مصطفوی
امروز که از هیجان و شور جوانی افتاده ام، و با فکر و تفکر مانوس ترم، و به گذشته می نگرم، خود را بسیار عمل زده می بینم، چرا که جز کار، اندیشه دیگری در ذهن نداشتم، آنرا عبادتی بی مثال، وظیفه ایی بی جایگزین، امانتی گرانسنگ می دانستم، که از سوی مردمی چند ده میلیونی بر دوش های متعهدم نهاده شده بود، و سنگینی این بار را بر دوش هایم بخوبی حس می کردم؛ و چنان این امانت را می پرستیدم، که از جان بهتر؛ و وقتی می شنیدم "یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است" [1] ، معنی اش برایم ثقیل بود، که قبول کنم که اینقدر "نشستن"، " بر "عمل" ارجحیت داشته باشد، زیرا تفکر را نشستن و گفتنِ "سخنی چند با خود در خلوت وجود" تلقی، و"دو صد گفته"، را چون "نیم کردار" نمی دانستم؛ ولی اکنون می فهمم که کار بدون فکر، عملی مثل کارهای دیگرِ همجنسِ با شخصیتِ حیوانیِ انسان، چون خوردن، خوابیدن و... است، و حال درک می کنم که اگر تفکر در کنار هر عملی قرار گیرد، آن را از سطح حیوانی اش ارتقا داده، و از اعمال سطح حیوانی جدا می کند؛ وگرنه به کار کردن باشد، برخی از حیوانات از ما در پیشترند.
.
در روزهایِ شعار و کار، اصول و مبناها، مثل میثاق نامه های کلی (همچون قانون اساسی)، به کناری نهاده شده بودند، و مبنا سخنانی بود که از دهان این و آن، بر منبری و یا موضعی بیان می شد، و در هر موضوعی چشم براه دهانی بودیم، تا چیزی بگوید، و همان تفکر و شعارمان شود، و در آن غرق شویم، حتی گاهی برای ما این شعار بود که راه و هدف را می ساخت و از آن، هم جهت، و هم روحیه می گرفتیم. مثالش همین قطعه موسیقی "همپای جلودار" [2] بود که هنرمند بزرگ موسیقی ایران، جناب سید حسام الدین سراج، از سروده های استاد حمید سبزواری اجرا کردند؛ این قطعه هم راهنما و هم روحیه بخش بود؛ بی توجه به اینکه ما را به کجا و چه راهی می خواند، و یا ختم خواهد شد. لابد اساتیدی مثل سراج و سبزواری هم مثل ما در بهترین حالتش مدهوش شعاری، کلامی و یا دهانی بودند، و یا به سفارشی صله هنر خود را دریافت داشته و آنرا آفریدند؛ هر چند عده ایی معتقدند این عصر، عصر ادبیات بی صله است، اما آرمان های اصلی به عنوان محور فکر و عمل برای ما در آن روزها مطرح نبود، که این شعر و شعار را با آن بسنجیم و ببینیم به کجای مان دعوت، و می برد، آیا آرمان های اصلی، همچون آزادی (استقلال، آزادی...)، کرامت انسانی (هدف خداوند برای ارسال انبیا)، حاکمیت قانون (آرزوی مشروطه خواهان و انقلابیون1357 و...) محقق می شود و یا این که صاحبخانه و ولی نعمت (مردم) بیحق خواهند شد.[3]
حرکت ما نمایش "حضور در صحنه" بود، چیزی که باید همواره اعلام کنیم تا تجلی "امت همیشه در صحنه" باشیم، دیگر اقدامات مان هم کارکرد و روندی به سان راهپیمایی داشت، که شعار سازان به ساخت شعار مشغول بودند و تو گویی بقیه هم شرعن ملزم به همراهی با آنان، و تریبون دار هم با سیستم صوتی تقویت شده ایی که هر بار بر کیفیت و گستردگی اش افزوده می شد، و با این حال همواره از سیستم صوتیش گلایه داشت، که فلان قدر سال "از انقلاب گذشت و سیستم صوتی درست نشد، که نشد."، اما او هر لحظه صدایی بلندتر و رساتر برای همراهی از راهپیمایان طلب می کرد، تا مسیر این مارش را هر چه "باشکوه تر" و "منسجم تر" و "کوبنده تر" طی، و مُشت و مرگی را محکم روانه دهان این و آن کنیم.
و ما بیخیال محتوا، هدف و نتیجه اش، آن را دنبال می کردیم، زیراکه ایمان داشتیم جناب حمید سبزواری که این شعر را سرودند، راه بلدیست، که خطا نخواهد کرد، و چون او این راه را نشان داده، پس باید بی سوال از چرایی و عواقبش، رفت، و می رفتیم، و این رفتن را عبادت نیز می دانستیم. حال انکه استاد سبزواری شاعری بیش نبود، و سخنی را که به نظرش می رسید، به قافیه می گفت، و مثل دیگر شعرسرایان نه بعالم غیب راه داشت، و نه فیلسوف و حکیم برجسته و مقتدری بود، و نه دین شناس قهاری، و نه ... و به حادثه و یا سفارشی شعرش در معرض قافیه شناسی مُبرّز مثل استاد سراج قرا گرفت و او هم با گروه موسیقی قدرتمندش آن را به سروده ایی زیبا و دلنواز تبدیل، و این دو، ما را به راهی می خواندند که شاید به ناکجاآباد ختم می شد.
آن موقع ها کمتر تصور می کردیم ناکجا آبادی در پس این راه باشد، و با اعتماد کامل به سازندگان این شعارها، مخ تعطیل و یا نیمه تعطیل، امرِ تفکر به غیر سپرده، و بیخیالِ مسیر و عواقبش، ره می پیمودیم و هیچ نگاهی به اطراف نداشتیم که چقدر پس یا پیش می رویم و یا اصلن مقصد چیست، آیا به سوی هدف اصلی می رویم، یا در جهتی مغایر آن؛ چقدر به چپ و یا راست کج شده ایم، و این که شاید در این مسیر، و در غیاب موسی (ع)، سامری هم دستی در امر ما داشته، و حتی شاید ما را به سنگ آسیابی بسته اند که گِردش دَوّار بچرخیم و گندم سامری و اهلش را آرد کنیم و...
و این در حالی بود که "انسانِ مسول و متفکر" باید، قدم به قدم، خود را رَصد و به قول پیام آور رحمت (ص) هر روز خود را "محاسبه" [4] و لابد به تصحیح مسیر، بسمت هدف اقدام می کرد، و این دل و دین سپردن به این و آن در غیاب معصوم (ع) (از هر مسلک و مرامی که باشند)، چقدر خطرناک، و ممکنست به ناکجاآبادی "دین و دنیا بر باد ده" منتهی شود، زیرا این یک اصلست که "هر انسانی تنها با اعمال خود در پیشگاه خداوند خواهد ایستاد و کسی پاسخگوی عمل دیگری نخواهد بود" [5] و آنجا دیگر جایی نیست که بگویی چون فلانی از آن راه رفت، من هم رفتم، که "مالک یوم الدین" ترا خطاب خواهد کرد که تو مرید من بودی یا فلانی، مگر من اسباب تفکر به تو ندادم؟! و ده ها بار در قرآن به "تعقل" نخواندمت؟، و اینکه "هر کس مسول عمل خود است، ولاغیر".
از قضا در همین شعار "همپای جلودار"، استاد سبزورای، ما را به "عقل" فرا می خواند، اما بی توجه به اینکه "ره توشه باید" که با "عقل در کار بندیم" ، تنها پا در "رکاب خویش داشتیم" و بی توجه به عقل و همراهی اش با عمل، می تاختیم، زیرا "حکم جلودار" می پنداشتیم که باید برخیزیم و "بر جولان برانیم" واز آنجا تا "خط لبنان برانیم" ، "آنجا که جولانگاه اولاد یهوداست" و...، اما در درون خود، تفکر تعطیل کرده و به صداهای بیرونی هم توجهی نمی کردیم که می گفت شما چه کاره اید، مگر هر جا اولادی از یک قوم بنی آدم جولانگاهی برای خود تدارک دید، شما هم باید یکی از معرکه داران آن باشید، و بدآن سمت بتازید؟!، درست است که آنجا "هر سو صد شهید خفته دارد" ، اما نبرد بر سر تصاحبش تاریخیست، و بارها دست به دست شده است، تازه مگر در همین سرزمین ما، در طول تاریخ، "هر سو هزاران شهید خفته" و هر کویش "غمی بنهفته" ندارد؟!
سبزواری می سرود و سراج هم می خواند که "جانان من اندوه لبنان کُشت ما را"، آنجا که "قربانگاهِ زعتر، صور، صیداست." گرچه او درست هم می گفت و از "داغ دیر یاسین" دل هر آزادمردی خون بود، ولی مگر ما کی بودیم که باید بدان سو بر می خواستیم و بر "جبل" و "تا دشت امل" می راندیم، به ما چه ربطی داشت که از "مژگان" "طور سینا" گرد بروبیم، طور سینایی که موسی به چله نشینی رفت، و سامری دمار از روزگار وزیر و جانشینش در آورد و یهودیان را به جایی برد که نباید؛ اما چه کسی به ما ماموریت داد، تا با "سینه" از اینجا تا "فلسطین" برویم، چرا ما باید برای "مسجد الاقصی" تَرک جان و سر می کردیم، سرزمینی که به اقرار مکرر قرآن مقر انبیا و قوم بنی اسراییل و حداقل قرن ها از آن فرزندان اسراییل (ع) بوده است.
و اینکه چرا "مقصد" ما باید"دیار قدس" باشد؟ در حالی که مورد منازعه است، و طرفین هنوز مالکیت خود را بر آن اثبات نکرده اند، و ما چرا به دعوت یا بی دعوت یک طرف در این مُلک مورد منازعه باید حاضر می شدیم، اینها سوال هایی بود که جوابش را در شعارها و سخنان این و آن می جستیم، و هر کس به فراخور توانایی و تسلط به فن سخن، ما را اقناع می کرد، و این سوال را از خود نکردیم که چرا مقصد و هدف ما نباید آرزوهای "مردم انقلاب کرده خود ما" باشند، که برای آزادی از استبداد، دیکتاتوری و حاکمیت قانون قیام کرده بودند، تا در انتها به آنان آزادی، حق انتخاب و تعیین سرنوشت بدهیم؛ و بعد از دو انقلاب (مشروطیت و 1357) اکنون مُحِقند به سطح ملل جهانی برسند، که چون آنان انقلاب کردند و به آزادی، دمکراسی نسبی، و توسعه و پیشرفت رسیدند.
اصلن آیا "رسیدن به آزادی" برای یک "مردم انقلاب کرده" مهمتر بود، یا درگیر شدن در دعواهای قوم عرب و سامی (یهود) که ریشه در تاریخ شامات دارد و گذشته از حق و ناحق بودن طرف های درگیر، باید با مداقه و به دور از احساسات فرقه ایی و دینی، موضع می گرفتیم و در نظام بین الملل به دنبال "رسیدن حق به حقدار" بودیم، نه اینکه خود آستین بالا بزنیم و فقط به خاطر این که یک طرف مسلمان است، (بی دعوت و یا با دعوت) در خدمت آنان قرار گیریم، جرمی که موسی هم روزی مرتکب و در منازعه ایی وارد شد که به اقرار خودش از عمل شیطان بود، [6] و امروز ما به تکرارش مشغولیم، خدمتی که گاه مورد اعتراض خود فلسطینیان و اعراب هم قرار گرفت، که شما چکاره اید؟! که از ما در این موضوع داغترید، و ضجه ها و گریبان دریدن های ما را در مورد قدس و فلسطین به دیده شک نگریسته، که از صاحب خون بر انتقام تشنه تریم، و لذا بعضی از همین فلسطینیان، دشمنان ما را بزرگ می دارند و برغم این همه هزینه که ما برای فلسطین و فلسطینی می پردازیم، صدام معدوم را غایت آمال ناسیونالیسم عربی خود می دانند؟!!

ولی کسی نبود که بگوید (اگر هم بود نمی شنیدیم) آیا در خود ایران مردمی وجود ندارد که در اثر هجوم های پی در پی این و آن بدین سرزمین، خانه و کاشانه را از دست داده و اکنون میهمان خوانده و ناخوانده دیگرانند و آواره؟ که این چنین مردم خود را به مشقت انداخته ایم و کشور را طعمه گرگانی می خواهیم، که تاریخ درنده خویی آنها را در حق این مردم به ثبت رسانده است.
لذا باید "روزی کلاه خود را قاضی کنیم" و بنشینیم و فارغ از شعارها، بفهمیم که بالاخره باید تاختن و تازیدن را وانهاد، و نشست، و از مهر و سازندگی گفت، تاختن و تازیدن سزاوار مغولان، اعراب جاهلی، هیتلر و موسیلینی هاست که از کُشته پُشته سازند؛ ایران را فرهنگ گردآمدن به گرد نور، و گفتن از مهر و حکمت است، که سنت و فرهنگ بوده، و باید رسم "تاختن و تازیدن بی وقفه" را که از اعراب، مغولان، عثمانیان، تیموریان و... به ارث برده ایم، را زمین گذاشت، و نوروز از سرگرفت و به خانه و کاشانه خود رسید؛ سیاهی جنگ، تاختن و تازیدن از خانه و خانواده های خود زدود، و حکمت و مهر را جایگزین پوتین و سلاح کرد، و خانه را از گرمای محبت گرم، و به سپیدی شعله های آتشِ مهر رنگ زد.
زین پس باید این را شاخصی برای دور شدن از شعارها و تمسک به مبناهای محکم تری مثل قانون قرار داد، که تمسک بدآن نشانه تکامل و پیشرفت خواهد بود، وگرنه خواب رفتن با مخدرات شعاری، هدف اصلی، گم کردن است و راه در بیراهه جستن. باید دوباره به دنبال آرش کمانگیری گشت که از شیارهای تند و بلند قله دماوند، تیزپا بالا رفت تا تیری بلندنظرانه اندازد، و فرهنگ مسالمت آمیز آریایی ما را حد و مرز تعیین کند. گرچه مغولان و اعراب را در بسیاری موارد در فرهنگ غنی خود هضم کرده ایم، اما در تاختن و تازیدن این روزها انگار این ماییم که در فرهنگ آنها هضم شده ایم، و اگر این انگار نادرست هم باشد حداقل در شعار و رجزخوانی این گونه می نماییم.

[1] - حدیث از پیامبر اکرم «تفکر الساعة خیر من عبادة سنة»
[2] - وقت است تا برگ سفر بر باره بندیم - دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم - گاه سفر آمد ؛ نه هنگام درنگ است - چاووش می گوید که ما را وقت تنگ است - گاه ِ سفر شد ، باره بر دامن برانیم - تا بوسه گاهِ وادیِ ایمن برانیم - وادی پر از فرعونیان و قبطیان است - موسی جلودار است و نیل اندر میان است - از هر کران بانگ رحیل آید به گوشم - بانگ از جرس برخاست وای ِ من خموشم - دریادلان راه سفر در پیش دارند - پا در رکاب ِ راهوار خویش دارند - گاه سفر آمد برادر ! گام بردار ! - چشم از هوس از خُرد از آرام بردار ! - گاه سفر آمد برادر ! ره دراز است - پروا مکن بشتاب ! همّت چاره ساز است - رهتوشه باید عقل را در کار بندیم - دل بر خدا ، آنگه به رفتن باره بندیم - رهتوشه باید شب را در دل نشانیم - وادی به وادی باره تا بر دل نشانیم - باید خطر کردن ، سفر کردن ، رسیدن ننگ است از میدان ، رمیدن ، آرمیدن - تنگ است ما را خانه ، تنگ است ای برادر ! - بر جای ما بیگانه ، ننگ است ای برادر ! - فرمان رسید : این خانه از دشمن بگیرید! - تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید! - یعنی کلیم ، آهنگِ جان سامری کرد - ای یاوران ! باید ولی را یاوری کرد - گر صد حرامی ، صد خطر در پیش داریم - حکم جلودار است سر در پیش داریم - حکم جلودار است بر هامون بتازیم - هامون اگر دریا شود از خون بتازیم - از دشت و دریا در طلب باید گذشتن - ییگاه و گاه و روز و شب باید گذشتن - گر صد حرامی ، صد خطر در پیش داریم - حکم جلودار است سر در پیش داریم - فرض است فرمان بردن از حکم جلودار - گر تیغ بارد ، گو ببارد نیست دشوار - جانان من برخیز! بر جولان برانیم - زانجا به جولان تا خط لبنان برانیم - آنجا که جولانگاه اولاد یهوداست - آنجا که قربانگاهِ زعتر، صور، صیداست - آنجا که هر سو صد شهید خفته دارد - آنجا که هر کویش غمی بنهفته دارد جانان من ! اندوه لبنان کشت ما را - بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را - جانان من ! برخیز باید بر جبل راند - حکم است باید باره تا دشت امل راند - باید به مژگان رُفت گَرد از طور سینین - باید به سینه رَفت زینجا تا فلسطین - باید به سر زی مسجد الاقصی سفر کرد - باید به راه دوست ، تَرک جان و سر کرد - جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش - آنک امام ما علم بگرفته بر دوش - تکبیر زن ، لبیک گو ، بنشین به رهوار - مقصد دیار قدس ، همپای جلودار ...
[3] - و مثل این روزها این شعارها ما را به جایی خواهند برد که با تکه نامه ایی (که در روزنامه ها منتشر می شود)، یک آیت الله مثل آقای جنتی یا یزدی، نماینده منتخب این مردم در اصفهان (خانم مینو خالقی) و یزد (سپنتا نیکنام) را در بدعتی خطرناک از نمایندگی مردم عزل می کنند و جایشان فرد دیگری را جایگزین می کنند، و با این که تمام اصول جمهوریت را زیر پا گذاشته اند، اعتراض به عمل آنان هم از سوی صادر کنندگان این نامه عین مقابله با نظام، انقلاب، اسلام و خدا اعلام، می شود، و این یعنی همه در برابر ما و اعمال سلیقه ایی ما خفه، و کسانی که به دفاع از قانون اساسی نهاده شده اند، خود تمام قوانین را زیر پا گذاشته و در وادی اجرا، خود مصداقی حکم به بودن این و آن می کنند، و بدعت ها و رویه های خطرناکی را می گذارند که از این به بعد قانون به هیچ انگاشته شود، افراد شخصن خود تصمیم بگیرند و اجرا کنند، همان رویه ایی که در سیستم ها شاهنشاهی ساری و جاری بود و که نه قانون و نه تفکیک قوا معنی نداشت و حکم از آن فرد، حاکمیت از آن او، بقیه هم مامور تمکین و اجرای بی چون چرا.
[4] - حاسبوا قبل ان تحاسبوا
[5] - آیه 105 سوره مائده (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لایَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ إِلَى اللّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعاً فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) اى کسانى که ایمان آورده اید! مراقب خود باشید! اگر شما هدایت یافته اید، گمراهى کسانى که گمراه شده اند، به شما زیانى نمى رساند. بازگشت همه شما به سوى خداست; و شما را از آنچه عمل مى کردید، آگاه مى سازد.
[6] - وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَذَا مِن شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِين بی خبر از مردم شهر به شهر داخل شد دو تن رادید که با هم نزاع می کنند، این یک از پیروانش بود و آن یک از دشمنانش آن که از پیروانش بودبر ضد آن دیگر که از دشمنانش بود از او یاری خواست موسی مشتی بر اونواخت و او را کشت گفت : این کار شیطان بود او به آشکارا دشمنی گمراه کننده است (16 سوره قصص) قَالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ گفت : ای پروردگار من ، من به خود ستم کردم مرا بیامرز و خدایش بیامرزید زیرا آمرزنده و مهربان است (17) قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيرًا لِّلْمُجْرِمِينَ گفت : ای پروردگار من ، به پاس نعمتی که بر من عطا کردی هرگز پشتیبان گنهکاران نخواهم شد (18) فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خَائِفًا يَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِي اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قَالَ لَهُ مُوسَى إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُّبِينٌ دیگر روز در شهر ترسان و چشم بر راه حادثه می گردید مردی که دیروز ازاو مدد خواسته بود باز هم از او مدد خواست موسی به او گفت : تو به آشکارا گمراه هستی (19) فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَّهُمَا قَالَ يَا مُوسَى أَتُرِيدُ أَن تَقْتُلَنِي كَمَا قَتَلْتَ نَفْسًا بِالْأَمْسِ إِن تُرِيدُ إِلَّا أَن تَكُونَ جَبَّارًا فِي الْأَرْضِ وَمَا تُرِيدُ أَن تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ چون خواست مردی را که دشمن هر دو آنها بود بزند، گفت : ای موسی ،، آیامی خواهی همچنان که دیروز یکی را کشتی مرا نیز بکشی ? تو می خواهی که دراین سرزمین جباری باشی و نمی خواهی که از مصلحان باشی (20)
در حالیکه جهان هر روز و هر لحظه به پایان غمبار خود نزدیک می شود و یکی از دلایل این پایان می تواند کمبود منابع غذا و نوشیدنی ها برای انسان، حیوان و گیاه در نظر گرفت، که بر اثر ویرانی منابع مولد آن مثل آب، زمین، تغییرات آب و هوایی، و یا افزایش جمعیت ویرانگر انسان ها، خطر جنگ های ویرانگر با سلاح های جدید و... است، اما ما انسان ها بی توجه به چنین روندی، همچنان در تفکر و زندگی اسراف آمیز خود نمی خواهیم تغییری بدهیم و در همان خطی که می رفتیم پیش می رویم، عقل معاش و زندگی بر اساس انصاف را به کناری نهاده و راه خودخواهانه امان را می پیماییم.
اما در نسل قبلی که با چنین موارد آسیب زایی بسیار کمتر از ما مواجه بودند، زندگی مناسب با شرایط سخت را بیشتر رعایت می کردند و فلسفه مصرف آنان بر اساس "بیشترین استفاده از حداقل ها" بود. یادمه در همین موقع ها که فصل پاییز فرا می رسید علیرغم این که فصل انار بود و به علت این که انار تولیدی اشان مشتری زیادی نداشت، و تولید آنانرا کیسه، کیسه می توانستیم بخریم و مصرف کنیم، اما وقتی سفره مصرف انار که پهن می شد و ما به دانه های یاقوت مانندش هجوم می بردیم و با ولع تمام می خوردیم، اما مرحوم مادرم ما را با این استدلال که "در هر اناری دو سه دانه یاقوت بهشتی است که نباید آن را از دست داد"، ما را ترغیب می کردند که تمام دانه های انار را بخوریم و اجازه ندهیم که دانه ایی از آن در لابه لای پوشش های سفید رنگ آن گم شود، و یا همراه پوسته ها روانه خوراک حیوانات شود، لذا زیردستی خود را خوب سرچ می کردیم، که دانه ایی انار گم نشود، زیرا احتمال می دادیم همان دانه ی گمشده، همان دانه بهشتی باشد و از دست برود. این بود دقت ما برای حیف و میل نشدن چند دانه انار، در خصوص دیگر خوراکی ها هم بر همین منوال و فلسفه سعی بارز بر عدم اسراف و حیف و میل بود.
ولی اکنون که نه آن قنات های پر آب آنروز برای ما جاری است، نه از آن رودهای خروشان خبری هست، نه از چشمه های جوشان، جوششی دیده می شود، نه از آن برف و باران های بسیار زیاد اثری دیده می شود و...، در چنین دوره سختی که داشتن میوه هایی اینچنینی، هزینه بسیار گزافی دارد، ما آن دیدگاه اقتصادی و منصفانه را به مائده های آسمانی از دست داده ایم و دیگر انار را دانه به دانه نمی خوریم که هیچ، چاقو را در میان آن انداخته و قطر آن را در مرکزش می بریم و صد دانه انار را له کرده تا آن را دوپله کرده و آب باقی مانده اش را در زیر فشار آب انارگیری، آبگیری کرده و آبش را بنوشیم و الیاف آنرا که خیلی برای بدن هم مفید است را تفاله قلمداد کرده، دور بریزیم، و این الیاف که در اصطلاح فیبر گفته می شود را راهی سطل آشغالی می کنیم که حتی سهم خوراک حیوانات هم نشده و ضایع شوند، و این داستان غم انگیز اسراف شامل دیگر میوه ها هم می شود.
این است که انسان باید به خود آید و موقعیت کنونی زندگی خود در روی این کره خاکی را درک کند که زمین دیگر تاب و توان تحمل این همه تولید از یک سو و اسراف از سوی دیگر را ندارد و اگر به خود نیاییم، روزی از ادامه روند خود باز خواهد ایستاد.
اصولگرایان، خصوصا نومحافظه کاران، مدت هاست که مناسب کلیدی و غیر انتخابی کشور را میز به میز فتح کرده و بر آنچه که تشکیلات انتصابی کشور است، مادام العمر مسلط شده و علیرغم این تمامیت خواهی، در نقش انقلابی های دو آتشه "پوستین وارونه" پوشیده و در تشکل های "جبهه پایداری" ، "جمنا" و... بروز و ظهور سیاسی انتخاباتی داشته و در نقش ناجی مردم و انقلاب، نقش بازی می کنند! و می توان گفت "تشنگان قدرت"، خود را "شیفتگان خدمت" نشان می دهند، در حالی که واقعا نسبت به عاقبت این کشور، انقلاب، مردم، و حتی خودشان هم بسیار بی اهمیت اند، و بناحق برای خود القابی چون "انقلابی" و... قایلند، و در جدیدترین ادعا نیز خود را به خدا هم از دیگران نزدیکتر می بینند و دیگران را اصحاب فتنه و... تلقی و رسمن خطاب می کنند، حال آنکه قدیم ها به ما آموخته اند که "مُشک آنست که ببوید نه آنکه عطار بگوید" و این که جناب آقای علیمحمد بشارتی (..) چطور جریان اصولگرایی را با کارنامه ی روشنی که در برابر همه دارد و خصوصا در دوره هشت ساله حکومت یکدست اصولگرایان تشت رسوایی اش به زمین افتاد، در این رتبه از تقوا و تقرب به خدا و رسولش دیده اند، جای سوال فراوان دارد.
انسان است و آزادی، و شرف و عزت انسان تنها با آزادیست که معنی خواهد یافت، انسان های در بند همان بردگانند، که بردگان را عزت و شرفی نخواهد بود. آزادی انسان را هرکه و هرچه سلب کند، انسان را از ردیف انسانیتش نزول داده به ذیل فرو خواهد کشید، حال این بند می تواند سلول زندانی باشد، سلول مذهب و یا ایدئولوژی و تفکری، که خروج از آن ممکن نباشد، سلول حسد، مقام، ثروت، و یا قانون مخوفی که تغییر آن از دست مردم (و به قول امام خمینی ولی نعمتانِ هر حاکمی هستند) خارج باشد و...
گویند "حق دادنی نیست، گرفتنی است"، اگر قرار بر این بود که انسان ها برای گرفتن حق و حقوق خود دایم در حال مبارزه ایی تمام ناشدنی باشند، و چنین شرایطی باید بر بشر حاکم می شد، پس چرا ما انسان ها این همه قوانین عادی و اساسی برای خود تدارک دیده ایم و خود را از دنیای طبیعی حیوانات جدا کرده ایم، همان بهتر که در زمره آنان، "قانون جنگل" بر ما نیز حاکم بود و همه تکلیف خود را می دانستیم و در خواب انسانیت، مروت و جوانمردی، حمایت قانون، مدنیت و... نبودیم و ناگهان چشم باز نمی کردیم، که توسط دیگران در بی خبری تمام دریده شده ایم، اگر حق گرفتنی بود و دادنی نبود، در این صورت "اشرف مخلوقات" بودن و دیگر مواهبی که خداوند به انسان داده بود، دیگر لازم نبود.
اگر قرار بر این بود که زور بر ما انسان ها نیز همچون "جامعه حیوانات جنگل" حاکم باشد، اگر عده ایی باید حقوق دیگران را از آن خود می کردند، چه لزومی داشت، که یکعده در رویای حمایت قانون شب را راحت بخوابند و صبح بیدار شوند و ببینند که حتی توسط نگاهبانان قانون غارت شده اند، اگر قرار بر دریدن بود، بهتر است آن را در بوقی بلند در بین بشر جار زد تا همه درنده باشند، تا در تساوی همه بدرند، نه اینکه یکعده بدرند و یکعده دریده شوند، و یا برای دریده شدن، دایم در وحشت دریده شدن باشند.
کاش انسانیت به مرحله ایی برسد که بدهکاران و یا امانت داران حق این و آن خود به دادن حق دیگران اقدام کنند نه این که انسان مجبور به نبرد برای حق خود شوند.

مدت هاست که دیگر آرزوها برای مان دست نایافتنی می نماید، و به رویایی تبدیل شده اند، گاه نسیمی، نفسی، روزنه ایی، اشعه ایی، بارشی و... به وجدمان می آورد و از شادی لبریز می شویم، اما آنقدر زود گذرند که طعم آن را نچشیده، کام به تلخی می رود.
گویند "آرزو بر جوانان عیب نیست"، اما در این معرکه از جوانان خبری نیست و در آرزوهای بلند و پایان نایافتنی پیرها غرق شده ایم و انگار خداوند دنیا را برای آنان خلق کرده تا به تک تک آرزوهای شان دست یابند و همچنان بی امان بتازند و زیر سم اسب چموش خواست های بی پایانشان همه له شویم و خانه و خاندان بر باد شود.
طلسم دروغ را انگار شکستی نیست، تا بشکند و پرده از تزویر بگشاید، و در چنین دمی، مستی مغرور بر اسب سرکشی سوار و می تازد، و فریاد استغاثه مظلومانه ما در کشاکش نفس های بلند و شیهه اسب تازنده اش گم می شود، تا کسی نشنیده، فریادهای استمداد ما به خاموشی رود.

کاش می شد"خدای آب" ما را دوباره از نو با آبی نو بشوید و به آب پاکی و صداقت غسل دهد؛ کاش می شد مثل همه چیز، زیر باران رحمت بی منتهی او هر بار شسته و پاکِ پاک می شدیم، و از تلالو پاکی، بعد هر باران و بارشی برق می زدیم، کاش بارانی نرمک نرمک می آمد و ما از دروغ و غرور شستشو می داد؛ کاش سیلی بنیان کن جنایات ما را برای همیشه پاک می کرد و با خود می برد تا دیگر اثری از خفت و خاری بشر نمی ماند.
کاش ما انسان ها آنقدر آدم حسابی بودیم که فرشتگان آسمان با دلی مملو از رضایت و افتخار و پر از شادی بر آدم سجده می کردند، و سجده اشان بر آدم در اثر اجبار و ناشی از حکم الهی نبود. نمی دانم خداوند وقتی سیه روزان ما را در صف محشر ردیف و در صف خواهد کرد، آیا نگاهی به چشمان حق به جانب فرشتگان خود نخواهد کرد که بر این موجود سجده به زور کردند.
گاه شنیده می شود که فلانی از حیوان پست تر، درنده تر، بی رحم تر و... است، ولی شاید لازم باشد گاهی برخی انسان ها انسانیت، جوانمردی، وفا، نجابت و... را از حیوانات یاد بگیرند، وقتی به صحنه نبردِ کسبِ قدرت توسط حیوانات نگاه می کنی، این نبرد تنها در دوره زمانی کوتاهی و بین دو نر قدرتمند در جریان است و این دو حیوان نر شخصا تا حد کُشت با هم مبارزه می کنند تا جایگاه رهبری و ریاست خود را بر دیگران حفظ کنند، و یا قلمرو یکدیگر را تصاحب کنند، در چنین نبردی در حالی که دو حیوان نر در حال جنگی شدید با هم اند، مردمان شان در امانند، و آرام به زندگی خود مشغولند تا برنده این نبرد قدرت مشخص شود.
برادر و خواهرم که روزه دار نیستی! همانگونه که انتظار دارم تو به انتخاب منِ روزه دار برای عمل به این سنت ادیان توحیدی احترام بگذاری، من نیز به انتخاب تو احترام می گذارم، که نخواهی بهر دلیلی روزه دار باشی؛ نه روزه گرفتن من باید حامل خسارتی به تو باشد، و نه خوردن روزه توسط تو، به من واجد خسارتی خواهد بود، تو مختاری که بدین رسم ادیان توحیدی و... عمل کنی یا نکنی؛ همانگونه که من مختارم که بدان عمل نمایم یا ننمایم، نه از گرفتن روزه ی من بر خداوندگارم چیزی افزوده خواهد شد، و نه از نگرفتن تو بر دامن کبریایی اش گَردی خواهد نشست.

قدیمی ها مَثل خوبی داشتند و می گفتند "عیسی به دین خود، موسی به دین خود"، چه لزومی دارد که من مثل تو باشم، یا تو مثل من؛ هر کدام مان موجوداتی مختار و انتخاب گریم، تو سوی انتخاب خود باش و من هم سوی انتخاب خود، خواهم بود؛ زیرا هیچ اجباری در دین نیست[1]، و منِ معتقد با توی غیرِ معتقد، در کنار هم جامعه ایی خواهیم ساخت پر از تحمل و بردباری، پر از آزادی و انتخاب، پر از مهر و شفقت و...
اگر خالق و صاحب این جهان، جامعه ایی یکدست روزه دار و یا یکدست مسلمان و... می خواست خود به ساختنش هم شایسته تر بود و هم با اختیار و تواناتر.[2] پس او اگر یکدستی را نخواست، من چکاره ام آن را بخواهم و به سوی ساختش حرکت کنم. بگذار مخلوقات این عالم خود انتخاب کنند که چگونه باشند.
به قول دوست روزه دارم که هنگام قرائت قرآن امروز، وقتی به آیه 12 سوره اعراف رسید گفت، "می دانی شروع شیطان کی بود" گفتم نه ، گفت از وقتی بود که گفت "من از او بهترم" ؛ بله این آیه قرآن، بدین امر شهادت می دهد که خداوند از درِ مواخذه به ابلیس فرمود: "چه چیز تو را مانع از سجده (آدم) شد که چون تو را امر کردم نافرمانی کردی؟ پاسخ داد که من از او بهترم، که مرا از آتش و او را از خاک آفریدهای."
حال چه تضمینی وجود دارد که من روزه دار بر تو روزه خوار، ارجح باشم، حال آنکه ممکن است تو از من بهتر باشی و بخاطر خصوصیتی، کاری، عملی، رفتاری، شفیعی، نیتی و... بر بسیاری از روزه داران سبقت گیری ما را نهاده و نزد پروردگارمان عزتی بلند یابی.
[1] - آیه 256 سوره بقره "کار دین به اجبار نیست، تحقیقا راه هدایت و ضلالت بر همه کس روشن گردیده، پس هر که از راه کفر و سرکشی دیو رهزن برگردد و به راه ایمان به خدا گراید بیگمان به رشته محکم و استواری چنگ زده که هرگز نخواهد گسست، و خداوند (به هر چه خلق گویند و کنند) شنوا و داناست. لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ ۖ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ۚ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انْفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ" و یا آیه آیه 28 سوره هود که می فرماید" نوح قومش را پاسخ داد که ای قوم، شما چه میگویید، اگر مرا دلیل روشن و رحمت مخصوص از جانب پروردگار عطا شده باشد ولی حقیقت حال بر شما پوشیده مانده باشد آیا (جهالت نیست که) ما شما را (به رحمت و سعادت) اجبار کنیم با آنکه شما تنفّر اظهار میکنید؟ قَالَ يَا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلَىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَآتَانِي رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ أَنُلْزِمُكُمُوهَا وَأَنْتُمْ لَهَا كَارِهُونَ" و یا آیه 99 سوره یونس که می فرماید " و اگر خدای تو (در مشیّت ازلی) میخواست اهل زمین همه یکسره ایمان میآوردند، آیا تو میخواهی تا به جبر و اکراه همه را مؤمن و خداپرست گردانی؟ "
[2] - آیه 99 سوره یونس "و اگر خدای تو (در مشیّت ازلی) میخواست اهل زمین همه یکسره ایمان میآوردند، آیا تو میخواهی تا به جبر و اکراه همه را مؤمن و خداپرست گردانی؟ وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا ۚ أَفَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّىٰ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ"
شاید شما هم یکی از این جملات را از زبان بعضی هموطنان شنیده باشید که "تفاوتی بین چپ و راست نیست، همه از یک قماشند"، "اصلاح طلب و اصولگرا، همه اشان یکی اند"، "اینها همه اشان مثل هم اند" ، "اینها همه اشان سر و ته یک کرباسند" و... این جملات را خصوصا از زبان برخی که قصد رای دادن نداشتند و در جریان انتخابات اخیر ریاست جمهوری تشویق به رای دادن می شدند، و می گفتند من کاندیدایی متفاوت در بین این کاندیداها نمی بینم، شنیده می شد.
و بدین ترتیب در نادیده انگارانه ترین وجه، تمام تفاوت و تمایز اعمال، مدیریت، مانیفست ها، آرمان ها، شعارها، فعالین، رهبران، خط مشی ها، اهداف و... دو گروه سیاسی عمده کشور نادیده گرفته و همه با هم یکسان دیده و به یک چوب رانده می شدند، این نشان می دهد که بعضی از چشم ها، دیگر حتی حاضر به مقایسه هم نیستند و از شنیدن نام هر دو جناح عمده کشور اظهار بیزاری کرده، و خوب و بدی در دید اینان وجود ندارد و همه را یکسان دیده و نمی خواهند حتی از خوب ها و خوبی ها هم بشنوند. در دید اینان بین بهزاد نبوی به عنوان یک فعال چپ و اصلاح طلب، و حداد عادل به عنوان یک فعال راست و اصولگرا هیچ تفاوتی نیست، هر دو را سر و ته یک کرباس می دانند؟!! که البته بسیار متفاوتند.

این نوع نگرش در حالت نقابگونه ایی شاید به این دلیل از سوی برخی ابراز می شود که فعالیت به نفع هر یک را برای منافع خود مضر دیده و از نام و مارک هر دو جناح دوری می کنند تا باری به هر جهت از هر کجا که باد "قدرت، ثروت، احترام" وزید، بدون مارک بوده، و راحت بتوانند پرچم ها را بدان سو گرفته، و همانگونه که شاعر در شعری تحت عنوان "حزب باد" سروده است، از ثروت، قدرت و احترام در هر زمان، منتفع گردند، این همان شکل اشاعه یافته ریا و تزویر و دو رویی است :
"هم جهت با باد باشی روزگارت بهتر است، حال و مالَت رو به راه و کار و بارَت بهتر است، جُفت شش می آوری در سایه ی هر دولتی، فوت و فنِ چرخش و تاسِ قمارت بهتر است!، این طرف با نانِ جو حفظ شعائر می کنی، آن طرف با آبجوخواری و یارت بهتر است، شرط می بندم اگر الان زمانِ شاه بود، خلق می دیدند از گوگوش کارت بهتر است!، آپشنی داری که همرنگ محیطت می کند، از سمندر هم توان اِستِتارت بهتر است، کاسه لیسان پیش تو باید بیاندازند لُنگ، چونکه صاحبْ سَبْکی و جنسِ تغارت بهتر است، هر بلایی می شود نازل، قِسِر دَر می روی، از خدای ما یقین پروردگارت بهتر است!، چون خلافی هم کنی فوراً "الف-نون" می شوی، در دهان شهر، اسم مستعارت بهتر است، بَعدِ مرگت هم به پاس خدمتی که کرده ای، از مشاهیرِ وطن سنگ مزارت بهتر است"
برخی نیز تحت تاثیر القائات و سیاست تبلیغی جریانی خاص در کشور قرار گرفته و در ناامیدی کامل از روند موجود، به آمدن و رفتن پرطمطراق برگزاری انتخابات برای تعیین دولت های متفاوت چپ و یا راست اشاره می کنند، که مردم هر بار حماسه می سازند، ولی چنان به زمین مان چسبانده اند و سیاست ها و اهداف خاص چهار میخه است که آمدن و رفتن دولت ها تکان و تغییری چشمگیر متناسب با حماسه های سراسری مردم در انتخابات های مختلف در بر ندارند، پس بین چپ و راست تفاوتی نیست.
و البته نیز جریانی که معتقد به "حکومت اسلامی" به جای "جمهوری اسلامی" است، می خواهند همینطور هم دیده شود و مردم ناامید شوند و از صحنه کنار کشند و لذا در یک شگرد تبلیغاتی می خواهند نشان دهند که آمدن روحانی و رفتن احمدی نژاد برای مردمی که به امید تغییر آمده اند، چیزی در بر ندارد، مثل اینکه "نه خانی آمد و نه خانی رفت"، و بدین ترتیب "جمهوریت" در این قانون اساسی و تبلور آن "انتخابات" که باید به تغییر بینجامد، را عقیم کرده و مردم را به این نتیجه برسانند که به رغم وجوه متمایز و متفاوت بین دو جناح این دو یکی اند، و تغییری نباید انتظار داشت.
گاهی نیز هموطنانی از شدت تنفر از وضع موجود، گوینده چنین جمله ایی هستند و به حدی رسیده اند، که می گوید "بر خوبتان لعنت، که بین شما هیچ فرقی نیست"، و هر دو را فارغ از تفاوت اهداف، عملکرد و... یکی می بیند و اعلام بیزاری می کنند، این نشان از آن دارد که چنین شهروندی از روند جاری در کل نا امید است و حتی حاضر به خوب و بد کردن هم نیست.
چنین رویکردی نشان از مشکلات زیادی دارد که گریبان گیر جامعه ما شده است و به یک نوع ایستایی و توقف دلالت دارد که در دید این شهروندان برجسته شده است، که در کل سیاست ها و سیستم کلی را غیر مستقیم تحت سوال قرار می دهند، و در ورای رقابت های جناحی و سیاسی، مشکل را بالاتر از جناح چپ و راست قرار داده و سیاست و سیستم را در کل نامناسب تشخیص داده و هر دو و یا به نوعی همه را نفی می کنند.
شاید هم برخی از هموطنان ما به علت ناکامی های کلی به این نتیجه ناگوار رسیده اند، نمونه هایی از ناکامی ها که باعث شده برخی حاکمیت هر دو جناح را به یک چشم ببینند، به گل نشستن سیاست های کلی در بخش هایی مثل محیط زیست، اشتغال، رشد و توسعه و... است، که به عنوان مثال در این زمینه به محیط زیست اشاره می کنم، اگرچه برای ویرانی محیط زیست، که نمود آن گرمای بی سابقه، کم آبی، کاهش سطح جنگل ها و مراتع، آلودگی، کاهش محیط سبز، انقراض نسل حیات وحش و... قابل مشاهده است، شاید دلایل بین المللی و طبیعی داشته و دارد، ولی دلایل داخلی آن که ناشی از سیاست ها، اجرا و رفتار مردم ماست، که این موارد غیر قابل چشم پوشی است بطوری که عدم اصلاح الگوی مصرف و... خود نمایی می کند و نشان از درگیری جامعه با مسایلی دارد که به بی توجهی به مسایل اساسی جامعه از جمله اصلاح الگوی مصرف منجر می شود. در چنین شرایط دیدگاه های تجدید نظر طلبانه شدیدا سرکوب و به حاشیه رانده می شود و حتی دیدگاه های اصلاح طلبانه نیز فتنه، انحراف و... تلقی شده و به انگ های مختلف متهم می شوند.
اینجا در شکست زیست محیطی کشورمان، به یک سلسله از عوامل بر می گردد که از صدر تا ذیل باید توجه کرد و انداختن این معضل به دوش دولت و یا مردم نمی تواند کامل و بی نقص باشد، بلکه این شکست ناشی از مشکل در سیاست های کلی (سیاست گذاران کلی کشور همچون مجمع تشخیص مصلحت و..)، قانونگذاری و قانون گذاران (شورای نگهبان، مجلس شورای اسلامی، شوراهای عالی)، مجریان قوانین (دولت و مردم)، دستگاه کنترل جرم (قوه قضاییه، نیروهای انتظامی، ضابط های قضایی و...)، دستگاه های تبلیغی و تربیتی کشور (صدا و سیما، حوزه های علمیه و...)
ولی آنچه قابل پیش بینی است این که چنانچه در این رویکرد جامعه تجدید نظر نشود، این روند به بحران منتهی شده و به نابودی جامعه و زیرساخت های آن منتهی خواهد شد و جامعه بیمار را به مرگ نزدیک می کند. جامعه باید به کنده شدن از عقاید و ستون های سفت عدم تغییر رضایت دهد، وگرنه تاریخ و شرایط او را با شرایطی به اجبار روبرو خواهد کرد که اصلا بدان راضی نخواهد بود.








