مطالب نویسنده

دور از ادب

مصطفوی 20 خرداد 1395 2926 کلیک ها

گویند دور از ادب بود خرده گرفتن به تو

گو که کیست جز تو مختار؟!

 تا بگیرم خرده بدو 

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ ساعت 17:49 شماره پست: 371

چه کنم که جز مویه نماندست مرا

مصطفوی 20 خرداد 1395 7375 کلیک ها

یکی گوید

این همه شکوه و شکایت ز بهر چیست؟!

گویم که ز درد ریشه می گیرد

گوید که بس کن این مویه ی بی انتهی و بی معنی را!!!

گویم که زنده است دلم به درد و واگو کردن درد

دل بیدرد مرده ایست در هامون

مرده را کی بود واگو کردن درد؟!

ای درد آشنای

و ای آشنای دوست

بشنو تو درد و درمان مکن مرا

درمان تو پایان درد و بیدردی است 

پایان رابطه ایست 

که برقرار می باید

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ ساعت 17:6 شماره پست: 370

ای پاک تر ز باد، وزیدن تورا سزاست

مصطفوی 20 خرداد 1395 2704 کلیک ها

تند باد من، کی وزیدن شایدت؟

فخر پاکی، کی وزیدن بایدت؟

روزگار از ما خزان ها کرد باز و بازهم

ای خزان ظلم دوران، کی وزیدن بایدت؟

یاورانت پی ز پی رفتند از دامان ما

ای شهادت، ای شعور؛ کی وزیدن بایدت؟

تند باد حق، کجا بانک ان الحق تو را؟

در پس تزویر دوران، شنیدن بایدت؟

ظلم خصم و طعنه یار و سوال همجوار

پرده اندازی ز غیبت، در کجا می بایدت؟

حق تعالی وعده ی روی تورا دادست ما را بار بار

ای تو طوفان، وعدها را کی تحقق بایدت؟

چون نسیم روی پاکت روز و شب بر ما وزان

از تو طوفان، انتظار ماست، دمیدن بایدت

چرخ گردون زین همه ظلم و تعدی در گل است

بادبان این جهان را، چون وزیدن شایدت.

خصم اینک بر مزار جد و اجدادت جسارت می کند

خشم آتش گون و طوفان زا، هزاران بایدت

بانک "انا فتحنا" را سزا باشد تو را

بر سر سر درب آن، وادی ایمن بایدت

کاسه صبر همه از فقد یار دلنواز

می شود چون چشمه جوشان، پس تقلا بایدت

یاد آن سرچشمه های باد افزای شما

می نوازد قلب دوران، یاد یاران بایدت

آمدن بر سر نشستن، خارها رفتن زما

 ای تو طوفان محبت، نو دمیدن بایدت 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 22:19 شماره پست: 281

بباران ای خدای من

مصطفوی 20 خرداد 1395 2738 کلیک ها

بباران باز برما رحمتت را
رحمت بی منتهی و منتت را
ای خدای آسمان ها و زمین
ای خدای رحمتََ للعالمین (ص)
ما تو را بر یوسف زهرای تو (عج)
ما تو را بر خون آن یحیی تو (ع)
می دهیم ارجاع از بهر وفا
تا کنی آباد این دنیایی ما
تا که از قهر و خروشت وا رهیم
تا که ما را وا رهی از خستگی
ماندگی درماندگی و سفلگی
ای خدای یکه و قهار من
ای که ارجاعی هر سودای من
کن نظر این لحظه بر احوال ما
ظلم و بیداد و ستم شد حال ما
شد فراوان نسل نا اهلان به روز
ای خدایا چاره ای باید شنود
تا خلاصی جمله را شامل شود
بل ظهوری شایدت کاندر شود
نی شود باید که تغییری شود
ای خدایا باز بارانی ز رحمت بایدت
تا کند پاک و تمیز این لجنه را
آسمان ابری است کوه ها هم سیاه
جنگل و دریا همه غرق گناه
لیکن مردانی باید اندر روزگار
تا کنند رد شر از این مردمان
مردمانی پاک طینت داده ای
لیک کم تعداد و خاموشند چند
من ندانم رسم باران دادنت
کی شود آغاز بر ما باز باز
بازم امید تویی ای لایزال
بس یقینی روزی باشد به بر
این یقینی باشد اما کی به بار  

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۱ ساعت 10:1 شماره پست: 236

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...