چاپ کردن این صفحه

آه از آتشی که نوآموزان حلقه زده در گرداگرد درخت پاک دانش میناب را سوزاند!
مطلب ویژه

07 خرداد 1405
Author :  

بعد از نزدک به سه ماه که از رخت بربستن اینترنت و ارتباطات ایرانیان با دنیای دیجیتال میگذرد، با رهایی از دنیای اسارتبار بی اینترنتی، به انتشار یادداشت های روزهای قطع اینترنت خواهم پرداخت:

نورستگان امید، زیر درخت دانش نشسته بودند، تا راز زندگی و زنده ماندن در این گرگدره آدمیت را بیاموزند، و دانشی را برگیرند که برگ‌های سبزش از نرمی آگاهی سرشار باشد، و از برآیند آمیزش آب و خاک گوید، و کودکانی چنین را، از راز گرما و سرمای روزگار آگاه ‌سازد، و نوآموزان پاسخ پرسش‌های رگباری خود را، از میان سخنان آموزگار و از لا به لای گزاره‌های کتاب‌ها و... سرنخ گرفته، مشق و رمزگشایی کنند، تا داستان زندگی را دریابند، که چرا پدر بزرگ‌ و مادر بزرگ‌ و... با آن همه چین و چروک‌های عمیق بر پیشانی و صورت، و دیگرانی حتی به صافی آب و نور به استقبال خاک گور رفتند؟! و یا اینکه مادر و پدر از چه چنین آفتاب سوخته‌اند، تا جاییکه تابش نورِ بامدادی خورشیدِ بهاری هم، پوست رنجیده‌شان را آزار می‌دهد، و یا از چه جهت این راه سخت و رنج آور را پیش پای نسل در نسل ما آدمیان نهاده‌اند و...؟!

تازه چهار روز از اسفندگان و جشن سپندارمذگان [1] یا همان روز بزرگداشت زن و زمین نگذشته بود، که زمین و زمان را به آتش کشیدند، و در حالیکه روح ما از آغاز چنین صحنه آتش و خونی بی‌خبر بود، مرگ و ویرانی دامنگیرمان شد.

در چنین روزی آن دخترکان و پسرکان با پرسش‌هایی از این دست در ذهن، کتاب‌ و دفتر خود را، همراه با لقمه‌ای پیچیده از مهرِ مادران برداشته، برای دیداری دیگر، پر از شوقِ بازی‌های کودکانه، راهی قتلگاه خود شدند، در حالیکه با هزار زحمت و اکراه موفق شده بودند دلهره دوری از خانه و مادر را پشت سر نهاده، برای ساعاتی بر این حس ناخوشایند پای نهند، و پر از شوق یادگرفتن، به زیر درخت دانش حلقه زنند، تا بلکه راز زندگی و مرگ را دریابند، که از چه جهت توفان گَرد و خاک‌، ناگهان، اینچنین از زمین بر می‌خیزد، و چشم‌ها، و هرچه راه ارتباط در صورت آدمیان، با این دنیا پر از رمز راز باز است را، کور کرده، نفس کشیدن را هم با مشکل روبرو می‌کند؟!

 و هزار اما و اگرهای دیگرِ این زندگی که در ذهن کودکانه آنان، همچون امواج بزرگ و بی قرار محل تلاقی شاخآب پارس و دریای مکران، اینجا در میناب و در کنار این دهانه تنگه هرمز موج می‌زنند، که حال و هوای خانه، و داستان‌های زندگی اهل آن، توان پاسخ گفتن به این پرسش‌ها بزرگ را ندارد، و باید از خانه و خانواده برون شد، تا بلکه پرده از این رازها برداشته شود، و بیرون از این دیوارهای امن خانه است که بی پرده از چنین رازهایی سخن می‌گویند، و شاید از دیوار امن خانه هایی چنین پر از زندگی، روزنه‌ایی به راز شامگاه آن نباشد.

کودکان میناب پیش از این، در وداع آخر، دیده بودند که دهان، گوش و دماغ مادربزرگ و پدربزرگ را پر از پنبه‌های نرم و سپید و پاک کرده، روانه گور می‌کنند، از کجا می‌دانستند که ساعتی چند، به این زودی، هنوز هیچ چیز را نفهیده‌اند، نوبت رفتن، به آنها خواهد رسید، که در آن صبح دل انگیز، که نوید آمدن بهار را در نسیم خود داشت، دستانی ناپاک، چنین خزانی را برای گردآمدگان به زیر درخت دانش نبشته‌اند، که حلق و گلو و گوش‌هاشان را پر از دوده، و سیاهی آتشِ انفجارِِ مدرنترین بمب‌ها خواهند کرد، تا مردگانِ نورسته این صحنه خشن خون و جنایت، به جای پنبه‌های نرم و سپید و پاک، دوده و خاک سوخته در گلو و بینی و گوش، پُشتبَند مادربزرگ و پدربزرگ‌ راهی گور کنند! چقدر زود نوبت به اینان رسید؟!

کودکان حلقه زده در زیر درختِ دانشِ میناب، فرصت خوردن لقمه‌ی همراه خود را نیز نیافتند، چراکه آنان نیز در لیست ترور بلند و بالای بامداد 9 اسفند 1404، از پیش ثبت شده بودند، آنانکه که بیخبر از این هنگامه، در تله ترکیدن غمباد خشم، تکبر و تزویرِ صاحبان قدرت، تکه تکه شدند، و نفهیده مردند، تا لذت کُشتن بر کام قاتلان آن اسفند خونین، بنشیند، قهقهه مستانه پیروزی سر دهند، و از لذت دیدن انفجار و خاک و خون، نفسِ فاسدشان شاداب گردد.

اینجا رقابتی پایان ناپذیر، برای کشیدن آتشی‌ست که باید روی کماچ صاحبان قدرت و ثروت کشیده شود، تا خوب پخته گردد، تا دهن‌ گشاد، و شکم‌های سیری‌ناپذیرشان همواره پر بماند، دیگر چه باک که بر دیگران چه خواهد گذشت! آنانکه باید همواره قدرتمند و ثروتمند بمانند! چراکه تو گویی خداوند، زمین و زمان را تنها برای پادشاهی و فرمانروایی آنان آفرید! و انگار خداوند لذت زندگی و زیست، سعادت و پیشرفت را، تنها برای آنان قرار داد! و این آنانند که تنها لایق نظر خداوندی‌اند! و تو گویی دیگران را خداوند خلق کرد تا هیزم آتش تنوری باشند، که همواره باید داغ بماند، تا نان برشته اهل هوا و هوس را مهیا کند!

دانش آموزان مدرسه میناب، و هزاران هزار از این دست، در گوشه گوشه‌ی این شهرِ جنگ زده، در پسِ عقده‌گشاییِ جنگ سالارانِ متکبر و لجوج، در صحنه شطرنج جنگ، مثل برگ‌های سبزِِ خزان شده بر زمین ریختند، لگدمال آمال و آرزوهای کثیف شدند، و به غسالخانه‌های مخوف و سرد و تاریک سپرده شدند، در حالی بدن‌های‌ نحیف و ریز ریز شده‌شان، میان خون گرمشان خیس خُورد.

آنان طعمه آدمخوارانی خودبزرگ‌بین شدند که خود را دلیل خلقت جهان می‌دانند، آئین و سرزمین خود را برون زده از زیر نگین انگشتری خداوند دیده، خود را سفیر و فرستاده او در زمین حس کرده، که برای مسیح، یهوه، الله، رام و... باید شمشیر زد، خون ریخت، و برای خداوند خود پیروزی آورد! و...، حتی اگر خلق او را در خون شناور کرد.

چشم‌های ناپاک، که در طمع سیطره بر داشته‌های دیگران، چشم به پیروزی در چنین نبردی را دارند، به سان جنگجویانِ غرق در آهنُ شمشیرِ قرون وسطا، در پسِ احساس خاص بودن خود، سنگر گرفته‌اند، و آدمیت و عصرِ مدرن را، به نام صلح و سعادت، به منجلاب اسارت، فساد و جنگ می‌کشاندند. نبردی که آغازش جنایت و کشتار است، میانه‌اش انتقام و تهدید، و پایانش ویرانی، اسارت و گرفتاری آدمیانی بیشتر، در شدت و نابرخورداری‌های بیش از پیش.

این خیالپردازی و توهمی بیش توسط انسان نیست، که پدیدآورنده و تمام پدیده‌ها را در خود خلاصه کرده، و در جایگاه خداوند نشسته، و همچون او، دیگران را به گرداگرد خود، ایده و ارزش‌های مد نظرش، گَردان بخواهد. هدف بسیاری از جنگ‌ها، همین خود محور انگاشتن، خود حق مطلق بینی، و تمام حق را در خود خلاصه کردن است، که چنین انسانی دیگران را باطل، و تسلیم خود می‌خواهد، و همه را در این منجلاب توهم به خدمت می‌گیرد.

این همان تراژدی‌ست که دنیا و آدمیان هزاران سال‌ست که با آن دست به گریبانند؛ که روانپریشانی از این دست، غرق در تکبر و خود بزرگ بینی، دنیا را در خون، جنایت و ویرانی غرق کرده و می‌کنند، و به خود اجازه می‌دهند هر جنایتی را در این حال و هوای والایی و والا دیدن خود و... مرتکب شوند، و به دور از انسانیت، اخلاق، قانون و شاخص‌های زندگی انسانی رفتار کنند، درحالیکه خود و دیگران را در زیر شعارهای دهن پرکن و گاه زیبایی، همچون سعادت، صلح، رهایی و… راضی کرده، و گول می‌زنند.

حال آنکه خداوند در وجود تمام بود و باشِ این جهان، یکسان جاریست، از جمله تک تک انسان‌ها، فارغ از رنگ، جنس، نژاد و دین‌شان. خدا و حکمش در دست هیچ قدرتمندی منحصر و محکوم نیست، که برای خود چنین ماموریت‌هایی خونین و ویرانگر را تعریف کرد.

شاهرود - جمعه 11 اردیبهشت 1405، 1 می 2026، روز 63 جنگ امریکا و اسراییل با ایران، روز 25 آتش بس

[1] - جشن اسفندگان (سپندارمذگان) یا جشن مژده گیران یکی از جشن‌های ایرانی است که در روز ۵ اسفند برگزار می‌شود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

آخرین‌ها از  مصطفی مصطفوی

موارد مرتبط