اینجا از باران و لطافت آب خبری نیست،
ابرهای باراندار، بی اعتنا به لبهای ترک برداشته کویر، و تشنگی زمین، تنها عبور میکنند،
امن و امان را از بستن پنجرهها میجوییم، تا بلکه در مسیر بارش خاک و شن در امان باشیم،
گردی که از صحراهای دور و نزدیک، به نسیم و یا توفانی برخاسته، و بارشی همواره دارد، تا درخشش را نیز، از گونههای سرخ نگه داشتهمان بستاند.
دود، آتش، ویرانی، بدنِ کشتههای بر خاک مانده، شاهبیت شعرِ خشنِ اهل ظرافت شدهست.
حکمرانی امپراتوری انتقام، دروغ، تکبر، زور و...، سایهاش مستدام، حضورش واجبتر از هر زمانی دیگر جلوه داده میشود،
ویرانهها، داستانِ شیرینِ عشق را هم در خود فرو بلعیده، عشق به زندگی، رهایی، بیداری و...، رنگ میبازد،
علت را در آسمان میجویند، آنان که درد و رنجش را در تن و جانِِ خود حس میکنند.
اندیشه در چهره خشمگین خدایان، روز و شب از ما ستانده،
چهرهی عقوبتِ سختِ خدایان، همواره پیش چشمها رژه میرود،
خشم و اشکِ زمینیان دور از چشمها، غمبادی در سینهها شده،
دغدغهی خشم خدایان، زمینگیرمان کرد، تا غمی درونی، همواره غمبادها را متورمتر کند.
دنیا را اگر بارانهای سیلآسا بُرد، اینجا هنوز آفتابِ پائیزی نیز، سوزشِ چله تابستان را با خود دارد.
نگاههای رد و بدل شده، درخواستهایی فراوان را نمودار میکنند،
نگاهی گاه، تنها محتاج یک لبخند، یا حتی گوشه چشمیست،
تو گویی خدا نیز بار مسئولیتِ رحمت خود را بر دوش بندگان وا نهاد، و خود صحنه خالی کرده، در جایی دیگر سخت مشغولست،
راهکارداران، روزگار را سبک سنگین کرده، خطرات را دیده، از برچیدن دیوارهای سنگی میگویند،
دیوارهایی که به تعظیمی پرتکرار، میلیاردها انسان بر آن ایستادهاند،
تا بلکه از باد تن در آمد و شدِ خود، دل سنگها را بر حال خود به رحم آورند،
شکوه سنگها، هزارههاست که دلهای نرم را مجذوبِ سختیِ خود کرده،
سنگهای زِبر و خشن، به سجدهگاهِ پیشانی نرمِ اهل ندبه تبدیل شدهاند،
تو گویی خدایان نیز، در میان سنگها پنهانند،
و از میان این همه پدیدههای نرمِ این عالم، انگار خدایان سنگ را پسندیدهاند!
که انسانِ بیخانه و خانمان، تو گویی هنوز هم خدایان را در سکوت دهلیزها، و سالنهای بزرگ، با دیوارهای سنگی، و سقفهای بلند میجوید،
تو گویی خدایان هم، هزارههاست که چنین جایگاههای زمینی را پسندیده،
و از عرش آسمانی خود فرود آمده، هبوط کرده، و در این بناهای آباد و باشکوه سُکنا گزیدهاند.
و انسانِ آواره و سرگردانِ میان زمین و آسمان،
میماند، خدایش را در آسمان، و یا در این شکوهمندترینهای زمینی بجوید؟!
صدها میلیون بر این ساختههای سنگین، که هنر را در تراش و چینش آن، به اوج بردهاند، سر تعظیم فرود آورده، وِردها به زبانهای گوناگون میخوانند، تا بلکه دل سنگِ این بناهای بزرگ و اسرارآمیز را، به حال خود نرم کنند، و آنان را متوجه خود سازند، و تقدیر از خود بگردانند.
اگر انسانها در این زمین آواره بوده و هستند، خدایان هرگز بی سرپناه نبوده و نیستند، و خوان نعمتِ خانهی خدایان، همواره پر از غذاست،
و پناه آورندگان، مقیمان و... همواره از صدقهی سر ارباب، لقمهایی هم که شده، دریافت خواهند کرد، سفرهها گاه برای ماهها گسترده، و برچیده نمیشوند.
در این درگاه،
فقیر باید بود، هرچند از اغنیا باشی،
بنده باید بود، هرچند از آزادگان باشی،
فروتن باید بود هرچند از راست قامتان باشی،
زار باید زد، هرچند از جملهی دلشاد شدگانی و...
اینجا باید خود را در مقابلش شکست، هر چند آباد باشی و به آبادانی بیندیشی.
مهر باران رخت بر بسته است، و بر جایش، سوزش خورشیدی لاینقطع نشسته است،
دفتر روزگار پر از زندگی باید باشد، اما این پرنده مرگ است، که بر گردِ این خانه میچرخد، و حضورش مستدام و تضمین شده است.
تیراندازی را ندیدم، که بر این آوردگاه مرگ، تیری اندازد، همه در تمام عمر، حتی در اوج زندگی، تسلیم مرگند،
مرگهای پی در پی، حتی یک سانت، کسی را به تکان وا نمیدارد،
سفت شدهایم، مثل سنگهایی بر دیوار معابد،
ندایی، به حرکت میخواند، اما میخکوب این همه ایستایی، ایستادهایم،
نامش را مقاومت نهاده، خود را بر این ایستایی مفتخر، توجیهگر یافتهایم، تا خاطر یخ زدهمان، گرمی حرکت را هرگز حس نکند،
زندگی و زندگی کردن، شوخیایی بیش نیست،
ماندن برای مردن، دیگر عادی شده است،
سنگوارهها، هزارههاست چون مجسمهایی چشم به آسمان، به انتظار رستاخیز ماندهاند،
تا چون مردگان از قبور خود برخیزند،
به گاه دمیدن در شیپوری که نمیدانند، چه صدایی دارد، از چه جنسیست، و در کدام برج، توسط چه کسانی نواخته خواهد شد،
اما شیپور مرگ و فلاکت، هر دم با هر مرگ و نیستی، به تکرار دمیده میشود، و هیچ برخاستنی با خود به همراه نمیآورد
چشمها همه به هم، با هزار پرسشِ نو و کهنه، نگاه میکنند،
تو گویی در پی نشانههایی از "آخرالزمان" ایستادهاند،
و هزارههاست که آخر الزمان را، در آخر زندگی آیندگانی میجوئیم، که آنان نیز خود شاید نقشی بر سنگی، بر دیوارهای سنگی این دنیا خواهند بود.
قلبم هنوز میزند، در حالیکه سنگین و بی رمق است،
ندایی مرا به حرکت و جوشش میخواند،
اما نمیدانم به کجا!
جایی که به اینجا پایان نپذیرد را، نمیشناسم،
هنوز نفس میکشم،
هرچند در این خفگی، لذت فروبردن و برآوردنش را هم نمیفهمم،
هنوز مشغولم،
بامدادان بر برآمدنش،
و شامگاهان در فرو رفتنش خیرهام،
نور تنها نشانه زندگی و امید است، که هر روز زنده میشود و میمیرد، تا در دیدارِ تسلسل مرگ و زندگی، حیران و سرگردان، هرگز خود را باز نیابم، و در بیم و امید، تکداشتهام سر کنم.








