به سوگواری خود نشستهام،
سوگی درازدامن، به درازای بود و باشِ میان هزار پرسش بیپاسخ،
و شبی بلند و بیپایان، که انگار هرگز خیالِ پایانش نیست،
و من میان این تاریکی بزرگ و فراگیر،
در بمباران سیاهیهایی هجوم آورنده، که هجومشان به سانِ موجهای توفان آقیانوسیست، که تو گویی ساحل را هم به یکباره میخواهند ببلعند،
هزارههاست که اسارت را سَر میکنم،
اسارتی خونین و دردناک،
که نسل به نسل ما را همراهی، و تا رفتن، رها نکرده، و نمیکند،
و تاریکی با تکبری باورنکردنی، خود را تحمیل میکند،
گاه آذرخشی، ستارهایی دنباله دار، جرقهایی و...، روزگارم را به روشنی میبرد،
و بود و باشم را، اندازهام را، جایم را و... به مقیاس دیگران کشیده، هویدا مینماید،
اما تا میروم خود را میان این تاریکیها، و تابش ناگهانی این نورِ درخشیده، بیابم،
باز این غرقاب تاریکی است که به آنی، صحنه را در بر میگیرد،
روز از نو، روزی از نو،
و تو انگار این همان رُوزی آدمیان است،
ایستادن میان هزار پرسش بی پاسخ،
و چنان در بی حیایی این تاریکیِ درازدامن غرقم،
که گاه در بود و باش خود شک میکنم، و خود را از بنیان بدین تاریکی همنشین و همزاد مییابم،
و تا میرود که بدان تن دهم، و به بود و باشش ایمان یابم،
ندایی از درون، نهیب میزند، و غُرِش کنان مرا به خود فرا میخواند: «که تو را با اسارت و تاریکی همزادی و همنشینی نیست، نباید و نشاید و...! تو را رها میخواهم،
تو از نوری، هر چند که آدمیتِ تو، میانِ عمری همنشینی با تاریکیها گم شد»
وقتی نگاه میکنم، آه از نهادم بر میخیزد،
یکی در این تاریکی، چیزی یافته، خود و تقدیر بدآن سپرده، هر لحظه بوسمالش میکند، دستمال بدان سائیده، بر دیدگان مینهد، تا به تقدیری خوش دست یابد، و رهایی از دردها و زخمها را در آن میجوید، و خود را از این دست پرسشها رهانیده، تو گویی میخواهد صورت مسالهایی را پاک کند، تا با روانی آسودهتر، روحی شادتر، با سیاهی همزیستی یابد.
دیگری لحظهی تابشِ آذرخشی، دیدن سرابی، آمد و شد ستارهایی در آسمان سیاه خود را و...، آغاز و بنیان تلقی، و فلسفه بود و باش، و آینده خود بدان سپرده، خود را با آن تعریف، و به خط کش میکشد، آنرا خلاصه این عالم دانسته، و خود را برای این لحظه، و در خدمت بدآن میخواهد و...،
و زین پس غلامانی را خواهی دید، که در غلامی و کنیزی، پیر میشوند، و بدان افتخار خواهند کرد، و در افتخار پیر شدن در آن، خواهند مُرد، رهایی از حصار این لحظه، که خود به زندانی بزرگ برای ماندن و پوسیدن تبدیل شده، و کمی حرکت به جلو، کمی اصلاح و تغییر و...، به وحشتشان میاندازد،
از این رو، فضای گنداب اسارتبار بودن را، به هر لمحه خوشبوی رهایی و رفتن ترجیح میدهند، تو گویی خمیرمایه آدمیت، در نظر اینان، تنها بندگی است، و هرگز جامه رهایی و رفتن را برای آدمیان ندوختهاند، و این چنین است که بند و همنشینی با بندیان، خود به افتخار زندگی مبدل میشود.
و من همچنان نیافتهام، آنچه را که اینان یافتند، و خود را بدان سپردند، و میان شادی و غم، در نوسانی پاندولی، میروم و میآیم، و زندگیام شد، آمد و شد میان این و آن، و جُستنها و نرسیدنها.
همانگونه که بر بسیاری از ما رفت، مثل همهی آنان که آمدند، دیدند، کِشیدند، چشیدند و تنها رفتند،
تا نوبت به نوبت، از ما نیز، این موج بگذرد.









