، و مزاحمتی برای ساکنین کاخ ایجاد نکنم، اما هنگام نگهبانی خوابم برد، و از چمن خارج شدم و روی سنگ های دور کاخ، در حال راه رفتن و چرت زدن بودم، که ناگهان از خواب پریدم و محکم پایم را زدم روی زمین، که نیفتم زمین، و شاهپور غلامرضا که این صدا را شنیده بود، پنجره را باز کرد، با عتاب و خطاب گفت: "برو بیرون، برو بیرون، برو بیرون" در حالی که جرات هم نمی کردم که بروم بیرون، و ترک پست کنم، رفتم گوشه کناری مخفی شدم و با تلفن هایی که داشتیم، زنگ زدم به پاس بخش مان، و موضوع را گزارش کردم، و او هم گفت باش تا بیام تو را عوض کنم، صبح که شاهپور غلامرضا از خواب بیدار شده بود، به مناسبت عید نوروز به هشت سربازی که آنجا نگهبانی می دادیم، هریک یک سکه طلا "یک پهلوی" داد ولی به من نداد، و گفته بود این سرباز منو از خواب انداخته، ولی من معتقد بودم که او اصلا هنوز نخوابیده بود. این هم یادگاری ماند برای من از او.

یک بار هم درب کاخ صاحب قرانیه من و یک سرباز مسلح گارد جاویدان که من تحت نظر او بودم، مشغول نگهبانی بودیم، یک بنده خدایی با یک اتومبیل اٌپل خیلی قدیمی آمد، و همکارم زنجیر را انداخت و او با همان اتومبیل رفت به داخل کاخ، من به همکارم اعتراض کردم که این ماشین مربوط به کاخ سلطنتی نبود که، او جواب دارد که "از خودشونه"، گفتم "مگه تو تا بحال او را دیدی؟!!" گفت نه؛ این ماشین که به داخل رفت یکهو افسر نگهبان که پیرمردی بود و پشت درب کاخ صاحبقرانیه اتاقش قرار داشت، به ما که جلو ایستاده بودیم زنگ زد و با من صحبت کرد، که "این کی بود که به داخل کاخ راهش دادید"، که من جواب دادم "نمی شناسمش، این آقای همکارم زنجیر انداختند و به داخل راهش دادند".

او گفت "چرا راهش دادید، شاید نیروی ضد شاه و سلطنت باشه"، فورا ما هم به نگهبان دور کاخ زنگ زدیم، که او هم همزمان می خواست با ما تماس بگیرد که "این کی بود که به داخل راهش دادید، این مرد روی کاپوت ماشینش، درست روبروی پنجره کاخ، نشسته و نمی دانم چی می خوره"؛ گفتم "بیرونش کن"، و نگهبان اطراف کاخ گفت "نمی دانیم چه زهر ماری خورده که هیچی هم حالیش نیست". به هر تقدیر او را باز گرداندند و آمد، و بیرونش کردیم، بعد تا مدتی دیگر این افسر نگهبان، که پیرمردی بود را ندیدم، تا این که بعدها در آشپزخانه لشکر دیدمش، که به همین دلیل دو درجه تنزل مقام نظامی گرفته، و از نیروی گارد جاویدان هم اخراج شده و به آشپزخانه لشکر منتقل شده بود، و حقوقش هم که تقریبا 1600بود به 600 تومان کاهش یافته بود، و خیلی نگران که چطور خواهد توانست خرج دو پسرش که در امریکا تحصیل می کردند، را بپردازد.

حقوق سربازها در حالت عادی 15 ریال در روز بود، ولی حقوق ما  سربازان گارد روزی 22 ریال و ده شاهی بود، ولی یک ریال هم من در طول این بیست و سه ماه خدمت، حقوق سربازی دریافت نگرفتم، و اصلا نفهمیدم که حقوق ما کجا رفت. حتی روزهای آخر سربازی که می خواستیم مرخص شوم، و سلاح ژ3 تازه آمده بود ایران، و برای اولین بار نیروهای گارد را بدان مسلح کرده بودند. یک روز صبح که به عنوان ارشد به سرکشی رفته بودم، و اسلحه ام از ناحیه نوک مگسک به تختم آویزان کرده بودم، سرباز هم تختی ام، موقعی که می خواست تخت خود را آنکارد کند، و با بقیه تخت ها نظام بدهد، اسلحه مرا انداخت پایین، و سرنیزه اش که سر سلاح نصب بود، از کمر شکست.

بعد از کلی سوال و جواب که آیا عمدا انداختید و... سی تومان پولم، سر این سرنیزه از دست رفت؛ یادمه اون زمان وقتی وارد گارد شدیم، یک دفترچه حساب پس انداز در بانک صادرات شعبه اختیاریه برای هر یک از ما باز کردند، که همه پولی که داشتم، سی تومان موجودی اش بود که پدرم برایم فرستاده بود، و آن خودش در آن زمان رقم زیادی بود. استوار مشکیان دفترچه پس انداز من را به گرو نگهداشت، تا پول تاوان این سرنیزه اخذ شود، می گفتند باید از امریکا قیمتش بیاید، که خسارتش گرفته شود. و بدین ترتیب دفترچه حسابی را که روز اول بردند برای ما باز کردند که داخل جیب ما در حین خدمت پولی نباشد، را دیگر ندیدم و به دستم نرسید، و نفهمیدم چی شد، و سی تومان پولی را که مرحوم بابا برام فرستاده بود هم از دست رفت. علاوه بر این، برای بیست و سه ماه خدمت هم حقوقی دریافت نکردم و هرگز مزه حقوق ارتش را نچشیدم، که هیچ، این پول هم از دست رفت.

خانواده سلطنتی زمستان در کاخ صاحبقرانیه بودند، تابستان می رفتند تجریش، کاخ همایونی، نزدیک میدان دربند؛ شاه خاله ایی داشت که همسر تیمسار اویسی بود، اویسی می گفت آن احترامی که به من می خواهید بگذارید، به خانمم مبذول دارید، حتما نگذارید بدون احترام از مقابل شما عبور کند، تا اذیت نشوید، تیمسار اویسی بیرون درب کاخ، خانه داشت، یک روز هم همین خانم یک سینی آلو قطره طلایی برای سربازها فرستاد، زیرا پاسدارخانه و خانه آنها درست رو بروی هم بود، ما اینطرف بودیم، آنها انطرف، اجازه نداشتیم که این میوه ها را بخوریم، اول باید بررسی و تحقیق و آزمایش می شد، و بعد می خوردیم، گروهبان عسکری درجه دار ما، که خیلی ملاحظه کار و ترسو بود، اجازه نداد آنها را بخوریم و این میوه ها که بسیار هوس داشتیم در آن تابستان بخوریم، از دست ما رفت و معلوم نشد، چی به سرش آمد.

خاطره دیگری که دارم، یک بار هم جلوی دفتر شهبانو فرح نگهبان بودم، در اینجا باید به حالت آزاد می ایستادیم، یعنی پاها به اندازه عرض شانه باز و دست ها از پشت قلاب کرده باشد، و گردن بالا و سر جلو، "کاستور" می بستیم (پارچه آبی رنگ که زیر گلو بسته می شد) و اطو شده و صاف، به طوری که سر را به پایین نیندازیم، که در غیر این صورت نظم و اطوی آن خراب می شد. این باعث می شد که سر ما همیشه رو به جلو و بلند بود، که در غیر این صورت مورد تنبیه قرار می گرفتیم، زیرا که گفته می شد "سرباز گارد باید سرش بلند و رو به جلو باشد"، واکسال هم روی پوتین ها می بستیم، که سفید رنگ بود تا خیلی مرتب باشیم. ما باید به جلو نگاه می کردیم، منظم ایستاده و نگهبانی هم می دادیم.

به یک باره خیابان کاخ شلوغ شد، و اتومبیل ها آمدند و کنار کشیدند و اسکورت های موتوری پیش آمدند، و اتومبیل شاه هم به دنبال آن آمد، و جلوی کلانتری که دفتر شهبانو فرح هم همانجا بود، جلوی من توقفی با اتومبیل خود کرد و لحظاتی به من نگاه کرد، و حرکت کرد و رفت، اتومبیل های سلطنتی روی پلاک شان نقش یک تاج بود و به ترتیب مشخص بود که ماشین پلاک یک مربوط به شاه بود و.... ماشین بزرگ ضد گلوله مشکی، که انگار سه ردیف صندلی داشت، و وقتی رفت من متوجه شدم که این شاه بود، که مدتی چشم به چشم من شد، و من اصلا متوجه نشدم که باید چه کنم، و رفت. مثل یک آدم پلاستیکی و مجسمه فقط نگاه کردم، چقدر به ما آموزش داده بودند که وقتی شاه آمد چطور باید جبهه ببندید، پای راست را محکم به زمین بزنی، پای چپ برعکس مورب جلوی پای راست، یک نیم دور بزنید به طرف شاه، و روبری شاه احترام نظامی و تشریفاتش را به عمل می آوردیم، ولی من خشکم زده بود و شاه هم انگار منتظر شد تا من این عملیات را انجام بدم ولی من که خشک شده بودم، ایستادم و فقط نگاه کردم و ایشان رفت.

خاطرات مذکور واقعی، و برگرفته از مصاحبه با یک سرباز گارد سلطنتی تنظیم شده است.  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظرات (0)

امتیاز 0 خارج از 5 بر اساس 0 رای
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

موسیقی

Please update your Flash Player to view content.
Wednesday, 21 November 2018
چهارشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۷
چهارشنبه, ۱۲ ربیع الاول ۱۴۴۰

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

"آخرین خبر رویتر"