The Latest
نوشیروانیان، اردشیران، هرمزان، شاهپوران، خسروان و دیگر حکمرانان عاقل گرچه زرتشت (ع) و خدای بزرگش، حضرت "اورمزد"[1] عالی مرتبه را خوب می شناختند و بر برکات او و دینش واقف بودند و می دانستند که هموست که آنان را مفتخر به "اوستا"[2] کرده و... تا بتوانند در مقابل دیو و ددان، ناپاکان و ناپاکی ها مقاومت کنند و راه سعادت خود و مردم شان را در مسیر گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک بیابند، و زندگی درخوری را برای خود و جامعه اشان تدارک بینند؛ اما "کاخ نشینان" و "اربابان آتشکده" همه این موهبت ها را به فراموشی سپرده، قدرناشناسی را به اوج رساندند و مردم خود، زرتشت، اوستا، آتشکده ها و حتی اورمزد باری تعالی را بخدمت تاج و تخت، قدرت و ثروت و سلطه دنیوی خود و طبقه اشرافی گرفتند و "آتشکده" و "کاخ" پا به رکاب مشترکی شدند تا همکاری دوسویه ایی را ایجاد کرده و خدمتگذاری متقابلی را برای تحکیم نفوذ دنیوی اشان، در پیش گیرند و بدین وسیله دین و خدای زرتشت را خرج تحکیم قدرت و ثروت آتشکده و کاخ کردند و حتی پارا از این فراتر گذاشته و در کشاکش تعیین حدود قدرت بین کاخ و آتشکده، گاه اربابان آتشگاه چنان طغیان کردند و حدود ناشناسی که ملک و ملت به خطر افتاد و در بعد داخلی اش نتیجه تشکیل حکومت های ملوک و الطوایفی مذهبی در درون قدرت متمرکز سلسله سیاسی – مذهبی ساسانی[3] بود و در این مسیر رقبای خود همچون "مانی"[4] را با تحت فشار قرار دادن "کاخ" علیرغم پیروان بیشمارش به محاکمه و استنطاق موبد موبدان بردند که هم دشمن مانی بود و هم قاضی پرونده اش، و لذا به زندانش افکندند و چندان عذابش دادند تا جان به جان آفرین تسلیم کرد و قیام مزدکیان[5] نیز در کشاکش همین رقابت به محاق بردند و جنبش افتخار آفرین آزادی خواهی او را به سرانجامی بد دچار کردند.
و چنان دین زرتشت و آنچه آورده بود را ضایع کردند که دیگر نه آتشکده و اربابان آن توانایی مقابله با اهریمن را داشتند تا در برابر تاریکی، نور بیفشانند و... و نه کاخ و آنکه بر تختش تکیه زده بود، توانایی حفظ مرزهای ایران را داشت؛ و اینک در انتهای پروژه وحدت بین این دو، در زمان خسرو پرویز ساسانی به چونان شیر بی یال و کوپالی تبدیل شدند که در دل هیچ دشمنی توان ایجاد ترسی نداشتند و نعره های وحشتناک این شیر پیر حتی مویی بر تن قبایل صحرا نشین اطراف سرزمین های ساسانی نیز ایجاد نمی کرد، و چنانش کردند که اورمزدی که سال ها بر قلوب این مردم حکومت می کرد و بر صفحه دل آنان محکم و امن ایستاده بود و مایع وحدت شان شده بود، او دگر بدون تخت نوشیروانیان بقایی برایش متصور نبود و تخت شاهی نیز البته بدون او برپای نمی ایستاد، و این دو را چنان در هم آمیختند که و به زیرشان کشیدند که جناب فردوسی (ره) شرایط این بیمار نزدیک به مرگ را این چنین ترسیم کرد:
نه بی تخت شاهی بود، دین بپای نه بی دین بود پادشاهی بجای
چنین پاسبانان یکدیگرند تو گویی که زیر یک چادرند
در چنین زمانی که اورمزد به همراه اوستا و تعالیم زرتشت خاصیت خود را از دست داده و در زیرپای قدرت اربابان زیاده خواه آتشکده و کاخ نشینان طرفدار اشرافیت از خاصیت ایجاد شرایط گفتار، کردار و پندار نیک زایل گشتند؛ قبیله های پراکنده صحرانشین که چند صباحی تازه گرد آمده بودند و در حالی که حتی سرقبیله و نخ تسبیح خود، محمد امین قریشی (ص) و مایه وحدت خود را نیز از دست داده بودند، و بسیار سرگرم تحکیم قدرت و اختلافات درونی خود بودند و حتی می توان گفت در نبود محمد مصطفی (ص) دوره استحاله و اضمحلال خود را نیز آغاز کرده بودند و...، توانستند اورمزد خود را که اینک در آن سرزمین "الله" هش می نامیدند، را در حالی که از دستی به دستی دیگر شده، و در این دست به دست شدن حتی بسیاری از خاصیت های خداییش را نیز از دست داده بود، بر اورمزد ایرانیان کثیر الجمعیت جایگزین کنند.
آری برادر داعش مسلک من! امروز تو نیز اگر قرآن، محمد (ص) و الله تعالی را به زیرپای قدرت و قدرت طلبی های خود صرف کنی و رقابت بین مسجد و دارالسلطنه ها را براه اندازی و ادامه دهی کار را به جایی خواهد رساند که این بار نیز آندو به قول حکیم توس "پاسبان" یکدیگر شوند، طوری که در زیر یک "چادر" تلقی شده، در آن زمان سردارانی همچون سعد ابی وقاص، جریر بن عبدالله، عتبه بن فرقد، مغیره بن شعبه، ابوموسی اشعری، نعمان بن مقرن، عثمان بن ابی العاص، احنف بن قیس، مهلب بن ابی صفره، قتیبه بن مسلم باهلی های[6] دیگری از راه خواهد رسید و نبردهای قادسیه، مداین، شوشتر، جلولا و فتح الفتوح نهاوند[7] دیگری را به راه خواهند انداخت و آنگاه است که کاری سرداران شما همچون مهران مهر وبه، رستم فرخزداد، خرّه زاد فرخ، هرمز، مهران رازی، هرمزان، فیروزان مردانشاه[8] و... بر نخواهد آمد و خیانت سرداری همچون سیاه دیلمی کار را یکسره کرده و بساط این چادر با محتویاتش را به باد خواهند داد و شما را فارغ از تاریخچه درخشان دین و مرام تان و قدرت و شوکت خدایتان، جمع کرده و در آن هنگام دیگر نباید گلایه گذار شرایطی شد که پیش خواهد آمد:
زبان و خط پهلوی عملا متروک شد، دین پیامبر ایرانی حضرت زرتشت (ع) از صحنه رانده گردید، اشراف (روحانیان، ثروتمندان، پیشه وران و داشمندان آریایی تبار و...) از صحنه پاک شدند، طوایف متعدد عرب به نواحی مختلف ایران کوچانده و ساکن و سروری آغاز کردند، و البته دیگر ایرانی در کار نبود که ظرف وجود اورمزدیان و دین و آیین شان باشد؛ و برخی از سرداران مهاجم مسلمان کار را به جایی رساندند که یکی از آنها به نام "قتیبه بن مسلم باهلی سردار معروف حجاج (بن یوسف ثقف) چندین هزار نفر از ایرانیان را در خراسان و ماوراء النهر کشتار کرد و در یکی از جنگ ها به سبب سوگندی که خورده بود آنقدر از ایرانیان کشت که به تمام معنای کلمه از خون آنها آسیاب روان گردانید و گندم آرد کرد و نان پخت و تناول نمود. زن ها و دخترهای آنها را در حضور آنان به لشکر عرب قسمت کرد."[9]
آری برادر داعش مسلک من! همانگونه که اکنون اورمزدیان به مرثیه خوانی گذشته پرافتخار خود مشغولند و تا یاد فرّ ایزدی خود می افتند اشک بر چشمان شان جاری می شود و برای بازیابی مجد و عظمت خود منتظر ظهور دوباره نجات بخشی اند تا خود را از پراکندگی در گوشه و کنار جهان و بی سرزمینی نجات دهند و...؛ برای ما هم گرفتار شدن به همین درد نه غیرممکن است و نه دور از انتظار؛ و "سراپای ایران (که) موطن آزادیخواهانست"[10] تبدیل و سرزمین اشغالگران خواهد شد؛ و باید دانست که در این وضع پیش آمده همانقدر که اردشیر بابکان، خسرو پرویز و... مقصر بودند که موبدان و هیربدان زرتشتی، که هر دو تیغ دولبه ایی شدند تا آبروی "اورمزد مهربان" را برده و او را از دل اهل اورمزدستانِ زمان خود بیرون کردند و سربازان سردار ایرانی وقتی در برابر لشکر ناچیز سعد ابی وقاص قرار گرفتند در دل خود نه حضور اورمزدی را احساس می کردند و نه از کاخ نشینان و نه اربابان آتشکده ها محبتی به دل داشتند و لذا در مقابل سپاه ناچیز مهاجم مقاومتی نکردند و سردار سپاه ایران جناب رستم فرخزاد در مقابل استدلال سردار اسلام جناب مغیره بن شعبه پاسخی برای ارایه نداشت، آنگاه که از حقیقت خود و سپاهش از زبان مغیره مطلع گشت که گفت: "از ما تازیان هیچ کس دیگری را بنده نیست. گمان کردم شما نیز چنین باشید. بهتر آن بود که از اول می گفتید که برخی از شما بندگان دیگرید، از رفتار شما دانستم که کار ملک شما بِشد. ملک با چنین شیوه و آیین نَماند."[11]
[1] - نام خداوند باری تعالی در دین زردشت
[2] - کتاب حضرت رزدشت (ع) از فرستادگان خداوند بر سرزمین ایران که پیروان خود را به پندار نیک، کردار نیک و گفتار نیک فرا می خواند.
[3] - سلسله ساسانیان بر پایه تعالیم زرتشت و جهان بینی آن بر اساس اوستا شکل گرفت و بنیانگذارش اردشیر بابکان خود از خاندان روحانی زرتشتی و کاملا به موبدان و آتشکده ها وابسته بود. زرتشت دین رسمی و نقش روحانیون همیشه نقش مسلط بود. پادشاه ساسانی نیز خود نقش ذل اللهی داشت. اثوران بالاترین طبقه روحانیون زرتشتی بودند و موبدِ موبدان و هیربد هیربدان رهبران معنوی و مادی آتشکده ها و از نزدیکترین ها به شاه بودند و به گاه مرگ او ذل الله بعدی را خود به همراه خبرگان دیگری از اشراف تعیین می کردند.
[4] - مانی پیامبر دیگر ایرانی که کار او در زمان شاپور اول، هرمز اول و بهرام اول بالا گرفت و رشد و پیشرفت تعالیم او در بین مردم، موبدان زرتشتی را پریشان کرد و حکومت مرکزی را تحت فشار قرار داده تا سیاست مدارا را کنار گذاشته او را به محاکمه بکشند و نهایتا بهرام اول تسلیم ارباب آتشکده شد و او را به محاکمه کشید و در اختیار موبد موبدان کرتیر قرار داد، قیامی مانی علیه وضع مردم در زمان ساسانیان بود که مورد اقبال مردمی قرار گرفت که علیه اشرافیت غارتگران بیت المال مردم که خزاین آنان مملو از ثروت بود و مردم عادی را به اتخاذ ریاضت تشویق می کرد. تعالیم مانی از زرتشتیت گرفته شده بود و معتقد به نور و ظلمت بود با این تفاوت که علیرغم زرتشتیت که نور بر ظلمت پیروز می شد ولی مانی نور را ناتوان و مقهور پنجه ظلمت می داند.
[5] - شورشی دگر که بر وضع بغرنج مردم که زیر بار خراج، قحطی و رقابت های قدرت و ثروت له شده بودند، شورید که این قیام در زمان بلاش و قباد ساسانی به اوج رسید و نهایتا در سال 524 میلادی آنان نیز به محاکمه موبد موبدان و سرروحانیون زرتشتی که هم رقیب بودند و هم دشمن مزدک، سپرده شده و به بددینی (انحراف) محکوم و مزدک و مزدکیان به طرز فجیعی توسط انوشیروان عادل قتل عام شدند. در تعالیم مزدک نور آگاه و ظلمت کور است لذا غلبه ی نور ضروری و قطعی و پیروزی ظلمت تصادفی و موقت است. جدایی نور و ظلمت امر حتمی و تحقق آن با یاری مردم از نور در نبرد با نیروهای ظلمانی ممکن می شود و وظیفه آدمی استکه نور را از چنگ ظلمت برهاند. مزدک معتقد بود که نعمات را اورمزد یکسان در دسترس مردم قرار داده و نابرابری از آنجا برخواست که کسانی به زور اموال دیگران را تصرف می کنند. و اگر نابرابری از میان برود ریشه خشم، حسد و کینه و جنگ از بین می رود و جای خود را به آشتی و مهر و دوستی و دادگری خواهد داد. و جهاد در راه پیروزی برابری و دادگری همان نبرد اهورایی و ایزدی علیه اهریمن است. مزدک برای برگزیدگان مذهب خود دو خصیصه مهم بی آزاری و ریاضت (دوری از تمنات دل) را ضروری می دانست.
[6] - سرداران سپاه اسلام که با ایرانیان در نبردهای فتح ایران فرماندهی کردند
[7] - جنگ هایی که بین مسلمانان و ایرانیان در گرفت و به نابودی امپراتوری ایران انجامید
[8] - سرداران ایرانی که با سپاه مسلمین نبرد کردند و فرماندهی سپاه ایران را در این جنگ ها به عهده داشتند
[9] - منبع صفحه 8-107 بیست مقاله مرحوم قزوینی به نقل از کتاب "تاریخ بلخ"
[10] - شیخ محمد خیابانی نطق 13 ثور 1299
[11] - حوادث سال 24 هجری به نقل از تاریخ طبری
ملخ تخم کتاب، نویسندگان و خوانندگانش را زده است؛ سرمان در اقیانویسی تلطیف کننده و آگاهی بخش (فضای مجازی) اما به عمق چهارانگشت سرگرم صید ماهی هایی است که حتی در صورت صید هیچ جای شکمان را نخواهد گرفت؛ دروغ، بدقولی، بدعهدی اصل گردیده، راستی و عهد و تعهد اگر دیدیم انگشت به دهان می شویم، تزویر و خدعه به زرنگی و سیاست تغییر نام داده و هر که بیشتر داشته باشد موفقتر است؛ غارت دسترنج دیگران تغییر ارزش و نام داده به دو نوع خوب و بد تقسیم شده، غارتگرانی که جایشان زندان است و اشد مجازات و باید دست قطع شوند و... و دیگرانی که اگرچه رقم هایشان تاریخی است و رکورد جهانی شکسته، حتی مورد شماتت نیستند، زیرا فرصت دانانی تلقی می شوند که توانسته آنرا دریافته و استفاده کنند، آنان از مایند و از ما بودنشان پرونده اشان را از سیاهی پاک خواهد کرد؛ ریخت و پاش و اسراف کاردانی تلقی شده و مغتنم شمردن نعمت خدا بیکلاسی ارزیابی می شود؛ نوافل، ادعیه، عزاداری در اوج و قرآن و واجبات اصلی کم ارج شده اند؛ مناسبت ها بهانه ی برای آراستن مجلس و به رخ کشیدن ثروت، میهمانان، سخنرانان، مداحان و همه اینها نشانه مُکنت و جایگاه صاحب مجلس است؛ معرف و یا منکری اگر رخ دهد به فاعل آن می نگریم و این فاعل آن است که واکنش ما را تعیین می کند؛ چشم ها به آنسوی مرزهاست که چاره ایی بر مسایل ما بیابند، کالایی از ما بخرند و یا بفروشند، مهاجرتی شود و ثروتی شامل گردد، پذیرشی صورت گیرد و علمی حاصل شود، پژوهشی صورت گیرد و حل معمایی شود، بودجه ایی اختصاص یابد و حل معضلی شود، هجومی شود کسی برود و دیگری بیاید؛ خوی و منشمان به بدی روی نهاده، ارزش ها ضد ارزش و ضد ارزش ها ارزش تلقی می شوند، گروه های مرجع، مرجعیت خود را را از دست داده به جماعتی فرصت طلب تبدیل شده اند؛ اخلاق دیگر جایی در بین ما ندارد و این فرش راحت و دلارام را از زیر پایمان کشیده اند و... آری سقوط کرده ایم، سقوطی دهشتناک.

کاش ما هم "عبید زاکانی" داشتیم که همچون او شرایط زمانه اش را خوب می دید و به وصفش اقدام می کرد، آنچنان که او شرایط زمان خود را این چنین دید و وصف کرد:
"در چنین زمانی که قحط سال مروت و فتوت باشد، و روز بازار ضلالت و جهالت؛ اخیار مُمتحن و خوار، اشرار ممکَن و در کار؛ کریم فاضل، تافته ی دام محنت؛ لئیم جاهل، یافته ی کام نعمت؛ هر آزادی، بی زادی؛ هر رادی مردودی؛ هر نسیبی، بین نصیبی؛ هر حسیبی، نه در حسابی؛ هر داهئی، قرین داهیه ای؛ هر محدثی، رهین حادثه ایی؛ هر عاقلی اسیر عاقله ای؛ هر کاملی، مبتلی به نازله ای؛ هر عزیزی، تابع هر ذلیلی به اضطرار؛ هر تمیزی، در دست فرومایه ای گرفتار."
آیا سوزناکتر از این وجود دارد که ابرهایی مملو از باران آسمان را فرا گیرند و تو به انتظار بارش آنان بنشینی و نبارند و بگذرند؟! غمناکتر از آن دل های غمدیده ایست که آتشفشانی از دردند و فوران اشکی جاری نشود تا به مرحمی تبدیل شده و به خاموشی آتشفشان غم تبدیل گردد. ای کاش بادی وزیدن گیرد و بارانی توامان که بشوید زمین و آسمان ما را.
در ریشه یابی معضلاتی که هم اکنون در رابطه با انقلاب و کشور دیده می شود از بحث غارت هایی که از بیت المال می شود تا بحث اعمال تندروهای انقلابی نما که به دین گریزی و ناراضی تراشی مردم منجر شده و مردم را از دین و انقلاب بیزار می کند، بحث "نفوذ" و "نفوذی ها" مطرح است که از سوی مسولین طراز اول کشور نیز بدان اذعان شده است؛ در واقع اگر نفوذ و نفوذی ها نباشند کدام انقلابی زندانی کشیده، مبارزه کرده، جنگ دیده، دیندار، با وجدان و یا دلسوز به آب و خاکی پیدا می شود که به خود اجازه دهد میلیاردها دلار درآمد افسانه ایی که در تاریخ این مردم مظلوم بی نظیر است را در جیب این و آن ریخته، و بانی آن وضع سربلند و سرفراز همچنان از مدیریت جهادی، حاکمیت امام زمان بر کشور، مردمی بودن و... سخن گوید؟!!
اگر نفوذ و نفوذی ها نباشد چه کسی می تواند در این فاصله کم از رحلت امام خمینی (ره) از جریان مهدویت و انجمن حجتیه ایی ها رفع اتهام کرده و به آنان وسعت فعالیت داده و دفاع کند؛ و یا کدام فردی است که صاحب این انقلابِ خون باشد و به خود اجازه دهد که کشور را با اقدامات و نابخردانه خود تحت منشور هفتم ملل متحد ببرد و مقدمات حمله قانونی جهانی را به کشور برای بیگانگان و دشمنان این آب و خاک مهیا کند و آب از آب تکان نخورد و هیچ کس در این رابطه به اتهام خیانت به کشور به میز محاکمه کشیده نشود؟!!
و حتی در مقابل، دولتی را که با مذاکرات سیاسی - دیپلماتیک خود کشور را از زیر چنان ضربه و خطر عظیمی خارج کرده را این همه تحت فشار نه صهیونیست ها و سعودی ها که تحت فشار رسانه هایی همچون کیهان، صدا و سیما، جوان و.... قرار داد که از اموال این مردم بودجه می گیرند و انگار در آرزوی بازگشت همان شرایط قبلی اند و تمام تلاش خود را می کنند که این دولت و ریاست جمهوری اش را یک دوره ایی کرده و علنا با استفاده از تریبون های رسمی و غیر رسمی و نماز جمعه ها هر جمعه این خادمان کشور و انقلاب را لعن و بدگویی کنند؛ در حالی که او و دولتش باید قهرمان ملی معرفی شوند، ولی مغضوب آقایان شده اند، در حالی که باید به پاس خدمتی که به این آب و خاک کرده اند، مغضوب دشمنان این آب و خاک باشد.
اگر نفوذ و نفوی ها در کار نباشد در حالت عادی در کدام کشوری این همه ثروت ملی به تاراج طرح های من درآوردی و دور زدن تحریم ها می رود و طی هشت سال یک کشور با رشد اقصادی مثبت چهار درصدی تبدیل به یک کشور ورشکسته، با رشد منفی شش و بیکاری و تورم و بدهکاری و... عظیم شده و به بعدی تحویل می گردد و بانی این وضع و شرایط راست راست می گردد و حتی طرفداری از او هم معروف تلقی و انقلابی گری معرفی می شود.
اگر واقعا نفوذ و نفوذی در کار نبود چه کسی می توانست روابط کشور را با همسایگان و جهان را خراب کند تا تنهاترین ها در دنیا باشیم و دیگران ما را مثل جزامی ها نگریسته و... و باز بانی آن شرایط بدون مجازات راست راست بگردد و برعکس نفوذ و نفوذی ها را در بین مخالفین او برنامه هایش جستجو کنند.
و اگر نفوذ و نفوذی در کار نبود چگونه می توان بعد از این همه خرابکاری هنوز نه نهاده های قضایی و نه رسانه ملی پرده از چهره این همه خسارت برنداشته که هیچ، هنوز تلویزیون با نشان دادن او و وزرایش امید دارند تا دور اول ریاست جمهوری کسی که قطار از ریل خارج شده کشور توسط او را به ریل باز گرداند را برای اولین بار در کشور یک دوره ایی کنند تا کشور را به شرایط سابق برگردانند؛ شرایط اسفباری که باعث این همه ویرانی و غارت و فساد شد.
اگر نفوذ و نفوذی در کار نبود چطور می توان این همه اختلاس و غارتی که از اموال این مردم مظلوم شد را به فراموشی سپرد و ذهن مردم را به حقوق اضافه چند مدیر مشغول کرد که خلاف شان در مقابل آن همه میلیارد – میلیارد هیچ و نقطه ایی بیش نیست.
به راستی نفوذ و نفوذی را می توان دید در زمانی که می بینی عده ایی حتی حاضر به قبول شرایطی که برای کشور درست کردند نیستند و هیچ عذرخواهی هم که نکرده اند و در مقابل به دنبال لاپوشانی شرایط اظهر من الشمسی هستند که هر ایرانی آن را حس کرد و می کند و می خواهند آن همه خلاف و غارت را لاپوشانی کرده و حتی در مقابل عوارض آن را به دوش کسانی بیندازند که شانه های خود را برای حمل این بار سنگین و به ریل بازگردان قطار اقتصاد کشور زیر کار برده اند.
اگر نفوذ و نفوذی ها اینقدر قدرت نگرفته بودند، چطور یک امام جمعه بدون هیچ قدرت قانونی می توانست قانون و مجریان و مردم را سخره سلیقه و فتوای خود گرفته و برای خود قسمتی از کشور را جدا کند و حکم و قانون خود را به زور بر آنجا تحمیل و اعمال کند و صدای هیچ کس در نیاید و حتی دولت هم مجبور به تسلیم در مقابل این زور و قدرت شود.
آری یکی از دوستان می گفت ای کاش انقلاب در سال 1357 به این سرعت به پیروزی نمی رسید و شرایط مبارزه طول می کشید و انقلاب در سال 1360 و یا 1362 به پیروزی می رسید تا انقلابیون هم در اثر شرایط سخت مبارزه غربال می شدند و افراد ناخالص ریزش می کردند و تا بعد از انقلاب دچار این همه فرصت طلب ها نمی شدیم که در ارکان کشور نفوذ کرده و در شرایط بعد از انقلاب بر گرده کشور سوار شوند و چنین وضعیتی بر کشور و انقلاب و انقلابیون عارض نمی شد، که مبارزین، زندانی کشیده ها، دست اندرکاران زمان انقلاب و جنگ و امام در گوشه رینگ و یا به کناری گذاشته و بی سابقه ها صحنه دار شوند که از خطر و حملات آنان حتی بیت بنیانگذار ج.ا.ایران هم مصون نمی باشد.
ذیحجه که می آید، انگار شیپور محرم برایم زده می شود، اما من مانده ام بر محرم خود بگریم یا بر محرم حسین (ع)، وضع ما زیبنده گریه است یا او؛
خدایا این چه صحنه ایی است که هر روز باید عاشورایی دید و بر صحنه ایی تکراری به گریه نشست، آیا ناف ما را با گریه بریده اند،آیا پایانی بر عاشورا و این تراژدی نیست؟! همچنان شمشیرها عاشورا را به تکرار نشسته و دیگر این صحنه منحصر به فرد نیست و دایم برای خاندانی و یا حتی ملتی از بندگانت تکرار می شود و مردانشان را می کُشند و زنانِ شان را به همراه اهل خانه و اموالِ شان به غارت می برند؟! انگار نه انگار که زمانه عوض شده و انسان تکامل پیدا کرده و بشر در مسیر خود پیش رفته است؛ انگار ما مسلمین در همان سال 61 هجری گیر کرده و مانده ایم. در حالی که دیگران چهارنعل در مسیر خود پیش می روند، اما ما در همان بربریت عربِ ماقبلِ اسلام مانده ایم، و زبان خشن دشمن همینطور جگر مظلومین را مدام پاره پاره می کند، زیاده خواهی مهاجر، انصار و تابعین تمامی ندارد و همچنان هر روزه شهر و دیاری به غارت آنان می رود، بوزینگان از منابر رسول خدا (ص) همچنان بالا رفته و پایین نمی آیند، هنوز بر صدر نشسته و طعنه و زخمِ زبان حواله پاکانت روزگار می کنند، و بند بندِ دل مظلومین را از درد پاره پاره می کنند؛ هنوز آلودگان دم از پاکی می زنند و چنان سخن می کنند که انگار صاحب پاکی، آنانند و در عین ناپاکی خود را طلایه دار طهارت و خود را پاک کننده معرفی می کنند.
مظلومیت مظلومان و مستضعفین همچنان به شدت ادامه دارد و بلکه شدیدتر؛ خون ها هر روز تازه تر بر زمین می ریزد و گرمی و سرخی اش هیچ چشمی را بر مظلومیت آنان نمی گریاند، و خصم هلهله کنان جشن خون بر بدن طعمه هایش بر پاکرده، و دیدن خون، غارت و جشن پیروزی خصم، حتی برای خود ما نیز عادی شده و جاری شدن این مایه حیات بشر بر زمین های خشک ناشی از خشکسالی های پی در پی مهر و محبت، هیچ تکانی به تن پوکیده از ضربات مان، نمی تواند داد؛ و در مقابل، زخم زبان فرزندان فتنه هر روز برنده تر و فریادشان رساتر و گوشخراش تر به گوش می رسد و...
چطور باید بر صحنه عاشورای سال 61 گریست، بر صحنه عشقی که آفریده شد و برای آفریننده اش نیز فخر و افتخاری ابدی به ثبت رسید، چطور باید بر سراینده این نوای موسیقیِ آزادگی و اوج فیض و ترفیع انسانی گریست؛ و من چرا باید بر این اوجگیری انسان از زمین و پلیدی هایش گریه کنم؛ او خود فریاد می زند به خدای کعبه قسم که رستگار شدم (فزت برب الکعبه) و من بدبخت باید گریانِ این رستگاری اش باشم؟!! در حالی که اگر برگردم و بر حال و احوال خود بنگرم باید بر وضع خود بگریم، و بر این همه دردی که از پس او شامل ما شد.
بر اینکه هر روزه شاهد خون هایی تازه ایم، دل هایی چاک چاک را می بینیم، بدن های تیکه تیکه شده مظلومین را و... می بینیم، و همه واقعیت زندگی خود را وا نهاده بر عاشورا می گرییم. نمی دانم صاحب عاشورا بر من نخواهد خندید که این همه مظلومیت ها، خون ها، بدبختی ها، غارت ها، ظلم ها، نابرابری ها، ناحقی ها، انحراف های زندگی خود را وانهاده اید و بر من می گریید؟!! او نخواهد گفت بر احوال خود گریه کنید که بیشتر از من لایق گریه اید، بر وضع خود مویه کنید که من هم بر وضع شما عزادار و گریانم؟!!!
روزگار ما بهتر از روزگار اوست، مگر در روز او چه گذشت که امروز بر ما نمی گذرد؟! حق خوری، حق خوری است چه در سال 61 هجری اتفاق افتد، چه در سال 1400 هجری، خون به ناحق ریختن، خونریزی است، چه آن سال و چه این سال، غارت بیت المال مردم غارت است، چه آن موقع باشد و چه این موقع و... و فقط دست هاست که عوض شده است کار همان کار و حکم همان حکم است، که البته امروز مذموم تر و دردناکتر است، زیراکه قافله علم و تکامل، بشر را از این رو به آن رو کرده است و اگر آن روز مردمی از نافهمی بدان ظلم اقدام کرده و یا تن دادند، امروز دیگر انتظار آن نافهمی ها از ما نمی رود.
اما نه؛ انگار ارتقایی برای ما مسلمین در کار نبوده و همچنان بوزینگان بر منابر علم و معرفت ما در صدر نشسته و با صدای جغدوار خود نوای بلبل خوش زبان را به تقلید مشغولند و همه را به سخره صدایِ خشن و بی مقدار خود گرفته اند. آری امروز خود لایق گریه ایم و مویه بر دردهای ما واجب تر است از گریه بر خون های به ناحق ریخته شده آن سال هاست؛ غارت رهزنان امروز دردناک تر از غارتی است که بر خیمه های آن مردانِ خدا در آن روز شد، تخم کینه و فتنه امروز زهرآگین تر از فتنه آن روز است، حضور بوزینگان بر منابر رسول خدا (ص) امروز دردناک تر از حضور بوزینه گانی است که آنروز صحنه دار آن تراژدی بودند.
چندی است که شهرداری تهران به سکوی پرش شهردارانش به آوردگاه انتخابات ریاست جمهوری تبدیل شده و گروه های سیاسی سعی بلیغی برای تسخیر این پست و در نتیجه دسترسی به امکانات وسیع آن در این جهت داشته و به نظر می رسد که همانطور که شعار "خودرو عمومی است، استفاده اختصاصی ممنوع" از روی اتومبیل های متعلق به بیت المال پاک شده، انگار در حجم وسیع تر استفاده شخصی و گروهی از امکانات عمومی و بیت المال برای دستیابی به قدرت هم به امری "مجاز" و "معروف" تغییر ماهیت داده است؛ و البته قوه قضایه هم با اهمال در رسیدگی به پرونده سو استفاده شهردارانی (مثل احمدی نژاد) که در مدت حضور در مقام شهردار اقداماتی از این دست داشته، در تشدید این وضع موثر بوده است و لذاست که احمدی نژاد رییس جمهور شد و چهار سال از پایان هشت سال ریاست جمهوری جنجالی اش هم گذشت، ولی هنوز به پرونده سو استفاده از امکانات عمومی توسط ایشان برای کارهای انتخاباتی اش رسیدگی نشده است، و لذاست که اکنون در شورای شهر خبر از پاسخگو نبودن شهردار تهران به مسایل مالی خود در مقابل نمایندگان مردم شنیده می شود و به نظر می رسد حکایت استفاده از این پست برای رسیدن به آوردگاه انتخاباتی ریاست جمهوری همچنان ادامه دارد.
معاونت اجتماعی شهرداری با طرح های خود، سیاست خاصی را دنبال می کند که نگاهی به عملکرد آن خساراتی را که از قبال این سیاست ها به جامعه و محلات می خورد را می توان مورد ارزیابی و مشاهده قرار داد. یکی از طرح های این معاونت طرح "محله مسجد محور" است و طبق آن طراحان طرح خواهان حل مسایل محلات در مساجد هستند، که این امری است ناممکن و محور قرار دادن مسجد در محلات کاری است اشتباه و این طرح مربوط به زمانی است حاکمیت و قانون و دولتی وجود ندارد و هرج و مرج ناشی از عدم وجود نهادهای مسول را می توان از طریق مساجد به عنوان پایگاه های غیر رسمی حل کرد (کاری که در شورش و بهم ریختگی اوایل انقلاب انجام شد).
این طرح در زمان حاضر خود نقض غرض است و به جای قدرت بخشی به مساجد که لازم هم نیست، مساجد را نیز دچار مشکل خواهد کرد، مدعیان این طرح که مسجد النبی (ص) را به عنوان مرکز حل مشکلات مردم در زمان پیامبر اکرم (ص) مثال آورده و مدعی اند بسیاری از مسایل مردم باید در مساجد حل و فصل شود، به این امر توجه ندارند که مسجد النبی در آن موقع مرکز رسمی حکومت پیامبر (ص) بود و در واقع آن مسجد دفتر کارش بود و مقر حکومتی غیر از مسجد در مدینه النبی وجود نداشت، ولی امروز مراکز دولتی و حکومتی مکان، روند و قانون خاص خود را دارند و از جمله دیگر سپاهیان اسلام در مقابل مساجد جمع نمی شوند بلکه در پادگان ها حضور و تجمع دارند و لذا محکمه جای خود دارد و مراکز قانون گذاری و اجرا نیز همینطور و در جامعه مدرن مسجد جایگاه عبادت جمعی را به خود اختصاص داده است و این نقش مهمی است که اکنون دارد و باید در اجرای بهینه آن بکوشد و نه قبول مسولیت انجام امور موازی با نهاد های حکومتی، ملی و محلی.
مسجد به عنوان محور محله نمی تواند باشد و این امری نشدنی است چرا که مشارکت مردم در مساجد درصد بسیار ناچیزی از مردم محلات را شامل می شود که در مقایسه با درصد مردمی که به مدارس، دانشگاه ها، بیمارستان ها، پارک ها، باشگاه ها و... در هر محل روزانه مراجعه می کنند اصلا قابل مقایسه با مردمی نیست که از مسجد در محلات استفاده می کنند و محور قرار دادن جایی که درصد بسیار ناچیزی از مردم به آن مراجعه می کنند، خود امری خطاست چرا که قرار دادن این "محور نازک" برای حل مسایل بزرگ در محور کار محلات به شکستن خود این محور خواهد انجامید و همین خلاف مقصود خواهد بود.
گذشته از این که وارد کردن مساجد در روند های کسب قدرت و سو استفاده از آنها در این راستا خود فرصت طلبی تلقی شده و ظرف نازک وجود مساجد را به عنوان محل عبادت و راز و نیاز را شکستنی تر کرده و آن را تبدیل به آوردگاه رقابت برای قدرت در راستای دستیابی به امکانات عمومی کرده و اختلافات ناشی از این بکش بکش ها بین دست اندرکاران مساجد باعث شکنندگی جمع هایی می شود که برای گفتن ذکری و یا نماز جماعتی گردهم آمده اند، و آنان ناگهان خود را در واقع به بازیچه دست افرادی می یابند که برای رسیدن به پست های بالاتر، از جمع ناچیز آنها هم نمی گذرند و همین به دل زدگی افراد حاضر در مساجد منجر شده و شاهد ریزش نمازگزاران مساجد خواهیم بود که این خود عارضه ایی خواهد شد که گریبانگیر مساجد خواهد شد.
از سوی دیگر دامن امامان مساجد را بدین امور آلوده کردن و رقابت آنان با شورایاری ها و دیگر مقامات محلی و دست اندازی آنان به امور محلات و دخالت شان در کار دستگاه های مسول محلات و... جایگاه معنوی آنان را با لطمه شدید مواجه کرده و خلاصه خسارت این ورود نامیمون به اموری که باید در روند قانونی خود در مجاری دولتی و عمومی انجام شود، مساجد را از هدف اصلی خود که فراهم کردن محیط مناسب و آرام برای عبادت و راز و نیاز با خالق هستی است، دور کرده، محیطی رقابتی و پرتنش را به مساجد تحمیل می کند و این جزیره های عبادت را نیز پراکنده خواهد کرد.
لذا چنانچه بخواهیم کار اصلی معاونت اجتماعی شهرداری را که همان جلب مشارکت اجتماعی در امور شهری است را دنبال کنیم، باید "مردم محوری" را شعار قرار داد نه "مسجد محوری" و یا هر مکان دیگر، که مسجد تنها یکی از نهاد های یک محله است و محلات از محیط های بسیاری برخوردارند و در هر محله متناسب با ترکیب جمعیتی آن جاهایی هست که مردم بیشتری مراجعه دارند و محور قرار دادن آنها می تواند به مشارکت مردمی بیشتری منجر شود.
در خوشبینانه ترین حالت اینکه، برخی فکر می کنند هرچه آتش را روی کماچ[1] دین بکشند، بهتر است ولی این را فراموش کرده اند که دین تنها بخشی از زندگی انسان هاست و برای پختن کماچ دین هم آتشی به مقدار مناسب لازم است و این کماچ هم همچون پدیده های دیگر این جهانی از آرد و آب است و از آهن نیست و آتش اضافی کشیدن روی کماچ دین هم به سوختن کماچ خواهد انجامید و حتی اگر از آهن هم باشد آتش اضافی آن را ذوب خواهد کرد از شکل بهنجارش آن را خارج خواهد کرد. و لذا درخوشبینانه ترین حالت این دلسوزی بی مورد و زیادی به مرگ بیمار منجر خواهد شد.
این دلنوشت واکنشی است به برگزاری اولین همایش "محله مسجد محور" که در تهران برگزار شد[2] از سوی کسی که در مقام "مدیر محله امانیه تهران" از نزدیک با مسایلی از این دست که گریبانگیر محله مذکور شده بود، به طور مستقیم درگیر بوده و مصائب آن را لمس کرده و عوارض آن را به عینه دیده است.
[1] - کماچ نانی است که چوپانان در صحرا می پزند و طریقه پخت آن نیز این گونه است که ابتدا آتشی افروخته صبر می کنند تا شعله وری آتش تمام شود و و سط اخگر های باقی مانده از آتش را باز کرده و چاله ایی درست می کنند و خمیر خود را درون آن قرار می دهد و این اخگر ها را روی آن می کشند تا در میان آتش دفن شده و در اثر حرارت آن خمیر تبدیل به نان شود. حکایت ضرب المثل "آتش را روی کماچ خود کشیدن" نیز ناشی از رقابتی است که ممکن است بین چوپانان درگیرد و از روی خود خواهی بخواهند از این آتش محدود که دورش نشسته اند و هر یک منتظر آماده شدن نان مختص به خود هستند، از غفلت همدیگر سو استفاده کرده و در اثر خودخواهی مرتب آتش روی کماچ رفقا را برداشته با چوب دستی خود روی کماچ خود بکشند تا نانی مناسب تر از دیگران داشته باشند.
[2] - http://hawzahnews.com/detail/News/391888
پیرهراتِ مان[1] می فرماید:
"پندارند که دارند باش تا پرده بردارند"
این سخنِ پیر فرزانه حضرت خواجه عبدالله انصاری را باید با آب طلا و به خطی خوش و خوانا نوشت و قاب کرد و به جای عکسِ صاحبان قدرتی قرار داد که مرسوم شده است تا در همه دفاتر در همه جهان نصب شوند که وجودشان بر سر افراد حاضر در آن دفاتر اثر تربیتی خاصی ندارد.
باید این جمله را بر سَردرب دفاتری نصب کرد که صاحبان آن دفاتر به خاطر حضور در آن قدرت و نفوذی برخوردار شده اند که همین قدرت گاه باعث طغیان شان می شود و یادشان می رود که چه بودند، که البته در واقع هیچ نبودند و این میز آنان را صاحب قدرت کرد و همین صحنه امتحانی خواهد بود که خداوند چند صباحی در اختیارشان نهاده که حتما انتها خواهد داشت که اگر نداشت به آنان نمی رسید زیرا گردن فرازهای بسیاری پیش از این بودند که بر جایگاه خود می ماندند و این کرسی بدانان نمی رسید.
معمولا بی جنبه ها بر فراز این کرسی ها خود را فراموش کرده و هرچه نفس سرکششان می طلبد را به فعلیت در آورند و به ریش خلایق زیر دست خود می خندند که نشدنی ها را شدنی کردیم و آب از آب تکان نخورد. فارغ از این که بعضی از تصمیمات نابخردانه اشان چه بر سر دیگران می آورد، چه زندگی هایی که نابود و یا سیاه می کند، چه حق هایی که ناحق می گردد و...
حضرت پیر هرات این مدعیان داشتن ها را به فانی بودن این داشته ها دلالت می دهد و مورد خطاب قرار می دهد که پندارند که صاحب قدرتند و در آن ابدی، ولی روزی که پرده برافتد خواهند دید که چقدر حتی در همان اوج قدرت فقیر بودند و خود را غنی می پنداشتند و امر بر آنان مشتبهه شده بود که دارند حال آنکه در همان حال مشخص بود که ندارند و بر آنچه داشتند چنان تاخت و تاز کردند که همه موازین فراموششان شده بود.

[1] - پیر هرات یا همان خواجه عبدالله انصاری است که در سال 485 هجری در هرات از دنیا رفت و همانجا مدفون است. هرات مان از این جهت گفتم که از آخرین نقاطی است که از ایران جدایش کردند.
در این چندماهه برگزاری کنسرت های قانونی و مجوزدار موسیقی در استان خراسان رضوی به عنوان موضوعی برای وزن کشی قدرت بین دولت (به عنوان رکن قانونی، شرعی و عرفی اداره کشور)، و سلیقه های شخصی و جناحی قدرت های در سایه از سوی دیگر بود، و متاسفانه در نهایت هم قانون و مجریان قانون رسمی کشور به طور آشکار و رسمی شکست خود را اعلام و زین پس قانون نانوشته، شبه شرعی و سلیقه ایی آقای علم الهدی در مقابل قانون نوشته شده و رسمی کشور در این نقطه از کشور حاکم خواهد بود.
آقای سید احمد علم الهدی آشکارا و از طریق تریبون نماز جمعه در این خطه از خاک ج.ا.ایران، قانون عمومی و مدون و شیوه کشورداری و مجریان آن را به چالش جدی کشید و نهایتا عملا حکومت مرکزی و مجریان آن را شکست داد و (اگر آقای علم الهدی قبول کند و بر عدم اجرای کنسرت ها در نقاط دیگر استان اصرار نورزند، طبق گفته وزیر ارشاد فعلا مشهد) از اداره مجریان حکومت مرکزی مستثنی شده است؛ وزیر ارشاد اسلامی جناب آقای علی جنتی[1] به عنوان نماینده عالی دولت در این زمینه اعلام کرد که:
"اجرای کنسرت ها در شهر مشهد مخالفانی از جمله نماینده محترم ولی فقیه در خراسان رضوی را داشت که ما به نظر ایشان احترام گذاشتیم. کنسرت ها در دیگر شهرهای خراسان رضوی از جمله سبزوار، نیشابور، چناران و دیگر شهرها اجرا خواهد شد و به هیچ وجه قابل پذیرش نخواهد بود که از اجرای آنها جلوگیری شود."
این بدعت بسیار ناگواری در قانون شکنی و تغییر روش در نظام کشورداری قانونی متمرکزی خواهد بود که تحت نام ج.ا.ایران طبق قانون اساسی در کشور ساری و جاری بود و اکنون به طور رسمی دولت قانونی و شرعی در مقابل فشار منابع قدرت غیر رسمی زانو زده و نماینده قانونی و رسمی مردم از حق قانونی چند میلیون مشهدی برای شنیدن موسیقی زنده در شهرشان در مقابل خواست آقای علم الهدی عقب نشست و این را باید آغازی بر یک بدعتی رسمی دانست که زین پس دیگر قانون و تصمیم مجریان آن از درجه دوم اهمیت برخوردار خواهد بود و سلایق هر که از قدرت بیشتری برخوردار باشد، بر تصمیم بدیهی ترین مراکز قانونی می چربد و این که عده ایی زین پس از مُرّ قانون سخن گویند سخنی بی اساس خواهد بود.
در این فقره، قانون اساسی و حدود قانونی مراکز رسمی به طرز وحشتناکی خدشه دار شد و مراکز قانونی در این خطه عملا از عرصه عمل کنار گذاشته شدند و جایگاه دولت به عنوان مهمترین نماینده جمهوریت نظام و مردم به زیر کشیده شد و رخنه ایی بزرگ ایجاد شد که زین پس دیگران نیز با تاسی از این بدعت می توانند مطابق با قدرت خود از آن عبور کرده و هرج و مرج را باید در اداره کشور شاهد بود.
جای تاسف دارد، در حالی که بنیانگذار ج.ا.ایران در کوتاه ترین زمان ممکن بعد از هرج و مرج ناشی از انقلاب انتخابات برگزار می کند که هر چه زودتر اداره کشور قانونی شود و کشور در مدار قانونی قرار گیرد، ولی اکنون، مهمترین دستاورد قانونی او یعنی قانون اساسی و لوازم آن اینچنین پایمال سلیقه افراد و جناح ها می شود و به نام شرع، جمهوریت و اصلی ترین نمایندگان جمهوریت و اداره نظام بی حیثیت و شکست خورده از پیگیری حقوق چندین میلیون ایرانی کنار می کشند و اظهار عجز کرده و صحنه را به حریف قدرتمند غیر رسمی خود واگذار می کنند.
اما آیا ما این همه خون دادیم که این چنین گرو کشی های سیاسی به بی نظمی و بی قانونی منتهی شود و اصول مهم قانون اساسی که همه (حتی رهبر انقلاب را) در مقابل قانون برابر می کند را کاملا از حیز انتفاع خارج کرده و یک امام جمعه محترم بدون طی هیچ گونه تشریفات قانونی که در مجاری آن (مجلس و دولت باید تصویب شود عبور کرده باشد)، می تواند قانون، دولت و تصمیماتش را در یک استان بی اثر کرده و به عقب نشینی رسمی و آشکار وادارد؟!!
نمی دانم تا به کی باید شاهد گُل هایی باشیم که آقایان به دورازه کشور و انقلاب می زنند و شکست هایی که دشمنان خارجی باید به کشور وارد کنند، توسط کسانی به کشور و انقلاب وارد می شود که بیشترین ادعا را در تصاحب آن دارند. آقای علم الهدی! شما شکست بزرگی به قانون و اداره قانونی کشور وارد کردید و در رواج هرج و مرج قدم بزرگی را برداشتید.
تنها در بستر آزادیست که انسان به بروز و بلوغ انسانیت دست خواهد یافت، بدون آزادی انسان هم انسان نخواهد شد. حتی حیوانات هم وقتی درمحیط طبیعی خود آزادند، همانی خواهند بود که باید باشند. آزادی از توسعه و پیشرفت هم مهمتر است، توسعه و پیشرفتی که به محدودیت آزادی بینجامد خود خسارتی جبران ناپذیر خواهد بود؛ انسان غرق در رفاه هم اگر آزادی اش سلب شود، آن رفاه برایش ارزشی نخواهد داشت؛ حتی حیوانات غرق در رفاه هم اگر آزادی نداشته باشند فایده ایی ندارند در بالاترین درجه رفاه همچون اسب های طویله سلطانی خواهند بود که بهترین خوراک و زین و یراق را دارند اما افسار و دهنی (که از جنس اعلاست) بر دهان و زینی پر ارزش بر پشتشان برای بار کشی خواهند داشت و مهمیزی زیبا بر پهلو آنان را رنج خواهد داد. هر مکتب و سیستمی که آزادی را سلب کند در واقع بنیان و بستر بروز انسانیت را تحدید کرده و ارزش اعتنا ندارد و خود خلاف مقصود خواهد بود، مکاتب باید تامین کنندگان بسترهای بروز انسانیت باشند و اگر نباشند خود انحرافی بیش نیستند.
جناب آیت الله! شما درحالی پرچم مبارزه با موسیقی را سخت در استان خراسان رضوی برافراشته اید که آن کسی که شما را بدین سِمت منصوب کرده است با اهالی موسیقی مانوس بوده و نوایِ موسیقی آنان، ایشان را به خدا نزدیک می کند، حال شما چرا و چگونه به این نتیجه رسیده اید که موسیقی و اهالی آن دون شان امام رضا (ع)، حریم، زوار و مجاورین آن هستند، جای سوال دارد؟!! به این خاطره توجه کنید، چندی قبل یکی از دوستان مرحومِ استاد پرویز یاحقی[1] به شرح ذیل از قول این هنرمند موسیقی ایران تعریف می کرد که:

مرحوم پرویز یاحقی
"روزی با شماره منزل ما تماس گرفتند که ما از دفتر مقام معظم رهبری با شما تماس می گیریم و ایشان می خواهند شما را ببینند. که من هم اعلام آمادگی کردم و سر ساعت مقرر با دو اتومبیل درب منزل ما آمدند و به من هم گفتند، آقا فرمودند سازتان را هم همراه بیاورید. من هم مجهز به آنجا رفتم؛ بعد از احوالپرسی از من پرسیدند که چه می کنید؟ و من هم جواب دادم از موقعی که محدودیت هایی برایمان (اهالی موسیقی) ایجاد کرده اند در منزل می نوازم و کاسِت پر کرده و از طریق فروش آن امرار معاش می کنم و... سپس گفتند کمی برایم بنواز و من هم قطعه ایی برایشان نواختم، کار نواختنم که تمام شد دیدم اشک از چشمان ایشان جاریست، گفتم چی شده؟ گفتند شما با این قطعه ایی که نواختید من را به خدا نزدیک کردید."
استاد پرویز یاحقی اگرچه این خاطره را قالب گلایه ایی از این که از این دیدار (که در دوره تنگ دستی وی صورت گرفت و) هیچ بهره مادی نصیب او نشد، برای دوستانش تعریف کرده بود، ولی این خاطره حکایت تاثیر معنوی و عرفانی موسیقی بر انسان را روایت می کند. بله جناب علم الهدی! موسیقی هم مثل دیگر پدیده های این عالم مثل تیغ دولبه ایست که یکی با آن به خدا نزدیک می شود و دیگری از خدا دور، و این بسته به خود انسان و پیش زمینه ذهنی، روانی و... او دارد.
با یک تیغ می توان به غدد سرطانی در بدن یک بیمار حمله کرد و انسانی را از مرگ نجات داد و همان تیغ می تواند وسیله حمله به انسانی شود و شکمش را بدراند و او را بی جان نماید، و با این استدلال که از تیغ سواستفاده می شود، نمی توان به مبارزه با تیغ برخاست و تیغ ها را از بازار جمع آوری کرد، بلکه باید تربیت داشت و انسان هایی باشیم که از مواهب خداوندی بهره خوب ببریم و این امری کاملا شخصی است، که پدیده ایی ما را به خدا نزدیک کند یا دور.
جناب علم الهدی این مقاله را بخوان (http://saudigazette.com.sa/opinion/iranian-regime-verge-collapse/?ref=yfp) و ببین که آنها از خارج و شما با نارضایتی تراشی از داخل چطور این کشور و انقلاب را با چالش و نابودی مواجه خواهید کرد.
[1]-https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2_%DB%8C%D8%A7%D8%AD%D9%82%DB%8C








