شعله های درد زبانه می کشد از قلبِ دلم

شعله های درد زبانه می کشد از قلبِ دلم

ولی انگار حنجره ام توان فریاد ندارد

مویه های غم می کشانندم به اشک

ولی انگار چشم هایم قصد باریدن ندارد

دلم هوای رفتن راه های دور دور دارد

ولی انگار پاهایم قصد کشیدن بارِ این تن را ندارد

دلم به نوشتن متنی بلند مشتاق است

ولی انگار این قلم قصدی به حرکت روی کاغذ ندارد

لم هوای پرواز دارد تا شتابان پر کشد

لیک زمین می کشدش سخت که بمان

 

بدست mostafa111 در ژوئن 5, 2015 | 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ساعت 4:14 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  | نظرات

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.