هزاره‌هاست که از آغاز کشتار و از همکُشی انسان‌ها، برای غذا، خانواده، زمین، قلمرو، عقیده، امنیت، حیثیت، مرزها و... گذشته، و آدمی می‌رفت تا به مرحله‌ایی از رشد دست یابد که با ورود به دوره مدرن‌تری در سده بیست و یکم میلادی، از اینگونه جنگ‌های سخیف و سطح پایین، تا حدودی عبور کرده و از آن دست بردارد، و دیگر بر سر چنین مواردی کمتر بجنگد.

اما چنین نشد، و تروریست‌های آفریننده 11 سپتامر 2001 [1] بلایی بر سر غول قدرتمندی مثل امریکا آوردند، که چنان آبرویی از خود در خطر دید، که آغازگر دو جنگ بزرگ و درازدامن گردید، جنگی که بعد از بیش از دو دهه بعد از آن، هنوز مردم منطقه هزینه‌های آن ترور و خشونت اسلامگرایان افراطی را می‌پرازند. جنگ با طالبان (افغانستان) و صدام حسین (عراق)، پیآمد این حمله تروریستی بود، و هزاران کشته، و میلیاردها دلار خسارت روی دست مردم جنگزده و غارتزده منطقه ما گذاشت،

و تازه بعد از سال‌ها جنگ و خونریزی و ویرانی، امریکایی‌ها اکنون افغانستان را دوباره به طالبان بازپس دادند، و این مردم و کشور دوباره در دامن حاکمیت جور طالبانی و داعشی در غلتیدند، و زیر بدترین نوع حکومت‌های مذهبی قرون وسطایی، از بدیهی‌ترین حقوق انسانی محرومند، و در بدبختی و اسارت غوطه می‌خورند،

و البته عراق که در یک کش و قوس بلند، یک سیستم دمکراسی نوپا را تجربه می‌کند، اما اکنون جهان با انواع جنگ‌هایی سخیف درگیر است، و گاه بشر به سان حیوانات، بر سر قلمرو می‌جنگند، و یا با بنیان‌های ایدئولوژیکی که خود را تنها حقیقت مطلق در نظر گرفته‌اند، برای حاکمیت آن بر دیگران، کشتار و غارت می‌کنند!

که آخرین آن نبرد خونبار و ویرانگر اسراییل با مردم غزه و دیگر مناطق فلسطینی‌نشین است، و البته نبرد خونین روسیه، با مردم خلع السلاح شده اوکراین [2]، که قرار بود در صورت خلع السلاح هسته‌ایی، دنیا از آنان در برابر چنین حمله‌ایی حمایت و دفاع کند، اما مردم اوکراین را نقد خلع السلاح کردند، و وعده‌های نسیه دفاع آنان از اوکراین، بر زمین ماند و اوکراین در مقابل هجوم مغول‌وار روس‌ها، تنها گذاشته شدند، و بعد از سه سال ویرانی اوکراین، اکنون سرکرده خلع السلاح کنندگان دیروز، به جای دفاع از این مردم مظلوم در مقابل تجاوز، سخن از تجزیه خاک اوکراین، و جایزه ارضی به متجاوز می‌گوید (نگاه کنید به طرح 28 ماده ایی ترامپ، برای پایان جنگ در اوکراین)! [3]

روشن است که موضوع آخرین نبرد درازدامن ایرانیان در 160 سال گذشته، از 1284 ه.خورشیدی تاکنون، برای کسب حق تعیین سرنوشت، حاکمیت قانون، کسب آزادی و استقلال، محدود کردن قدرتِ مطلقه حُکام و... بوده است، و ایرانیان در مراحل رشد اندیشه ملی خود، چنان اوج گرفتند که به ارزش‌های والایی چون این آرمان‌ها رسیدند، و آنرا سرلوحه مبارزات خود قرار دادند، و این چنین بود که به الگوی دیگر ملت‌های اطراف خود در آزادیخواهی و نفی استبداد تبدیل شدند، و پیشروتر از دیگران کرامت انسانی خود را طلب کردند.

انقلاب 1357 اوج خیزش‌های چند مرحله‌ایی 160 ساله ایرانیان، به منظور دستیابی به کرامت و عزت انسانی بود، و می‌رفت تا ما نیز با عبور دادن خود از نبرد بر سر موضوعاتِ پیش پا افتاده و اولیه، به سان ملت‌های پیشرو، از چنین چالش‌های سخیفی عبور کنیم، اما خیزش 57 پس از پیروزی، در چالش‌هایی سخت و ناگواری گرفتار آمد، که تحقق حقوق بازگفته را با سدهای بلند و سخت گذری مواجه کرد.

پشت پا زدن برخی از پیروزمندان انقلاب 57 به اصول پایه‌ایی، و اهداف انقلابی همچون کسب حق تعیین سرنوشت، داشتن نظام دمکراتیک (مردم سالاری برای چرخش قدرت)، اعتقاد و التزام به تکثر و گونه گونی جامعه، رفع نشانه‌های حاکمیت فردی و طبقاتی، پایان نبرد برای حاکمیت اندیشه‌های خاص و...، باعث شد تا مردم ایران در آستانه پایان پنجمین دهه، که از پیروزی آن خیزش فراگیر گذشته است، افق ناروشنی را در مقابل خود داشته، و در ورشکستی اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، زیست محیطی، حکمرانی و... غرق شوند، و این روزها افق‌های بازگشت به نبردی برای کسب نیازها و حقوق اولیه را در پیش روی خود ببینند، و این چنین است که آخرین و گسترده‌ترین نبرد ایرانیان برای گذار از دوران پیشامدرن، و ورود در دوره مدرن و پسامدرن با مشکل مواجه شد، تا ایرانیان همچنان هاج و واج، به افقی آلوده به شک و تردید بنگرند.

حال آنکه می‌توانست چنین نباشد، و با تحقق وجوه جمهوریت و حاکمیت مردم، همچنانکه بنیانگذار ج.ا.ایران در نوفل لوشاتو پیش از بازگشت از فرانسه به ایران  [4]، و یا آنچه در اولین سخنرانی خود، بر مزار جانباختگان انقلاب در 12 بهمن 1357، در بهشت زهرا تهران، وعده تحقق آن را داد و...، و یا با تحقق وعده‌های به رسمیت شناختن تکثر که ایدئولوگ‌ها و فعالین بزرگ روحانی انقلابی و مبارزی همچون سید محمود طالقانی، سید محمد حسین بهشتی، مرتضی مطهری و... از آن داد سخن دادند، که آزادی بیان، فعالیت احزاب، حق فعالیت مخالف و... را نوید می‌داد، و این که بروزگاه‌های حاکمیت استبدادی از این کشور رخت بر خواهند بست، تحمیل و زورگویی دیگر در این کشور جایی نخواهد داشت و... و ایران وارد مدار کشورهایی می‌گردد که چرخش قدرت در بین آحاد این مردم، بر مبنای شایستگی، علم و انتخابات صورت خواهد گرفت، و نه وابستگی‌هایی جناحی، سیاسی، طبقاتی، اندیشه‌ایی و...، اگر چنین می‌شد، به حتم کشور دچار چنین بن بست و ورشکستگی نمی‌گردید.

اما به رغم این افق روشن، مدرن، امیدآفرین، کشور دچار گردنه‌های ویرانگری همچون "نظارت استصوابی"، محدودیت‌های گزینشی کارکنان و کادر کشور، زیاده خواهی‌های طبقاتی، فردی، جناحی، سیاسی و... شد، که در نتیجه چنین روش و سیاست بدبخت کننده‌ایی، نخبگان و خبرگان واقعی کشور حذف شدند، و مقام نخبگی و خبرگی تنها به طبقه روحانیت تعلق گرفت و محدود شد، فعالیت آزادانه احزاب و رسانه‌ها مختل، و به خودی‌ها محدود شد، انحصارگرایی مطلق قدرت روی خشن خود را نشان داد، تمامیت‌خواهی رسمیت یافت و...،

و از همه بدتر با جایگزینی ایدئولوگ‌ها و ایدئولوژی بسیار منحرف از آرمان‌ و اهداف اولیه انقلاب، با اندیشه ایدئولوگ‌های جریان انقلابی و آزادیخواه، که در کمتر از چند دهه صورت گرفت، باعث شد که تکثر، به تک قرائتی در اندیشه و دین، و وحدت به پراکندگی، و خودی و غیر خودی کردن، و یکه تازی عده‌ایی در عرصه‌های فرهنگ، اقتصاد، رسانه، ثروت، قدرت و... منجر شود.

و در نتیجه آن پروژه ویرانگر و خسارتبار چند دهه‌ایی، درگیری‌های خارجی و داخلی زیادی به وجود آمد، که توان و پتانسیل کشور را در ابعاد مختلف به هدر داد، و توان داخلی را مصرف و منهدم کرد، و کشور و انقلاب را فرسود، و ناتوان و ورشکسته نمود، و امروز بعد از سال‌ها یکه‌تازی خودی‌ها، انسداد سیاسی و...، راه‌های اصلاح امور کشور بسته مانده، و در شرایطی قرار گرفته‌ایم که عملا در گرداب‌ زورگویی خارجی، و ورشکستگی داخلی افتاده، و کشور را بین تسلیم [5] و یا جنگ [6] مُخَیَّر کرده‌اند، که هر دو خسارت محض است، و نابودی ایران، مردم ایران و توان ایرانی را در پی خواهد داشت.

حال آنکه این شرایط بغرنج را، تا حد زیادی، بعد از حمله تروریستی به پایگاه نیروهایی امریکایی در "خُبَر" عربستان [7] و... نیز شاهد بودیم، اما در یک حرکت انتخاباتی داخلی، و با تکیه به پشتوانه مردمی که اصلاح طلبان داشتند، باعث حضور مردم در صحنه انتخابات شده، و با آفریدن حماسه 2 خرداد 1376 و...، شرایط برای حمله خارجی به کشورمان رو به تغییر نهاد، سفرا و نمایندگی‌های خارجی ترک کرده، دوباره به کشور بازگشتند، و خطر جنگ و ویرانی از سر کشورمان دور شد، نابودی پتانسیل بزرگ اصطلاح طلبان و... در کشور، در طی سه دهه گذشته، کشور را از چنین توان بازدارنده‌ایی محروم کرد.

و به رغم این تجربه آشکار و روشن، که کارساز بودن رضایت، مشروعیت، و حضور مردمی و...، و نقش بازدارندگی چنین پایگاه داخلی را در رفع خطر خارجی و داخلی نشان می‌داد، باز همه به فراموشی سپردند که نباید سرمایه‌های کشور و ایرانیان را نابود کرد، و اما این نشد و انسداد سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، دیپلماسی در این 28 ساله، اکثریتی از ایرانیان را به شدت آزُرده خاطر کرد، و بسیاری را در حالت ناامید، سرخورده، مهاجر و... راهی کُنج خانه‌ها، خارج کشور، زندان، حصر، بی تحرکی، بی خیالی، بی تفاوت، انزوا و... کرده است،

در چنین شرایطی است که کشور منزوی مثل اسراییل، به امید "تغییر رژیم" در ایران، حملات مستقیم نظامی خود به کشورمان را هماهنگ می‌کند! و نخست وزیر جنایتکار اسراییل که دستش تا آستین در خون ده‌ها هزار زن و کودک و پیر و جوان فلسطینی و...، و بیش از هزار نفر از دانشمندان، مدافعان و مردم عادی ایران آلوده است، در نقش منجی مردم ایران ظاهر شده! اهداف و منافع ملی اسراییل را، در این شکاف بین مردم و حاکمیت در ایران دنبال می‌کند.

چنین شرایطی را، به حتم باید ناشی از پشت کردن به اهداف والاگهر انقلابی و آزادیبخش دانست، که در نتیجه آن، تمامیت خواهی، انحصار، غارت ثروت ملی، حذف، زورگویی، اجبار ، تحمیل و... بر سر ایران و ایرانیان سایه افکند، و دشمنان را به طمع شکست کشور انداخت، و اینگونه شد که آشکارا طرف‌های خارجی از حاکمان بر این کشور، اکنون باج‌خواهی می‌کنند [8] و از تسلیم بی قید و شرط می‌گویند و...،

حال باید دید ایرانیان ساکنان فلاتی که بسیاری از متجاوزان به آن، آمدند و گذشتند، اما این سرزمین و مردمش همچنان باقی‌اند، مردمی که با همه کاستی و افزوده‌های خود، هنوز در کش و قوس ماندگاری می‌جنگند! اما سوال اینجاست که آیا دوباره به شرایط کسب حقوق اساسی خود همچون آزادی، کرامت، حق تعیین سرنوشت، دمکراسی و... دست خواهند یافت؟ و یا اینکه عقبگرد داشته، و مجبور خواهند شد، بعد از عبور از آن مراحل دون گذشته، اکنون دوباره برای همان آرمان‌های دون (غذا، خانواده، ثروت، امنیت، سرزمین، قلمرو و...) دست به سلاح شوند، تا بتوانند از داشته‌های اولیه خود محافظت و حراست نمایند.

آنچه مسلم است راه اساسی و ماندگار بازگشت به شرایط ایدال گذشته، بازگشت به اندیشه "آقایی مردم" است، مردمی‌ که 160 سال است برای به دست آوردن دمکراسی، آزادی، کرامت و حق تعیین سرنوشت مبارزه می‌کنند و انتظار تحقق آنرا دارند؛ تنها در چنین شرایطی است که می‌توان مقابل فشار، زیاده‌خواهی، باج خواهی و تجاوز خارجی ایستاد، بازگشت به آرمان‌های این مردم، ایران را دوباره در اوج افتخار خواهد برد، ورنه، باید تن به هر خفتی داد، و این ملت مجبور خواهند شد، آنچه در تاریخ تجربه کرده‌اند را دوباره بچشند و تجربه کنند، و یا آنچه را که استفراغ کرده بودند را، دوباره بردارند و با کراهت تمام در دهان بگذارند.

تهران، یکشنبه 2 آذرماه 1404 برابر با 23 نوامبر 2025

 

ایرانی کشته شده، در میان لاشخورانی آماده دریدن 

و این تنها مردم ایران هستند که می توانند از ایران محافظت کنند. 

[1]حملات ۱۱ سپتامبر که اغلب به صورت عامیانه با عنوان ۹/۱۱ نیز شناخته می‌شود چهار حملهٔ انتحاری هماهنگ‌شده توسط گروه تروریستی اسلامی القاعده علیه ایالات متحده آمریکا در سال ۲۰۰۱ بودند. نوزده تروریست، چهار هواپیمای مسافربری تجاری را ربودند؛ دو هواپیمای اول به برج‌های دوقلوی مرکز تجارت جهانی در نیویورک و سومی به پنتاگون (مقر وزارت دفاع ایالات متحده) در شهرستان آرلینگتون، ویرجینیا برخورد کردند. هواپیمای چهارم در جریان شورش مسافران در یک مزرعهٔ روستایی در پنسیلوانیا سقوط کرد، جایی که اکنون یادبود ملی پرواز ۹۳ نام دارد. در واکنش به این حملات، ایالات متحده برای چندین دهه جنگ جهانی علیه تروریسم را آغاز کرد تا گروه‌های متخاصم که سازمان‌های تروریستی تلقی می‌شدند و همچنین دولت‌هایی که گفته می‌شد از آن‌ها حمایت می‌کردند را از بین ببرد.

[2] - پس از انحلال اتحاد جماهیر شوروی، اوکراین حدود یک سوم زرادخانه هسته‌ای شوروی (که در آن زمان سومین زرادخانه بزرگ جهان به‌شمار می‌آمد) و همچنین ابزارهای قابل توجهی برای طراحی و تولید آن را در اختیار داشت. به‌طور کلی حدود ۱۷۰۰ کلاهک در خاک اوکراین باقی مانده بود که شامل ۱۳۰ موشک بالستیک قاره‌پیمای UR-100N با شش کلاهک، ۴۶ موشک آر تی-۲۳ مولودت(RT-23 Molodets) با ده کلاهک، و همچنین ۳۳ بمب افکن سنگین می‌شدند. به‌طور رسمی، این سلاح‌ها توسط کشورهای مشترک المنافع کنترل می‌شدند. در سال ۱۹۹۴ اوکراین موافقت کرد که این تسلیحات را نابود کند و به معاهده منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای (NPT) بپیوندد در ۵ دسامبر ۱۹۹۴ رهبران اوکراین، روسیه، بریتانیا و ایالات متحده تفاهم‌نامه‌ای را برای ارائه تضمین‌های امنیتی به اوکراین در رابطه با الحاق این کشور به NPT به عنوان یک کشور غیرهسته‌ای امضا کردند. هر چهار طرف تعهد خود نسبت به احترام به استقلال و حاکمیت و مرزهای اوکراین تأکید می‌کنند. تعهد خود مبنی بر خودداری از تهدید یا استفاده از زور علیه تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی اوکراین تأکید می‌کنند متعهد می‌شوند در صورتی که اوکراین، به عنوان یک کشور فاقد سلاح هسته‌ای، قربانی یک اقدام تجاوزکارانه یا هدف تهدید تجاوزی شود که در آن از سلاح‌های هسته‌ای استفاده می‌شود، برای اقدام فوری شورای امنیت سازمان ملل متحد جهت کمک به اوکراین وارد عمل شوند و...

[3] - دونالد ترامپ روز جمعه گفت زلنسکی تا پنجشنبه فرصت دارد این طرح ۲۸ ماده‌ای را تأیید کند. ترامپ روز جمعه درباره آقای زلنسکی گفته بود که «او بالاخره مجبور است این طرح را بپذیرد.» اما روز شنبه لحنش نرم‌تر شد و گفت: «می‌خواهم به صلح برسیم» و تأکید کرد که این آخرین پیشنهاد او نیست و گفت: «ما در تلاشیم این جنگ را تمام کنیم. به هر طریقی که باشد، باید پایان یابد.» چند ساعت بعد، سناتورهایی که با رویکرد آقای ترامپ در پایان دادن به جنگ روسیه و اوکراین مخالفند، اعلام کردند با وزیر خارجه آمریکا، مارکو روبیو، گفت‌وگو کرده‌اند. آقای روبیو نیز به آنها گفته است که طرح صلحی که ترامپ اوکراین را برای پذیرش آن تحت فشار قرار می‌دهد در واقع «فهرست آرزوهای» روس‌هاست و پیشنهاد واقعی واشنگتن را نشان نمی‌دهد، ادعایی که روبیو و کاخ سفید بعدا آن را رد کردند. در این طرح، آمریکا پیشنهاد می‌کند که نیروهای اوکراین باقی‌مانده منطقه شرقی دونتسک را که هنوز در اختیار دارند واگذار کنند. تسلط روسیه بر چهار منطقه که از فوریه ۲۰۲۲ اشغال کرده است دائمی می‌شود؛ دونتسک، لوهانسک، زاپوریژیا، خرسون. الحاق کریمه در سال ۲۰۱۴ نیز دائمی خواهد شد.

[4] - سخنان امام خمینی در نوفل لوشاتو فرانسه در ۴۳ سال پیش را در ادامه بخوانید :      «بشر در اظهار نظر خودش آزاد است.     اولین چیزی که برای انسان هست آزادی بیان است.       مطبوعات در نشر همه‌ حقایق و واقعیات آزادند.     در جمهوری اسلامی کمونیست‌ها نیز در بیان عقاید خود آزادند.      در حکومت اسلامی اگر کسی از شخص اول مملکت شکایتی داشته باشد، پیش قاضی می‌رود و قاضی او را احضار می‌کند و او هم حاضر می‌شود.       یکی از بنیان‌های اسلام آزادی است، بنیاد دیگر اسلام اصل استقلال ملی است.       حکومت اسلامی یک حکومت مبتنی بر عدل و دموکراسی است.     دولت اسلامی یک دولت دمکراتیک به معنای واقعی است و اما من هیچ فعالیت در داخل دولت ندارم و به همین نحو که الآن هستم، وقتی دولت اسلامی تشکیل شود، نقش هدایت را دارم.        اما شكل حكومت ما جمهوری است، جمهوری به معنای اینكه متكی به آرای اكثریت است.    حکومت؛ جمهوری است مثل سایر جمهوری‌ها و احکام اسلام هم احکام مترقی، دموکراسی و پیشرفته؛ با همه مظاهر تمدن موافق.    ولایت با جمهور مردم است.        عزل مقامات جمهوری اسلامی به دست مردم است. برخلاف نظام سلطنتی مقامات مادام‌العمر نیست، طول مسئولیت هر یك از مقامات محدود و موقت است. یعنی مقامات ادواری است، هر چند سال عوض می‌شود. اگر هم هر مقامی یكی از شرایطش را از دست داد، ساقط می‌شود.    رژیم ایران به یک نظام دمکراسی‌ تبدیل خواهد شد که موجب ثبات منطقه می‌گردد.        اختیارات شاه را نخواهم داشت.        من هیچ سمت دولتی را نخواهم پذیرفت.         من در آینده (پس از پیروزی انقلاب) همین نقشی که الآن دارم خواهم داشت. نقش هدایت و راهنمایی، و در صورتی که مصلحتی در کار باشد اعلام می‌کنم… لکن من در خود دولت نقشی ندارم.       علما خود حكومت نخواهند كرد. آنان ناظر و هادی مجریان امور می‌باشند.این حكومت در همه‌مراتب خود متكی به آرای مردم و تحتِ نظارت و ارزیابی و انتقاد عمومی خواهد بود.         من نمی‌خواهم ریاست دولت را داشته باشم. طرز حكومت، حكومت جمهوری است و تكیه بر آرای ملت.        من چنین چیزی نگفته‌ام كه روحانیون متكفل حكومت خواهند شد. روحانیون شغل شان چیز دیگری است.      من و سایر روحانیون در حكومت پستی را اشغال نمی‌كنیم. وظیفۀ روحانیون ارشاد دولت‌ها است. من در حكومت آینده نقش هدایت را دارم.       قانون این است. عقل این است. حقوق بشر این است که سرنوشت هر آدمی باید به دست خودش باشد.        باید اختیارات دست مردم باشد. این یك مسئله عقلی است. هر عاقلی این مطلب را قبول دارد كه مقدرات هركسی باید دست خودش باشد.        حكومت اسلامی بر حقوقِ بشر و ملاحظه‌ آن است. هیچ سازمانی و حكومتی به‌اندازه‌ اسلام ملاحظه‌ حقوق بشر را نكرده است. آزادی و دموكراسی به‌تمام معنا در حكومت اسلامی است، شخص اوّل حكومت اسلامی با آخرین فرد مساوی است در امور.        اسلام، هم حقوق بشر را محترم می شمارد و هم عمل می كند. حقّى را از هیچ‌كس نمی گیرد. حق آزادى را از هیچ‌كس نمی گیرد. اجازه نمی دهد كه كسانى بر او سلطه پیدا كنند كه حقّ آزادى را به اسم آزادى از آنها سلب كند.         ما که می‌‌گوییم حکومت اسلامی می‌خواهیم جلوی این هرزه‌ها گرفته شود، نه‌اینکه برگردیم به 1400 سال پیش. ما می‌خواهیم به عدالت 1400 سال پیشش برگردیم. همۀ مظاهر تمدن را هم با آغوش باز قبول داریم.     دولت استبدادی را نمی‌توان حکومت اسلامی خواند… رژیم اسلامی با استبداد جمع نمی‌شود.        ما حکومتی را می‌خواهیم که برای اینکه یک دسته می‌گویند مرگ بر فلان کس، آنها را نکشند.         حکومتی که ما می‌خواهیم مصداقش یکی حکومت پیغمبر است که حاکم بود. یکی علی و یکی هم عمر.        تمام اقلیت‌های مذهبی در حکومت اسلامی می‌توانند به کلیه فرائض مذهبی خود آزادانه عمل نمایند و حکومت اسلامی موظف است از حقوق آنها به بهترین وجه دفاع کند.       جامعۀ آیندۀ ما جامعۀ آزادی خواهد بود. همۀ نهادهای فشار و اختناق و همچنین استثمار از میان خواهد رفت.       ما یک حاکمی می‌خواهیم که توی مسجد وقتی آمد نشست بیایند دورش بنشینند و با او صحبت کنند و اشکال‌هایشان را بگویند. نه اینکه از سایه او هم بترسند.»   

[5] - عباس عراقچی (وزیر خارجه) : «آنچه تاکنون از سوی آمریکایی‌ها مشاهده کرده‌ایم، تلاش برای دیکته کردن خواسته‌های حداکثری و زیاده‌خواهانه آنها بوده است. در مقابل چنین رویکردی، فرصتی برای گفت‌وگو نمی‌بینیم.» جماران: وزیر امور خارجه در گفت‌وگویی با مجله اکونومیست تأکید کرد که ایران هیچ تجربه قابل اتکایی از مذاکره با دولت ترامپ ندارد و تا زمانی که واشینگتن از «دیکته‌کردن» خواسته‌های خود دست نکشد، امکان رسیدن به توافقی منصفانه و متوازن وجود نخواهد داشت. عراقچی: «به آمریکا گفتم عزت و شرف را با پول معامله نمی‌کنیم. درخواست جدید آمریکا برای مذاکره با ما حرف تازه‌ای ندارد. هدف امروز آمریکا از مذاکره دستیابی به خواسته‌هایی است که ‌مخالف منافع ملی ماست. ترامپ پیشنهاد داد برابر صفر کردن غنی سازی امتیاز اقتصادی بدهد.»

[6] - هشدار علی جنتی: خطر جنگ واقعی است؛ سیاست خارجی فعلی ایران راه به جایی نمی‌برد. چاره‌اندیشی کنید. این وزیر دولت حسن روحانی، دیپلمات و سفیر اسبق ایران در کویت گفت: «این حالت نه جنگ و نه صلح بدترین حالتی است که می‌توان برای کشور تصور کرد چرا که با توجه به شرایط داخلی و مشکلات معیشیتی که با کمبودها، ناترازی‌ها، تورم و گرانی همراه شده است. مردم دیگر تحمل این شرایط را ندارند و باید برای آن چاره‌اندیشی شود.»

[7] - در ۲۵ ژوئن سال ۱۹۹۶ میلادی (۴ تیر ۱۳۷۵ خورشیدی) بر اثر انفجار یک کامیون بمب‌گذاری‌شده در پایگاه نیروهای آمریکایی در شهر خُبَر عربستان، ۱۹ سرباز آمریکایی کشته و حدود ۴۰۰ تن زخمی شدند. اف‌بی‌آی بعد از تحقیقی ۳ ساله، ایران را مسئول این بمب‌گذاری دانست. بیل کلینتون در نامه‌ای محرمانه به محمد خاتمی گفت آمریکا مدارکی دارد که نشان می‌دهد ایران در این حادثه دست داشته و از او درخواست کرد افراد مسئول را محاکمه کند[۱] خاتمی پاسخ داد جمهوری اسلامی قصد ندارد در این زمینه تحقیق کند و القاعده را مسئول آن معرفی کرد در سال ۲۰۰۴، کمیسیون یازده سپتامبر اعلام کرد بن لادن چند ماه قبل از بمب‌گذاری درحال تلاش برای انتقال مواد منفجره به عربستان بوده‌است. دادگاهی در سطح فدرال در آمریکا در سال ۲۰۰۶ اعلام کرد بمب‌گذاری به دستور خامنه‌ای انجام شده‌است در سال ۲۰۰۶، قاضی ارشد آمریکایی رویس سی لامبرث حکم داد که ایران و حزب‌الله مسئول این بمب‌گذاری بوده‌اند و شواهد قوی وجود دارد که حزب‌الله آن را انجام داده‌است ویلیام پری، وزیر دفاع آمریکا در زمان بیل کلینتون، در سال ۲۰۰۷ اعلام کرد به این نتیجه رسیده‌ که بمب‌گذاری کار القاعده بوده و نه ایران. در ژوئیه ۲۰۲۰، دادگاهی در آمریکا ایران را محکوم به پرداخت ۸۷۹ میلیون دلار به بازماندگان این حادثه کرد 

[8] - بیژن کیان (قائم مقام تیم اطلاعات و امنیت دونالد ترامپ رئیس جمهور امریکا)، عضو ایرانی تبار حزب جمهوریخواه امریکا، در خصوص شروط استیو ویتکاف، نماینده رئیس جمهور امریکا در مذاکرات با ایران، به سیاهه زیر اشاره دارد : «غنی سازی اورانیوم را به صفر برسانید، تخلیه و نابودی تمامی ذخایر غنی شده، بیش از 400 کیلوگرم اروانیوم غنی شده 60% و بالاتر، تحت نظارت IAEA (سازمان بین المللی انرژی اتمی) و بازرسان امریکایی، غیر فعال کردن تاسیسات کلید مثل فردو و نطنز، تخریب سانتریفیوژهای پیشرفته IR6 و بالاتر، ممنوعیت هرگونه تحقیق و توسعه هسته ایی برای حداقل 15 تا 20 سال، بازرسی های دائم و نامحدود سازمان انرژی اتمی، شامل دسترسی 24 ساعته به تمام سایت های مشکوک و بدون تاخیر و نصب دوربین های نظارتی دائمی، که شامل پروتکل الحاقی برنامه اجرایی بین 5 بعلاوه 1 و ج.ا هم می شود، محدودیت و برچیدن برنامه موشکی بالستیک، توقف توسعه موشک هایی با برد بیش از دو هزار کیلومتر، نابودی تمام موشک های موجود شامل شهاب 3 و سجیل، و ممنوعیت آزمایش های موشکی برای 10 سال، نظارت بین المللی اجازه بازرسی سازمان ملل بر کارخانه های تولید موشک، قطع حمایت گروه های تروریستی، اصلاحات حقوق بشری و داخلی، آزادی تمام زندانیان سیاسی و مخالفان، شامل رهبران اعتراضات 2022، اجازه فعالیت احزاب مخالف، و برگزاری انتخابات آزاد، بعلاوه اقدامات اقتصادی و مالی، بعلاوه اقدامات دیپلماتیک و نظامی.»

بهیم رائو امبدکار (نویسنده قانون اساسی انقلابی و مترقی هند پس از آزادی):

«آنان که تاریخ خود را فراموش می‌کنند، نمی‌توانند تاریخ سازی کنند.» 

کبوتری که دلش مانده پیش هم قفس‌ش   

در اوج بال زدن هم اسیر آزادی‌ست [1]

ملت‌های جهان همواره مردان و زنانی را در تاریخ کرامت طلبی، آزادیخواهی و مبارزه خود برای داشتن آزادی و «حق تعیین سرنوشت» دارند، که بدانان افتخار ‌کنند، و آنان را سمبل و عصاره فضائل جامعه بِخرَد، و فرزانگی خود دانسته، آنان را به دنیای انسانی معرفی کرده، و ادعا کنند که جامعه ما نیز، چنین رادمردان و رادین زنانی را در خود پرورش داده است، که چرب و شیرین این دنیا را وانهاده، از دنیای فاسد غارت و چپاول حقوق دیگران، دوری گزیده، افسارگسیختگان میدان فاسدِ کسبِ ثروت و قدرت را به مبارزه طلبیده، در حالی که به نفس خود لگام زده‌اند، برای زنده نگه داشتنِ ارزش‌های والایی همچون کرامت و عزت برای انسان‌ و... مبارزه کرده، و پیگیر تحقق آن باشند.

چنین انسان‌هایی چون چراغِ هدایتی برای دیگر اعضای جامعه‌اند، تا از انسان و انسانیت دفاع کنند، و برای دیگرانی در این مسیرِ درست، راهنما باشد، دیگرانی که در این بازار مکاره و میدانِ مسابقه‌ی کسب و چشیدن طعم قدرت و ثروت به هر وسیله، هاج و واج، در گردخاک نابهنجاران و نابهنجاری‌شان گم شده‌اند، و چشم می‌گردانند، و به دنبال نوری‌اند، که در تاریکی دود گرفته از بیدادِ این میدان، بتابد، و بواقع چشم به مبارزه‌ و تلاشی پیگیر از ناحیه کسانی دارند، که از حقوق و ارزش‌های انسانی آنان، همچون آزادی و... دم زنند، و از مرزهای کرامت و عزت و آزادی آنان دفاع کنند، و در این آوردگاهِ سلطه‌ی نفس سرکش انسانی، که کسانی به استبداد، غرور، تمامیت خواهی، پرده‌دری، مرزشکنی، ظلم، بیداد و... مبتلا شده‌اند، و دیگران را به بردگانی مطیع مبدل می‌سازند و...، مشق انسانیت و غرور انسانی کنند.

چنین انسان‌های والا گُهَر و مبارزی، از سرمایه‌های بزرگ و ارزشمند هر ملت‌ هستند، چرا؟ چون در حالیکه جامعه رقیب برای کسب قدرت و ثروت، تن به هر خفت و ذلالتی می‌دهد، و صحنه داران این میدان فاسدِ افسار گسیخته، از همدیگر سبقت گرفته، و یا همدیگر را می‌دَرَند، چون اینانی هم هستند که دنیای کثیف آنان را رها کرده، کسب آزادی و رهایی را همچنان در سیبل هدفِ خود گرفته‌اند، و از خوی حیوانیتِ لجام گسیخته، که برای کسب هرچه بیشتر قدرت و ثروت، در فضایی فاسد می‌تازد، دوری گزیده، آزادی را، به عنوان پیش شرط کرامت انسان، مد نظر قرار داده، و تحقق آنرا پیگیری می‌کنند،

کسانی که از منفعت شخصی خود در کسب قدرت و ثروت گذشته، ارزش‌های انسانی‌ و شاخص‌های متعالی زندگی جمعی، که برای دیگرانی در حد شعار باقی مانده را، هدف گرفته، به سوی کسب آن برای خود و دیگران می‌تازند، حتی اگر در این مسیر عمر، ثروت، زندگیِ راحت و جان خود را ببازند، و یا گرفتار بندِ زندان‌های بلندمدت شوند،

زندان‌ برای امثال نلسون ماندلاها، مهاتما گاندی‌ها، محمد مصدق‌ها، جواهر لعل نهروها و... هرگز شکننده‌ی اراده آنان نبود، تا دنبال کردن هدف بزرگ خود را به کناری نهند، و تسلیم شرایط موجود شوند، چراکه کسب حق تعیین سرنوشت برای ملت خود را ارزشمندتر از هر داشته‌ی خود دیده و می‌بینند، و خود را فدایی جامعه، و مردم خود دانسته‌اند، از این رو سختی‌ها هرگز در وجود آنان تردید ایجاد نکرد، تا پیگیری ارزش‌هایی این چنین را به کنار بگذارند، ارزش‌هایی که احساس می‌کنند در زیر پای نبرد برای کسب هر چه بیشتر قدرت و ثروت، له شده است،

و مصطفی تاجزاده [2] در بین اصلاح طلبان پرشمار در جامعه ایران، که برخی جان در این مسیر از دست دادند [3] و عمرهای طولانی صرف کردند، در مسیر اصلاح جامعه‌ی خود صادق، پاک، جسور، مانا و استوار ماند، و بر پیمان خود با مردم و خدای خود اصرار ورزید، هرچند مرارت‌های بسیار دید، و بخش زیادی از عمر پر برکت خود را در زندان گذراند، و به دور از همسر و خانواده مقاومش، که در این سوی دیوارها، خون دل‌ها خوردند، و در اوج عشق به همدیگر، زندگی را جدای از هم سپری کردند، اما بر پیمان خود همچنان ماندند، تا استواری و عزت را نمایشگری اصیل باشند.

برای این انسان پاک و نیک اندیش موفقیت و سلامت روز افزون، و رهایی آرزو دارم.

تهران - یکشنبه 11 آبانماه 1404 برابر با  2 نوامبر 2025

مقبره شهید دکتر سید حسین فاطمی وزیر خارجه دکتر محمد مصدق، 

از شهدای بعد از کودتای 28 مرداد 1332

پورتره ایی از مهاتما گاندی رهبر نهضت آزادیبخش هند

که چند ماه بعد از پیروزی با گلوله یک راستگرای افراطی شهید شد

نلسون ماندلا رهبر آزادیخواه افریقای جنوبی

[1] - شاعر محمد شریف: «میان خاک زمان، گَنج گم شده شادی‌ست،    که در تبار بشر رنج، ارث اجدادی‌ست،    تو دل مبند به چشمان روشنم که تنم،     خرابه‌ای‌ست که از دور مثل آبادی‌ست،     هزار مرتبه مردن، دوباره زنده شدن،    برای جان من این ساعت شنی عادی‌ست،     کبوتری که دلش مانده پیش هم قفس‌ش،    در اوج بال زدن هم اسیر آزادی‌ست،       میان شک و جنون گل محمدی شده‌ام،        که در کلیدرِ محمود دولت آبادی‌ست»

[2] - سید مصطفی تاج‌زاده (زادهٔ ۹ شهریور ۱۳۳۶) سیاستمدار اصلاح‌طلب و زندانی سیاسی ایرانی است که سابقه عضویت در شورای مرکزی جبهه مشارکت ایران اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران را داشته و در حال حاضر از ایده «اصلاحات ساختاری» به معنای روشی «فراتر از آنچه از دوم خرداد تا دی ماه ۹۶ دنبال شده» حمایت می‌کند او در دولت سید محمد خاتمی معاون سیاسی وزیر کشور و سرپرست این وزارتخانه پس از استیضاح عبدالله نوری بود. او در دولت میرحسین موسوی نیز معاون امور بین‌الملل وزیر ارشاد وقت، سید محمد خاتمی بود.

[3] - فرخی یزدی شاعر آزادیخواه معاصر در وصف این شرایط و اینگونه انسان ها، اینچنین سرود که :

«آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی          دست خود ز جان شستم از برای آزادی        تا مگر به دست آرم دامن وصالش را        می‌دوم به پای سر در قفای آزادی      با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز         حمله می‌کند دایم بر بنای آزادی      در محیط طوفان‌زای، ماهرانه در جنگ است        ناخدای استبداد با خدای آزادی       شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار          چون بقای خود بیند در فنای آزادی        دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین    می‌توان تو را گفتن پیشوای آزادی       فرخی ز جان و دل می‌کند در این محفل       دل نثار استقلال، جان فدای آزادی»

و انسانِ باورمند به کرامت انسان، و توانایی‌اش برای ساختِ جهانی بهتر، میان این توفان، و «گردابی چنین حائل»، با چشمانی پر از امید، اما هراسناک، به آینده‌ایی می‌اندیشد، که دنیای پیرامون‌ش را انتظار می‌کشد، عبور به «آینده‌ایی انسانی‌تر» [1] و یا وصول به جهنمی سوزان‌تر، آرامشِ خیالی در حرکت به سوی بقا و رشد، یا دلواپسی سقوط در دره‌های عقب ماندگی و ویرانی بیشتر؛

غرب آسیا، شرق اروپا و شرق آسیا آبستن نبردهایی سخت‌ترند، جنگ، بدون خونریزی و یا با خونریزی‌ در این سرزمین‌ها جاریست [2] و در همان حال، و در هیاهوی نبردهای خونین، و یا سخت و توانفرسا، گام‌هایی بی صدا، و گاه کوبنده بر طبل صلح، برای رسیدن به آرامش نیز در راهند، که بیشترش، حد انصاف و عدل وانهاده، مستِ غرور قدرت، پایه را بر قدرت نهاده، به واقع تسلیم خواهی‌هایی بیش نیست، تا در پس بالا بردن دست‌ها، تنها خونی‌ ریخته نشود، اما انسان‌ها به افرادی تبدیل شوند که سرها پایین، دیگر چشم‌های‌شان از جستجوی حقی در میان بندهای توافقنامه‌ها، صلحنامه‌ها، هنجارها، سازوکارهای زندگیِ انسانی، و یا کرامتی که برای انسان متصور است، دست بردارند، و تن به نشستن و تماشای آنچه دهند که، برای‌شان کسانی از سرِ قدرت، رقم خواهند زد.

شدت تنش آنقدر بالاست، که حتی گام‌های صلحش نیز بوی تعفنِ تیغ و خون می‌دهد، چه رسد به دشنه‌هایی که برای خونریزی و نبرد از غلاف بیرون کشیده شده، و هنوز غلاف نشده‌اند، آنانکه برای صلح، و یا با شعار صلح، گفتگو و یا کاهش تنش نیز آمده‌اند، در همراهی با جنگ‌طلبان، گوی سبقت را از خلف ربوده‌اند، او که، به بی‌کفایتی‌اش در کسب صلح متهم می‌کردند. اینان از صلحِ از طریق قدرت، سخن می‌گویند که ترجمه‌اش، چیزی جز تسلیم بی قید و شرط نیست، تا ایجاد صلح و تفاهمی واقعی که آرامشی از سر رضایت دو طرف بینجامد، و چنین صلحی، جز زخم جدیدی، بر زخم های گذشته بیش نخواهد بود.

شراره‌های خشم از دل‌ِ زخم‌ها تنوره می‌کشد، گروهی به انتقام فکر می‌کنند و با این سودا سر بر بالین شب‌های تاریک خود می‌گذارند، گروهی به آرامش و از سر گیری زندگی انسانی، و گذر به آزادی و چشیدن خنکای صلحی می‌اندیشند، که در پسِ صبحی روشن، و خلاصی از این آتشِ شعله‌ور، و چرخه‌ی تکرار خشونت و ظلم، دست یافتنی است، آرامشی که در گوشه‌های تاریک و روشن کوچه‌های زندگیِ سردرگم آنان، قابل جُستن‌ است.

برخی در میانه‌ی این شعله‌ها به فرصت‌هایی می‌اندیشند، که به سرازیر شدن ثروت و قدرت در جیب‌های‌شان خواهد انجامید، و کسانی هم به ادامه سیلِ ثروت و قدرتی نظر دارند که از شکستن قایق زندگی دیگران، ساحل قدرت و ثروت اندوزی آنان را به دُرُّ و مرواریدهای غلتانِ به غارت رفته توسط موج، بیشتر مُزیَّن خواهد کرد.

کسانی هم به عبور با سلامت از این آتش فکر کرده، تا انسانیت شکوفا شود، و از این خودخواهی در کسب قدرت و ثروت کاسته شود، و همه نجات یابند، و در همین حال، کسانی نیز بر نشستن دوباره بر سریر قدرت، و از سرگیری خدایی بر انسان‌ها، ذهن خود را مشغول می‌دارند، تا جایگاه‌های خدایی، از انسان‌های شرور، پرمدعا و مغرور خالی نماند، و همواره بی‌مقداری‌هایی باشند که در جایگاه خدایی بنشینند، و به خدایی خود بر انسان‌های دیگر ادامه دهند.

گروهی نیز بیمارِ احساس حسِ تغییر و تحول‌ند، و در منتهای آمال خود، تنها به گذر، و وصول به شرایط تغییر می‌اندیشند، و با حال و هوای آن، که تجربه نشان داده است، چند صباحی بیش، در پس تغییر دوامی نخواهد یافت، و به حتم به سکونی دوباره خواهد انجامید، نرد عشق می‌بازند، برای آنان مهم نیست، در پس آن تغییر، انسان‌ در کجای منظومه زندگی خواهد بود، همینقدر که از این پهلو، به آن پهلو شوند، برای ذهن و اهداف کوتاه‌شان کافیست، و لذت زودگذر تغییر، بر درد بی تغییریِ جا گرفته در دل‌هاشان، دوا و یا مُسکنی کافیست، آنان تنها معتاد به تغییرند، در پسش هر چه بود، مهم نیست، با هر تغییر نفسی به درازای حُناقی که گلوی‌شان را هر بار می‌فشارد، خواهند کشید و بس و...

شاید از بد حادثه، و یا رسم تاریخ است که در این لحظات سخت و هولناک، معمولا انسان‌ها سوار بر قایقی شکسته، و پر از وصله و پینه، راهی ساحلِ عبور، و گذر از توفان‌ها و گرداب‌های سخت می‌شوند، و لاجرم همچنان باید به ناخدایان، قایق و کشتی بانانی چنین اطمینان کرده، که در غفلت، لجاجت و غرور و...، بدین روز و روزگارشان انداخته‌اند، و همه را به این هنگامه توفان، و گرداب‌های در هم شکننده آورده‌اند.

 ناخدایانی که از جایگاهی که بر آن تکیه زده بودند، غافل شدند، تمامِ فرایند آمدن و شدن خود را فراموش کردند، و هدف از یاد بردند، و از لحظه نشستن بر کرسی سکانداری، به جای اندیشه‌ی راهبریِ سودمند، به سوی هدفی بزرگ و زندگی‌ساز، سرگرم و اندیشمند شرایط ساعت صفر مرگ خود، و انتقال کرسی ناخدایی به کسانی شدند، که فکر شب و روزشان را در خود غرق کرد، و در این غفلت، زندگی‌ و امید سرنشینان را به مسلخ نابودی توفان و گرداب‌ها بردند.

چنین ناخدایانی فراموش می‌کنند که در پس مرگ انسان، شاید برای متوفا دیگر تفاوتی نکند که این سُکان، دستِ چه کسانی را لمس خواهد کرد، حداقل برای مرده‌ایی فرو رفته در مرگ، تفاوتی نخواهد کرد، که سکاندار این کشتی فرزند او، و یا آن خردمند نیکو صفت، و یا آن جنایتکار راهزن باشد!

در آن لحظات، نهایت تو را با مراسمی پرشکوه، و همچون مردگانی دیگر، و یا در حقارتی وصف ناشدنی و...، در پوششی از پارچه‌ایی بی ارزش، که صورت و بدن زرد، چروکیده و کراهتبارِ مرده‌ات را بپوشاند، و یا حتی بدون آن (چه فرقی می‌کند)، به قعر آب‌های سرد و تاریک زیرین اقیانوس زندگی روانه خواهند کرد و برای تو در آن سقوط به قعر، و طعمه لاشخورهای زیرین شدن، چقدر فرق می‌کند که دنیای دیگران را چه کسانی خواهند ساخت، تا تو تمام زندگی، بار امانت خلق، شخصیت انسانی، و فرصت خدمت را به پای آن لحظه لعنتی حرام کنی؟!

برای هر سکانداری مهم این است که، در پایان زندگی کاری‌اش، کشتی را در چه حالی رها خواهد کرد، آرام و رو به مقصد، یا توفان زده و غرق در بلا، و این که تمام آنان که دل به تو سپرده بودند را، نا امید از فرزانگی‌ات ترک کنی، و یا در نزدیکی ساحلی سرسبز، پر از امید به زندگی، رها، و به دیار باقی رهسپار شوی،

مهم این است که با بار امانتی که به تو سپردند، چه کردی؟ آنان را به آوردگاه‌های پر تلاطم نابودی بردی، و یا ساحل زندگی؛ دوره خدمت خود را در غفلتِ آرزوهای دور و درازِ دوره پیری‌ات صرف کردی، یا به فراهم آوردن زندگی برای امیدوارانِ همراهت در این سفر.

اینهاست که درودها و یا لعن را نثار جسدِ رهسپار به قعرِ تو روانه، و یا در پس یادت برخواهد انگیخت، پس چه اهمیت دارد که تاج تو را، کِه بر سر خواهد نهاد؟ و یا سکان را چه دستی خواهد فشرد، در آن حال، تو در حال سقوط به قعر هستی.

این است که « شر ... همیشه از نادانی سرچشمه می‌گیرد» [3] و نادانی تنها متوجه عوام نیست، خواص را نیز می‌تواند در خود ببلعد.

شاهرود - سه شنبه 14 مرداد 1404 برابر با 5 آگوست 2025

[1] - مقاله «درباره اومانسم یا انسان گرایی در هنر عکاسی، دیدن رنج دیگری، من انسانم، و تو هم انسانی. پس چه باید کرد؟» نویسنده علیرضا کریمی صارمی، روزنامه اعتماد، دوشنبه 13 مرداد 1404 شماره 6108

[2] - فارغ از این که از «حدود صد هزار سال پیش، چندین گونه انسانی بر زمین می زیستند، امروز تنها یک گونه باقی مانده است. انسانی که خود را خردمند می‌نامد و جهان را ملک خویش می‌پندارد، او در این مسیر پر فراز و نشیب، دیگر گونه‌ها را از میان برد تا خود، تنها انسان باشد.» و این سرنوشت انسان خالص سازی است که یکدست سازی را از دور دست‌های تاریخ خود آغاز کرده، و پایانی بر این غارت و خون و جنگ‌ها نیست، رنجی بر انسان تحمیل شد و می‌شود که تمامی ندارد.

[3] - البرت کامو، در کتاب طاعون. «شر در این دنیا کم و بیش همیشه از نادانی سرچشمه می گیرد، و خیر هم اگر هدفش مشخص نباشد، به همان اندازه شر می‌تواند آسیب برساند.»

تا بهمن روزی چند بیش نمانده است، ماهی که سالروز تولد «جمهوری اسلامی» را در خود دارد، نقطه عطفی که از آن تاریخ به بعد، بنا شد سیستم، بر حاکمیتِ جمهور استوار باشد، مسئولین «خدمتگزار مردم» و اخلاق حکمرانی را، مقتضیات فرمانروایی جمهور و اسلامِ علوی [1] تعیین کند، تا ایرانیان عزت و کرامت انسانیِ مورد خدشه خود را باز یابند، و جهانیان از این عزت ملت ایران، الگو گیرند و آرمان انقلاب 57، خط آزادیخواهی و عزت‌ و کرامت‌طلبی انسان را برای جهانیان روشن نموده، تا دیگران نیز روش انسان و مومن زیستن را یاد گیرند و بازیابند.

بی شک یکی از زیربناها، علل و ضرورت این تولد، احساسِ چیرگی و گسترش استبداد فردی و حاکمیتی بود، که بر سرِ جامعه ایران خیمه زده، و سایه ترس و خوف شدیدی، بر مردم چیرگی یافته، و مردم ایران خود را در محاصره هراسی بزرگ از سوی ساواک و گزمگانی بیرحم در این رابطه می‌دیدند، در حالیکه خود را در امور خود، هیچکاره دیده، استبدادی را بر خود مستولی می‌یافتند، که قرار بود بعد از خون‌های بیشمارِ خیزشِ افتخارآفرین انقلاب مشروطه، دیگر محدود و به گوشه ایی رانده، سلطنت، مشروطه شود، و قدرت از سیستم سلطنتی و شاه، به مجلسِ منتخبِ مردم منتقل شود، تا مجلسِ ملی، قانون و مجری آن را تعیین کند، و بر کارش نظارت نمایند، این حق را بیابد که بگمارد و بردارد و...

اما برغم آرمان‌های بزرگ انقلاب مشروطه، کار به جایی رسید، که مردم دوباره «رعیت» پنداشته شدند، رمه هایی از گوسفندان، که چوپانی به نام شاه بر آنان لازم بود، چوپانی که نه مجلس ملی و مقتضیات آن را بر می‌تافت، تا در جایگاه خود باشد، و اعمال قدرت کند، و نه همچون پدرِ ملت، چتر خود را بر تمام مردم ایران گسترانده بود، چرا که کار به جایی رسید، که در روند خالص سازی‌ها، یکدست کردن‌ها، و بد و خوب کردن‌ها، خودی و غیرخودی کردن‌ِ ایرانیان، و گذراندن مردم از فیلترهای گزینشیِ حاکمیتی، این تنها حزب رستاخیز بود که شایسته موجودیت، و فعالیت دیده شد، و به این مرحله از تکبر و نخوت رسیدند که «چو فرمان شاه و چو فرمان یزدان»، و هرکه را چنین فرایندی مورد پسند نبود، و آن را بر نمی‌تافت، جار زدند که پاسپورت بگیرد و از این مملکت برود! و...

این چنین بود که بیداد، دادخواهان را به خیزش واداشت، تا بساط چنین تفکر و عملکردی را برچینند، تا نمایندگانِ جمهور در جایگاه سکانداری قدرت قرار گیرند، و اخلاقِ انسانی و علوی، با همه ی تسامح و تساهل آن، رواج یابد، منشی که «خوارج» و دیگر اهل نظرِ مخالف علی، این زمینه و میدان را داشتند که جیره و حقوق آنان از بیت المال قطع نشود، و خلیفه را بر مهمترین کرسی وعظ، فرمانروایی و ابلاغ حکم، یعنی منبر مسجدِ راهبردی کوفه، در سخن متوقف کنند و در مقابل چشمِ همه‌ی مردم، به چالش‌های سختِ عقلی، و مخالفت‌های مدنی بکشند، و در بُعد داوری و قضاوت کار بجایی از عدل و داد رسید که یهودی اهل ذمه ایی، خلیفه و امام مسلمین را در مقابل میز دادگاه و قانون کِشید، و درحالیکه در برابر قانون مدنی رایج یکسان دیده شدند، وقتی حاکم مسلمین در دادگاه با نبود ادله‌ی مالکیت روبرو شد، مالِ مورد منازعه را در تمکین به حکم قاضیِ منصوبِ خود، به غیر سپرد.

و علی بود که برغم جنگ‌های داخلی پی در پی، ناشی از مخالفت داخلی و ناخواستن ها و... که از سوی عده ی زیادی ابراز می شد، و حتی به جنگ گرم هم بارها کشیده شد، و هیچگاه تا پایان دوره حاکمیتش هم تمامی نداشت، اما حاکم مسلمین نه فضای پلیسی و امنیتی ایجاد کرد، نه به ترور مخالفانش دست زد، نه فضای بگیر و ببند راه انداخت، نه محدودیت‌هایی بر آنان، خانواده ها، و یا مردم متعلق به آنان تحمیل کرد و...، و در مقابل به روش پیر و مرادش، اگر مردمش او را به صلحی، تصمیمی و... فرا خواندند، حتی اگر آن را بر خلاف عقل، تدبیر، سیاست، حکمت خود، و یا حتی در اثر خدعه دشمن هم که می‌دید، بر این فراخوان جمعی مردم خود، گردن می‌نهاد و...

تا ثابت کند که حکم از آنِ مردم است، حتی اگر حاکم «حجت خدا» و یا به قولی «امام» منصوب ناشی از وحی باشد. تا ثابت کند که دست خداوند با جمع مردم است، و برونداد تصمیم آنان باید ملاکِ عملِ حاکم باشد، علی باور داشت که دست خداوند در پشت دستِ جمع است، و از این رو می دانست که اگر دست مردم به سوی او دراز شد، باید بفشارد، حتی اگر چنین فشردنی، گردن نهادن بر، برداشتن بیعتی در پی داشته باشد، که به حاکمیت علی خاتمه دهد، و به حکومت معاویه دوام و یا قدرت بخشد، تو گویی این عهدی است بین امام و خداوند، که هرگاه مردم آمدند و خواستند، بیاید، و هرگاه نیامدند و پشت کردند، او در مقابل مردم خود نه قهر کند و نه مقاومت منفی، بلکه با تصمیم مردمش همراهی از سر رضایت و خیرخواهی داشته باشد.

علی ثابت کرد که آنانکه بیعت کرده اند، حق دارند بیعت بردارند، و این برداشتن بیعت، حکم به بغی و ارتداد و مرگ، و نفرت و کینه و تنبیهی (حداقل) دنیایی در پی نخواهد داشت، و اصولا خلیفه حق ندارد، خود را دست خدا، برای تنبیه مردمی بداند، که از حکم او، یا از حکم خدا چشم پوشی و یا تمرد می کنند. علی در عمل ثابت کرد که سرپیچی از فرمان و منویات دل خلیفه، هرگز مستمسکی نخواهد بود، که حاکم و یا حاکمیت علوی، از سربازان و جانثارانش بخواهد، علیه کسی شمشیر کِشند و یا بتواند آنرا مبنای حکم، علیه فرد یا گروهی قرار دهد، و مخالفین و یا رویگردانان از خود را، از حقوق اجتماعی و سیاسی شان محروم نماید و...

اما 46 سال پس از آن بهمن تاریخساز، و آن روززهای مبارزه و پیروزی، که ایرانیان غرقِ تحقق چنین رویاهایی بودند، گویا بازتولید تکبر، بیرحمی و ساختارشکنی‌های اصولی در سیره علوی و ردِ حاکمیت جمهور، دوباره رخ می‌نمایند، و نشانه‌های بیدادی، دگرباره خود را نشان می‌دهد، که حتی اهل اصلاح و نصیحت را نیز به شرایط سخت و طولانی دچار می‌کند، همانگونه که ابوذر را به ربذه فرستاد و ناکار کرد، و چنین شرایطی دامنگیر مردمی می‌شود که از لزوم اصلاحات، تغییر و تحول می‌گویند، و مردمی که قرار بود «ولی نعمت» حکمرانان خود باشند، در حق آنان سنگدلی‌ها، ارهاب، فراموشی نقش‌ها، تبدیل خدمتگزار به فرمانروا، فراموشی عهد و آرمان‌ها، بی اعتنایی به اختیار انسان، و آزادی‌های خدادادی و انسانی و... رواج می‌یابد، و همان بلایی را تداعیگر است، که دامنگیر مردم زمان پهلوی شد.

اکنون جمهوری اسلامی هم فراموش می‌کند که این کرسی‌های حکمرانی چطور به دست او رسیده است، کرسی قدرتی که چون لُنگِ حمام های عمومی، هر روزِ از تاریخ، دور پای فردی پیچیده می‌شد و می‌شود، مثل دیگر اموال عاریتی، تا از عورت‌نمایی قدرت و مقتضیات آن جلوگیری کند، و اهالی قدرت، با احساس شرم و حیا، در خدمت بمانند، و به خدمتگزاری ادامه دهند.

اما گویا همه فراموش کرده اند که قبل از اینکه، لنگ قدرت از آن آنان شود، از آنِ دیگرانی بود، که از پایشان، به دلایل بالا افتاد، که اگر نیفتاده بود، اکنون بر پای اینان نیز نبود، تا از عهد خود با مردم ایران سر باز زنند، و حقوق آنان را نادیده گرفته، این حقوق را به فراموشی سپارند، و بی شک، در صورت ادامه، مضمحل خواهند شد، این سرنوشت محتومی برای بدعهدها خواهد بود، چراکه تاریخ انسان نشان داده است که همواره فرصت‌هایی جدید پدید می‌آید، تا مدعیان خدمت به انسان و انسانیت، فرصت یابند تا خود را نشان دهند، و هرکه بر کرسی قدرت بنشیند، و این چنین نباشند، دیری نخواهد پایید که دستی از راه خواهد رسید و بدین سامان پایان خواهد داد.

سید ابراهیم نبوی 

طنزپرداز و متفکر اصلاح طلب ایرانی

در غربت، به زندگی خود پایان داد

 

این روزها اخبار دردناک شکست‌های نظامی، سیاسی، اخلاقی، بین المللی، فرهنگی، اجتماعی پی در پی می‌آیند، که نشانه‌هایی از دگردیسی در آرمان، اهداف و رفتار شایسته انقلاب و انقلابیگری را در خود دارند، و چنین دگردیسی را فریاد می‌زند، تا باشد که اهل عبرت، تذکر گیرند، و خود را اصلاح کنند؛

نمونه شکست‌های اخلاقی را در بازتولید سیستمی مخوف و متکبر رونمایی می‌کند، که به عکس رژیم قبل، باید از چنین بیماری پاک می‌بود، اما می‌بینیم که در اثر سیاست‌های ج.ا.ایران در برابر اتباع در تبعید خود، فردی اصلاح‌طلب و طنزپردازی قهار و متفکر، مثل سید ابراهیم نبوی [2] ، زجرکُشِ تنبیهی بی پایان، به نام ترس از ورود به ایران می‌شود، و در اثر محدودیت‌هایی که ایرانیان پناهنده به کشورهای دیگر احساس می‌کنند، از ورود به وطن بیمناک بوده، و این از فوبیایی شدید و غیر منطقی پرده بر می دارد، که ناشی از ترسِ روبرو شدن با داغ و درفشِ درگیری با دادگاه و زندان را در خود دارد و نشان می‌دهد، ترسی که دامن اهل سخن و نظر را هم گرفته، و می‌گیرد، بلکه بیشتر از افراد مهاجر عادی. و چنین متفکر طنزپردازی که قاعدتا باید دنیا را به خنده بگیرد، ناچار می‌شود زندگی خود را زیر فشارِ غربت آنقدر ادامه دهد که تنها با خودکشی بتوان آن را به پایان برد.

شیوه سنگدلانه‌ایی که اتباع خود را میان سنگ آسیاب زندگی در غربت، و ترس از رودرویی با خود، می ساید، و می‌فرساید، و نویسنده و متفکری سیاسی – اجتماعی چون سید ابراهیم نبودی، که بسیاری با طنز او آشنایند، ترجیح می‌دهد که به ایران باز نگردد، و در غربت بماند، و تحمل کند، تا سایه سنگین زندگی در این دنیای بیرحم چنان کمرش را بشکند، که خود به استقبال چوبه‌ی دار خودکشی رفته، به جای میرغضب، خود طناب دار را میان درد و رنج غربت، بر گردن خود نهاده، به زندگی خود اینگونه پایان دهد.

 او که اهل طنز و خالقِ و فراهم کننده‌ی محتوای خنده و شادی‌ست، چنان زیر بار سنگین غمِ زندگی سیاسی – اجتماعی خود خرد می شود که هیچ لبخند و شاد آوری، داروی نجاتبخشِ او نمی‌شود، و خرد و له شده زیر بار زندگی دردناک در غربت، برای پایان این درد و رنج، خودکشی را سلاحی راحت‌ و دم‌دست یافته، و خود را از جور و ستم خَلق الله، با این سلاح نا طور، به دامن خداوند پرتاب می‌کند، او که از نویسندگان قهار و از متفکرین اصلاح‌طلبِ پاکدستِ این سرزمین است، که طنز پر مغزش، دوست و دشمن را متحیر چینش کلمات منطقی و طنزآلود خود کرده، از خنده روده‌بُر می‌کند، گاهی طنزی تلخ، که از شکر شیرین‌تر است.

سید ابراهیم نبوی تنها قربانی غربت، و تحمل اجباری تبعید یا دوری از وطن نیست، مردان و زنان بیشماری را می‌توان برشمرد که داغ فراق خاک وطن و هوای معطر آن، آنان را بیمار، کُشته و یا می کشد. بیشمارند کسانی که حتی در آرزوی دفن اجسادشان در وطن مانده اند، و حتی این نیز محقق نشده و یا نمی شود، در حالی که ایران مُلک مُشاع تمام ایرانیان است، و هیچ ایرانی (حاکم و فرد عادی) حق ابطال ملیت هیچ ایرانی دیگر را ندارد، و حق مالکیت بر ایران را مخالفت و یا حتی مبارزه نیز باطل نمی کند، و برای تمام ایرانیان، امری غیرقابل تغییر است،

دکتر علی شریعتی یکی از چنین ایرانیانی است، که جسدش به امانت در کنار حرم زینبیه دمشق، به انتظار ورود به وطن مانده است، و خانواده، دوستان و پیروانش که هیچ، حتی سربازان دفاع از مرزهای امنیت ایران و ایرانیان در سوریه هم از کنار این هموطن مبارزِ مانده در آروزی ورود به وطن خود گذشتند، آن همه هواپیماهای پر از سلاح و مهمات، پر به سوریه رفت و خالی برگشت، اما کسی نگاهی به جسد منتظر او نکرد، تا این لکه ننگ بر دامن همسنگرانش تا ابد، رسواگر کسانی باشد، که حق دوستی، هموطنی، همسنگری، شاگردی و... را ندانستند و نمی‌دانند، تا «بار دگر روزگار چون شکر آید»، او کسی است که بر گردن تک تک کسانی که اکنون بر کرسی‌های قدرت در تهران تکیه زده اند، حق مسلمِ مبارزه و همسنگری دارد، اما... و...

 ترانه علیدوستی

ترانه علیدوستی هنرمند نام آشنای جهانی و پرآوازه ایران

افسارگسیختگی در استفاده از اهرم‌های اعمال قدرت، ناشی از گسترش سیطره حاکمیت بر زندگی مردم را این روزها شاهدیم، که به لطف مدرنیزاسیون فنی، اداری و... محقق شده است، تا انگشت‌های چنبره حاکمیتی را در تن مردم ایران، تا مغز استخوان فرو برد، و حال آنکه این مدرنیزاسیون تکسویه، هرگز تناسبی با مدرنیزه شدن، تحمل، مدارا، قانونگرایی، نظارت، گردش قدرت، رحم و شفقت انسانی، ضروت‌های زندگی شهروندی و... ندارد، و چیرگی حاکمیتی بر زندگی مردم را به چنان حدی رسانده است، که حتی به قول آن مسئول دولتی می‌دانند هر ایرانی چقدر نان خورده است و... و به همین میزان می توانند نان او را هم قطع کنند.

این روزها ابزار پرشماری را برای سائیدن روح و جسم اتباع، در دست مجریان احکام شدید و غلیظ قرار داده است، تا جائیکه هنرمند معتبر، و در تراز جهانی ایران، مثل خانم ترانه علیدوستی [3] ، به جرم نافرمانی مدنی، که حقی پذیرفته شده در عرف اعتراضات مدنی جهانی، انسانی و علوی است، از حقوق پیش پا افتاده شهروندی خود، مثل خرید بلیط هواپیما و... هم به آب خوردنی محروم می‌شود.

حقوقی که خدا و خلق، برای هر انسانی پذیرفته اند، و به ویژه خداوند آنقدر برای این انسان خلق شده‌اش قائل است که، حتی در مقابل احکام الهی‌اش که هیچ، ایمان به خود، معاد و نبوت را هم به اختیار انسان وانهاده است و... و هر انسانی می‌تواند، آن را برتابد یا برنتابد، اما اکنون خانم ترانه علیدوستی، به دلیل برنتافتن حکمی فرعی، همچون حجابِ سر، حتی از حق مسافرت، خروج از کشور و... هم محروم می شود، به سانی که تو گویی کسانی که بر پرونده این زن نشسته اند، تصمیم دارند، می‌خواهند این هنرمند پرآوازه‌ی ممنوع الکار و... ایران را، مثل حشره ایی زیرپای خود له کنند، تا عبرت دیگران شود،

چنین حد قساوت و شدت عملی در محرومیت انسان‌های زیردست از حقوق پیش پا افتاده و یا اساسی، در حق یک شهروند بی‌دفاع، مایه ننگ تفکر انسانی، علوی و حاکمیتی خواهد بود، و تاریخ با دیده عبرت، تاسف و به عنوان مثال طغیان، از آن یاد خواهند کرد.

 سید مصطفی تاجزاده

پورتره نقاشی شده ایی از اصلاح طلبِ صادق و پاکدست سید مصطفی تاجزاده

 

یا فعال سیاسی و اجتماعیِ خیرخواهی همچون سید مصطفی تاجزاده [4] ، که در پاکدستی و اخلاص او، تا کنون فردی نتوانسته است خدشه‌ایی وارد کند، کسی که در «نصحیت الملوک» خالصانه، مخلصانه و شجاعانه ایکونی مثل ابوذر غفاری را پیش چشم اهل دین بازسازی می‌کند، و اهل سیاست و مبارزات آزادیخواهی و حق‌طلبی او را در شولای مهاتما گاندی، نلسون ماندلا و دیگر آزادیخواهان و خیرخواهان جهانی می‌بینند که نماد مبارزه بدون خشونت، و مدنی را تکرار و داخلی سازی کرده، و راه و روش آن را مجسم می‌کند، تا کسی برای بدست آوردن و پیگیری حقوق خود، دست به سلاح نبرد، آتش نزند، ویران نسازد، چاقو نزند و مجروح نکند و...

تاجزاده ایی که در حق حاکمیت و مردم ایران، همچون وجدانی بیدار، راهنما، ناصح و مصلحی دلسوز و بی کینه، دشمنی، حسد، عداوت، غرض، بددلی است، اما امروز در مظلومیت تمام، زندان‌های پی در پی، و محدودیت‌های بی‌پایان را تحمل می‌کند، و قاضی پرونده اش به سان معتادان به سیگار، که سیگار بعدی را با ته سیگار قبلی روشن می‌کنند، چنان بر نگه داشتن او در زندان مصمم و پایدار است که، حکمی به پایان نرسیده، در زندان، احکام تمدید بعدی را صادر، و روانه ندامتگاه می‌کند، تو گویی عده ایی ماموریت یافته‌اند تا صدای هر خیرخواهی را، در گلو، و یا در پستوی زندان‌های بلندمدت خفه کنند، تا فضای مرداب را به غیر صدای وزغ‌ها، صدای دیگری نشکند، و صدای مرغ حق تنها بر گورستان هاست که تحمل می‌شود.

و...

برخی گویا خود را از تمام اصول انسانیت، جمهوریت و علویت فرا کشیده، منویات دل خود را مبنای عمل قرار داده‌اند، که در نتیجه‌ی چنین نگاهی، از این سیستم نه بوی علویت را می‌توان شنید، و نه از جمهوریت ردی می‌توان یافت، انگار انسانیت به فراموشی سپرده شده، که این چنین سنگدلانه علیه مخالف و منتقد خود و مصلحین اجتماعی عمل می‌کنند، و آنرا سکه رایج روزگار در آورده‌اند، نه عدد میلیونی پناهندگان به دیار رقیب رفتگان، و یا متواریان از خود، آنان را می‌ترساند و تفکر وامی‌دارد، نه تراژدی خودکشی همسنگران‌شان در غربت، نه عدد و رقم‌هایی که گویای فلاکت زیردستان‌شان است و... و کار به سمتی می‌رود که نه آنرا بتوان حاکمیت عرفی نامید، و نه دینی، در هیچ قالبی نمی‌گنجد، مثل ماهی لیزی است، که از هر طرف بگیری، از آن سمت، از دست شما فرار می‌کند، چنین الگویی چگونه می‌تواند خود را آزادیبخش و انسان‌ساز بداند.

[1] - نه اسلام اموی و عباسی که به هر روش و هر وسیله ایی به بازتولید امپراتوری های بزرگ و فراگیر می اندیشیدند

[2] - سیّد ابراهیم نبوی (۲۲ آبان ۱۳۳۷ – ۲۵ دی ۱۴۰۳) فعال سیاسی، نویسنده و طنزنویس ایرانی بود  نبوی از منتقدان سیاسی خارج از ایران بود که در کشور آمریکا اقامت داشت. او بین سال‌های ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۴ مدیر دفتر سیاسی وزارت کشور بوده است. او با وبگاه‌های خبری رادیو زمانه، روز آنلاین، روزنامه آنلاین و هفته‌نامه گویا همکاری می‌کرد و برای مدتی هر سه‌شنبه یکی از میهمانان ثابت برنامه زن امروز در شبکه فارسی صدای آمریکا بود او در شامگاه سه شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۳ در اثر افسردگی ناشی از غربت خودکشی کرد.

[3] - ترانه علیدوستی (زادهٔ ۲۲ دی ۱۳۶۲) بازیگر ایرانی است علیدوستی دریافت کننده جایزهٔ بهترین بازیگر زن از جشنواره فیلم لوکارنو سوئیس و سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن از جشنوارهٔ فیلم فجر است. او در جشنواره‌های وزول فرانسه ۲۰۱۴ و هانوی ویتنام ۲۰۱۲، یکی از اعضای هیئت داوران بود. علیدوستی در اولین تجربهٔ سینمایی خود برای فیلم من، ترانه ۱۵ سال دارم (۱۳۸۰) برندهٔ سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن از جشنوارهٔ فیلم فجر شد. وی با کارگردانانی مانند رسول صدرعاملی، واروژ کریم‌مسیحی، اصغر فرهادی و حسن فتحی همکاری داشته است. علیدوستی به زبان انگلیسی مسلط بوده و مترجم ادبی است. او جایزه ادبی پروین اعتصامی را در پنجمین دورهٔ برگزاری آن در بخش ادبیات داستانی با ترجمهٔ رؤیای مادرم، نوشتهٔ آلیس مونرو به دست آورد. 

[4] - سید مصطفی تاج‌زاده (زادهٔ ۹ شهریور ۱۳۳۶) سیاستمدار اصلاح‌طلب و زندانی سیاسی ایرانی است که سابقه عضویت در شورای مرکزی جبهه مشارکت ایران اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران را داشته و در حال حاضر از ایده «اصلاحات ساختاری» به معنای روشی «فراتر از آنچه از دوم خرداد تا دی ماه ۹۶ دنبال شده» حمایت می‌کند او در دولت سید محمد خاتمی معاون سیاسی وزیر کشور و سرپرست این وزارتخانه پس از استیضاح عبدالله نوری بود. او در دولت میرحسین موسوی نیز معاون امور بین‌الملل وزیر ارشاد وقت، سید محمد خاتمی بود.

ایرانیان کرامت و آزادی خود را، همواره در پای احساسِ اقتدارِ حاکمان شان باخته اند، حال آنکه اقتدار وقتی پایدار و سودمند است که در سطحی ملی بروز و تحقق داشته باشد، اقتدارِ حاکمیتیِ صرف، فقرآور، فسادزا و استبدادپرور و... است، و به ناهمزیستی صلح آمیز با همسایگان و جهانیان منجر، و جامعه را در آتش ناامنی و یا احساس ناامنی مزمن شناور خواهد کرد.

ایران نیازمند به توسعه و پیشرفت است، تا موجودیت دیرپای خود را در مسیر خیزهای توسعه ایی و پیشرفت ملت های همسایه (دور و نزدیک) حفظ کند، تا خود را از گزند نابودی برهاند. تندباد توسعه در منطقه و جهان با سرعتی باورنکردنی به پیش می تازد، و گرداب ها و گردبادهای بزرگی ایجاد می کند که مناطق بی پایه و بی بنیاد در توسعه و پیشرفت را در خود بلعده و فرو خواهد برد، و زین روست که توسعه و پیشرفت برای ایران یک ضرورتِ در راستای مانایی و ماندگاری ملی است.

باید بستری فراهم آید، تا چرخ های توسعه و پیشرفتِ همه جانبه در ایران به حرکت در آمده، سرعت گیرند، ورنه بازیگرانِ لنگِ در مسیر توسعه، زیر پای کشورها و ملت هایی که شتابان در این مسیر می تازند، له خواهند شد. پیشرفت و توسعه فرایندی است که هر روزه گرانتر، پرهزینه تر، و قرار گرفتن در ریل آن سخت تر می شود، و شکاف بین کشورهای عقب مانده، و صاحبان طرح های ملی توسعه و پیشرفت، به صورت تصاعدی بیشتر می شود.

اگر روزگاری داشتن سلاح های پرتعداد و قدرتمند، بزرگی ارتش ها، ساختارهای بزرگ جمعیتی و... تنها گزینه رهایی از نابودی بود، امروزه این فاکتور توسعه و پیشرفت است که به عامل رهایی از نابودی تبدیل شده است. توسعه باید در مسیر ثروت سازی باشد، تا سکوی پرش کشورها شده، و ماندگاری و ادامه حیات ملت ها را میسر سازد؛

سنگاپور [1] نمونه بارز چنین کشورهایی است، این منطقه کوچک در آسیای جنوب شرقی، بدون جمعیت، سرزمین قابل توجه، و حتی ملت سازی های متداول و...، توسعه و پیشرفت را ستون ماندگاری و قدرت خود قرار داد، و این روزها در انگشتری آسیا، چون نگینی ارزشمند می درخشد.

در جنگ دوم خلیج فارس [2] نیز، ثروت سازی ناشی از صنعت نفت، و درایت نسبی رهبران شکست خورده کویتی، عامل رهایی ملت و کشور کوچک آنان، از زیر چکمه های سنگین و پر حجم تجاوز صدام حسین بود، که در کمترین زمانِ ممکن، آزادی آنان را فراهم، و دشمن شان را (در نزدیک به 7 ماه) نابود کرد، و مانایی آنان را عملیاتی نمود، و نگذاشتند ذهن و بدنه جامعه کویت در شرایط نامتعادل جنگی بماند، و بیش از پیش بیمار و مستهلک شود؛

در مقابل، ما ایرانیان، در جنگ اول خلیج فارس، با دشمنی مشابه، همین کار آنان را با پرداخت هزینه هایی چندین برابر، بسیار بیشتر از کویتی ها، و در زمانی بسیار بسیار درازتر، و طی هشت محقق کردیم، به طوری که در قرنِ پر از جنگ و درگیری، نبرد ما نامِ «طولانی ترین جنگ قرن بیستم» را از آن خود کرد، تا توانستیم سایه تجاوز را از سرزمین خود دور کنیم، و از آن بلیه خسارتبار رهایی یابیم، وقتی رها شدیم که دیگر جنگ، ویرانه های بیشمار برجای گذاشته بود، و ساختار ذهنِ بدنه اجتماع را بیمار کرده، و آنرا از مدار طبیعی خود خارج نموده بود، تا حدی که باعث شکل گیری اذهانی جنگ زده و یا معتاد به جنگ شد، که برای بازیابی دوباره آن، دهه ها هزینه و وقت نیاز است؛

یا شاید افق توسعه و پیشرفت اقتصادی ج.آذربایجان بود که ارمنی های دورمانده از قافله پیشرفت و توسعه را مغلوب آنان نمود، و منطقه ناگورنو قره باغ را به آذری ها بازگرداند. و این ژرفای توسعه و پیشرفت است که به کار گرفته می شود، و چنان شرایطی را برای کشور کوچکی مثل امارات متحده عربی ایجاد می کند، که توانستند در بحث جزایر سه گانه ایرانی، تمام دنیای غرب و شرق را از ایران جدا کرده، و در این مساله، مقابل ایران، بسیج، و به صف کنند، حتی آنانی که به زعم برخی، عمق راهبردی برای امنیت و مانایی ج.ایران تلقی می شدند؛

چرا؟!

شاید برای اینکه دنیا ایران را درگیر جنگ ها و تنش های ایدئولوژیک خود می بیند، و در کشاکش این نبرد، و چاه ویل جنگ های پرهزینه و بی درآمد، از آینده ایی پیشرفته و ثروتمند برای ایران، ناامید شده اند، که ایران بزرگ و با تمدنی شکوهمند و دیرپا را رها کرده، طرف امارات را می گیرند، و ایران را به حال خود رها می کنند، تا شاید برخورد با صخره های نابودی، آن را از این قهقرا نجات دهد؛

این است که تمام بلوک های پایه قدرت، ثروت و دانش (چین، روسیه، امریکا، اروپا)، با همه تضادها و رقابت های درونی شان، در این موضوع یگانگی یافتند و از ایران دور شدند و در کنار امارات، علیه ایران، در این موضوع حیاتی که تمامیت ارضی کشورمان را نشانه رفته است، مقابل ما متحد صف کشیده اند، و بدین ترتیب کشور شیشه ایی و تازه تاسیس (1971)، که 54 سال پیش پا به عرصه وجود نهاد، در رویارویی دیپلماتیک با ایرانِ کوهستانی و سنگی که قدمت و تداوم آن 7 هزار ساله است، پیروزی هایی راهبردی را در پرونده خود ثبت و درج، و به نمایش می گذارد و...

این را بسیاری در جهان فهمیده اند.

در ابعاد داخلی نیز ایرانیان فراوانی بر ضرورت توسعه و پیشرفت کشور خود پی برده اند، و راه تحقق آن را توسعه سیاسی و کسب دمکراسی و حاکمیت مردم بر شوون خود می بینند، اما همزمان کسانی هستند که بوق های پر صدایی هم دارند و در بستر سازی توسعه، ره به بیراهه می زنند، و همین احساس نیاز را، پشتوانه و بهانه ایی ساخته اند، تا بر این موجِ نیاز عمومی سوار شده، طرح های منفعت طلبانه فردی، خاندانی و طبقاتی خود را در پیش گرفته، و قدرت ذهن استبدادزده و واپسگرای خود را خرج احیای دیکتاتوری و استبداد موروثیِ مجدد می کنند.

اینان برخی از نخبگان ایرانی را نیز در این راه بسیج کرده، شیطنت ناشی از خدعه و نیرنگ را به کار می گیرند، و برای چندمین بار، ره به بیراهه دیکتاتوری و استبداد زده، و نوعی اقتدارگرایی دیکتاتور مسلک را، تنها بسترساز توسعه و پیشرفت ایران دیده، و معرفی می کنند، تا صدای بوق دیکتاتوری فردی، خاندانی و طبقاتی در این مُلک، همواره پرصدا و دمنده، طنین انداز باقی بماند.

 در حالی که عامل دیکتاتوری بارها سد تداوم حرکت، و گاه مستوجب ایستایی و وقفه، و به تعویق انداختن ایرانیان در مسیر توسعه و پیشرفت همه جانبه شده، و به رغم این، باز برخی حاکمیت دیکتاتورها را تنها گزینه کامیابی ایرانیان، برای مهیا کردن بستر پیشرفت و توسعه کشور دانسته، تنها جاده پیشرفت و توسعه کشور و ملت ایران را از مسیر ایجاد سیستم دیکتاتوری عبور می دهند.

سیستمی که ایرانیان و جهانیان آنرا آزموده اند، و ناکارآمدی خود را برای دنیای مدرن نشان داده است، و مدت هاست که دیکتاتوری یک ضد ارزش دانسته و آن را به کناری نهاده، و گرایش عمومی به دمکراسی در بین ملل پیشرفته، درحال توسعه، و توسعه یافته، عمومیت داشته و آنان، این شیوه را کارآمد و موثر یافته اند، و برای خود انتخاب کرده اند، و ما می خواهیم باز استثنایی در این روند باشیم، و راه آزموده را با هزینه های بسیار، دوباره بیازماییم.

در حالی که در کیس ایران کاروان توسعه و پیشرفت بسیار پیش از دیگر ملل رقیب به راه افتاد، و گویا هر بار عقیم ماند، متوقف شد، و فاصله رقبا با ایران آنقدر زیاد شده است که گویا هرگز رقابتی در این بین نبوده است، به حتم یکی از دلایل این عدم کامیابی بروز همین دیکتاتوری و استبداد بود، که باعت باز ایستادن ایران شد، چرا که زشتی و کراهت دیکتاتوری و استبداد بارها به علت عمده شکاف و دوگانگی بین ملت ایران و حاکمیت هایش شد، و حاکمیت ها با احساس تنهایی در بین مردم خود، به دامن منافع غرب و شرق افتادند، و ایرانیان به ناچار مجبور به خودزنی شدند، و تن به انقلاب های خونین و خسارتبارِ چندین و چند باره دادند، و بواسطه این حرکات انقلابی و خیزش های سراسری، برای سال ها، از مسیر توسعه پایدار، به مسیر انحرافی حرکت های انقلابی و جراحی های وسیع اجتماعی رفتند، تا بلکه از دیکتاتوری و استبداد رها، و به سیر توسعه باز گردند، و بدین صورت خسارت بی حد و حسابی به کشور و مردم ایران وارد شد، و آنان بارها به نقطه صفر باز گشتند، به طوری که در بیشتر از یک قرن، ایرانیان تن به سه انقلاب و جراحی بزرگ و خسارتبار اجتماعی دادند، منهای خیزش های کوچکتر سراسری و نقطه ایی که در این بین صورت گرفت، تا از این شرایط استبدادی خود را برهانند، و این حرکات رهایی بخش، سرمایه و فرصت بسیاری را از حاکمیت و مردم ایران ربود، نابود کرد، و به هدر داد.

این را هم باید دید که، این دسته از نخبگان و متفکرینِ دیکتاتوری خواه و استبداد طلب ایرانی، روی ویژگی عشق عمومی ما ایرانیان به داشتن "اقتدار" سرمایه گذاری کرده اند، حال آنکه در اکثر موارد ره به بیراهه زدند، و فراموش کردند که وجود این اقتدار در سطح وسیع و ملی است که ارزشمند و کاراست، نه اقتدار حاکمیت ها و حُکام، که قدرت و اقتدارشان گاه به حدی گسترش می یابد که حتی از تعداد نانی که هر ایرانی از نانوایی ها می خرند نیز اطلاع دارند، و همزمان از میزان و گستره فساد، قاچاق، بیکاری، فقر، بزهکاری های عمده اجتماعی همچون تجاوز به اموال و حقوق عمومی و خصوصی که ژرفای زیادی نیز در جامعه یافته است، بی اطلاعند و یا چشمی برای دیدن آن نداشته و ندارند،

اقتدارِ شایسته و بایسته، اقتدار ملی است، که در حاکمیت ملی تحقق می پذیرد، و آن زمانی است که قدرت در بین نمایندگان واقعی مردم تقسیم می شود، و نمایندگان واقعی آنان در پارلمان، دولت، شوراهای انتخابی و نهادهای مردم نهاد، دست اندرکار قانون گذاری، اجرا و ارزیابی برایند کار می شوند و...؛

اقتدارِ حُکام و حاکمیت صرف، پوشالی و بدون ژرفا خواهد بود، و پر از زیان به حال کشور و ملت است، اقتدارِ صرفِ حاکمیتی، که در کنار خود اقتدار ملی و مردمی را نداشت باشد، و قدرت را در حاکمیت فردی، خاندانی و طبقاتی متمرکز و جمع کند، ایرانیان را بارها در مسیرِ خودزنی و انقلاب برده، و در چاهِ ویلِ هرج و مرج، شورش های پی در پی رها کرده، فرایند توسعه و پیشرفت کشور را به سایه برده است.

در مسیر تکیه زدن دیکتاتورهای مستبد بر کرسی قدرت، و کسب یک اقتدار اینچنینی برای آنان، که یک حاکم در خود و دستگاه خود احساس اقتدار کند، چندین بار باعث شد تا ایرانیان دین و دنیای خود را به ریسک یک چنین نوع حاکمیت کم ثمر، اما بسیار پرهزینه برده، و یک ملت به خفت و خواری غیر قابل وصفی مبتلا شوند، تا تکیه زنندگان بر کرسی قدرت، حس اقتداری این چنینی نمایند، و ثروت مادی و معنوی کم تکرار این مردم، بر پای چنین درخت کم بهره ایی ریخته شد، تا ایرانیان شاهد مهمترین باخت، یعنی از دست دادن کرامت، عزت انسانی و آزادی شان باشند، که زیر چنین حاکمیت هایی، به عناصری درجه دوم و سوم، در جامعه خود تبدیل شدند.

نخبگان و متفکرین استبداد طلب ایرانی باید بدانند که، تاریخ دراز شاهنشاهی و سلطنت دیرپا و باستانی حاکمیت فردی، خاندانی باعث نگردیده است که ایرانیان معاصر، خود را ملزم به تحمل آن ببینند و در نهایت تن به دیکتاتوری و استبداد نخواهند داد، همانگونه که نداده اند، ایرانیان تن به دیکتاتوری توسعه گرایی پهلوی ها نیز ندادند، و سراسری ترین و گسترده ترین انقلاب و خیزش را از قضا، در مقابل چنین دیکتاتوری از خود نشان دادند، چرا که در شرایط حکمرانی دیکتاتوری و استبداد، چه از نوع استبداد مُنور، توسعه گرا و یا صالح آن، و چه از نوع استبداد سیاه، تاریک و ناصالح آن، ایرانیان خود را آنچنان بیگانه می بینند، که احساس اشغال شدگی به آنان دست می دهد، چرا که در روند امور، چنان خود را بی اثر و خنثی می بینند، که برای آنان تداعی گر شرایط اشغال توسط بیگانه به وجود می آید، و نمی توانند آن را برتابیده، و نظاره گر بر باد رفتن عزت، کرامت و آزادی خود باشند.

 انقلاب مشروطه خیزشی علیه احساس عدم کرامت، یعنی نداشتن کنترل بر سرنوشت خود بود، که ایرانیان را در مقابل شاهان مستبد، و گاه حتی تا حدودی صالح قاجار، و بعد از آن در دوره پهلوی به خیزش وا داشت، و یا نهضت ملی شدن صنعت و منابع نفتی نیز، ناشی از احساس بی کرامتی بود، که ایرانیان از عدم تسلط بر منابع و عایدات ثروتِ کشورِ خود احساس می کردند، و قراردادهایی که ننگینش می پنداشتند، که بر کشور و مردم، سلسله وار تحمیل می شد، و منابع طبیعی و زیرزمینی کشور، توسط دیگران و یا حتی حاکمیت های ایرانی مستبد، به چپاول می رفت.

انقلاب 57 نیز، خود خیزشی بر حاکمیت فردی و البته توسعه گرای پهلوی بود، که ایرانیان را بی عزت و کرامت و از آزادی درخور دور نموده بود، هر چند توسعه و پیشرفت کشور را در شدیدترین وجه ممکن دنبال می کردند، اما این توسعه و پیشرفتی همه جانبه نبود، و اقتدار و قدرت را در دست حاکمیت تجمیع و تضمین می کرد، حال آنکه پیشرفت و توسعه واقعی علاوه بر وجه حاکمیتی، باید به قدرت و احساس اقتدار مردمی منجر شود، ورنه نمی توان آن را اقتدار به معنای واقعی دانست.

 از این رو اساس خیزش های تاریخ بیداری ایرانیان، بر احساس عدم کرامت، عزت و آزادی قرار گرفت که مردم ایران ناشی از کنار گذاشتن خود، در مسیر تعیین سرنوشت شان احساس کرده اند، تمام خیزش های عمده مردمی ایرانیان برای کسب حق تعیین سرنوشت و حق دخل و تصرف در امور اساسی و کلی و جزئی خود بوده است. استبداد طلبان و کسانی که دیکتاتوری را تنها گزینه پیش روی مردم ایران می دانند و معرفی می کنند، باید متوجه باشند، که ایرانیانِ اقتدار طلب (در سطح ملی)، زورگویی را همواره بر نتافته اند، و خیزش های معاصر و دیرین خود را بر پایه رهایی از زور، تحمیل و استبداد (داخلی و خارجی) بنیان نهاده اند، لذاست که دیکتاتوری و حاکمیت های استبدادی فردی و طبقاتی درمان پایدار درد ایرانیان نبوده و نیست.

تاکید بر تداوم استبداد و یا ایجاد دیکتاتوری فردی، خاندانی و طبقاتی، ایرانیان را به تکرار خودزنی هایی از نوع انقلاب و خیزش های مردمی پهناور و گسترده وادار کرده، و می کند، حال با این تاریخ روشنِ حرکت سینوسی مردم ایران، که حداقل در بیش از یک قرن اخیر تداوم بی سابقه ایی داشته است، چرا باز زورگویان و استبداد طلبان روی این فرهنگ اقتدار طلب ما ایرانیان سرمایه گذاری کرده، و ایرانیان را به بازگشت و تحجر مبتلا می خواهند، خود جای سوال جدی دارد؟!!

شاید به همین دلیل باشد که بتوان گفت ما ایرانیان متاسفانه آزادی، کرامت و عزت خود را برای داشتن حس اقتدار باخته ایم، در حالی که انسان به داشتن کرامت و آزادیست که انسان است، و بدون آزادی و کرامت، انسان و انسانیتی در کار نخواهد بود، بردگانی که حس اقتدار می کنند، همانانی اند که در آرزوی آزادی و کرامت، خواهند سوخت، دردی بی پایان که درمان این درد هم تنها رهایی و آزادی است، و این آزادی است که از انحراف به سمت بردگی ما را باز خواهد داشت،

تنها ره رهایی نیز، دستیابی مردم ایران به حق دَخل و تصرف در امور خود است که به ایجاد خودکنترلی، و احساس اقتدار ملی [3] منجر خواهد شد. راه دستیابی به آن نیز نهادسازی های همچون شکل گیری احزاب، تشکل ها، سندیکاها، گروه های مردم نهاد (NGO) و...، ساختار قضایی مستقل از قدرت، و مبتنی بر قانون، وجود آزادی بیان، و شکل گیری رسانه های آزاد و... خواهد بود، که همه این ها تنها در قالب سیستم دمکراسی و مردم سالاری واقعی قابل دستیابی است، نه جمهوری هایی از نوع دیکتاتوری های مادام العمر و موروثی چپِ بعثی، کمونیستی و...؛ در چنین جامعه ایی و در نبود مردم در صحنه تاثیر گذاری، جاذبه های کرسی قدرت، کم کم تمام دستاوردهای مردم را، به سوی نابودی برده، و در مسیر اقتدار حاکم و یا دیکتاتور بر کرسی قدرت تکیه زده، صرف و قربانی خواهد کرد.  

Click to enlarge image Bowing.png

دیکتاتورها مردم را برای تعظیم و تکریم خود می خواهند

[1] - کشوری جزیره‌ای و دولت‌شهری در ناحیه دریایی جنوب شرق آسیا است. این کشور در جنوب شبه‌جزیره مالایا واقع شده و کوچک‌ترین کشور جنوب شرقی آسیا است. سنگاپور یکی از موفق‌ترین اقتصادهای بازار را دارد. سنگاپور در کنار کره جنوبی، هنگ کنگ و تایوان یکی از چهار ببر آسیا به‌شمار می‌رود اما این کشور توانست سه رقیب خود را از لحاظ درآمد سرانه پشت سر بگذارد. سنگاپور در سطح جهانی در برخی بخش‌های صنعتی و تجاری سرآمد است. برای نمونه این کشور سومین مرکز بازار تبادل ارز خارجی، سومین مرکز اقتصادی جهان، دومین بازار قمارخانه‌ای، سومین مرکز پالایش و تجارت نفت، بزرگ‌ترین تولیدکنندهٔ تأسیسات نفتی، یکی از بزرگ‌ترین مراکز تعمیر کشتی و مراکز لجستیک جهان است.

[2] - جنگی به رهبری ایالات متحده آمریکا و با همکاری ائتلافی از ۳۵ کشور مختلف بود که علیه عراق بعثی در واکنش به اشغال کویت توسط عراق انجام گرفت. حزب بعث عراق در تاریخ ۱۱ مرداد ۱۳۶۹ (۱۹۹۰ میلادی) به کویت حمله و این کشور را اشغال کرد. صدام در تاریخ ۱۱ مرداد ۱۳۶۹ (۱۹۹۰) به کویت حمله و خاک آن را ظرف ۱۳ ساعت اشغال و به عراق ضمیمه کردآمریکا در بهمن‌ماه سال ۱۳۶۹ (۱۹۹۱) با ائتلافی از نیروهای سازمان ملل متحد به کویت یورش برده و نیروهای عراقی را از این کشور بیرون راند.

[3] - نه اقتدار حاکمیتی، که البته وقتی اقتدار ملی حاصل شد، اقتدار حاکمیت منسوب نیز حاصل است، و اشتباه نخبگان ایرانی این است که به جای اقتدار ملی به اقتدار حاکم می اندیشند، حال آنکه اقتدار حاکم لزوما به اقتدار ملی منجر نخواهد شد، بلکه در بسیاری از موارد اقتدار حاکمیتی به بلای جان مردم، و بی عزتی و بی کرامتی مردم ختم می شود.

صفحه1 از2

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در تاملی در خدایی شدن انسان، که ب...
دروود بسیار عالی خداقوت
- یک نظر اضافه کرد در بازگشت به خانه؟! یا اسارت در د...
‍ جهل‌ مقدس... برگرفته از کتاب نفیس «جهل‌مقدس» ۴۲۵ سال پيش در ۱۷ فوريه ســـال ۱۶۰۰ ميلادی "جوردانو ...