در این روسپی خانه ی تزویر، ز هر چه خدعه و نیرنگ، بیزارم
  •  

26 ارديبهشت 1401
Author :  
دیوار نگاره جوانی، بر یکی از دیوارهای شهر تهران در سال 1400

در این روسپی خانه ی تزویر،

ز هر چه خدعه و نیرنگ، بیزارم،

قماریست به پهنای جانِ انسان ها،

ز هر چه باخت، زین جان، تمام بیزارم،

 

میانِ چِک چِک شمشیرهای تیز، به حُکم،

ز هر چه خونریز، و خونچکانه بیزارم،

 

سَری جویم،

سرپیچ، ز زنجیرهای کلفت و نامرئی،

رها ز خدعه و زنجیر، چنین سری، خواهم،

 

خیال است و، پرواز و، راه های آسمان و زمین،

سِرشت گِلِم به پرِ پروازی، بلند کاشانم،

 

جغد است و، فریاد و دعوتش سِجن است،

شوم است دعوتش،

به سکوتی، به سان قبرستان،

 

بدین جهنم واسع، بهشت آرزومندیم؟!

زهی خیال!

کین جهنم عُظما، بهشت برخیزد،

 

دلی به دار راضی و، تنی به بار می خواهد،

کین قفس لایق جغد است، که بی تبار می خواهد،

 

چشمم باز به دهانیست، که چند،

پر از ترانه، ز امید، نوا در اندازد،

سرود صبح بخواند، از سحر کُند نجوا،

رهی به راه رهایی، جهت دهد ما را،

 

گذر دهد ز شط خونِ خونریزان،

به کام جان، طرحی دوباره اندازد،

 

گِلِی که او سرشت، رها، لایق اوج های بلند،

کنون شده این خشت، سازه بر دیوارهای بلند،

 

ز کوه های بلند آموخت نسیم،

رهایی از پستیِ، پست کنندگانِ پست سرشت،  

 

دریا دریا ز موج، پی رهایی اش، رفت نسیم،

خیال خود نجست، از پسِ، هزار دیوار بلند،

نجست راه رهایی، در این هزار توی قفس،

بِجُست ره به رهایی، ز افکار بلند،

 

در این کوهپایه ها، به دور از آن اوج،

تنیده دید کلاف در کلاف، زنجیرش،

نسیم گفت:

رَه و راه، کندن از زمین باشد

که ماندن است خود زنجیرُ، پا در کلاف ماندن ها،

 

کوچه ها پر است از سکوت و تباهی،

طنین گَزمگان است، غالب این شهرِ سیاهی،

تو را به خواب می خواند، این قاضی مَخمور

که خود به خواب است و، حکم عدل او مهجور،

 

عطش به مرگ، هماره زین زمین خیزد،

زمین تشنه خون است، عطش ز خون خیزد

 

به باد رفت تمام، آروزی رهایی،

به سوختن کار شد، و سرانجام تباهی،

 

شیرین تر از آرزو نماند به نسیم

به سرخی خون شد، چشم ها زین همه تمکین،

به سان آهوان مغروق در خطر شد او،

هراس ماندن و رفتن، هراس زیست، یا مردن،

 

ربود قلب مرا، آن نگاه آذرخش مثال،

که دیده پر ز امید و، پر فروغ ز درد جدایی،

ما خود ربودگان بیدادگاه این شهریم،

دادی کجا توان ستاند، ز بیداد دیدگان تباهی،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (1)

This comment was minimized by the moderator on the site

سن ریا و تملق هم در ایران پایین آمده است

عرفان نظر آهاری
نویسنده ای از دوستان تعریف می کرد که او را به دبستان پسرانه ای دعوت کرده بودند. می گفت که پسر بچه ها دورش را گرفته بودند و استاد استاد می کردند.

بچه ها می گفتند: ما همه کتابهایتان را خوانده ایم. آقا شما بهترین نویسنده دنیاید! استاد فقط یک امضا! استاد آرزویمان این است بزرگ که شدیم، نویسنده شویم!

ساعتی بعد این دوست نویسنده اتفاقی در راهرو پشت سر همان بچه ها قرار می گیرد و می شنود که به هم می گویند: چه نویسنده خل مشنگی بود! چه خوب سر کارش گذاشتیم! بچه ها می خندیدند و ادایش را در می آورند و می گفتند: استااااد

آقای نویسنده آنقدر از این ماجرا آزرده خاطر شد که از آن پس دیگر هیچ دعوتی را نپذیرفت. به من می گفت: چطور بچه هایی به این کم سن و سالی این گونه تزویر و ریا و چاپلوسی را بلد بودند؟

گفتم: همان طور که سن اعتیاد و فحشا و جرم و جنایت پایین آمده، سن ریا و فریب و تزویر و مجیز گویی و سالوس و تملق هم پایین آمده است. بچه ها دارند یاد می گیرند که خدای ایران با خدای دو عالم فرق دارد! خدای ایران دروغگویان را به بهشت می برد و به فریبکاران پاداش می دهید.

آنها می بینند چاپلوسان و مجیز گویان برندگانند. اما راستان و درستان تاوان می دهند؛ و یادم افتاد به آن نوجوان هفده ساله که از صدر تا ذیل، همه را فریفته بود و شده بود جوان ترین فرمانده و جوان ترین مسؤول قرارگاه و جوان ترین اختلاس گر. حالا او را به دارالتادیب برده اند!
اکنون چه کسی می خواهد به او چه ادبی بیاموزد! او به خوبی همه درس ها را از بزرگان آموخته است.

اما اگر روزی خواستید با تزویر و ریا بجنگید، ناگزیر باید بیایید زیر پرچم حافظ، او سردمدار مبارزه با همین سالوس ها و دورنگی ها و فریب ها و نیرنگ ها بود.
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

ریای زاهد سالوس جان من فرسود
قدح بیار و بنه مرهمی بر این دل ریش

هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

کامنت ها

#اندکی_درنگ : دانته، اهالی دوزخ را افرادی توصیف می‌کند که آرزوی بسیار در دل دارند اما امید نه. دانت...
در مورد برده‌داری چه می‌گویید؟ شیخ عبدالحسین خسروپناه در نامه‌ای به دکتر ایرج فاضل اظهارنگرانی او ر...