پلاسکو دلی آتشناک و دردآلود داشت که گور را بر ایستادن ترجیح داد
  •  

02 بهمن 1395
Author :  

پلاسکو دلِ خونی دارد، روزهاست که از سوختنِ سوزناک، و ویرانی و مرگ تاسف بارش می گذرد، اما همچنان از پیکر در آتش مهیب سوخته، آوار و نقش بر زمین شده اش، این دود و آتش است که به هوا بر می خیزد. او دیگر حتی حوصله شنیدن نجوای نجات بخش و خلاص کننده منجیان خود را هم ندارد و می خواهد تا آخرین لحظه بسوزد و خاکستر شود، و به هر قیمتی از سوختن باز نایستد.

پلاسکو دلی پر از آتش داشت که آنچنان مهیب و پر حرارت شعله کشید و سوخت و ویران شد، و حتی ریختن هزاران تن آب بر دل گُر گرفته اش، سردی به ارمغان نیاورد و نمی آورد؛ و آن همه آوار هم که پلاسکو را به تلی از خاک، آهن و بتن های شکسته تبدیل کرد، نتوانست آتش درونش را در زیر بدن پاره پاره شده اش، خاموش و خفه کند، و حتی خون گرم تن مظلومانی که به نجاتش آمدند و مبتلایش شدند، نیز باز نتوانست آبی بر دل پردرد و آتشناکش باشد و در این آخرین لحظات زندگی، خاموشش کند، و هنوز که هنوز است پس از روزها، دست از شعله کشیدن بر نمی دارد؛ و این تن مرده و آوار شده اش، باز هر نفسی که دریافت می دارد، آن را به زبانه های آتش تبدیل، و شعله ورش می کند.

پلاسکو دلی آتشناک دارد، آتشی که همین آتشِ از دل برخواسته اش، او را از اوج آسمان واژگون، و بر زمین کوبید و ویرانش کرد، ولی باز هنوز با برداشتن هر لایه ایی از آوارهای گور سهمگینش، این آتش است که زبانه می کشد، دود است که لاینقطع به آسمان می رود و انگار می خواهد تا آخرین آجر بسوزد و چیزی از او برای ما باقی نماند، الا خاطره ایی دردناک و مملو از خجالت و شرم.

آری پلاسکو دیگر تحمل اعمال و سخنان ما را نداشت، او شعله کشید و خود را در آتش انتحار خود سوزاند و در آوار خود مدفون شد تا نباشد، نشنود و نبیند، آنی را که ما با آنچه خداوند در دستان مان قرار داد، می کنیم. او سال ها ایستاد و صبر کرد و انتظار کشید، اما در نهایت ایستادن را هم برنتابید و گور و نابودی را بر صبر و انتظار ترجیح داد، خروش و خشمش را به هنگام ترک تهران، همه شنیدند و دنیا را تکان داد.

اما نه، باز در آخرین نیم روز زندگی اش هم، ساعت ها در زیر شعله های غران آتشی که او را در بر گرفته بود، به انتظار، به تحمل نشست و نظاره کرد، تا شاید باز دلی برایش بسوزد و آتشش را خاموش کند، اما انگار هیچ چشمی دیگر نمی خواست شاهد این سرو پیر ایستاده باشد و او را باز دوباره بر فراز ببیند، و در ساعت های ذیقیمت آخرین لحظات عمرش هم، بی توجهی و بی کفایتی های ما را شدیدتر از قبل به رخمان کشید  و رفت، تا شاید به خود آییم و تکانی بخوریم و...

نمی دانم به خود خواهیم آمد؟!!

گمان نکنم!

انگار بر دل و چشم و گوش هامان خداوند مهر زده است که این گونه ستبر، اما بی حس و حال به تماشای فرو ریختن خود نشسته ایم.

 

این همه آتش و دود از کجاست؟!!

آی پلاسکو!

 این دل پر از خون را از کجا آورده ای؟!

 شاید این ناشی از سودجویی هایی است که در طول 54 سال از تو شد، و کسی در نگهداری و ایمنی ات نکوشید، امروز دهات های این کشور هم از نعمت گاز برخوردارند، ولی تو در قلب پایتخت بدون گاز ماندی تا مثل زمان جنگ و دهه اول انقلاب با گازوئیل و گاز پیک نیکی گرم شوی، انگار هیچ دلی نبود که برای تو بسوزد، که بعد از نیم قرن به این سرنوشت شوم دچار شدی، تو روزی عروس مدرن زیبای این شهر بودی و از هر طرف تو را می دیدند، ولی انگار اکنون سال هاست که صاحب صاحبانی بی رحم شدی که فکری به حال سلامتی و ایمنی ات نکردند و مشغول کار خود بودند، و شاید تنها تو را پول دیدند و مدام بر ثروت خود افزودند، ای کاش گروهی دردهایت را بیطرفانه احسا کنند و بگویند که به چه دلیل بدین مصیبت و عاقبت دردناک مبتلا شدی و روزهاست که مبتلایمان کردی.

(6/11/1395 - مطلب دوباره نویسی شد) 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظرات (1)

Rated 0 out of 5 based on 0 voters
This comment was minimized by the moderator on the site

القانیان ها یا شمخانی ها؟!؟

وقتی زمان شاه می خواستند مسجد هامبورگ را به دلیل تاخیر در تکمیل تخریب کنند مسجدی که مرحوم بهشتی امام جماعت اونجا بود علما و بازار تهران جلسه ای گذاشتند و هر بازاری ده هزار تومان وکمی کمتر بیشتر کمک مالی کردند اما یک چک یک میلیونی در وسط بود.

وقتی کنترل کردند دیدند القانیان یهودی کشیده.

وقتی سوال کردند تو که مسلمان نیستی گفت ایرانی که هستم مسجد هامبورگ آبروی ایرانه.

القانیان را گفتند که پس از انقلاب از ایران فرار کن اما می گفت کشور به امثال من احتیاج داره اما پس از چند روز به دست خلخالی اعدام شد.

به نقل از کتاب شبه خاطرات نویسنده دکتر بهزادی عضو موتلفه و چند سال عضویت در وزارت بازرگانی جمهوری اسلامی توصیه می کنم این کتاب رو بخوانيد.

از یکی از مامورین تحقیق نقل شده وقتی حبیب الله القانیان را دادگاهی و به اعدام محکوم کردند، توی راهرو در آخرین لحظه با صدای بلند رو به یکی از نزدیکانش اسم شخصی رو گفت مامورین فکر می کنند این شاید کلید رمزی باشد بابت ثروتی از او که هنوز کشف نکرده‌اند.

بلافاصله اکیپی به دفتر کار او می روند و شروع به بررسی دوباره اسناد می کنند.

اما پیدا کردن یک اسم از بین ۵۰ هزار کارگر و کارمندی که برای کارخانه های پلاسکو، ملامین ایران، پلاستیک شمال، لوله شمال، کارخانه یخچال الکتریک، و پروفیل آلومینیوم کار می کردند کار آسانی نبود.

اما حین بررسی اسناد شخصی او، به کپی بنچاقی خانه ای بر می خورند به نام حسن سید آبادی که چند سال پیش القانیان در کرج برای او خریداری کرده بود بلافاصله به آدرس آن خانه می روند وقتی در می زنند مردی با صدای بلند از درون خانه فریاد زد:

حاج حبیب اومدین بابا کجا بودی. وقتی در باز شد ماموران با قیافه مردی میانسال با چهره و دستانی کاملا سوخته مواجه می شوند که گویی چیزی مثل خوره تمام دست و صورت اش را گرفته.

وقتی مرد متوجه می شود کسان دیگری آمده‌اند نا خودآگاه گفت پس آقای مهندس کو؟

یکی از ماموران دست روی کلت کمری اش گذاشت و گفت ما از دادگاه انقلاب آمدیم. آقای القانیان مهندس شما اقرار کرده مقداری لوازم مسکوکات و اجناس قیمتی پیش شما به امانت گذاشته که همگی آنها را باید تحویل بدی تا به نفع انقلاب و مردم مصادره بشه در غیر این صورت باید با ما بیایی و معلوم نیست که دوباره بتونی برگردی. مرد زانوانش سست میشه و میشینه و همانطور که اشک می ریخت میگه به خدا من اوس حسن بنا هستم من دونه دونه آجرهای کارخانه قدیم وجدید پلاسکو را با همین دستام چیدم وقتی سوله کارخانه جدید تمام شد حاج حبیب، ببخشید آقای مهندس القانیان به من گفت اگه می خواهی می توانی توی کارخانه با ما کار کنی و من هم به عنوان کارگر بسته بندی مشغول شدم تا یک روز مدیر خط از من‌ خواست به کمک بچه های حمل دیگ مواد بروم و از بخت بد من نقاله حمل وسط راه خراب میشه و یکی از دیگ ها که از کوره پخت بیرون اومد سریز کرد و به سر و صورت من ریخت و این بلا که می بینید سر من آمد.

وقتی مهندس فهمید. مدیر خط را اخراج کرد تمام هزینه های دوا و درمون من را داد و چون با دستام قادر نبودم کار کنم باز نشسته ام کرد و این خونه رو که می بینید برام خرید یکی از ماموران گفت همین؟ یعنی شما هیچ رابطه دیگری با آقای القانیان نداشتید؟

اوس حسن گفت: زن وبچه هام نتوانستند قیافه منو تحمل کنند ولم کردند و رفتند کاشمر من موندم این خونه، خدا آقای مهندس را حفظ اش کنه وقتی فهمید من تنها شدم هر هفته می آمد به من سر می زد و هیچ وقت هم دست خالی نبود.

اوس حسن بین بغض وگریه ادامه داد آخرین باری که اومد پیشم پیشانی منو ماچ کرد و گفت آگه من اون روز کارخونه بودم این اتفاق نمی افتاد من هم گفتم حاج حبیب این قسمت من بوده بی خود خودتون رو ناراحت نکنید و رفت و از اون روز درِ این خونه را کسی نزده جز شماها.

مامورین نگاهی به همدیگه کردن سوار ماشین شدن و رفتند.

رادیوی ماشین روشن بود گوینده نعره می زد که امروز چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت(۱۳۵۸) یکی از عناصر فاسد و ملعون ستم شاهی که جاسوسی آن برای کشور غاصب صهیونیستی محرز گردیده بود، با حکمِ دادگاه انقلاب اسلامی، به درک واصل گردید.

به نقل از کتاب شبه خاطرات نویسنده دکتر بهزادی
این متن را بارها باید بخوانیم و گریه کنیم و تفکر کنیم و بکوشیم که بدهکار انسانیت نباشیم تا رستگار شویم

هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

هزینه سکوت: وقتی هشدار کارشناسان جرم انگاشته شود. در دفاع از اسماعیل کهرم وقتی یک حکومت به جایی می...
- یک نظر اضافه کرد در وقتی کشور را به جایی برسانی که...
وقتی محمود افغان و لشکریانش پشت دروازه‌های اصفهان بودند، در دربار شاه سلطان حسین بحث بر سر حلال یا ح...