سید مصطفی مصطفوی

بهمن ماه که می شود، آنان که در روند مبارزه خود برای دست یابی به آزادی از "سلطه خارجی" و یا "استبداد داخلی" تلاشی داشته اند و یا در معرض این تلاش ها قرار گرفته اند، خاطرات خود را مروری می کنند، و به ارزیابی آنچه از دست داده اند و یا آنچه به بدست آورده اند، نشسته، و گاه بدانچه کسب کرده اند افتخار می کنند و غریو شادی سر می دهند، و گاه دست ندامت بلند و آه حسرت شان به آسمان می رود.

اما این مبارزه را مبارزینی پیش بردند که اکثرا اکنون صحنه را به غیر واگذار کرده، یا به تیر رقبا مبتلا و از صحنه خارج شان کردند، و یا اینکه دیگر زمانِ نقش آفرینی آنان به پایان رسید، و باید دست در دست عزراییل راهی دیار باقی می شدند. در قرآن به کسانی که پیشقدم در مبارزه اند، عنوان "السابقون" نام داده شده است، آنان که سنگ بنای مبارزه را گذاشتند و در نبود افق پیروزی، مبارزه کردند و بی طمع قدرت راه خود را حق دانسته، و در مسیر آنچه درست تشخیص دادند، پیش رفتند و در ناباوری تمام نتایج آن را به آغوش کشیدند.

آیت الله سید محمود طالقانی و مرحوم آیت الله حسینعلی منتظری از جمله کسانی بودند که در روند انقلاب 57 بیشترین صدمه و زندان را در کنار بسیاری دیگر از مبارزین متحمل شدند و آن روزهایی که هنوز خیلی از ما اسمی از مبارزه نشنیده بودیم، آنان به روند حرکت آزادیخواهی مردم ایران که از مشروطیت آغاز شده بود، پیوستند و روند دست یابی به اهداف آن را ادامه دادند، بدین امید که از "استبداد فردی" و "حاکمیت استبدادی" رهایی یافته و "حق تعیین سرنوشت" را نصیب مردم خود کنند و قدرت را از "ظل الله" [1] ها گرفته و به صاحبان اصلی آن "عیال الله" [2] و یا به قول امام خمینی "ولی نعمتان" خود، منتقل کنند، تا مردم بتوانند چرخش حاکمان را به خواست خود و در جهت منافع جمع گردش دهند.

در میانه حرکت انقلابی مشروطیت و انقلاب 57، روند مبارزاتی این مردم یک ایستگاه بین راه هم داشت و آن حرکت دکتر محمد مصدق بود که هر دو وجه "استبداد داخلی" و "سلطه خارجی" را کم و بیش هدف گرفت و نهضت او به پیروزی رسید، ولی این مبارزه نیز در زیر پای "اوباش غارتگر امید مردم ایران" نظیر "شعبان بی مخ ها"، و دست های پشت پرده عروسک گردان این "بی مخ ها" و مزدوران خارجی دست اندرکار حیله و تزویر عقیم ماند، و به حصر خانگی و ابدی دکتر مصدق و مرگ او در حصر ظالمانه، و اعدام ناجوانمردانه یاران فعالش همچون دکتر فاطمی و... عقیم ماند؛

اما الهام گیران از این حرکت آگاهی بخش و رهایی بخش، بعدها مبارزه او را ادامه دادند، جریان ملی که در زیر پای ناپاک و حماقتبار "بی مخ ها" در جریان کودتای 28 مرداد له شد، و شکست را پذیرا گردید، از پا ننشسته و مبارزه را دوباره از سر گرفتند. خاطره ایی که در این نوشتار قصد بازگویی اش را دارم بدین حرکت و نقش آفرینندگان آن اشاره دارد.

وقتی به تاریخ نگاه می کنی انگار در بعضی از موقعیت های جغرافیایی مغناطیسی عجیب را می یابی که شگفتی ساز می شود، مثال آن "دره تالقان" و در امتداد آن "دره الموت" است، که در کرانه های رود پرشکوه "شاهرود" بزرگ و پرآب نشسته اند، تا زیستگاه و گهواره مردان و زنانی شوند، که تاریخ مبارزه آزادیخواهی و تفکر این مرز و بوم و این مردم را تحت تاثیر عظیم خود قرار دهند،

در طول تاریخ نخبگانی از این خطه برخواسته اند که در تفکر از زمان و سطح تفکر بقیه مردم زمانه و همسلکان خود، بسیار جلوتر بودند، و اسب تفکرشان چنان شگفت انگیز به تاختن رفته است که تو گویی هیچ مانعی را در این منطقه، مقابل خود نیافته اند، تا استعداد شگرف شان را در کودکی و یا در جوانی خفه کند و آنرا عقیم سازد؛

 لذا نهضت مبارزه با سلطه خارجی در زمان اسماعیلیه توسط حسن صباح در دره الموت به حرکت در آمد و پیش رفت و سده ها ایران و اشغالگران فکری و عملی آنرا تحت تاثیر مبارزات خود داشت و...؛ و رگه های مهم و غنی مبارزه علیه استبداد داخلی و سلطه خارجی در دوره مدرن را نیز می توان در تالقان دید، آنگاه که به تاریخ زندگی سردمداران شناخته شده ایی در تفکر و اندیشه، چون عبدالرحیم تالقانی رهبر قیام بردگان و یا زنگیان که به صاحب الزنج شهرت دارد، جلال آل احمد و سید محمود طالقانی نگاه می اندازی، و می توان برجستگی کامل این بزرگان را در این بین دید.

چهره ایی چون سید محمود طالقانی، آنقدر در فهم و درک و تفکر پیشرو بود و افق وسیعی داشت و می دید، که انسان در شخصیت و بزرگی او می ماند، زیرا برغم اینکه خود و خاندان و اهلش از استوانه های "علم دین" بودند، و در حالی که کسانی از این سلک حتی در قرن 21 هم با تجدّد و علمِ جدید در مبارزه و مخالفتند، و تنها علم دین را علم واقعی و قابل اعتنا می دانند و دیگر علوم را از دایره علم هم حتی خارج دانسته و گاه به مبارزه با آن همت کامل دارند، اما طالقانی بزرگ، در زمانی که با رژیم گذشته در مبارزه عمیقی بود، با اینحال در "حرکت مبارک توسعه علمی کشور و مردم ایران" که توسط پهلوی ها بنیانگذاری و پیش برده می شد، نه تنها به مخالفت با این حرکت درست آنان بر نخواست، بلکه خود را حامی آن نشان داد و منزل شخصی و آبا و اجدادی خود را نیز به "وزارت فرهنگ" آن زمان تحویل داد، تا به مدرسه روستای گلیرد (زادگاه خود) تبدیل و آن را به پایگاه تشکیل کلاس ها با شیوه، متون و عناوین مدرن قرار دهند، و کودکان روستای گلیرد و روستاهای اطراف را میزبانی کند، تا آنان از کاروان "علم جدید و مدرن" عقب نمانند.

و به همین دلیل شش سال مقطع ابتدایی را، بسیاری از کودکان محل، متولد دهه 1320 و... در منزل ایشان حاضر شدند، تا در معرض فراگیری علوم جدید و مدرن قرار گیرند، و امروز آن جوانان برومند که هر کدام در روند علم جدید افتخار آفرین محل و خانواده خود هستند، و به شغل ها و رده های در خور توجهی هم نایل شده اند، و در سن بازنشستگی قرار دارند، از این کرامت و وسعت نظر این شیخ مدرن و متفکر، به عنوان "یک خاطره خوب" یاد می کنند.

این در حالی است که این مرد بزرگ، در همان زمان درگیر مبارزه با وجه "استبداد فردی" در رژیم وقت بود، تا پروژه نهضت مشروطیت را به سرانجام مطلوب برساند و قدرت را از "مستبد عصر" به "مردم همان عصر" منتقل کند، و حرکت ملی دکتر محمد مصدق را که در مبارزه با اختیارات بی حد و حصر استبداد داخلی و دست اندازی سلطه خارجی درگیر بود، را به سرانجام مطلوب خود برساند، و به مردم خود "حق تعیین سرنوشت" اعطا کند.

 یکی از همین دانش آموزان مقطع ابتدایی آن موقع ها که از متولدین 1328 می باشند، در خصوص مواجهه سخت طالقانی و همفکرانش که با حاکم عصر خود نفس به نفس درگیر بودند، این گونه روایت می کند : "من آن موقع ها کلاس یازدهم بودم که می شود حدود 1347 با یکی از اقوام آقای طالقانی به اسم ناصر علایی عازم روستای گلیرد بودیم، تا ایشان به دیدن خواهرش برود.

وقتی به گلیرد رسیدیم با تعجب دیدم اینجا انگار بازاری از دست فروش ها برقرار است، پتو، سبد، لباس و... بساط کرده اند و غوغایی برپاست. از دوستم آقای علایی پرسیدم ده ما "سپچخانی" نزدیک جاده است و هر گروه دستفروشی که وارد دره تالقان شود، اول به ده ما می آید و بساط می کند، اینجا در گلیرد چه خبر است؟! چه ده پیشرفته ایی دارید که این همه بازار اینجا درست شده است، و این بازار تا سه تا چهار کوچه ایی که به خانه آقای علایی می رسید، ادامه داشت.

رفتیم و نهایتا به خانه آقای علایی که مقصد ما بود رسیدیم، و این مطلب را من در آنجا هم مطرح کردم، و گفتم با اینکه ده شما از جاده اصلی دور است، چه بازارهای خوبی دارید؟!!  صاحبخانه، آقای علایی که معلم بودند، خندید و گفت :  "فردا قرار است آقای طالقانی و مهندس بازرگان به گلیرد بیایند، اینجا و این دست فروش ها در واقع ماموران – نگفت ساواک - هستند که از قبل از آمدن آنها، آمده اند و اینجا حاضر شده اند، تا آنها بیایند و بروند، و ببینند چه خبر است. گفتم آهان پس اینطوری است،

یکی از این دست فروش ها یک چادرشب [3] پر از پتو به پشت خود بسته بود روی دوشش و به بهانه فروش پتو، آنجا حاضر شده بود. ما تا غروب در منزل آقای علایی ماندیم و غذای عالی هم میهمان خانواده علایی بودیم و که هنوز که هنوز است، مزه سرشیر و کره محلی آن روی زبانم هست، و بعد آهنگ بازگشت کردیم، وقتی از منزل آقای علایی بیرون آمدیم، هنوز این دست فروش ها در آنجا بودند."

بله مبارزین راه آزادی این چنین مبارزه کردند تا آزادی ما را رقم بزنند، همین طالقانی که این چنین سایه به سایه خطر مبارزه کرد، وقتی در زندان با آقای منتظری بود و صدای پیروزی انقلاب داشت می رسید، با افق دید وسیعی که داشت نگران قدرت گرفتن همرزمان خود بود، [4] او هرگز خود را "ابوذر زمان" [5] و یا "سرباز امام زمان (ع)" [6] نام ننهاد، گویا می دانست اگر در جایگاه قدرت قرار گرفتند، و دست به ظلمی زدند، مردمی پیدا خواهند شد که بگویند "اگر امام زمان هم به همین شکلی است، که سربازانش هستند، پس وای به حال ما که منتظر آمدن چون او هستیم".

گویا آیت الله طالقانی هم دغدغه های آخوند خراسانی را در قدرت گرفتن مذهب داشت که ضررهای آن را در پاسخ به نامه ی آیت الله نایینی برشمرد.

و اما در انتها چند عکسی را از طبیعت زیبای زمستانی دره تالقان در نیمه دوم بهمن ماه 1397 تقدیم همه دوستداران طبیعت می کنم تا اگر تلخی در این نوشته است، به شیرینی تبدیل شود :

 

Click to enlarge image Winter-Taleghan (1).JPG

منظره روستای نسا عکس از سمت منگلان

تالقان مجموعه ایی از روستاهاست که در کناره رود شاهرود و سرشاخه های آن، زیبایی کم نظیر طبیعی را رقم زده اند، این زیبایی را در تنوع و اصالت نام روستاها هم می توان مشاهده کرد، که دنیایی از معنا را در زبان محلی خود، و در پس کلمات با خود به همراه دارد، که این نیز به زیبایی این منطقه افزوده است، تنوع اسم روستاها خود گویای فرهنگ غنی آنان است، اسامی روستاهایی مثل نویز، گوران، منگلان، گلیرد، کرکبود، کویین، فشندک، نویزدشت، حشان، زیدست، خچیره، مهران، پراچان و.... خود در بر دارنده موسیقی کلمات است، اما این مردم در نام گذاری خیابان های خود هم باز اعتماد به نفس خود را بروز داده اند و با استفاده نام های محلی که گویای تاریخ و وضعیت روستای آنان است، به حفظ فرهنگ خود کوشا بوده اند، برخی از نام هایی که بر خیابان های روستاهای نویز، حصیران و منگلان گذاشته اند را با عکس ثبت کرده ام :

  

 

Click to enlarge image IMG_7137.JPG

کوچه پیلاجو روستای نویز

[1] - "ضل الله" به معنی "سایه خدا" بر زمین عنوان شاهان در ایران است چه در زمان باستان و چه در زمان مدرن، که شاهان خود را بلافاصله بعد از خدا و جانشین او بر زمین، و خود را ولی، صاحب و قَیّم مردم می دانستند، آن موقع ها هم عکس مقام درجه یک کشور را در کلاس های درس نصب می کردند و زیر عکس "آقای محمد رضا" هم نوشته بود "خدا – شاه – میهن" و این نشان می دهد که اعتقاد ما به خدا باعث شده است، که هر حاکمی که بر کرسی حکم نشست، سعی کند نمایندگی خدا را به عهده گرفته، تا چون خدا مبسوط الید و با دست باز و هرچه خواهد انجام دهد، یکی از کسانی که در جریان مبارزات قبل از انقلاب سن و سالی داشت و با جریانات دوره مبارزه نسبتا آشنا بود، در سفری با اتوبوس با من همسفر شد و از خاطرات زمان مبارزه می گفت و از جمله این طنز را از قول شاه به آقای خمینی عنوان می کرد که از لطیفه های سیاسی زمان مبارزه است که : "تو اگر آیت الله هستی چرا به مبارزه با ضل الله برخواستی"، متاسفانه از بد اقبالی ماست که همواره گرفتار انسان ها باشیم که سعی دارند خلا بین خدا و مردم را پر کرده و خود را بلافاصله بعد از خدا تعریف، تلقی و جانشین او شوند و اگر جانشین خدا شدی، برای خود مقام و حد وسیعی از اختیار تعریف خواهی کرد، که همچون خداوند رها از هر گونه پاسخی به اعمال انسانی خود، بدون پاسخگویی هر آنچه می خواهی به نام ایزد خالق انجام خواهی داد.    

[2] - حدیثی از پیامبر اکرم نقل می کنند که : "مردم عیال خدا هستند و محبوبترین آنها نزد خدا کسی است که به عیال خدا سود دهد و خانواده ای را شاد سازد." "الخلق عیال الله فاحب الخلق الی الله من نفع عیال الله و ادخل علی اهل بیت سرورا"

[3] - چادر شب یک پارچه دستباف و عموما چهارخانه ایی بود، که توسط خانم ها بافته می شد و به عنوان بُقچه، چادر حجاب، جای رختخواب، لباس و... استفاده می شد و کارایی داشت.

[4] - آیت الله منتظری می گفت: اوایل سال ۱۳۵۶ با ”آسید محمود” (آیت الله طالقانی) هم سلولی بودم، یک شب بی وقفه سیگار می کشید و راه می رفت، نیمه شب بهش گفتم: “خفه شدیم از دود چرا نمی خوابی؟” ایشان گفت: ”مگر نمی بینی؟ مگر نمی شنوی؟”   گفتم: “چی رو”  گفت: “صدای مردمو! انقلابو! پیروز میشن!” من گفتم: “خب بشن چه بهتر”  ایشان در جواب گفت: “چرا متوجه نیستی! شاه می رود، مردم به ما مراجعه می کنند، بلد نیستیم مملکت داری را، همین یک ذره دینی را که هم دارند از کف می دهند این مردم بی نوا…”

[5] - امام خمینی(س) در پیامی که به مناسبت رحلت آیت الله طالقانی نوشتند علاوه بر آنکه از وی به عنوان دوستی ارجمند نام بردند، چنین ادامه دادند: «او براى اسلام به منزله حضرت ابوذر بود. زبان گویاى او چون شمشیر مالک اشتر بود؛ بُرنده بود و کوبنده‏» بنا براین لقب ابوذر زمان کمی مسامحه انگیز است. زیرا قید زمان ندارد و نیز زبان ایشان را به شمشیر مالک اشتر تشبیه کردند. بدیهی است آیت الله طالقانی شخصیتی چند ساحتی داشتند. از جمله یکی از ساحت های ایشان، سیاسی بودن ایشان بود که ابوذروار روشنگری می کرد و با توجه به اینکه مفهوم ابوذر در فرهنگ سیاسی مذهبی ما معنای کاملاً شفافی داشت و دارد و به کسی اطلاق می شود که مرد راستی، درستی و آگاه به انحرافات اجتماعی و سیاسی بوده و اهل محافظه کاری و مصلحت اندیشی های سست و منفعت طلبانه نباشد و نیز نمی توان او را با پول خرید یا با نیرنگ فریفت و به رغم دانش سرشار اهل فریاد است و نه اهل سکوت و تمکین به وضع موجود، این مشابه سازی ابعادی از شخصیت آیت الله طالقانی در اندیشه امام را بازگو می کند. (منبع - http://www.imam-khomeini.ir/fa/c76_15213)

[6] - بعضی از روحانیون و اهل علمِ دین، خود را سربازان امام زمان خطاب می کنند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

محیط بوستان و یا همان پارک که روزگاری بخشی از تپه های حاشیه شهر بوده و اکنون به محیطی سبز و شادی آفرین برای ورزش و دیدارهای عمومی تبدیل شده است، به خاطر دخالت و آمد و شد ما آدم ها، این روزها تنها مکان حضور دو گونه ی غالب از حیوانات شده است، که از گزینش های فرهنگی، دینی و اقتصادی ما جان سالم به در برده و اجازه ی سوپر زندگی در اجتماع شهری ما را گرفته اند.

اینان حیواناتی اند که گوشت آنان برای خوردن حرام، و در فرهنگ ما آدم ها، جواز عدم حضورشان برجسته نشده است، آنها گربه ها و کلاغ هایند، که از این نظر که نه گوشت شان خوردنیست، و نه نگهداری آنها در منازل ما مد شده (سگ و...)، نه آنچنان قیمتی اند که شکار شان کنیم (عقاب، شاهین و...)، نه از آنها ترس داریم که با دیدن شان چیزی را برداریم و بر فرق سرشان بکوبیم و از بین شان ببریم (مار، عقرب، رتیل و...)، نه از وجود آنان چندش مان می شود که وجودشان را با سمی، بی وجود کنیم (سوسک و...) و...

گربه ها واجد خصوصیاتی اند که از نسل کشی ما انسان ها جان سالم به در برده و در یک توافق نانوشته، جواز زندگی اشرافی در اجتماع ما نیز گرفته اند، و نه تنها از آزار ما انسان ها مستثنی شده اند، که در فرهنگ ما حتی ریختن آب بر روی گربه ها منع شده و مرحوم مادرم می گفت "روی گربه آب نریزی که باعث ریختن موی های سرت خواهد شد"، و بلکه از حیوانات رونده بر روی زمین، این تنها گربه هایند که دوپینگ قدرتمندی را از ساز و کارهای حاکم بر رفتار ما دریافت و پارک را حریم بلامنازع خود کرده اند، و پذیرایی شاهانه ایی هم از آنها می شود.

 و بدین سان، گربه های خوش شانس "هم از توبره می خورند و هم از آخور"، هم پرندگان و دیگرحیواناتی را که به هوس زندگی یک قطعه ی سبز در شهر، پارک را بعنوان مقصد خود انتخاب می کنند، را برای صید و شکار انتخاب و می خورند و هم این که هر روزه در چندین نوبت توسط ما انسان ها با گوشت و خوراکی های متنوع پذیرایی می شوند، و همیشه قبراق، و غرق لذت زندگی خود، در انتظار پرنده ایی لذیذ به کمین نشسته اند که از درختان بر زمین نشیند، تا شکارش کنند.

 ورزشکاران صبحگاهی گروه اولی اند که صبحانه اول صبح را می آورند و تقدیم گربه ها می کنند، و لذا در پس هر یک از ورودی های پارک از سمت جنوب، شرق، شمال و غرب دسته ایی از این گربه ها که آن محل را به نام خود قُرُقْ کرده اند، به انتظار نشسته اند تا اهداگران اولیه صبح از راه برسد، مثلا گروهی از آنان در ورودی جنوبی به انتظار آقای مهندس ما نشسته اند، تا با کوله خود که معمولا از پسماند پوست، استخوان و گوشت مرغ هایی که در مرغ فروشی های شهر تمیز می شود، برسد و یک بسته از این گوشت ها با خود بیآورد و از آنها پذیرایی کند.

جناب مهندس که انگار قسمتی از مستمری بازنشستگی خود را نذر پذیرایی از این گربه ها کرده، در حالی که باند کوچک پخش موسیقی خود را روشن می کند، و قطعه ایی از دریای شاهکارهای زیبای موسیقی سنتی، و یا ترانه های به تاریخ پیوسته کوچه بازاری را به تناسب حال خود پخش می کند، به هر کدام از گربه هایی که ریسه کشان او را از هنگام ورود به پارک از درب جنوبی تا این طرف پارک، در قسمت شمالی به امید پذیرایی همراهی کرده اند، تیکه ایی گوشت می دهد، و می نشیند و به حرکات آنان در هنگام خوردن، که هنگامه ایی از سبقت، دعوا، دزدی، جنگ و... است خیره می شود و یا در زیبایی های رنگ و نقش گربه ایرانی غرق می شود.

 روزهایی هم که او پذیرایی برای این گربه به همراه نداشته باشد هم، باز این گروه از گربه ها او را می شناسند و در مسیرش تا جای معمول حضورش در پارک، دنبالش می کنند، تا به طور کامل از این که چیزی بهمراه ندارد، مطمین شوند، و پس از اطمینان نیز باز هم یکی دوتا از آنها، او را ترک نکرده و از سر و کولش بالا می روند و  خود را به پاهایش می مالند، و خود را برای این پیر مرد مهربان لوس می کنند، و او هم غرق در شادی اهمیت خود، نظاره گر التماس آنان است تا سعی کند فردا بی غذا به پارک نیاید. و این حرکات گربه ها به نوعی به وفاداری آنان در مقابل بی وفایی انسان به احسان دیگران، تفسیر و تعبیر و تمجید می شود، که از این گربه ها سر می زند، ولی از بچه های انسان سر نمی زند، اما به زودی این قلیل وفاداران هم با اطمینان از عدم وجود پذیرایی او را ترک خواهند کرد.

بسیاری از ورزشکاران صبحگاهی که از اذان صبح تا ساعت نه پارک را به حضور خود مزین می کنند، هم هر مقدار پس مانده غذا را که از وعده شب گذشته اشان باقی مانده باشد، را برای پذیرایی از این گربه ها می آورند، و گربه ها هم که هر گروه شان در قلمرو خود با پذیرایی کنندگان ثابت و متغییر در ساعات متفاوت روز اُخت شده اند، منتظرند که آنها از راه برسند، پذیرایی شوند.

 مهندس کامران یکی از پاهای ثابت محدوده دستگاه های ورزشی وسط پارک است، او همیشه در کوله ی وسایل ورزشی خود مقداری غذا دارد، که به گربه زرد چاق و فربه خیابان وسط پارک و اعوان انصارش اهدا می کند، این گربه در ساعت حضور او در پارک، زیر چوب لباس جمع ورزشی همدلی که اینجا را پاتوق ورزش هر روزه خود کرده اند، اتراق دایم دارد، و این گربه شاید از با شخصیت ترین و ملوس ترین گربه های پارک است، که دایم زیر دست و پای کسانی که بر این رخت آویز وسایل می گذارند وول می خورد و حتی گربه خاکستری که نمی دانم برادرش هست یا همسرش، گاه روی دوپا می ایستد تا بر کوله ورزش کاران که از رخت آویز، آویزان است دست یافته و آن را به پایین کشیده و محتویاتش را بیرون بریزد؛ این کوله، کوله ایست که یا از آن پذیرایی شده و یا انتظار دارد در آن غذایی باشد و... او پنجه می اندازد تا آن را از رخت آویز به زمین اندازد و بر محتویاتش دست یابد.

سیمین خانم کارمند یک شرکت در اطراف پارک است که پیش از حضور در محل کار خود، در ساعات اولیه صبحگاهی، از غذاهای خارجی آماده که به صورت خشک وارد کشور می شود، خریده و گربه های مقیم و مجاور درب ورودی شرقی پارک یکی یکی با وسواس خاصی پذیرایی می کند و سپس عازم محل کارش می شود، از این قسم در پذیرایی کنندگان زیادند.

ورزشکاران شیفت صبح که تمام شوند، پارک روهای شیفت دوم آغاز می شوند و آنها هم تا ظهر این موجوداتی که بلدند چطور صاحبان مال را به بذل و بخشش متقاعد کنند، را پذیرایی می کنند و بخشش کنندگان هم از لوس بازی های آنان لذت می برند، ظهرها پارک تا حدودی خلوت می شود، و تا ساعت سه بعد از ظهر که گروه دیگری از مراجعین پارک، تا شب پارک را عرصه حضور خود می کنند، گربه ها به شکار پرندگان مشغولند، زیرا با خلوت شدن پارک از آدم ها حیوانات دیگری هم جرات آمدن به پارک را می کنند، تا این که آقا فتح الله و خانم سبزی با ترولی خود که حامل گوشت قسمت های مختلف بدن مرغ است، راه می رسند و دستکش پلاستیکی بدست آنقدر به خورد این گربه ها می دهند که احساس کنند که سیر شده اند، از گردن مرغ گرفته تا غضروف انتهای ران، جگر مرغ و... این دو هم در پذیرایی از آنها سنگ تمام می گذارند.

سیما خانم، یک سواری دوو سیلو دارد و می داند که پسماند رستوران کوچه ما را کی در آشغالی محل قرار می دهند و هر روز حوالی همان ساعت مقرر خود را به محل قرار دادن آن می رساند، و کلی برنج، کباب، استخوان و... بازگشت خورده از سفره مشتریان رستوران که اینک در پلاستیک های زباله بزرگ، به این آشغالی منتقل شده، را برداشته و در صندوق عقب ماشین خود قرار داده و به پارک های مختلف برده و بین گربه ها تقسیم می کند، او معتقد است این غذاها حیف است که با آشغال های شهری مخلوط شود و از بین برود، بهتر است خوراک حیوانات شود، اما تنها حیوان دسترس باز همین گربه های پارک هستند که عرصه دار این صحنه خیرات و نذوراتند.

به غیر از گربه ها، کلاغ ها هم میهمانان، مقیمین و مجاوران پارکند و هرگاه پذیرایی کنندگان از راه برسند، آنها نیز قشقرق به راه انداخته تا بلکه بتوانند نظر اهدا کنندگان را به پذیرایی خود جلب کنند، اما انگار آنان در این خیرات هیچ سهم مجاز و اهدا شده ایی ندارند و با حالت مسالمت آمیز قسمتی به آنها تعلق نمی گیرد، لذا از راه شرارت های خاص خود وارد عمل می شوند تا سهمی از این خوان نعمت برای خود بربایند.

آنان عموما سعی می کنند حواس یکی از گربه ها را پرت کرده و از اضافه غذایی که برای او انداخته شده، سرقت کرده و منفعت خود را بجویند، اما در این حرکت خطرناک ممکن است جان شان را نثار طمع خود کرده و توسط این گربه های چاق و اما پر تحرک شکار شوند، کلاغ ها شگردهایی خاص خود را هم دارند، و در میانه ی دعوای گربه ها بر سر این همه خوراک مهیا، که انگار دعوا در ذات این حیوان است، و چشم های بسیاری از آنها در این دعواهای بر سر خوراک، محدوده و جفت کور است، گاه کلاغ ها هم به مقصود خود می رسند، و یا طی یک طراحی حساب شده، یکی با حمله به گربه در حال خوردن از طریق نوک زدن به دمش از پشت، در یک حالت حمله و فرار، گربه را از خوردن خوراک خود باز داشته به واکنشی به حمله کننده به پشت، وادار می کند، و کلاغ دیگری که دسته جمعی در این صحنه حاضر است، در فرصت مناسب طعمه را از جلوی گربه با یک حرکت سریع و پر ریسک می رباید؛ کلاغ ها با دیدن هر صحنه ی پذیرایی، و یا حضور پذیرایی کنندگان، دیگر دوستان خود را بر چنین خان نعمتی خبر می کنند، و جان بر کف دست گرفته در میانه معرکه تقسیم غذا، خوراک خود را از جلوی دهان گربه ها می ربایند و فرار می کنند.

آقا فتح الله که انگار قسمتی از حقوق بازنشستگی اش را به این گربه ها اختصاص داده و سخت مدافع این وضع پذیرایی از این گونه حیوانات است، وقتی با اعتراض دیگران که با استناد به قوانین محیط زیستی می گویند "آقا شما با این کار خود تعادل طبیعت را به هم می زنید و گونه ایی از حیوانات را که شکارچی اند، و باید موش ها را که عامل طاعون در شهرند را شکار کنند، با این نحو پذیرایی از وظیفه خود باز می داری و..." ناراحت می شود، و می گوید "دیگران هم باید کمک (مالی) کنند تا ما در این امر مداومت داشته باشیم و این حیوانات سیر باشند، نوش جان شان! و..." او حتی دوست ندارد چنین توصیه ایی را بشنود و آنچه برایش مهم است منویات دلش می باشد که کشیده تا این کار را بکند.

اینگونه است که گربه های اشرافی پارک یکه نازدانه های پارکند، و آنرا به قرق خود تبدیل کرده و هیچ پرنده ایی جز کلاغ های زبل را توانایی نشستن بر خاک پارک نیست، چرا که این گربه ها، تفریحی هم که شده به رغم این که کاملا سیر تشریف دارند، در کمین هر پرنده ایی نشسته اند، که پای بر چمن پارک بگذارد، و در این پذیرایی دایم و بزرگ هر ساله هر ماده گربه ایی چهار یا پنج نوزاد جدید به کلونی عظیم گربه ها اضافه می کند تا جای جای پارک در تسخیر حضور گربه هایی در آید که پا را از این هم فراتر نهاده گاه هوس می کنند که بر بلندای درختان بلند پارک، به لانه ی کلاغ ها هم دستبردی بزنند، که البته این زیاده خواهی دیگر قابل تحمل نیست و حمله گربه ها، با مقاومت جمعی کلاغ ها که در صورت مشاهده گربه ایی بر درختی سرو صدای زیاد به راه می اندازند و بسیار عصبانی نوک های پیاپی خود را در شیرجه های از پس و پیش نثار گربه مهاجم کرده و او را مجبور به عقب نشینی می کنند.

روزی قناری زیبا اما نادانی که از قفس صاحبش در خانه ایی در نزدیک پارک فرار کرده و بی اطلاع از شرایط و فضای وحشت حاکم بر پارک، برای گرفتن دانه ایی به زمین نشسته بود، در یک خیز لحظه ایی گربه خاکستری حتی فرصت نکرد، صدایی از خود درآورد، و دندان های تیز گربه خاکستری او را لقمه ی لذیذ تنوع غذایی خود کرد، تا پارک در قرق گربه ها در زمین، و کلاغ ها در هوا بماند.

اما یدالله از کوهنوردان هر آخر هفته، به خوبی متوجه شده است و می داند که در اینجا آن حیواناتی که اجازه و یا فرصت زندگی یافته اند، چه آنان که مورد حمایتند و چه آنها که خود را تحمیل کرده اند، همه به قدر زیادی شاهانه متنعمند و اگر چیزی از سفره او بماند، جمع می کند و یکجا در سفرهای برون شهری هدیه حیواناتی می کند که از دسترسی به خوان نعمت شهر بی بهره اند، و در این روزهای خشکسالی و کمبود غذا، چشم به آسمان برای غذایی مانده اند، او معمولا تا آخر هفته هر آنچه را که از هر سفره از نان، استخوان، برنج و... مانده است را جمع کرده در انباری سرد خانه خود تجمیع می کند، و در کوله کوهنوردی اش قرار داده و آنرا در بلندترین نقطه ایی که صعود می کند، در کوه برده، آنرا برای وحوش، در آنجا رها می کند، تا کمکی به حیوانات فراری از شهر و در حاشیه مانده نماید، او معتقد است خدا ناظر بر این خیرات است و سیر کردن شکم حیوان بیابان نیز خود صواب خاص خود را داشته، و شادی آفرین خواهد بود، و این خود کمکی به طبیعت ضربه خورده از ساز و کارها و رویه های ظالمانه انسان است.

این گونه است که شبنم، روباه آواره در شهر که جفت خود را هنگام عبور از اتوبان زیر چرخ های اتومبیلی از دست داد، جایی در پارک ندارد، زیرا اگر مراجعین به پارک او را به دام اندازند، پوستش را خواهند کند و تاکسیدرمی کرده و به زینت خانه های خود تبدیل خواهند کرد، از سوی دیگر حضور او در پارک نیز، مورد اعتراض کلاغ ها قرار می گیرد، و هم گربه ها دل خوشی از حضور زمین رونده ایی به غیر از خود ندارند و لذا حضور دزدکی و گاه گاهش با مقاومت این مثلث گربه ها، کلاغ ها و انسان ها مواجهه و از پارک رانده می شود تا بدین گونه پارک به محدوده کلاغ ها، گربه ها و انسان ها تبدیل شده و در سایه منویات دل ما انسان در تملک و انحصار این دو گونه از حیوانات شده، و همه این را اکنون به جبر و ناچاری پذیرفته اند و این نظم ناقص و ظالمانه به رویه ایی جاری و منصفانه تبدیل شده است، تا ببینیم کی و چطور این برخورد ما که منجر به خسارتی عظیم شده به خود ما باز گردد، و از خواب گران خود برخیزیم و در رفتارمان تجدید نظر کنیم، تا عرصه طبیعت و جهان از آن همه باشد نه آنها که ما تعیین می کنیم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جناب آقای مایک پمپئو [1] ما به رغم پیروزی های بزرگ، شکست های عمیقی هم در پرونده داریم، بله ما شکست خوردیم اما نه در مقابل تو، بلکه در برابر خود؛ و در بازی داخلی خود، به خودمان باختیم، خود حرکت های خود را در تکبر ناشی از خودخواهی، در عدم بلوغ، یا تحمل نکردن یکدیگر، و خود "حق مطلق بینی" ها، همدیگر را عقیم کردیم، در تمامیت خواهی های خود به نابودی آرمان های خود همت گماشتیم و... و متاسفانه زمینه را برای دخالت امثال شما فراهم کردیم، تا در طمع برپا کردن کودتای 28 مرداد دیگری با همکاران نابکار داخلی خود بیفتید.

بله آقای پمپئو ما شکست های بزرگی در پرونده خود داریم، اما ما موقعی شکست خوردیم که بی شناسنامه ها و افراد فاقد یونیفرم رسمی و قانونی به سان اراذل و اوباش صحنه گردان، صحنه ها شدند و به دست تاثیرگذار بزرگان ما برای شکست حریف داخلی اشان تبدیل شدند. آری شعبان بی مخ ها و نیروهای لباس شخصی و... سربازان پیاده بزرگان در خیابان ها شدند، تا بزرگان همچنان بدون قبول مسولیت اعمال خود، به تزویر بزرگ بمانند و پشت پرده بنشینند و سیاست های خود را پیش برند، و صحنه های فجیع خیابانی را برای زدن حریف براه انداخته و در این بلبشو، تو کودتای 28 مرداد خود را پیش ببری و پیروز میدان باشی، و دولت مردمی دکتر محمد مصدق، فرو پاشانده شود.

آری ما شکست خوردیم آقای پمپئو! وقتی که از ایدال ها و آرمان های پاکی چون "آزادی" و "حق تعیین سرنوشت" توسط مردم خود جدا شدیم، و "ولی نعمتان" خود را هیچکاره و عوام انگاشته و رای آنان را تنها "زینت بخش مشروعیت الهی" خود دانستیم، و مقبولیت خود را نزد آنان ذیل "مشروعیت الهی" خود تعریف کردیم و بی توجه به تجربه ناب "احترام به رای مردم" که در فرهنگ رفتار علوی و در راهبرد سر سلسله مذهب شیعه یعنی علی (ع) بود، نادیده گرفتیم و مقبولیت را پایین تر از مشروعیت الهی خود انگاشتیم، و هر شکست خورده در "رای مردم" را ارج نهاده و بر صدر نشاندیم، و هر مقبول مردمی را ذلیل و خوار کردیم، آری همانگاه بود که ما شکست خوردیم، اما در نبرد رویاروی، به تو شکست نخوردیم، البته تا به حال.

آری ما شکست خوردیم اما در مقابل خود، نه در برابر دست های خارجی، و آن موقعی بود که قانونی که عصاره تمام خون های ما در یک انقلاب و جنگ بزرگ بود، را در درجه دوم اهمیت تنازل دادیم، اصل و اساس قانون اساسی، یعنی مطیع و منقاد بودن همه در برابر قانون و "اصل مساوات و برابری همگان در برابر قانون" را زیر پا نهاده و بسیاری را از شمول قانون و نظارت قانونی خارج، و به جزایر خودمختار بزرگ و کوچک تبدیل کردیم، تا بر اساس منویات دل خود، جناح خود، تفکر خود، مصلحت خود و هر آنچه می خواهند و تشخیص می دهند، به نام اسلام و انقلاب انجام دهند و بی هیچ ناظر موثری، در برابر هیچکس پاسخگو نباشند.

آری ما شکست خوردیم اما نه در برابر تو بلکه وقتی نهادهای بر آمده از رای مردم را به تدارکات چی خود تبدیل کردیم و تمام نقش های اساسی را از آنان ستانده و به شیر بی یال و کوپال شان تبدیل کردیم، آنگاه که مجلسی که "در راس امور" بود تبدیل به نهادی در ذیل شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت نظام و شوراهای متعدد قانونگذار مثل شورای انقلاب فرهنگی و... شد؛ آنگاه بود که رییس جمهورِ حافظ اجرای قانون اساسی به رییس قوه اجرا تقلیل یافت و نهادهای ناظر و قانونگذارِ برخاسته از رای مردم به درجه دوم اهمیت در نظام تصمیم گیری، نظارت و اجرا تبدیل شدند.

آری ما شکست خوردیم، اما نه از تو، بلکه از خودمان شکست خوردیم، و آن موقعی بود که در این کشور کسانی امنیت آهنین یافتند که هیچ کس را حق باز داشتن آنان از آنچه می کنند، توانایی نیست و امثال روزنامه کیهان، صدا و سیما و... بی نظارت موثری به دستگاهی های "میلی" تبدیل شده و آن می کنند که می خواهند و حتی رییسِ جمهور مردم ایران، هم توانی بر تغییر رویه آنان ندارد و او را حتی توانی نیست که یک هنرمند طرد شده، اما محبوب مثل "محمد رضا شجریان" که موسیقی این کشور مدیون اوست، را به صحنه اجتماع باز گرداند، و در مقابل میلیون ها چرایی که مقابل این همه ناتوانی نهادها و افراد نماینده قانونی مردم هست، عملکرد افراد و نهاد های منصوب بر مداریست که بر آن میل شان کشیده است، و امام جمعه ایی که باید به اقامه نماز جمعه بپردازد، استان خودمختار برای خود تدارک می بیند و هرچه بخواهد می کند و می گوید.

آری ما شکست خوردیم آقای پمپئو، وقتی که یک نهاد نظامی بخشنامه می کند هرکه از جنگ می خواهد بگوید و بنویسد، باید از کانال ما رد شود و تعیین حق انتشار بگیرد، تا آنچه را که می خواهند بگوید، مبادا چیزی باشد که مورد تایید ما نباشد؟!! و عملا با این کار تاریخ را می خواهیم، آنطوری نوشته شود که مورد تایید ماست و هر آنچه که ما می خواهیم، نوشته شود، و این متاسفانه در بخش های دیگر نشر، هنر، رسانه و.... هم جریان دارد و این سدهای سانسور باعث شکست ما شد، زیرا که زوایای انحراف و اشکال خود را ندیدیم و نخواهیم توانست که دیده، و در اشتباه می مانیم تا از بین برویم، و نظر شما درست در آید که ما شکست خورده ایم.

ما شکست خوردیم وقتی که ضرورت تعهد افراد، بر علم و توان افراد پیشی گرفت و علم و توان ملی افراد به پای تعهد مورد ادعایی ممیزین تعهد قربانی شد و فیلترهای گزینش و نظارت استصوابی همه چیز را به پای این تعهد مورد ادعا قربانی کردند، و نخبگان ما کشورهای دیگر دنیا را با علم، ثروت و توان خود، اکنون آباد می کنند و ما در فقر، فساد، بیکاری، تورم و ویرانی اقتصاد و فرهنگ و اجتماع غوطه می خوریم.

اما آقای پمپئو! ما هنوز شکست نخورده ایم، و این همه تنها انحرافی است که در حرکت ما پیش آمده است، و تصمیمی به تسلیم در برابر سلطه خارجی و استبداد داخلی نداریم، و این ملت با تصمیمی که برای آزادی خود از قید استبداد داخلی و سلطه خارجی در راستای محافظت از کرامت انسانی خود، از یک قرن پیش در شکل متجدد آن، و از قرن ها پیش در شکل نفی سلطه ی غیر، اتخاذ کرده است، بالاخره جایگاه در شان خود بعنوان یک ملت زنده و پایدار را باز خواهد یافت.

آقای پمپئو! ملت ایران یک ملت تاریخی و ماندگار است، حتی اگر صحنه گردانان جهل داخلی (عروسگردانان شعبان بی مخ ها و...) شرایط را برای دخالت شما و خلق کودتاهای 28 مردادی دیگر هم مهیا کنند، باز در پس هر کودتای 28 مردادی، یک انقلاب پنجاه و هفتی خواهد آمد، و شما خواهید دید که این مردم تن به استبداد داخلی و سلطه خارجی هرگز نخواهند داد، که این مغایر با روح آزادگی ایرانی است و اگرچه شکست های بزرگی را در پرونده خود داریم، پیروزی های بزرگی را هم می توان در مراحل مختلف دید؛ اما آنچه در این روند روشن است، ما همواره به خود، شکست خوردیم، نه در مقابل سلطه خارجی، و این خیانت و انحراف ما بود که زمینه را برای دخالت دست های خارجی باز کرد، در زیاده خواهی، خود بزرگ بینی افراطی و میل بزرگان ما به استبداد بود، که به شکست تحرکات این ملت منجر و باعث شد، دخالت خارجی بدین شکست های ما، عمق بخشد و آزادی مردم و توسعه کشور ما را به تعویق اندازد.

آری آقای مایک پمپئو! درد این کشور، دست هایی است که مردم را از صحنه گردانی جامعه خود دور می کند و آنان را به نیروهای دست دوم در تصمیم گیری و دخالت در حق تعیین سرنوشت خود تبدیل می کنند، و متاسفانه امریکا و آنچه از آن به عنوان نظام بین الملل یاد می شود عملکرد مناسبی در جهت استیفای حق آزادی و تعیین سرنوشت توسط ما نداشته، و تحرکات امریکا و همکارانش همواره به تعمیق و تداوم و تمدید استبداد منجر می شود و امروزه امریکا در کنار مستبدترین حاکمان منطقه ما، غول استبداد را تقویت و در یک همکاری نزدیک تحکیم و تداوم می بخشد و در ظلم آنان شریک است.

لذا جناب آقای پمپئو! "ما را به خیر تو امید نیست، شر مرسان" ایران را به ایرانیان واگذارید، تا این رود خروشان عدالت و آزادی طلبی به ثمر نشیند و این مردم، خود راه خود را برای کسب حداکثر آزادی، از استبداد تاریخی و سلطه خارجی، یافته و خود را به سرمنزل مقصود برسانند.

 

[1] - آقای پمپئو وزیر خارجه امریکا در آستانه چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب 57 در یک توییت به زبان پارسی از 40 سال شکست ما نوشتند و این که ضرورتی به ادامه این راه نیست.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 امسال برغم بارش های به نسبت خوب و مناسبی که در خلال پاییز و زمستان داشتیم، ولی هنوز وقتی از میانه ی کوه های بلند در عرض رشته کوه البرز که در این اواسط زمستان عبور می کنی، برف آنچنانی و چشم گیری مشاهده نمی کنی. اما با این حال از جاده چالوس هر موقع از سال که عبور کنی زیبایی هایش چشم ها را نوازش می دهد، و دلکشی و جذابیت خود را به رخ عبور کنندگان می کشد.

این روزها امواج دریای قزوین (کاسپین) خروشان است، و نشستن و تماشای دریا، خود می تواند جذاب و دلنشین باشد، بخصوص که مرغ های مهاجر دریایی، به دلیل سرمای بسیار، سرزمین های سرد شمالی روسیه را رها کرده و خود را با امید و شوق به سواحل گرم ایران در جنوب دریای مازندران رسانده اند تا از گرما و برکت آن بهره مند شوند، و این روزها درختان جنگل در شب، میزبان این میهمانان مهربانی است، که به گرمی مهربانانه ما چشم دوخته و سواحل ایران را برای اقامت زمستانی خود برگزیده اند.

خدا در این روزها که سختی ها از هر جهت ما را احاطه کرده اند، حال و روز ما را از هر جهت، به سمت خیر و خوبی تغییر دهد و این کشور را از خشکسالی، دروغ، تجاوز، غارت، جنگ، کشمکش، بلوا، تندروی، اختلاس  و... که گریبانگیرش شده است نجات بخشد.

تصاویری که در پایین می آید برف های جاده چالوس و امواج خروشان دریا در میانه های بهمن 1397 را در آینه خود به نمایش در آورده است :

Click to enlarge image see-mountine (1).JPG

زباله هایی که دریا مازندران از خود دور کرده و به ساحل ریخته است

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

"ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست    جام می لعل، نوش کرد و بنشست

از دیدن و از گرفتن زلف چو شست    رویم همه چشم گشت، و چشمم همه دست" [1]

امواج دلم رو به طغیانی و مست    روحم شد اسیر زلفش، و او هم نیز مست

همراه شدم بموج، کنونم بی دست    غرقم به هر آنچه یارم گشت، بدست

بر ساحل عشق نشسته ام چشم بدست،      قلبم شده با یار قرین، او هم مست

پروازی خواهم به قلب یارم، که رَست      مستی ز سرم، ز همنشینی با مست

گیرم رُخِ تو، به چشم کِشم، این خوبست،       دستی نبود در آنحال، چشمم چون دست

دردانه ی روزگار مستی، ای هست!      هستی ز تو مست، همه در دست تواست

هر شانه زدم، بدان گیسوی تو دست    زد بر دل من، شرار غم زین دست، دست

ما را به نبود قرارِ دل گرفتاریست     صبح است همآندم، که یار، در آتش باریست

فریاد برآورد ز بیداد، چشم و دست      کین خانه غمبار را کسی، آیا هست؟

گر هست چرا پاسخی نیاید بر دست،   گر نیست این همه لطف باز، ز چه هست؟!

پیمانه ز خون زدیم زین دست بدست    دستی بفشان، اگر مرا صاحب هست

ره را تو نما به دلداده ی مست     ره چون ننمایی، همه زاریست و خَست

زین لذت زلف که تو دادی بدست      دل از دل ما رفت، و بر دل بنشست

پیمانه پیاپی بده، ای یار که هست      دل مست و روان از پی دلداری مست

هستی، و تو هستی را، چون دام بدست    دامی بدین زیبایی، نیست بی صاحب، هست؟

 صاحبِ چنگ تو باشی، همه خواهی چنگ بدست   چنگال گلوی صاحب چنگ، دریدست بدست

حق گویی و حق جویی و حق دانیست    آن چنگ که آواز تو را بُرد به دست  

هنگامه سختِ بِشکستن حق گویان است     بشنو تو نوای چنگِ بشکسته به دست

فریاد تظلم ز زمین و آسمانم برخاست     ای چنگ دلم، از تو هم نوایی برخاست؟

در خواب فرو رفتی، یا آنکه تویی هم مست؟    نای و نوازشی ز تو، و زین جام، آیا هست؟  

جامی تو ز لعل لبت بده، تو بدست     خون می چکد به خاک، زین هنگامه ی مست

با رفتن تو قبله ما هم برفت ز دست،       سجاده ما بر صنم و کفر شده است

بیهوده رها کردی، ما را تو بدین ابلیسدست     دستی بگیر، و باز رها کن، این دست

زلفی تو بده بدست این کافرِ مست،     بی زلف تو، کی کند رها من، این دست

گویا که رها نگردد این دست، بدست،    این دل که رها شود، یار همآید بر دست

رخساره شده گلگون، ز افسار مَنَت در دست    رخساره گلگونم، افسار شده در دست

گیر و تو برونم کَش، آتش شده ام زین مست     آتش تو بِکش در دل، گویا که گرفتی دست

آنگه که شدم شعله، خاکستر ز تنم برخاست   آندم شده ام آزاد، قالب تهی ام، زیندست

سوزنده دلی خواهم، بوریایی ز آتش در دست،   گل واژه توحیدست، خاکستر عین القضاتِ مست

سوزد، شراره زند توحید، در کلام آن خوشدست،     دستی بفشان برین آتش، ای یار رفته ام، ز دست

گویا که تو غایبی ازین صحنه، کجاست آندست     سوزنده آتشی است که سوزاند، زیندست

دستی که بلند می شود بر دست    دستی بود آیا، بالاتر زین دست؟

خاموش کند هر آنچه را که می سوزد زیندست      آیا دستی هست، که بالای دست آید، بدست؟

کجاست دست تو ای یار عنبرین دست، بدست     سوختند دستان آسمانیِ عین القضاتِ مست

برخیز بگیر دستش را، چون من در دست    تا زنده شود دوباره عشق زین دست بدست

سرای مرقد ما عاشقان پر است، زیندست     کجاست مرحمی، و یا کجاست دلبری، که گیرد دست

تو ای کیسوان بلند آتش سوزان، به گاه سوختنِ مست     دستی فشان و بسوزان عاشقانی زیندست

کجاست محکمه عشق، کجاست آن دستگیرِ دست    که گیرد دستِ عین القضات به گاه سوختن، بدست

بردی به اوج محبت، آنجا که هرگز نرسد دست،    دست ناکسانِ دست بریده، و شمع به دست [2]

کجاست مرحمی، که بر دل عین القضات گذارد دست     بدان شب تارِ همدان، که او شد به دار بست

دستی برون آر و نشان ده تو خود را ای شاهد مست!     آور دل عین القضات بدست، که هنگامه سوختن است

فَرّاش صبحِ دل انگیزِ قتلگاهِ چنگ بدست!     عین القضات رفت به تاراج خصمِ خصمدست

از بس که به آسمان برد تظلم با دست،      دل سوخت، و تن سوخت، و خصم کنون بوریا بدست [3]

نفت از کینه گرفته است بدست، این ابلیسدست     ابلیس هم کنون به تاراج، بکمک آمدست

بر دار شد، و تو را یافت، آندستِ دار به دست   ای بی دلان غمین، عین القضات رفت ز دست

حلاج وار، با دست بسته، بر دار زد، دست به دست   ای دست بلند صبح! کجاست تا که گیرد آندست

بر بوریایی از آتش بردند عین القضات مست      تا ابلیس دست در دست یار کند، دست بدست

عین القضات بر سر دستان یارِ نار و دار بدست،    رفت از همدان سوی دلدار، آنگه که خصم بُرد براو دست

یار و ابلیس بردند عین القضات را دست بدست    به صحنه دیدار و هنگامه لقای خود، دست اندر دست

یک زلف او به دست ابلیس بود بدست      زلفی دگر به دست یار، دست اندر دست

او را کشان کشان بردند تا لقای دوست    عین القضات رها شد در این شدنِ دست بدست

خاکسترش به باد دادند تا امتداد صبحِ مست      آید دلی که چنان رفته بود، در آن هنگامه ز دست؟

آمد خلیل به پیشواز عشقِ عین القضات مست    تا بوریای آتشین نشود سرد، زین نفسِ نِمُروددَست

باید که او به آتشین سخنی می شد اینگونه دست بدست    در روزگار جدایی، به عشق لقای یارِ زلف بدست

شمع وجود عین القضات بسوخت در آتش سخت    تا یار به دیدارش آید، با بوریای آتشناک بدست

این سرو بلند عشق سوخت در آتش آن ابلیسدست    تا دست به دست شود با یار خود دست اندر دست

کنون منِ عاشق هم شدم گرفتارش سخت       کجاست ابلیسدستی که کند با یار مرا دست بدست

سروده شده در تاریخ 12 بهمن 1397

 

    

[1] - می خواهم همنفس شوم با ابو معالی عبدالله بن محمد بن علی بن حسن بن علی میانجی همدانی، معروف به عین القضات همدانی، که در اوج جوانی عارف و حکیمی تام و تمام شد، و جان در راه عشق نهاد و این سرو بلند تفکر آزاد، در سن سی و سه سالگی شهید عشق و فهم خود شد، و بر بوریایی از آتش، رخ از ما بر کشید، تا همسفر باد شود، تا به همراه نسیم صبح شهادتش همسخن با فراش دل انگیز صبح گردد.

[2] - بدن عین القضات همدانی را سوراخ سوراخ کرده و در آن شمع نهاده و روشن کردند تا بسوزد، که این را "شمع آجین کردن" می گفتند

[3] - بدن عین القضات را پوست کندند و در بوریایی نفت آلود نهاده و آتش زدند و خاکسترش را به باد دادند تا هیچ از او باقی نماند، و پراکنده شود، غافل از این که او با عشق در آویخت و جاودانه شد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

متفکر، عارف، شاعر، فقیه و فیلسوف همدان، و شاگرد برجسته امام محمد غزالی، حکیم عمر خیام نیشابوری و... جناب ابو معالی ابن ابی بکر عبدالله بن محمد بن علی بن علی میانجی معروف به "عین القضات همدانی" را به اتهام "کفر و الحاد" به مرگ محکوم کردند، و حکم را به بدترین وضع ممکن، و تجمع آنچه بر همکاران تفکری اش همچون منصور حلاج، ابن مقفع، سهروردی و... پیش از این روا داشته بودند، بر بدن نحیف این جوان برومند و متفکر نابغه ایرانی تحمیل کردند، و چنان صحنه وحشتناکی را بر این اسیر دست تحجر اعمال کردند، که صحنه هایش تداعی گر و بسان لحظه تسلط درندگان گرسنه بر گوشت طعمه شکار شده ایی، بود، که در جنایت در حقش بر هم سبقت می گرفتند؛ برای مجریان این حکم شرعی، انگار تصور بر این بود که قیامت به پا شده، و جنایتکاری را به آنان، به عنوان ماموران جهنم سپرده اند، تا به سزای اعمال جنایت بارش در این دنیا، برسانند، و قسمتی از درد جنایات بزرگش در این دنیا را بدو، در بدو ورود به جهنم بچشانند.

روند صدور و اجرای این حکم نشانگر روند و رویه ظالمانه ی حاکم بر محاکم شرع است، که انگار از بی طرفی در این گونه محاکم، روند اجرای حکم و محکمه ی وابسته به خلیفه، در ذات تهی است، که هم حکم به ظلم دادند، و سخن و تفکر را با داغ و درفش پاسخ گفتند، و در اجرای حکم نیز هر چه از دنائت، ظلم و وحشی گری بود که توانستند، و به نظرشان رسید، اعمال کردند. عُمال این محاکم چنان کردند که گویی به سان نماینده اولیای دم، که به قاتلِ مقتولِ قتلِ فجیع فرزند خود دست یافته بودند، با دلی مشهون و مملو از خشم و کینه، حکم دادند، و با همان طغیان نفسِ سرکش شان، به اجرای حکم رفتند و...

و لذا وقتی عین القضات همدانی در روند سیاسی بازی های جنایت آمیز درون حاکمیتی اطرافیان خلیفه بغداد و سلجوقیان، در حاشیه افراد جناحِ مغضوب و مقلوب قرار گرفت، و در دام غیر قابل فرار رقیب جناحی، گرفتار آمد، و به محکمه و دادگاه تفتیش عقاید فقهای شرع وابسته به قدرت غالب برده شد، و خروجی این محکمه، حکم ارتداد و الحاد و "مهدور الدم" بود. و در اجرای این حکم کوته نظرانه چنان بر این جوان کم سن و سال، و برج بلند تفکر الهی خشم گرفتند، که تو گویی چنگیز خان مغول را به محکمه عدل حاکم شرع همدان برده بودند، تا انتقام کشتار هزاران ایرانی سر بریده شده را که در زنجیره ایی از شهرهای ایران از آسیای مرکزی تا آناتولی به خون در غلتانده و توسط سپاه او سر بریده و از سرهاشان مناره ساختند، و مال و ناموس این مردم را به تاراج بردند، و...، را بگیرند. دل های عمال این حکم و محکمه و حاکم، چنان از کینه و نفرت مالامال بود، که این متفکر را به خاطر سخن و اعتقادش پیرامون خدا، ابلیس و... به فجیع ترین وجه ممکن شکنجه کرده، کشتند، سوزاندند و خاکسترش را به باد کینه و نافهمی خود دادند.

ابوالقاسم قوام الدین درجزینی (وزیر سلطان محمد ملکشاه سلجوقی) گروهی از فقهای وابسته به بیت حاکم همدان را گرد آورد، و وقتی اعتقادات این متفکر بزرگ را به قواره هیکل علمی محکمه نشینان کوته بین و نافهم منصوب این نشست فقهی کشیدند، مشاهده کردند که قواره تفکر این برج بلند تفکر ایرانی در همدان، با قد علمی و فقهی آنان تناسبی ندارد، و چنان او را خارج از قواره دیوارهای کوتاه تفکر خود یافتند، که انهدام این سرو بلند تفکر، و این نو نهال 33 ساله زایشگر نگاه و تفکر جدید و نو را، که به سان سروی بلند در آسمان فکر الهی قد کشیده بود، را با قتل او صادر کردند، و او را به مسلخ کینه ی سیاسی، سیاستمداران عصر، کج فهمی، حسادت و نافهمی علمی خود بردند.

و مجریان دستگاه اجرای احکام خلیفه ی بر کرسی شرع و اسلام نشسته در بغداد، که در آن موقع ترکان سلجوقی نیابت خلیفه، و حاجب الدوله او در اجرای این نوع احکام ظالمانه شرع بودند، حکم قتل عین القضات همدانی را در یک فرایند سیاسی و شرعی گرفتند، با او چنان کردند که انگار یک ایرانی وطن پرست بر حکومت و قدرت دست یافته، و می خواهد انتقام تمام خون های بر خاک ریخته شده در ایران را از یک متجاوز بزرگ به خاک ایران، همچون چنگیز خان مغول بستاند؛

لذا این جوان فرهیخته همدانی که نسل اندر نسل در علم دست داشتند و بعد از نسل ها، او ثمره و حاصل یک خاندان در شکوه و عظمتِ غور در تفکر و علم بود، را مدت ها در زندان های مخوف خود در بغداد و همدان دست بدست کردند و در نهایت هم در 23 اردیبهشت سال 510 ، زهر کینه خود را به فجیع ترین وضع در بدن این متفکر جوان همدانی چنان فرو کردند، که از درد این زهر، قرن ها باید جامعه تفکر، به داغ این شهید غرق شده در این همه خباثت، لعامت و بی رحمی بنشیند، و گریان وضعی باشد که بر فضای تفکر این سرزمینِ مانده در باتلاق تحجّر مذهبی، حاکم شده است.

از این متفکر بزرگ ایرانی که در اوان جوانی به دام کینه ی دست اندرکاران جناح بندی های سیاسی دوره خود گرفتار آمد، و لگد مال تزویر دستان پشت پرده سیاست، و خشک مغزی حاکمان شرع وقت خود گرفتار شد، نوشته های بسیاری بجای مانده، که از جمله آن رساله "تمهیدات" است، که اشعار ذیل سروده های این شاعر متفکر است که در بین نوشته های خود این رساله ی 73 صفحه ایی اشاره، و شاهد مثالِ استدلال خود کرده است، این سروده های تا حدودی گویای نگاه و تفکر او به خلقت، خالق و... است :    

ما را بجز این جهان جهانی دگر است     جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است

آزاده نسب، زنده بجانی دگر است    و آن گوهر پاکشان ز کانی دگر است

قلاشی و رندی است سرمایه عشق     قرّائی و زاهدی جهانی دگر است

ما را گویند کین نشانی دگر است     زیرا که جز این، زبان زبانی دگر است

 

کس را ز نهان دل خبر نتوان کرد    ز احوال دل خویش حذر نتوان کرد

کس عالم شرع را زبر نتوان کرد    انسانی را ز خود بدر نتوان کرد

محجوبان را بدین، نظر نتوان کرد     با خویش بکوی او گذر نتوان کرد

 

در آی جانا با من بکار اگر یاری    و گرنه رو به سلامت که بر سر کاری

نه همرهی تو مرا، راه خویش گیر و برو    ترا سلامت بادا مرا نگوساری

مرا به خانه خمار بر، بدو بسپار   دگر مرا به غم روزگار نسپاری

نبیذ چند مرا ده برای مستی را       که سیر گشتم ازین زیرکی و هوشیاری

 

آنکس که هزار عالم از رنگ نگاشت      رنگ من و تو کجا خرند، ای ناداشت

این رنگ همه هوس بود یا پنداشت       او بی رنگست رنگ او باید داشت

 

آتش بزنم بسوزم این مذهب و کیش     عشقت بنهم بجای مذهب در پیش

تا کی دارم عشق نهان در دل ریش      مقصود رهی تویی، نه دینست و نه کیش

  

ای آنک همیشه در جهان میپویی    این سعی ترا چه سود دارد گویی

چیزی که تو جویان نشان اویی    با تست همی، تو جای دیگر جویی

 

گفتم ملکا ترا کجا جویم من    وز خلعت تو وصف کجا گویم من

گفتا که مرا مجو بعرش و ببهشت    نزد دل خود که نزد دل پویم من

 

در بتکده تا خیال معشوقه ماست    رفتن بطواف کعبه از عقل خطاست

گر کعبه ازو بوی ندارد کنش است    با بوی وصال او کنش کعبه ماست

 

تا هر چه علایقست بر هم نزنی    در دایره محققان دم نزنی

تا آتش در عالم و آدم نزنی     یک روز میان کم زنان کم نزنی

 

آن را که دلیل ره چون مه نیست    او در خطر است و خلق ازو آگه نیست

از خود بخود آمدن رهی کوته نیست    بیرون ز سر دو زلف شاهد ره نیست

 

خالیست سیه بر آن لبان یارم     مهریست ز مشک بر شکر، پندارم

گر شاه حبش بجان دهد زنهارم   من بشکنم آن مُهر و شکر بردارم

 

من بر سر کوی، آستین جنبانم       تو پنداری که من ترا میخوانم

نی نی غلطی که من ترا کی خوانم     خود رسم منست که آستین جنبانم

 

بی دیده ره قلندری نتوان رفت     دزدیده بکوی مدبری نتوان رفت

کفر اندر خود قاعده ایمانست   آسان آسان بکافری نتوان رفت

 

ما را خواهی تن بغمان اندر ده    چون شیفتگان سر بجهان اندر ده

دل پر خون کن بدیدگان اندر ده   وانگه ز ره دو دیده جان اندر ده

 

در دیده دیده دیدهای بنهادیم      و آن را ز ره دیده غذا می دادیم

ناگه بسر کوی جمال افتادیم   از دیده و دیدنی کنون آزادیم

 

ای دل بچه زهره خواستی یاری را     کو چون تو هلاک کرد بسیاری را

دل گفت که باش تا شوم همی یکتایی    این خواستن از بهر چنین کاری را

 

در عشق، حدیث آدم و حوا نیست     ای هر که ز آدمست، او از ما نیست

ما را گویند کین سخن زیبا نیست     خورشید نامحرمست، کس بینا نیست

 

در دیده رهی ز تو خیالی بنگاشت      بر دیدن آن خیال عمری بگذاشت

چون طلعت خورشید عیان سر برداشت      در دیده غلط نماند و در سر پنداشت

 

گر آب زنی بدیده آن میدان را       روبی بمژه درگه آن سلطان را

صد جان بدهی برشوه آن دربان را       گوید که خطر نباشد آنجا جان را

 

افکند دلم رخت بمنزلگاهی    کانجا نبود بصد دلیلان راهی

چون من دو هزار عاشق اندر ماهی   می کشته شود که بر نیارد آهی

 

بفکندنیست هر آنچه برداشته ایم     بستردنیست هر آنچه بنگاشته ایم

سودا بودست هر آنچه پنداشته ایم    دردا که بعشوه عمر بگذاشته ایم

 

محراب جهان جمال رخساره ماست       سلطان جهان در دل بیچاره ماست

شور و شر و کفر و توحید و یقین      در گوشه دیدهای خون خواره ماست

 

کارم اندر عشق مشکل می شود     خان و مانم در سر دل می شود

هر زمان گویم که بگریزم ز عشق   عشق پیش از من بمنزل می شود

 

در عشق کسی قدم نهد کش جان نیست         با جان بودن بعشق در سامان نیست

درمانده عشق را از آن درمان نیست        کانگشت بهر چه بر نهی عشق آن نیست

 

نادیده هر آنکسی که نام تو شنید      دل، نامزد تو کرد و مهر تو گزید

چون حسن و لطافت جمال تو بدید    جان بر سر دل نهاد و پیش تو کشید

 

روزی دو که اندرین جهانم زنده        شرمم بادا اگر بجانم زنده

آن لحظه شوم زنده که پیشت میرم     و آن دم میرم که بی تو مانم زنده

 

عاشق شدن آیین چو من شیداییست        ای هر که نه عاشقست او خود راییست

در عالم پیر هر کجا برناییست          عاشق بادا که عشق خوش سوداییست

 

اندر تن من جای نماند ای بت بیش      اِلا همه عشق تو گرفت از پس و پیش

گر قصد کنم که برگشایم رگ خویش       ترسم که بعشقت اندر آید سر نیش

 

ای بلعجب از بس که ترا بلعجبیست      جان همه عشاق جهان از تو غمیست

مسکین دل من ضعیف و عشق تو قویست     بیچاره ضعیف کش قوی باید زیست

 

چون از تو بجز عشق نجویم بجهان      هجران و وصال تو مرا شد یکسان

بی عشق تو بودنم ندارد سامان    خواهی تو وصال جوی، خواهی هجران

 

غمگین باشم چو روی تو کم بینم     چون بینم روی تو بغم بنشینم

کس نیست بدینسان که من مسکینم    کز دیدن و نادیدن تو غمگینم

 

اول که بتم شراب صافی بی درد      می  داد، دلم زمن بدین حیله ببرد

و آنگاه مرا بدام هجران بسپرد      بازار چنین کنند با غر چه و گرد

 

زان یک نظر نهان که ما دزدیدیم      دور از تو هزار گونه محنت دیدیم

در کوی هوس پرده خود بدریدیم     تو عشوه فروختی و ما بخریدیم

 

یک روز گذر کردم در کوی تو من         ناگاه شدم شیفته روی تو من

بنواز مرا که از پی بوی تو من         ماندم شب و روز در تکاپوی تو من

 

آیا بود آنگه که باز بینم رویت     در دیده کشم چو سرمه خاک کویت

گر قدر تو دی همی ندانست رهی     امروز همه جهان و تای مویت

 

گر رنگ رخت بباد بر داده شود   باد از طرب رنگ رخت باده شود

ور تو بمثل بکوه بر بوسه دهی     کوه از لب تو عقیق و بیجاده شود

 

آن راه که من آمدم کدامست ای جان    تا باز روم که کار خامست ای جان

در هر نفسی هزار دامست ای جان      نامردان را عشق حرامست ای جان

 

با دل گفتم که ای دل رزق فروش    کم گرد بگرد عشق با عشق مکوش

نشنید نصیحت و بمن بر زد دوش    تا لاجرمش زمانه می مالد گوش

 

چون آب و گل مرا مصور کردند     جانم عرض و عشق تو جوهر کردند

تقدیر و قضا چو می تر کردند             عشق تو و جان ما برابر کردند

 

بر سین سریر سرّ، سپاه آمد عشق     بر کاف کلام کل، کلاه آمد عشق

بر میم ملوک ملک، ماه آمد عشق    با این همه یک قدم ز راه آمد عشق

 

آن را که حیوتش آن بت شاهد نیست    در مذهب کفر زاهد و عابد نیست

کفر آن باشد که خود تو شاهد باشی     چون کفر چنین است کسی واحد نیست

 

دین ما روی و جمال و طلعت شاهانه است        کفر ما آن زلف تار و ابروی ترکانه است

از جمال خد و خالش عقل ما دیوانه است      و از شراب عشق او هر دو جهان میخانه است

روح ما خود آن بتست و قلب ما بتخانه است    هر کرا ملت نه اینست او ز ما بیگانه است

 

آن بت که مرا داد بهجران مالش      دل گم کردم میان خد و خالش

پرسند رفیقان من از حال دلم         آن دل که مرا نیست چه دانم حالش

 

معشوقه من حسن و جمالی دارد       بر چهره خوب خد و خالی دارد

کافر شود آنکه خد و خالش بیند     کافر باشد هر آنکه خالی دارد

 

دیدیم نهان گیتی و اهل دو جهان       وز علت و عار بر گذشتیم آسان

آن نور سیه ز لا نقط برتر دان     زان نیز گذشتیم نه این ماند و نه آن

 

آن را که حیوتش آن دل و دلبر نیست         و آن خال و خد و آن لب چون شکر نیست

جان و دل را چو ارو و زلف ببرد       در هر دو جهان مشرک و هم کافر نیست

از کفر بکفر رفتنت باور نیست    زیرا که ازو جز او دگر در خور نیست

 

زلف بت من هزار شور انگیزد     روزی که نه از بهر بلا برخیزد

و آن روز که رنگ عاشقی آمیزد    دل دزددو جان رباید و خون ریزد

 

گویی دو زلف یارم در سر چه ناز دارد   کز دلبری و کشی کاری دراز دارد

با گل حدیث گوید با لاله پای کوبد     بر مه رزه نگارد با زهره ساز دارد

 

ابروی تو با چشم تو هم پهلو به       همسایه طرار یکی جادو به

آن خد ترا نگاهبان گیسو به    داند همه کس که پاسبان هندو به

 

از عشق نشانه، جان و دل باختن است     وین کون و مکان هر دو بر انداختن است

گه مومن و گاه گاه کافر بودن      با این دو مقام تا ابد ساختن است

 

چون عشق تو بی نشان جمالی دارد      در اصل وجود خود کمالی دارد

هر لحظه تمثل و خیالی دارد     این عشق دریغا که چه حالی دارد

 

هر روز ز عشق تو بحالی دگرم    وز حسن تو در بند جمالی دگرم

تو آیت حسن را جمالی دگری     من آیت عشق را کمالی دگرم

 

ای عشق دریغا که بیان از تو مُحالست    حظ تو ز خود باشد و حظ از تو مُحالست

انس تو به ابرو و به آن زلف سیاهت      قوت تو ز خدست و حیوه تو ز خالست

اسم تو شریعت است و عین تو گناهست     جان و دل ما تویی دگر خود همه قالست

 

چندان غم عشق ماه رویی خوردیم         کو را بمیان اندهش گم کردیم

اکنون ز وصالش و فراقش فردیم     کو عشق و چه معشوق کرا پروردیم

 

دوش آن بت من دست در آغوشم کرد       بگرفت و بقهر حلقه در گوشم کرد

 گفتم صنما ز عشق تو بخروشم        لب بر لب من نهاد و خاموشم کرد

 

تا من بمیان خلق باشم با تو      تنها ز همه خلق من و تنها با تو

خورشید نخواهم که بر آید با تو      آیی بر من سایه نیاید با تو

 

اُحبّ لحّبها تلُعات نجد   و ما شغفی بها لولا هواها

و ما حُبُّ الدّیار شغفن قلبی   و لکن حب من سکن الدّیار

 

مجنون روزی سگی بدید اندر دشت    مجنون همگی بر سر سگ شادان گشت

گفتند که بر سگی ترا شادی چیست          گفتا روزی بکوی لیلی بگذشت

 

ای دریغا جان قدسی در درون دو جهان    کس ندیدستش عیان و کس ندادستش نشان

گر کسی گوید که دیدم در مکان و لامکان    بر درخت غیرتش آویخته شد پیش از آن

 

شهر و وطن جان ز جهان بیرونست         وز هر چه مثل زنی از آن بیرونست

این راز نهفته از نهان بیرونست    یعنی که خدا از دو جهان بیرونست

جانها ز حق است و حق و ز جان بیرونست     آن با نقط است و نقطه زان بیرونست

 

ای دریغا روح قدسی کز همه پوشیده است     پس که دیدست روی او، و نام او کشنیده است

هر که بیند در زمان از حسن او کافر شود    ای دریغا کین شریعت گفت ما ببریده است

کون و کان بر هم زن و از خود برون شو تا رسی    کین چنین جانی خدا از دو جهان بگزیده است

 

گر عشق همی مونس و هم خانه ماست      غمها همه یک جرعه پیمانه ماست

از عقل فراگذر که در عالم عشق     او نیز غلام دل دیوانه ماست

 

بستم کمر عشق بنام دل خویش         بردم بر دلبرم پیام دل خویش

حاصل کردم مراد و کام دل خویش     ای من ز میان جان غلام دل خویش

 

حق بجان اندر نهان و جان بدل اندر نهان     این نهان اندر نهان اندر نهان اندر نهان

این چنین رمزی عیان کو با نشانست و بیان       ای جهان اندر جهان اندر جان اندر جهان

 

ای سر و سهی ماه تمامت خوانم       یا آهوی افتاده بدامت خوانم

ز این هر سه بگو که تا کدامست خوانم   کز رشک نخواهم که بنامت خوانم

 

فرمان بری و زلف بمیدان ببری      چوگان کنی و گوی ز شاهان ببری

چوگان زلفا اگر تو فرمان ببری      چیزی که بگفته ای بپایان ببری

 

مقصود همه کون، وجود رویت     وین خلق بجملگی طفیل کویت

ایمان موحدان ز حسن رویت      کفر همه کافران ز زلف و مویت

 

ای نوش لبان چو زهر نابی بر من      وی رحمت دیگران عذابی بر من

دستم ندهی و دست تابی بر من     خورشید جهانی و نتابی بر من

 

همه رنج من از بلغاریانست     که مادامم همی باید کشیدن

گنه بلغاریان را نیز هم نیست     بگویم گر تو بتوانی شنیدن

خدایا این بلا و فتنه از تست     ولیکن کس نمی یارد خجیدن

همی آرند ترکان را ز بلغار    ز بهر پرده مردم دریدن

لب و دندان آن ترکان چون ماه    بدین خوبی نبایست آفریدن

که از خوبی لب و دندان ایشان    بدندان لب همی یابد گزیدن

 

در مذهب شرع کفر رسوا آمد     زیرا که جنون ز عشق سودا آمد

هر کس که بکفر عشق بینا آمد    از دست بت شاهد یکتا آمد

 

هر زمانم جان و دل نزدیک دلبر می شود      و از جمال حسن رویش هر دو کافر می شود

پس میان جان و دلبر قالبم زحمت شده است     بی تن و قالب مرادم خود میسر می شود

 

معشوق منا! بی تو نمی یارم زیست         درمان وصال تو نمی دانم چیست

تا عشق فراق کرد دیوانه دلم          در عالم، کس نیست که بر من نگریست

 

ای کفر، مغان از تو جمالی دارند          وز حسن تو بی نشان کمالی دارند

کافر نشوند که کفر راهی دورست         از کفر دریغا که خیالی  دارند

 

از نور بنور، منزلی بس دور است      کین نور ز ظلمتست و آن از نور است

توحید و یگانگی برون از نور است      آنکس که نداند این سخن معذور است

 

کفرتُ بدین الله والکفرُ واجب       لدیَّ و عند المُسلمینَ قبیحُ   (حلاج)

 

اندر دو جهان مشرک و کافر ماییم       زیرا که بت و شاهد و دلبر ماییم

با گوهر اصل هیچ نماند در خور     آن گوهر اصل را چون در خور ماییم

 

گفتم که کرایی تو بدین زیبایی      ای خالق ما که سرور و مولایی

گفتا که چنین سخن تو می فرمایی    من خود خود را که خود منم یکتایی

عاشق نبود هر آنکه باشد رایی   عاشق آنست که عاشقست یک جایی

 

هجران تو خوشتر از وصال دیگران        منکر شدنت به از رضای دیگران

 

جوینده ما بشهر در بسیارست        ای هر که مرا جوید کارش زارست

بر درگه ما ز ده هزاران دارست      بر هر داری سر مریدی زارست

 

معشوق بلاجوی ستمگر دارم     وز آب دو دیده آستین تر دارم

جانم برد این هوس که در سر دارم    من عاقبت کار خود از بر دارم

 

عاشقان را جام می با خم همسنگ ده    هر کسی را در نوا و در خور فرهنگ ده

 

از عشق تو ای صنم غمم بر غم باد     سودای توام مقیم دم بر دم باد

با آتش عشق تو دلم محکم باد     عشقی که نه اصلیست اصلش کم باد

 

می نفروشم گلیم و می نفروشم       گر بفروشم برهنه ماند دوشم

 

این جور نگر که با من مسکین کرد    خود خواند و خودم براندو دردم زین کرد

 

از حالم اگر عالمیان بیخبرند   از عالمم آن بس که حالم دانی

 

در کوی خرابات چه درویش و چه شاه    در راه یگانگی چه طاعت چه گناه

بر کنگره عرش چه خورشید چه ماه   رخسار قلندری چه روشن چه سیاه

 

معشوق، مرا گفت نشین بر در من      مگذار درون آنکه ندارد سر من

آنکس که مرا خواهد: گو بیخود باش      این، در خور کس نیست مگر در خور من

 

در مکر سر زلف تو بیچاره شدیم        در قهر دو چشم شوخت آواره شدیم

از ناپاکی بطبع خون خواره شدیم      ما نیز کنون بطبع غم خواره شدیم

 

گر خال و خد و چشم تو کافر باشد      این جان و دلم درو مجاور باشد

شرطی کن اگر زلف تو بیداد کند     ما را صنما لب تو داور باشد

 

چندان نازست ز عشق تو در سر من       کاندر غلطم که عاشقی تو بر من

یا خیمه زند وصال تو بر سر من        یا در سر این غلط شود این سر من

 

کی بود جانا که آتش اندرین عالم زنیم         ملت کفر و مسلمانی بهم در هم زنیم

و آنگهی از جنت و فردوس و دوزخ بگذریم        خیمه جان را برون از کون و کان محکم زنیم

پس نشینیم با تو و با تو همی شربت خوریم    کم زنی را پیشه سازیم کم زنی و کم زنیم

پس دل و جان را فدای روی و حسن تو کنیم    وین غمان عشق را از بی غمی بر غم زنیم

وز وجود وصل تو ما فرد و یکتایی شویم     پای همت بر دو عالم نیز و بر آدم زنیم

 

 

از عشق تو ای صنم دلم خون شده است     جان در طلب وصل تو بیرون شده است

لیلی شده ای مرا تو ای شاهد بت     جان و دل من عاشق مجنون شده است

 

عشق تو بسوخت ای صنم خانه دل      بشکست غم فراق پیمانه دل 

دردانه ز دیده ز آن روان کردستم    زیرا که ز من جداست دردانه دل

 

ما بلا بر کسی قضا نکنیم    تا ورا نام ز اولیا نکنیم

این بلا گوهر خزانه ماست    ما بهر خس گُهر عطا نکنیم

 

گر دوست، مرا بلا فرستد شاید    کین دوست خود از بهر بلا می یابد

 

دیدیم نهان گیتی و اهل دو جهان      وز علت و عار برگذشتیم آسان

وآن نور سیه ز لا نقط برتر دان     ز آن نیز گذشتیم نه این ماند و نه آن

 

پر کن قدح باده و جانم بستان   مستم کن و از هر دو جهانم بستان

در هشیاری غمست و سودست و زیان       از دست غم و سود و زیانم بستان

با کفر و باسلام بدن ناچار است     خود را بنما و زین و آنم بستان

 

آن گوهر اصل را، عرض خود دل ماست    آن دل که برون ز کون و کان منزل ماست

این طرفه تر است کین سخن مشکل ماست     پیش از کن و کان چه بود آن حاصل ماست

 

دل مرکب حق است که درین زندانست    در عالم خاک مدتی مهمانست

دل مرغ حقیقت است در عالم حق    نی خود بازست که زینت سلطانست

دل زنده بجان و جان بود زنده به حق    گه جان در دل و گاه دل در جانست

از نور خدا روح فرا دید آمد      پس "نور علی نور" نه در قرآنست؟

آن نور سیه ز کان قهر و خشمست     سرچشمه کفر و مسکن شیطانست

این سر حقیقتست که شرحش دادم      در عالم شرع این سخن پنهانست

مقصودش از ایجاد وجود کونین     یک چیز بود که آن همی برهانست

در آینه روح به بیند خود را      پس عاشق خود شود که بی نقصانست

ما نیز درو همی ببینیم خود را    پس شاهد و مشهود همی یکسانست

پس عاشق و معشوق بهم بنشینند       زیرا که همو جان و همین جانانست

پس عشق عبارت از لقا هست و کلام     پس اکل و شراب او  ز ما خود آنست

پس روح بود باقی در عالم حی     چه جای سخن که صد چندانست

 

صوفیان درد می دو عید کنند     عنکبوتان مگس قدید کنند

ما که از دست روح قوت خوریم   کی نمک سوده عنکبوت خوریم

 

در انجمنی نشسته دیدم دوشش       نتوانستم گرفت در آغوشش

صد بوسه زدم بزلف عنبر پوشش    یعنی که حدیث می کنم در گوشش

 

ای خدا آیینه روح جمالت در دل است    جان ما برگ گلست و عشق تو چون بلبل است

در ازل موجود بودم سایه مر نور ترا   بس درین عالم مراد هر یکی خود حاصل است

عاشقان در عالم ق و حروف نون ط    در ابد هم شرب یکتایی که ما را منزل است

گر همی خواهی که دانی کین چه جاییست و کجا     در درون دو جهان آنجا که شهر بابل است

از مراد خود برون آی و مراد دوست گیر   کین چنین کس پیش محبوبان نجیب و عاقل است

ور نهاد تو همی محجوب ماند زین همه      خاک بادا بر سرت کین کار تو بس مشکلست

 

گر زاهد را جمال آن روی رسد   ما را بسر کوی یکی هوی رسد

 

روشن تر از آفتاب باید رایی     تا بشناسد مزاج هر سودایی

 

 

از وصف تو ای دوست خرد گم ره شد     ماننده تو تویی سخن کوته شد

 

عشق پوشیده است و هرگز کس ندیدستش عیان    لاف های بیهده تا کی زنند این عاشقان

هر کسی در قدر خود لافی و وصفی می زنند   عشق او پاکست و صافی از چنین و از چنان

 

آنکس که نه عشق را شریعت دارد    کافر باشد که دین طبیعت دارد

هرکس که شریعت و حقیقت دارد   شاهد بازی دین و طریقت دارد

 

نه من منم نه تو توی نه تو منی    هم من منم هم تو توی هم تو منی

من با تو چنانم ای نگار خُتنی [1]     کاندر غلطم که من توام یا تو منی

 

از دست بت شاهد، جان بیجان شد      دل در طلب وصلش بی درمان شد

او خود بخودی ز ما همی پنهان شد    کفر و اسلام نزد ما یکسان شد

 

نادیده رخان تیره ایامان را       نادیده ز دور دوزخ آشامان را

دعوی چه کنی عشق دلارامان را     با عشق چه کارست نکونامان را

 

ای دریغا کین شریعت ملت رعنایی است      ملت ما کافری و ملت ترسایی است

کفر و ایمان زلف و روی آن بت یغمایی است   کفر و ایمان هر دو اندر راه ما یکتایی است

 

آن بت شاهد که عشقش در میان جان ماست     هجر او در دست وصلش مرهم و درمان ماست

روی او دینست و قبله، زلف او کفرست و شرک      پس خود او بی هیچ شک هم کفر و هم ایمان ماست

 

آنها که بر آسمان صحبت ماهند           بر تخته شطرنج ملامت شاهند

و آنها که ز سر این سخن آگاهند        گمراه خلایق اند و خود بر راهند

 

رو تا بخرابات خروشی بزنیم     در میکده در شویم و نوشی بزنیم

دستار و کتاب را فرستیم گرو     بر مدرسه بگذریم و دوشی بزنیم

 

اندر ره عشق سرسری نتوان رفت    بی درد و بلا و بی سری نتوان رفت

خواهی که پس از کفر بیابی ایمان    تا جان ندهی بکافری نتوان رفت

 

ترسم که من از عشق تو شیدا گردم        وز زلف چلیپای تو ترسا گردم

وآنگه بخرابات ز ناگه روزی         در دامنت آویزم و رسوا گردم

 

 

ای شمع بهر جمع، منت پروانه     وز عشق توم بخود هم پروا، نه

لعل تو مرا بوسگکی پذرفتست    با زلف بگو تا بدهد پروانه

 

دل من بسته آن دو زلف چون شست شدست      جان در سر چشم کافرش مست شدست

ای جان جهان نه کفر و دینست مرا       دریاب مرا که کارم از دست شدست

 

جانا دلم از زلف خود آویخته ای   وین جان بغم عشق بر آمیخته ای

تا در تنم این شور برانگیخته ای   خون جگرم ز دیدگان ریخته ای

 

در عشق ملامتی و رسوایی به     کافر شدن و گبری و ترسایی به

پیش همه کس عاقل و رعنایی به   واندر ره ما سواد و رسوایی به

 

اندر ره عشق کفر و ترسایی به     در کوی خرابات تو رسوایی به

زُنّار بجای دلق یکتایی به    سوایی و سوایی و سودایی به

 

نه دست رسد بزلف یاری که مراست      نه کم شود از سرم خماری که مراست

هر چند که بدین واقعه در می نگرم    درد دل عالمیست کاری که مراست

 

ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست    جام می لعل، نوش کرد و بنشست

از دیدن و از گرفتن زلف چو شست    رویم همه چشم گشت و چشمم همه دست

[1] - یکی از سرحدات ایران بزرگ که اکنون در ایالت سین کیانگ چین قرار دارد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از26

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر