مطالب نویسنده

با مرگ تو تاریخ به ناگاه ورقی خورده و تمام

با مرگ تو تاریخ به ناگاه ورقی خورده و تمام

مصطفوی 02 بهمن 1396 5022 کلیک ها

چه مرگ و رفتنی زیبا،

 بی هر واکنشی به مرگ،

بی هر گونه فریادِ کمک خواستن های بیهوده از مرد و نامرد،

بی هرگونه فشار دکمه ی آژیر اعلام خطر،

بی هر گونه فرصتی برای لمس ذهنی دلهره ایی جانکاه،

نسبت به هزاران تن آب که تو را در بر خواهند گرفت،

تسلیم مرگی در تنهایی شدن،

چشم ها را به هرگونه رسیدن کمکی بستن،

و دل به آب و مرگ سپردن،

تا آب بستر راحتی بر بدن نحیف تو گردد،

تا بر دستان دوست و دشمن گرفتار تشییعی پر تعداد نشوی،

تا دوست و دشمن بر جنازه ات، هم گرد نیایند،

تا عده ایی بر زمین خوردن و ناتوانی ات شاد نشوند،

و عده ایی هم بر مظلومیتت ضجه خون نزنند.

و شاهد دفن تو در دل خاک نباشند،

بدور از چشم اغیار،

خود شاهد تشیع پیکرت تا قعر آب شوی،

تا عزیزانت بر رفتنت شاهد نباشند،

و قلب های شان در اندیشه عاقبت دردناکت پاره نشود.

و چون ملوانان سانچی،

در آب های عمیق فرو روی،

و تاریخ به ناگاه ورقی خورده و تمام،

با مرگ تو تاریخ به ناگاه ورقی خورده و تمام

دربند نباش

مصطفوی 23 خرداد 1395 6228 کلیک ها

بچه ها می گویند آقاجان! بریم دربند [1]!

به طنز گفتم:

 هرگز آرزوی دربند شدن نکنید!

تکیه کلام مادرم هم همواره این بود که: 

 "دربند نباش [2]"

از صعود که می آیی، تاکسی ها هم مرتب بانگ می زنند که :

آزادی دربند ، دربند آزادی و....

صعود کرده ها را دو راهی ایست سخت،  

یک دل با دربند است و ماندنِ در آن،

که این ماندن را ممکن نیست

و یک دل با آزادیست

که آرزوی انسان هاست

نه از دربند و زیبایی هایش می توان گذشت

و نه از آزادی که بسان جان دوست داشتنی است

انسان می ماند در این دوراهی که چه کند

از تو و هر آنچه منسوب به توست بیزارم

مصطفوی 23 خرداد 1395 5664 کلیک ها

زمانی دلبری بودی و دلبری می کردی

امروز همانی، اما دشمنی و دشمنی می کنی

آنروز صدایت، تصویرت، برایم مهر بود

امروز بیزارم از تو و صدا و تصویرت

بیزارم از تو هرچه بوی تو دهد

بیزارم از هر آدرسی که به کوی تو ختم شود

بیزارم از هر که راوی نام و یاد تو باشد؛

حتی طاقت شنیدن نامت را هم ندارم،

دیدن رویت و بوییدن بویت برای روانم سم است

آنروزها اگر سخن از آتش می گفتی، انگار برایم سخن از گُل بود

امروز اگر سخن از گُل بگویی، انگار از خار می گویی و در چشم و گوشم فرو می کنی

می خواهی از گُل بیزارم کنی، از گُل بگو

تو را به هرچه اضافه کنند از آن بیزار خواهم بود

نامت شربت شیرین را به کامم تلخ خواهد کرد

رسمت، رسم های نکویم را به بیزاری می کشد

حضور در بهشت را به بهای همنشینی با تو نمی خواهم

جفا کردی و نابودمان کردی، هر آنچه ریشته بودیم، پنبه اش کردی

از تو و هر آنچه منسوب به توست بیزارم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 12:7 PM توسط سید مصطفی مصطفوی  | 7 نظر

دلم هوای غیر تو دارد

دلم هوای غیر تو دارد

مصطفوی 23 خرداد 1395 5813 کلیک ها

از تو بیزارم، بیزار از مرام و افکار پلیدت

سخنت بوی کبر می دهد، اهداف و آرمانت کبرآلود

راه رفتنت از روی تکبر، دوستانت متکبر

من و خدا از تو بیزاریم

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...