تا بهمن روزی چند بیش نمانده است، ماهی که سالروز تولد «جمهوری اسلامی» را در خود دارد، نقطه عطفی که از آن تاریخ به بعد، بنا شد سیستم، بر حاکمیتِ جمهور استوار باشد، مسئولین «خدمتگزار مردم» و اخلاق حکمرانی را، مقتضیات فرمانروایی جمهور و اسلامِ علوی [1] تعیین کند، تا ایرانیان عزت و کرامت انسانیِ مورد خدشه خود را باز یابند، و جهانیان از این عزت ملت ایران، الگو گیرند و آرمان انقلاب 57، خط آزادیخواهی و عزت‌ و کرامت‌طلبی انسان را برای جهانیان روشن نموده، تا دیگران نیز روش انسان و مومن زیستن را یاد گیرند و بازیابند.

بی شک یکی از زیربناها، علل و ضرورت این تولد، احساسِ چیرگی و گسترش استبداد فردی و حاکمیتی بود، که بر سرِ جامعه ایران خیمه زده، و سایه ترس و خوف شدیدی، بر مردم چیرگی یافته، و مردم ایران خود را در محاصره هراسی بزرگ از سوی ساواک و گزمگانی بیرحم در این رابطه می‌دیدند، در حالیکه خود را در امور خود، هیچکاره دیده، استبدادی را بر خود مستولی می‌یافتند، که قرار بود بعد از خون‌های بیشمارِ خیزشِ افتخارآفرین انقلاب مشروطه، دیگر محدود و به گوشه ایی رانده، سلطنت، مشروطه شود، و قدرت از سیستم سلطنتی و شاه، به مجلسِ منتخبِ مردم منتقل شود، تا مجلسِ ملی، قانون و مجری آن را تعیین کند، و بر کارش نظارت نمایند، این حق را بیابد که بگمارد و بردارد و...

اما برغم آرمان‌های بزرگ انقلاب مشروطه، کار به جایی رسید، که مردم دوباره «رعیت» پنداشته شدند، رمه هایی از گوسفندان، که چوپانی به نام شاه بر آنان لازم بود، چوپانی که نه مجلس ملی و مقتضیات آن را بر می‌تافت، تا در جایگاه خود باشد، و اعمال قدرت کند، و نه همچون پدرِ ملت، چتر خود را بر تمام مردم ایران گسترانده بود، چرا که کار به جایی رسید، که در روند خالص سازی‌ها، یکدست کردن‌ها، و بد و خوب کردن‌ها، خودی و غیرخودی کردن‌ِ ایرانیان، و گذراندن مردم از فیلترهای گزینشیِ حاکمیتی، این تنها حزب رستاخیز بود که شایسته موجودیت، و فعالیت دیده شد، و به این مرحله از تکبر و نخوت رسیدند که «چو فرمان شاه و چو فرمان یزدان»، و هرکه را چنین فرایندی مورد پسند نبود، و آن را بر نمی‌تافت، جار زدند که پاسپورت بگیرد و از این مملکت برود! و...

این چنین بود که بیداد، دادخواهان را به خیزش واداشت، تا بساط چنین تفکر و عملکردی را برچینند، تا نمایندگانِ جمهور در جایگاه سکانداری قدرت قرار گیرند، و اخلاقِ انسانی و علوی، با همه ی تسامح و تساهل آن، رواج یابد، منشی که «خوارج» و دیگر اهل نظرِ مخالف علی، این زمینه و میدان را داشتند که جیره و حقوق آنان از بیت المال قطع نشود، و خلیفه را بر مهمترین کرسی وعظ، فرمانروایی و ابلاغ حکم، یعنی منبر مسجدِ راهبردی کوفه، در سخن متوقف کنند و در مقابل چشمِ همه‌ی مردم، به چالش‌های سختِ عقلی، و مخالفت‌های مدنی بکشند، و در بُعد داوری و قضاوت کار بجایی از عدل و داد رسید که یهودی اهل ذمه ایی، خلیفه و امام مسلمین را در مقابل میز دادگاه و قانون کِشید، و درحالیکه در برابر قانون مدنی رایج یکسان دیده شدند، وقتی حاکم مسلمین در دادگاه با نبود ادله‌ی مالکیت روبرو شد، مالِ مورد منازعه را در تمکین به حکم قاضیِ منصوبِ خود، به غیر سپرد.

و علی بود که برغم جنگ‌های داخلی پی در پی، ناشی از مخالفت داخلی و ناخواستن ها و... که از سوی عده ی زیادی ابراز می شد، و حتی به جنگ گرم هم بارها کشیده شد، و هیچگاه تا پایان دوره حاکمیتش هم تمامی نداشت، اما حاکم مسلمین نه فضای پلیسی و امنیتی ایجاد کرد، نه به ترور مخالفانش دست زد، نه فضای بگیر و ببند راه انداخت، نه محدودیت‌هایی بر آنان، خانواده ها، و یا مردم متعلق به آنان تحمیل کرد و...، و در مقابل به روش پیر و مرادش، اگر مردمش او را به صلحی، تصمیمی و... فرا خواندند، حتی اگر آن را بر خلاف عقل، تدبیر، سیاست، حکمت خود، و یا حتی در اثر خدعه دشمن هم که می‌دید، بر این فراخوان جمعی مردم خود، گردن می‌نهاد و...

تا ثابت کند که حکم از آنِ مردم است، حتی اگر حاکم «حجت خدا» و یا به قولی «امام» منصوب ناشی از وحی باشد. تا ثابت کند که دست خداوند با جمع مردم است، و برونداد تصمیم آنان باید ملاکِ عملِ حاکم باشد، علی باور داشت که دست خداوند در پشت دستِ جمع است، و از این رو می دانست که اگر دست مردم به سوی او دراز شد، باید بفشارد، حتی اگر چنین فشردنی، گردن نهادن بر، برداشتن بیعتی در پی داشته باشد، که به حاکمیت علی خاتمه دهد، و به حکومت معاویه دوام و یا قدرت بخشد، تو گویی این عهدی است بین امام و خداوند، که هرگاه مردم آمدند و خواستند، بیاید، و هرگاه نیامدند و پشت کردند، او در مقابل مردم خود نه قهر کند و نه مقاومت منفی، بلکه با تصمیم مردمش همراهی از سر رضایت و خیرخواهی داشته باشد.

علی ثابت کرد که آنانکه بیعت کرده اند، حق دارند بیعت بردارند، و این برداشتن بیعت، حکم به بغی و ارتداد و مرگ، و نفرت و کینه و تنبیهی (حداقل) دنیایی در پی نخواهد داشت، و اصولا خلیفه حق ندارد، خود را دست خدا، برای تنبیه مردمی بداند، که از حکم او، یا از حکم خدا چشم پوشی و یا تمرد می کنند. علی در عمل ثابت کرد که سرپیچی از فرمان و منویات دل خلیفه، هرگز مستمسکی نخواهد بود، که حاکم و یا حاکمیت علوی، از سربازان و جانثارانش بخواهد، علیه کسی شمشیر کِشند و یا بتواند آنرا مبنای حکم، علیه فرد یا گروهی قرار دهد، و مخالفین و یا رویگردانان از خود را، از حقوق اجتماعی و سیاسی شان محروم نماید و...

اما 46 سال پس از آن بهمن تاریخساز، و آن روززهای مبارزه و پیروزی، که ایرانیان غرقِ تحقق چنین رویاهایی بودند، گویا بازتولید تکبر، بیرحمی و ساختارشکنی‌های اصولی در سیره علوی و ردِ حاکمیت جمهور، دوباره رخ می‌نمایند، و نشانه‌های بیدادی، دگرباره خود را نشان می‌دهد، که حتی اهل اصلاح و نصیحت را نیز به شرایط سخت و طولانی دچار می‌کند، همانگونه که ابوذر را به ربذه فرستاد و ناکار کرد، و چنین شرایطی دامنگیر مردمی می‌شود که از لزوم اصلاحات، تغییر و تحول می‌گویند، و مردمی که قرار بود «ولی نعمت» حکمرانان خود باشند، در حق آنان سنگدلی‌ها، ارهاب، فراموشی نقش‌ها، تبدیل خدمتگزار به فرمانروا، فراموشی عهد و آرمان‌ها، بی اعتنایی به اختیار انسان، و آزادی‌های خدادادی و انسانی و... رواج می‌یابد، و همان بلایی را تداعیگر است، که دامنگیر مردم زمان پهلوی شد.

اکنون جمهوری اسلامی هم فراموش می‌کند که این کرسی‌های حکمرانی چطور به دست او رسیده است، کرسی قدرتی که چون لُنگِ حمام های عمومی، هر روزِ از تاریخ، دور پای فردی پیچیده می‌شد و می‌شود، مثل دیگر اموال عاریتی، تا از عورت‌نمایی قدرت و مقتضیات آن جلوگیری کند، و اهالی قدرت، با احساس شرم و حیا، در خدمت بمانند، و به خدمتگزاری ادامه دهند.

اما گویا همه فراموش کرده اند که قبل از اینکه، لنگ قدرت از آن آنان شود، از آنِ دیگرانی بود، که از پایشان، به دلایل بالا افتاد، که اگر نیفتاده بود، اکنون بر پای اینان نیز نبود، تا از عهد خود با مردم ایران سر باز زنند، و حقوق آنان را نادیده گرفته، این حقوق را به فراموشی سپارند، و بی شک، در صورت ادامه، مضمحل خواهند شد، این سرنوشت محتومی برای بدعهدها خواهد بود، چراکه تاریخ انسان نشان داده است که همواره فرصت‌هایی جدید پدید می‌آید، تا مدعیان خدمت به انسان و انسانیت، فرصت یابند تا خود را نشان دهند، و هرکه بر کرسی قدرت بنشیند، و این چنین نباشند، دیری نخواهد پایید که دستی از راه خواهد رسید و بدین سامان پایان خواهد داد.

سید ابراهیم نبوی 

طنزپرداز و متفکر اصلاح طلب ایرانی

در غربت، به زندگی خود پایان داد

 

این روزها اخبار دردناک شکست‌های نظامی، سیاسی، اخلاقی، بین المللی، فرهنگی، اجتماعی پی در پی می‌آیند، که نشانه‌هایی از دگردیسی در آرمان، اهداف و رفتار شایسته انقلاب و انقلابیگری را در خود دارند، و چنین دگردیسی را فریاد می‌زند، تا باشد که اهل عبرت، تذکر گیرند، و خود را اصلاح کنند؛

نمونه شکست‌های اخلاقی را در بازتولید سیستمی مخوف و متکبر رونمایی می‌کند، که به عکس رژیم قبل، باید از چنین بیماری پاک می‌بود، اما می‌بینیم که در اثر سیاست‌های ج.ا.ایران در برابر اتباع در تبعید خود، فردی اصلاح‌طلب و طنزپردازی قهار و متفکر، مثل سید ابراهیم نبوی [2] ، زجرکُشِ تنبیهی بی پایان، به نام ترس از ورود به ایران می‌شود، و در اثر محدودیت‌هایی که ایرانیان پناهنده به کشورهای دیگر احساس می‌کنند، از ورود به وطن بیمناک بوده، و این از فوبیایی شدید و غیر منطقی پرده بر می دارد، که ناشی از ترسِ روبرو شدن با داغ و درفشِ درگیری با دادگاه و زندان را در خود دارد و نشان می‌دهد، ترسی که دامن اهل سخن و نظر را هم گرفته، و می‌گیرد، بلکه بیشتر از افراد مهاجر عادی. و چنین متفکر طنزپردازی که قاعدتا باید دنیا را به خنده بگیرد، ناچار می‌شود زندگی خود را زیر فشارِ غربت آنقدر ادامه دهد که تنها با خودکشی بتوان آن را به پایان برد.

شیوه سنگدلانه‌ایی که اتباع خود را میان سنگ آسیاب زندگی در غربت، و ترس از رودرویی با خود، می ساید، و می‌فرساید، و نویسنده و متفکری سیاسی – اجتماعی چون سید ابراهیم نبودی، که بسیاری با طنز او آشنایند، ترجیح می‌دهد که به ایران باز نگردد، و در غربت بماند، و تحمل کند، تا سایه سنگین زندگی در این دنیای بیرحم چنان کمرش را بشکند، که خود به استقبال چوبه‌ی دار خودکشی رفته، به جای میرغضب، خود طناب دار را میان درد و رنج غربت، بر گردن خود نهاده، به زندگی خود اینگونه پایان دهد.

 او که اهل طنز و خالقِ و فراهم کننده‌ی محتوای خنده و شادی‌ست، چنان زیر بار سنگین غمِ زندگی سیاسی – اجتماعی خود خرد می شود که هیچ لبخند و شاد آوری، داروی نجاتبخشِ او نمی‌شود، و خرد و له شده زیر بار زندگی دردناک در غربت، برای پایان این درد و رنج، خودکشی را سلاحی راحت‌ و دم‌دست یافته، و خود را از جور و ستم خَلق الله، با این سلاح نا طور، به دامن خداوند پرتاب می‌کند، او که از نویسندگان قهار و از متفکرین اصلاح‌طلبِ پاکدستِ این سرزمین است، که طنز پر مغزش، دوست و دشمن را متحیر چینش کلمات منطقی و طنزآلود خود کرده، از خنده روده‌بُر می‌کند، گاهی طنزی تلخ، که از شکر شیرین‌تر است.

سید ابراهیم نبوی تنها قربانی غربت، و تحمل اجباری تبعید یا دوری از وطن نیست، مردان و زنان بیشماری را می‌توان برشمرد که داغ فراق خاک وطن و هوای معطر آن، آنان را بیمار، کُشته و یا می کشد. بیشمارند کسانی که حتی در آرزوی دفن اجسادشان در وطن مانده اند، و حتی این نیز محقق نشده و یا نمی شود، در حالی که ایران مُلک مُشاع تمام ایرانیان است، و هیچ ایرانی (حاکم و فرد عادی) حق ابطال ملیت هیچ ایرانی دیگر را ندارد، و حق مالکیت بر ایران را مخالفت و یا حتی مبارزه نیز باطل نمی کند، و برای تمام ایرانیان، امری غیرقابل تغییر است،

دکتر علی شریعتی یکی از چنین ایرانیانی است، که جسدش به امانت در کنار حرم زینبیه دمشق، به انتظار ورود به وطن مانده است، و خانواده، دوستان و پیروانش که هیچ، حتی سربازان دفاع از مرزهای امنیت ایران و ایرانیان در سوریه هم از کنار این هموطن مبارزِ مانده در آروزی ورود به وطن خود گذشتند، آن همه هواپیماهای پر از سلاح و مهمات، پر به سوریه رفت و خالی برگشت، اما کسی نگاهی به جسد منتظر او نکرد، تا این لکه ننگ بر دامن همسنگرانش تا ابد، رسواگر کسانی باشد، که حق دوستی، هموطنی، همسنگری، شاگردی و... را ندانستند و نمی‌دانند، تا «بار دگر روزگار چون شکر آید»، او کسی است که بر گردن تک تک کسانی که اکنون بر کرسی‌های قدرت در تهران تکیه زده اند، حق مسلمِ مبارزه و همسنگری دارد، اما... و...

 ترانه علیدوستی

ترانه علیدوستی هنرمند نام آشنای جهانی و پرآوازه ایران

افسارگسیختگی در استفاده از اهرم‌های اعمال قدرت، ناشی از گسترش سیطره حاکمیت بر زندگی مردم را این روزها شاهدیم، که به لطف مدرنیزاسیون فنی، اداری و... محقق شده است، تا انگشت‌های چنبره حاکمیتی را در تن مردم ایران، تا مغز استخوان فرو برد، و حال آنکه این مدرنیزاسیون تکسویه، هرگز تناسبی با مدرنیزه شدن، تحمل، مدارا، قانونگرایی، نظارت، گردش قدرت، رحم و شفقت انسانی، ضروت‌های زندگی شهروندی و... ندارد، و چیرگی حاکمیتی بر زندگی مردم را به چنان حدی رسانده است، که حتی به قول آن مسئول دولتی می‌دانند هر ایرانی چقدر نان خورده است و... و به همین میزان می توانند نان او را هم قطع کنند.

این روزها ابزار پرشماری را برای سائیدن روح و جسم اتباع، در دست مجریان احکام شدید و غلیظ قرار داده است، تا جائیکه هنرمند معتبر، و در تراز جهانی ایران، مثل خانم ترانه علیدوستی [3] ، به جرم نافرمانی مدنی، که حقی پذیرفته شده در عرف اعتراضات مدنی جهانی، انسانی و علوی است، از حقوق پیش پا افتاده شهروندی خود، مثل خرید بلیط هواپیما و... هم به آب خوردنی محروم می‌شود.

حقوقی که خدا و خلق، برای هر انسانی پذیرفته اند، و به ویژه خداوند آنقدر برای این انسان خلق شده‌اش قائل است که، حتی در مقابل احکام الهی‌اش که هیچ، ایمان به خود، معاد و نبوت را هم به اختیار انسان وانهاده است و... و هر انسانی می‌تواند، آن را برتابد یا برنتابد، اما اکنون خانم ترانه علیدوستی، به دلیل برنتافتن حکمی فرعی، همچون حجابِ سر، حتی از حق مسافرت، خروج از کشور و... هم محروم می شود، به سانی که تو گویی کسانی که بر پرونده این زن نشسته اند، تصمیم دارند، می‌خواهند این هنرمند پرآوازه‌ی ممنوع الکار و... ایران را، مثل حشره ایی زیرپای خود له کنند، تا عبرت دیگران شود،

چنین حد قساوت و شدت عملی در محرومیت انسان‌های زیردست از حقوق پیش پا افتاده و یا اساسی، در حق یک شهروند بی‌دفاع، مایه ننگ تفکر انسانی، علوی و حاکمیتی خواهد بود، و تاریخ با دیده عبرت، تاسف و به عنوان مثال طغیان، از آن یاد خواهند کرد.

 سید مصطفی تاجزاده

پورتره نقاشی شده ایی از اصلاح طلبِ صادق و پاکدست سید مصطفی تاجزاده

 

یا فعال سیاسی و اجتماعیِ خیرخواهی همچون سید مصطفی تاجزاده [4] ، که در پاکدستی و اخلاص او، تا کنون فردی نتوانسته است خدشه‌ایی وارد کند، کسی که در «نصحیت الملوک» خالصانه، مخلصانه و شجاعانه ایکونی مثل ابوذر غفاری را پیش چشم اهل دین بازسازی می‌کند، و اهل سیاست و مبارزات آزادیخواهی و حق‌طلبی او را در شولای مهاتما گاندی، نلسون ماندلا و دیگر آزادیخواهان و خیرخواهان جهانی می‌بینند که نماد مبارزه بدون خشونت، و مدنی را تکرار و داخلی سازی کرده، و راه و روش آن را مجسم می‌کند، تا کسی برای بدست آوردن و پیگیری حقوق خود، دست به سلاح نبرد، آتش نزند، ویران نسازد، چاقو نزند و مجروح نکند و...

تاجزاده ایی که در حق حاکمیت و مردم ایران، همچون وجدانی بیدار، راهنما، ناصح و مصلحی دلسوز و بی کینه، دشمنی، حسد، عداوت، غرض، بددلی است، اما امروز در مظلومیت تمام، زندان‌های پی در پی، و محدودیت‌های بی‌پایان را تحمل می‌کند، و قاضی پرونده اش به سان معتادان به سیگار، که سیگار بعدی را با ته سیگار قبلی روشن می‌کنند، چنان بر نگه داشتن او در زندان مصمم و پایدار است که، حکمی به پایان نرسیده، در زندان، احکام تمدید بعدی را صادر، و روانه ندامتگاه می‌کند، تو گویی عده ایی ماموریت یافته‌اند تا صدای هر خیرخواهی را، در گلو، و یا در پستوی زندان‌های بلندمدت خفه کنند، تا فضای مرداب را به غیر صدای وزغ‌ها، صدای دیگری نشکند، و صدای مرغ حق تنها بر گورستان هاست که تحمل می‌شود.

و...

برخی گویا خود را از تمام اصول انسانیت، جمهوریت و علویت فرا کشیده، منویات دل خود را مبنای عمل قرار داده‌اند، که در نتیجه‌ی چنین نگاهی، از این سیستم نه بوی علویت را می‌توان شنید، و نه از جمهوریت ردی می‌توان یافت، انگار انسانیت به فراموشی سپرده شده، که این چنین سنگدلانه علیه مخالف و منتقد خود و مصلحین اجتماعی عمل می‌کنند، و آنرا سکه رایج روزگار در آورده‌اند، نه عدد میلیونی پناهندگان به دیار رقیب رفتگان، و یا متواریان از خود، آنان را می‌ترساند و تفکر وامی‌دارد، نه تراژدی خودکشی همسنگران‌شان در غربت، نه عدد و رقم‌هایی که گویای فلاکت زیردستان‌شان است و... و کار به سمتی می‌رود که نه آنرا بتوان حاکمیت عرفی نامید، و نه دینی، در هیچ قالبی نمی‌گنجد، مثل ماهی لیزی است، که از هر طرف بگیری، از آن سمت، از دست شما فرار می‌کند، چنین الگویی چگونه می‌تواند خود را آزادیبخش و انسان‌ساز بداند.

[1] - نه اسلام اموی و عباسی که به هر روش و هر وسیله ایی به بازتولید امپراتوری های بزرگ و فراگیر می اندیشیدند

[2] - سیّد ابراهیم نبوی (۲۲ آبان ۱۳۳۷ – ۲۵ دی ۱۴۰۳) فعال سیاسی، نویسنده و طنزنویس ایرانی بود  نبوی از منتقدان سیاسی خارج از ایران بود که در کشور آمریکا اقامت داشت. او بین سال‌های ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۴ مدیر دفتر سیاسی وزارت کشور بوده است. او با وبگاه‌های خبری رادیو زمانه، روز آنلاین، روزنامه آنلاین و هفته‌نامه گویا همکاری می‌کرد و برای مدتی هر سه‌شنبه یکی از میهمانان ثابت برنامه زن امروز در شبکه فارسی صدای آمریکا بود او در شامگاه سه شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۳ در اثر افسردگی ناشی از غربت خودکشی کرد.

[3] - ترانه علیدوستی (زادهٔ ۲۲ دی ۱۳۶۲) بازیگر ایرانی است علیدوستی دریافت کننده جایزهٔ بهترین بازیگر زن از جشنواره فیلم لوکارنو سوئیس و سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن از جشنوارهٔ فیلم فجر است. او در جشنواره‌های وزول فرانسه ۲۰۱۴ و هانوی ویتنام ۲۰۱۲، یکی از اعضای هیئت داوران بود. علیدوستی در اولین تجربهٔ سینمایی خود برای فیلم من، ترانه ۱۵ سال دارم (۱۳۸۰) برندهٔ سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن از جشنوارهٔ فیلم فجر شد. وی با کارگردانانی مانند رسول صدرعاملی، واروژ کریم‌مسیحی، اصغر فرهادی و حسن فتحی همکاری داشته است. علیدوستی به زبان انگلیسی مسلط بوده و مترجم ادبی است. او جایزه ادبی پروین اعتصامی را در پنجمین دورهٔ برگزاری آن در بخش ادبیات داستانی با ترجمهٔ رؤیای مادرم، نوشتهٔ آلیس مونرو به دست آورد. 

[4] - سید مصطفی تاج‌زاده (زادهٔ ۹ شهریور ۱۳۳۶) سیاستمدار اصلاح‌طلب و زندانی سیاسی ایرانی است که سابقه عضویت در شورای مرکزی جبهه مشارکت ایران اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران را داشته و در حال حاضر از ایده «اصلاحات ساختاری» به معنای روشی «فراتر از آنچه از دوم خرداد تا دی ماه ۹۶ دنبال شده» حمایت می‌کند او در دولت سید محمد خاتمی معاون سیاسی وزیر کشور و سرپرست این وزارتخانه پس از استیضاح عبدالله نوری بود. او در دولت میرحسین موسوی نیز معاون امور بین‌الملل وزیر ارشاد وقت، سید محمد خاتمی بود.

"آری آری زندگی زیباست" [1]، زیباتر ز روی ما (ه ا) ست

در این بیدادِ دادهای مانده بر فریاد

زندگی جاریست، با مرگ می رقصد

پهلو به پهلو پیش می تازد

میان شعله های آتشِ بیداد، زندگی در رویش است اینجا

میان آبشارهای سرازیر، از صخره

زندگی نَشو و نوایی می کند امروز

میان شب، چون درازایی، از نور می تابد

شگفتی آفرین است این

بدین نرمی! لطافت رخ به آهن می کشد در شب

وز آن تیغُ، وز آن نیزه،

تباری جز به حیرت ایستادن، هیچ نتوان دید

رَجز، بر آن لبِ مغرورِ آتشناک، خُشک می گردد

تو گویی زندگی جاریست،

میان جنگلی از مردگانِ در سیاهی ها فرو رفته،

ولوله انداخت ست، این باد،

باد بیداریست،

زندگی بخش است این شعله،

شراره در کران دارد،

سکوت مرگ را،

ز دیوارِ بلندُ بی فروغِ باغ می ریزد

بر این سلول تنهایی، نوای شعر می سازد

میان این سیاهی ها، حریر نور می ریزد

ز آرش ها نوای جانفشانی ها، به روی خاک می بارد

در این هفت شهر عشق، که جولانگاه دیوان و ددان گردید

میان کوچه های عشق، صدای مهر می بارد

آری آری، زندگی زیباست

زندگی جاری تر از این، سیاهی هاست

[1] - این شعر قسمتی از شعر شاعر قدرتمند کشورمان، جناب سیاوش کسرایی است، که در کنار شعر "آرش" همنوا با هم، ماندگار و الهام بخش خواهند بود :       آری، آری، زندگی زیباست      زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست      گر بیفروزیش      رقص شعله اش در هر کران پیداست         ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست         زندگی را شعله باید برفروزنده       شعله ها را هیمه سوزنده        جنگلی هستی تو، ای انسان!        جنگل، ای روییده آزاده      آفتاب و باد و باران بر سرت افشان      جان تو خدمتگر آتش...         سربلند و سبزباش، ای جنگل انسان      زندگانی شعله می خواهد    

شعار "بیزارم از دین شما، نفرین بر آئین شما" [1] از جمله دیوار نوشته هایی است که در میان شعارهای متنوع دیگری، این روزها بر در و دیوارهای شهر می توان دید، جدای از ارزش گذاری ها، نقدها و تحلیل هایی که در له و علیه این شعار می توان گفت، این شعاری است که بعد از مرگ دلخراش مسافر غریب تهران، ژینا (مهسا) امینی و... از سوی مردم معترض سر داده شد، و به نظر می رسد، خطاب نویسندگان، و فریاد کنندگان این شعار، اهالی مذهب است، که از قضا در مصادر قدرت قرار گرفته، و واجد اخلاق، رفتار و منشی متناسب با استاندارد رفتاری، فکری و... مورد انتظار جامعه نبوده، و این عدم تناسب، به حدی است که، جامعه را در درجه نخست از آنان، و متعاقب آن حتی از دین و آئین آنان نیز بیزار و متنفر کرده است.

کافی است که این روزها به روند اختلاس ها، سو استفاده از بیت المال، کج خلقی ها و ظلم در حق مردم، انحرافات فکری و عملی، سو استفاده از مقام و موقعیت ها، پرونده های غارت اقتصادی و... در کشور نگاه کرد، آنگاه افراد زیادی را می توان در این راستا مثال زد، که جامعه از افراد مذکور که هیچ، بخش زیادی از آنها، از دین و آئین ادعایی چنین قدرتمندانی نیز، بیزار و متنفر شده اند.

اما یکی از مصادیق زمینه سازی ایجاد چنین تنفری را زمانی یافتم، که وقتی راوی داستانش را می گفت، داستانی که نمی دانم چطور و به چه مناسبتی بر زبانش جاری شد، که حتی نزدیکترین دوستان و همکاران او که در این بحث حاضر بودند، اظهار تعجب می کردند که چرا بعد از سال ها دوستی و همکاری و آشنایی، او آنرا به آنان نیز نگفته، و برای آنها هم تازگی داشت، موقع بازگویی هم انگار آتشفشانی مملو از خشم و نفرت یود، که هنوز بعد از سال ها، از چهره و لحنش فوران داشت، و دلش چنان مملو از چرک های انباشته شده از این خشم و نفرت بود، که گویی چون غده ایی چرکین روحش را آزار می دهد، و هنوز اعصاب و روانش، به دلیل ظلمی که بر او و فرزندِ اوتیسمی اش رفته بود، حتی برای بازگویی داستانش هم، بهم می ریخت، به طوری که بعد از شنیدن داستانش، به خود اجازه ندادم، تا سوالی اضافی کرده، موارد تکمیلی از این داستان غم انگیز را، از او طلب کنم، تا مبادا دوباره یادآور رنجش باشم.

و وقتی داستانش را گفت، حاضرین بدین روایتِ ظلم رفته بر یک جوان مسئولیت پذیر و فعال این جامعه، برای لحظاتی در سکوتی تمام، بدون هیچ سخنی گوش سپرده، و در آخر انگشت به دهان، در سکوتی از تحّیر، مانده بودند،که چگونه انسان هایی که این چنین، از انسانیت و مروت به دورند، بر مصادر کار، به ناشایستگی تمام، تکیه زده اند، و برای خود قدرتی که تنها نیم بندِ انگشت از قدرت خدا، کمترش می دانند، قائلند، و در حق دیگران، این چنین ظلم روا می دارند،

داد ستانی که نمی کنند هیچ، داغی بر دل، بیداد دیدگان نیز می نشانند، و آنان را با کوله باری از خشم و نفرت، روانه ادامه زندگی خود می کنند، زندگی مملو از احساس گناه در وجود خود، چرا که نه می توانند انتقام ظلمی که بر آنان رفته را بگیرند، چرا که اگر بگیرند، با این سوال همیشگی در درون خود مواجهند، که بعد از انتقام، چه بر سر بازماندگان شان خواهد رفت؟! و اگر نگیرند، این درد چون دُمَل چرکین، جانشان را تا عمر دارند، خواهد فرسود، و بدین ترتیب این گونه ظلم دیده ها، میان دوگانه ایی از خشم و ترس رها می شوند، تا بسوزند و بسازند، و به قول معروف، "این عمر لعنتی به پایان برسد" و از این چرخه درد و رنج خلاص شوند.

او پدر فرزندی مبتلا به بیماری اوتیسم [2] است، که سال هاست این فرزند را به صورت جمعی و خانوادگی تیمار می کنند، [3] بیماری ایی که، خانواده های دارنده اینگونه بیمارانِ سخت و مشکل آفرین، به کمک دولت ها محتاجند، تا زیر پوشش چنین چتر قدرتمندی، از عهده نگهداری از چنین بیمارانی بر آیند، تا شاید این چتر حمایتی، کمی از آلام آنان کاسته، مجبور نشوند عزیزان خود را به مراکز نگهداری از بیماران خاص بسپارند، تا بیمارانی این چنین بی دفاع، در محیط خانواده خود، از مهر والدین و... شان برخوردار باشند (که البته چنین پوشش هایی هنوز در ایران فراگیر نشده، و خانواده های ایثارگر فراوانی، از شدت مشکلات، گاه مجبور می شوند، اینگونه بیماران را به مراکز مذکور بسپارند، و این خانواده نیز، از همان جمله اند، که فرزندشان را برای مدتی به یکی از مرکز توانبخشی سپردند...) 

زین پس ادامه ماجرا را از زبان این پدرِ دردمند، بشنوید :

بعد از ظهرِ روزی از روزها، به همراه خواهرم، برای گرفتن فرزند اوتیسمی هشت ساله ام، به این مرکز توانبخشی مراجعه کردم، موقع تحویل، مددکار مرکز، لباس های کثیف امیرعلی را هم به ما پس داد، و شکایت بسیاری کرد، که او چند بار خود را خیس کرده است و...،

در حال بازگشت به منزل بودیم که متوجه ناراحتی امیرعلی در ناحیه باسن هایش شدیم، خواهرم بدنش را چک کرد، و دید حداقل در دو ناحیه جای تاول های ناشی از سوختگی دارد، سوزاندن او آنقدر روشن بود که همانجا ما فهمیدیم، ابتدا جسم داغ را روی مکان اول که گذاشته اند، کمی داغی اش کاهش یافته، و وقتی همان جسم داغ را روی مکان دوم گذاشتند، آنجا را هم سوزانده، ولی عمقش کمتر است، و این نشان می داد که قاشق داغ را اول کجا، و دوم در کجای بدن امیرعلی قرار داده بودند،

متوجه کل ماجرا شدم، که به علت عدم توان امیرعلی در کنترل ادرار (این مشکل را بسیاری از اوتیسمی ها دارند)، او را در این مرکز توانبخشی تنبیه کرده، و ظاهرا با گذاشتن قاشق داغ بر بدن او قصد داشتند، او را بدین وسیله متوجه کار اشتباهش کنند...، از این حرکت بسیار ناشایست و ظالمانه کارکنان این مرکز، در حق این کودک بی دفاع، بسیار ناراحت و دلگیر شدم، و فورا امیرعلی را به پزشک قانونی برده، و نظر پزشک قانونی را هم جویا شدم، که آنها هم این "زخم را ناشی از نزدیک کردن جسم داغ به پوست" تشخیص داده، و جریان سوزاندن این کودک را، تایید کردند،

به استناد همین گزارش پزشک قانونی، از مرکز توانبخشی مذکور، نزد دادگاه شکایت بردیم، اما در مسیر پیگیری این پرونده، با برخورد بسیار زشت و ناشایست دادگاه، و مسئولین مرکز توانبخشی مواجهه شدم، چرا که مسئول مرکز توانبخشی مذکور، مدعی شد که "من سال ها در جبهه های حق علیه باطل خدمت کرده، و جانباز جنگ می باشم، و این خانواده، خود کودک شان را داغ کرده اند، تا از ما اخاذی مالی کنند!..."

رئیس دادگاه، که از قضا در لباس روحانیت، و دادستان شهر هم بود، از من پرسید: "شما شواهدی بر ادعای خود دارید که آنها بچه را داغ کرده اند"، پاسخ گفتم: "جناب قاضی! نه؛ مگر شما که فرزند خود را به مدرسه می فرستید، خود با او به کلاس درس می روید که بتوانید شهادتی بر امری بدهید که در مدرسه برای او اتفاق افتاده است، که من شاهدی بر این امر داشته باشم؟!" قاضی دادگاه گفت : "چون شاهدی ندارید، پس ادعای مسئول مرکز توانبخشی به صحت نزدیک تر است!"

گفتم: "یعنی همین؟!" قاضی پاسخ داد "همین"، گفتم: "شما دادستان این شهر هستید، این موضوع، یک مورد عمومی است، شما به عنوان مدعی العموم باید خود اقامه دعوا کنید، و موضوع را بیشتر پیگیری کنید"، قاضی پاسخ گفت: "این گونه حرف ها به شما نیامده، در حد و اندازه شما نیست" و ادامه داد، "بفرمایید اتاق را ترک کنید" گفتم "اگر ترک نکنم چی می شود؟" که چند نفر را صدا زد، و در مدت کوتاهی پاهایم در هوا بود و... و با وضع بسیار بدی مرا از اتاقش بیرون انداخت، همانجا بود که گفتم "از شما و آئین تان بیزارم".

در این پرونده منِ جوان و در اوج غرور و سرزندگیِ جوانی، از این دو نفر چنان زخمی خوردم که هرگز فراموش نمی کنم و نخواهم کرد، به قول بعضی "نه فراموش می کنم و نه می بخشم" چرا که هم مورد جسارت شخصیتی، حیثیتی و... قرار گرفتم و هم دادی از من ستانده نشد، و هم به من تهمت تقلب، اخاذی و... زدند، اولین طرف من در این پرونده، مسئول مرکز توانبخشی بود، که یک جانباز جنگ، و از خانواده ایی شناخته شده، در شهر بود، که به من تهمت زد که "تو خود فرزند خود را داغ زده ایی تا از ما اخاذی کنی"، به او گفتم: "شما که در این صحنه نبودید، لااقل مددکار امیرعلی را بخواهید، و از او سوال کنید، اگر منکر شد، من خود پی کارم خواهم رفت"، اما قبول نکرد، سپس ادامه دادم : "شما چرا برای دنیای دیگران، آخرت خود را تباه می کنی، شما که خود در آن صحنه نبودید، حداکثر بپرسید"، گفتم : "من به شما هر چه بخواهید پول می دهم، اگر می توانید و دلتان می آید، به تن فرزند خود خراشی وارد کنید، آنوقت من هم قبول می کنم، که به فرزند بی دفاع اوتیسمی خود، بدست خود، داغی این چنین سوزنده و عمق زده ام"،

دومین فرد طرف من در این پرونده، دادستان شهر و یک روحانی بود، که دادی نستاند که هیچ، بر چنین تهمتی بر یک پدر، زبان به کام گرفت، و با شنیدن اعتراض من، بدون هیچ دلجویی، با وضعی بسیار فجیع، مرا از اتاق دادگاه بیرون انداخت، همانجا بود که من از این قبیل آدم ها، و از دین و آئین شان بیزار شدم و... و هنوز که هنوز است، داغ دلم تازه است و حتی یاد آوری اش، مرا به هم می ریزد.

امروز بعد از سال ها که از این جریان می گذرد، حتی وقتی از نزدیکی های این مرکز توانبخشی هم می گذریم، امیرعلی از آن سوی اتومبیل خود را به این سوی، پرتاب می کند، و فریاد می کشد و با همان لهجه بیمارش می گوید که : "من مدرسه نمی روم". و با چنین روحیه ایی، این بچه از شکنجه هایی که در آن مرکز بر او رفته بود، ابراز ترس و تنفر می کند.

و از آن بیداد به بعد بود که مسیر فکری زندگی ام تغییر یافت...

[1] - یزدی ها در نوحه سرایی ایام محرم، چند سالی است که صاحب یکی از برجسته ترین سبک های نوحه سرایی سنتی شده، و سبک نوحه سرایی های آنان شهرت کشوری و بلکه جهانی پیدا کرده است، این قسمتی از یکی از نوحه سرایی های پر مغز آنان است که قسمتی از آن به شعار معترضان در سه ماهه گذشته نیز تبدیل شده  است :

ای کوفیان بی وفا، امروز ماییم و شما

افتاده در غرقاب خون تا خود چه داند آشنا

بیزارم از دین شما، نفرین به آیین شما

از پینه پیشانی و دل های سنگین شما

ای شهر بی آیین شده، ای مردم نفرین شده

ای عالمی بی دین شده، از عهد ننگین شما

[2] - طیف اوتیسم طیفی شایع از شرایط عصبی-رشدی است که در درجه اول با مشکلات قابل توجه در تعاملات اجتماعی کلامی و غیرکلامی، تفاوت در ارتباطات با دیگران و وجود رفتارهای سفت و سخت و تکراری در فرد مشخص می‌شود. پاسخ‌های غیرمعمول به ورودی حسی، از جمله حساسیت بالا یا پایین، تمایز و تبعیض در احساسات، و اختلالات حرکتی مبتنی بر حس نیز در افراد قرار گرفته در این طیف شایع هستند.

[3] - بسیاری از خانواده ها با اجرای طرح غربالگری جنین در حین بارداری، در سطح شبکه های بهداشت و درمان ایران، برای سال ها در اثر عملکرد خوب و مناسب این طرح غربالگری، از خطر داشتن اینگونه فرزندان ناخواسته خلاص می شدند، و متاسفانه در یک کج سلیقگی آشکار و بی تدبیری سیاستگذاران فعلی، در سالجاری طرح غربالگری مذکور ملغی، و سازوکارهای آن از سطح جامعه برچیده شد، و زین پس خانواده های بسیاری با پدیده فرزندان مبتلا به بیماری های سخت و مادرزادی مواجهه خواهند بود، و از برخورداری از لذت زندگی محروم خواهند شد، و در اثر این ظلم، سال های عمر خود را در کلنجار با رنج بیمار، بیماری و بیمارداری صرف خواهند کرد، و اگر فرزند بیمار خود را به چنین مراکز بسپارند با خطر چنین ظلمی مواجهد ،و اگر نسپارند هم باید بسوزند و بسازند.

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظز اضافه کرد در باروری تخم نافرخنده پی و خسارت...
ترامپ به جای خود، خودت چی؟ شیخ‌حمید رسایی گفته است؛ هر کس حرف از مذاکره با آمریکا زد، بی‌هوش و بی‌ع...
- یک نظز اضافه کرد در کابینه ایی با مارک مافیای قدرت...
تاریخ در دو خط موازی جریان ندارد! برخی از شهروندانی که در کمپین انتخاباتی دکتر مسعود پزشکیان فعال ب...