SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

خاطره ای از روز اعزام شهید محمد رضا رجبی به جبهه

دنیای نسلی که انقلاب و جنگ را اداره کردند، دنیایی مجزاست و برای نسلی که آن را ندیده است غریب و ناآشناست، آنها در دنیایی دیگر سیر می کردند و در فضایی خاص خود می زیستند، شهید محمد رضا رجبی دوست و همکلاسی من بود و با هم از مدرسه شهید مظلوم آیت الله بهشتی خرقان به پادگان آموزشی شهید کلاهدوز شهمیرزاد سمنان اعزام و با هم به خط پدافندی خندق اعزام شدیم و همانجا بودیم که ایشان شهید شدند، شرح این اعزام و شهادت را در پست (رقص مرگ در میان نیزار جاده خندق، قربانگاه شهید محمد رضا رجبی) [1] به صورت مشروح آورده ام، اینک خاطره ایی از این شهید که به نقل از مادر این شهید بزرگوار می باشد و جدیدا در تلگرام منتشر و به دستم رسیده است به شرح ذیل تقدیم می گردد:

"محمدرضا سوم راهنمایی بود. شبی که تصمیم گرفته بود به جبهه برود، به من گفت، مامان، صبح مرا زودتر بلند کن امتحان دارم، گفتم، مدرسه ها که تازه شروع شده، الان که موقع امتحانات نیست. جواب داد امتحان داریم دیگه. صبح زود آنقدر عجله و شوق داشت که فراموش کرد کفش هایش را بپوشد و با کفش دمپایی کتاب هایش را گرفته و بیرون رفت. کمی از ظهر گذشته بود که دیدم هنوز طبق معمول از مدرسه نیامده، کم کم داشتم نگران می شدم؛ چون معمولا سر وقت به منزل می آمد. ناگهان یکی از همسایه ها آمد و گفت، محمدرضا این کتاب ها را داد و گفت: بگو من رفتم جبهه.

پدرش (مرحوم کربلایی عباس) آدم خونسردی بود. و بدنبال رفتن او به جبهه، هر چه من جزع و فزع می کردم، او در آرامش محض بود. نمی دانم، شاید با خبر بود. گفت: نگران نباش سن و سالش کم است او را به جبهه نمی برند. خلاصه با پرس و جو فهمیدیم برای آموزشی به شهمیرزاد سمنان رفته است. دست به دامن برادرم شدم که هر طور شده مرا به محمدرضا برسان. برادرم ماشینی گرفت و خود را به شهمیرزاد رساندیم. چند دقیقه ای جلوی پادگان آموزشی ایستادیم تا محمدرضا را صدا زدند و به محل ملاقات آمد. برادرم و همسر برادرم هر چه با او صحبت کردند، قبول نکرد که برگردد. من هم هر بهانه ای می آوردم که بازگردد، جوابی می داد. حتی گفتم: چگونه حاضری در حالی که پدرت معلول است ما را رها کنی. گفت: مگر قبل از تولد من تا به اینجای زندگی، خدا پدرم را یاری نکرده است؟ از این به بعد هم یاری می کند.

تنها تیری که برایم در ترکش باقی مانده بود تا مانع او شوم محبت و عاطفه مادری بود، در حالی که اشک می ریختم گفتم: به دل شکسته مادرت رحم نمی کنی؟ و اینجا بود که مرا به فاطمه زهرا سلام الله قسم داد که دیگر نتوانستم چیزی بگویم. گفت: اگر نمی گذاری به جبهه بروم، نمی روم اما اگر در روز قیامت حضرت زهرا سلام الله علیها جلویت را بگیرد چه جوابی خواهی داد؟"

 

[1] - رقص مرگ در میان نیزار – جاده خندق، قربانگاه شهید محمد رضا رجبی

نظرات (0)

امتیاز 0 خارج از 5 بر اساس 0 رای
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت انسان است که تبلور ان در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، در همین راستا است که خواستم با داشتن وبلاکی من هم به خیل استقاده کنندگان از این سیستم پیوسته و از ان بهره مند شوم.

موسیقی

Please update your Flash Player to view content.
We use cookies to improve our website. Cookies used for the essential operation of this site have already been set. For more information visit our Cookie policy. I accept cookies from this site. Agree