گاهی نجات نیز در همان غرق شدن است
  •  

11 آذر 1402
Author :  

دریا!

دَر بَرم گیر،

چراکه گاهی در این اندیشه ام که،

میانِ دستان توست که آرام خواهم گرفت،

 

می بینی؟!

آرامش و سعادت را نیز، در عدم می جویم،

مثل همیشه،

مثل خیلی ها،

همانطور که بازار روز تعیین می کند،

اینجا گرانترین ها را، 

به ارزانترین قیمت می فروشند؛

 

ذهنم را با سعادت و آرامش در عدم شکل داده اند،

و من هم،

دل و جان سپرده بر این توفانِ بنیان کن،

با ساز ناکوکش یک عمر رقصیده ام؛

 

در معرض هجوم توفان های بنیان کن گذاشت مرا،

او که از رگ های گردن، به من نزدیک تر بود،

او نیز گذاشت و رفت،

و تو گویی در آن دور دست ها،

به تماشا نشسته است؛

 

دریا!

تو نیز چون من تنهایی،

با هم تنهایی را به سخره خواهیم گرفت،

با تلی از اجساد،

که اینک در قعر تو خفته اند،

با هم،

موسیقی تنهایی را به ترنم خواهیم نشست،

 

در پیشگاه تنهاترین،

که غرق در کُلی تملق گویانِ چاکر و چاروق دوز،

یا دلسپردگانی که ندیده و نشناخته عاشقش شدند،

یا آنان که به ظنی مملو از حُسن،

دل در گرو او نهاده اند،

میان همه ی صف های بلند تعظیم کنندگانش، و...

عرش نشین شده،

به تماشا مشغول است،

با خیالی آسوده،

دامن از وزش سخت و خسارتبار توفان ها بر کشیده،

و توفان زدگانِ شکسته و لت و پار شده را،

می شمارد،

تو گویی دیدنِ رنجِ بی انتهای آنان را،

برای خود،

به تماشاگهی لذت بخش تبدیل کرده است،

 

با او

روزی تنهایی را تا دریا،

با هم، بدرقه خواهیم کرد؛

در آن لحظات موعود،

با او سخن ها خواهم داشت،

 

آه ای شمالی ترین های زندگی ام!

با جنوبی ترین هایش چه تفاوتی دارید؟!

ای خاوری ترین خیالاتِ درخششِ انسان!

با باختری ترین آرزوهای بر باد رفته ام، چه تفاوتی دارید؟!

 

شمال و جنوب،

خاور و باخترم،

به یک رنگ در آمده اند،

رنگی دلمرده و چرکین،

به سیاهی شب های مملو از تنهایی و بی کسی،

که دیدنش انسانِ کرامتجو را به تهوع می اندازد،

در آن ساعات سکوت و غم

این دریاست که با غرق شدن در آن،

می تواند، نجات بخش باشد،

از دست و پا زدن های بی پایان دست بردار،

سودی ندارد، 

دیگر نمی خواهم در این دست و پا زدن های بی هنگامِ هنگامه هایِ توفانیِ غرق شدن،

صحنه ایی تماشایی، به میلیاردها صحنه ی دیگرِ زین دست، بیفزایم،

 

چشم در چشمِ عدم،

به استقبال ادامه ی تنهایی ام خواهم رفت،

 

گاهی نجات نیز در همان غرق شدن هاست،

تسلیم به خوابی بی پایان،

نعمت بزرگِ غرق شدن،

بی بدیل ترین نعمت،

همان پیوستن به دریاست،

همان دریایی که میلیاردها چون مرا،

پیش از این در خود بلعیده،

وزین سرگردانی های دنیایی و انسانی نجات بخشیده،

 

چشمانم را به تماشای داد و ستدهای جاری در بازار زر و زور و تزویر، دیگر تمنایی نیست،

ویرانی اش را به انتظار نشسته ام،

اما این را نیز، برای انسانِ غرق شده، در هپروتِ ماورا الطبیعه ننوشته اند؛

 

برای انسانِ غرقِ در آرزوهای داشتنِ آسمانی صاف و آبی، در پسِ زندگی، 

زمینی متروک، خشک و خونین، نوشته اند،

افتادن در دامِ اهل تکبر و نِخوت،

در بازارِ خرید و فروش سعادت و عاقبت به خیری، مقرر کرده اند،

 

اینجا کسی برای کسی چیزی از پیش ننوشته است،

و این تویی که باید آنی را بنویسی که آرزویش را داری،

انتظارش را می کشی،

تحققش را رقم می زنی، و...

سال ها در نوشته هایی غرق بودم،

که بر توفانِ خیال های خام نوشته شده بود،

اما نوشته ات زورقی بر این دریا خواهد شد،

دریایی که قعر آن مملو از اجسادِ کشتگانی ست، از جنس تو!

از پای افتادگانِ توفان های پی در پی،

توفان هایی که سر ایستادن هرگز نداشته و ندارند،

توفان هایی که چرخه ی ایجادی به بلندای تاریخ دارند.

به نظم در آمده در 10 آذر 1402

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.