تصویری از شهید محمد رضا رجبی

محل اخذ تصویر خط  سوم در جاده "شط علی"

قبل از اعزام به خط اول پدافندی جاده خندق در هورالعظیم

 

سی و یک سال قبل در چنین روزهایی، برای اولین بار شاهد شهادتِ تاثر برانگیز و غمبار دوست همرزم و همکلاسی خود، شهید محمد رضا رجبی [1] بودم، و امروز که از طریق پیام های تلگرامی از سالگشت چنین روزهای خاطره انگیزی مطلع شدم، حیفم آمد از خاطرات اولین و در واقع آخرین اعزام این شهید بزرگوار، تا شهادتش که همراهش بودم، ننویسم، ایشان از همشهری هاست که مجاور مرقد پیر خرقه به دوش بصیر و عارف نامی ایران زمین، حضرت شیخ ابوالحسن خرقانی (ره) [2] شده بودند. با این شهید در خلال دوران تحصیل در "مدرسه راهنمایی شهید مظلوم آیت الله بهشتی خرقان" دوست و آشنا شدم و بعد از یکسال که با هم در کلاس اول راهنمایی همکلاس بودیم، در تاریخ 6/مهرماه/1364 برای طی دوره آموزش های متنوع رزمی مورد نیازِ قبل از اعزام به جنگ، به "پادگان آموزشی شهید کلاهدوز" واقع در دشت شهمیرزاد سمنان اعزام و بعد از طی یک دوره فشرده آموزش های فنون رزم، در تاریخ 7/آبان/1364 عازم مناطق جنگی جبهه جنوب گشتیم، تا به تیپ 21 امام رضا (ع) پیوسته و در دسته ادوات "گردان حضرت موسی بن جعفر سمنان" سازماندهی و به همراه این گردان در جایی مستقر شویم، که می باید به زودی و در فاصله چند روز قربانگاه این شهید سرافراز و همراه و همکلاس ما شود.

منطقه جاده خندق در دل هورهای مرزی ایران و عراق قرار داشت و این جاده در جهت شرقی – غربی به خشکی های عراق در دشت های منطقه عمومی بین شهرهای العماره و القرنه می پیوست و با ساحل این دشت فاصله یک کیلومتری بیشتر نداشت و شب ها انعکاس نور چراغ های شهر القرنه عراق را می توانستیم، از این نقطه در آسمان شب ببینیم، روی دکل های دیدبانی این منطقه هم که می رفتی دشت های مجاور شهر القرنه و جاده بصره - العماره قابل روئیت بود، این منطقه پوشیده از آب های اضافی و پساب سیل وار رود دجله است که در نقطه ایی پایین تر از شهر القرنه عراق با فرات به هم پیوسته و "اروند رود" را شکل می دهند، پساب این رودها که به این دشت ها سرازیر می شود، محیط طبیعی زیبایی از نیزار و آبراهه های بسیار را شکل می داد که مملو از ماهی و مرغان دریایی مهاجر و بومی می شود. برای رسیدن به جاده خندق باید ده ها کیلومتر در جاده های غرق در آب های هور مسافت طی کرد تا به نزدیکی های خشکی دشت مانند منطقه عمومی شهر القرنه عراق رسید. با استقلال نیروهای استان سمنان از تیپ 21 امام رضا ع استان خراسان و تشکیل تیپ 12 قائم استان سمنان، این خط پدافندی نیز از تیپ 21 امام رضا به تیپ 12 قائم به ارث رسید و تامین نیروی مدافع و پشتیبانی این نقطه از مرزهای جنگی هم به استان سمنان واگذار گردید.

بله منطقه جنگی بازمانده از عملیات های سخت و نفس گیر و پرتلفات خیبر [3] و  بدر [4]، در دل هورهای [5] "هورالعظیم"، مشهور به "جاده خندق" جایی که بعد از نبردهای سخت و خونین بین ما و دشمن در جنگ های بدر  و خیبر، دو طرف به مواضع فعلی رضایت داده و درمقابل هم بدون حرکت، صف بسته بودند. من و این شهید بزرگوار هر دویمان برای اولین بار بود که به جبهه اعزام و در نزدیکترین نقطه رزمی با دشمن حضور می یافتیم و می باید آنچه را که در آموزش ها آموخته بودیم را بکار بندیم. اینجا جایی بود که بوی دشمن را می توانستیم در آنطرف نیزارها، و بلکه نه در فاصله یک قدمی خود و در زیر آب ها کنار جاده ایی که رویش مستقر بودیم، به خوبی حس کنیم. گاه حتی حس می کردیم چشم های دشمن از داخل نیزارها به ما دوخته شده است، اینجا در جاده خندق که به واقع جاده ایی طولانی در دل آب و نیزار بود، ما و خط پدافندی اش همچون لقمه ایی در دل هور، در دهان دشمن فرو رفته بودیم؛ وظیفه ما در این برهه از زمان خدمت به عنوان خدمه قبضه تیربار نیمه سنگین "دوشکا" و "خمپاره انداز 60 میلیمتری" بود که قرار بود در مقابل حمله احتمالی قایق های دشمن از پشت به سنگر "دژ" جاده خندق که سنگری بزرگ و محل استقرار نیروهای ما در آخرین نقطه این جاده و در محل تماس با دشمن بود، از دژ و دژنشینان، از فاصله 200 یا 300 متری از پشت، دفاع کنیم، و این شهید در خلال ایفای همین نقش بود که در تاریخ 10/دیماه/1364 با اصابت تیر تک تیرانداز قناسه زن دشمن که روی ما دید و احاطه کافی داشت، در روز روشن به شهادت رسید. و به قول خودش که طنزگویی قدرتمند و قهار بود، که می گفت "عمودی به جبهه بیاییم و افقی به خانه برگردیم" ، آری آن چشم های ناپاکی که منتظر شکار ما بود، محمدرضا را غافلگیر و شکار کرد، نمی دانم چقدر کارش اضطراری بود که روز از سنگر بیرون آمده بود، زیرا با توجه به شرایطی که داشتیم بیرون آمدن در روز ممنوع بود، ولی دشمن متاسفانه از این همین چند لحظه استفاده کرد و او را از ما گرفت، و ما بعد از شهادتش تنها بیست و سه روز در این ماموریت پدافندی قرار داشتیم و متاسفانه بدون او در تاریخ 3/بهمن/1364 به عقب برگشتیم و فکر کنم ماموریت پدافندی گردان موسی بن جعفر هم به پایان رسید و یا آنان برای مرخصی به سمنان بازگشتند، و من و همرزمان دیگرش حتی توفیق شرکت در مراسم تشیع پیکر این شهید همکلاسی و همرزمم را نداشتم.

شهید محمد رضا رجبی انگار اخلاق و سلوک مدارا، مهر، تحمل و بردباری و صبر را در جوار بارگاه عارف نامی ایران زمین، از حضرت شیخ ابوالحسن خرقانی که در واقع باید او را "شیخ مدارا" [6] نامید و از قضا، بزرگ و قطب الاقطاب و فخر عرفان و ادب ایران زمین است، آموخته بود، در این مکتب نه تنها امثال شهید محمد رضا رجبی که بزرگان زیادی همچون ناصر خسرو قبادیانی، شیخ بایزید بسطامی، ابن سینای بزرگ، خواجه عبدالله انصاری، ابوسعید ابوالخیر و... نیز درس تحمل و مدارا و مهر  و عرفان گرفته بودند، درس های بزرگی که این عارف جلیل القدر برای بشر ده قرن پیش به ارمغان آورد، آنقدر پیشرو و پیشگام است و آنقدر از بشر زمانه خود و بلکه بشر امروز جلوست، که انگار هنوز نیز باید قرن ها بگذرد تا بشر به مرحله ایی از درجات مدارا، تحمل، میانه روی، رویکرد آسان گیری، خوی به رسمیت شناختن دیگران با هر فکر و اندیشه و دین و... برسند، که شیخ ابوالحسن خرقانی ده قرن پیش رسیده بود.

 

آرامگاه شیخ ابوالحسن علی خرقانی 

 

لذاست که من این شهید بزرگوار را نوجوانی خوش طینت، مهربان، شوخ طبع، خندان و... یافتم که این منش زیبا در رفتار و گفتارش موج می زد و همین خایص رفتاری و تفکری، او را دوست داشتنی تر کرده بود. شهید محمد رضا رجبی کسی بود که به راحتی می توانستی او را به چوب و تنبیه ناظم مدرسه و یا معلم کلاس سپرد، او کسی بود که با کلمه ایی خنده ایی انفجاری بروز می داد و اصلا خود را نمی توانست کنترل کند و لذا در حین صفوف صبحگاه مدرسه که مرحوم آقای حمید شریعتی (ناظم مدرسه) بسیار به نظم و سکوت اهمیت می داد، کافی بود کسی چیزی بگوید که کمی خنده دار باشد، و یا در حین درس دادن آقایان تاتار و یا حسنی، که بسیار جدی و خشن دروس ریاضی و زبان را تدریس می کردند، حرکتی خنده آور از کسی سر زد این شهید اصلا توانایی کنترل خود را نداشت و می زد زیر خنده و گرفتار ترکه های چوبی می شد که باید کف دستانش می خورد. در حالت عادی هم خنده و شادی با او قرین و همراه بود.

 این شهید بزرگوار در خوی خشن و مغرورانه، با برخی از همسالان و همکلاسی های خود در آن زمان، اصلا تناسبی نداشت و انگار از نقطه ایی دیگر بدین جمع پیوسته، و تافته ایی جدا بافته از آنان بود، و با جمع مغرور و متکبر بعضی ها، بی تناسب بود، آن روزها قانون جمع های اینچنینی را بعضا قدرت جسمی و هیکل و بازوان توانای نوجوانانی تعیین می کرد که با هم بودند، و زور بازو و هیکل بین آنان حکم می کرد و هر که قدرت و خشونت بیشتری داشت، انگار مردانگی بیشتری هم احساس کرده و در نظر برخی مردانه تر بود، و غالبا هم به دیگران زور می گفت و از این لحاظ جو جامعه نوجوانان و شاید جوانان ما به جامعه زندگانی حیوانات و جنگل نزدیکتر از امروز بود، و قدرتمداران جسمی میداندار صحنه های ورزش و یا جمع های همسالان بودند، ولی این شهید درست به عکس جامعه خود نه هیکل درشت و نه خشونتی در شخصیت او راه داشت، او فردی نازک و نرمخو، مهربان و خوش صحبت، شوخ طبع و خندان و... می نمایاند، هنوز راه رفتن خاص او را از یاد نبرده ام و انگار جلوی چشمم هنوز در حیاط آسفالته خشن مدرسه راهنمای به همراه چند کتاب و دفتری که برای نگرفتن کیف مدرسه به دست، با دو کش شلوار دَوّار، به صورت بعلاوه ایی به هم بسته بندی شده اند، راه می رود و با آن شلوار گرمکن ورزشی راه راه خاصش، در زنگ ورزش به دنبال توپ فوتبال این طرف و آنطرف می دود.

 

 تعدادی از نیروهای دسته ادوات گردان حضرت موسی بن جعفر سمنان،

نفر سمت چپ آقای ایمانی فرمانده دسته ما و دو نفر دیگر که از دوستان اهل سرخه اند

این تصویر هنگامی که خارج از مقر در کنار جاده "شط علی"

پخش می شدیم تا از حمله هوایی دشمن محفوظ بمانیم گرفته شده است

 

آن سال ها روزگار خاصی بود زمین و زمانش با امروز فرق می کرد، زمستان هایش زمستان، عید هایش عید، پاییزش پاییز، بهارش بهار بود، و هر چیزی در جای خود قرار داشت، بچه ها بچگی خود را می کردند و عیدها واقعا عید و شادی آفرین بود و زمستان سخت و طولانی، آنقدر برف می بارید که وقتی برف را از پشت بام ها به حیاط منزل پارو می کردیم، دیگر برای پایین آمدن از بام ها و بلکه برای انسان های جستورتر از بالاخانه ها، نیاز به نردبان نبود، زیرا برف های پایین ریخته شده کوهی را در حیاط منزلمان می ساخت که نوک آن به بام می رسید و ما به راحتی از بالای بام روی آن می پریدیم و همین پریدن آخر، جشن پایان برف روبی را تشکیل می داد و ما خوشحال از پایان آن همه کار و ریختن برف های بسیار به پایین، با پرشی خود را غرق در برف می کردیم و شاید بارها با تکرارش می رفتیم، تا برف های تلانبار شده در حیاط و یا کوچه ها را کوبیده و از حجمش بکاهیم و به اصطلاح رویش را کم کنیم، ولی مصیبت از آنجا شروع می شد که همین بارش برف، باز تکرار می شد، و در آن صورت دیگر حیاط و یا کوچه ها گنجایش برف های روبیده شده از بام ها را نداشت، و راه های خروج به خارج از منزل کاملا پر از برف می شد و راه ها بند می آمد و  ناگزیر باید از زیر برف تونل می زدند تا بتوانیم از منزل خود خارج شویم.

 زمستان ها را همچون فصل های دیگر، هرگز از یاد نمی برم، در بسیاری از روزها کاروانی را می دیدی که تابوتی در جلوی آن در حرکت است و مردم به دنبال تابوت غمزده، مرده ایی را به سوی قبرستان مشایعت می کنند و تابوت در جلوی جمعیت مشایعت کنندگان با اکراه به سوی آرامستان می رفت؛ زمستان ها آنقدر در این خصوص خاص بود که انگار نرخ مرگ و میر را هم افزایش می داد و چنین صحنه هایی را در طول زمستان بارها و بارها می دیدیم؛ صحنه ایی غم انگیز و پایانی دردآور بعد از یک زندگی سخت و طولانی که انسانی را می دیدی که به جایی سرد، تنگ و تاریک ختم می شود.

سال تحصیلی 4-1363 بود که سال اول راهنمایی را به پایان بردیم و کاروان رزمندگان اعزامی برای عملیات بدر که در جبهه "جزایر مجنون" [7] انجام داده بودند، از جبهه بازگشته و حال و هوای جنگ، که عملیاتی سخت و به همراه پیروزی و شکست های بسیار بود را نیز با خود به شهرها منتقل می کردند، نبرد هولناکی که شهدای فروانی را به همراه داشت، یکی از بازماندگان این نبرد آقای شاه حسینی (اسم کوچکش فکر کنم محمد رضا) بودند که تدریس دورس دینی و قرآن ما را در این مدرسه به عهده داشتند و در آن روزها از معلمین به یادماندنی ما بودند، و در کنار معلم های دیگر خاطره انگیز این دوره همچون آقایان خالدردی تاتار (معلمی با اصلیت ترکمن که ریاضیات را درس می داد) و یا آقای حسنی (که اهل بسطام و قد کوتاهی داشت و تدرس درس زبان را عهده دار بود) و... و مرحوم آقای حمید شریعتی، که ناظمی مهربان، دلسوز، در عین حال قدبلند و شیک پوش، با جذبه مناسب، که خوب می دانست چگونه نوجوانان تٌخس و یا مهربان مدرسه ی شلوغ ما را مدیریت کند و یا آقای مهاجری که صورتی نسبتا خشن، اما مدیری با دیسیپلین و واجد جذبه لازم بود، همیشه سینه بالا و با قامت راست حرکت می کرد، و در عین حال هنرمند خطاطی بودند که نوشته های هنرمندانه ایشان روی دیوارهای اطراف مدرسه امان را هنوز از یادم نبرده و در ذهن خود دارم، نوشته هایی که وجه هنری خطاطی ایشان باعث می شد در خواندن آن نوشته ها مشکل پیدا کنم و لذا اگر یکی را می توانستم بخوانم، خوب به یادم می ماند، از جمله ایشان روی دیوار مدرسه دخترانه (به گمانم اسمش 19 دی بود) در کنار درمانگاه خرقان با دست خط خاصی نوشته بودند که "بی عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد، بی منتظری امید رهبر نتوان یار خمینی شد"

 

این تصویر هنگام روز، مواقعی که خارج از مقر در کنار جاده "شط علی" پخش می شدیم

تا از حمله هوایی دشمن محفوظ بمانیم گرفته شده است

 

آری آقای شاه حسینی که چهره و تُنِ صدای مهربانانه اش را از یاد نخواهم برد، درس های دینی و قرآن را با عشق و اعتقاد خاصی به ما توضیح می داد و می آموخت، و عملا کلاس دینی و قرآن را به یکی از کلاس های دوست داشتنی، شاد و باز تبدیل کرده بود، و هرگز سختی و چهره عبوس دروس زبان و ریاضی و معلم های خشن و سخت گیرش را نداشت، و همین کلاس هایش را به یاد ماندنی کرده است، او که به همراه موتورسیکلت سوزوکی 125 ژاپنی نو زیبایش که هر روز ایشان را از میقان به خرقان می آورد و باز می گرداند، و ما را هم در آرزوی داشتن چنان موتور سیکلتی گرفتار کرده بود، آرزویی که هرگز هم بدان نرسیدیم و... را هنوز از یاد نبرده ام، ایشان آن روزهای پایانی سال تحصیلی 4-1363 بعد از بازگشت از جبهه برای ما از خاطرات این نبرد سخت می گفت که چطور در جزیره مجنون در دایره تنگ فشار آتش بی امان دشمن گرفتار آمده بودند و دشمن بعد از، از دست دادن این نقطه آن را با گلوله بارانش به آتش می کشید، و این که چگونه محدودیت خاکی این منطقه جزیره مانند غرق شده در بین هورهای بزرگ و نیزارهای هورالعظیم، راه فراری را برای رزمندگان فاتح چون او، باقی نگذاشته بود و زیر این آتش لت و پار می شدند، و...

وقتی این خاطرات را به یاد می آورم، باید بگویم که داستان ایشان، حکایت "رقص خون و دود و مرگ در میان نیزار" بود و انسان را به یاد داستان غم انگیز خروس های جنگی لاری می اندازد که صاحبان لات منش شان به آنان رقص می آموختند [8] تا ما با دیدنش شاد شویم و هورا بکیشیم، و اینجا رزمندگانی بودند که در کانال ها و سنگرهای دشمن در این منطقه ی جزیره مانند، که همه ساخت شده توسط خود دشمن بود و آنان خوب نقشه های محل های استقرارشان را می دانستند و که اکنون این کانال ها و سنگرها مملو از رزمندگان ما بود که پشتیبانی از آنان بسیار سخت و گاه غیر ممکن می نمایاند و در این شرایط سخت دشمن آنان را شدیدا زیر آتشی بی پایان گرفته بود، و راه های نیزار را نیز که در سرزمین دشمن قرار داشت، دشمن خوب می شناختند و آن را نیز زیر آتش گرفته بودند، تا نه بتوان شهدا و مجروحان را به عقب منتقل کرد و نه آب و غذایی به رزمندگان رساند، در چنین شرایطی رزمندگان ما گرفتار آمده بودند و در میان دود و آتش رقص مرگ در نیزار می کردند و... مجموع این خاطرات و گفته های دیگران، از جمله برادرهایم که در این نبردها حضور داشتند، ما را نیز ترغیب می کرد که از این صحنه های شگفت انگیز و باور نکردنی، باز نمانیم و...

 

تصویری که در کنار تابلو ادوات گردان موسی بن جعفر

در خط سوم برای اعزام به خط پدافندی خندق از من گرفته شده

 

لذا با شروع سال تحصیلی 5-1364 و  اولین فراخوان اعزام "اولی ها" به جنگ که خبردار شدیم، من و این شهید و دو تن دگیر از همکلاسی هایمان، کاملا آمادگی ذهنی و انگیزه لازم را داشتیم که دل به دریا زده و خود را در معرکه ایی وارد کنیم که احتمال بازگشت از آن هم بود و هم نبود، لذا برای ما که سال دوم راهنمایی را تازه پنج روزی بود که شروع کرده بودیم، تنها همین پنج روز را فرصت حضور در کلاس های درس سال دوم یافتیم و طبق تاریخ اعزام اعلامی، در تاریخ 5/مهرماه/1364 از همکلاسی ها و معلمین خود خداحافظی کرده و مدرسه را ترک کرده تا برای طی دوره آموزشی حضور در جبهه در تاریخ 6/مهرماه/1364 به پادگان آموزشی شهید کلاهدوز واقع در دشت شهمیرزاد اعزام شویم، و آموزش های لازم را در محیطی نظامی و برنامه ریزی شده در آنجا طی کنیم، تیم ما در این اعزام، از این مدرسه شامل دوستان زیر بود، شهید محمد ابراهیم منتظری، شهید محمد رضا رجبی، سید محمود کریمی (یا میرکریمی، الان به خاطر ندارم)، من و احتمالا یک نفر دیگر که الان به خاطر ندارم.

 

کنار جاده "شط علی" خط سوم، قبل از اعزام به خط اول پدافندی جاده خندق

تصویر مربوط به آذرماه 1364 فکر کنم ایشان آقای رفیعی

مسول بهداری گردان موسی بن جعفر سمنان هستند 

چادرهای محل استقرار ما و حمام کانتینری مقر

 

تیم ما بلافاصله بعد از حضور در محوطه سپاه شاهرود به جمع دیگری پیوست، که باید عازم پادگان آموزشی شهید کلاهدوز می شد، جمعی که در آن از پیران سالخورده گرفته، تا نوجوانانی همچون ما، و میان ساله ها و جوانان و در واقع یک گروه درهم و متفاوت از لحاظ سن و جسم بود، پادگان شهید کلاهدوز که مقصد ما بود، جایی است که به نظرم یک اردوگاه پیشاهنگی در زمان شاه سابق بوده و اکنون به پادگان آموزشی سپاه سمنان تبدیل شده بود، ساختمان هایی در دو طرف یک بلوار پهن پر از درخت در یک شیب ملایم که میدانی در انتهای آن، منتهی می شد به سالن غذاخوری و اجتماعات نسبتا بزرگ؛ ساختمان های بیست گانه ویلایی بدون دیوار که با فضایی سبز و خیابان هیی هندسی از هم جدا شده بودند را تبدیل به خوابگاه های حدود سی نفره کرده بودند و با تخت های دو طبقه فلزی شکل و شمایل یک سربازخانه را اکنون به خود گرفته بود. میدان صبح گاه و غذاخوری و نمازخانه ایی که هرگز از خاطرات حضورم در آنجا از یاد نخواهد رفت. نگهبانی در شب های سرد این پادگان فراموش نشدنی است. خشم های شبانه ایی که با شام سوپ مانند همراه بود و هر شبی که شام سوپ بود این خود نشانه "خشم شب" بود و این که در زمانی که همه غرق در خواب شدند ناگهان در چند ثانیه محیط خوابگاه با صدای تیراندازی ممتد و فریاد وحشت انگیز مربیان، به همراه دود گاز اشک آور و... تو را از خواب بیدار کنند و تو در گیجی و خواب آلودگی و ترس، لباس و پوتین پوشیده و در عرض چند لحظه در میدان صبحگاه به صف شوی و... و بدین ترتیب سرعت عکس العمل ها رزمنده ها را برای لحظات سخت جنگ بالا ببرند، و هوشیار خوابیدن ها تمرین شود و...

و یا رفتن جمعیتی زیادی به داخل کانتینرها و انداختن نارنجک اشک آور به میان جمعیت حاضر در داخل کانتینر درب بسته، توسط آقای اکبرپور، مدرس دامغانی درس ش.م.ر (شیمیایی، میکروبی، رادیواکتیویته) در حالی که ماسک هایی ضد شیمیایی به صورت داریم که فیلترهای آن آموزشی است و تنها 5% گازهای داخل کانتینر را فیلتر می کند و آدم های موجود داخل آن حتی اگر اشک آور هم نیندازند در فاصله یک ساعتی در آنجا ماندن، از کمبود اکسیژه خفه می شوند، و دیگر نیازی به نارنجک اشک آور نیست، و دیدن مرگ در جلوی چشمانت به خاطر خفگی و...

البته خود آقای اکبرپور هم که در این تمرین، فیلتر اصلی و جنگی داشت دچار تاول هایی روی پوست سفید گردنش شد، زیرا از ماسکی استفاده می کرد که از نبرد بدر و خیبر آمده بود و ضد عفونی هم نشده بود و آلوده به مواد شیمیایی بود که دشمن در این عملیات ها از آن استفاده کرده بود و هزاران تن از ما را شهید و مجروح ساخت، لذا این مدرس ش.م.ر ما در شهمیرزاد و در حین آموزش اصول مقابله و شناخت مواد شیمیایی، خود شیمیایی شد، او که از بوی سیر و... برای شناخت مواد شیمیای می گفت، خود این بوها را از ماسکی که استفاده کرده بود نفهمید و آلوده شد.

یا مدیر ورزش های صبحگاهی ما جوانی به نام (فکر کنم) مددی بود که اهل شهر سرخه بودند و روزی شش کیلومتر ما را بعد از انجام مراسم نظامی صبحگاه، و ورزش و نرمش صبحگاهی می دواند و در این بین نیز برایمان نوحه و یا سروده های حماسی می خواند، مثلا این نوحه را در وصف شهادت تشنه کامانه امام حسین ع می خواندند و ما در حال دویدن پسخوانی نوحه اش را می کردیم که "گوسفندان را، می دهند آبی، چون ببرند سر، تشنه ام تشنه، تشنه ام تشنه" و او نیز بعدها شنیدم که در همین جبهه ها به فیض شهید نایل شدند. کلاس های مخابرات، سلاح شناسی، شیوه های تماجم به دشمن، نظم نظامی، تخریب (آشنایی با مین ها و نحوه خنثی سازی آن)، سنگر سازی، استتار و پوشش، جنگ شبانه، نگهبانی از اماکن، استفاده از شب برای نبرد و...

همه و همه آموزش هایی بود که ما می دیدیم. اردوهای شبانه ایی که از نیمه های شب تا صبح ادامه داشت و در یک ستون یک نفره همه به خط می شدیم و در بیابان ها و کوه های اطراف پادگان راه می رفتیم، در حالی که باید این حرکت در سکوت کامل بدون هیچ صدایی انجام می گرفت و گاه آنقدر این پیاده روی ها در سکوت، طولانی و یکنواخت بود که در حال حرکت خوابم می برد و این برخورد با نفر جلویی بود که بیدارم می کرد و به خود می آمدم. آنقدر راهمان می بردند که از خستگی هلاک شویم.

 

کنار جاده شط علی، خط سوم قبل از اعزام به خط اول پدافندی جاده خندق

آذرماه 1364 عکس به همراه دوتن دیگر از دوستان زمان آموزشی پادگان کلاهدوز - اسامی را فراموش کرده ام

 

اردویی یکی دو شبانه روزی هم در کویر زیر سمنان و در اطراف پایگاه شکاری ارتش در کویر سمنان رفتیم که خود سختی در سختی بود و اگرچه زندگی در کویر و شن های روان را به ما می آموخت و تجربه ایی بود که بعدها در منطقه جنگی جنوب که شبیه اینجا بود بدرد ما خورد، اما اشک بزرگسالان همراه ما را در آورده بود زیرا چای نمی دادند و دوستان معتاد به چای دچار سردرد شده بودند و می گفتند حتی اگر شده غذا را قطع کنید ولی چای به ما برسانید، یک پیرمردی از روستای جودانه در نزدیکی میامی و... داشتیم به اسم "عرب جودانه" که با هم دوست بودیم و خیلی در این رابطه با یکی نفر دیگر از پیران که اهل روستای کلاته خیج بود، ناراضی بودند و... البته همه اینها زندگی در پشت خاکریزهای جنگی را آموزش می داد که در انتظار ما بود و به گفته مسولین آموزشی شاید در خط مقدم رساندن غذا هم میسر نباشد، چه برسد به چای که یک امر بسیار فرعی است و باید عادت های زندگی خوش و شهری امان را فراموش می کردیم، زیرا جنگ و محیط جنگی در انتظار ما بود که اصلا شرایط زمان صلح در آن متصور نبود.

خلاصه کلاس های آموزشی تمام شد و با اتوبوس راهی اهواز شدیم و با توجه به این که گردان حضرت موسی بن جعفر سمنان معمولا نیرو کم داشت و نمی توانست با نیروهای شهرهای تغذیه کننده این گردان خود را تکمیل کند، باید کمبود نیرویش جبران می شد، لذا دیگر به ملیت؟!! ما، و این که اهل کدام شهریم توجهی نشد و همه نیروهای آموزشی شاهرودی، دامغانی، سمنانی و گرمساری موجود در این دوره به گردان موسی بن جعفر معرفی شدند که مخصوص رزمندگان شهرهای سمنان، مهدیشهر، سرخه و... بود در حالی که هر شهر استان گردان مخصوص به خود را داشت و قاعدتا ما باید به گردان کربلا می پیوستیم، که از بچه های شاهرود تشکیل می شد و...

اینجا هم مسایل ناسیونالیستی دیرپای سمنان – شاهرود و این که مرکز استان شدن حق شاهرود بود و سمنان به خاطر حضور تیمسار نصیری در دربار شاه، در تقسیمات استانی ظلم کردند و مرکزیت را علیرغم جمعیت کم به سمنان دادند و... مطرح بود و ما تحت همین تفکر دوست نداشتیم بین سمنانی ها باشیم و اصولا آنها حتی زبان خاصی برای خود داشتند و با ما بیگانه متصور می شدند و... ولی چاره ایی نبود، و یکی از مسایلی که در پادگان ها به نظامین می آموزند اطاعت کورکورانه و بله قربان گو شدن است و ما هم به این تقسیم با کمی غر زدن تن دادیم، البته فارغ از این مسایل در این گردان با دوستان خوبی آشنا شدیم که انسان های پاک و مهربانی بودند از جمله من و محمد رضا رجبی به دسته ادوات این گردان معرفی شدیم که فردی به نام آقای ایمانی فرمانده دسته ما بود که اهل سرخه و بسیار دوست داشتنی و مهربان و میهمان نواز بود و ایشان و دیگر همرزمان ما در این دسته هرگز نگذاشتند ما طعم غربت را در بین آنان بچشیم و این برای من بسیار جالب بود که ما چی فکر می کردیم اینها چی هستند، مردمان خوب و اهل مدارا.

 

 

تصویری از شهید محمد رضا رجبی

محل تصویر برداری خط سوم جاده "شط علی"

قبل از اعزام به خط اول پدافندی جاده خندق در هورالعظیم

 

لذا آنجا هم این بحث های تاریخی اختلافی همچنان ادامه داشت و کُری خوانی ها و رقابت هایی بود و بعضی مدعی بودند که تبعیض های جاری در تقسیم امکانات استان، در اینجا و در جبهه هم حاکم است؛ و به شوخی مسایل اینچنینی طرح می شد و برخی از بچه های شاهرود مدعی بودند که نیروهای سمنان همیشه در صحنه های سختِ جنگ، پا به فرار می گذارند و در این رابطه گاه به این جمله خودشان و به لهجه خودشان هم استناد می کردند که "سَمَنیون بُگریزید هِوا پَسه" ولی حداقل در این مورد اصلا اینطور نبود و واقعا نیروهای کیفی، خوب و با انگیزه ایی داشتند و زندگی در بین آنها به ما آموخت که فارغ از افکار ناسیونالیستی و دعواهای تقسیم بودجه و امکانات استان، در میان آنان دوستانی بسیار خوب، مردمی سازگار، سخت کوش می توان یافت و جدای از خصایص خوب و بد کویرنشینی که متعلق به همه حاشیه نشینان کویر است، آنها مردمی با فرهنگی غنی هستند که در هر روستا و شهرشان به زبان خاصی سخن می گویند، که این لهجه و زبان متعلق به قبل از اسلام و شاهدی است بر پیشینه و فرهنگ و سابقه تاریخی عظیم آنان، که در طول تاریخ آن را تاکنون به خوبی حفظ کرده و به ادوار گذشته تاریخی آنان دلالت دارد، مشایخ و اقطاب عرفای این دیار از جمله علا الدوله سمنانی، سید اشرف الدین جهانگیر سمنانی [9] که مرقدش اکنون معروف به "کیچاچاو شریف" در شبه قاره هند قرار دارد، نشانگر حضور موثر مردان بزرگ این دیار در اقصی نقاط دور دست از جمله هندوستان و حکایتگر تاثیر ایران و ایرانی بر آن سرزمین دوردست است، انسان هایی که سختی مهاجرت های بزرگ را به جان خریدند و منشا اثر فراوانی در توسعه فرهنگ ایرانی – اسلامی در آن سرزمین ها شده اند، که اثارش همچنان باقی و جاری است. 

 

 

تصویری اخذ شده از شهید محمد رضا رجبی

مکان خط سوم، قبل از اعزام به خط اول پدافندی جاده خندق در هورالعظیم

 

خلاصه این سفر خوبی برای من و شهید رجبی بود که در میان کسانی زندگی کنیم که شاید آنان را تا قبل از این دوست نداشتیم، ولی حضور در بین آنان درس هایی دیگری که انتظارش را نداشتیم، برایمان به ارمغان آورد، ما موقعی به این گردان پیوستیم که در منطقه جاده خندق ماموریت داشت و چند صباحی را در مقری نزدیک "شط علی" جایی که صدای توپ های فرانسوی دشمن که از دوربردترین توپ های جهان است، می آمد، و گاها به دلیل اهمیت منطقه هواپیماهای دشمن هم آنجا را بمباران می کرد و لذا به دلیل تجمعی که در یک نقطه داشتیم و احتمال کشتاری عظیم که در صورت تهاجم هوایی می رفت، گردان ناچار بود روزها از مقر خارج شده و نیروهایش را در امتداد جاده پخش کنند تا در صورت حمله هوایی دشمن به مقر ما، که خود سیبل مناسبی در دل نیزار بود، احتمال تلفات را کاهش دهیم، و شب ها به مقر کوچک و اما پر تعداد خود باز می گشتیم که استراحتگاهی خوب بود، مجهز به حمام های کانتینری که با یکی دو ساعت تو صف بودن آب گرم و تمیزی را در عمق هورها نصیب شما می کرد، حتی عده ایی از دوستان چاله ایی را به گود زورخانه تبدیل کرده و ورزش باستانی در آنجا راه انداخته بودند و غروب ها دفنوازی و میل زدن ورزشکاران باستانی، ما را به تاریخ گذشته خود پیوند می زد و تماشاچیان رزمنده در خط سوم جنگ، هوای روزخانه های شهر و محیط صلح را می چشیدند، و پهلوانانی در لباس رزم، میل می زدند و مرشدی شعر می خواند و یا سروده های حماسی جنگ را به همراه وسیله موسیقی سنتی ایرانیان زمزمه می کرد، فضایی به یاد ماندنی را ایجاد کرده بودند که جای دوربین های دیجیتال امروز که هزاران عکس را می توان در آن جای داد خالی بود تا همه این صحنه ها را ثبت می کردیم که خود تاریخ این جنگ نابرابر بود، جنگ گوشت در مقابل آهن، جنگ نامردی بمب های خوشه ایی و شیمیایی و در مقابل هیچ و...

 

 

تصویر شهید محمد رضا رجبی

در خط سوم واقع در جاده "شط علی" قبل از اعزام به خط پدافندی جاده خندق در هورالعظیم

 

یک بار حمله هوایی را از سوی دشمن، در آن دوردست ها شاهد بودیم که یک هواپیمای دشمن هم سقوط کرد ولی آتش نگرفت و یک هلیکوپتر شنوک ما آمد و آن را از گل بیرون کشید و با خود برد، مدتی نیز در این مقر طی کردیم و بالاخره با عبور از مقرهای توپخانه ایی و ضد هوایی و راداری خودی ها، که در مسیر جاده ها توسط ارتش ج.ا.ایران فرمانده و آتش باری می کرد، گذشتیم و به جاده خندق رسیدیم و در سنگر خمپاره شصت میلی متری و دوشکا که دو سلاح سازمانی دسته ادوات گردان مذکور بود، مستقر شدیم. سنگر جلوتر ما بودیم که شامل یک سنگر اجتماعی و سنگر استقرار سلاح دوشکای و 50 متر عقب تر سنگر اجتماعی دیگری که خدمه قبضه خمپاره 60 میلیمتری و سلاح آنان در آن استقرار داشت و شهید محمد رضا رجبی به عنوان دستیار خدمه خمپاره از ما جدا شد، البته فاصله ما از هم تنها 50 متر بیشتر نبود.

باید بگویم که سنگر اجتماعی به معنی جا گرفتن ده ها نفر نبود، بلکه تنها چهار نفر چفت هم می توانستند بخوابند در حالی که نمی شد در هنگام خواب کامل پاها را دراز کرد ولی همینجا محل استقرار و استراحت ما بود در آن می توانستیم از گلوله های دشمن در امان باشیم و در واقع قبری بود با ارتفاعی که تنها بتوان نشست و سرت به سقف نخورد با ابعاد یکمتر و نیم در یک متر و نیم که دیوارهایش بلوک های سیمانی یک متر و نمی با کلفتی چهل در چهل سانت بود، که مثل تراورس های ریل آهن، اما بتونی روی هم قرار گرفته بود و روی سقف آن را با تراورس های چوبی کلفت پوشانده بودند و روی تراورس ها هم یک حجم بسیاری از کیسه های گونی پر خاک تلانبار شده بود، تا اگر گلوله خمپاره ایی از دشمن روی آن اثابت کرد، احتمالا بر سر افراد خراب نشود و افراد حاضر در آن زیر یک متر و نیم و بلکه بیشتر کیسه های خاک دفن نشوند.

این تصویر هنگام روز، مواقعی که خارج از مقر در کنار جاده شط علی پخش می شدیم

تا از حمله هوایی دشمن محفوظ بمانیم گرفته شده است

 

عدم وجود جای زیاد برای حضور نیرو باعث شده بود که نگهبانی های شب طولانی و بسیار سخت باشد یعنی اگر شش نفر حاضر در این سنگر را در نظر می گرفتیم دو نفر دایم در کنار قبضه نگهبانی می دادند و چهار نفر در داخل سنگر در حال استراحت بودند، و این حالت به صورت چرخشی به نوبت انجام می شد و به واقع شب و روز را به سه قسمت تقسیم کرده بودیم و 4 ساعت روز و 4 ساعت شب سر پست نگهبانی بودیم، در این شرایط به کم خوابی دچار می شدم زیرا روزها نمی توانستم بخوابم (عادت خواب روزانه نداشتم) و 4 ساعت نگهبانی شب هم برایم زیاد بود، لذا همواره سر پست خوابم می برد و ناگهان ایستاد سرنگون می شدم و لذا برای این که از خواب رفتنم آگاه شوم هیچگاه به دیواره سنگر تکیه نمی دادم، تا با سرنگون شدن ازخواب بیدار شوم، خطر عمده ایی که ما را شخصا تهدید می کرد، احتمال حضور قواصان دشمن بود که می توانستند تا پای سنگر ما بدون هیچ مانعی و حتی دیده شد در آب شنا کرده و در آنجا حاضر شوند و با یک جهش خود را به داخل سنگر انداخته و یا در آن نارنجک بیندازند، لذا همواره می ترسیدیم که هرآن یک غواص دشمن سر از آب بیرون آورد و وارد سنگر دوشکا شده و سر ما را گرد تا گرد ببرد و بعد برود سراغ سنگر اجتماعی ما که همه در آن خوب بودند و آنها را هم با یک نارنجک قتل عام کند و... و علیرغم این ترس شدید باز طولانی بودن زمان نگهبانی ها از اول شب تا به صبح مرا عاصی کرده و به خواب شدید می انداخت، و همیشه خجالت خواب در حال نگهبانی را پیش همسنگرم که نگهبانی می دادیم داشتم، گاه به من گفت خوابی سید؟ می گفتم نه، دارم فکر می کنم، در حالی که خواب بودم و او از خور خورم متوجه می شد که ایستاده در خوابم. 

اگرچه این اتفاق ناگوار در این مدت ماموریت هرگز نیفتاد ولی ترس خراب شدن سنگر بر روی افراد در خواب در آن که در اثر اصابت یک گلوله دشمن بر روی آن و یا حضور غواص دشمن که نارنجکی را به درون آن بیندازد و... همواره با ما بود، و ریسک خواب در این قبر زیرزمینی بسیار بالا بود و فکرش همواره رعشه بر انداممان می انداخت و لذا دوست داشتیم که هیچوقت شب نشود و لذا به هم سفارش می کردیم که اگر انفجاری رخ داد، حتما نگهبان سریعا به سنگر اجتماعی سر بزنند و هر چند وقت یک بار به این سو هم نگاهی انداخته شود، کاری که بسیار سخت بود، و لزوم تحرکت بیشتر در طول نگهبانی را افزایش می داد، که هم سمت راست جاده را نگهبانی بدهی و هم سمت چپ را، سمت راست را که قبضه دوشکا در آن بود و نباید به دست دشمن بیفتد، و سمت چپ جاده که سنگر اجتماعی قرار داشت، و مانگران دیگرانی بودیم که بی دفاع در آن خواب بودند، و بین دهانه سنگر و آب که قواص را می توانست تا دهانه سنگر بیاید، هیچ مین یا سیم خارداری وجود نداشت و لذا همواره به هم متذکر می شدیم که دیگرانی که خوابند به امید شمایند که دارید نگهبانی می دهید راحت زیر خروارها خاک خوابیده اند، پس بیشتر مواظب بوده و دقت کنید.

اگرچه در مقر عقب جبهه (خط سوم)، من با شهید محمد رضا رجبی در یک چادر گروهی 24 نفره (که دو چادر 12 نفره سرهم شده بودند) متعلق به دسته ادوات با هم بودیم، ولی اینجا در خط مقدم از هم جدا افتاده بودیم و به هنگام پست های روزانه گاه همدیگر را هنگام نگهبانی می دیدیم، زیرا امکان حضور در سنگرهای همدیگر به خاطر کمبود جا، و احتمال شکار شدن توسط تک تیرانداز قناسه زن دشمن نبود، لذا تماسی نداشتیم و تنها حدود یک هفته و یا ده روز از استقرار ما در این جا نگذشته بود که ناگهان خبر آوردند که محمد رضا رجبی شهید شده است، پیگیر جریان که شدم دیدم توسط قناسه زن دشمن شکار شده بود و آن بی انصاف این نوجوان را مورد اصابت قرار داده و در روز روشن به شهادت رسانده بود.

این تصویر خط سوم قبل از اعزام به خط اول در جاده خندق در آذرماه 1364 گرفته شده است

 

این اولین رزمنده ی شهیدی بود که با او همرزم بودم و به شهادت می رسید و لذا خیلی دردناک بود، تا چند روز در کما بودم و فکرش از ذهنم نمی رفت، تمام رفتار و گفتارش از جلوی چشمم رژه می رفت و شب و روز در فکرش بودم، فکر کنم آن وقت تنها پسر خانواده اش بود و با خود تصور می کردم که کربلایی عباس و خانواده اش با این غم فقدان چه خواهند کرد و دیگر خنده از لبان و صورت خنده رویش رخت بر خواهد بست و دیگر مینی بوس خرقان – شاهرود که صبح و شب کاسبان و کارگران را بین روستا و شهر جابجا می کند شاهد چهره خندان و شوخ طبع کربلایی عباس نخواهد بود و جمع شان را غم فرا خواهد گرفت و... خدایشان رحمت کند که امروز دیگر هر دو به هم پیوسته اند و انشاالله در جوار هم شاد و خرمند.

 

[1] - این شهید بزرگوار فرزند مرحوم کربلایی عباس رجبی است که از همشهری های همجوار شده با شیخ معظم خرقان (ره) بود و در حالی که کربلایی عباس مردی با یک پا بیشتر نبود، و باید همواره با کمک دو عصای بلند و زیربغلی حرکت کند، و با چند سر عایله روزی خود را از چادر دوزی تامین می کرد، ولی انگار از زندگی آنقدر راضی و با رضایت بود که شوخی ها و خنده هایش را هرگز پایانی نبود، و کوچک و بزرگ، همه شامل مهر و محبت و خنده هایش می شدند و با گفتن کلمه "سنجد" به ایشان، این خود کلمه رمزی بود که سر شوخی با این مرد بزرگ و اهل مدارا و تحمل باز شود، و حتی ما که شاید 40 تا 50 سال با ایشان تفاوت سنی داشتیم با گفتن این کلمه با او شوخی می کردیم و او مهربانانه و از سر شوخ طبعی به من می گفت "آقا (به واسطه سادات بودن)! تو هم می خواهی ما را اذیت کنی" و چقدر این مرد خوب و مهربان و اهل سلوک و مدارا بود، انگار شیخ خرقان خرقه مدارا و تحمل و صبر خود را به قامت او پوشانده بود، که در آن دوران سخت، اینچنین شاد و بی غم می نمایاند، خدایش او و فرزند شهیدش را بیامرزد. 

[2] - ابوالحسن علی خرقانی مشهور به شیخ خرقان، متولد سال ۳۵۲ و وفات دهم محرم  سال ۴۲۵ هجری قمری، عارف بصیر و صوفی نام‌دار ایرانی

[3] - عملیات خیبر و یا نبرد نیزارها یکی از عملیات‌های تهاجمی ما بود که در سوم اسفند ماه ۱۳۶۲ آغاز شد و تا ۲۲ اسفند ادامه یافت. در این عملیات 250 هزار نیروی رزمنده توانستند از نیزارها و باتلاق های هور گذشته و خود را به بیابان  های عراق برسانند ولی در پس از نیزارها نیروی زرهی عراقی آماده رسیدن نیروهای ما بود. در این زمان نیروی هوایی کشورما به علت تحریم‌ها و نبود قطعات یدکی، قادر به پشتیبانی هوایی از نیروهای پیاده نبود و این وضعیت نیروهای ما را بسیار آسیب‌پذیر کرده بود. و لذا علیرغم تسخیر جزیره نفت خیز مجنون، غیبت نیروی هوایی باعث شد، دشمن بتواند با استفاده از بالگردهای خود ما را از جزیره مجنون بیرون کنند که تسخیر آن برای دشمن فاجعه بزرگی محسوب می شد. گفته می شود در این عملیات دشمن 9 هزار و ما 20 هزار کشته دادیم.

[4] - عملیات بدر با رمز یا فاطمه الزهرا (س) در محور هور الهویزه در تاریخ ۱۳ اسفند ۱۳۶۳ با فرماندهی سپاه انجام شد. چندین لشکر نیروی زمینی ارتش ایران و سپاه در پیشروی اولیه از جزایر مجنون موفق به گرفتن پاسگاه ترابه و تسخیر بخشی از بزرگراه بغداد-بصره شدند. با این حال پاتک عراقی‌ها نیروهای ما را به عقب راندند، این عملیات تا 29 اسفند 1363 ادامه داشت و گفته می شود 10 هزار نفر از دشمن و 15 هزار نفر از نیروهای خودی در این نبرد سنگین و نفس گیر کشته شدند.

[5] - هور، تالاب و یا مانداب به جایی در طبیعت می‌گویند که آب در آن مانده و گیاهان کوتاه بیشتر از جنس علف و نی  بر آن روییده باشد

[6] - این جمله "شیخ مدارا" که از مقام حلم و بردباری و مدارای شیخ  و اندیشه او در به رسمیت شناختن و احترام به تکثر اندیشه بشری و این که او چون خداوند در مورد بشر (خوب و بد) فکر می کرد، بدین امر اشارت و دلالت کامل دارد که "هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد"  به قول سایت ویکی پدی: "او هر چند خود و خلق را در خالق محو می‌دید اما در سلوک خویش از هر فرصتی برای شکستن دیوارهای تفرقه قوم گرایی و هرنوع برتری انسانی بر انسان دیگر استفاده کرده‌است و طریق وصول به خالق را خدمت به خلق معرفی کرده‌است. زیبایی مکتب شیخ در این است که انسان‌ها را می‌بیند و خدمت می‌کند اما برای آنها در برابر حق تعالی موضوعیتی قایل نیست بلکه چون به وحدت خالق و مخلوق معتقد است، و خدمت به خدا و برتر از عبادات ظاهری می‌شناسد. او به انسان‌ها خدمت می‌کند و غمخوار آدمیان است نه به خاطر عبادت نه برای رسیدن به بهشت موعود و گریز از جهنم بلکه به خاطر نفس انسانیت، او که چنین صمیمانه می‌سراید:

آن دوست که دیدنش بیاراید چشم

بی دیدنش از گریه نیاساید چشم

مارا ز برای دیدنش باید چشم

گر دوست نبیند به چه کار آید چشم

با همین چشم که غیر از دوست را نمی‌بیند از شیخ پرسیدند که جوانمردی چیست؟ گفت آن سه چیز است اول سخاوت دوم شفقت بر خلق سوم بی‌نیازی از خلق؛ و اوج این انسان دوستی شعاری است که گویند در خانقاه شیخ نوشته بود: هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد" در نوشته‌های منسوب به شیخ ابوالحسن خرقانی خواهیم دید که نتیجه فرهنگ خاص عرفان ایشان چگونه به خدامداری می‌رسد. 

[7] - جزیره مجنون منطقه‌ای است در استان بصره عراق که در نزدیکی میدان نفتی مجنون و شهر قرنه قرار دارد. دو رود دجله و فرات در نزدیکی این منطقه به هم می‌پیوندند و سرچشمه اروندرود را پدید می‌آورند. این منطقه در جنگ ایران و عراق توسط هواپیماهای عراق بمباران شیمیایی شد.، جمعاً دویست کیلومتر مربع مساحت دارد و از آن جهت جزیره خوانده می‌شود که در میان رودخانه‌ها و کانال‌های آب محصور است. این منطقه از آن رو مجنون (دیوانه) نامیده شده است که به گونه‌ای دیوانه‌وار حجم عظیمی از منابع نفتی را در یک منطقه محدود جغرافیایی جای داده است. این منطقه در فاصله یک کیلومتری مرز دو کشور قرار دارد. در جریان جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۶۲ این منطقه در پی عملیات خیبر به دست نیروهای ایرانی افتاد و ایران بر اتوبان العماره مسلط شد ولی یک سال بعد نیروهای عراقی آن را بازپس گرفتند.

[8] - انسان سودجو برای به رقص در آوردن این خروس ها آنان را در قفس های آهنین با کف فلز می اندازند و فلز زیر پای این حیوانات بی گناه و اسیر و معصوم را با شعله ایی داغ می کنند و این حیوان برای فرار از داغی زیر پایش این پا و آن پا می کند و همین را ما آدم ها رقص دیده و برایش هورا می کشیم و این حکایت درد است که ما رقصش دیده وشادیش می پنداریم.

[9] - http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/723-2016-06-11-15-49-06.html 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

 
لطفا موقع استناد به مندرجات این سایت از ذکرمنبع دریغ ننماید.