مصطفوی

مصطفوی

نوروز است و رسم و رسومات آن، که حتی در این ساعتِ تحویل سال اموات نیز مد نظرند، دیروز پنج شنبه آخر سال بود و روز اموات یا "روز اَلِفِه" که مردم به زیارت گذشتگان شتافتند و با خیراتی و یا گذاردن سبزه ایی بر قبرهای شان و با خواندن فاتحه ایی از آنان و جای خالی اشان یاد کردند.

اگرچه گذاشتن سبزه بر قبرها شاید منطقی به نظر نرسد که نمی رسد ولی آیا همه کارهای ما منطقی است که بر این کار خرده گرفت، این هم رسمی است از رسوم، که ما ریشه اش را نمی دانیم و طبق عادت انجامش می دهیم. خلاصه سال 1394 که دیگر سال کهنه اش می نامند ساعاتی بیش از عمرش نمانده و می رود تا این ساعات نیز به اتمام رسد.

در این ساعات بسیاری التماس دعا می گویند و این نشان از اعتقاد به استجابت دعا در این لحظات است، پس از ایزد توانا باید خواست تا این روزها و این ساعات را بر مردمی که به امید شادی شُگُونِ ساعتِ تحویل سال به انتظار نشسته اند، امن و امان قرار دهد، سفر مسافرین را بی خطر و سالی پر نعمت تر از سال کهنه را برای ملت رنج دیده ایران و همسایگان در خون تپیده مان تقدیر نماید. سال جدید را سال سزا دیدن ظالمین قرار دهد و مظلومین را از زیر یوغ خودکامگان خلاصی عنایت فرماید؛ برکت و سلامتی را افزون، جنگ افروزان را نابودی و صلح طلبان را زیادت نماید، آمین رب العالمین. 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 20:16 شماره پست: 909 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کوهنوردی ورزش روح و جسم است و حضور در بین اهل آن یکی از زیبایی ها و کامیابی های زندگی انسان است، ورزشی که در آن مسابقه و برتری جویی کمتر مطرح است و بیشتر کمال جویی، جمع گرایی، کمک، همدلی، گذشت، تعاون، تحمل سختی ها، همکاری و بسیاری از خصوصیات خوب دیگر انسانی مطرح است، اینجا دل انسان ها به هم نزدیک می شود و قلب انسان ها بیشتر از هر موقع دیگری برای هم می تپد، حریم های نابجای سخت و غیر قابل نفوذ و دیوارهای خودخواهی نازک و بلکه برداشته می شوند تا خود را در دل جمع حاضر بینی و با جمع همنوا و متحد شوی و... در عین حال حضور در دل طبیعت، دلسوزی نسبت به آن، آگاهی از اسرارش، بازگشت به اصل و یکی شدن با آن و... ارمغان کوهنوردی است. در این مسابقه پهلوانانه پیروزی در انحصار تو نیست و همیاران و همراهانت هم با تو پیروزند و پیروزی آنان ذره ایی از پیروزی تو کم نمی کند و مغایرتی ندارد.

اینجا مقهور طبیعت شدن و یا طبیعت را مقهور خود ساختن را درک خواهی کرد و... اینها همه و همه دنیای زیبایی را می سازد که این ورزش را لذت بخش و انسان ساز می کند، چشمه ها تفکر را در انسان باز کرده و او را وادار به تفکر در خلقت جهان کرده و... خلاصه انسان را جذب می کند.

 یکی از همراهان ما که دهه هاست در راه فتح قلل مرتفع عمر صرف کرده است، کوهنوردی را همنشینی با انسان های خوب می داند، و واقعا من هم در بین افرادی که با کوه همنشینند انسان های ناشایستی تا به حال ندیدم، کوه انسان را با خودش آشنا می کند که چگونه انسانی است، و درس هایی دارد که شاید در جاهای دیگر آموختنش میسر نباشد. بی دلیل نیست که بسیاری از پیام آوران آسمانی (ع) چوپان بودند و با طبیعت همنشین، و همینجا بود که ابتدا درس خودشناسی و خودسازی را دیدند و برای دیگرسازی ها آماده شدند.

دیروز جمعه بود و باز علیرغم سختی جسمی زیادی که برای فتح قله توچال در جمعه قبل متحمل شده بودم و یک طرف دلم مرا به ترک آن می خواند، و طرف دیگر دلم مرا جذب موفقیت فتح و رسیدن به قله می کرد، نهایتا میل به رفتن بر نرفتن غلبه کرد و باز فتح قله توچال میسر شد. بسیار زیباست، لحظه ایی که بعد از یک سختی انرژی سوز و پایان انرژی، انسان از پیروزی خود انرژی مضاعف می گیرد.

آنجا در آن بالا بالاها می توان طبیعت بِکر را دید، جاهایی های که هنوز زور انسان به تغییرش نرسیده و قلل سر برافراشته از زمین فریاد می زند که در دشت غرق در آلودگی (البته هوا را عرض می کنم، فکرتان جای دیگری نرود که ما مبرای از این همه آلودگی هستیم؟!!)، جاهایی هست که خود را از این همه آلودگی بیرون کشیده اند و فارغ از غرق شده ها در آلودگی، خود در هوای پاک نفس می کشند، و این درس را به انسان می دهد که اگر حتی تمام شهر و جامعه را آلودگی فراگرفت، باز جایی هست که بتوان در آن نفسی تازه کرد و دامن خود را حتی اگر برای لحظاتی هم که شده از آلودگی ها بیرون کشید؛ پس تسلیم نباید شد که می توان جزایری را در این اقیانوس کثافت و آلودگی، یافت که تمیز و پاک گردن فرازند و محکم در جای خود مانده و زیبایی ها و پاکی ها را فریاد می زنند.

 و تو فقط باید کمی چشم و گوشت را باز کنی تا آن را ببینی و فریادش را بشنوی، این قلل سر برافراشته از آلودگی بر نازیبایی ها غلبه کرده و جزایری از پاکی به وجود آورده اند و درس هایی ناب از خوبی در خود دارند، و فقط این تو هستی که نباید تسلیم شرایط بدی شوی که در اطرافت تو را به بی تفاوتی و تسلیم می خوانند. این تنها تصمیم توست که می تواند تو را به فکر یافتن این جزایر بیندازد و وقتی آن را یافتی علیرغم سختی اش عاشقش خواهی شد و سختی حضور را به جان خواهی خرید تا پاکی را بیابی و بچشی و در آن بمانی و لحظاتی از آن انرژی بگیری. 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 8:11 شماره پست: 899 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

چند قدمی که دوشادوش مردان اهل هنر بزنی و با خصوصیات شان آشنا شوی، آنان را عجوبه هایی می یابی که از حیرت انگشت به دهان می مانی، مردانی که در اوج نیاز چنان طبع بلندی را به نمایش می گذارند که متعجب از تربیتی می شوی که اینان بر نفس خود اعمال کرده اند و لگامی که بر خواسته های نفسانی خود زده اند تا روحشان به پرواز درآید و آثاری را خلق کنند که در عمقش غرق شوی؛ اینان بعضا دارای طبعی بلندند، به بلندای آسمانخراش های سر به فلک کشیده، و در مواجهه با آنان با خود می گویی اگر اینان انسانند، پس ما چی هستیم، مردانی با طبعی بزرگ به بزرگی آسمان ها، به بزرگی مردان بزرگ، که در زیر چرخ های خشن جامعه بی توجه به هنر و هنرمند له می شوند.

از راست به چپ استاد حسین صدری (هنرمند نقاش برجسته کشور و صاحب مقامات هنری ملی و جهانی) و همچنین استاد جمشید سماواتیان این عکس در دیدار از نمایشگاه ایشان توسط این جانب گرفته شد و پست صحنه تصویر آثار هنری استاد سماواتی قابل رویت است

امروز به اتفاق جناب استاد حسین صدری (از هنرمندان نقاش کشور که صاحب مدال های جهانی و کشوری در رشته نقاشی است) از نمایشگاه نقاشی استاد جمشید سماواتیان بازدیدی کردم و توفیق همنشینی با هنر و اهالی هنر نصیب گشت، که البته "قدر زر، زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهری" و لذا ما کجا و جهان شگفت انگیز و عمیق و پر معنی هنر کجا، در قضاوت هنر و آنچه دیدیم، سخنانی بر زبان و یا دلم گذشت که ناشی از نامانوسی ام با هنر بود و بس؛

 نقاشی های این مرد بزرگ که گاه قطعه کاری بود مربوط به پنجاه سال قبل و یا پورتره ایی از مادر بزرگ و یا مادرش، تصویر فردی که دریچه مرگ را ناگهان به رویش گشاده اند و حیرت زده از آنچه در پس پنجره دیده به دنیای پس مرگ می نگرد و یا نقاشی های مینیاتوری که انگار از زیر کچ هایی بیرون کشیده شده که به هنگام حمله مسلمانان به ایران، بر دیواره های قصرها کشیدند تا فاتحان این نقش های حرام را نبینند و امروز هنرمندانی با هزار زحمت آنان را از زیر کچ ها بیرون کشیده اند و... مخدوش و پاره پاره و خسارت دیده و...

 تعدادی از نقاشی های استاد سماواتیان بر کچ و خاک در این نمایشگاه، انگار نقاشی های باستانی خسارت دیده از این دست را به خوبی و هنرمندانه به تصویر کشیده بود و... همین نقاشی ها مرا به هند برد، به شهر "اورنگ آباد" در ایالت "مهاراشترای" هند، به غارهای "اِجنتا" و "اِلورا" (1)، جایی که روزگاری مقر راهبان و یا مردان بزرگ بودا مسلک هند بوده است، شاید حوزه های علمیه آنان، یا عبادتگاه شان و... که مملو است از مجسمه ها و نقاشی هایی که بر دیوارها خلق شده اند؛

و با این که بودا و بوداییان را هزاره هاست از هند رانده اند ولی این آثار هنری بر جای مانده اند تا بگویند که اینجا روزگاری عرصه بودای بزرگ بوده است. بعد از دیدن این غارهای عظیم کنده شده در سنگ های سفت و سخت بود که فهمیدم هنر چقدر می تواند سخنان و پیام هایی را برای هزاره ها در خود نگهدارد و به نسل های آینده واگو نماید، در حالی که در زمان حال دیگر اثری از آن پیام و سخنان باستانی نیست. حقایقی را واگو کند که دیگر از یاد رفته است و در واقع به غیر از این سندِ هنری، سند دیگری وجود ندارد که واگو کننده حقایق باورنکردنی نسل های خالق این آثار باشد و...

آری افسوس باید خورد که این هنرمند عزیز کشورمان در سن 78 سالگی به حراج آثار خود اقدام کرده است، آن هم به قیمت های ناچیز، آن هم به دلیل نداشتن جا برای نگهداری و... (2) این درد را به که باید گفت، به قول یک بازدید کننده این نمایشگاه، این حرکت استاد سماواتیان در واقع اعتراضی است بدون صدا، پلاکارد و... به شرایطی که جامعه بر چنین هنرمندانی تحمیل می کند. به نظرم این یک خودزنی آشکار است و فریاد اعتراضی خاموش، که البته کسی آن را نمی شنود و اگر می شنود به روی خود هم نمی آورد و... و شاید جامعه می گوید بگذار خودزنی کند، مگر چی می شود؟!! اگر هنر و هنرمند نباشند کجای دنیا خش بر می دارد؟!! اصلا چه لزومی به هنر است و هنرمند؟!!

اما جای شگفتی است که مرد ساده پوشی چون این هنرمند که از دنیا چند لباس مندرس در تن دارد و چند اثر هنری ارزشمند که به حراجش گذاشته است، چنین انسان هایی که مجبور به حراج سرمایه زندگی اشان شده اند و آثاری که چون جان دوستش دارند و در توضیحاتش از این آثار این عشق موج می زند، چوب حراج به عشقش زده است ولی حتی در همین شرایط از وطن می گویند، از ماندن در آن و نرفتن از این خاک و خالی نکردن آن؟!! ماندن و کار کردن می گوید و با این همه بی مهری از مهر به آب و خاک می گوید و به ذکر اشتباه مردانی از این دست می پردازد که راه مهاجرت در پیش گرفته اند، چقدر بزرگند این مردانِ مرد و چه طبع والا و چه دل بخشنده ایی نسبت به جامعه خود دارند؟!!

استاد سماواتیان می گفت که از وزارت ارشاد گفته اند "نشان درجه یک هنر"ت آماده است، چرا نمی آیی بگیری؟!! نشانی که اگر کسی مفتخر به دریافتش شود مزایایی از جمله حقوق مختصر ماهانه ایی و... نصیبش می شود، آب باریکه ایی که کمک بسیار خوبی است، ولی استاد حسین صدری می گفت چون استاد سماواتیان گفت "من این حقوق را نمی گیرم، من هم اگرچه مفتخر به دریافت نشان درجه یک هنر شدم ولی بر خود حرام کردم که مواجبش را دریافت کنم." استاد سماواتیان می گفت وقتی از خانه خود بیرون می آیم جوانانی را در خیابان می بینم که به این وجوه از من محتاجترند پس بر من روا نیست که چنین پولی را در بود چنین افرادی بگیرم؛  و نگرفتم و...

واقعا انسان انگشت به دهان می ماند که این هنرمند بزرگ جایی از خود برای سکونت و نقاشی ندارد که آسوده از مسایل و مشکلات، به هنرش بپردازد، ولی بر خود گرفتن وجوهی از جیب چنین مردمی را حرام می کند؟!!  آفرین بر طبع بلند چنین رادمردان بزرگی که انسان در پیش پای مردانگی، طبع غنی و بزرگی اشان به خاک می افتد.

در مقابل چنین مردان بزرگی که از قضا به فراموشی هم سپرده شده اند، کسانی را می بینی که چون به بیت المال می رسند هر آنچه بتوانند می کنند و رقم های اختلاس و دزدی اشان رکوردهای تاریخی و جهانی می شکند و بیشرمانه سربلند وگردن فراز و مدعی در جامعه و مجامع عمومی اش می گردند و مترصد فرصتند تا باز دوباره بر گرده اسب قدرت و ثروت این مردم بنشنند و بتازانند؟!! اُف بر این ها و ناجوانمردی اشان و آفرین بر این ها که این چنین پاکند و بی ادعا.

1-   https://en.wikipedia.org/wiki/Ajanta_Caves   

2-  www.rashednews.com/news/42141   

 + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 23:54 شماره پست: 898

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

منا در عید قربان امسال قربانگاه مومنینی شد که در ماموریت لبیک به امر خداوند و رسولش (ص) در بجا آوردن حج ابراهیمی (ص) بودند و در جستجوی خداوند میهمان سرزمین وحی شده بودند و در حالت احرام هنگامی که جز کفنی بر تن نداشتند، نفس های متبرکِ به تکبیر و لبیک شان در سینه ها حبس و برای همیشه خفه شد، تا فریاد مظلومیتشان از بی کفایتی به اصطلاح خادمین حرمین شریفین به جایی نرسد و تن های رنجور از فشار و خفه شده اشان به اوطانشان باز گردد و باز تشت رسوایی آل سعود بر زمین افتد. 

درود خداوند به ارواح مومنینی که در منا به قربانگاه ظلم وهابیت رفتند، و درود خداوند به ارواح انسان هایی که از ظلم وهابیت سال هاست که در گوشه کنار کشورهای اسلامی و غیر اسلامی جان شیرین خود را از دست داده و می دهند و در آتش این کوردلان، ظلم گستر می سوزند و می سازند تا شاید از آسمان دستی بیرون آمده و از این خصم بد اندیش نجاتشان دهد و البته این شاید انتظاری بیجا باشد و جهان اسلام و غیر اسلامی باید بخود آیند و بیدار شده و بفهمدند که از کجا می خورد و دست ظالمین را خود، از سر خود دفع نماید وگرنه دوران ارسال رُوسل برای نجات ما از فرعونیان به پایان رسیده است.

 

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر ۱۳۹۴ ساعت 10:25 شماره پست: 824  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 هوا، هوای یتیمی، هوا، هوای غم است            نوا، نوای مصیبت، نوا، نوای غم است

لحظه نگاشتی بر سفر به شرقِ دل شرقی ام

در بسیاری از مسایل در سرگردانیِ سوال هایی بیشماریم، از جمله در تاریخ مذهبِ خود و لذا برای هر شهادتی هم روایت های مختلفی داریم و حتی امام رضا (ع) که جانشینِ رسمیِ خلیفه وقت و در دربار مامون عباسی به شهادت رسیده و قاعدتا تاریخ نگاران قصر باید این واقعه را به خوبی و دقیق ثبت می کردند، ولی حتی در تاریخ شهادت او هم روایت های متعدد داریم و از جمله به روایتی دیروز روز شهادت این امام (ع) بود، که ما مسافر مرقد شریفش شدیم.
آینده و آنچه در انتظار ماست همیشه مجهول بوده است، و چهار سال پیش وقتی که همراه مرحومِ پدر به زیارت امام هشتم (ع) مشرف می شدیم، هرگز نمی دانستیم که از این سفر تا سفر بعدی چه حوادث سرنوشت ساز و تعیین کننده ایی در انتظارمان است، و حال که نگاه می کنم از جمله می بینم که دیگر کاملا یتیم شده ام و... شاید این جهل از جهتی در بیشتر مواقع نعمتی بزرگ باشد ولی مرورش در مواردی عجیب، شوک آور است، آنگاه که نظری به گذشته می کنی که روزگار چگونه گذشت و چقدر سخت و خسارت بار.
گرچه بعد از آن دیگر توفیق مجددی بر این سفر نبود، ولی معتقدم که این خود سفرِ عشق است و سفرِ عشق، عشق می خواهد؛ آمادگی و زمینه می خواهد؛ و بی مقدمه نباید بدان مبادرت کرد و بیشتر از پا، این دل است که باید آماده و راهیِ سفر شود، و دل که روانه شد، آنگاست که باید عزم سفرِ عشق کرد. قدیمی ها افرادِ بی لیاقت و بی معرفتِ همراه این کاروان ها در این گونه سفرها را همچون خَرمگسی بر ران اسب زایر تلقی می کردند که به زیارت می رفت و اگرچه در کاروان ما افرادی عاشقِ این سفر بودند، اما من به سان خرمگسی بر رانِ اسبِ این کاروان چسبیده و در این سفر همراهشان شدم.
سفر به شرق حال هوای دیگری دارد و دلت را به پرواز در می آورد؛ هرچه در این مسیر به سوی "خور-استان" باستانی و یا خراسان فعلی و در امتداد "طلوعگاه" می روی، انگار در خود و گذشته ات فرو می روی. "ری" را که ترک می کنی و در امتداد البرزِ سرافراز به سوی شرق طی مسیر می کنی، در و دیوار و کوه و بیابانش با تو سخن می گویند و اظهار آشنایی و دلبستگی به تو می کنند انگار صدایی در درون و از بیرون با تو نجوا می کند؛ که "بیا: تو از مایی و از ما جدا افتاده ایی، پیوندت را تجدید کن"
سرزمین پهناور خراسان یکی از طلوعگاه های بی بدیل فرهنگ ما ایرانیان است؛ وقتی در این سرزمین مشی می کنی انگار پا در جای پایِ انسان هایی می گذاری که گذشته ی عظیمِ فرهنگی تو را بنا نهاده و پرورانده اند، از این سمت خورشیدهای زیادی در آسمانِ فرهنگ شرقی ما طلوع کرده اند و البته چه بنای بزرگ و با عظمتی را بنا کرده اند که خشن ترین حوادث روزگاران نتوانسته است آنان را از بیخ و بن برکند و این بنا همچنان مستحکم و پا برجاست.
فی المثل وقتی نخ تسبیح معرفت، عرفان و ادبِ فارسی را که در نظر می آوری، نقطه، نقطه از خود یادگارانی را به جای گذاشته اند، این سید اشرف جهانگیر سمنانی است که رو به دیار سند و هند گذاشت و یا منوچهری دامغانی، شیخ بایزید بسطامی و بوالحسن خرقانی و فرید الدین عطار و یا خیام نیشابوری و از آنان که بگذری در توس حکیمِ فردوس را به ذهن متبادر کرده و "شیخ عبد الرحمانِ جام" در ماقبل مرزهای اندوهبار بی لیاقتی های قَجَری که رد شوی، در هرات به خواجه عبداللهیان و "پیرهرات" می رسی و در کنار آن "چشت شریف" جهت فلش تَفَکُرَت را به سمت جنوب می برد جایی که خواجه معین الدین چشتی از آنجا به سوی مُلک راجه ها در راجستان راهی کرد و یا بختیار کاکی و هجویری و... که ناخودآگاه این مسیر تو را به کشمیر می برد آنجا که میر سید علی از همدان با یارانش رحل اقامت گزیده و "ایران صغیر" بنا کرده اند و یا خواجه نظام الدین اولیاء که بیرون و فارغ از "دربار دهلی" دامن این فرهنگ را کشیده و با خود به شمال هند برده اند و دریایی از معرفت را پیرامون خود گسترانده و یا در "کیچاچاو شریف" سید اشرف جهانگیر سمنانی مانده و خودنمایی می کند؛ و در کنار کعبه ی هندوان، یعنی در بنارس جناب حزین لاهیچی به حزین خوانی مشغول است و هزارانِ از این قبیل با او همنوایی می کنند.
این ها همه عجیب تو را به خود می خوانند که تو از مایی؛ از شرق؛ و اگر نبود دست اندازی های مهاجمینی که از شرق و غرب بر این خطه تاختند امروز بی هیچ گذرنامه و ویزایی می توانستی در عمق خود به سفرت ادامه دهی و فرو روی و به سیر آفاق و انفس در بلخ، بدخشان، کابل، سغد، کاشقر، سمرقند، بخارا، مرو، فرغانه، کشمیر، لاهور و... بپردازی و تکه هایی از وجودت را لمس کنی و گذشته گهربارت را بکاوی.
در همین جاده ی شرقی که سیر می کنی، هرجا خوانِ نعمتِ قله ایی از البرز گسترده شده، به اعتبار و در پناه این سر فرازی، شهر و یا دیاری سر از دل حاشیه کویر بیرون آورده و عظمت گذشته و حال خود را به رخت می کشند و همین البرزِ غرور آفرین فلش شرقی خود را ادامه می دهد تا تو را راهنمایی باشد بر بستر فرهنگِ باستانی و یا اسلامی ات که در جای جای ایران بزرگ و در ناحیه شرقی اش در حاشیه های هندوکش و هیمالیا و در آنسوی "واخان" و "چند دریا" پراکنده و جدا افتاده اند؛ در حالیکه گزند حوادث دهر، هرگز نتوانسته است پیوند البرز را با آنان بگسلاند و این پیوند طبیعی و خدادادی همچنان باقی است تا شاید دوباره همین باعث جمع شدنِ جمع پراکندیمان شود.
اما وقتی از کناره های فلش شرقیِ البرز به سمت شرق که طی مسیر می کنی، چنانچه کمی گوش هایت را تیز کنی به راحتی می توانی صدای دردناک و ناله خیزِ پاره شدن رگ هایی را بشنوی که از اجدادِمان بریدند تا دردِ بریده شدن رگ های مملو از خونِ قرمز و زلالشان همچنان بعد از گذشت قرن ها به هوا بلند باشد و روایتگر ظلمی باشد که بر ما رفته است و تو بشنوی صدای رنج آلودی که میراث خوارش هستی.
رگ هایی که به ظلم بریده شدند تا آبی باشند بر آتش دلِ شیطان صفتانی از اقوام تشنه به خون که در مسیر شرقی و غربی خود بر این خطه تاختند، و از سرهایمان مناره ساختند تا بلندای آن، صدای ظلمِ شان را در تاریخ سر دهد و البته هرگاه که از این مسیر می گذری تو را به هوش دارند که تشنگان خون همواره و در هر زمانی تحتِ پرچمی آماده اند تا به غارت داشته هایت و ریختن خونت اقدام کنند و تاریخ،سنت تکرار لحظه ها را همچنان به تکرار بنشیند.
اینجا و در این مسیر تو با علی شریعتی همسفر می شوی تا تو را به دانشگاه "سوربون" ببرد و زانوی شاگردی در مقابل پروفسور لویی ماسینیون و دیگر اساتید فرانسویش بزنی و جامعه شناسیی بیاموزی که در سرزمینت نیست و در بازگشت به وطن پایه گذار بیداریی شوی، حرکت آفرین.
و یا هم حجره با مرتضی مطهری شوی که بر عوام فریبی دکانداران عاشورا بشوری و بشورانی و پیرایه و خرافه زدایی از دینت کنی و در روزگار تکفیر، جدایی، تفرقه، مدیحه گویی، ریا، خشونت و بی رحمی و هنگامه ی بی حرمتی خون، مال و ناموس بندگان خدا، ندای حرمتِ جان و مال و ناموس و آزادی افکارِ انسانیت را سر دهی و از آزادی و حقوق دیگران بگویی و فریاد رعایت حق الناس را به آسمان بلند کنی و در مقابل اسلام انحصارطلبِ، خشونت طلبِ بی اعتنا به حق الناس، از اسلام رحمانی بگویی؛ و فریاد بر آوری که ای انسان ها! جان، مال، ناموس و حریم تان از دست ما مومنین به دین محمدی (ص) در امان است، و لذا دغدغه ایی از ما به دل نداشته باشید و اینان که این می کنند از جماعت ایمانیان نیستند و همان قوم تشنه ی خونند که هر روز نقابی زده و امروز نقاب اسلام زده اند.
آری در این جاده تو با مولانا جلال الدین محمد رومی و ناصر خسرویی از "قبادیان" و یا کاروانی که ابن سینا را به همدان می برد و... همراه می شوی تا در کاروان علم و عرفانُ معرفت صدایی دیگر بشنوی که بیدار شو، و "بخوان" همچنان که به محمد (ص) در اولین ملاقاتش با آسمانیان دستور داده شد که بخوان که اگر نخوانی در بیخردی خواهی ماند و از تمام کاروانیان این مسیر باز خواهی ماند و ندای حسرتت به آسمان های بلند خواهد رسید.
اینجا وقتی از "فرومد" که می گذری صدای "شیخ حسن جوری" را می شنوی که با یارانِ سربدارش ندا سر می دهند که سر به دار می نهیم و تن به ظلم و ذلت نمی دهیم.
آری اینجا و تنها در همین نقطه از سرزمین مان، تو همچنان می توانی نان سُرخی را تناول کنی که به یادبود از خون هایی به ظلم بر زمینِ سرد ریخته شده، همچنان در این خِطه پخت می شود و سرخی اش نشان از خونابه هایی دارد که از رگ های اجدادمان جاری شد تا سنگِ آسیابِ آسیابانی به اسارت در آمده از این مردم را بچرخاند، و مصیبت اینکه، سنگِ سنگین این آسیاب از خروش سهمگین خونابه های مردم این دیار چرخید تا سخنِ سردار سپاهی تشنه به خونمان، به حقیقت بپیوندد که نذر کرده بود بعد از فتح سرزمینِ مان، نان از آرد آسیاب شده ایی بخورد که سنگِ آسیابش از جاری شدن خون هایمان چرخیده و گندم جورش را آرد کند؛ آری این ننگ تا ابد دامنگیر خشونتِ شان خواهد بود که بربریت را به اوج رساندند.
اینجا در نیشابور می توانی با کاروانی که از مدینه النبی (ع) عازم مرو بود همقافله شوی که مردی (ع) در آن حضور داشت که علم از زبانش مثل آب دهان لاینقطع جاری بود و امروز گنبد و بارگاه مرقدش، در محل شهادتش "مشهد"، میلیون، میلیون زایر دارد که رنج و درد این سفرِ عشق را به عشقِ او بر خود هموار می کنند تا بیایند و سلامی بدو دهند و عرض ارادتی کنند.
او (ع) که می توانست یک تنه به مناظره ایی علمی، با لحن و زبانی زیبا و لَیّن و خُلقی خوش، و به دور از هرگونه سخن ناروا و فحش و ناسزا، دوز وکلک و سیاست بازی، سفسطه و هوای نفس با بزرگانِ تمام ادیانِ زمانه خود و در یک مجلس زنده و در حضور همه ی بزرگ و کوچک زمانش بنشیند و بحث کند و از منطق، تسلط علمی، پاسخ های جامع الاطرافش، استدلال محکمش و... فریاد تکبیر از دل دوست و دشمن تا ابد بر آسمان بلند شود؛ و او آنقدر در آسمان ها جایگاهی ویژه داشت که به دعایش باران رحمتِ خداوندی بر این مردم جاری می شد و...
و اما امروز او در چنان غریبی و غربتِ ناشناخته گی گرفتار شده که بعضا وقتی شعرا و اهل سخنِ ما می خواهند از او بگویند، چنان خالی از علمُ معرفتِ به اویند که ظالمانه از کبوتران حرم و یا گنبد طلایی مقبره اش می سرایند و تو وقتی به نوای بعضی مدیحه سرایان گوش فرا می دهی، از درد و رنج به خود می پیچی که چرا اینقدر اورا به ذیل کشیده اند و یگانه ی علمُ معرفت را به کبوتران حرم و گنبد طلایی اش کاهش داده اند.
اینجا جماعت چند صد هزار نفری را می توانی ببینی که یا به نماز ایستاده و یا به تلاوت قرآن مشغولند و یا دل به امام خفته بر مشهد شریف (ع) داشته و با او به نجوا نشسته اند و بوسه هایی که پُرتعداد به درُ دیوار حرم می خورد، در حالی که تاسف میخوری که حَرمَش خالی از کرسی هایی است که زایرین دور و نزدیکش از آن، از علم و معرفت و بزرگی جایگاهش (ع) بشنوند.
اینجا مردمی به عبادت خداوند مشغولند که در قنوت خود صدایی به استغاثه برای برآورده شدن حاجاتِ بیشمار خود بلند کرده و به این مکانِ منتسب به این امامِ خود (ع) پناه برده اند در حالی که هر یک کوله باری از مشکل آورده تا با حلّال مشکلات باز گویند و امیدوارند حاجتروا به دیارِ خود باز گردند و قطعا خالقِ رحمانُ الرّحیم این استغاثه ها را بی پاسخ نخواهد گذاشت.
در این سفر که در عمق "خوراستان" باستانی و یا استان خورشید و که همان "خراسان" امروز پیش می روی دیگر سبک های موسیقی وارداتی صفایی ندارد، و این موسیقی سنتی و پر محتوای ترانه سرایان این کشور است که در همراهی با تو همنواترند. من که با استاد حسام الدین سراج در این سفر همراه بودم.

 

+   نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 15:37 PM | سه شنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۴  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خواب و رویا شما را گاه به جاهایی می برد که هرگز تصور رخ دادش را هم ندارید، و گاه در خواب با کسانی ملاقات می کنید و هم سخن می شوید، که نه فکرش را می کنید و نه انجامش ممکن است و این جاست که بسیار متعجب می شوید. رویای دیشب برای من از این جمله بود که با جمعی بر سفره ای حاضر شدم که به قول امام خمینی (ره) آقای محمد رضا (آخرین شاه سلسله پهلوی) به همراه همسرس خانم فرح دیبا هم بر این سفره با ما و جمعی دیگر حاضر بود؛ او را سخت زیر نظر داشتم که چگونه است و برایم جالب بود که بدانم رفتارش به عنوان یک فرد برجسته چگونه خواهد بود و از چه سخن خواهد گفت و سلوک خوردن و آشامیدنش و سخن گفتنش چگونه است، ولی هر چه مشاهده می کردم می دیدم خیلی هم با دیگر انسان ها در رفتار و سلوک متفاوت نیست و...

در همین افکار بودم که ناگهان متوجه من که نوجوانی بیش نبودم شد که در مقابلش نشسته بودم و جعبه مستطیل شکل مقوایی سلطنتی اما کهنه را به من هدیه داد و من که سخت کنجکاو محتوایش بودم بدون هیچ سخنی ابتدا آن را گشودم چون گشادمش داخلش را با پارچه کُلکی سیاه رنگی تزیین کرده یافتم که حامل اشیایی از جمله عینک آفتابی مشهور شاه که در عکس ها او را با آن دیده بودم و یک گیره نگهدارنده کراوات و چند شی دیگر که از اشیا شخصی مُستعمل اینچنینی او بود و از ظاهر جعبه نیز مشخص بود که قبلا حامل هدیه ایی به او بوده که به ایشان داده بودند در این افکار بودم که به جز عینک آفتابی خش افتاده ی مستعمل! این ها چیزهای بی ارزشی برای من نوجوان است و به درد من نخواهد خورد و... و درگیر مساله اخلاقیی بودم که "اسب پیشکش را دندان نمی شمارند" و... که ناگهان مرا مورد خطاب قرار داد گفت :
شنیده ام شما مشهدی ها (نمی دانم از کجا مرا مشهدی در نظر گرفته بود، از لحن سخنم، قیافه و... در حالی که نیستم) اگر بر سفره یی حاضر شوید و متوجه شوید که صاحب خانه برای شما کم گذاشته و برنج کم پخته است، از خوردن باز می مانید و برنج های پیشدستی خود را با قاشق خود روی سفره می ریزید و یک خط دراز از آن درست می کنید تا همه ی حاضرین را به این وسیله بفهمانید و آبروی صاحب خانه بریزید؟!
به دنبال این جمله سوالی
تعجبی درحالی که هنوز از تماشای هدیه خود فارغ نشده بودم و غرق در این فکر که به غیر از عینک آفتابی خش افتاده و...؟! مرحمتی ایشان!، بقیه برایم بلا استفاده است و... و در عین حال در اثر مشاهده رفتار عادی و عدم داشتن خُلق و خُوی نامتعارف و خارج از طبیعت انسان های معمول، دیگر دلهره یی برای همسخن شدن با این شاه که می دانستم اکنون برکنار هم شده است، ولی به هر حال از اسب افتاده است و از اصل خیر؛ نداشتم، بلافاصله بی هیچ مکث و تاملی سخن کردن آغاز کردم و طبق معمول که عقل از پشت سر می آید و بعدها به خود می گویم فلان جا باید این جواب را می دادم و... خواستم سخن بگویم، ولی تا خواستم سخن بگویم، هر چه تلاش کردم میسر نمی شد زیرا مقداری از کرک های جعبه هدیه روی زبانم بود و زبانم را سخت به خارش انداخته بود و مرا از سخن باز می داشت ولی نهایتا با انگشت خود آن را خارج کردم و بدون این که این حادثه نیز از استحکام سخنم بکاهد و یا اشاره یی کنم که چرا و از کجا مرا مشهدی دیدید و... گفتم :
اشتباه به عرض شما رسانده اند!؟ اولا در خصوص چنین رسمی که فردی بر سفره یی حاضر شود و به دلیل کم بودن غذا به اعتراض برنج ها را روی سفره در یک خط ردیف کند تا دیگران را به اعتراض خود علیه صاحب خانه متوجه کند و آبروی صاحب خانه را بی هیچ گفتن کلامی ببرد و... من هرگز نه شنیده ام و نه چنین صحنه ایی را دیده ام؛ و ثانیا برعکس مرحوم پدرم می گفت:
هرگاه بر شما مهمانانی به تعداد زیاد وارد شدند و شما تنها به مقدار خودتان غذا درست کرده بودید و امکان تهیه غذای اضافی نبود، هرگز دستپاچه نشده و غم به خود راه ندهید و سفره را به بزرگی جمعی که قرار است در کنارش بنشینند پهن کنید و دیگچه ی غذای خود را در کنار سفره و جمع حاضر بگشایید، و هیچ اشکالی هم ندارد که آنان هم ببینند که حجم آن چقدر است (در پَستُو غذا را نکشید) و در پیش دستی های غذا هر آنچه که در آن دیگچه است به تساوی بریزید و بین جمع به تساوی توزیع کنید و بی هیچ دغدغه یی از کم بودن آن، به شادی با نانی در کنارش آن را بخورید و هرگز به خود غم راه ندهید که این بهترین غذایی خواهد بود که در عمر خود خوردید و بی شک برای میهمانان شما هم همینطور خواهد بود، به شرطی که تا زمانی که آخرین نفر مشغول غذا هست هیچ نگاهی به لقمه ها و یا صورت های آنان نکنید و تنها مشغول غذای خود باشید و گاهی هم با نیم نگاهی از این مطمین شوید که به اندازه کافی طولش داده اید که آخرین نفر غذایش را میل نماید.
و در خصوص حاضر شدن بر سفره دیگران در چنین شرایطی نیز توصیه داشتند که با نانی که میزبان در کنار غذای اندک شما می گذارد، غذای سفره را به سان خورشتی در نظر گرفته و با آرامش و بدون عجله بخورید و طولش دهید تا موقعی که دیگران هم مشغول خوردن هستند شما هم بی هیچ سخنی بدین سان مشغول باشید و به روی خود هم نیاورید که کم بوده و... در این صورت است که در آخر خود را سیر خواهید یافت؛ اگرچه در پیشدستی تنها چند لقمه غذا بیشتر نریخته باشند، خداوند چنین سفره یی، با چنین جمعی را خود تضمین کرده است.
 
سخن من که بدینجا رسید آقای محمد رضا گوش و چشم از من برداشت و سخن خود را با دیگران ادامه داد و بدون تعجب، واکنش مثبت و یا منفی و... از آن گذشت.
دنیای رویا هم دنیایی ماورایی هاست، این طور نیست؟!. من قبلا در رویا حتی به داخل خانه خدا، کعبه ی مقدس هم رفته ام و در نماز جماعت عید حضرت رسول رحمت (ص) در مدینه هم شرکت جسته ام. رویا شما را به ناکجاها می برد که هرگز تصور رویدادش را هم ندارید. این هم خود از اسرار خلقت انسان است که رویا چند صباحی از شب شما را از زمین و زمینیان می کند و بی بَرَد آنجا که خود می خواهد.

 

 +   نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم دی 1393ساعت 12:50 PM توسط سید مصطفی مصطفوی 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

باز هم سفری به قم و زیارت حضرت فاطمه معصومه (س) رقم خورد، جایی که دل به حضور و زیارتش کشش دارد و بعد از هر دیداری دوست دارم که باز برگردم و باز به دیدارش مشرف شوم، گاه حتی به نقل مکان به قم فکر می کنم و فراگیری علوم دینی، و درک فیض حضور در درس علمایی را دارم که خود را وقف دین خدا کرده اند و در این راه هیچ اجر و مزدی از کسی نمی خواهند، و در کنار آن البته لاجرم دیداری از مسجد جمکران که در خصوص این مسجد و سابقه و کیفیت ساخت آن و نحوه شکل گیری اش سوال ها و اما و اگرهای زیادی در ذهن دارم، و نام آن را که می شنوم، تداعی نوعی احساسِ سوء استفاده از احساساتِ خالصِ مردمی معتقد به حضرت ولی عصر (عج)، درست یا نادرست ذهنم را آزار می دهد. البته گاهی دل چیزی می گوید که در رد و یا قبول آن دلیلِ یقینی نداریم ولی باز به قبول آن هم نمی توانیم رضایت دهیم.

جایگاه امام زمان (عج) در اندیشه ی شیعه دوازده امامی بعنوان فرزند حضرت امام حسن عسکری (ع) که در کودکی و یا جوانی امامتِ امت محمدی (ص) و هدایت بشر را عهده دار شدند تا دوازدهمین امام در فرهنگ شیعه باشند و همچون معجزه یی بعد از هزار و دویست سال زنده باشند و منتظر خروج بر ظلم، بی عدالتی و فساد، تا دنیا را به مدار عدل و انصاف و حاکمیت زمین و زمینیان را به صالحان برگرداند و بشر مستضعف را از استضعاف خارج نمایند و... و این خود مطلبی جا افتاده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سال 1396 با همه حوادث، سختی ها و خوشی هایش گذشت، و اگر موفقیتی بود که کسب شد و اگر خسارتی بود که خوردیم و گذشت. اما سال 1397 را فرصت مغتنمی می دانم، تا انشالله بتوانم از آن به نحو احسن استفاده کنم، به امید آینده ایی روشن تر این سال را شروع می کنم، امیدوارم، مگر نه اینکه انسان به امید زنده است، پس وقتی آینده در پیش است باید امیدوار بود، چرا که امید و آینده اگر در کنار هم نباشند، زندگی را ادامه میسر نخواهد بود و مختل خواهد شد و ادامه اش بی ثمر است، با امید به آینده ایی بهتر، آمدن سال 1397 و گذر از سال خطرناک گذشته را قدر می دانم و بر این نعمت شکر گزارم. پس ضمن تبریک نوروز و سال جدید، برای آینده ایی بهتر باید دعا و تلاش نمود.

سال 1396 گذشت، آمدن سال 1397 مبارک باد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جمعه ی آخر  دی ماه، باز قم مقصد سفری شد که هدفش زیارت مرقد حضرت فاطمه معصومه (س) دختر حضرت موسی بن جعفر (ع) بود. نماز صبح تهران و حرکت به سمت قم؛ از اتوبان آزادگان که وارد دشت های اطراف تهران می شوی دود، غبار و شاید مخلوطی از مه صبحگاهی و آلودگی، سطح زمین های کشاورزی و صحرا را فرا گرفته است؛ سردی هوا برخی حاشیه نشین ها در کارگاه های اطراف را به سوزاندن لاستیک اتومبیل ترغیب کرده و لذا دود آن در این هوای سرد و سنگین صبح در ارتفاعی نزدیک به زمین همچون لحافی، چشم را به کارخانه ی آلودگی ساز خود فرا می خواند، چشم ها را می سوزاند و سرِ گلو  را به خارش می اندازد، حتی در داخل اتومبیل.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 امروز یکی از روزهای خاص بود؛ روزی که آخرین امتحان از سری امتحانات مقطع فوق لیسانس را گذراندم، این دوره نیز با امتحان درس "دیدگاه های مهاتما گاندی" به اتمام رسید؛ شاید بتوان گفت به حرمت نفس ها و کلمات گاندی بزرگ (ره) این دوره نیز عاقبت بخیر شد. همچنان که این درس توسط جناب آقای دکتر سید صدر الدین موسوی جشنی برگزار شد که از استاتیدی است که شاید به نوعی به گاندی بزرگ هم شبیه بود؛ هم دوست داشتنی، هم آرام و هم پرمغز و هم به نوعی خصوصیت هندی ها را داشت و موضوع درس و استاد به هم می آمدند. قاعدتا باید به نوعی خوشحال بود که یک دوره ی نسبتا سخت و طولانی به پایان می رسد؛ ولی این پایان، پایان بدی هم هست؛ این پایان، باز درد هجران و جدا شدن را به دنبال دارد؛ جدایی از کلاس، درس و بحث؛ اینجاست که پایانی غم انگیز می شود. خدا کند باز توفیق دوباره یی دست دهد و کلاس و درسی دیگر؛ باشد که بر کرسی دیگری استادی بنشیند و دوباره زانوی شاگردی به پای کرسی اش بزنم؛ که ساعات صرف شده در این راه از بهترین ساعات عمر خواهد بود. خدایا چه می شد که اگر استاد اعظمی ما را عطای می کردی تا بر پای کرسی درسش تا ابد زانو می بستیم و می چشیدیم و می نوشیدیم و اگر چه سیراب شدنی می دانم در کار نیست. 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ ساعت 18:30 شماره پست: 382

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...