مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

جمعه (18 آبان) سعی کردیم دوباره قله توچال را در میانه های پاییز1397 لمس کنیم، ولی شدت باد و مه بسیار زیاد نگذاشت تا مسیر جمشیدیه، کلکچال، پیازچال، خط الراس و... را تا آخر، به قله توچال پایان دهیم و در گردنه کلکچال به علت مه بسیار زیاد و برف شدید که پاکوب هار را ناپدید می کرد، و دید را بسیار کاهش می دهد، از رفتن به قله باز مانده و با تاکید بر "ابتدا ایمنی، بعد تفریح و ورزش"، راه بازگشت را در پیش گرفتیم،

البته طبیعت نیز در صورت بی توجهی شما گاهی چنان بی رحم می شود که بی درنگ جان می ستاند، و در این دو سه روزه تعطیلات، که عده بسیاری عازم کوه ها شدند، کوهنوردانی هم بوده اند که در کوه یخ زدند و... لذا به قول یکی از دوستان کوهنورد، گم شدن و پرت شدن از شیب های تند و صخره ها، برای کسانی که تهور از خود به خرج می دهند، دور از ذهن نیست و کسانی که به شرایط آب و هوایی بی توجه اند، جان باختن، دور از ذهن نیست و برای چنین افرادی، نباید هورا کشید و...

طبیعت همین مسیری را هم که موفق به پیمایش شدیم، چنان زیبا و دلنواز بود که دوربین به دست ها را بسیار وسوسه می کرد، که صحنه ها را ثبت کنند، و من هم مکرر دست به دوربین شدم، و تصاویر زیر از میان این عکس ها انتخاب شده است؛ که تبلور زیبایی های پاییز در پایین دست ها، و سختی های زمستان را در بالاترها جلوه گر است.

Click to enlarge image IMG_5889.JPG

پاییز مزار شهدای گمنام کلکچال

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خاطراتی که می آید، بازگو کننده حوادث و بازیگران قیام سال های 1356 تا 1357 است، دو سالی که قیام مردم ایران آغاز و بدنبال آن سلسله پهلوی سرنگون گردید، این خاطرات به گوشه ایی از فضا و نقش بازیگران این خیزش از زبان یک عضو فعال "انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی امریکا کانادا" بیان می شود، که در تاریخ 17 آبان 1397 روایت شده است:

من آن موقع دانشجوی "دانشگاه واشنگتن" در شهر سیاتل امریکا بودم، اما اخبار داخل ایران را نداشتیم، موج کوتاه 19 (SW) رادیو سراسری از ایران پخش می شد، ولی آن هم یکی دو خبر از ایران می گفت، و می رفت به سراغ اخبار بقیه مناطق جهان می رفت، و برای این که این نوع خبر دهی دانشجویان مقیم امریکا را اغنا نمی کرد و نمی خواستند از اخبار تحولات کشور بی اطلاع بمانند، یک شماره تلفنی آقای ابراهیم یزدی به من داد و گفت این شماره تلفن را بگیر که از یزد است و اخبار 24 ساعته ایران را به شما می گوید، اخبار درست، اخبار قیام مردم؛ که ظاهرا این حرکت از طریق اطرافیان آقای صدوقی که بعدها ترور شد، پشتیبانی می شد، و آنقدر کارشان مخفی بود که ساواک نتوانسته بود این تلفن و گردانندگان جمع آوری و نشر این اخبار را کشف و دستگیر نماید؛ این روند از سال 1356 تا 1357 و پیروزی انقلاب، حدود دو سال ادامه داشت، آنها شبکه ایی بودند که به تمام ایران وصل بودند، و اخبار همه جای ایران را جمع کرده و تدوین و منتشر می کردند، اخبار همه ایران از جهرم، فیروزآباد، شیراز، شاهرود و... از همه جا را جمع آوری می کردند، ما از اینجا به این تلفن در یزد زنگ می زدیم و به این تلفن وصل می شدیم، و اخبار 24 ساعته ایران را که متن ضبط شده ایی بود، شروع به پخش می کرد و ما هم آنرا ضبط کرده و نوارش را پیاده  می کردیم، به صورت خبرنامه چاپ و تکثیر و پخش می کردیم.

ما در سیاتل حدود 50 دانشجوی ایرانی بودیم، مرحوم آقای ابراهیم یزدی انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی امریکا – کانادا را راه انداخته بود، آقای حسین شیخ الاسلام، که معاون وزارت امورخارجه بود، بعد شد مشاور رییس مجلس، دوبار هم نماینده مجلس بود، که وقتی بعد از پیروزی انقلاب از امریکا آمد، در قالب دانشجویان پیرو خط امام بود که سفارت امریکا را اشغال کردند، آنجا با آقای محمد هاشمی، برادر آقای هاشمی رفسنجانی در دانشگاه برکلی بودند که چون محمد هاشمی به لحاظ سنی از همه بزرگتر بود لذا به ایشان می گفتیم "پدر"، اینها همه اعضای انجمن اسلامی بودند.

انجمن برای ارایه خدمات به ایرانیان و مسلمانان یک جایی را در سیاتل و... تاسیس کرده بودند، به اسم خانه مسلمانان (Muslim House)، تا هزینه های ایرانیان و مسلمانان در آنجا کاهش یابد، همین آقای شیخ اسلام برای ما در خانه مسلمانان در برکلی امریکا عدس پلو درست می کرد، دانشجویان از گوشت های امریکا متنفر بودند، لذا غذاهایی درست می کردیم که گوشتی نباشد، یکی همین عدس پلو بود که ایشان متخصص پختش بود؛ اینجا دانشجویان ایرانی از ایالت واشنگتن، اورگان و سپس کالیفرنیا با هم ارتباط داشتند، و از این خانه های مسلمانان (مسلم هاووس) برای رفت و آمد و اقامت استفاده می کردند که قیمت بسیار ارزانی اجاره و راه اندازی و با خرج انجمن کار می کردند.

وصیت آقای خمینی به روشنفکران دانشگاهی و آخوندها:

انقلاب از دیماه 1356 شروع شد، و وقتی که پسر آقای خمینی، سید مصطفی در نجف عراق به رحمت خدا رفت. و در مسجد شیخ انصاری نجف مجلس چهلمین ایشان، خود آقای خمینی سخنرانی کرد، نوارش باید باشد، اگر سانسور نکرده باشند. نوار سخنرانی های آقای خمینی، فوری برای آقای ابراهیم یزدی به امریکا می آمد و او هم برای ما می فرستاد، و ما هم تکثیر می کردیم؛ در آن زمان خود آقای خمینی هم هرگز فکر نمی کرد، که دیماه سال بعد چی می شه (خروج شاه از کشور) و در مجلس پسرش سخنرانی می کرد.

در این سخنرانی ایشان گفتند ما دیگر کار و عمر خودمان را کردیم، خدا ما را ببخشد، ما هم می رویم، راجع به شهادت پسرش هم که می گفتند "کشته شده، همه می میرند، به جهات مختلف، بچه ی من هم نمی توانم بگم کی کشته و کی نکشته، کار خدا و خلقت است که آدم ها می میرند، ما هم خواهیم مرد، اما دو تا نصیحت دارم برای شما، یک وصیت به روشنفکران دانشگاهی دارم، یک وصیت هم برای آخوند ها و روحانیت"، آقای خمینی یک خصوصیتی که داشت، در صبحت های خود اسمی از افراد نمی برد، اما از نوع حرف ایشان ما متوجه می شدیم که منظور آقای خمینی چی و کی بود.

در ایران که ما بودیم، آقای دکتر شریعتی که ایشان هم در 29 خرداد 1356 در لندن فوت کردند، هر شب جمعه در حسینیه ارشاد سخنرانی داشتند و این ها پیاده شده، و پلی کپی و تکثیر و پخش می شد، کتاب ها و نوشته های شریعتی را برای آقای خمینی هم می فرستادند، و یا برای ایشان تعریف می کردند، از جمله کتاب های شریعتی کتاب "تشیع علوی، تشیع صفوی" بود که حاصل ده شب سخنرانی ایشان در حسینیه ارشاد بود، ظاهرا این کتاب را برای آقای خمینی هم فرستاده بودند، و خوانده بود، لذا وقتی می گفت "روشنفکران دانشگاهی" ما می دانستیم منظورش چه کسی بود، و یا بعد در بین روحانیت چه کسی، منظور آقای خمینی شیخ احمد کافی بود که در مهدیه تهران سخنرانی داشت، و او به شریعتی ناسزا می گفت، از کلمات قصار مرحوم کافی که در نوارش را ما در ارشاد می شنیدیم و می خندیدیم؛ این بود که "این حسینیه ارشاد است یا یزیدیه اضلال است" یعنی شریعتی در ارشاد صحبت می کرد و او در مهدیه به او ناسزا می گفت؛ و به عنوان نماینده آخوندها می گفت "شریعتی کافر است، بی دین است، او دست بسته (به شیوه اهل سنت) نماز می خواند،" و آقای شریعتی می گفت "از مهدیه تا ارشاد دو قدم راه است بیا ببین من دست بسته نماز می خوانم؟!!"

آقای خمینی اسمی از آقای کافی هم نمی برد و می گفت من دو تا نصیحت دارم، یکی به روشنفکران دانشگاهی و یکی هم به روحانیت، و ما در امریکا می فهمیدیم که منظور ایشان از روحانیت شیخ احمد کافی است که بعد از انقلاب در حادثه تصادف اتومبیل فوت کرد و روشنفکران دانشگاهی هم منظور به دکتر شریعتی بود.

و اما "وصیت من به روشنفکران دانشگاهی این است که یک کمی مطالعات تاریخی خود را بیشتر بکنند، وقتی می گویند چرا آخوند های شیعه در دوره صفوی با شاه ها ساختند، پس آخوند های درستی نبودند، که رفتند و با شاه ها ساختند، امثال علامه مجلسی، شیخ بهایی، و آخرها ملاصدرا و... که در دوره صفوی با شاه ها ساختند، می دانید چرا ساختند، من به شما می گویم، موقعی که شاهان صفوی بر ایران مسلط شدند، شاه صفوی به بلاد ایران بخشنامه کرد که به مجرد وصول این بخشنامه، در اذان بعد از اشهد ان محمد رسول الله، همه باید بگویند اشهد ان امیرالمومنین علی ولی الله، موقعی که این بخشنامه را کرد، از بلاد ایران این پاسخ برای شاه صفوی آمد که مردم ایران آمادگی لازم را ندارند، شش ماه به ما وقت بدهید تا ما مردم را آماده کنیم،

اکثریت به مرام اهل سنت بودند و شیعه در ایران کم و در اقلیت بوده است، حالا آیا روحانیت صفوی موقعی که دید یک همچنان موقعیتی تاریخی دستش آمده، بد کرده با شاه صفوی ساخته که الان ایران را شیعه کرده که من و تو به عنوان شیعه بتوانیم حرف بزنیم، یعنی فلسفه ساخت و پاخت روحانیت شیعه با شاهان صفوی صرفا چون شیعه بودند و مذهب شیعه را دین رسمی در ایران کردند. شیعه قبلا در ایران بوده ولی مخفی که این شهادتین را نمی توانستند بگویند، و این ممنوع بوده و شیعه را به خاطر این شهادت کافر می دانستند و شیعه را رافضی یعنی خارج و منحرف از دین می دانستند. حالا روحانیت صفوی بد کردند این موقعیت تاریخی را بدست آورده و با شاهان صفوی که شیعه های بسیار غلیظ بودند." این بود وصیت آقای خمینی به روشنفکران دانشگاهی.

اما وصیت من به روحانیت ایران، "آنها حق ندارند روشنفکران دانشگاهی را تکفیر کنند (کاری که شیخ کافی می کرد و اصطلاح تکفیر از اینجا شروع شد)،  شما انسانید، مگر در حوزه تحصیل نکردید، حوزه محل بحث و مباحثه هست، بنشینید با هم مباحثه، بحث و گفتگو کنید، این حق را شما ندارید، این گناه بزرگی است که شما دارید روشنفکران دانشگاهی را تکفیر می کنید." این سخنرانی را در مجلس چهلم پسرش داشت.

آقای ابراهیم یزدی نماینده آقای خمینی در امریکا و کانادا بود، و من مدرکی ندارم ولی می گفتند آقای خمینی به آقای یزدی گفته بودند که وجوهاتی که دریافت می دارید لازم نیست برای من بفرستید همان جا خرج دانشجو، گسترش شیعه و اسلام و مسلمانان کنید، بعضی موقع ها هم در این رابطه بعضی شوخی هایی را با آقای یزدی می کردند که خمس هایی که ایشان دریافت می کند.

اختلاف مجاهدین خلق با آقای خمینی :

یک روزنامه دیگر هم آقای یزدی در امریکا منتشر می کرد از همان تگزاس، به نام "روزنامه پیام مجاهد" منتشر می کرد؛ اسمش روزنامه بود ولی هفته ایی یکبار منتشر می شد، و این را هم هر هفته بین اعضای انجمن در ایالت های مختلف از جمله برای ما در سیاتل ارسال می کردند، این روزنامه و یا هفته نامه ربطی به سازمان مجاهدین خلق ایران نداشت، البته آن موقع اعضای این سازمان چهار آتشه بودند و می گفتند آقای خمینی سرکار بیاید، ولی وقتی آقای خمینی آمد، این ها رو پس زد، فرق آقای خمینی و مجاهدین هم در این بود که مجاهدین معتقد به شورش و قیام مسلحانه بودند ولی آقای خمینی مخالف بود، و می گفت "مسلحانه نمی شود و نکنید،" ولی این ها گوش نمی دادند، ولی آقای خمینی می دید که اینها هم دارند می روند، کار می کنند و دارند می آیند و حرکت آن ها به نفع انقلاب هست که پیروز بشه، ولی این خط و مشی مسلحانه مورد موافقت من نیست.

موقعی که پیروز شد آقای خمینی این ها را پس زد،  مسول سازمان مجاهدین که نمی دانم زنده است یا مرده، بعد از پیروزی چند بار درخواست ملاقات با آقای خمینی کرد ولی او را نپذیرفت و همین باعث اختلاف شد و آقای رجوی می گفت که "من این هم کشته دادم و این همه مبارزه کردم حالا آقا ما را نمی پذیرد". به همین علت بود که آقای خمینی، رجوی را نپذیرفت.

اخباری که از ایران می آمد، با مواردی از جمله تحلیل و تفسیر در هم تلفیق می شد و پیام مجاهد توسط همین آقای یزدی منتشر می شد. هزینه ها هم از همین وجوهات که آقای خمینی گفته بود، نمی خواهی بفرستی برای من، خرج می شد.

اهل سنت مصر و عراق نرم ترند :

ما نشست هایی هم داشتیم یک بار که تازه رفته بودم امریکا و با جو آنجا آشنا نبودم و از طرفی چهار آتشه هم بودم، زیرا در مکتب شریعتی هم تقریبا تربیت شده بودیم، در همین خانه مسلمانان سیاتل نشست های هفتگی داشتیم، که بانی آن انجمن اسلامی بود و دانشجویانی مسلمان از کشورهای دیگر هم آمده بودند. از جمله عراق، عربستان و.... من سخنرانی داشتم در مورد مسایل مذهبی و تاریخی و بدون توجه به واکنش احتمالی این میهمانان اهل سنت به نقد معاویه نیز پرداختم، که توسط دانشجویان متعصب عربستانی مورد ضرب و شتم قرار گرفتم، که چرا به خلیفه مسلمین احترام نگذاشتی و... البته اهل سنت عراق، مصر ملایم اند و مثل اهل سنت لیبی و عربستان نیستند، این دوست عراقی ما که اسماعیل احمد و دانشجوی دوره دکترای جغرافی بود، به کمک ما آمد و ما را از زیر دست و پای این ها بیرون آورد؛ و با زبان عربی دعوا را فیصله دارد. البته من فکر نمی کردم روی معاویه اینقدر حساس باشند.

آقای ظریف و چند تن دیگه از جمله حسین شیخ الاسلام در کالیفرنیا بودند و وقتی رژیم سقوط کرد به واشنگتن رفتند و سفارت را تحویل گرفتند، به زور هم گرفتند. او اخیرا در مقاله خود گفته بود که در دوره شاه گذرنامه مرا تمدید نمی کردند، وقتی رفتیم تو سفارت خودم گذرنامه ام را تمدید کردم.

تفاوت پلیس امریکا و ایران :

سمینارهای سراسری انجمن های اسلامی را هم داشتیم که سالانه یک بار انجام می شد و همه را دعوت می کردند. آخرین آن در آذر 1357، که تجمع ما در اوکلاهاما سیتی در جنوب غربی امریکا برگزار شد. ما هم از سیاتل یک مینی بوس کرایه کردیم و عازم آنجا شدیم، 24 ساعت بیشتر طول کشید تا رسیدیم، در اوکلاهاما یک ورزشگاه بزرگ را برای تجمع ما اختصاص داده بودند، و حدود هزار نفر از دانشجویان ایرانی مقیم امریکا و کانادا در این نشست شرکت داشتند.

خاطره ایی در بین راه این مسیر هنگام عبور از بالای تگزاس دارم که فرق پلیس امریکا و ایران را در کمک به در راه ماندگان متوجه می شوید، این مسیر در آذر ماه سرد و یخی، و هوا برفی بود، و ما در بیابان بنزین تمام کردیم، و نمی دانستیم باید چه کنیم، ولی نمی دانم آنها چطور و با چه سیستمی (رادار و...) متوجه شدند و به کمک ما آمدند و از ما گالن گرفتند و  برایمان سوخت آوردند، و هیچ هزینه ایی که نگرفته هیچ، هرگز سوال نکردند که چرا سوخت نزدید، چرا اصلا آمدید و... با نهایت احترام برخورد کردند. دبه آبی داشتیم که برای طهارت و آفتابه ... استفاده می کردیم به آنها دادیم و بنزین آورند. بهترین کمک با بیشترین احترام را ما آنجا دیدیم.

آقای یزدی کارگردان اصلی این سمینار بود. انجمن در دانشگاه واشنگتن در سیاتل دو تا اتاق داشت، البته هر گروهی می گفت ما فلان تشکل دانشجویی داریم، امریکایی ها به او امکانات و اتاق در دانشگاه در اختیار می گذارند.

نقش شریعتی در ایجاد انقلاب :

در خصوص نقش دکتر علی شریعتی در انقلاب، هم این که گفته می شود معلم انقلاب درست است، و هم این که جاده صاف کن انقلاب، هم درست است، و هر دو را می شود گفت. وقتی شریعتی آمد، جوانان سرگردان بودند، روحانیت توان اغنای جوانان را نداشت، یعنی سخن تازه ایی نداشت که به جوانان بگوید. جوانان نمی توانستند سخنان آخوند ها را هضم کنند. و جوانان دنبال چیزهایی دیگری بودند، سوسیالیسم، اگزیستانسیالیسم و... و ایسم های دیگر، آمده بود و شریعتی می دانست که اینها چیست و در مقابلش چه باید کرد.

شریعتی که به ایران آمد، حسینیه ارشاد را که آقای ارشاد ساخته بود، به کمک مرحوم پدرش و حتی همین آقای خامنه ایی و هاشمی رفسنجانی که با او دوست بود و رفت و آمد داشتند، سخنرانی هایش را به اینجا منتقل کرد. شریعتی درد جوانان را می دانست، او به این مطلب رسیده بود که جوانان دیگر از اسلام انتظار دانستن طهارت و... ندارند، درد جوانان این بود که چگونه جواب این مکاتب و ایسم ها را بدهند، و نشان بدهند که شیعه از همه این ایسم ها سر است.

و این که به عنوان مثال، آنچه خوبی در سوسیالیسم است در اسلام هم هست و عیوب سوسیالیسم در اسلام نیست. کمونیست ها در بین دانشجویان و جوانان ایران خیلی فعال بودند، شریعتی آمد و قد علم کرد، اما با زبان روشنفکری، شریعتی نقشش این بود که جوانانی را که به سمت این مکاتب و ایسم ها جذب می شدند، را به طرف شیعه باز می گرداند. کار شریعتی تحکیم شیعه بود چراکه چنانچه جوانان جذب مذهب می شدند خود به خود کارگردان شیعه آخوند ها بودند، و لذا در جهت آنها کار می کرد، اما روحانیت این را متوجه نبود و بعضی به مبارزه با او برخواستند، اما حرکت شریعتی در زمینه سازی و تحول در مردم برای انقلاب بارز بود و حتی روحانیت را هم به صحنه کشید، با این عنوان که، حال که او می تواند، ما هم می توانیم، و در رقابت با او برخی روحانیون به صحنه آمدند.

روحانیت در مقابل حرکت شریعتی گفت که، ما هم اگر بخواهیم، می توانیم وارد مبارزه بشویم. آقای هاشمی رفسنجانی، آقای خامنه ایی، آقای صدر بلاغی، آقای شیخ مرتضی شبستری از این جمله بود، پدر آقای شریعتی، محمد تقی شریعتی که خیلی آدم خوبی هم بود، اینها هم جلو آمدند. اما به یک مناسبتی بین شریعتی و مطهری اختلاف افتاد، مطهری هم در ارشاد صحبت می کرد، اما وقتی شریعتی بود تمام سالن، صحن و حتی خیابان جاده قدیم شمیران هم پر جمعیتی می شد، که برای شنیدن می آمدند؛ از همه ایران برای شنیدن این سخنرانی های آقای شریعتی می آمدند، ولی نوبت آقای خامنه ایی، رفسنجانی و دیگر این قسم روحانیون که می شد، شاید سالن حسینیه هم پر نمی شد؛ آنها نمی توانستند به زبان جوانان آن موقع حرف بزنند، که اشتیاق به شنیدن سخنان شریعتی داشتند، شریعتی فن بیانی داشت که هر چه گوش می کردی، اصلا خسته نمی شدی، چهار ساعت اگر صحبت می کرد، خوابت نمی برد، ولی آنها اگر یک ساعت صحبت می کردند خوابت می برد. وقتی شریعتی سخنرانی داشت، کاخ جوانان که در نزدیکی ارشاد بود، خالی و تعطیل می شد، همه برای سخنرانی می آمدند.

من به جرات می توانم بگویم که اگر شریعتی نیامده بود انقلاب هم نمی آمد، برای اینکه او بود که جوانان را به سمت شیعه و به طرف مذهب و مبارزه کشید، در حالی که همه جوانان داشتند بی دین می شدند، او بود که آنها را فرا خواند و باز گرداند، شریعتی را اگر بگوییم معلم انقلاب بود، درسته، اگر بگوییم راه صاف کنم آقایون بود هم درسته، و اگر نبود به نظر من انقلابی هم نبود، او جوانان را جذب کرد، همان جوان هایی که تابع مجاهدین خلق هم بودند طرفدار شریعتی بودند.

اتهام شریعتی هم این بود که می گویند، التقاطی صحبت می کرد، اختلاف شریعتی و مطهری هم همین بود، که در آخر مطهری قهر کرد و رفت مسجد الجواد، التقاطی یعنی مال مکاتب دیگر را با اسلام قاطی می کردن، بد بودن روحانیت با شریعتی به همین خاطر بود، مطهری می گفت لازم نیست که التقاطی حرف زد، چرا باید مارکس را با اسلام وارد کنیم، چکاری با مارکس داریم، چکاری با ژان پل سارتر داریم، چکاری با این مکاتب داریم، ما همه چیز در اسلام داریم، الان هم همینطور فکر می کنند. حتی آن کسانی که مطهری را کشتند را می گفتند الهام گرفته از شریعتی بودند، دلیلی که نبود، فقط می گفتند.

من هر هفته برای شنیدن سخنرانی شریعتی به تهران می آمدم، حتی یک نامه هم خود شریعتی به من نوشت، چه آن موقع که من دانشجوی دانشگاه تهران بودم، و چه بعد از دانشگاه که دو سال سربازی را در کرج به عنوان سپاهی ترویج و آبادانی بودم، هر هفته برای سخنرانی شریعتی به تهران می آمدم، و چه  مدتی که کار آموز دادگستری بودم و چه بعد از آن که در دادگستری محلات مشغول شدم، از آنجا هم برای شنیدن سخنرانی شریعتی هر هفته می آمدم، نه من، از همه ی ایران هرکه می توانست از دور و نزدیک می آمدند.

آقای شریعتی! حرکت و افکار شما ایران را نجات نمی دهد :

 یک رفیقی داشتم به اسم کریم علیپور فرد که از طرفداران نهضت ملی شدن نفت و دکتر محمد مصدق بود و معتقد بود سکولاریسم دوای درد این کشور است، و تقریبا چهار سال قبل از این که من به محلات بروم، رفت امریکا و الان هم در شهر دیویس در ایالت کالیفرنیا هستند، و هنوز بر نگشته، و همانجا مانده است، ایشان، وقتی من در دانشگاه تهران بودم، کارمند دانشگاه تهران، در دانشگده حقوق بودند، در اینجا فوق لیسانس را گرفت و رفت امریکا، هم رفیق بودیم و هم همولایتی، کتاب ها و سخنرانی های شریعتی که هر هفته چاپ می شد، من برای او هم با پست می فرستادم، پست آن موقع هم مجهز و هم ارزان بود.

ایشان عقاید شریعتی را خوانده بود، و نهایتا یک نامه ایی با احترام زیادی برای من نوشت، مرا مورد خطاب قرار داد که به آقای شریعتی بگویید، "حرف های شما درست است، ولی این حرف ها مربوط به چهارصد سال پیش است، اکنون دیگر زمانش گذشته است. شما نمی توانید با این طرز فکری که دارید ایران را نجات دهید، تفکر شما نمی تواند ایران را نجات دهد، این مکتبی که شما معرفی می کنید اگر چهارصد قبل آمده بود خوب بود، اکنون جوابگو نیست، این مکتب شما اگر همزمان با شروع مکتب پروتستان در مسیحیت، در شیعه مطرح می شد درست بود، اگر همزمان با آن خیزش در مسیحیت، در مکتب شیعه ایران این مطرح می شد باعث پیشرفت ایران می شد، ولی اکنون دیگر زمانش گذشته و دیر شده است. نسخه شما بدرد امروز ایران نمی خورد" نامه مفصلی در دو صفحه و نیم بود.

بعد از انقلاب این نامه در مجموعه 28 جلدی دکتر شریعتی چاپ شده بود. این نامه را وقتی دریافت کردم، از محلات آمدم تهران و دادم به خود آقای شریعتی که جواب ایشان را بدهد، شریعتی دایم مرا در این سخنرانی ها می دید، رفتم جلو، مشغول کشیدن سیگار بودند، گفت "چیه"، گفتم چنین نامه ایی برای من رسیده، می دم خدمت شما جواب بدهید، گفت "چشم"، و ادامه داد "هفته ایی دیگر که می آیید؟" گفتم بله، گفت "هفته دیگر جوابش را می دهم"، هفته بعد آمدم مرحوم شریعتی به خط خودش جواب را نوشته بود، اولا این که آقای (علی پور) فرد شما را خیلی دوست دارد، این را هم تصدیق می کنم که شما هم ما رو دوست دارید، ولی در جواب باید بگویم که در حال حاضر راهی غیر از این وجود ندارد، درسته و نمی توانم بگویم که حتما شما اشتباه می کنید، ولی در حال حاضر هم راهی به جز این وجود ندارد."

به نظر من دکتر شریعتی هم درست مثل آقای خمینی فقط دنبال سقوط پهلوی بودند و این که بعدش چی بشه برای شان مهم نبود، حرف آقای شریعتی هم درست بود، که اگر رژیم سلطنتی سقوط نمی کرد، که نمی شد، باید اول سقوط می کرد و بعد می دیدیم که چه می شود کرد.

آقای خمینی قبل از 1356 فرد ناشناخته ایی بود:

(سوال : به نظر شما این که گفته می شود تا سال 1356 خود امام خمینی هم شناخته نبود و...) نه این دروغ است، سال 1339 آیت الله بروجردی به رحمت خدا رفت، آن موقع من سیکل اول متوسطه بودم، موقعی که خبر فوت ایشان رسید، همه جا برای ایشان مراسم گرفتند از جمله میمند، شهر ما، من آن موقع که هنوز 15 خرداد 1342 هم اتفاق نیفتاده بود، آن موقع من نزد پیش نماز مسجد محل درس جام المقدمات و عربی را در کنار دروس مدرسه می خواندم، الان هم هرچه از عربی دارم از آن موقع دارم، الان هم سحر خیز هستم از همان موقع است، بعد از نماز صبح که جماعت می خواندیم، ما چند نفر شاگرد بودیم که آخوند مسجد عربی به ما درس می داد. برق نداشتیم و من فانوس جلوی ایشان می گرفتم که بیاید مسجد و ببرمش خونه، آن موقع بین این آخوند ما و یکی دوتا از دوستانش مطرح بود که حالا بعد از بروجردی مرجع کیست، هر کس یک حرفی می زد، من بین صحبت های آنان اسم آقای خمینی را شنیدم، و در کنار شریعتمداری، حکیم، خویی و... مطرح بودند.

بعد از آقای بروجردی اعلامیه های آقای خمینی برای ما در مدرسه می آمد، که من خودم پخش می کردم، تا آقای بروجردی بود، آقای خمینی حرفی نمی زد. شاه هم ظاهرا در یکی از کتاب هایش در جواب سوالی که چرا شما برنامه اصلاحات خود را زودتر شروع نکردی، گفته بود "تا آقای بروجردی بود، من نمی توانستم"، همه کاره آقای بروجردی بود، و بدون مشورت آقای بروجردی هیچ کاری نمی توانستند بکنند، بعد که مرد، انقلاب سفید را شاه اعلام کرد، که با مرگ آقای بروجردی کارهای آقای خمینی شروع شد، تا رسید به خرداد 1342 و...

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

باران نگاه تو

باران نگاهت چون بر تن رنجور من فتاد     شست غمم، به هم کرد همه، بیماری مرا

چشمت که سلسله ها در پسش، شکسته دلند       بیمار می کند دلم، و تازه زخم های مرا

‎ دلم به کام دلت ناتوان شد و اکنون    منم به کام دلت، کامروا کن دل مرا

‎ به گِل نشسته ام، می نوشم جام پی در پی     ننوش تو ز جام فراق، و فراموش مرا

‎ فراق گشته سکوی جان و دلم کنون،    هوای یار میکند در این تب، بیمار مرا‎

مرغ دلم پژمرد به داغ یار،      داغی که زنده می کند این دم، هوای دل مرا

مَنعَم مَکن ز مسجد و میخانه، که اوست      یارم به لبِ جام، و غزل سراست، مرا

‎ من هم شدید مرده دلم در هوای او      مرده مخواه تو دلم، را در این کنار مرا

‎ این جامِ می ناب که تو می بینی به برم،     از برکت شب تاری است، که با یار مرا‎

این رنگ رنگ سخن را که می شنوی تو زمن،     گمان مبر که خلعتی است پرنگار مرا‎

شدم تهی ز خودُ، اکنون با تو ام       تویی که یار برایم، و هم نگار مرا

هوای این دل افسره چون برون ریزد     برای یارست، که رنگ رنگ دیده است مرا‎

منم به روی تو ای عاشق نکو منظر،      هزار دلبسته، و هزار امید، به دیدار مرا

ای تابِ دل بی تاب، کمی هم به من بِتاب    بر این دل تابیده به پای دلِ بی تاب مرا

دوشنبه - 7 مهر1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سال 1346 بود که به سن اعزام به اجباری (سربازی) رسیدم و می دانستیم که برای جلب سرباز خواهند آمد و بالاخره آمدند و ما را برای اعزام ثبت نام کرده، و قرار شد در موعد مقرر اعزام، در مسجد اخیانی ها در شاهرود تجمع کنیم. همین کار را هم کردم و وارد مسجد که شدم سرکار استوار حاضر گفت "شناسنامه (ات را بده)" و من هم که مراتب احترام و عرف نظام را نمی دانستم، و بجای "بفرما قربان" گفتم: "بگیر" و او هم بی درنگ با یک شُمُش (ترکه چوب نرم درخت) که دستش داشت شروع به زدن خم لنگ های من (از ناحیه پاهایم) کرد و کتک حسابی به من زد.

که "بگیر چیه؟!، تو از همین الان سربازی، درست صحبت کن، نظم داشته باش..." پدرم که برای بدرقه آمده بود، هم با دیدن این صحنه به گریه افتاد و رفت. بعد هم همه ما را به مرکز آموزش 304 بیرجند اعزام کردند، و ابتدا فرمانده پادگان، آقای سرهنگ ستاد بازرگان برای ما سخنرانی کرد، و آموزش ها شروع شد، هفده روز من در این پادگان بودم.

یکبار ارشد ما گفت، بروید آن کلاغ را بگیرید و بیاورد، و در واقع این تنبیه بخاطر سخن و یا خنده ایی و یا بی نظمی بود که یکی تو صف کرده بود. کاری محال، ولی کسی توان نداشت که مخالفت کند. محوطه این پادگان رمل و ماسه ایی بود، و من آنقدر دویده بودم که حالم خراب شده و به حالت مرگ افتادم، مرا به مسجد پادگان که مسجد کوچک اما خیلی تمیز و عالی بود و به همه جای پادگان ارجعیت داشت، منتقل کردند و من در حالت نیمه بیهوشی بودم و یکی از دوستان هم که با هم اعزام شده بودیم، به این عنوان که در حال مرگ هستم، داشت روی سرم قرآن می خواند.

بعد از هفده روز آموزش های سختی که جریان داشت مرا نزد سروان دکتر طاهری (اهل شهر بایزید بسطامی بود) فرستادند، که با تیمی برای امتحان و انتخاب سرباز برای نیروی گارد شاهنشاهی، به پادگان بیرجند اعزام شده بود، و در درمانگاه پادگان شهر بیرجند استقرار داشتند، و او هم وقتی حال مرا دید، که نمیتوانم خوب راه بروم، با مهربانی گفت، "چی شده پسرم؟!" من هم گفتم "الان 16 روزه که این پوتین ها توی پای منه، اندازه ام نیست و بندهای پوتین، گوشت پای منو بریده و رفته داخل گوشت پا، با بشین و پاشو هایی که می دهند، این وضعیت بدتر هم شده ... وقتی شرح حالم را شنید، ناراحت شد و گفت "مگر اینها انسان نیستند؟!"   

در نزدیکی دفترش یک چشمه آب بود، بلافاصله یک سرباز را احضار کرد و گفت : این سرباز را ببر و پاهاش را در آب قرار دهید، آنقدر نگهدارید تا پوتین ها در آب نرم شده و سپس آرام آرام بندها را باز کنید و پایش را از پوتین بیرون بکشید، حدود سه چهار ساعتی پاهایم را در آب نگهداشتم تا پوتین ها نرم شد و بعد بندهای پوتین را باز کردیم و از پا جدا کردیم.

کارمان که تمام شد به همین سرباز دستور داد، که وسایل این سرباز را ببرید واحدش تحویل بدهید، او با این استیل بدنی و... مناسب سربازی گارد سلطنتی است و از همین لحظه او سرباز پذیرفته شده گارد خواهد بود، و آمارش را جزو سربازان پذیرفته شده اعلام کنید. با توجه به زخم های پاهایم به من دمپایی دادند و با همان دمپایی ها به پادگان سلطنت آباد تهران منتقل شدم.

به میدان پادگان آموزشی سلطنت آباد تهران هم که رسیدیم، اولین کاری که کردند تمام آنچه به تن داشتیم، همه را گرفتند و ما را به حمام فرستادند. در حالی که حمام های پادگان بیرجند با گونی از هم جدا می شد و نه درب داشت و نه پیکر درست، آبش هم از بشکه ها تامین می شد، اینجا حمام ها آنقدر تمیز بود که دل مان نمی خواست که از آن بیرون بیاییم، آب گرم و عالی، بیرون که آمدیم دیدیم یک دست لباس نو آورده اند و خیاط هم آمده و اندازه گیری می کند که این لباس به تن ما خوب و درست بنشینه، سایز پوتین ها هم همینطور، کفش راحتی هم دادند که به همین صورت بود؛ و ما را به گروهان 12، گردان 3، مرکز آموزش پادگان سلطنت آباد فرستادند، و بدین ترتیب بعد از 4 ماه آموزش شدیم سرباز گارد شاهنشاهی.

نهارخوری پادگان هم که معرکه بود، میز و صندلی استیل، که صندلی ها گرد و به زیر میز با لولایی وصل می شد و بعد از صرف غذا می رفت زیر میز، پیش دستی های ملامین (که تازه این جنس ظروف باب شده بود)، قاشق ها، لیوان ها همه یک شماره خاص داشت و معلوم بود که هر یک از آن کیست، بهداشتی و تمیز؛ در حالی که در پادگان بیرجند یک کاسه داشتیم که هم غذا می خوردیم، هم آب و... آن هم از جنس روی که خودمان خریده بودیم. اینجا همه چیز مرتب بود و چهار نفر سرباز هم از خود ما مامور پذیرایی بودند، خلاصه خیلی سرکیف بودیم که عجب جایی آمده ایم.

اینجا اگر می دویدیم و ورزش و تمرین می کردیم، روی اصول صحیح انجام می شد، بعد از پایان آموزش هم به گروهان 12، گردان سه رزمی گارد سلطنتی فرستاده شدیم؛ یک شب در میان، یا دو شب در میان، می رفتیم آمادگاه صاحب قرانیه (کاخ نیاوران)، بعضی مواقع هم نوبت ما می شد که به کاخ های شهر می رفتیم. یک هفته می رفتیم باغ شاه، 15 روز، بعضی موقع ها یک ماه هم می رفتیم کاخ های شهر، مثل کاخ نخست وزیری، کاخ همایونی، کاخ عبدالرضا، کاخ محمود رضا، کاخ غلامرضا، کاخ مرمر.

یادمه یک شب عید نوروز بود، که من نگهبان اطراف کاخ شاهپور غلامرضا بودم، جایی که نگهبانی می دادیم روی چمن بود، و طوری می رفتیم که پای ما صدا ندهد، و مزاحمتی برای ساکنین کاخ ایجاد نکنم، اما هنگام نگهبانی خوابم برد، و از چمن خارج شدم و روی سنگ های دور کاخ، در حال راه رفتن و چرت زدن بودم، که ناگهان از خواب پریدم و محکم پایم را زدم روی زمین، که نیفتم، و شاهپور غلامرضا که این صدا را شنیده بود، پنجره را باز کرد، با عتاب و خطاب گفت: "برو بیرون، برو بیرون، برو بیرون" در حالی که جرات هم نمی کردم که بروم بیرون، و ترک پست کنم، رفتم گوشه کناری از دید ایشان مخفی شدم و با تلفن هایی که داشتیم، زنگ زدم به پاس بخش مان، و موضوع را گزارش کردم، و او هم گفت باش تا بیام تو را عوض کنم، صبح که شاهپور غلامرضا از خواب بیدار شده بود، به مناسبت عید نوروز به هشت سربازی که آنجا نگهبانی می دادیم، هر یک یک سکه طلا "یک پهلوی" داد ولی به من نداد، و گفته بود این سرباز مرا از خواب انداخته، ولی من معتقد بودم که او اصلا هنوز نخوابیده بود. این هم یادگاری ماند برای من از او.

یک بار هم درب کاخ صاحب قرانیه من بعنوان یک سرباز مسلح گارد در معیت یک سرباز گارد جاویدان که سن بالایی هم داشت و من تحت نظر او بودم، مشغول نگهبانی بودیم، یک بنده خدایی با یک اتومبیل اٌپل خیلی قدیمی آمد، و همکارم زنجیر را انداخت و او با همان اتومبیل رفت به داخل کاخ، من به همکارم اعتراض کردم که این ماشین مربوط به کاخ سلطنتی نبود که، او جواب داد که "از خودشونه"، گفتم "مگه تا به حال او را دیدی؟!!" گفت نه؛ این ماشین که به داخل رفت یکهو افسر نگهبان که پشت درب کاخ صاحب قرانیه اتاقش قرار داشت، به ما که جلو ایستاده بودیم زنگ زد و با من صحبت کرد، که "این کی بود که به داخل کاخ راهش دادید"، که من جواب دادم "نمی شناسمش، این آقای همکارم زنجیر انداختند و به داخل راهش دادند".

او گفت "چرا راهش دادید، شاید نیروی ضد شاه و سلطنت باشه"، فورا ما هم به نگهبان دور کاخ زنگ زدیم، که او هم همزمان می خواست با ما تماس بگیرد که "این کی بود که به داخل راهش دادید، این مرد روی کاپوت ماشینش، درست روبروی پنجره کاخ، نشسته و نمی دانم چی می خوره"؛ گفتم "بیرونش کن"، و نگهبان اطراف کاخ گفت "نمی دانیم چه زهر ماری خورده که هیچی هم حالیش نیست". به هر تقدیر او را باز گرداندند و آمد، و بیرونش کردیم، بعد تا مدتی دیگر این سرباز جاویدان را ندیدم، تا این که بعدها در آشپزخانه لشکر دیدمش، که به همین دلیل دو درجه تنزل مقام نظامی گرفته، و از نیروی گارد جاویدان هم اخراج شده و به آشپزخانه لشکر منتقل شده بود، و حقوقش هم که تقریبا 1600بود به 600 تومان کاهش یافته بود، و خیلی نگران که چطور خواهد توانست خرج دو پسرش که در امریکا تحصیل می کردند، را بپردازد.

حقوق سربازها در ارتش 15 ریال در ماه بود، اما حقوق ما سربازان گارد ماهی 32 تومان بود، ولی یک ریال هم من در طول این بیست و چهار ماه خدمت، حقوق سربازی دریافت نکردم، و اصلا نفهمیدم که حقوق ما کجا رفت. حتی روزهای آخر سربازی که می خواستم مرخص شوم، و سلاح ژ3 تازه آمده بود ایران، و برای اولین بار نیروهای گارد را بدان مسلح کرده بودند. یک روز صبح که به عنوان ارشد به سرکشی رفته بودم، و اسلحه ام از ناحیه نوک مگسک به تختم آویزان بود، سرباز هم تختی ام، موقعی که می خواست تخت خود را آنکارد کند، و با بقیه تخت ها نظام بدهد، اسلحه مرا انداخت پایین، و سرنیزه که سر سلاح نصب بود، از کمر شکست.

بعد از کلی سوال و جواب که به عمد انداختید و... سی تومان پولم که تمام موجودی ام بود، سر این سرنیزه از دست رفت؛ یادمه اون زمان وقتی وارد گارد شدیم، یک دفترچه حساب پس انداز در بانک صادرات شعبه اختیاریه برای هر یک از ما باز کردند، که همه پولی که با خود داشتم، سی تومان بود که پدرم برایم فرستاده بود، و آن خودش در آن زمان رقم زیادی بود. استوار مشکیان دفترچه پس انداز من را به گرو نگهداشت، تا پول تاوان این سرنیزه اخذ شود، می گفتند باید از امریکا قیمتش بیاید، که خسارتش مشخص و گرفته شود. و بدین ترتیب دفترچه حسابی را که روز اول بردند برای ما باز کردند که داخل جیب ما در حین خدمت پولی نباشد، را دیگر ندیدم و به دستم نرسید، و نفهمیدم چی شد، و سی تومان پولی را که مرحوم بابا برام فرستاده بود هم از دست رفت. علاوه بر این، برای بیست و چهارماه خدمت هم حقوقی دریافت نکردم و هرگز مزه حقوق ارتش را نچشیدم، که هیچ، این پول هم از دست رفت.

خانواده سلطنتی زمستان در کاخ صاحب قرانیه بودند، تابستان می رفتند کاخ سفید، نزدیک میدان دربند؛ شاه خاله ایی داشت که همسر تیمسار اویسی بود، اویسی می گفت آن احترامی که به من می خواهید داشته باشید، به خانمم بگذارید، حتما نگذارید بدون احترام از کنار شما عبور کند، تا اذیت نشوید، تیمسار اویسی نزدیک درب کاخ، خانه داشت، یک روز هم همین خانم یک سینی آلو قطره طلایی برای سربازها فرستاد، زیرا پاسدارخانه و خانه آنها درست رو بروی هم بود، ما اینطرف بودیم، آنها انطرف، اجازه نداشتیم که این میوه ها را بخوریم، اول باید بررسی و تحقیق و آزمایش می شد، و بعد می خوردیم، گروهبان عسکری درجه دار ما، که خیلی ملاحظه کار و ترسو بود، اجازه نداد آنها را بخوریم و این میوه ها که بسیار هوس داشتیم در آن تابستان بخوریم، از دست ما رفت و معلوم نشد، چی به سرش آمد.

خاطره دیگری که دارم، یک بار هم جلوی دفتر شهبانو فرح نگهبان بودم، در اینجا باید به حالت آزاد می ایستادیم، یعنی پاها به اندازه عرض شانه باز و دست ها از پشت قلاب کرده باشد، و گردن بالا و سر جلو، "کاشکول" می بستیم (پارچه آبی رنگ که زیر گلو بسته می شد) و اطو شده و صاف، به طوری که سر را به پایین نیندازیم، که در غیر این صورت نظم و اطوی آن خراب می شد. این باعث می شد که سرما همیشه رو به جلو و بلند بود، که در غیر این صورت مورد تنبیه قرار می گرفتیم، زیرا که گفته می شد "سرباز گارد باید سرش بلند و روب به جلو باشد"، واکسال هم روی دوش ها می بستیم، که سفید رنگ بود تا خیلی مرتب باشیم. ما باید به جلو نگاه می کردیم، منظم ایستاده و نگهبانی هم می دادیم.

به یک باره خیابان جلوی کلانتری مرکزی در مقابل کاخ مرمر شلوغ شد، و اتومبیل ها آمدند و کنار کشیدند و اسکورت های موتوری پیش آمدند، و اتومبیل شاه هم آمد، و جلوی کلانتری که دفتر شهبانو فرح هم همانجا بود، جلوی من توقفی با اتومبیل خود کرد و لحظاتی به من نگاه کرد، و حرکت کرد و رفت، اتومبیل های سلطنتی روی پلاک شان نقش یک تاج بود و به ترتیب مشخص بود که ماشین پلاک یک مربوط به شاه بود و.... ماشین بزرگ ضد گلوله مشکی، که انگار سه ردیف صندلی داشت، و وقتی رفت من متوجه شدم که این شاه بود، که مدتی چشم به چشم من شد، و من اصلا متوجه نشدم که باید چه کنم، و رفت. مثل یک آدم پلاستیکی و مجسمه فقط نگاه کردم، چقدر به ما آموزش داده بودند که وقتی شاه آمد چطور باید جبهه ببندید، پای راست را محکم به زمین بزنی، پای چپ برعکس مورب جلوی پای راست، یک نیم دور بزنید به طرف شاه، و روبری شاه احترام نظامی و تشریفاتش را به عمل می آوردیم، ولی من خشکم زده بود و شاه هم انگار منتظر شد تا من این عملیات را انجام بدهم ولی من که خشک شده بودم، ایستادم و فقط نگاه کردم و ایشان رفت.

خاطرات مذکور واقعی، و برگرفته از مصاحبه با یک سرباز گارد سلطنتی تنظیم شده است.  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیروز که به مناسبت سیزده آبان و حوادث تاریخی آن روز فکر می کردم، با خود می گفتم "آیا امروز روز مناسبی است که بر سر آمریکا داد بکشیم؟!!" هر چه فکر کردم دیدم 13 آبان روز مناسبی برای داد کشیدن بر سر امریکا نیست، زیرا در این روز او هم فریادهایی برای کشیدن بر سر ما دارد، پس باید روزی را برای داد کشیدن سر امریکا انتخاب کرد که او سخنی برای گفتن نداشته باشد، آن روز شاید روز ۱۸ اردیبهشت باشد که امریکا از تعهد بین المللی برجام شانه خالی کرد، که بعد از مدت ها مذاکره، به امضای نمایندگان جهانی رسید، و یا روز 28 مرداد باشد که آن کودتای ننگین امریکایی بساط دولت مردمی دکتر محمد مصدق را برچید، و دست های آشکار و پنهان خیانت به دوره زمامداری این نماینده مردم ایران پایان داد؛ و یا ۱۲ تیر و روزی که ناو امریکایی وینسنس، هواپیمای مسافربری ما را با موشک بر فراز خلیج فارس هدف قرار داد و با 290 مسافرش به قعر دریا فرستاد؛ و یا روزی که نیروی دریایی ما مورد هدف مستقیم امریکایی ها در خلال جنگ هشت ساله با رژیم بعثی صدام قرار گرفت و...

اما سیزه آبان روز پای نهادن ما بر تمامی میثاق های بین المللی و بالا رفتن از دیوار سفارت امریکا در تهران بود، که بنیاد رسم نامیمون بالارفتن از دیوار سفارت خانه ها را در کشور گذاشت، تا هر جریان سیاسی حتی برای برهم زدن بازی حریف سیاسی داخلی خود هم دست به این عمل نامناسب، خسارت بار، غیر قانونی، خارج از عرف و ناجوانمردانه بزند؛ و لذا این روز مناسبی برای داد کشیدن بر سر امریکا نیست،

انتخاب این روز به عنوان روز تظلم خواهی مردم ایران از امریکا، خود منجر به این می شود که از اساس ادعای مظلومیت مردم ایران زیر سوال برود، چرا که در این روز خودسرهای آن روز از دیوار مکانی بالا رفتند، که در سیره جوانمردان، قوانین بین المللی و... نهی شده است، که میهمانان، فرستادگان و... را که کاملا قانونی در خاک ایران پذیرفته شده بودند، مورد تهاجم قرار گیرند؛ این دیپلمات ها هر کاری در ایران می کردند، راه مقابله با آنها بالارفتن از دیوار سفارت و گروگان گیری آنان نبود.

چرا که در عرف عاقل های جهانی، اگر اعضای سفارت خانه ایی را مخل امنیت، منافع و... ببینند، به آنان فرصت کمی می دهند، و از کشور خود اخراج می کنند، نه این که دستگیر و یا گروگان بگیرند. کار آنروز بالا روندگان از دیوار محیط های دیپلماتیک امریکا که مصونیت کامل داشتند، خسارت جبران ناپذیری به حیثیت جهانی کشور و انقلاب زد و مسولین انقلاب را در عمل انجام شده ایی قرار داد، که خسارت جبران ناپذیر آن را هنوز ایران، انقلاب و مردم ما می پردازند،

و به نظر می رسید، حال که چنین عملی را انجام داده ایم، لجاجت بر تایید این عمل ناشایست درست نیست، و اگر نمی خواهیم حتی چنین اعترافی کنیم، تبدیل چنین روزی به الگویی برای "استکبار ستیزی" و یا "امریکا ستیزی" کاری درست نیست، که اگرچه اعمال امریکایی ها در قبال این مردم شدید محکوم است، ولی در جای خود این عمل ما نیز کاملا محکوم است و خسارات آن تاکنون دامن کشور را گرفته و رها نمی کند.

و نمونه اش آقای ترامپ که هوشمندانه 13 آبان را میعادگاه موعد عهد شکنی خود قرار داد، زیرا این عمل ما آنقدر در عرف جهانی محکوم است، که او می تواند ظالمانه ترین عمل را علیه ما در چنین روزی انجام دهد، و لابد دنیا هم می گوید وقتی ایرانی ها در چنان روزی، چنین کردند، چرا امریکا در همان روز چنان نکند.

بالا روندگان از دیوار سفارت انگلیس و عربستان در تهران

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گرفته ایی مرا به بند، در این دایره ها سخت

یک نقطه ام من به زیر پرگار عشق تو    پرگار بکش، که به دورت بگردم سخت

پرگار تو دایره ها کشید دور و برم     اکنون بدین دایره ها، من گرفتارم سخت

گویا که نقطه ام به هر دایره ایی که تو می کشی      این نقطه را رها مکن، تو در دایره سخت

پرگار، تو بردار تا ببینی بر این نقطه    من هیچم و تو چرا بر من بگیری سخت

معشوق من ای سخت گیر ترین بر من      هیچم نگیر، و بگیر بر من سخت

 گر رها شوم ز عشق و عاشقی چند،     نمی گذارم که دیگر بگیری بر من سخت

کنون که به سختی شدم رها من ز تو    رها که نه، گرفتارم همچنان به تو سخت

رهایی نمی خواهم، بگذر از این سخن     بگیر مرا به آغوش خود سفت و سخت

می خواهم همچو باد بپویم ره تو را       ای باد سحر بیا بگیر مرا در بر، سخت

توفان بپا کنم از این همه گردباد بی معنی ها     ای اقبال بد، اقبال بگیر مرا در بر سخت

رها مکن که تو یار دیرباز منی       ای یار دیربازم، بگیر مرا در بر سخت

نمی گنجم من به هیچ دایره ایی،     کشیده ایی به دورم هزار دایره، سخت

الا ای دایره دار، دایره های سخت       گرفته ایی مرا به بند، در این دایره ها سخت

12  آبان 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جامدار کاروان ما

جامدار کاروان ما

ز کجا بیابم این دزد، که بَرَد تمام جان را     و کجاست رَهزن دل، که تمامِ دل، ببرد

تو ای رهزن دل، ای جامدار کاروان ما       جامه داری رها کن، کار کرد، آنکه تمام ببرد

ما تیزتکان راهوارِ ره عشقُ دلیم       دل را کجاست، تا هوس و جام و می، برد

خونین دلان قافله، آیید گِرد من        کین گرد نشینی، هوش و هوس ز ما برد

ما دزد زدگان قافله عشقُ دلیم        گرد آیید که بگوییم ز شکایت ها، که می برد

اندوه ز پس اندوه شد پدید،   این راه و رهزن و این قافله بکجا می برد

بگذار بدزد و ببرد این جام و باده را       کین باده و جام و می، چه خوب می برد

مقصود ما ز بردن او خواهدم پدید     بگذار بگیرد، هر چه خواهد، چو او برد

    9 آبان 1397

ظلم عشق 

دانی که ز ظلم عشق تو ما را چند     رفته است در این عشق، بر ما چند

من فاش نگویم این حدیث جانسوز    که رفته است کاشانه ی ما، بر چند

هر چیز که خواهی بُوَد در جامم      الا توی عاشق و عشق و چندی چند

من سیر ندیده ام تو را ای عشق        رفتی تو ز دستم به دینار و درهمی چند

4 آبان 1397

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

رنگم به رنگ سپیدی و صلح می پاید، و دلم در هوای سپیدی می طپد؛ اکنون که جور زمانه به رنگ بنفش مان در آورده، اما سبز به زیبایی بهار بود و بس، لیکن خزان به بیداد برد او را، لیک چه غم که ما در آرزوی بهاریم و بهار نیز مقصد ما نیست و در این شهر چهار فصلم آرزوست.

زردها می خواهند ما را به ذیل حُکم و تَحَکُم و بیداد برده و بیماری و زردی را برای همیشه در صورت مان دایمی کنند، ولی اکنون که چهره ها رو به زردی تاراج پاییزی است، دل انسان هوای سبزی بهار می کند، اگرچه می دانم در پس سلطه ی زردها، زمستانی سخت و پر از مرگ و بیماری در انتظار ماست، اما به امید سبزی بهار، اگر این زمستان هم سر بگیرد، آنرا نیز از سر خواهیم گذراند، تا به بهار برسیم، و البته در آن نخواهیم ماند، و از آن عبور کرده می رویم تا به سپیدی صلح دست یابیم.

و چه درست گفت آقای هاینریش چارلز بوکفسکی که : "من به پایان دنیا اهمیت نمی دهم، چون دنیای من بارها تمام شده، و صبح روز بعد دوباره از نو آغاز شده است!"

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

آه ای شرق غرور انگیز بزرگ، ای خیزشگاه تاریخ، ای نقطه شروع تمدن ها، تو ای باند فرود آسمان! چقدر زمین هایت مستعد استبداد است؟! اینجا را انگار خداوندگارم برای تولید و پرورش استبداد و مستبدین ایجاد کرد، که این چنین بهشت استبداد و مستبدین شده است، تا در این نقطه از عالم متولد شوند و پا گیرند و بزرگترین ظلم ها را در انظار همه جهانیان انجام دهند، مستبدانه بزیند، و قهرمانانه بمیرند و بی شرمانه به وجود خود و اطرافیان و فلسفه منحط و به زنجیر کشنده اشان ببالند، و هر چه خواهند، تحمیل کنند، و نسل اندر نسل انسان هایی را که تنها یک بار فرصت زیستن در این جهان دارند، را له کرده و چنان تخدیرشان کنند که در فلاکت تمام، زیر یوغ استثمار، چشم به نجات بمانند و بمیرند، و حرکتی نکنند، و زندگی اشان شناسنامه هایی باشد که با  آمدن شان ثبت، و با رفتن شان ابطال می شود، و هر فریاد رهایی بخش و یا آزادیخواهی نیز کارد آجین شده و یا به تمسخر شب، به صبح نرسد.

آه این زمین های شوره زار شرق چقدر برای خواباندن مستبدین در نمک مناسب است، تا یکی پس از دیگری در زمان های مناسب خود بیایند و بروند، رهایی و آزادی را در گروگان خود نگهدارند، و کلید داری زندان آزادی را دست به دست کنند؛ انگار برای این زمین و اهلش، شرایطی برای رهایی و رشد نیست، که نیست، انگار شرق را خدا آفرید تا خورشید آزادی بارها و بارها در آن طلوع کند، و بعد از چند ساعتی، شادی بر لب ها بخشکد و نور آزادی در پشت کوهی غروب کند، و باز انگار نه انگار، که این زمین را هم به نور رهایی نیاز است، تا رشد و زندگی را در آن از سر گیرند.

اینجا انسان هایش را انگار برای رکوع و سجود آفریده اند، تا هر روز در مقابل قدرتمداری خم شده و دست و پا بوس این و آن باشند؛ شرق ای سرزمین عجایب ای سرزمین خوبی ها! چرا چنین آلوده زندان غرور و نخوت مستبدین شدی، و چرا این همه باران های پاک کننده و رهایی بخش در تو اثری ندارد. از چه توفان های اندیشه پاک و رهایی بخش انسانی در همه جهان وزیدن دارد و تو همچنان در خاک استبداد در غلطیده ایی و بدان خو کرده ایی؟!.

صبح رهایی تو کی فرا خواهد رسید.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تو ای خزان بهار عمر بی ثمرم

سپید فام روی تو

شعله کجاست جوششی نیست آتشم را              رفت آتشم به باد زمانه، اما باز بی قرار‎

عمری گذشت و به پایان رسید، ماندن ما            اما هنوز در پی لیلی و یافتن می، بی قرار‎

سوختم در آتش عشقی که سوخت جان مرا         هنوز ننوشیده ز جام می سرخ، بی قرار‎

ای صبح دل انگیز دل کندم بیا                             که ز بهر دل کندن شده ام کنون بی قرار‎

ای هستی شیرین من ای سیمین تن، دل من    کجاست قند شکرینت که شده ام، بی قرار‎

جام جام پر کنم از لبم می سرخ فام خود             که من هم به نوشیدنش شده ام بی قرار‎

لب که گذاشتم به لب جام تو ای جام دار من       جام و، می و، جامعه، همه سوخت در قرار‎

شد روزگار من سپید فام ز روی تو                   من کشته ها دیدم از این عشق، باز بی قرار‎

عاقل شو و عقل را تو کن دیوانه                            که عقل هم به پای عشق شد بی قرار‎

ای باخته سر و جان خویش به پای جام         شو بی قرار صبح، که صبح نیز برای تو، بی قرار‎

ای سرو سرنگون من ای روح من بیا                         من سروها به پای افکنده ام و بی قرار

میا که صبح دل انگیز تو شود خراب                          از پاره های جگر خون خضاب و بی قرار

6 آبان 1397

 

تو ای خزان بهار عمر بی ثمرم

ز غمِ زمانه چنان فتاده ام ز پا               که ایستادنم دگر نمی تواند یاد

ز سپیدی سحر و نوای صبحگاهی       دگرم نمانده صفای باطنی به یاد

خشک چوبی شدم ز باد پاییزی     دگرم بهار و صبح ترقی نیست به یاد

تو ای ساقی دلنواز خاص دلم             دلی نبود که هدیه کنم تو را بیاد

نواز تو دلم را به دردی جانکن                که این دل غمدیده را نباشد یاد

تو ای خزان بهار عمر بی ثمرم        مرا به کدام می، نواختی تا کنم یاد

شبم به غریبی گذشت، این غربت       صفا نکرد از می نابی، تا کند یاد

بزن به چوب دلت که عمرم را چند             روا نباشد که بگذرد چون باد

5 آبان 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...